90/03/29
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تقسیمبندی قوای نفس
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تقسیمبندی قوای نفس
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۹۲، سطر ۱۷.
المسألة الثانیة عشرة فی القوی النباتیة. قال: وللنفس قویً تشارک بها غیرها، وهی الغاذیة والنامیة والمولدة.[1]
[مقدمه: تقسیمبندی قوای نفس]
بعد از اینکه درباره خصوصیات نفس بحث کردیم، وارد بحث در قوای نفس میشویم. نفس دارای قوای نباتی و حیوانی و انسانی هست. نفس انسانی هر سه قوه را دارد؛ هم قوای نباتی را دارد، هم قوای حیوانی را و هم قوه انسانی را.
قوه انسانی همان تعقل است که اختصاص به انسان دارد و در موجود دیگری از این موجودات زمینی یافت نمیشود. اما دو تا قوه دیگر هست که یکی احساس و یکی حرکت بالاراده است؛ این بین انسان و سایر حیوانات مشترک است.سه تا قوه دیگر هم داریم که غاذیه و نامیه و مولده است؛ این بین انسان و حیوان و نبات مشترک است.
پس توجه میکنید که این قوای نباتی که غاذیه و نامیه و مولدهاند، هم در نباتاند، هم در حیوان، هم در انسان؛ یعنی مصادیقشان زیاد است. اما در احساس و حرکت بالاراده، مصادیق یک خرده کم میشود؛ دیگر نبات خارج میشود. نبات دارای احساس یا حرکت بالاراده نیست. بنابراین مصادیق احساس و حرکت بالاراده کمتر میشود. به همین جهت گفته میشود که این قوا نسبت به آن قوای اولیه اخصّند؛ یعنی مصادیق کمتری دارند. آن قوای اولیه که قوای نباتی بودند، اعم بودند، یعنی مصادیق بیشتری داشتند. این قوای حیوانی اخصّند، یعنی مصادیق کمتری دارند. و قوه انسانی که اصلاً مختص است، مختص به انسان است، فقط مصداقش انسان است و دیگر چیزی نیست.
الان ما میخواهیم قوای نباتی را توضیح بدهیم؛ قوایی که نفس انسانی با چیزی دیگر در داشتن این قوا شریکند. یعنی این قوا اختصاص به نفس انسانی ندارد، انسان در این قوا شریک دارد؛ شریکش حیوان است و همچنین نبات. این قوا را اصطلاحاً میگویند قوای نباتیه. این قوای غاذیه، نامیه، مولده که هم در نبات هست، هم در حیوان هست، هم در انسان هست، اصطلاحاً به آن میگویند قوای نباتیه؛ زیرا که در نبات موجود است. در حیوان و انسان هم اگر موجود است، در بُعد نباتی حیوان و انسان موجود است؛ چون انسان بُعد نباتی هم دارد. به قول معروف در امروز میگویند «زندگی نباتی». کسانی که در حال کما میروند، میگویند زندگی نباتیشان باقی است؛ یعنی تغذیه و اینها میکند، اما زندگی احساس و ادراکشان را میگویند مثلاً مختل شده. علیأیحال پس انسان دارای قوای نباتی هست. این قوه هم در نبات موجود است، هم در حیوان موجود است، هم در انسان.
حالا ما میخواهیم این سه قوه را الان توضیح بدهیم؛ غاذیه چه قوهای است، نامیه چه قوهای است و مولده چه قوهای است. از اسمهاشان پیداست. غاذیه تغذیه را به عهده دارد، نامیه رشد بدن را به عهده گرفته و مولده کار تولید نسل و کار تولید مثل را میکند. این سه تا را توجه میکنید در انسان و حیوان و نبات هر سه موجود است. در نبات هم تغذیه هست، تنمیه و رشد هست، تولید مثل هم هست. در حیوان هم هست، در انسان هم هست.
[رابطه نفس و بدن و لزوم سلامت بدن]
اما قبل از اینکه ما وارد این توضیح این مطالب بشویم، یک نکتهای را باید بیان کنیم و آن نکته این است که بدن آلت و ابزار نفس است و نفس از این ابزار برای افاعیل خودش استفاده میکند. نفس وقتی میخواهد فعلی را انجام بدهد، باید از بدن کمک بگیرد؛ فقط در تعقل احتیاج به بدن ندارد. در بقیه به بدن احتیاج دارد و لذا گفته میشود که نفس در فعلش مادی است. در ذاتش مجرد است، اما در فعلش مادی؛ یعنی یک کاری میخواهد انجام بدهد به توسط ماده انجام میدهد. بخواهد ببیند با توسط چشم میبیند، بخواهد حرکت کند به توسط پا حرکت میکند و امثال ذلک. پس کارهایی که از نفس صادر میشود تماماً با ماده انجام میشود؛ به همین جهت گفته میشود که نفس در فعلش مادی است، یعنی فعل را با ماده انجام میدهد. بله، فقط یک فعل است که آن تعقل است و احتیاج به ماده ندارد. مقدماتش احتیاج به ماده دارد، خودش احتیاج ندارد؛ این را قبلاً اشاره هم کردم.
خب، پس بدن ابزار نفس است. بنابراین اگر نفس بخواهد کارش را خوب انجام بدهد، باید بدن سالم باشد. صلاح نفس به صلاح بدن است. یعنی اگر نفس بخواهد صالح کار کند و درست کار کند، بدن باید سالم و صالح باشد.
خب، بدن سالم چه بدنی است؟ بدنی است که اگر تحلیل رفت با غذا ترمیم بشود و رشد مناسب را داشته باشد. پس این قوایی که الان ذکر میکنیم، قوایی هستند که در اصلاح بدن دخالت دارند و وقتی در اصلاح بدن دخالت کردند، به واسطه در اصلاح نفس هم دخالت میکنند. و بحث ما در نفس است؛ پس این قوا را مطرح میکنیم و این قوا را قوایی میدانیم که بالاخره نفع نفس در سلامت اینهاست. به این مناسبت الان درباره این قوا بحث میکنیم که بالاخره مربوط به بدنند، اصلاح بدن میکنند و اصلاح بدن زمینه میشود برای اصلاح نفس. این مقدمهای بود که گفتم.
[توضیح قوه غاذیه]
اما مطلبی که میخواهیم شروع کنیم که توضیح قوه غاذیه است. توضیح به اندازهای که در این مسئله مطرح است و الا توضیح بیشتر را بعداً اشاره خواهیم کرد.
بدن مرکب از عناصر است. عناصر چهار تا هستند: خاک، هوا، آب، آتش. پس در بدن حرارتی که کیفیت آتش هست وجود دارد. در بدن این حرارت وجود دارد. و این حرارت مشغول فعالیت است، قسمتهایی از اجزای بدن را میسوزاند و آن قسمتها تحلیل میروند. بدن از این جهت نقص پیدا میکند. باید به جای این اجزای تحلیل رفته، ما اجزایی را قرار بدهیم که آن قسمت تحلیل رفته بدن را ترمیم کند. آن قسمتها را از درون بدن نمیتوانیم بگیریم، از بیرون باید وارد بدن کنیم. آن چیزهایی که از بیرون وارد میشوند اسمشان غذاست.
منتها غذای بالقوه. بعد که میرود در بدن، تحول پیدا میکند، تبدیل میشود به گوشت و پوست و استخوان و امثال ذلک؛ این در این حال میشود غذای بالفعل. وقتی شبیه عضو غذاگیر میشود به آن میگوییم غذای بالفعل. اما قبلاً که جماد است، به صورت علف خورده میشود، به صورت گوشت حیوان خورده میشود، این غذای بالقوه است. غذا نیست، غذای بالفعل نیست؛ یعنی میتواند بعداً غذا شود. وقتی شبیه عضو غذاگیر شد به آن میگوییم غذای بالفعل. بعد هم جذب آن عضو میشود، آن قسمت تحلیل رفته ترمیم میشود؛ این را اصطلاحاً میگویند «تغذیه».
پس تغذیه یعنی اضافه کردن اشیایی از خارج به بدن بعد از اینکه آن اشیا مورد تصرف قوههای موجود در نفس شدند، آماده شدند برای جذب بدن، میروند تا بدنِ تحلیل رفته را ترمیم کنند. تغذیه عبارت است از همین ترمیم کردن قسمتهای تحلیل رفته بدن. این میشود تغذیه. و غذا میشود آن جسم خارجی که باید از خارج بیاید و ضمیمه بدن شود تا بدن تحلیل رفته را ترمیم کند.
خب، حالا بیان مرحوم علامه در این مسئله چگونه است. میفرماید که بدن از عناصر تشکیل شده و در بین عناصر، حرارت وجود دارد. حرارت بالاخره قسمتی از بدن را تحلیل میبرد. حکمت خدا اقتضا کرده که این قسمتهای تحلیل رفته ترمیم شوند. به همین جهت قوهای را که میتواند ترمیم را به عهده بگیرد در بدن قرار داده تا این قوه بعد از اینکه جسمی از خارج وارد بدن شد، روی آن جسم کار کند و این جسم را شبیه مقتضی و عضو غذاگیر قرار بدهد و بالاخره ضمیمه کند به بدن و آن قسمتهای تحلیل رفته را ترمیم کند. این تفسیر تغذیه است یا قوه غاذیه است بنابر قول و بنابر بیان مرحوم علامه.
حالا این غاذیه با قوای دیگری که خادماً همکاری میکند؛ یعنی آن قوا کمک میکنند به غاذیه تا این اموری که گفتیم انجام شوند. چطوری کمک میکنند؟ این بحث بعدی ماست. یعنی تقریباً یک صفحه بعد این مطلب را مطرح میکنیم که چه قوایی خدمت میکنند به غاذیه تا این کاری که گفتیم انجام بشود. آن قوا یکی ش جاذبه است، یکی ش ماسکه است، یکی ش هاضمه است، یکی ش دافعه است که به همین ترتیبی که ذکر کردم فعالیت میکنند. بعداً فعالیت آنها را انشاءالله بیان خواهیم کرد.
حالا عبارت توجه کنید. صفحه ۱۹۲ هستیم، سطر ۱۸.
المسألة الثانیة عشرة. مسئله دوازدهم در قوای نباتی است.
قال المصنف: وللنفس یعنی نفس انسانی، قوای وجود دارد که تشارک نفس انسانی به توسط این قوا تشارک غیرها یعنی با غیر نفس انسانی شرکت دارد. یعنی نفس انسانی در داشتن این قوا شریک با چیزهای دیگر است؛ شریک با حیوان، شریک با نبات. آنها هم این قوا را دارند. آن قوا کدامند؟ این سه تایند: غاذیه، نامیه، مولده. که غاذیه را توضیح دادیم.
اقول: لمّا کان البدن. این همان مطلب کلی است که اول بحث بیان کردم که نفس از بدن استفاده میکند، بنابراین اگر بدن صالح و سالم باشد، نفس استفادهاش به درستی انجام میشود. آن وقت بدن سالم این است که تغذیهاش هم انجام بشود. آن وقت که باید وارد بحث تغذیه و رشد و اینها بشویم. چون بدن آلت نفس است و ابزار نفس است در افاعیل نفس، آن افاعیلی که منوط به بدنند. المنوطة به یعنی المنوطة بالبدن. چون نفس دو نوع فعل دارد؛ یک فعلش منوط به بدن است، یک فعلش هم منوط به بدن نیست. مثلاً تغذیه منوط به بدن است، با بدن انجام میشود. احساس هم با بدن انجام میشود. حرکت بالاراده هم با بدن انجام میشود. اینها افعالی هستند که منوط به بدنند. اما یک فعل هم برای نفس هست که منوط به بدن نیست و آن تعقل است. تعقل منوط به بدن نیست. لذا کلمه المنوطة به این تعقل را خارج میکند.
بدن آلت است برای نفس در افاعیل نفس، اما آن افاعیلی که منوط به بدنند، نه آن فعلی که منوط به بدن نیست یعنی تعقل. چون بدن آلت نفس است، کان صلاحُها بصلاحِه؛ یعنی صلاح نفس به صلاح بدن است. اگر بدن را صالح قرار دادی، نفس هم صالح میشود؛ یعنی به درستی کار میکند و راحت میتواند افاعیلش را انجام بدهد. به شرطی که بدن که ابزار است سالم باشد. این یک مقدمه کلی است که بدن را باید سالم نگه داشت تا نفس بتواند کارهایش را خوب انجام بدهد. حالا یکی از راههای سالم نگه داشتن بدن تغذیه است، یکی هم تنمیه و رشد مناسب است؛ اینها را حالا وارد میشویم. متوجه میشوید که این خطی که الان ما خواندیم، مقدمه ورود در بحث از قوای نباتیه است.
ولمّا کان البدن مرکباً. از اینجا میخواهد قوه غاذیه را تبیین کند. چون بدن مرکب است از عناصر متضاده. قید متضاده هم مهم است. اگر تضادی بین اجزا نبود، حرارت رطوبت بدن را خشک نمیکرد و احتیاج به جانشینی پیدا نمیشد. ما باید بعد از اینکه رطوبت بدن به وسیله حرارت خشک شد، جانشین آن رطوبت را تأمین کنیم. آب مثلاً بنوشیم، مایعات داشته باشیم بخوریم تا بتواند رطوبت بدن را دوباره به حالت اول برگرداند. و الا اگر رطوبت بدن برنگردد و بدن خشک باشد، هیچیک از قوا کار نمیکند و مرگ عارض میشود. پس عناصر متضاد با هم ناسازگاری میکنند، یکی دیگری را خشک میکند. به تعبیری در بعضی نوشتهها هست که حرارت غریزی از رطوبت بدن تغذیه میکند؛ این همان خشک کردن است دیگر. یعنی حرارت رطوبت را به عنوان غذا برمیدارد، مصرف میکند، کمکم رطوبت تمام میشود و بدن خشک میشود. بعضی عبارتها دارد که حرارت ضد رطوبت است، رطوبت را خشک میکند. بعضی دیگر دارد از رطوبت تغذیه میکند؛ هر دو یکی است منتها تعبیر مختلف است.
بیان کردم اگر تضاد نبود، حرارت بدن رطوبتها را خشک نمیکرد. این تضاد هست که باعث میشود رطوبت خشک شود و احتیاج به جانشین پیدا کند، آن وقت احتیاج به غذا پیدا میشود. وقت حرارت هم بیان کردم حرارت غریزی؛ حرارت غریزی یعنی حرارت طبیعی که در هر بدنی به اندازه طبیعی وجود دارد. گاهی این حرارت بالا میرود، بالا رفتن حرارت را میگویند تب؛ که این حرارت غریبه، حرارت بیگانه، اضافه میشود بر آن حرارت طبیعی، تب عارض میشود. وقت این حرارت که اسمش تب است، گاهی بر اثر عفونت میآید، گاهی بر اثر دویدن میآید، بالاخره این حرارتها کم و زیاد میشوند. حرارت زیاد مصرفش هم بیشتر میشود. وقتی احتیاج به غذا بیشتر میشود، ممکن است آدم میل نداشته باشد؛ در حال مرض گاهی از اوقات آدم میل ندارد، ولی تقاضای بدن هست ولو ما احساس نمیکنیم تقاضا را. و بدن احتیاج به ترمیم بیشتری دارد، احتیاج به تقویت بیشتری دارد در حال مرض، ولو ما اشتها نداشته باشیم.
ولمّا کان البدن مرکباً من العناصر المتضادة؛ این شرط لمّا بود.
شرط بعدی: وکان تأثیر الجزء الناری فیه الإحالة؛ تأثیر جزء ناری در بدن این بود که احاله کند، یعنی متحول کند، تحلیل ببرد، لااقل رطوبت را یا قسمتهای دیگر را. حرارت این کار را میکند که بدن را تحلیل ببرد. چون که بدن مرکب از عناصر بود، این یک؛ و یکی از عناصر که جزء ناری است بدن را تحلیل میبرد، این دو؛ أُحتیج فی بقائه إلی ایراد بدل ما یتحلل؛ إلی ایراد بدل ما یتحلل منه. این «أُحتیج» جواب لمّاست. احتیاج پیدا شد در بقای بدن به وارد کردن جانشین آنچه که از این بدن تحلیل رفته؛ منه یعنی من البدن. آنچه از بدن تحلیل رفته باید جانشینش را قرار بدهیم، آن وقت بدن احتیاج پیدا میکند به چنین جانشینی. چون این وضع پیش آمد و بدن محتاج به جانشین شد، فاقتضت حکمة الله تعالی جعل النفس ذات قوة؛
حکمت الهی که هر چیزی را به جای خود خلق میکند، اقتضا کرد که نفس صاحب قوهای شود که ممکن باشد نفس را بها یعنی به خاطر این قوه که جانشین کند قرار بدهد به جای ما ذهب ما یأتی را. جانشین ما ذهب کند به ما یأتی؛ ما ذهب یعنی آن قسمت از اعضا که از بین رفتند، جانشین آنها قرار دهد ما یأتی را، یعنی آن غذایی که به توسط قوه غاذیه وارد بدن میشود و در بدن فعل و انفعال انجام میدهد. یعنی خود غذا نه ها، قوه غاذیه فعل و انفعال انجام میدهد.
يمكنها بها استخلاف ما ذهب بما يأتي وذلک[2] ، این استخلاف همانا به وسیله غذاست؛ پس باید قوهای باشد که تغذیه بدن به عهده او باشد. اقتضا کرد حکمت الهی که چنین قوهای خلق بشود و آن قوه را آفرید، بنابراین بدن شد صاحب قوه غاذیه که یکی از قوای نفس است.
[توضیح قوه نامیه]
تا اینجا قوه غاذیه توضیح داده شد. حالا میخواهیم قوه نامیه را توضیح بدهیم.
ثمّ لمّا کان البدن، شروع در توضیح قوه نامیه است.
بدن در اولی که خلق میشود، آن اندازه لازم را ندارد؛ بلکه با رشد کردن به آن اندازه لازم میرسد. اندازه لازم در آن سن را دارد، ولی اندازه لازم برای یک بدن متعادل را ندارد. بنابراین احتیاج به این دارد که رشد کند. رشد هم به توسط غذاست. منتها غذا که وارد بدن میشود ابتدا آن قسمتهای تحلیل رفته را ترمیم میکند، بعد که مازادی به وجود میآید آن مازاد صرف رشد میشود و بدن رشد میکند.
حکمت الهی اقتضا کرده که چون بدن محتاج به رشد هست، قوهای که به نام قوه منمیه نامیده میشود آفریده شود تا عهدهدار رشد بدن باشد. یعنی چکار کند؟ یعنی از آن فضل غذا، فضل یعنی اضافه، از آن فضل غذا که از ترمیم قسمتهای تحلیل رفته اضافه میآید چیزی را به بدن بچسباند تا بدن متناسباً در اقطار ثلاثه رشد کند؛ یعنی در طول و عرض و عمق. اینطور نیست که رشد ما فقط طولی باشد. اگر رشد فقط طولی باشد، یک بدن نازک که لایق نفس نیست درست میشود. اگر هم رشد عرضی باشد، بازم متوجه میشوید که یک جور دیگر مشکل درست میشود. رشد باید در هر سه قطر باشد، در اقطار ثلاثه باشد؛ یعنی در عمق و عرض و طول، آن هم علی التناسب، نه در یکی کمی اضافه شود در دیگری بسیار اضافه شود که نامتناسب بشود. در چاقی، قید تناسب نمیآوریم. میگوییم بدن اضافه میشود، نمیگوییم با تناسب؛ ممکن است فقط در عرض انسان چاق بشود. اما در رشد قید تناسب را میآوریم که باید متناسباً رشد کند. مثلاً در طول یک مقدار رشد کرد، در عرض هم باید به مناسبت همان رشد کند؛ نه مساوی، لازم نیست مساوی رشد کند، مناسبت باید حفظ بشود. خود خدا میداند مناسبت چیست، طبق همان مناسبتی که لازم است عمل میشود. قوه نامیه خود به خود همین کار را میکند. نامیه یا منمیه فرق نمیکند که بگویید نامیه یا منمیه، هر دو یکی است. قوه نامیه خود به خود این کار را میکند یعنی طبیعتش این چنین آفریده شده که تناسب را رعایت کند.
*(شاگرد: این قوه نامیه دیگه رشدش مثلاً یه جایی محدوده که اونجا رسید دیگه متوقف...)*
استاد: بله دیگر، قوه نامیه بعد از مدتی از تلاش میافتد، دیگر بدن رشد نمیکند.
*(شاگرد: بدن فضل غذاش چی میشه؟)*
استاد: فضل غذا دفع میشود؛ وقتی احتیاج نیست بیرون میرود. خب آن وقت هم که رشد متوقف میشود اشتهای انسان به غذا کمتر میشود. بچه را میبینید خیلی اشتها دارد چون احتیاج دارد، مقدار زیادی از این غذا باید صرف تغذیه بشود مقداری هم صرف رشد بشود. اما وقتی سن رشد متوقف شد اشتها به غذا یک مقداری کمتر میشود، مگر حالا انسانی مریض باشد و الا نوعاً کم میشود اشتها. قوه غاذیه تا آن آخر فعال است، ولی قوه منمیه یک جا متوقف میشود، قوه مولده هم همینطور، یک جا متوقف میشود؛ اما قوه غاذیه تا آخر میرود، با مرگ تعطیل میشود.
*(شاگرد: با همان غذایی که میخورد رشد انجام نمیشود؟)*
استاد: بیان کردیم با اضافه غذا.
*(شاگرد: با تغذیه نمیشود؟)*
استاد: اضافه غذا یعنی تغذیه دیگر. آن غذایی که ما میخوریم، این غذا مقداری صرف ترمیم آن تحلیل رفته میشود، این را اصطلاحاً میگویند تغذیه؛ مقداری دیگر صرف رشد بدن میشود، این را میگویند تنمیه. توجه کردید؟ همان غذاست که کار هر دو را انجام میدهد، هم کار تغذیه را هم کار تنمیه را. منتها مقداری صرف ترمیم میشود آن میشود تغذیه، مقداری صرف رشد میشود آن میشود تنمیه. در هر دو حال هم غذا باید غذای بالفعل باشد و الا تغذیه و تنمیه تحقق پیدا نمیکند. غذای بالفعل را توضیح دادم؛ آنچه که ما میخوریم جماد است. نبات را از زمین میکنیم میشود جماد، بعد استفاده میکنیم. حیوان را میکشیم میشود جماد، بعد استفاده میکنیم. هر چی ما میخوریم جماد است، غیر از آب، که آن هم نوعی جماد است، ولی غیر از آب آنهایی که میخوریم همه جماد است.
خیال میکنیم ما داریم گیاه میخوریم، خیال میکنیم داریم حیوان میخوریم؛ نه گیاه میخوریم نه حیوان، اول جمادش میکنیم بعداً میخوریمش. وقت این جماد خودش لایق برای تغذیه نیست؛ این باید برود تصرفات قوه غاذیه در آن انجام بشود، تبدیل بشود به گوشت و پوست و استخوان، یعنی تبدیل بشود به آن جنس عضو غذاگیر، آن وقت تازه به آن میگویند غذای بالفعل. وقتی غذای بالفعل شد هم ترمیم میکند تحلیل رفتهها را، هم رشد میدهد بدنی را که احتیاج به رشد دارد.
ثمّ لمّا کان البدن اول خِلقتِه (یعنی فی اول خلقته) محتاجاً الی زیادة فی مقداره؛ چون میخواهد رشد کند.
علی ما یناسب، زیادهی مناسب؛ فی اقطاره، یعنی زیاده در اقطار باید باشد هم در طول، هم در عرض، هم در عمق، آن هم علی ما یناسب. باید زیادهی مناسبی باشد که در اقطار ثلاثه به صورت متناسب اضافه داشته باشیم، نه به صورت نامتناسب.
به چه وسیله این زیاده انجام میشود؟ باجسامه یعنی به غذا؛ منتها اینطور تعبیر کرده: اجسامی که منضم میشود به بدن از خارج. منتها خود آنها که باعث رشد نمیشوند، آنها باید تغییر کنند، به صورت گوشت و پوست و امثال ذلک در بیایند تا باعث رشد بشوند؛ ولی بالاخره اجسامی هستند که از خارج وارد بدن میشوند، بعد در بدن فعل و انفعال میشود، فعل و انفعال میکنند و به صورتی در میآیند که بتوانند بدن را رشد بدهند.
خب جواب لمّا؛ لمّا کان البدن اول خلقته محتاج الی چنین زیادهای، وجب فی حکمة الله تعالی؛ یعنی در فعل حکیمانه خدا، که هر چیزی را که لازم باشد در اختیار میگذارد و هر فعلی را به جای خود انجام میدهد، در چنین حکمتی واجب است که قرار بدهد خداوند نفس انسان را صاحب قوهای (یعنی قوه نامیه) که ممکن باشد نفس را به وسیله این قوه تحصیل کند جواهری را که قابلند؛ جواهری یعنی اجسام را، یعنی نبات را، حیوان را، آنچه که خورده میشود؛ اینها را تحصیل کند جواهری را که این جواهر قابلند بعد از اینکه فعل و انفعال روشون انجام شد، قابلند که تشبه به بدن پیدا کنند؛ یعنی باید از جنس بدن بشوند، جنس گوشت یا جنس پوست و امثال ذلک. که تَنضَمّ این جواهر بعد از اینکه تشبه به بدن پیدا کردند، تَنضَمّ الیه یعنی تنضم الی البدن چطوری؟ تنضم علی تناسبٍ فی اقطاره، متناسب منضم میشود نه اینکه بر طول منضم بشود بر عرض کم منضم بشود یا اصلاً منضم نشود. به طول و عرض و عمق به صورت متناسب منضم میشود و در نتیجه بدن رشد متناسب میکند. خداوند در حکمتش واجب شد که چنین قوهای را برای بدن بیافریند و آفرید و هی النامیة؛ آن قوه، قوه نامیه است.
[توضیح قوه مولده]
قوه نامیه هم توضیح داده شد تمام شد.
از «ثمّ لمّا کان البدن» قوه مولده را میخواهد بگوید.
بعضی از اشیا هستند که نوعشان به توسط بقای شخصشان باقی میماند؛ مثلاً نوع خورشید. این به توسط بقای شخص خورشید باقی است. چون شخص خورشید باقی میماند، نوع خورشید هم باقی است. اینجور اشیا احتیاج به توالد و تناسل ندارند. همان شخص اولیهای که آفریده شده باقی میماند، به توسط بقای شخص نوع هم محفوظ میماند. اما بعضی موجودات هستند که شخصشان باقی نمیماند؛ نوع باید باقی بماند ولی شخص باقی نمیماند. مثل انسان، مثل حیوانات، مثل خیلی از درختها، که اینها بالاخره شخصشان از بین میرود. ولو عمر خیلی طولانی بکند، عمر دائمی نیست؛ عمر طولانی هست ولی دائمی نیست. مثلاً درخت ممکن است ۷۰۰، ۸۰۰ سال عمر کند، ولی بالاخره تا آخر عمر میکند. انسان مثلاً فرض کنید خیلی عمر کند صد سال و خردهای عمر میکند. حالا استثنائات ممکن است باشد ولی به طور معمول کمتر از صد عمر میکند.
خب پس نوع با این شخص باقی نمیماند؛ این شخص وقتی رفت، اگر جانشین نداشته باشد نوع از بین رفته. و خداوند نوع هر موجودی را میخواهد حفظ کند. برای استِحفاظ و حفظ نوع، لازم است که شخصهایی که باقی نمیمانند، جانشین برای خودشان بگذارند و جانشینی به وسیله توالد است، به وسیله تناسل است. پس در حکمت الهی واجب شد که این بدنهایی که نمیتوانند باقی بمانند، قوهای به نام قوه مولده پیدا کنند تا به توسط قوه مولده بتوانند برای خودشان جانشین بگذارند و به توسط این جانشین گذاشتن نوع خودشان را حفظ کنند. پس قوه مولده هم لازم است. خب قوه مولده از چی استفاده میکند؟ آن هم از غذا استفاده میکند. منتها غذا را تبدیل میکند به جسمی که آن جسم بتواند تبدیل شود به شبیه این بدن؛ یعنی تبدیل شود به فرزندی که شبیه این بدن است، شبیه پدر و مادر است.
پس توجه میکنید که هر سه قوه به توسط جسمی که وارد بدن میشود کارشان را انجام میدهند؛ هم قوه غاذیه، هم قوه نامیه، هم قوه مولده. منتها اضافه غذا به نامیه داده میشود، آنچه از نامیه اضافه آمد به مولده داده میشود. مولده آخر سر مشغول جمعآوری میشود.
*(شاگرد: "این واجب بر حفظ نوع برای تغادل و اینها چیست؟")*
استاد: واجب است که خدا انواع را حفظ کند، یعنی اینچنین جهان آفریده شده که انواعش محفوظ بماند. واجب است به این معنی، نه بر خدا چیزی لازم بشود. خدا اراده کرده که جهان را اداره کند و این موجودی که آفریده باقی بماند، منتها چون شخص باقی نمیماند، نوع را باید به توسط شخصهایی که پیدرپی میآیند حفظ کند.
*(شاگرد: "تمام انواع باقی هستند؟")*
استاد: نظر فلاسفه این است که همه انواعی که موجود شدند تا آخر باقی میمانند. انقراض انواع را اینها قبول ندارند، قبول نداشتند. میگفتند نوعی منقرض نمیشود؛ شما گم میکنید، جستجوی کامل کنید پیدا میکنید ولو اینکه فرد کمی داشته باشد. نوع را میگفتند منقرض نمیشود. امروزه میگویند نه، نوع منقرض میشود. در قدیم نوع را منقرض نمیدانستند ابدی میدانستند و همچنین نوع را ازلی هم میدانستند، میگفتند از ازل شروع شده. امروزه میگویند نه، خلق انسان از یک وقتی شروع شده قبلش انسان نبوده، یا خلق فلان حیوان از مدتی قبل شروع شده از قبل قبلاً نبوده، یا فلان نوع که قبلها زندگی میکرده حالا منقرض شده؛ این حرفهای امروزیهاست.
قدیمیها یعنی حکمای قدیم که حکمای مشاء بودند، میگفتند نوع اشیای مادی من الازل الی الابد آفریده شدند؛ نوع، شخصش نه. مرکبات عنصری اشخاصشان حادث میشوند و فانی میشوند، ولی انواعشان ازلی و ابدی است. این نظریه قدیمیها بود، الان هم ما داریم طبق همان نظریه بحث میکنیم. حالا لااقل بر فرضم که نوعی ازلی و ابدی نباشد، حادث باشد و آخر از بین برود؛ در آن فاصلهای که حفظ میشود در آن فاصله باید اشخاصش مبدل بشوند؛ یعنی باید قوه مولده باشد که اشخاص این نوع در آن فاصلهای که قرار است محفوظ بمانند، بیایند و بروند و نتیجتاً نوع در ضمن اینها محفوظ بماند.
ثمّ لمّا کان البدن ینقطع ویُعدم؛
بدن قطع میشود یعنی وجودش قطع میشود و معدوم میشود، ولی و خدا و به عنایت الهی و توجه خداوند به انواع موجودات اقتضا کرده استِحفاظ این نوع را؛ یعنی حفظ کردن نوع. استِحفاظ را با «ب» دارد متعدی میکند، آن بالا هم استخلاف را با «ب» متعدی کرد.
عنایت الهی اقتضا کرده که حفظ بشود این نوع. خب، وجب جواب لمّاست؛ چون بدن از بین میرود و عنایت الهی اقتضا کرده که نوع محفوظ بماند، واجب شده در حکمت الله تعالی که نفس صاحب قوهای قرار داده شود که این قوه متحول میکند بعض جواهری را که آماده قبول صورت انسانی مثلاً هستند، متحول میکند این جواهر آماده را الی تلک الصورة؛ یعنی به صورت انسانی. جواهر آماده یعنی نطفه. نطفهای که با بقیه اجسام فرق میکند، بقیه اجسام نمیتوانند صورت انسانی قبول کنند ولی این نطفه میتواند. آن وقت این قوه کارش این است که بعض جواهری را یعنی بعض غذاهایی را که آماده قبول صورت انسانی هستند آنها را متحول کند به این صورت، یعنی ماده قرار بدهد برای صورت انسانی آن وقت صورت انسانی از بالا به این ماده افاضه بشود.
وهی القوة المولدة، آن قوهای که میتواند این کار را بکند قوه مولده است.
خب تفسیر سه قوه نباتی اینجا تمام شد: غاذیه و نامیه و مولده.
البته تفسیر نبود، این بیاناتی که کردیم جهت و سبب احداث این قوا بود. یعنی ما در این عباراتی که بیان میکردیم، بیان میکردیم چرا غاذیه را خدا آفرید، چرا نامیه را آفرید، چرا مولده را آفرید. در ضمن بیان این چراها، تفسیر هم شد؛ یعنی غاذیه تفسیر شد، نامیه تفسیر شد، مولده هم تفسیر شد. بعد از اینکه اینها تموم شد، حالا دو مرتبه شروع میکنیم به تفسیر خالص، تا حالا جهت خلقت اینها را میگفتیم و در ضمن تفسیرشان هم میکردیم. حالا میخواهیم تفسیر خالص بکنیم، یعنی دیگر نمیخواهیم جهت خلقت را بگوییم، میخواهیم تفسیر کنیم. دوباره سه تا قوه را مطرح میکنیم؛ غاذیه و نامیه و مولده دوباره مطرح میشود و در این بار دوم که مطرح میشود وظیفهشان بیان میشود، نه سبب خلقتشان؛ وظیفهشان گفته میشود و در بیان وظیفه، تفسیرشون معلوم میشود؛ یعنی معلوم میشود که چه قوهای هستند. دیگر فکر میکنم احتیاجی به خارج گفتن نداریم، من مطالبش را گفتم.
فکانتِ النفس ذات قویً ثلاث. با این بیان معلوم شد که نفس دارای سه قوه است، در مرتبه نباتی دارای سه قوه است. نه فقط دارای سه قوه است، در مرتبه حیوانی هم قوا دارد. الان بحث ما در مرتبه نباتی است. نفس در مرتبه نباتی دارای سه قوه است: یکی غاذیه، یکی نامیه، یکی مولده. وهذه القوی مشترکة بین انسان وحیوان ونبات. میخواهد «تشارک بها غیرها» را که در متن آمده توضیح بدهد.
خب حالا یکییکی کارشان را میگوییم. فالغاذیة هی (یعنی قوهای است که) متحول میکند غذای بالقوه را که خورده میشود به مشابهة المغتذی؛ به اینکه شبیه مغتذی شود. مغتذی یعنی عضو غذاگیر، عضوی که تحلیل رفته، حالا میخواهد ترمیم بشود. حالا دست است، پاست، هر جای بدن هست. آن عضوی که تحلیل رفته میخواهد تحلیل ترمیم بشود، آن را به آن میگویند مغتذی، یعنی غذاگیر، آنی که غذا را میگیرد و به دست میآورد، تحصیل میکند. غاذیه آن قوهای است که متحول میکند غذای بالقوه را به غذای بالفعل، یعنی به مشابهت مغتذی و جسم غذاگیر. چرا تبدیل میکند آن غذای بالقوه را به غذای بالفعل؟ یعنی تبدیل میکند به گوشت و پوست و استخوان؟ لیُخلِفَ بدل ما یتحلل؛ تا جانشین کند این غذای بالفعل را به جای آنچه که تحلیل رفته، به جای آن قسمت تحلیل رفته جانشین کند و از طریق این جانشین کردن، آن قسمت تحلیل رفته را ترمیم کند. این کارِ غاذیه بود.
اما نامیه؛ والنامیة هی التی تزید فی اقطار الجسم؛ نامیه آنی است که در اقطار ثلاثه جسم اضافه میکند. چه جور اضافه کردنی؟ علی التناسب الطبیعی؛ یعنی با تناسب اضافه میکند، آن هم تناسب طبیعی، که طبیعت بدن این است که اینقدر بشود. قوه نامیه هم بدن را طبق همان تناسب طبیعی رشد میدهد. تا چه وقت این قوه نامیه فعالیت میکند؟ لیبلغ الی تمام النشوء؛ تا این بدن به کمال رشد برسد. تمام النشوء، تمام یعنی کمال. تا به کمال رشد برسد. وقتی به کمال رشد رسید دیگر قوه نامیه تعطیل میکند، فعالیت نمیکند. این هم توضیح قوه نامیه.
اما قوه مولده. والمولدة قوهای است که تفیدُ المَنِیَّ الصُوَرَ. المنی میشود مفعول اولِ تفید، الصور میشود مفعول دوم؛ یعنی به منی صورت و قوا و اعراض را میدهد و در نتیجه این نطفه به شکل این بدنی که ملاحظه میشود در میآید. مولده قوهای است که میدهد به منی، بعد از اینکه این منی در رحم متحول شد، میدهد به این نطفه چی را میدهد؟ الصور را، القوی را، الاعراض را. صور یعنی آنچه که تخاطیط یعنی خطوط و اینها. مثلاً فرض کنید قسمتی از بدن خب باید شکل خاص داشته باشد، خطوط خاصی در آن باید مثلاً رسم بشود؛ اینها را همه این قوه مولده این کار را میکند؛ شکل خاص میدهد، بالاخره بدن را به همین صورتی که میبینیم در میآورد. قوا به آن میدهد، یعنی نطفه صاحب قوه میشود، صاحب قوه دوباره غاذیه میشود، نامیه میشود، دوباره مولده میشود، صاحب قوهی احساس و حیوانی میشود؛ و اعراض، اعراض هم بر او وارد میکند. مثلاً حرارتی میخواهد پیدا کند، برودتی میخواهد پیدا کند، بالاخره اعراضی که الان بدن دارد.
تمام شد این سه تا قوه توضیح داده شد. ایشان میفرماید که این مصوره، این مولده چه قوهای است که این همه کارهای عجیب و غریب میکند؛ شکل دادن به نطفه کار سادهای نیست. شکلی که مهندسین عالم و عاقلان عالم در درکش متحیرند، تا چه برسد به ساختش؛ وقت از یک قوه مولدهای که به قول شما قوه نباتی بیشعور است بر میآید که چنین کارهایی را انجام بدهد. مسلماً یک قوه نمیتواند این کار را بکند، آن هم قوه بیشعور نباتی.
لذا گروهی از محققین فلاسفه معتقد شدند که این کارها به توسط ملک انجام میشود نه به توسط این قوه. ملک کار را انجام میدهد، ممکن است قوه ابزار باشد؛ مثل اینکه نجار کار انجام میدهد، اره ابزارش است؛ اره که این کارهای دقیق نجاری را انجام نمیدهد، آن نفس نجار است که دارد انجام میدهد، اره وسیله است. خب این قوه مولدهی ما هم وسیله است، ملک است که دارد این کار را میکند. بعضی از اینها که این را گفتند، روایت هم تأییدشان میکند.
واعلم که اسناد تصویر به این قوه باطل است. تصویر و صورتگری را نسبت بدهیم به این قوه بیشعور.
*(شاگرد: "﴿هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء﴾[3] ")* وسیأتی بیانه إن شاء الله تعالی؛ وسیأتی یعنی در صفحه بعد میآید. بله «﴿هو الذی یصورکم فی الارحام﴾» آن که قبول است؛ چه ما این مولده را فعال بدانیم چه ندانیم، بالاخره تصویر مربوط به خداست؛ چه ملک دخالت کند، چه ملک دخالت نکند خود قوه مباشر بشود، همه چیزها مستند به خداست در نهایت.
پس «﴿هو الذی یصورکم﴾» درست است، چه بخواهد مباشر تصویر ملک باشد، چه بخواهد مباشر تصویر این قوه بیشعور باشد، علیأیحال خداست که تصویر میکند. خداست که تصویر میکند، منتها به توسط این مباشرها. از «﴿هو الذی یصورکم﴾» فهمیده نمیشود که حق این است که ملک تصویر میکند یا اینکه قوه تصویر میکند؛ مباشر را تعیین نمیکند این آیه. آیه بیان میکند که فاعل اصلی خداست، فاعل اصلی تصویر خداست؛ حالا این فعل به توسط چه چیزی میخواهد اجرا بشود، واسطه چه چیزی است، مباشر چه چیزی است، این را دیگر آیه بیان نمیکند؛ آیه به هر دو قول میسازد، هم با قولی که میگوید همه کارها به توسط قوه مولده انجام میشود، هم با قولی که میگوید کارها به وسیله ملک انجام میشود.
[قوای حیوانی و انسانی]
قال: واخری یعنی برای نفس قوای اخری است. گفت در عبارت قبل «للنفس قویً»، حالا میگوید «واخری» یعنی «وللنفس قویً اخری». در قبلی گفت «تشارک»، در این یکی میگوید «اخص». این را توضیح داده بودم. قوای نباتی مصادیق زیاد دارند؛ مصداق نباتی دارند، مصداق حیوانی دارند، مصداق انسانی هم دارند. اما این قوایی که میخواهیم بشماریم، یا قوای احساس است یا قوه تعقل است، اینها اخصّند از آن قوای نباتی؛ یعنی مصادیق کمتری دارند. قوه تعقلش که اصلاً اخصّ از همه است، اختصاص به انسان دارد، در سایر حیوانات هم نمیآید. حالا احساس که ادراک جزئی است در سایر حیوانات هست، ولی علیأیحال احساس هم اخصّ است از آن قوای نباتی، چون مصادیق کمتری دارد.
قال: واخری[4] یعنی قوای دیگری داریم که اخصّند یعنی مصادیق کمتری دارند، یَحصُلُ به توسط آن قوا ادراک. حالا یا ادراک اما للجزء یعنی ادراکی که برای جزئی است، ادراکی که تعلق میگیرد به جزئی و جزئی را برای ما روشن میکند؛ یا ادراکی که مربوط به کلی است و کلی را برای ما روشن میکند. آن قوایی که ادراک جزئی میکنند قوای حیوانیاند و آن قوهای که ادراک کلی میکند قوه انسانی یعنی تعقل است. پس در این عبارت دارد دو تا قوه دیگر را توضیح میدهد، یکی قوه حیوانی یکی قوه انسانی.
اقول للنفس ایضاً یعنی علاوه بر قوای نباتی، قوایی هست که این قوا اخصّ است از آن قوای اولی که قبلاً گفتیم، یعنی از قوای نباتی اخصّ است. اخصّ یعنی چی؟ یعنی مصادیق کمتری دارد. آن قوا ادراکند، یعنی مدرکند؛ یا مدرک جزئی را که این چنین قوهای را، این چنین ادراکی را میگوییم احساس و قوهای را که احساس دارد میگوییم حاسّ؛ وإما للکلی، یعنی یا ادراک، ادراک کلی است و هو التعقل، این ادراک را میگوییم تعقل، آن قوهای که این ادراک را انجام میدهد میگوییم عقل.
فالاحساس مشترک بین انسان وبین حیوان خاصة؛ خاصة یعنی دیگر نبات نه. خاصة را دقت کنید یعنی چی؛ یعنی دیگر نبات نه. آن قوای دیگر که غاذیه و نامیه و مولده بودند، مشترک بودند بین انسان و بین حیوان ولی نه خاصة، بلکه حیوان و اضافه کنید نبات. این یکی نه، این مشترک است بین انسان و حیوانِ تنها، نه حیوان به علاوه نبات. خاصة یعنی همین تنها.
فهو یعنی این قوه ادراک، چون مصادیقش کمتر میشود، اخصّ است از قوای اولی. قوای اولی یعنی سه تا قوه غاذیه و نامیه و مولده، که آنها مشترک مشترک بودند بینها یعنی بین حیوانات و بین نبات؛ به همین جهت مصادیقشان بیشتر بود. حالا این قوای حیوانی مصادیقشان کمتر میشود؛ وقتی مصادیقشان کمتر شد میشوند اخصّ.
خب پس قوای حیوانی روشن شد. گفتیم «فالاحساس مشترک»؛ حالا عطف میگیریم: و التعقل اخصّ؛ عطف بر آن احساس است. «
فالاحساس مشترک بین انسان وحیوان»، و تعقل اخصّ است از احساس؛ چون احساس در سایر حیوانات هست، تعقل فقط در انسان است در سایر حیوانات نیست.
لانه لایحصل للحیوان، زیرا تعقل برای حیوان حاصل نمیشود بل للانسان، بلکه برای انسان حاصل میشود. بنابراین اختصاص به انسان پیدا میکند و اخصّ از همه این قوا میشود، یعنی مصادیقش کمتر از همه این قوا میشود.
[قوای خادم غاذیه]
قال: فللغاذیة الجاذبة والماسکة والهاضمة والدافعة. این یک قسمت هم بخوانم توضیح بدهم.
بیان کردیم غاذیه به تنهایی کار نمیکند، چهار تا خدمتگزار دارد، با آنها کار میکند. آنها کارها را انجام میدهند، کار آنها کار غاذیه میشود، کار مجموعشان کار غاذیه میشود. توجه کنید جریانی که اتفاق میافتد توضیح داده بشود. غذا وقتی وارد معده میشود، غذای بالقوه وارد معده میشود، روی این غذا مواد شیمیایی و اسیدها پاشیده میشود از طریق غدد معده. و این غذا به حالتی در میآید که اسمش را کَیلوس یا کَیموس میگذارند، امروزه هم همین اسم را دارد؛ قدیم میگفتند حالا امروز هم میگویند. کمکم، این باید جذب بشود، جذب عضو غذاگیر. از معده بیرون میآید تو کبد وارد میشود، بالاخره مسیری را طی میکند تا به آن عضو غذاگیر برسد. این مسیر را از طریق خون طی میکند. حالا فرض کنید وارد دست شد، دست تحلیل رفته، احتیاج به تغذیه دارد، این غذایی که استفاده شده و در معده فعل و انفعالش انجام شده به صورت خاص در آمده، جذب به دست میشود. چه کسی، چه چیزی این غذا را جذب به دست میکند؟ قوه جاذبه. تمام اعضای بدن قوه جاذبه دارند که جاذبهشان غذا را از معده جذب میکند. بعضی جاها گفته میشود با گردش خون غذا به آن اعضا میرسد، دیگر جاذبه لازم نیست؛ بعضی جاها گفته میشود که جاذبه این کار را میکند. حالا اینجا میگویند جاذبه، ما هم جاذبه را توضیح میدهیم. تمام اعضایی که در بدن وجود دارند، همهشان جاذبه دارند. قوه جاذبه در همه جای بدن پخش است، چون همه جای بدن احتیاج به غذا دارد پس باید غذا را به سمت خودش جذب کند. این قوه جاذبه کار خودش را انجام میدهد تمام میشود.
قوه ماسکه قوه دوم است که غذا را در همان عضو حفظ میکند. امساک، حفظ کردن، نگه داشتن. قوه ماسکه غذا را آنجا حفظ میکند تا قوه هاضمه روی غذا کار کند. این دو تا قوه فعالیتشان را کردند، قوه سوم که هاضمه است کار میکند. قوه هاضمه غذا را هضم میکند؛ هضم میکند یعنی تغییر میدهد به آن آخرین تغییر. چهار تا تغییر روی غذا انجام میشود، هر کدام از تغییرها اسمش هضم است. چهارمین تغییر را میگویند هضم رابع. هضم رابع دیگر آخرین کار است.
گاهی میگویند این غذا از هضم رابع گذشته، شنیدید احتمالاً این کلمه را. از هضم رابع گذشته یعنی کارش تمام شد دیگر. یعنی غذا را خوردیم دیگر به آن آخرِ آخر رسید. هضم رابع عبارت است از آخرین فعالیتی که روی این غذا میشود و غذا را تبدیل میکند به شبیه عضو غذاگیر؛ تبدیلش میکند به گوشت، تبدیلش میکند به پوست و استخوان و امثال ذلک. این میشود هضم رابع، آخرین کار، قوه هاضمه انجام میدهد. خب قوه هاضمه کارش را انجام داد دیگر غذا جذب شده، قبلاً هم که امساک شده، حالا هم که تبدیل شده، دیگر تمام میشود جسم ترمیم میشود.
مقداری از غذا اضافه میآید؛ قوه دافعه آن مقدار را دفع میکند، از بدن خارج میکند. پس چهار تا قوه فعالیت میکنند تا قوه غاذیه بتواند عضو تحلیل رفته را ترمیم کند. اولاً جاذبه غذایی را که در معده آماده شده جذب میکند؛ ثانیاً ماسکه این قوه را، این غذا را در آن قسمت از عضو امساک میکند، حفظ میکند، نگه میدارد تا هاضمه رویش کار کند؛ ثالثاً هاضمه میآید روی این غذای امساک شده و حفظ شده فعالیت خودش را شروع میکند و هضم غذا انجام میشود، بعد از اینکه هضم غذا انجام شد عضو ترمیم میشود؛ و آخر سر دافعه برای اینکه بدن مشتمل بر زواید نباشد و از... و این زواید بدن را از پا در نیارند، دافعه فعالیت میکند زواید را بیرون میکند. پس غاذیه چهار تا خدمتگزار دارد به این توضیحی که بیان کردیم.
قال: فللغاذیة الجاذبة والماسکة والهاضمة والدافعة. میبینید هر چهار تا را به همان ترکیبی که فعالیت میکنند دارد ذکر میکند. من هم از خارج به همین ترتیبِ فعالیتشان ذکرشان کردم.
اقول القوة الغاذیة یتوقف فعلها؛ کارش متوقف است علی اربع القوی. متوقف بر چهار تا قوهست؛ چهار تا قوه باید کار کنند تا کار غاذیه انجام بشود. آن چهار تا قوه خادم غاذیهاند؛ یعنی فعالیتشان را در خدمت غاذیه قرار میدهند تا فعالیتشان به نفع غاذیه تمام بشود. چهار تا قوه کار میکنند لیتمّ الاغتذاء؛ تا غذا گرفتن عضو تحلیل رفته تمام بشود و عضو تحلیل رفته غذایش را به طور کامل و تمام بگیرد. آن قوا چیست؟ هی الجاذبة للغذاء؛ یکی ش قوهای است که غذا را جذب میکند به سمت عضو غذاگیر؛ یعنی به سمت عضوی که تحلیل رفته.
دوم، والماسکه له؛ یعنی والماسکه للغذاء. آنی که غذا را امساک میکند، نگه میدارد در آن عضو غذاگیر. چرا نگه میدارد؟ لتهضمه الهاضمة؛ تا هاضمه او را هضمش کند. یعنی قوه هاضمه این غذا را هضم میکند و به شبیه عضو غذاگیر مبدلش کند. کار هاضمه این است که شبیهسازی میکند. هاضمه چیست؟ هاضمه قوهای است «والهاضمة...»
خب سومین قوهای که کار میکند هاضمه است. والهاضمه یعنی سومین قوه. حالا هاضمه چیست؟ وهی التی تحیل الغذاء؛ قوهای است که متحول میکند غذایی را که جاذبه جذب کرده و ماسکه نگه داشته، متحول میکند الی قوامٍ کی یتهیّأ لأن تجعله الغاذیة جزءاً بالفعل من المغتذی. یعنی قوامی به غذا میدهد؛ این هاضمه به غذایی که خورده شده و مقداری فعل و انفعال رویش انجام شده، قوامی میدهد تا با این قوام آماده کند این غذا را لأن تجعله، یعنی تجعل این غذا را قوه غاذیه جزءاً بالفعل من المغتذی.
آماده میکند غذا را تا غاذیه این غذای آماده شده را جزء بالفعل از آن عضو غذاگیر قرار بدهد. اولی که خورده میشود جزء بالقوهست، ولی آخر سر که این فعل و انفعالات رویش انجام میشود و آماده جذب میشود که غاذیه میخواهد دیگر کار را تمام کند، میشود غذای بالفعل و جزء بالفعل؛ جزء بالفعل برای آن عضو غذاگیر. این سه تا قوه که فعالیت میکردند در بین این سه تا هاضمه را بیشتر توضیح دادیم.
چهارمین قوهای که باید فعالیت کند دافعه است. الدافعة للفضلات؛ یعنی اضافه آمدهها. اضافه آمدهها را دفع میکند، از بدن بیرون میریزد، از بدن. این چهار تا قوه فعالیت میکنند، در واقع فعالیتشان میشود فعالیت غاذیه؛ یا به تعبیر دیگر غاذیه به توسط این چهار قوه کارش را انجام میدهد.
خب پس بقیهاش را میگذاریم برای جلسه بعد.