« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/28

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /مسئله یازدهم: کیفیت تعقل و ادراک نفس

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /مسئله یازدهم: کیفیت تعقل و ادراک نفس

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[صفحه ۱۹۱]

مسئله یازدهم: کیفیت تعقل و ادراک نفس

« المسألة الحادية عشرة في كيفية تعقل النفس و إدراكها»[1]

در این مسئله می‌خواهیم درباره دو عمل از اعمال نفس بحث کنیم: یکی تعقل و یکی ادراک. مراد از تعقل، ادراک کلی و مراد از ادراک، ادراک جزئی است. اکنون می‌خواهیم ببینیم نفس ما چگونه کلی را ادراک می‌کند و چگونه جزئی را ادراک می‌کند.

نفس، کلی را بدون ابزار ادراک می‌کند؛ یعنی خود ذات نفس این عمل را به عهده می‌گیرد و انجام می‌دهد. اما جزئی را به وسیله آلات و ابزار انجام می‌دهد یا ادراکش می‌کند. یعنی صورت جزئیه یا معنای جزئی که می‌خواهد درک شود، باید در یک قسمتی از محل ادراک منطبع شود و واقع شود تا ادراک تحقق پیدا کند.

مثلاً قوه تخیل یک قوه‌ای است که جزئی را درک می‌کند و این قوه در قسمتی از مغز حلول کرده است. آن صورت جزئی که ما می‌خواهیم تخیل کنیم باید در آن قسمت از مغز واقع شود تا قوه تخیل آن جزئی را ادراک کند. آن وقت اصطلاحاً گفته می‌شود که تخیل به وسیله آلت انجام شد؛ آلت یعنی آن قسمت از مغز.

یا مثلاً فرض کنید که باصره وقتی می‌خواهد ببیند، باید آن صورت مبصَر داخل در چشم شود و حلول در چشم بکند تا باصره آن صورتی را که در چشم آمده ملاحظه کند و ببیند. پس باصره به توسط آلت که چشم است می‌بیند. متخیله به واسطه آلت که قسمتی از مغز است می‌بیند. بالاخره محل ادراک در ادراک جزئی دخالت دارد و او قوه جسمانی ما را، یعنی قوه مدرکه را کمک می‌کند تا آن شیء مدرک را ادراک کند.

اما در تعقل امر کلی احتیاجی به ابزار نیست. بدون این‌که ابزاری از بدن دخالت کند در ادراک، ما کلی را ادراک می‌کنیم. پس نفس ما کلی را به ذات خودش ادراک می‌کند، جزئی را به توسط آلت ادراک می‌کند.

آلت هم همان محلی است که قوه مدرکه در آن محل قرار دارد. حالا آلت گاهی چشم است، گاهی قسمتی از مغز است؛ بالاخره هر جا که آن قوه مدرکه حضور دارد، آلت هم همان‌جاست. صورت مدرکه باید در آن ابزار و آلت منطبع شود تا قوه ادراک آن صورت را ادراک کند.

پس تعقل یعنی ادراک کلی بدون ابزار و ادراک یعنی ادراک جزئی با ابزار انجام می‌شود. این دو تا مطلبی است که ما در این مسئله می‌خواهیم بحث کنیم. هر دو را باید اثبات کنیم. هم این‌که تعقل یعنی ادراک کلی بدون آلت و ابزار انجام می‌شود باید اثبات شود، هم این‌که ادراک جزئی به توسط ابزار ادراک می‌شود باید اثبات شود.

اما اثبات این‌که تعقل بدون واسطه ابزار انجام می‌شود این است که اگر همه ابزار ادراکی بدن تخریب شود، حالا یا بر اثر مرض یا با تعمد خودمان و تصرف خودمان، می‌بینیم تعقل انجام می‌شود. چشم کور است، گوش کر است، زبان لال است، قوه لامسه‌ی مثلاً دست بر اثر سوختگی دیگر فعالیت نمی‌کند، شامه بو را احساس نمی‌کند، ذائقه همین‌طور، باز می‌بینیم که امر کلی ادراک می‌شود. معلوم می‌شود که امر کلی به این ابزار ادراکی اصلاً احتیاج ندارد. ادراک امر کلی احتیاج به این ابزار ادراکی ندارد.

خود نفس تا وقتی که زنده است و تا وقتی آسیب ندیده ادراک کلی می‌کند. وقتی آسیب دید، آسیب دیدنش کی است؟ آن وقتی که دیگر خیلی فرتوت می‌شود، پیر فرتوت می‌شود. یا مبتلا به بعضی امراض می‌شود که باعث فراموشی می‌شوند، در آن حال ممکن است که تعقل یعنی ادراک کلی تعطیل شود. اما در غیر این حالات می‌بینیم که ادراک کلی حاصل می‌شود، حتی اگر ابزار هم از کار بیفتند. نتیجه می‌گیریم که ادراک کلی احتیاج به ابزار ندارد. این دلیل بر این‌که تعقل بدون ابزار انجام می‌شود. اما این‌که ادراک جزئی با ابزار انجام می‌شود آن هم دلیل دارد وقتی رسیدیم بحث می‌کنیم.

(سؤال شاگرد: یعنی وقتی بدن فرتوت می‌شود، مغز و این‌ها... یا بدن فرتوت می‌شود فعالیت نفس مختل می‌شود؟)

استاد: بله وقتی که پیری، سن انسان در پیری خیلی بالا می‌رود، نه یک پیر معمولی، پیر خیلی فرتوت می‌شود، نفس وابسته به بدن می‌شود و لذا تعقلش تعطیل می‌شود. یعنی تمام زحمت نفس این است که این بدن فرسوده را اداره کند، لذا دیگر به کارهای دیگر نمی‌رسد.

(سؤال شاگرد: پس وابسته نیست پس با آلت... با آلت تعقل می‌کند؟)

استاد: نه دیگر آن وقت تعقل نمی‌کند. آن وقت تعقل نمی‌کند به خاطر این‌که آسیب بر نفس وارد می‌شود. آسیب بر نفس وارد می‌شود یعنی نفس وابسته می‌شود مشغول می‌شود. الان نفسمان هم دارد بدن را اداره می‌کند ولی اشتغالش این‌قدر شدید نیست. آن وقتی که بدن احتیاجاتش فراوان‌تر می‌شود، نفس وابسته‌تر می‌شود اشتغالش بیشتر می‌شود. بر اثر این اشتغال دیگر نمی‌تواند تعقل کند. نه که آلتی از بین رفته، تا حالا که کارش را انجام می‌داد بدون ابزار. حالا که می‌بینیم مشغولیتش زیاد شده دیگر نمی‌تواند کار انجام بدهد. به این جهت است که تعطیل می‌کند. نه به خاطر این‌که ابزارش آسیب دیده. تا حالا ابزارش آسیب هم می‌دیدند کار خودش را می‌کرد. یعنی ابزاری که فکر می‌شود ابزار است. چون ابزار تعقل یا مغز است یا قلب دیگر، غیر از این نیست. کسی با دستش فکر نمی‌کند که تعقل کند. با دست لمس می‌کنیم ولی تعقل نمی‌کنیم. همه می‌دانند که دیگر دست تعقل‌کننده نیست. تعقل‌کننده یا قلب است یا مغز است. هر دو آسیب می‌بینند باز می‌بینیم تعقل برقرار است. خود نفس آسیب می‌بیند بر اثر اشتغال فراوانی که به اداره بدن پیدا می‌کند می‌بینیم تعقل تعطیل می‌شود. پس معلوم می‌شود تعقل به عهده خود نفس است، به عهده ابزار نیست. تا وقتی نفس سالم است کارش را انجام می‌دهد وقتی آسیب دید تعقلش آسیب می‌بیند.

(سؤال شاگرد: استاد تعقل برای حیوان تعقل نمی‌کند؟)

استاد: حیوان تعقل نمی‌کند اصلاً. ادراک کلی نمی‌کند حیوان. اعتقاد مشاء بر این است که حیوان ادراک کلی نمی‌کند.

(سؤال شاگرد: ادراک کلی مثل چی؟ مثلاً؟)

استاد: صدرا معتقد است که ادراک کلی هم برای حیوانات هست ولی مشاء معتقدند که ادراک کلی برای حیوان نیست. کلی ادراک نمی‌کند، مثلاً محبت کلی را. محبت کلی را ادراک نمی‌کند، محبت جزئی را ادراک می‌کند. صورت کلی انسانیت یا صورت کلی خود فرسیت‌اش را این فرس ادراک نمی‌کند. صورت جزئی آن فرس مقابلش را ادراک می‌کند. صورت جزئی بچه‌اش را ادراک می‌کند. اما صورت کلی یک فرس را اعتقاد آقایان این است که ادراک نمی‌کند. ما خبر نداریم که حیوان چه می‌کند، از قرائن می‌فهمیم. از قرائن می‌فهمیم که صورت کلی ندارد، صورت جزئی دارد.

(سؤال شاگرد: استاد این موردی که صدرا گفته ادراک کلی یعنی حیوان ادراک کلی می‌کند، آن متصل به آن انسان‌شناسی نمی‌شود؟)

استاد: ادراک کلی حیوان به وسیله تخیلش هست همان‌طوری که ما هم ادراک کلی به وسیله تخیلمان داریم. ادراک کلی تعقلی برای حیوان نیست برای ما هست. ادراک کلی گاهی با تخیل انجام می‌شود به قول صدرا گاهی با تعقل. مشاء می‌گویند تخیل ادراک جزئی می‌کند، صدرا می‌گوید هم ادراک جزئی می‌کند هم ادراک کلی. این‌جا فرق می‌کند صدرا با مشاء. او ادراک تخیلی را کلی هم می‌داند و حیوان دارای تخیل هست لذا ادراک کلی می‌تواند بکند. اما ادراک کلی تعقلی را حیوان ندارد. این ممیزه انسان و حیوان است. انسان از حیوان با داشتن تعقل یعنی ادراک کلی تعقلی ممتاز می‌شود که حیوان ادراک تعقلی کلی ندارد، ادراک کلی تعقلی ندارد ولی انسان ادراک کلی تعقلی دارد. هر دو ادراک کلی خیالی دارند. آن ممیزه‌شان نیست.

حالا ادراک تعقلی چگونه است با ادراک تخیلی کلی چه فرقی می‌کند این را خود صدرا تشریح کرده، الان مورد بحث ما نیست که بخواهم عرضش کنم. در اسفار طوری گفته در شواهد طوری دیگر است.

صفحه ۱۹۱ هستیم سطر هجدهم.

«الْمَسْأَلَةُ الْحَادِیَةَ عَشْرَةَ فِی کَیْفِیَّةِ تَعَقُّلِ النَّفْسِ وَ إِدْرَاکِهَا».

چگونه نفس تعقل می‌کند با ابزار یا بی‌ابزار و چگونه نفس ادراک می‌کند یعنی جزئی را ادراک می‌کند با ابزار یا بی‌ابزار.

قال: «وَ تَعْقِلُ بِذَاتِهَا و تدرك بالآلات».

نفس به خودش تعقل می‌کند احتیاج به آلت ندارد برای تعقل و ادراک کلی.

« و تدرك بالآلات»؛ اگر بخواهد جزئی را ادراک کند تدرک بالآلات به توسط آلات ادراک می‌کند. به چه دلیل تعقل بذاتها؟ بیان نمی‌کند. مرحوم خواجه این را دلیل برایش نمی‌آورد چون ظاهر است. اما به چه دلیل تدرک بالآلات؟

« للامتياز بين المختلفين وضعا من غير إسناد». عبارت ابهام دارد باید وقتی توضیحش دادم ترجمه‌اش کنم. بماند این قسمت وقتی من از خارج توضیح دادم ترجمه‌اش می‌کنم.

توجه دارید که من مطالب را گفتم فقط دلیل ادراک جزئیات را ذکر نکردم. چرا ادراک جزئیات به توسط آلت است بیان نکردم. الان این قسمت از عبارت خواجه دارد آن مطلب را اشاره می‌کند. باشد وقتی که بیان کردم این عبارت را هم توضیح می‌دهم ان‌شاءالله.

« أقول: اعلم أن التعقل هو إدراك الكليات و الإدراك هو الإحساس بالأمور الجزئية».

توجه کنید ادراک را احساس قرار می‌دهد چون احساس امر جزئی است، ادراک جزئی است. چه احساس ظاهری باشد که با حواس ظاهره انجام می‌شود یعنی چشم و گوش و امثال ذلک، چه ادراک باطنه باشد که با حواس باطنه انجام می‌شود که حواس باطنه بعداً توضیح داده می‌شوند. حس مشترک است و تخیل است و توهم... البته دو تا مخزن هم هست یکی خیال است یکی حافظه است که آن‌ها دیگر مدرک نیستند، حافظ صورت‌ها و معانی ادراک شده هستند که این‌ها ان‌شاءالله در جای خودش بحث می‌شود.

مرحوم علامه تعقل و تدرک را که در عبارت خواجه آمده توضیح داد. تعقل یعنی ادراک کلی می‌کند، تدرک یعنی ادراک جزئی می‌کند یا احساس جزئی می‌کند. این را توضیح داد.

حالا می‌فرماید «قَدْ ذَهَبَ جَمَاعَةٌ مِنَ الْقُدَمَاءِ» به این‌که نفس تعقل می‌کند امور کلیه را تعقل می‌کند «بِذَاتِهَا» یعنی به خودش «مِنْ غَیْرِ احْتِیَاجٍ إِلَی آلَةٍ»؛ بدون این‌که احتیاج به ابزار داشته باشد ولی «تُدْرِکُ» امور جزئیه را یعنی نفس ادراک می‌کند امور جزئیه را به توسط قوای جسمانیه که آن قوای جسمانیه محل‌های ادراکند. محال یعنی محل‌های ادراک. مثلاً یکی از محل‌های ادراک چشم است. بعد قوه جسمانی که باصره است در این چشم وجود دارد، آن قوه جسمانی ادراک می‌کند ولی با کمک ابزار که چشم است. مستقیم نمی‌تواند ادراک کند باید از چشم کمک بگیرد. اگر این ابزارش تعطیل بشود قوه باصره فعالیت نمی‌کند.

این دو تا حکم بود. یکی این‌که نفس بذاتها تعقل می‌کند یعنی ادراک کلیات، یکی این‌که به توسط آلت احساس جزئی می‌کند. این دو تا حکم را باید اثبات کنیم.

اما حکم اول. «فَالْحُکْمُ الْأَوَّلُ ظَاهِرٌ»؛ به همین جهت هم هست که خود مرحوم خواجه برایش دلیلی نیاورده چون ظاهر است.

«فَإِنَّا نَعْلَمُ قَطْعاً» که ما ادراک می‌کنیم امور کلیه را حتی با وجود اختلال همه عضوها که گمان می‌شوند که آلت تعقلند. همه عضوهایی که گمان می‌شوند آلت تعقل عرض کردم مغز است و قلب؛ دیگر در بقیه کسی احتمال تعقل نداده. بعد از این‌که همه این امور اختلال پیدا کردند، باز می‌بینیم تعقل حاصل می‌شود «وَ قَدْ سَلَفَ تَحْقِیقُ ذَلِکَ».

اما حکم ثانی. حکم ثانی مهم است که چگونه قوه جسمانی به توسط آلت ادراک می‌کند. ایشان در بین قوای جسمانیه خیال را مطرح می‌کند یعنی قوه متخیله را. که خودتان هم توجه دارید. ما گاهی چیزی را که در مقابلمان هست می‌بینیم. آن چیز را اگر از مقابل ما بردارند یا ما چشممان را ببندیم دیگر او را نمی‌بینیم. ولی تخیلش می‌کنیم؛ یعنی در خیالمان می‌بینیم حاضر است. چشم را بستیم ولی صورت فلانی هنوز در ذهنمان هست. یا فلانی در مقابل ما بود بعد خداحافظی کرد رفت، بعد از مدت‌ها باز می‌بینیم چهره‌اش در ذهنمان هست. این قوه متخیله است که بعد از غیبت آن مَرئی، صورت آن مرئی را می‌بیند حس می‌کند.

این قوه متخیله است که کارش این‌طور است که احتیاج به حضور ماده ندارد. لازم نیست ماده در مقابلش حاضر بشود. ابصار احتیاج دارد که ماده در مقابلش حاضر بشود، آن ماده‌ای که دیده می‌شود باید مقابل ابصار حاضر بشود. اما متخیله احتیاج ندارد به حضور ماده، بلکه صورت را درک می‌کند ولو ماده‌ی آن صورت در مقابل ما نیست.

حالا ما توجه به این توضیحی که دادم، متخیله‌ای را تصور کنید که چهره یک انسان را دارد مشاهده می‌کند، انسانی که چهره‌اش هم مقابلش نیست. بعد در این متخیله چشم راست آن انسان با چشم چپ آن انسان تمیز داده می‌شود. یعنی صورتی را که این متخیله ملاحظه می‌کند چشم راست و چپش را تشخیص می‌دهد. یعنی جدا می‌کند این دو تا چشم را از هم. راست و چپ را خلط نمی‌کند.

اختلاف بین این دو تا چشم که متخیله این اختلاف را درک می‌کند از کجاست؟ دو تا چشم ماهیتشان فرق می‌کند؟ که یکی ماهیتش طوری باشد که راست بشود یکی ماهیتش طوری بشود که چپ بشود؟ مسلماً این‌طور نیست. ماهیت‌های چشم یکی است. جنس و نوع این چشم با جنس و نوع آن چشم یکی است. پس اختلاف در ذاتیات نیست در ماهیت نیست. در لوازم چی؟ در لوازم هم اختلاف نیست، چون اگر دو چیز ماهیتشان یکسان بود لوازمشان هم یکسان است. پس اختلاف باید در عوارض باشد. در ذاتیات اختلاف نیست، در لوازم اختلاف نیست، در عوارض باید اختلاف باشد. در عوارض یعنی محل این یکی این‌جاست محل آن یکی آن‌جاست. محل داشتن عارض است دیگر.

خب پس باید این چشم راست و چپ از طریق مثلاً محلشان از هم جدا بشوند. حالا آیا این اختلاف محل در خارج است یا در ذهن من دارد حاصل می‌شود؟ می‌فرماید که می‌تواند در خارج باشد ولی لازم نیست. صورت خارجی را ممکن است من تخیل کنم ولی ممکن هم هست صورت خارجی را تخیل نکنم. صورتی که در ذهن دارم تخیل کنم که اصلاً در خارج این متخیل من موجود نباشد. یعنی یک تصویری از یک صورتی بکنم که خودم آن صورت را تقریباً ساختم. وقت دو تا چشمش را جدای از هم ببینم، یکی طرف راست ببینم یکی طرف چپ.

یا نه که ساختم. الان در خارج صورتی که من قبلاً دیدم موجود نیست. من صورت زید را دیدم زید هم مرده تمام شده. الان صورتش تو ذهن من است. دیگر در خارج الان صورت زیدی نیست، چشم راستی باشد چشم چپی باشد، هیچ‌کدام از این‌ها نیست. در ذهن من دارد این دو تا چشم از هم جدا می‌شود. یکی در راست یکی در چپ قرار گرفته است.

خب از این‌که لازم نیست صورت در خارج موجود باشد، معلوم می‌شود امتیاز در مأخوذ عنه یعنی آن صورت خارجی نیست، چون صورت خارجی وجود ندارد. امتیاز در آخذ یعنی خود قوه متخیله است که دارد می‌گیرد. در این دو تا صورت می‌گیرد امتیاز در آن است. تو صورتی که در خارج نیست که بگوییم آن مأخوذ عنه و امتیاز در این مأخوذ عنه موجود است. صورت در ذهن من تصویر شده در خارج فعلاً وجود ندارد. خب الان در ذهن من هم چشم راست با چشم چپ جایش جداست. معلوم می‌شود که خود گیرنده که همین ذهن من هست جای چشم راست و جای چشم چپ را جدا کرده و لذا چشم راست و چپ را جدا دارد ادراک می‌کند.

یعنی چه این مطلب؟ یعنی در بخشی از مغز چشم راست منعکس شده، در بخشی دیگر مغز چشم چپ منعکس شده. قوه متخیله‌ام که در این بخش مغز حضور دارد چشم راست و چپ را جدا دارد می‌بیند. چرا؟ چون در دو تا محل جدا افتادند. عکسشان در دو محل جدا افتاده. پس معلوم می‌شود مغز من دارد فعالیت می‌کند، این عضو دارد فعالیت می‌کند، این آلت و ابزار دارد فعالیت می‌کند برای دیدن این صورتی که دارای دو چشم راست و چپ است.

مغز دارد فعالیت می‌کند یعنی چون عکس چشم راست و چپ در آخذ که مغز است افتاده. در آخذ که قوه موجود در مغز است یعنی متخیله این دو تا عکس افتاده. اگر دو تا محل نبود چگونه این چشم راست را در آن قسمت قرار می‌دادید و چشم چپ را در آن قسمت قرار می‌دادید؟ قرار شد که در بیرون ما صورتی نداشته باشیم که چشم راست و چپش جدا باشد. در درون خودمان یک صورتی درست کردیم که چشم راست و چپش را جدا می‌بینیم. یعنی این صورت به تمام خصوصیاتش در مغز من منعکس شده. آن وقت نگاه می‌کنم می‌بینم چشم راستش در این قسمت مغز من منطبع شده و نقش بسته، چشم چپش در آن قسمت دیگر نقش بسته. حالا به خاطر این‌که در دو قسمت این دو تا چشم نقش بستند من این دو تا چشم را دو تا و جدای از هم می‌بینیم؛ یکی در طرف راست یکی در طرف چپ.

پس در واقع آن عضوی که دارد تخیل می‌کند این دو تا چشم را از هم جدا می‌کند. امتیاز مستند به خارج نیست. دقت کنید در تعبیری که بیان می‌کنم؛ امتیاز مستند به خارج نیست یعنی امتیاز بین چشم راست و چپ مستند به خارج نیست چون قرار شد صورت را در خارج نداشته باشیم. امتیاز مستند به خود من است. یعنی در خود قوه من امتیاز دارد درست می‌شود و چشم چپ از چشم راست جدا دیده می‌شود یا جدا تخیل می‌شود. پس امتیاز مربوط به این قوه متخیله است. بنابراین قوه متخیله باید در ماده باشد که این صورت چشم راست در این قسمت ماده بیفتد، صورت چشم چپ در آن قسمت ماده بیفتد. در نتیجه متخیله‌ی ما دو تا چشم راست و چپ را جدای از هم تخیل کند.

از این‌جا معلوم می‌شود که قوه متخیله در ماده حلول کرده. چرا؟ چون این دو تا صورت چشم راست و چشم چپ در دو جای این ماده افتاده. و لذا این قوه متخیله آن‌ها را دو تا می‌بیند و جدا می‌کند؛ چون ماده‌ای که این دو تا چشم عکسشان در آن ماده افتاده از هم جدایند، لذا دو تا چشم هم جدا می‌شود. و جدا، جدایی هم برای خارج نیست چون فرض کردیم صورت در خارج نیست، یا لااقل می‌تواند در خارج نباشد، پس جدایی برای خارج نیست، جدایی در خود ذهن من دارد اتفاق می‌افتد. پس اگر ذهن من محلی نداشته باشد که عکس چشم راست و عکس چشم چپ را در این محل جدا نتواند جدا بکند، حتماً این دو تا را جدا تخیل نمی‌کند.

تخیل کردن این دو چشم جدای از یکدیگر با توجه به این‌که این جدایی استناد به خارج ندارد مربوط می‌شود به این‌که قوه ادراکی ما دارای محل است و در این محل دو تا جا وجود دارد که در یک جایش چشم راست می‌افتد، در یک جایش چشم چپ می‌افتد و چون این دو تا جاها جدایند، این دو تا چشم هم جدا دیده می‌شوند. این استدلال ایشان بر این‌که قوه جسمانی است که ادراک می‌کند جزئیات را و به توسط آلات هم ادراک می‌کند.

حالا عبارت خواجه را ملاحظه کنید: «لِلِامْتِیَازِ بَیْنَ الْمُخْتَلِفَیْنِ وَضْعاً».

به خاطر این‌که بین دو چیزی که به لحاظ وضعشان اختلاف دارند امتیاز حاصل است. وضعشان یعنی یکی چشم راست است، یکی چشم چپ است، که اختلاف در وضع دارند؛ یعنی به این اشاره می‌کنیم جدا، به آن هم اشاره می‌کنیم جدا. با یک اشاره به هر دو اشاره نمی‌کنیم. اختلاف در وضع یعنی قابلیت اشاره وضعی؛ اشاره وضعی که اشاره حسی که دارند دو تا اشاره جداست. به این یکی اشاره جدا می‌کنیم به آن یکی اشاره جدا می‌کنیم. به هر دو با یک اشاره اشاره نمی‌کنیم. پس اختلاف در وضع دارند، اختلاف در اشاره دارند. چون اختلاف در اشاره دارند باید دو عکس مختلف باشند. حالا این اختلاف از کجا آمده؟ «مِنْ غَیْرِ إِسْنَادٍ»؛ یعنی بدون این‌که این اختلاف را اسناد بدهیم به خارج. من غیر اسناد یعنی من غیر اسناد الی الخارج. بدون این‌که ما این اختلاف را اسناد بدهیم به خارج؛ چون قرار شد که صورت خارجی نداشته باشیم، صورت را در ذهن خلق کرده باشیم یا داشته باشیم.

خب پس معلوم می‌شود این امتیاز مربوط به خارج نیست، این امتیاز مربوط به داخل است، مربوط به خود قوه ادراکی است. پس باید نقش این دو چشم که یکی چشم راست است یکی چشم چپ است در داخل بیفتد. داخل اگر مجرد باشد که نقش قبول نمی‌کند. پس باید ماده باشد دو قسمت داشته باشد. در یک قسمت آن عکس چشم راست بیفتد، در یک قسمت عکس چشم چپ بیفتد و چون این دو قسمت از هم جدا هستند باید گفتش که دو تا چشم هم جدا دیده می‌شوند. پس دو قسمت از هم جدا هستند معلوم می‌شود که این دو قسمت هر دو ماده‌اند. و چشم ما دارد به توسط و خیال ما دارد به توسط این ماده آن دو تا چشم موجود را می‌بیند، نه بدون ماده. پس این دو تا چشم افتاده در دو تا قسمت از این ماده لذا دارد جدا دیده می‌شود. بنابراین تخیل ما به توسط این ماده‌ای که دو تا صورت جدا توش منطبع شده دارد تخیل می‌کند این دو تا صورت جدا یعنی دو تا چشم راست و چپ را. پس معلوم می‌شود که ما تخیلمان به توسط ماده انجام می‌شود.

عبارت را توجه کنید دوباره بگویم: «لِلِامْتِیَازِ بَیْنَ الْمُخْتَلِفَیْنِ وَضْعاً»، زیرا بین دو چیزی که به لحاظ وضع مختلف‌اند، یعنی یکی چشم راست است یکی چشم چپ است و به هر کدامشان جدا اشاره می‌شود، اختلاف در اشاره دارند، امتیاز بین این‌ها حاصل است بدون این‌که اسناد بدهیم این امتیاز را به خارج، بلکه اسناد بدهیم امتیاز را به داخل یعنی به مغز. معلوم می‌شود مغز ماده است، ابزار است که دو قسمت دارد در یک قسمت این منعکس می‌شود در یک قسمت آن منعکس می‌شود.

«وَ أَمَّا الْحُکْمُ الثَّانِی». کلام علامه است.

«وَ أَمَّا الْحُکْمُ الثَّانِی وَ هُوَ افْتِقَارُهَا» یعنی افتقار النفس فی الادراک الجزئی احتیاج دارد «إِلَی الْآلَاتِ».

اما حکم ثانی «فَلِأَنَّا نُمَیِّزُ»... دلیلش از این‌جا شروع می‌شود.

ما تمیز می‌دهیم بین اموری که متفقه بالماهیة و مختلفه بالوضع لاغیر. تمیز یعنی احساسمان تمیز می‌دهد. عقلمان احتیاج به این ندارد. عقل ما متفق در ماهیت را از هم جدا می‌کند، مختلف در ماهیت را از هم جدا می‌کند. حتی به کمک ذاتیات، به کمک خود ماهیت، به کمک لوازم، به کمک هر چی می‌بینید جدا می‌کند. عقل احتیاج ندارد که فقط امور متفقه بالماهیة و مختلفه بالوضع را از هم جدا کند.

ولی حس این‌طور است که اموری که متفق بالماهیةاند و مختلف بالوضع‌اند از هم جدا می‌کند. یعنی حس در وقتی که بتواند به شیئی اشاره حسی کند، به شیئی دیگر اشاره حسی دیگر کند، این دو تا شیء را از هم جدا می‌کند. و الا با توجه به این‌که این ذاتی‌اش و فصل‌اش با آن یکی دیگر مخالف است حس نمی‌تواند جداشان کند. حس نمی‌تواند تشخیص بدهد که اسب غیر از انسان است. حس تشخیص نمی‌دهد، عقلی که در ورای حس دارد مراقبت می‌کند تشخیص می‌دهد. بالاخره خود چشم جلوی چشم هر چی بگذارید فقط می‌بیند، نمی‌تواند جدا کند. جدایی مال آن قوه مافوق است که او حکم می‌کند این غیر از آن است.

پس در احساس ما فقط تمیز به توسط اختلاف در وضع است. این یکی می‌بینیم این طرف قرار گرفته به آن اشاره حسی می‌کنیم، آن یکی را آن طرف قرار گرفته به آن اشاره حسی می‌کنیم چشم ما تشخیص می‌دهد که این‌ها دوتایند. ماهیتشان تشخیص نمی‌دهد. از طریق ماهیت و جنس و فصل و امثال ذلک نمی‌تواند وارد بشود، فقط از طریق وضع وارد می‌شود. وقتی اختلاف در وضع هست پس اختلاف در احساس هست. این دو تا چون در وضع مختلف هستند احساسشان مختلف است. بنابراین حس ما جز اختلاف در وضع را منشأ اختلاف نمی‌گیرد. اختلاف در ماهیت اصلاً درک نمی‌کند که بخواهد منشأ اختلاف قرار بدهد.

« فلأنا نميز بين الأمور المتفقة بالماهية المختلفة بالوضع لا غير». نمیز یعنی به توسط احساسمان. نه به طور کلی نمیز بین امور متفقه بالماهیة و مختلفه بالوضع لاغیر، به طور کلی نمی‌گوییم، می‌گوییم اگر تمیز، تمیز احساسی باشد این‌طور است. و الا تمیز عقلی احتیاج ندارد به این‌که حتماً اختلاف به وضع باشد. اختلاف به ماهیت هم باشد او تمیز می‌دهد.

«فَلِأَنَّا نُمَیِّزُ بَیْنَ أُمُورٍ» اموری که «مُتَّفِقَةٍ بِالْمَاهِیَّةِ» و متفقه بالماهیةاند یعنی یک ماهیت دارند. ماهیتشان از یک سنخ است. هر دو مثلاً انسان‌اند.

«الْمُخْتَلِفَةِ بِالْوَضْعِ»؛ اختلاف در وضع یعنی قابلیت اشاره حسی‌شان مختلف است. به یکی اشاره حسی می‌کنیم، به یکی دیگر اشاره حسی دیگر می‌کنیم. با یک اشاره حسی هر دو را نمی‌توانیم.

«لَا غَیْرُ»... تمیز به وسیله اختلاف در وضع است. پس روشن شد که باید اختلاف در وضع باشد تا ادراک جزئی ما تمیز بدهد.

بعد می‌فرماید که: « كما أنا نفرق بين العين اليمنى و اليسرى من الصورة التي نتخيلها». ما فرق می‌گذاریم بین چشم چپ، چشم راست و چشم چپ از صورتی که او را تخیل می‌کنیم. مراد از صورت، چهره نیست در این‌جاها، توجه داشته باشید. اگر مراد چهره بود می‌گفت وجه نه می‌گفت صورت. مراد صورت ذهنیه است. صورتی که در ذهن ما تخیل می‌شود. آن صورت ذهنی که تخیل می‌شود چشم راست و چپش جدا دیده می‌شود، جدا تخیل می‌شود.

کما این‌که ما فرق می‌گذاریم بین چشم راست و چشم چپ از آن صورت مدرکه‌ای که تخیلش می‌کنیم. مراد آن صورت، بیان کردم چهره نیست. مراد چهره نیست، مراد صورت ذهنی است، صورت علمی است، صورت مدرکه است.

«وَ نُمَیِّزُ بَیْنَهُمَا» یعنی بین چشم راست و چپ تمیز می‌دهیم، در حالی که این دو چشم به لحاظ حقیقت اتحاد دارند و به لحاظ وضع اختلاف دارند. یعنی قابلیت اشاره حسی‌شان با هم فرق می‌کند. یا اشاره حسی به آن فرق می‌کند، وضعشان اختلاف دارد یعنی یکی راست است یکی چپ است. این هم اختلاف در وضع است.

خب، حالا که معلوم شد این دو تا چشم از نظر حقیقت متحدند و از نظر وضع مختلف‌اند، ما نتیجه می‌گیریم: «فَلَیْسَ الِامْتِیَازُ بَیْنَهُمَا بِذَاتِیٍّ» یعنی بسبب ذاتی. پس امتیازی که بینهما یعنی بین چپ بین چشم راست و چشم چپ است، این امتیاز به توسط یک امر ذاتی یعنی به توسط جنس و فصل نیست. چرا؟ چون هر دو چشم اتحاد در حقیقت دارند، یعنی جنس و فصلشان یکی است فرق نمی‌کند. پس جنس و فصل ممیز نیست. یعنی ذاتی ممیز نیست.

«وَ لَا بِمَا یَلْزَمُ الذَّاتَ». و باز تمیز این چشم راست و چپ به لوازم ذات نیست. زیرا فرض این است که این دو تا چشم از نظر ماهیت مساوی‌اند، اگر از نظر ماهیت مساوی باشند از نظر لوازم هم مساوی‌اند. بله، امتیاز به توسط عوارض می‌شود.

«بَلْ بِأُمُورٍ عَارِضَةٍ»، بلکه امتیاز بین این دو چشم به امور عارضه است. یعنی این یکی محلش این‌طرف است آن یکی محلش آن طرف است. از این جدایی محل نتیجه می‌گیریم که خود این دو تا هم از هم جدا هستند.

خب، حالا این امتیاز محل را در خارج می‌یابید یا نه احتیاج به خارج نیست؟ جواب می‌دهند که امتیاز در خارج نیست. چرا؟ چون ممکن است ما صورتی را تخیل کنیم که در خارج موجود نیست. پس حتماً لازم نیست امتیاز در خارج باشد. به قول خود ایشان امتیاز در مأخوذ (یعنی آن جسمی که دارید صورتش را می‌گیرید) نیست، بلکه امتیاز در آخذ یعنی خود قوه متخیله ماست که محل دارد و محلش دو بخش دارد. در یک بخشش چشم راست منعکس می‌شود در یک بخشش چشم چپ منعکس می‌شود و لذا ما این دو تا را از هم جدا می‌کنیم. آخذ چون قوه خیاله است این کار را انجام می‌دهد، نه مأخوذ، نه مأخوذ منه؛ چون مأخوذ منه قرار شد که معدوم باشد یعنی در خارج ما صورتی نداشته باشیم.

«ثُمَّ اخْتِصَاصُ کُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا بِعَارِضَةٍ»، اختصاص هر یک از این دو چشم به عارض خودش. «لَیْسَ فِی الْوُجُودِ الْخَارِجِیِّ». این امتیاز در وجود خارجی نیست. امتیاز دو چشم از هم در وجود خارجی نیست. یعنی این‌طور نیست که وقتی شیء در خارج موجود بود، چشم راست و چشم چپش از هم امتیاز داشته باشند، چهره‌اش هم در ذهن بیاید همین است، آن هم چشم راست و چپش از هم جدایند.

« ثم اختصاص كل واحدة منهما بعارضها»، اختصاص هر یک از این دو چشم به عارضشان یعنی به محلشان، «لَیْسَ فِی الْوُجُودِ الْخَارِجِیِّ». در آن‌جا نیست که این صورت و این چهره وجود خارجی داشته باشد. زیرا متخیل یعنی صورت مدرکه، صورت تخیل شده، گاهی موجود در خارج نیست.

خب، پس حالا که ما به وجود خارجی کار نداریم، «فَلَیْسَ الِامْتِیَازُ إِذاً لِلْمَأْخُوذِ عَنْهُ». امتیاز برای مأخوذ عنه نیست. مأخوذ عنه یعنی آن صورت خارجی؛ چون قرار شد که صورت خارجی نداشته باشیم. پس امتیاز برای مأخوذ عنه نیست، بلکه برای آخذ یعنی خود قوه متخیله است. در خود قوه متخیله این امتیاز دارد منعکس می‌شود. و قوه متخیله مادی است، در ماده حلول کرده، پس در ماده این امتیاز دارد منعکس می‌شود. بنابراین این ماده وسیله است برای تخیل. چون صورت را در خودش جا می‌دهد و به همین اندازه به قوه متخیله کمک می‌کند که امتیاز بدهد بین چشم راست و چشم چپ.

پس باید متخیله محل داشته باشد تا یک قسمت از محلش محل چشم راست بشود در یک قسمت دیگرش محل چشم چپ بشود. آن وقت خود متخیله یا نفس به توسط متخیله چشم راست و چپ را جدا می‌بیند.

«ثُمَّ اخْتِصَاصُ کُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُمَا» یعنی من العینین «بِعَارِضَها، لَیْسَ فِی الْوُجُودِ الْخَارِجِیِّ». یعنی وقتی نیست که این چهره در خارج باشد. زیرا متخیل گاهی موجود در خارج نیست.

بنابراین «فَلَیْسَ الِامْتِیَازُ إِذاً لِلْمَأْخُوذِ عَنْهُ». امتیاز این دو چشم از یکدیگر به خاطر مأخوذ عنه یعنی به خاطر آن چشمی که در خارج وجود دارد نیست؛ زیرا که قرار شد مأخوذ عنه‌ی موجود نباشد. بلکه امتیاز به خاطر آخذ است، یعنی آخذ طوری این دو تا چشم را گرفته که بینشان جدایی انداخته است.

خب آخذ یعنی قوه متخیله. قوه متخیله هم محل دارد و به کمک این محلش این دو تا صورت را جدا از هم می‌بیند. یعنی محلش این دو تا صورت را عکس‌برداری می‌کنند و چون آن دو تا صورت یعنی دو تا صورت چشم در دو محل از این محل متخیله می‌افتد لذا متخیله این دو تا را جدا، این دو تا چشم را جدا می‌بیند؛ چون در دو محل افتادند.

پس باید محل در کار باشد. ماده‌ای که قوه متخیله در آن حلول می‌کند باید در کار باشد او باید مساعدت کند تا من بتوانم صورت، صورت چشم راست و چپ را ببینم و از هم جدا کنم. او اگر این دو تا صورت را در خودش جا نمی‌داد منطبع نمی‌شد من نمی‌توانستم این دو تا را آن‌جا ببینم.

« فإن كان محل إحداهما هو بعينه محل الأخرى»، اگر محل یکی از این دو چشم در ذهن من در مغز من یا در قلب من عیناً محل دیگری بود، یعنی عیناً محل چشم دیگر بود، استحال محال بود...

« فإن كان محل إحداهما هو بعينه محل الأخرى»؛ اگر محل یکی از این دو چشم عیناً محل آن چشم دیگر باشد، یعنی هر دو در یک محل باشند، « استحال اختصاص إحداهما بكونها يمنى و الأخرى بكونها يسرى». محال است که اختصاص بدهید یکی را به این‌که چشم راست است دیگری را اختصاص بدهید به این‌که چشم چپ است. اگر محل‌هایی که این دو تا چشم‌ها در آن منعکس می‌شدند یکی بودند، ما دیگر نمی‌توانستیم اختصاص بدهیم یکی از این دو چشم را به راست بودن، یکی را به چپ بودن. در حالی که ما اختصاص می‌دهیم؛ یکی را می‌گوییم در راستی یکی را می‌گوییم در چپی. چرا اگر محل هر دو یکی بود نمی‌توانیم یکی از این دو را اختصاص بدهیم به این‌که یمنی باشد دیگری را اختصاص بدهیم به این‌که یسری باشد؟ زیرا «لِأَنَّ نِسْبَةَ الْعَارِضِ إِلَیْهِمَا وَاحِدَةٌ». نسبت آن چیزی که به این دو چشم عارض می‌شود واحد است. یعنی اگر حقیقتشان یکی است، مکانشان هم یکی است، خب عارضی که می‌گیرند یکی است دیگر.

در حالی که نسبت عارض به این دو چشم یکی نیست، یعنی واقعاً ما دو چشم را جدای از هم می‌بینیم. دو تا چشم که در صورت متخیله موجودند، ما واقعاً داریم جدای از هم می‌بینیم. پس معلوم می‌شود که محل وجود دارد.

«فَبَقِیَ» که محل مختلف باشد، تا جانبی که حلول می‌کند در آن جانب یکی از این دو چشم غیر از جانبی باشد که حلول می‌کند در آن جانب چشم دیگر. بالاخره ما باید برای تخیل ماده قائل بشویم که این ماده دو قسمت داشته باشد. در یک قسمت این عکس چشم راست منطبع بشود، در یک قسمت عکس چشم چپ منطبع بشود تا ما بتوانیم این دو تا چشم را از هم جدا کنیم.

توجه کنید بیرون جدایی حاصل نمی‌شود چون صورت مدرکه در بیرون نبود، این جدایی باید در ذهن حاصل بشود. جدایی هم وقتی حاصل می‌شود که ماده جدا برای این دو تا عکس درست بشود. این عکس منطبع بشود در این قسمت از ماده، عکس آن یکی چشم دیگر منطبع بشود در قسمت دیگری از ماده تا ما بتوانیم بین این دو چشم امتیاز بدهیم. پس معلوم می‌شود دو قسمت از ماده هست که این چشم، این دو تا چشم در آن منعکس شدند و لذا ما این دو تا چشم را دو تا می‌بینیم و جداشان می‌کنیم چون دو قسمت از ماده دارند. اگر دو قسمت از ماده محل عکس شد، پس معلوم می‌شود این دو قسمت از ماده دارند به قوه ادراکی کمک می‌کنند تا قوه ادراکی راحت این دو تا صورت را احساس کند. از این‌جا می‌فهمیم که در قوه ادراکی، ادراک به توسط آلت که همان محل قوه مدرکه است انجام می‌شود.

خب استدلال تمام شد ان‌شاءالله که روشن شد. می‌خواهم عبارت خواجه را معنی کنیم.

می‌فرماید «إِذَا عَرَفْتَ هَذَا فَقَوْلُهُ» که گفته «وَ تَعْقِلُ بِذَاتِهَا» اشاره است به «مَا ذَکَرْنَاهُ»؛ که ما ذکرناه عبارت بود از این‌که تعقل للامور الکلیة لذات نفس انجام می‌شود یعنی من غیر آلة انجام می‌شود. تعقل برای نفس به خود نفس انجام می‌شود یعنی من غیر آلة.

خب و قول خواجه که گفت «وَ تُدْرِکُ بِالْآلَاتِ» اشاره است به این‌که ادراک امور جزئیه یا احساس امور جزئیه انما یکون به واسطه قوای جسمانیه؛ به واسطه قوه جسمانی انجام می‌شود یا به توسط آلت است به توسط ابزار است. و قول خواجه که گفت برای اثبات این‌که در احساس به جزئیات آلت دخالت می‌کند گفت و قوله تدرک بالآلات، این‌که گفت در احساس جزئیه احتیاج به آلات هست و آلات دخالت می‌کند، این کلامش اشاره است به این‌که ادراک امور جزئیه انما یکون به واسطه قوای جسمانیه؛ به واسطه قوای جسمانی انجام می‌شود یعنی به واسطه ابزار، ابزار این قوا.

«وَ قَوْلُهُ لِلِامْتِیَازِ بَیْنَ الْمُخْتَلِفَیْنِ وَضْعاً»؛ این‌که در وقت استدلال بر این‌که ادراک جزئی به توسط آلت انجام می‌شود، در استدلال گفت للامتیاز بین المختلفین وضعاً، این اشاره دارد با آن‌چه که ما مثال زدیم «مِنَ الِامْتِیَازِ بَیْنَ الْعَیْنَیْنِ». این‌ها را من چون از خارج گفتم بعداً بر عبارت خواجه تطبیق کردم دیگر خیلی معطلی نداریم. قید وضعاً را هم گفتم، قید مختلفین است.

بعد آخرین جمله خواجه در این عبارت این است که: «مِنْ غَیْرِ إِسْنَادٍ»، یعنی من غیر اسناد الامتیاز الی الخارج. یک امتیازی هم بعد از اسناد تقدیر می‌گیریم. در عبارت نیامده‌ها ما تقدیر می‌گیریم. خواجه گفت: ما می‌توانیم امتیاز بدهیم بین دو مختلف وضعی بدون این‌که این امتیاز اسناد به خارج داشته باشد؛ چون ما صورت خارجی نداریم فرض کردیم صورتمان تخیلی و ذهنی است. با وجود این می‌بینیم که امتیاز حاصل است. این امتیاز را دیگر به خارج نسبت نمی‌دهیم بلکه به ذهن نسبت می‌دهیم، یعنی به آن آخذ نسبت می‌دهیم نه به مأخوذ عنه‌ای که در خارج هست. وقت نتیجه می‌گیریم که آخذ جوری عکس‌برداری کرده که بین العینین امتیاز درست شده. یعنی عینی را در آن قسمت از ماده‌اش قرار داده، عین دیگر را در این قسمت از ماده‌اش قرار داده. پس معلوم می‌شود که ماده‌اش دارد دخالت می‌کند در ادراک. بنابراین در ادراک جزئی ابزار و ماده دخالت دارند.

مسئله یازدهم هم تمام شد ان‌شاءالله مسئله دوازدهم جلسه بعد.

(سؤال شاگرد: استاد شما قبلاً فرمودید که تعقل و ادراک کلیات، کلیات از طریق همان آلات به دست می‌آید؟)

استاد: بله می‌فرمایید تعقل از طریق آلات است، یعنی ما باید اول احساس کنیم بعد تخیل کنیم بعداً تعقل کنیم. فرمایششان درست است. تعقل مقدماتش احساس و تخیل است که آن‌ها با ابزار انجام می‌شوند. خود تعقل را ما داریم می‌گوییم به مقدماتش کار نداریم. مقدماتش بالاخره احساس ظاهری و احساس باطنی است، آن‌ها احتیاج به آلت و ابزار دارند. اما خود تعقل یعنی بعد از این‌که مقدمات تمام می‌شود ما می‌خواهیم تعقل کنیم دیگر احتیاج به ابزار آلت نیست. مثلاً فرض کنید که ما محبت‌های جزئی را، محبت‌های جزئی را، محبت این مادر به این فرزند یا آن مادر به آن فرزند این‌ها را ملاحظه می‌کنیم بعد از این ملاحظه شده‌ها یک محبت کلی را اخذ می‌کنیم. آن محبت کلی را وقتی می‌خواهیم ادراک کنیم دیگر احتیاج به ابزار نداریم.

بله اگر بخواهیم محبت را ادراک بکنیم احتیاج داریم به این‌که این محبت‌های جزئی اولاً ادراک بشود، زمینه فراهم بشود و این‌که ما ادراک محبت کلی را داشته باشیم. وقت این مقدمات، بله این مقدمات همه‌شان با ابزار انجام می‌شوند. اما خود تعقل که بعد از پایان مقدمات می‌خواهد حاصل بشود آن دیگر احتیاج به ابزار ندارد.

همان‌طور که توجه می‌کنید یک دفعه ذهنتان روشن می‌شود آن مطلبی را که می‌خواستید درک بکنید درک می‌کنید بدون این‌که احتیاج به ابزار داشته باشید. بله مقدمات این ادراک کلی احتیاج به ابزار دارد و مقدمات یک چیز دیگری هستند آن‌ها احساساتند، احساس‌های خارجی، احساس‌های ظاهری و باطنی هستند، خود تعقل که نیستند. آن‌ها مقدمات تعقلند و همه‌شان ابزار دارند. اما خود تعقل احتیاج به ابزار ندارد.

ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


logo