90/03/30
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تضاعف قوای چهارگانه در معده
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تضاعف قوای چهارگانه در معده
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۹۴، سطر اول.
قال: وقد تتضاعف هذه لبعض الاعضاء.[1]
[مقدمه: تضاعف قوای چهارگانه در معده]
در قوای نباتی بحث داشتیم که به سه قسم غاذیه و نامیه و مولده تقسیم شدند. بعد از اینکه یک بحث مشترکی در اینها کردیم، به بحث درباره غاذیه به تنهایی پرداختیم. گفتیم که غاذیه چهار تا قوه در اختیار دارد که عبارتند از: جاذبه، ماسکه، هاضمه و دافعه. الان میخواهیم بگوییم که این چهار تا قوه در بعض اعضا مضاعف میشوند. یعنی در بعض اعضا دو تا جاذبه وجود دارد، دو تا ماسکه، دو تا هاضمه و دو تا دافعه. این چهار تا در بعض اعضا مضاعف میشوند یعنی از هر کدامشان دو تا موجود است.
آن عضوی که این چهار تا قوه را مضاعف دارد معده است. معده هم غذای اعضای بدن را فراهم میکند، هم خودش غذا میگیرد. چون معده هم یکی از اعضاست دیگر، آن هم احتیاج به غذا گرفتن دارد، آن هم تحلیل میرود و باید ترمیم بشود. پس دو تا کار انجام میدهد؛ یکی غذای کلیه اعضای بدن را تأمین میکند و دیگر اینکه خودش غذا میگیرد. برای گرفتن غذای خودش احتیاج به این چهار قوه هست، برای تأمین غذای سایر اعضا هم احتیاج به این چهار قوه هست. به این جهت است که این چهار تا قوه در معده مضاعف وجود دارد.
در معده یک قوهای هست که غذا را جذب میکند، که کل غذاهایی که خورده میشود به وسیله آن جاذبه به سمت معده جذب میشود. درست است حالا قوه بلعم داریم، خود قوه بلعم آن جاذبه را کمک میکند و فشاری بر این غذا وارد میکند تا وارد معده بشود، ولی جاذبه معده هم آن غذا را میکشد. بعد این غذا در آنجا یعنی در معده امساک میشود، حفظ میشود، نگه داشته میشود. بعد قوه هاضمهای میآید روی آن غذا کار میکند، فعل و انفعال انجام میدهد، به طوری که این غذا را گفتیم تبدیل میکند به کیموس و کیلوس. که کیلوس و کیموس آماده هستند که خون شوند و از طریق خون وارد بقیه اعضا بشوند و در بقیه اعضا تبدیل بشوند به گوشت، پوست، استخوان یا هر چیز دیگری که لازم بود.
پس قوه ماسکه این غذا را در معده نگه میدارد تا قوه هاضمه روی این غذا فعالیت کند. خود قوه هاضمه هم رو غذا فعالیت میکند و غذا را آماده میکند برای اینکه به سایر بدن منتقل بشود، یعنی از طریق سایر بدن جذب بشود. بعد هم دافعهای در این معده هست که غذا را بیرون نمیریزد، غذا را میدهد به کبد، دفع میکند به کبد. کار دافعه را انجام میدهد ولی غذا را از بدن بیرون نمیکند. غذا را از معده به سمت کبد سوق میدهد تا در کبد کارهای دیگرِ غذا انجام بشود.
پس توجه میکنید که در معده چهار تا قوه وجود دارد که این چهار تا قوه عملشان را نسبت به غذایی که میخواهد به سایر اعضای بدن برود اجرا میکنند. روی کل غذا اجرا میکنند. پس چهار تا قوه در معده وجود دارد برای کامل کردن غذای کلیه بدن. همین چهار تا قوه هم در خود معده وجود دارد تا کار تغذیه معده را انجام بدهد. یعنی غذایی جذب معده میشود برای اینکه تحلیلرفتههای معده را تأمین کند. این غذا در معده امساک میشود، نگه داشته میشود. هاضمه معده روی این غذا کار میکند تا این غذا شبیه به خود معده بشود. بعد هم جذب معده میشود و ضمیمه معده میشود که تحلیلرفتههایش ترمیم بشود و آخر سر آنچه که باقی بماند دفع میشود، از بدن بیرون میرود.
توجه میکنید که در معده دو بار کار انجام میشود؛ یک بار برای غذایی که باید به سایر اعضای بدن منتقل بشود، یک بار هم برای غذایی که خود معده باید بگیرد. به این جهت معده این چهار تا قوه را مضاعف دارد؛ یعنی دو تا جاذبه دارد، دو تا ماسکه، دو تا هاضمه و دو تا دافعه.
[توضیح متن و بررسی انحصار تضاعف در معده]
صفحه ۱۹۴ هستیم سطر اول.
قال المصنف: وقد تتضاعف هذه لبعض الاعضاء. هذه یعنی این چهار تا قوه که خادم غاذیه هستند، یعنی جاذبه، ماسکه، هاضمه و دافعه؛ اینها گاهی مضاعف میشوند لبعض الاجزاء. برای بعض اجزا دو برابر میشوند یعنی دو تا وجود دارند. آن بعض اجزا عرض کردم معده است.
اقول: قد تتضاعف هذه القوى لبعض الاجزاء كالمعدة. این قوا گاهی برای بعض اجزا مضاعف میشود مثل مثلاً معده.
*(شاگرد: کاف کالمعده مثال آوردید؟)*
پاسخ: کاف کالمعده آیا به عنوان مثال آمده یا برای بیان فرد منحصر آمده؟ آیا غیر از معده هم اعضایی داریم که این قوا درش مضاعف بشوند، یا اینکه منحصراً این تضاعف در معده انجام میشود؟ اگر غیر از معده هم عضوی داشته باشیم که این تضاعف در آن باشد، کاف کالمعده کاف مثال است. یعنی معده به عنوان مثال ذکر شده، نه به عنوان اینکه منحصراً او باشد که قوای مضاعف را داشته باشد. اما اگر عضو دیگری نداشتیم، کاف کالمعده میشود کاف انحصاری، یعنی مثال میشود مثال انحصاری.
عضو دیگر در بدن داریم که این قوا را مضاعف داشته باشد و آن کبد است. کبد هم در مسیر غذای کل بدن قرار میگیرد. یعنی غذای کل بدن که میخواهد از معده برود پخش بشود در اعضا، باید قبلاً وارد کبد بشود بعد از کبد پخش بشود در جاهای مختلف. اصطلاحاً میگویند کبد گمرک بدن است. یعنی هر چیزی که جزو سموم و مضرات است در کبد تشخیص داده میشود و جدا میشود. غذای بدون ضرر باید به بقیه اعضای بدن جذب بشود.
پس باز کبد دارای چهار تا قوه هست برای رسیدگی به غذای کل بدن، و چهار تا قوه هم برای رسیدگی به غذای خودش؛ چون خودش هم بالاخره تحلیل میرود و احتیاج به ترمیم پیدا میکند. پس در کبد هم ما این قوای چهارگانه را مضاعف داریم. بنابراین «کالمعدة» به عنوان مثال ذکر شده، نه اینکه منحصر باشد این مضاعف بودن به معده. مضاعف بودن در معده هم یافت میشود، در بعض اعضای دیگر هم یافت میشود.
*(شاگرد: استاد اشکال ندارد که اون قوهای که غذای دیگر اعضا را تهیه میکند غذای همان عضو تهیه کند؟)*
استاد: ما الان بیان نمیکنیم که این قوه چه قوهای هست. این مثلاً دو تا جاذبه واقعاً دو تا هستند؟ یا یکی هستند که دو تا کار انجام میدهند؟ این را الان بیان نکردیم. میشود که دو تا باشند، میشود یکی باشد که دو تا کار انجام دهد. ولی قانون مقبول در فلسفه بیان میکند که قوه بسیطه بیش از یک کار انجام نمیدهد. پس جاذبه یک کار بیشتر انجام نمیدهد. اگر توانستیم ثابت بکنیم که کاری که روی غذای تمام بدن انجام میشود و روی غذای خود معده انجام میشود واحد است، میتوانیم بگوییم که یک جاذبه دو کار انجام میدهد. ولی اگر نتوانستیم بگوییم این کار واحد است، نمیتوانیم بگوییم قوه واحد دو تا کار انجام میدهد، باید دو تا قوه درست کنیم. عبارت ایشان هم میرساند که دو تا قوه است. تضاعف معنایش این است که دو تا قوه است. تضاعف را به فعل نسبت نمیدهد؛ نمیگوید یک قوه است فعلش مضاعف است، میگوید خود قوه مضاعف میشود. پس معلوم میشود که دو تا جاذبه داریم، دو تا ماسکه داریم، دو تا دافعه و دو تا هاضمه در معده دو تا از این قوا هستند نه یکی باشد دو کار انجام دهد.
کالمعدة التی تجذب بقوتها غذاء کلیه البدن را؛ و یک قوه دیگری است، قوه دومی است که تمسک غذا را هناک یعنی باز در معده؛ سوم قوهای است که تغیر غذا را به کیلوس و کیموس که صلاحیت دارد دم و خون شود، که این قوه سوم قوه هاضمه است.
والتی یعنی قوه چهارمی داریم که تدفع این غذا را الی الکبد که در کبد آماده بشود برای جذب به سایر اعضا. خب این چهار تا قوه توجه میکنید؛ جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه رو غذای کلیه بدن کار میکنند، به غذای معده کاری ندارند. البته در ضمن غذای معده هم هست.
بعد و فیها یعنی در معده ایضاً یعنی علاوه بر این چهار تا قوه، چهار تا قوه دیگر هم هست. یکی قوه جاذبه است که جذب میکند آنچه را که معده با آن چیز تغذیه میکند، که غذای کل بدن نیست، غذای خود معده است خاصةً؛ یعنی فقط همان ما تقتضی المعدة خاصةً را جذب میکند. قوه دیگر داریم که در معده هست که این غذای خاص معده را امساک میکند، قوه ماسکهای است که غذای خاص معده را در معده امساک میکند. سوم در خود معده قوهای داریم که هاضمه است، یعنی غذا را تغییر میدهد به شکل معده در میآورد و جذب معده میکند؛ یعنی بالاخره ترمیم میکند معده را. قوه چهارمی در معده داریم که اضافات غذا را دفع میکند. پس توجه کردید که در معده این چهار تا قوه دو تا وجود دارند یعنی مضاعف وجود دارند. از هر کدام از این چهار تا قوه دو تا وجود دارد.
[تفاوت نمو با سمن (چاقی)]
این مطلب تمام شد. مطلب بعدی درباره قوه نامیه است.
ما درباره قوه غاذیه دو تا بحث مطرح کردیم. یک بحث جلسه قبل خواندیم و گفتیم دارای چهار تا خادم است. یک بحث هم الان خواندیم که این چهار تا خادم در بعض اعضا مضاعف میشوند. این بحثی بود که درباره غاذیه ما داشتیم.
درباره نامیه بعد از اینکه توضیح دادیم که وجود دارد و کارش چیست، یک بحث دیگر داریم. و آن این است که نامیه کارش نموّ است. آیا نموّ که برای بدن حاصل میشود با چاقی که آن هم برای بدن حاصل میشود فرق دارد یا نه؟ آیا چاقی هم کاری است که نامیه انجام میدهد؟ یا کار نامیه همان نموّ است؟ یا به عبارت دیگر نموّ که کار نامیه است با سَمَن و چاقی فرق میکند یا یکی است؟ جواب میدهند فرق میکند.
نموّ را قبلاً ما توضیح دادیم. عبارت است از ازدیاد بدن در اقطار ثلاثه، علی التناسب، به طور متناسب بدن در اقطار ثلاثهاش اضافه میشود. یعنی جسمی از بیرون به قسمتهایی از بدن متصل میشود، منضم میشود. بعد از اینکه آن جسم بیرونی تبدیل به این نوع از عضو شد، منضم میشود به این عضو و این عضو را رشد میدهد. این نموّ است. اما سَمَن این نیست، چاقی این نیست.
دلیل و شاهد این که چاقی با نموّ فرق میکند این است که انسانهایی که در سن پیری هستند، که قوه رشدشان متوقف شده، قوه نامیه اصلاً دیگر فعالیت ندارد، نموّ به بدن نمیدهد، گاهی میبینیم اینها چاق میشوند. نموّ تعطیل شده ولی چاقی هست. پس معلوم میشود این دو تا فعل یکی نیستند. اگر یکی بودند با تعطیلی نموّ باید چاقی هم تعطیل میشد، یا اگر چاقی در سن بالا حاصل میشد نموّ هم باید در سن بالا حاصل میشد. در حالی که در این سن نموّ حاصل نمیشود، اعضا خشک شدند دیگر قابل رشد نیستند، ولی چاقی حاصل میشود. پس نموّ با سمن یعنی با چاقی فرق دارد.
گذشته از آنچه که جلسه قبل گفته شد، که چاقی اضافه شدن علی التناسب نیست. اما نموّ اضافه شدنِ متناسب است. یعنی نموّ باید هم در عرض باشد هم در طول باشد هم در عمق باشد، به طور متناسب باید این سه تا رشد کنند. اما در چاقی ممکن است فقط در عرض باشد، در عمق و طول نباشد. یا فقط در عمق و عرض باشد در طول نباشد. تناسبی که ما در نموّ شرط میکنیم در چاقی شرط نمیکنیم. این جهت اول برای فرق بین نموّ و سمن. جهت دوم هم همینی است که الان گفتیم؛ که در وقتی که قوه نامیه متوقف میشود و نموّ تمام میشود میبینید که سمن اتفاق میافتد. پس معلوم میشود که نموّ غیر سمن است.
[تفاوت زبول و هزال (لاغری)]
در مقابل نموّ زُبول را داریم. زبول به معنای لاغری نیست. زبول به معنای مقابل رشد است. دیده شده که بعضیها مثلاً قدشان بلند است، سنشان که بالا میرود قد از آن بلندی کوتاهتر میشود؛ که قد کوتاه میشود تن باریکتر میشود، به صورت متناسب بدن ناقص میشود، به صورت متناسب. در نموّ به صورت متناسب زیاد میشد در زبول به صورت متناسب کم میشود.
هزال هم داریم. هزال یعنی لاغری. لاغری در مقابل چاقی است. این دیگر درش تناسب شرط نیست. یک دفعه میبینید در یکی از اقطار ثلاثه بدن کم میشود، این را به آن میگوییم لاغری. کوتاه نمیشود اما باریک میشود، این را لاغری میگوییم.
*(شاگرد: "یه قسمت یا همه بدن؟")*
استاد: همه بدن. حالا ممکن است یک قسمت ولی همه بدن منظور ماست مثلاً.
در زمانی که شیء دارد رشد میکند، در زمانی که شیء دارد رشد میکند یعنی بدن دارد رشد میکند، که دیگر وقت زبول نیست، وقت رشد است، میبینیم شخص لاغر میشود. در این حالت زبول اتفاق نیفتاده ولی هزال و لاغری اتفاق افتاده. چون بیان کردم زبول در سنین نموّ حاصل نمیشود، مقابل نموّ است. آن وقتی که شیء دارد رشد میکند بدنش دارد اضافه میشود، در اقطار ثلاثه به نحو متناسب اضافه میشود. در آن وقتی زبول عارض نمیشود. زبول در سنین بالا عارض میشود، که بعد از اینکه سن رشد تمام شد، این بدن حالا ممکن است مدتی متوقف بشود رشدش، به سمت زبول نرود، ولی بعدها که دیگر یک خورده سن بالا میرود به سمت زبول هم میرود. میبینید کسانی که در زمان جوانی بلند بودند و هیکلدار بودند در زمان پیری یک مقداری کوچک میشوند. این کوچکی همان زبول است، مقابل و ضد رشد است، غیر از لاغری است. لاغری در زمان نموّ هم اتفاق میافتد. آن وقتی که شخص دارد رشد میکند گاهی مریض میشود لاغر میشود. پس لاغری غیر از زبول است. زبول در بعد از تمام شدن رشد است، اما لاغری در حین رشد هم اتفاق میافتد. پس همانطور که نموّ با سمن یعنی رشد با چاقی فرق دارد، زبول و لاغری هم با هم فرق دارند.
*(شاگرد: "استاد این نمو مثلا اندازه اش تا چه سنی مشخص نیست؟")*
استاد: چرا، تعیین کردند، بعضی گفتند ۲۴ بعضی گفتند ۱۸. سن رشد را نوعاً میگویند ۲۴. دیگر از سن ۲۴ به بعد میگویند رشد متوقف میشود.
قال: والنمو مغایر للسمن. رشد مغایر با چاقی است.
اقول: نمو عبارت است از زیاد شدن جسم یعنی مثلاً بدن، یا تنه درخت، به سبب اتصال جسم دیگری به آن جسم اول. یعنی جسم دیگری باید متصل بشود، منضم بشود به بدن تا بدن رشد کند. اما این جسم دیگری که منضم میشود باید از نوع همان جسمی باشد که میخواهد رشد کند. مثلاً اگر گوشت میخواهد رشد کند گوشت باید اضافه بشود، استخوان میخواهد رشد کند استخوان باید اضافه بشود؛ که گفتیم اینها را در جلسه قبل گفتیم غذا که خورده میشود تبدیل به اینها میشود و بعد منضم میشود و باعث رشد بدن میشود.
وتكون زيادة مداخلة... کتاب ما «مداخله» دارد، ظاهراً درست نیست. «مداخله»؟ شما «مداخله»... شما چیست؟
*(شاگرد: "مداخلة")*
استاد: مداخلة درست است بله. شما «مداخلة» دارید؟
*(شاگرد: "مداخلة")*
استاد: مداخلة... متداخلة؟
*(شاگرد: "مداخلة")*
استاد: متداخلة دارید؟ شما چی آقا؟
*(شاگرد: "مداخلة")*
استاد: مداخله دارید؟ چاپ شما با چاپ من یکی نیست.
*(شاگرد: "استاد پاورقی هم زمینه داره در این قسمت گفته ضمیر... جسم الی جسم آخر...")* استاد: پس شما مداخلة دارید و صحیح هم هست.
*(شاگرد: "داری یه نسخه دیگه از کلمة... کلمة الحریره تارة بمداخلة و اخری بمتداخلة یعنی دو تا نسخه دیگه هم هست.")*
استاد: خب پس سه تا نسخه داریم: مداخلة، تکون زیاده مداخلة، مداخلة و متداخلة. به نظرم میرسد مداخلة از همهاش بهتر است. مداخلة. به نظر اینطور میآید.
تكون زيادة مداخلة في اجزاء المزيد عليه. آن زیاده در اجزای مزیدٌعلیه داخل میشود. آن وقت نموّ حاصل میشود.
*(شاگرد: "مزیدٌعلیه چیه؟")*
استاد: مزیدٌعلیه آن جسم اولیهست. جسم اولی که بدن است. آن وقت جسم دوم که از بیرون به او اضافه میشود، داخل در بدن میشود. یعنی در لابه لای گوشتهای دیگر واقع میشود، لابه لای استخوان واقع میشود تا بالاخره این بدن رشد میکند. چی فرمایش شما؟
*(شاگرد: "خب ترجمهاش چی میشه مداخلة؟")*
استاد: مداخلة ترجمهاش این است داخل میشود.
*(شاگرد: "جسم اول به جسم دوم؟")*
استاد: جسم اول داخل میشود در اجزای جسم دوم که مزیدٌعلیه است. مزیدٌعلیه آن جسم اولی است که حاصل بوده. وقت این جسم دوم که میآید داخل میشود در اجزای آن جسم اول. وقتی داخل شد جسم اول رشد میکند. و هو (این نمو) مغایر سمن مغایر چاقی است.
این توضیح مغایرت نموّ با سمن بود.
وکذالک زبول مغایر للحزال. زبول مقابل نموّ است، هزال مقابل سمن است. زبول هم مغایر است با هزال. خب تمام شد. این دو تا ادعا بود.
فإن الواقف فی النمو. این دلیل است برای مدعای اول که نموّ مغایر سمن است.
بعد دو خط بعد «وکذالک النامی قد یهزل» دلیل است برای مدعای دوم یعنی مغایرت زبول با هزال. دو تا ادعا داشتیم هر دو را مستدل میکنیم.
فإن الواقف فی النمو کسی که نموّش متوقف شده، واقف فی النمو است یعنی نموّش متوقف شده دیگر سن رشدش تمام شده و بدنش رشد نمیکند، قد یسمن؛ گاهی چاق میشود.
کالشیخ یعنی پیرمرد، اذا صار سمینا. خب این پیرمرد معلوم است دیگر سن رشدش تمام شده و دیگر نموّی برایش نیست ولی چاقی گاهی برایش حاصل میشود و این نشان میدهد که چاقی با نموّ فرق دارد.
فإن اجزاء این پیرمرد، اجزای اصلیاش قد جفت خشک شده و صلبت سفت شده، فلا یقدر الغذاء علی تفریقها؛ غذا نمیتواند این را متفرق کند جابجا کند و در لابه لایش وارد بشود تا او را رشد بدهد. این غذا در لابه لای این جزو وارد نمیشود تا باعث نموّ و رشد بشود، فلا یتحقق النمو، نموّ حاصل نمیشود ولی با وجود این چاقی پیدا میشود. چاقی این است که لازم نیست این قسمتهایی که اضافه میشود در لابه لای آن جزء اصلی وارد بشود، کنار این جزء اصلی هم بچسبد کافی است، بالاخره بدن را چاق میکند، بدن را اضافه میکند و چاق میکند. در نموّ باید این اجزای فرعی که بعداً به وجود میآید در لابه لای اجزای اصلی برود و خودش بشود جزء اجزای اصلی. بالاخره وقتی رشد میکند بدن اجزای اصلیاش زیاد میشود. ولی در چاقی لازم نیست که آن مقدار اضافه در لابه لای آن اجزای اصلی برود و خودش هم جزء اجزای اصلی بشود، بلکه ضمیمه بشود به اجزای اصلی، بچسبد از بیرون به اجزای اصلی و اجزای اصلی را بزرگتر کند کافی است.
پس چاقی در پیری حاصل میشود چون احتیاج ندارد که اجزای اصلی را متفرق کند و در لای آن اجزای اصلی وارد بشود. اما نموّ در سن پیری عارض نمیشود، حاصل نمیشود به خاطر اینکه احتیاج به متفرق کردن اجزا و در لابه لای اجزا واقع شدن دارد و اجزای پیرمرد به خاطر خشک شدن و سفت شدن متفرق نمیشود تا نموّ حاصل بشود. این دلیل بود بر اینکه نموّ با سمن فرق دارد.
حالا میخواهیم بیان کنیم که زبول هم با هزال فرق دارد.
وکذالک النامی (یعنی کسی که در سن رشد است و در نتیجه زبولی برایش نیست) قد یهزل گاهی لاغر میشود. زبول نیست ولی هزال هست. این اختلاف بین نموّ و سمن که یکی حاصل میشود یکی حاصل نمیشود، همچنین اختلاف بین زبول و هزال که یکی حاصل میشود و یکی حاصل نمیشود دلیل مغایرت این دوتاست. دلیل این است که نموّ با سمن مغایر و زبول با هزال مغایر.
[رد قوه مصوّره]
این بحث هم تمام شد. این هم بحثی بود در مورد قوه نامیه؛ یعنی مربوط میشد یک جوری به قوه نامیه. آن دو تا بحث قبلی مربوط شدند به قوه غاذیه، این بحث هم مربوط میشود به قوه نامیه. حالا بحث سوم میخواهیم مطرح کنیم که مربوط به قوه مولده است.
در قوه مولده یک قوهای قائلند به نام مصوّره، که این قوه از اسمش پیداست؛ تصویرگری میکند، صورتگری میکند، شکل میدهد به آن ماده، خطوط لازم را در آن ماده قرار میدهد، بالاخره کارهای که مربوط به صورتگری هست انجام میدهد و آن ماده را به صورتی که صاحب آن ماده داشته در میآورد. صاحب آن ماده یعنی پدر و مادر، یا آن درختی که صاحب این بذر است. قوه مصوّره این نطفه را یا آن بذر را به صورت صاحب این بذر و نطفه که پدر مادر یا آن درخت و نبات است در میآورد. قوه مصوّره کارش این است. یعنی صورت پدر مادر را روی این نطفه میاندازد یا صورت آن درخت و گیاه را روی این بذر میاندازد. کار مصوّره است.
حالا خود مولده این کار را میکند یا قوهای از قوای مولده که اسمش مصوّره است این کار را میکند؟ گفتند قوهای از قوای مولده که اسمش مصوّره است این کار را میکند. چون مولده کارش جمع کردن نطفه و جمع کردن بذر است از غذا، از بین غذایی که انسان یا حیوان یا درخت استفاده میکند، مقداری را جمع میکند تا نطفه یا بذر را درست کند. این قوه مولده کارش این است، کارش صورتگری نیست. قوهای از قوای این مولده که اسمش مصوّره است کارش صورتگری است.
البته این هم گفتنش لازم است که مصوّره دو تا معنا دارد، با هم نباید خلط بشوند. یکی این مصوّره که عبارت از همینی است که الان گفتیم؛ یک مصوّره دیگر هم داریم که جزو قوای حیوانی است. این مصوّره جزو قوای نباتیه است، چون جزو قوه مولده است، مولده هم قوه نباتی است، پس بنابراین این مصوّره از قوای نباتی است.
اما یک مصوّره داریم که از قوای حیوانی است و آن عبارت است از مخزن صور. وقتی ما صورتها را با حواس ظاهرهمان درک میکنیم، این صورتها چنانچه بعداً توضیح داده میشود انشاءالله وارد حس مشترک ما میشوند، از حس مشترک میروند در قوه خیال که مخزن صور است. در آن مخزن صور محفوظ میمانند، هر وقت ما دوباره لازم داشتیم آنها را احضار میکنیم و مشاهده میکنیم. مثلاً صورتی را میبینید ۱۰ سال پیش دیدید، الان آن صورت در قوه حافظه، در قوه مخزن موجود است، از مخزن استخراج میکنیم دوباره آن شکل را ملاحظه میکنیم. گاهی از اوقات هم میبینید از مخزن رفته، فراموش شده، شکل الان یادتان نیست باید بروید دوباره آن شخص را ببینید یا آن شیء را ببینید، صورت جدید کسب کنید، باز بفرستید به این مخزن. علیأیحال مخزن صور که اسمش خیال است، اسم دیگرش مصوّره است. مصوّره یعنی محل صور، مخزن صور. پس مصوّره دو معنی دارد: یکی مصوّره یعنی صورتگر، یکی مصوّره یعنی حافظ صور. آنی که صورتگر است جزو قوای نباتی است و آنی که حافظ صور است جزو قوای حیوانی است. این دو تا نباید خلط بشود. گاهی میگویند مصوّره آن را اراده میکنند، گاهی میگویند مصوّره این را اراده میکنند.
خب، مصوّره بیان کردیم مصوّره نباتیه است، چون مصوّره حیوانی الان مورد بحث ما نیست. مصوّره نباتیه گفتیم که عبارت است از آن قوهای که صورتگری میکند. مرحوم خواجه میفرماید مصوّره پیش من باطل است، ما به مصوّره معتقد نیستیم. به دو جهت. یکی اینکه مصوّره یک قوهای است بیشعور. قوه بیشعور نمیتواند یک صورت به این عظمت را روی نطفه یا روی بذر وارد کند؛ آن صورتی که بسیاری از عقلا در تخاطیط آن صورت، در ظرافتهای آن صورت متحیّرند، تا چه برسد به ساختش. وقت از یک قوه مولدهای که به قول شما قوه نباتی بیشعور بر میآید که چنین کارهایی را انجام بدهد؟ مسلماً یک قوه نمیتواند این کار را بکند، آن هم قوه بیشعور نباتی.
همانطور که در جلسه گذشته بیان کردم، کار کار ملک است. ملائکه را خدا موکل کرده اینچنین کارهایی انجام بدهند. این جهت اول بر اینکه مصوّره نمیتواند این کارها را بکند. جهت دوم اینکه مصوّره قوه بسیط است. این شکل و صورتی که بر نطفه یا بر بذر میافتد یک صورت مرکب است. خودشان گفتند قوه بسیطه کار مرکب نمیتواند انجام بدهد، چون کار متعدد انجام نمیدهد، کار واحد انجام میدهد. صورت متعدد است؛ خط دارد، زاویه دارد، برجستگی دارد، فرورفتگی دارد، اینها همه را باید این قوه مصوّره ایجاد کند تا این صورت مرکبه درست بشود؛ و قوه مصوّره یکی از این کارها بیشتر نمیتواند انجام بدهد، نه بیشتر. یک کار انجام میدهد نه کار مرکب. پس اولاً قوه مصوّره به خاطر نداشتن شعور توانایی انجام این چنین صورتی را ندارد، ثانیاً به خاطر بساطتش نمیتواند این صورت مرکب را ایجاد کند. بنابراین مصوّره وجود ندارد. کار صورتگری را قوه دیگری که قوه ملکی است انجام میدهد، نه این قوه؛ پس مصوّره عندی باطلةٌ. خواجه میگوید مصوّره در نظر من باطل است، ما چنین قوهای نداریم.
والمصورة عندي باطلة، زیرا محال است این افعال محکمه، یعنی افعالی که با حکمتند هر چیزی به جای خودش قرار گرفته و ظرافت خاصی را به وجود آورده، این افعال محکمه اولاً، مرکبه ثانیاً؛ افعال یکی نیستند که مرکبند. صدور این افعال محکمه مرکبه از قوهای که اولاً بسیط است، ثانیاً ليس لها شعور اصلاً، صدور از این قوه استحاله دارد، لاستحالة صدور هذه الافعال.
میبینید به هر دو دلیل اشاره کرده؛ همین که این افعال محکمند در حالی که این قوه لیس لها شعور اصلا، همین که این افعال مرکبند و این قوه در حالی که این قوه بسیط است. به صورت لف و نشر نامرتب گفته: صدور این افعال محکمه، این را اول گفته، از قوهای که لیس لها شعور این را دوم گفته؛ دوباره افعال مرکبه این را دوم گفته، از قوه بسیطه این را اول گفته. محال است افعال مرکبه از قوه بسیطه صادر شود. پس دو دلیل دارد میآورد برای اینکه مصوّره وجود ندارد؛ یکی اینکه مصوّره شعور ندارد و نمیتواند کارهای محکمه یعنی حکیمانه انجام بدهد، دوم اینکه مصوّره بسیط است نمیتواند کارهای مرکب یعنی کارهای متعدد انجام بدهد. پس به این جهت مصوّره نمیتواند این کارها را بکند یعنی اصلاً وجود ندارد.
اقول: اثبت الحکماء برای نفس قوهای را که صادر میشود از این قوه تصویر و تشکیل، یعنی صورتگری و شکل دادن. این نطفه را یا این بذر را تشکیل میکند یعنی شکل میدهد به شکل نوع ذوالقوه؛ به شکل نوع ذوالقوه. ذوالقوه آن درخت است یا آن پدر مادر است؛ این نطفه را به شکل نوع در میآورد؛ اگر نوع نوع انسان است نطفه را به شکل انسان در میآورد اگر نوع نوع فرس است نطفه را به شکل فرس در میآورد و هکذا. این را حکما گفتند.
اما والحق ما ذهب الیه المصنف.
ما ذهب الیه المصنف چیست؟ این است که ذلک محالٌ، یعنی صورتگری چنین قوهای محال است. محال است که چنین قوهای بتواند چنین صورت ظریفی و حکیمانهای را بر نطفه یا بر بذر واقع سازد.
زیرا این اشکال و صور امور محکمه هستند؛ یعنی حکیمانه هستند، متقنند، و محکم و متقنند خللی در این صورتها نیست، سستی و خلل در این صورتها نیست، و این کار کارِ یک موجود خیلی قوی است که بتواند کار حکیمانه و متقن و محکم انجام بدهد؛ فلا تصدر از طبیعتی که شعوری به ما یصدر عنها ندارد، شعور ندارد به ما یصدر عنها یعنی به فعل خودش، به فعل خودش شعور ندارد. خب پس به مصوّره نباید اسناد داد، به کی اسناد بدهیم؟
بل یجب اسنادها الی مدبر حکیم.
باید این افعال را به مدبر حکیم یا این اشکال را به مدبر حکیم نسبت بدهیم، که مدبر حکیم یعنی خدا بدون واسطه کار انجام بدهد یا به توسط ملائکهای که مأمور او هستند کار انجام بدهد. بالاخره کار را نباید به دست مصوّره داد. این دلیل اول برای اینکه مصوّره این کارها را انجام نمیدهد.
دلیل دوم اینکه مصوّره بسیط است و این کارها مرکبند و از بسیط کار مرکب صادر نمیشود.
و ایضاً یعنی دلیل دوم: فإن هذه التشکیلات امور مرکبة.
این تشکیلاتی که باید در نطفه یا در بذر بیفتد، تشکیلات یعنی شکلها، اینها امور مرکبند؛ یعنی یک چیز نیست خط است، زاویه است، برجستگی است، بیان کردم فرورفتگی است، اینها همه کارهای متعدد است.
و قوه بسیطه لا تصدر عنها اشیاء کثیره. از قوه بسیطه اشیاء کثیر صادر نمیشود. قوه بسیطه همانطور که در جای خودش گفتند یک شکل بیشتر ایجاد نمیکند یعنی یک کار بیشتر نمیکند. حالا اگر کارش ایجاد شکل بود، یک شکل بیشتر ایجاد نمیکند، یعنی قوه بسیط شکل بسیط ایجاد میکند. شکل بسیط شکل کره است. بقیه اشکال بسیط نیستند، بقیه اشکال مرکبند. مثلاً مکعب را ملاحظه کنید مرکب از خطوط و زوایا و سطوح، مرکب است، بسیط نیست. کره بسیط است؛ یعنی خط ندارد، زاویه ندارد، فقط یک دانه سطح است. کره بسیط است و از قوه بسیط فقط کره صادر میشود. بسیط اگر بخواهد کار کند کار واحد میکند. اگر بخواهد شکل بدهد شکل بسیط میدهد، شکل بسیط هم کره است.
خب پس اگر قوه مصوّره بخواهد کار کند چون قوه بسیط است باید همه حیوانات را به صورت کره بیافریند؛ چون کارش این است دیگر، کارش این است که شکل واحد صادر کند، شکل بسیط صادر کند، شکل بسیط هم کره است. اگر واقعاً این مصوّره میخواست کار انجام بدهد و شکل ایجاد کند باید همه را کره ایجاد میکرد. در حالی که خلافش را ما داریم میبینیم، هیچ حیوانی کره نیست. حتی بعضی حشرات که گرد به نظر میرسند آنها هم کره نیستند، شاخکهایشان را ملاحظه کنید، دست و پایشان را ملاحظه کنید، اگر دم هم داشته باشند که اضافه؛ اینها را از حالت کرویت در میآورد. شاخک دارد پا دست و پا دارد اینها دیگر نمیدانید چه کرهای میماند. بعضی حشرات هستند به صورت کره هستند، ولی بدنشان تقریباً کره است اصلاً کره کامل نیست، بدنشان تقریباً کره است ولی کلشان را که نگاه کنید با پا و شاخک و اینها را میبینید کره نیست.
و أيضا فإن هذه التشكيلات أمور مركبة و القوة البسيطة؛ این شکل دادنها امور مرکبند، یعنی شکلهای متعددی که جمع میشوند یک شکل واحد مرکب درست میشود؛ خط با زاویه با امور دیگر اینها همه جمع میشوند شکل واحد مرکب درست میشود. پس تشکیلات مرکبند در حالی که قوه بسیط لا تصدر عنها اشیاء کثیره. بلکه شکل قوه بسیط در محلش که او هم بسیط است کره است. ببینید فاعل واحد در ماده واحد بیش از یک کار انجام نمیدهد. مصوّره فاعل واحد است، این نطفه هم ماده واحد است، این مصوّره در ماده واحد بیش از یک کار انجام نمیدهد. نمیتواند کار مرکب انجام بدهد در حالی که این تشکیلات مرکبند. پس این تشکیلات از این قوه مصوّره صادر نشده؛ چون قوه مصوّره بسیط است و نمیتواند کار را انجام دهد. بلکه شکلها یعنی شکل این قوهای که شکل این قوه مصوّره یعنی شکلی که میخواهد ایجاد کند فی محلها البسیط هو الکره؛ در محل این قوه که آن محل هم بسیط است شکلی که این فاعل بسیط در آن قابل بسیط ایجاد میکند کره است.
اگر این باشد فتکون هذه المرکبات باید تمام این مرکبات یعنی ابدان انسانها، حیوانها و تنه درختها علی شکل الکرات باشد. همه باید به شکل کره باشند؛ چون قوه قوه بسیط است و قوه بسیط در ماده بسیط کار واحد یعنی شکل واحد ایجاد میکند که کره است. پس اگر واقعاً مصوّره بخواهد شکل ایجاد کند در همه چی باید شکل کره ایجاد کند. در حالی که و هو باطلٌ بالضروره. ما داریم مشاهده میکنیم بالضروره و بالبداهه میبینیم که شکل درختها، شکل حیوانات کره نیست.
خب پس قوه مصوّره به دو جهت نتوانست کاری انجام بدهد. یکی به جهت اینکه شعور نداشت نتوانست کار حکیمانه انجام بدهد؛ یکی به جهت اینکه بسیط بود نتوانست کار مرکب انجام بدهد. خب قوه بیکار هم که نداریم، قوهای که نتواند کار انجام بدهد نداریم، بنابراین میگوییم اصلاً قوه مصوّره موجود نیست؛ چون اگر بخواهد موجود باشد کار واحد انجام میدهد و کار واحد این است که همه را کره کند میبینیم اینجا نیست. پس معلوم میشود کار واحد انجام نداده، کار متعدد هم که نمیتواند انجام بدهد، پس اصلاً چنین قوهای وجود ندارد؛ پس مصوّره پیش من باطل است.
این بحثی بود درباره قوای نباتیه که در جلسه گذشته و این جلسه رسیدگی شد و تمام شد. هم درباره قوه غاذیه صحبت کردیم هم در نامیه هم در مولده. انشاءالله بحث در قوای حیوانی هم که از احساس شروعشان میکنیم در جلسه بعد شروع میشود.
*(شاگرد: "استاد اگر قوه بسیط نتواند کار متعدد بکند ملک هم بسیط است، بنابراین آن هم نباید کار متعدد بکند؟")*
استاد: شما میفرمایید که اگر قوه بسیط نمیتواند کار متعدد کند ملک هم بسیط است، بنابراین او هم نباید کار متعدد کند. توجه کنید جوابتان این است که ملک اگر قوای متعدد داشته باشد با قوای متعدد کار میکند. اگر هم قوای متعدد نداشته باشد و واقعاً همانطور که شما گفتید بسیط باشد، مددهای مختلف به آن میرسد و با مدد مختلف کار انجام میدهد.
*(شاگرد: "بسیط هم باشد با مدد مختلف انجام می دهد؟")*
استاد: بله دیگر، بسیط باشد وقتی مدد به آن میرسد کارهای مختلف میتواند انجام بدهد. و قوه مصوّره اگر بخواهد مدد به آن برسد یعنی ملکی به آن مدد برساند در واقع بازم آن ملک دارد کار انجام میدهد، منتها قوه مصوّره مباشر است.
*(شاگرد: "ما هم همین رو میگوییم.")*
استاد: قوه مصوّره مباشر است منتها مباشری که توانایی داشته باشد؛ یعنی واقعاً قوه قوهی مثل قوای ما میماند. قوه مصوّره قوه بسیط است یعنی مدد هم به آن برسد کاری انجام نمیدهد. ملک مثل خود ماست که اگر ملکی باشد نفسانی دارد قوای متعدد، کار متعدد انجام میدهد. ما کار متعدد انجام میدهیم، نفس ما کار متعدد انجام میدهد؛ قوهای از قوای نفس ما کار متعدد انجام نمیدهد. نمیتوانیم ما آن ملک را مثل قوه بسیط قرار بدهیم. ملک را باید مثل نفسمان قرار بدهیم. همانطور که نفس ما میتواند کارهای متعدد انجام بدهد ملک هم میتواند کارهای متعدد انجام بدهد. حتی اینی که من بیان کردم ملک مدد میرسد، درست است مدد میرسد ولی از طریق مدد رساندن ما حل نمیکنیم قضیه را؛ ما از این طریق حل میکنیم قضیه را که ملک دارای حیثیات متعدد و قوای متعدد کار متعدد انجام میدهد، ولی قوه بسیط دارای حیثیات متعدد نیست، دارای قوای متعدد نیست که کار متعدد انجام بدهد. این کارش واحد است.
پس نقض نکنید بحث ما را به ملک. ملک بسیط هست اما دارای حیثیات مختلف است، دارای قوای مختلف است و کار متعدد انجام میدهد.
تازه چه بسا این مطلب هم اضافه کنیم، چه بسا ملکهای متعددی فعالیت کنند، نه یک ملک.
صدرا در باره هضم غذا میگوید هفتتا ملک موکل هضم غذای یک شخصند. هفتتا ملک. خب یعنی ملک واحد کار انجام نمیدهد، ملکهای متعدد کار انجام میدهند حاصل کارهایشان میشود این امر واحد، یا این امر متعدد مرکب.
*(شاگرد: "یعنی اونجا قوهی هاضمه...")*
استاد: پس این ملکهای متعدد تصویر را ایجاد میکنند نه یک ملک. لزومی ندارد حتماً بگوییم یک ملک این کار را میکند. چندین ملک ممکن است با هم همکاری کنند به دستور خدا این تصویر را ایجاد کنند. قوه که متعدد نیست ولی ملک ممکن است متعدد باشد. پس در ملک گفتیم مثل نفس ما کار میکند این یک؛ گفتیم ملکها متعددند این دو. حالا آن جواب اول را قبول نکردید گفتید ملک مثل نفس ما نیست فقط کار واحد میکند، جواب دوم کافی است. جواب دوم این است که ملکها متعددند و کارهای متعدد انجام میدهند، جمع کارهایشان میشود این صورت واحد مرکب. اما قوه را که نمیتوانیم بگوییم متعدد است، مگر در ما چند تا قوه مصوّره وجود دارد؟ بر فرض باشد یک دانه وجود دارد، یک دانه هم کار واحد میکند.
*(شاگرد: "استاد پس فرمودید که صدرا میفرماید هفتتا ملک این هضم غذا رو انجام می دهند؟")*
استاد: بله میفرماید اگر هفتتا ملک مأمور هضم غذا هستند پس این قوایی که ما اسمشان را بردیم جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه اینها چیکارهاند؟ یا به طور کلی اصلاً قوه غاذیه چیکاره است اگر هفتتا ملک دارند فعالیت میکنند قوه غاذیه چیکاره است؟ این جوابش این است که قوه غاذیه مباشرِ کار است. ملک دارد کار انجام میدهد، قوه غاذیه مباشر کار است و الا کار را ملک انجام میدهد به توسط قوه غاذیه.
*(شاگرد: "ملک ابزار میشه؟")*
استاد: قوه غاذیه مأمور و ابزار ملک میشود. البته بعید هم نیست که خود آن قوه غاذیه با خدمهاش در کلام صدرا ملک نامیده شده باشند؛ که ملک خود همین قوا باشند، قوای متعدد. بعید نیست، البته رایج نبوده که این قوا را ملک بگویند. لذا میگویم بعید نیست و الا الان امروزه بعضی قوا را میگویند ملک؛ یعنی قوه جاذبه را و امثال ذلک که در جهان هست بعضیها تطبیق میکنند بعضی ملائکه را تطبیق میکنند بر قوه جاذبه. امروزه این رایج شده ولی در قدیم نبوده که قوه را مصداق ملک قرار بدهند. لذا این که کلام صدرا را خوب است که همان به معنای ظاهری خودش بگوییم، واقعاً هفتتا ملک این کار را میکنند.
انشاءالله برای جلسه آینده.