« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/23

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /دلیل ششم بر تجرد نفس: انتفای تبعیت نفس از بدن

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /دلیل ششم بر تجرد نفس: انتفای تبعیت نفس از بدن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

دلیل ششم بر تجرد نفس: انتفای تبعیت نفس از بدن

صفحه 187 سطر سوم

قال: «وَ لِانْتِفَاءِ التَّبَعِیَّةِ».

اقول: «الَّذِی فَهِمْنَاهُ مِنْ هَذَا الْکَلَامِ أَنَّ هَذَا وَجْهٌ آخَرُ دَالٌّ عَلَی تَجَرُّدِ النَّفْسِ»[1]

بحث در ادله‌ای داشتیم که بر تجرد نفس اقامه می‌شدند. پنج مورد از این دلایل را خواندیم. اکنون دلیل ششم را بیان می‌کنم.

در دلیل ششم این‌طور گفته می‌شود که با بالا رفتن سن، جسم انسان رو به ضعف می‌رود و نفس او رو به قوت. اگر نفس، حالّ در بدن می‌بود، باید در ضعف از بدن پیروی می‌کرد؛ یعنی وقتی بدن ضعیف می‌شد، او هم ضعیف می‌شد. همان‌طور که مثلاً قوه باصره که در بدن حلول کرده است، با ضعف بدن ضعیف می‌شود؛ و قوه سامعه هم که حالّ در بدن است، باز با ضعف بدن ضعیف می‌شود. اما نفس را می‌بینیم (نفس یعنی قوه عاقله) که بعد از این‌که بدن ضعیف می‌شود، تازه او رو به قوت می‌رود. آن‌هایی که سنشان بیشتر می‌شود، ادراک عقلی‌شان قوی‌تر می‌گردد.

از این‌جا می‌فهمیم که نفس مثل قوای جسمانی که در بدن حلول کرده‌اند نیست و لذا مثل بقیه قوای جسمانی از بدن پیروی نمی‌کند و ضعف بدن در او تأثیر نمی‌گذارد. پس معلوم می‌شود که مجرد است نه مادی. مثل قوای جسمانی نیست، یعنی مجرد از ماده است.

البته در این‌جا بعضی‌ها بر دلیل اعتراض کرده‌اند که نفس در وقتی که سن آدم زیاد می‌شود، ذخایر علمی‌اش بیشتر می‌شود؛ علت قوتش این است، نه این‌که خودش از نظر قوه قوی‌تر بشود. توانایی‌اش بیشتر نمی‌شود، بلکه ذخایرش بیشتر می‌شود و به خاطر این ازدیادِ ذخایر، بهتر عمل می‌کند و این دلیلی بر تجردش نیست؛ ولو مادی و حالّ در ماده باشد، اما چون ذخیره‌های فراوان‌تری دارد بهتر عمل می‌کند. این اشکال را فخر رازی مطرح کرده است.

خواجه به او جواب می‌دهد. می‌گوید ما منکر زیاد شدن ذخایر در سن بالا نیستیم و می‌دانیم که ذخایر زیاد می‌شود، ولی علاوه بر زیاده‌ی ذخایر، خود قوه هم قوی‌تر می‌شود. بعد این مطلب را هم اثبات می‌کند که حالا چون ما در صدد آن نیستیم، من فقط اشاره کردم که اگر فکر فخر به ذهنتان رسید، بدانید که خواجه جوابش را داده است.

ممکن است به ذهن این‌طور خطور کند که نفس قوی‌تر نمی‌شود، همان‌طور که فخر گفته ذخایرش بیشتر می‌شود. جواب این است که هم آن ذخایر بیشتر می‌شود و هم قوه تیزتر می‌شود و بالوجدان ما این را می‌یابیم.

در کسانی که سنشان بالا رفته است، حتی اگر ذخایر علمی بیشتری هم نداشته باشند (البته ذخایر علمی همیشه هست، چون کسی که سنش بالا برود تجربیاتش بیشتر می‌شود و قهراً ذخیره‌اش بیشتر می‌شود)، ولی خود شخص وقتی ملاحظه می‌کند، می‌بیند ذهن فعال‌تر است، قوی‌تر کار می‌کند و قوه عاقله تیزتر شده است، ولو ذخیره هم زیاد باشد.

(سؤال شاگرد: یعنی صغری و کبری چیدنش سریع‌تر و قوی‌تر است؟)

استاد: بالاخره درکش بهتر و صاف‌تر است. توانایی ادراکش بیشتر است.

(سؤال شاگرد: استاد جان چرا بعضی‌ها وقتی به سن... یعنی حالا فرتوت می‌شوند...)

استاد: سن فرتوتی را بیان نمی‌کنیم. ما در سن فرسودگی داریم بحث می‌کنیم، نه در سن فرتوتی. در سن فرتوتی اصلاً ممکن است شخص کل توانایی ذهنش را از دست بدهد؛ آن را نمی‌گوییم. در سن شیخوخت می‌گوییم، یعنی در سنّی بین ۶۰ تا ۷۰ سال. نه آن سن نود و صد و این‌ها. در سن نود و صد و این‌ها نوعاً افراد از آن حالت طبیعی‌شان درمی‌آیند و ضعیف‌تر از اولشان می‌شوند. آن حالا چرا اتفاق می‌افتد، جهت دیگری دارد و آن را نمی‌گوییم. ما سنینی مثل ۶۰ تا ۷۰ را می‌گوییم که انسان در آن سن بدنش ضعیف می‌شود اما نفسش قوی‌تر می‌شود.

(سؤال شاگرد: استاد ببخشید آدم وقتی از ۷۰ می‌گذرد، حافظه‌اش و این‌ها را از دست می‌دهد، کمتر می‌شود...)

استاد: حافظه را نمی‌گوید. حافظه مادی است. حافظه مادی است. مُصَوِّره که مخزن صُوَرِ مادی است و حافظه که مخزن معناست، مادی هستند. این‌ها را ما نمی‌گوییم. ما تعقل را داریم می‌گوییم. حافظه مادی است، حافظه مخزن واهمه [وهم] است.

(سؤال شاگرد: سامعه‌ی این‌ها...)

استاد: سامعه که آن هم مدرکات حسی‌اند که خیلی پایین هستند. ما بالاتر از آن‌ها را می‌گوییم؛ وهم ضعیف می‌شود، مخزن وهم، خود وهم، تخیل، این‌ها همه ضعیف می‌شوند. این‌هایی که مادی‌اند ضعیف می‌شوند. ما درباره نفس عاقله داریم بحث می‌کنیم. مخزنش هم قوه حافظه‌ی ما نیست، مخزنش عقل فعال است. مخزن عاقله‌ی ما عقل فعال است که هیچ‌وقت ضعیف نمی‌شود.

ما فقط بحثمان در تعقل است، چون نفس یعنی قوه عاقله، نفس یعنی نفس ناطقه. آن تعقل می‌کند. آن ضعیف نمی‌شود، آن قوی‌تر می‌شود. و تجربه نشان می‌دهد؛ به کسانی که سنشان بالاست مراجعه کنید، گذشته از این‌که تجربه‌شان بیشتر است، می‌بینید اصلاً ادراک معمولی‌شان هم بیشتر است. یعنی مطلب را بهتر می‌توانند درک کنند و بهتر می‌توانند تبیین کنند. تنها به این نیست که ذخایر و تجربیاتشان بیشتر است، بلکه علاوه بر این دو تا، خود قوه تیزتر شده است.

بله، حافظه ضعیف‌تر می‌شود، حافظه‌ی صُوَر که خیال است ضعیف‌تر می‌شود، توانایی حواس کمتر می‌شود؛ این‌ها را ما هم قبول داریم، این‌ها مادی‌اند، این‌ها جسمانی‌اند. این‌ها تابع نفس هستند؛ نفس [در تدبیر بدن] ضعیف بشود، این‌ها هم ضعیف می‌شوند.

آن چیزی که ما می‌خواهیم تجردش را ثابت کنیم قوه عاقله است، یعنی نفس ناطقه است. آن ضعیف نمی‌شود، تابع بدن نیست. اگر تابع نیست معلوم است حلول در بدن نکرده است. حلول نکرده یعنی مجرد است.

صفحه ۱۸۷ سطر دوم.

قال: «وَ لِانْتِفَاءِ التَّبَعِیَّةِ».

دلیل ششم بر تجرد نفس این است که نفس تابع بدن نیست. منتفی است تبعیتش، یعنی تابع بدن نیست. بدن ضعیف می‌شود اما آن ضعیف نمی‌شود. در حالی که قوای جسمانی همه‌شان با ضعف بدن ضعیف می‌شوند، حالا کم یا زیاد. اما قوه عاقله نه تنها ضعیف نمی‌شود، بلکه قوی هم می‌شود.

اقول: «الَّذِی فَهِمْنَاهُ مِنْ هَذَا الْکَلَامِ»؛

آن‌چه که ما از این کلام فهمیدیم این است که این کلام وجه دیگری است که دلالت می‌کند بر تجرد نفس، یعنی دلیل ششم بر تجرد نفس است. و تقریر این دلیل این است که قوه‌ای که منطبع در جسم است، یعنی حلول کرده در جسم و در نتیجه جسمانی است،

«تَضْعُفُ بِضَعْفِ ذَلِکَ الْجِسْمِ»؛ با ضعف آن جسم ضعیف می‌شود. یعنی تابع جسم می‌شود. اگر جسم ضعیف شد، او هم ضعیف می‌شود.

جسمی که «هُوَ شَرْطٌ فِیهَا»؛ جسمی که شرط فعالیت آن قوه است. قوه باصره اگر بخواهد فعالیت کند باید در جسم باشد، یعنی در چشم باشد. شرط فعالیت قوه، آن جسم است. قوه جسمانی شرط فعالیتش جسم است. خب اگر آن جسم ضعیف شد، این قوه جسمانی هم به تبع آن جسم ضعیف می‌شود. یعنی وقتی شرط ضعیف شد، مشروط هم ضعیف می‌شود.

در حالی که «وَ النَّفْسُ بِضِدٍّ مِنْ ذَلِکَ»؛ نفس ضد این است. یعنی وقتی که بدن ضعیف می‌شود او قوی می‌شود. ضد بقیه قوای جسمانی است. قوای جسمانی تابع‌اند، این دیگر تابع نیست. خلاف قوای جسمانی عمل می‌کند. قوای جسمانی از بدن پیروی می‌کنند، این پیروی نمی‌کند.

«فَإِنَّهَا» (یعنی نفس) «وَ النَّفْسُ بِضِدٍّ مِنْ ذَلِکَ»، یعنی ضد این قوه‌های جسمانی، ضد این اتفاقی است که در قوای جسمانی می‌افتد؛ یعنی بر او خلاف این اتفاق می‌افتد. برای او ضعف اتفاق نمی‌افتد، قوت اتفاق می‌افتد.

«فَإِنَّهَا» (یعنی نفس) در حال ضعف جسم چنان‌که در وقت شیخوخت حاصل می‌شود، «تَقْوَی»، قوت پیدا می‌کند «وَ تَکْثُرُ تَعَقُّلَاتُهَا».

«تَقْوَی» یعنی از نظر کیفی بالا می‌رود.

«تَکْثُرُ تَعَقُّلَاتُهَا» یعنی از نظر کمی بالا می‌رود.

هم با قوت بیشتر تعقل می‌کند، هم تعداد تعقلاتش بیشتر می‌شود. هر دو هست. تنها این نیست که فقط کثرت تعقلات پیدا کند که فخر این‌طور می‌گفت. هم کثرت تعقلات پیدا می‌کند، هم خود قوه قوی‌تر می‌شود و کیفیت تعقلش بالا می‌رود.

«فَلَوْ کَانَتْ جِسْمَانِیَّةً»، اگر نفس جسمانی بود،

«لَضَعُفَتْ بِضَعْفِ مَحَلِّهَا»، با ضعف محلش ضعیف می‌شد.

«وَ لَیْسَ کَذَلِکَ» در حالی که این‌چنین نیست.

«فلَوْ کَانَتْ جِسْمَانِیَّةً» مقدمه، «لَضَعُفَتْ بِضَعْفِ مَحَلِّهَا» تالی است، «وَ لَیْسَ کَذَلِکَ» یعنی و التالی باطل. تالی باطل است، یعنی نفس به ضعف محل ضعیف نمی‌شود. پس مقدم هم باطل است، یعنی جسمانی نیست.

یعنی نفس «کَانَتْ جِسْمَانِیَّةً» نیست، بلکه غیرجسمانی است.

« فلما انتفت تبعية النفس للجسم في حال ضعفه دل ذلك على أنها» (یعنی نفس) «لَیْسَتْ جِسْمَانِیَّةً». این «فَلَمَّا انْتَفَتْ» یعنی «فالمقدم ایضاً باطل». می‌توانست بگوید «فالمقدم ایضاً باطل» یا «النفس مجردة و لیست جسمانیة». اما عبارت را این‌طور آورده «فَلَمَّا انْتَفَتِ التَّبَعِیَّةُ».

چرا عبارت را این‌طور آورده؟ چون می‌خواهد عبارت خواجه را معنا کند.

خواجه داشت «انْتِفَاءُ التَّبَعِیَّةِ»، مرحوم علامه می‌خواهد این کلمه مختصر و جمله مختصر خواجه را معنا کند که «فَلَمَّا انْتَفَتْ تَبَعِیَّةُ النَّفْسِ لِلْجِسْمِ». تبعیت را معنا کرد. چون تبعیت نفس للجسم در حال ضعف جسم منتفی است، یعنی با این‌که جسم ضعیف است نفس تبعیت نمی‌کند، این تبعیت نکردن «دَلَّ ذَلِکَ» (یعنی تبعیت نکردن) بر این‌که نفس جسمانی نیست. نفس مجرد است. وابسته به جسم نیست و الا ضعف جسم در او اثر می‌گذاشت. این هم دلیل ششم بود که بر تجرد نفس اقامه شد.

دلیل هفتم بر تجرد نفس: حصول حالت ضد قوای جسمانی در نفس

« قال: و لحصول الضد». این دلیل هفتم است.

در دلیل هفتم این‌طور می‌گوییم که کاری به جسم و نفس نداریم. در دلیل ششم جسم و نفس را مطرح کردیم، گفتیم نفس تابع جسم نیست، بلکه مستقل از جسم عمل می‌کند، مستقل از جسم است. یعنی نفس را با جسم ملاحظه کردیم و حکم کردیم که نفس تابع جسم نیست. در این دلیل هفتم با جسم کاری نداریم. نفس را با قوای جسمانی مقایسه می‌کنیم، نه با خود جسم. به خود جسم کاری نداریم. نفس با قوای جسمانی مقایسه می‌شود. خصوصیتی در قوای جسمانی می‌یابیم که خلافش در نفس است؛ می‌فهمیم که نفس از قوای جسمانی نیست. یا در نفس خصوصیتی می‌یابیم که خلافش در قوای جسمانی است؛ باز هم می‌فهمیم که نفس از قوای جسمانی نیست، فرق نمی‌کند. وقتی مقایسه کردید، بگویید خصوصیت قوا در نفس نیست یا خصوصیت نفس در قوا نیست، هر دویش درست است.

قوا را ملاحظه کنید؛ بر اثر تجربه‌ای که ما داریم، اگر کار زیادی بر قوا وارد بشود، قوا فرسوده می‌شوند، خسته می‌شوند، دست از کار می‌کشند. حتی تا مدتی نمی‌توانند کارشان را به درستی انجام بدهند. مثلاً بر چشم نور شدید وارد کنید، تا مدتی می‌بینید چشم نمی‌بیند. یا اگر ببیند خیلی کدر می‌بیند. یک صدای خیلی مهیبی بر گوش وارد بشود، تا یک مدت کوتاهی ولو کوتاه، گوش نمی‌شنود یا ضعیف می‌شنود.

اما یک مسئله علمی خیلی شدید به نفس بدهید حلش کند؛ حل که کرد، می‌بینید آن مسئله ضعیفی که به او می‌گویید، خیلی راحت اقدام می‌کند و پیش می‌برد. قوت مطلب عقلی، نفس را شاداب‌تر می‌کند، آماده‌تر می‌کند برای کشف یک مطلب معمولی. در حالی که نور قوی، چشم را از پذیرش نور ضعیف باز می‌دارد. پس کار قوای نفسانی این است که بر اثر کثرت یا شدت مدرکاتش فرسوده می‌شود، خسته می‌شود و رها می‌کند، ولی نفس در اثر شدت مدرکاتش قوی‌تر می‌شود و دقیق‌تر عمل می‌کند.

دیدید که وقتی یک مسئله سنگینی حل می‌شود، بعد یک مسئله سبک‌تری به شما می‌دهند، مسئله سبک خیلی راحت در اختیار نفس قرار می‌گیرد و بلافاصله بعد از مسئله سنگین می‌تواند مسئله سبک را بپذیرد و به راحتی حلش کند. اما در حالی که چشم بعد از این‌که نور سنگینی بر آن وارد شد، تا مدتی نمی‌تواند حتی نورهای سبک را هم بگیرد، نورهای ضعیف را هم بگیرد. باید یک مدت استراحت بکند، آمادگی پیدا کند تا نور ضعیف بعد را بپذیرد. پس خصوصیتی که برای قوای جسمانی است، خلافش را در نفس می‌بینیم، یا خصوصیتی که در نفس است، خلافش را در قوای جسمانی می‌بینیم. از این‌جا می‌فهمیم که نفس قوه‌ی جسمانی نیست، و الا خصوصیت قوه‌ی جسمانی را داشت. قوه‌ی جسمانی نیست یعنی مجرد است. جسم که نیست مسلماً، قوه‌ی جسمانی هم نیست، لایبقی الا این‌که مجرد باشد. چون ما سه جور موجود بیشتر نداریم؛ جسم داریم، جسمانی داریم، مجرد. وقتی نفس جسم نیست، الان هم به این بیان ثابت کردیم جسمانی نیست، نتیجه می‌گیریم پس مجرد است.

قال: «وَ لِحُصُولِ ضِدٍّ».

یعنی برای نفس امری که ضد یا حالتی که ضد حالت قوای جسمانی است اتفاق می‌افتد، پس نفس خلاف قوای جسمانی است. قوای جسمانی، جسمانی‌اند؛ او خلاف آن‌هاست یعنی مجرد است، جسمانی نیست.

«وَ لِحُصُولِ ضِدٍّ» یعنی ضد آن حالتی که برای قوای جسمانی اتفاق می‌افتد، برای این نفس حاصل است.

اقول: «هَذَا وَجْهٌ سَابِعٌ»، که دلالت می‌کند بر تجرد نفس عاقله. و تقریر وجه سابع این است که قوه‌ی جسمانیه در صورتی که پشت سر هم وارد شود افعال علیها، «تَوَارُدُ الْأَفْعَالِ عَلَیْهَا» یعنی پشت سر هم افعالی بر او وارد شود، «وَ کَثْرَتُهَا» عطف بر توارد است، یعنی «مَعَ کَثْرَةِ الْأَفْعَالِ تَضْعُفُ»، ضعیف می‌شود و «تَکِلُّ»، فرسوده می‌شود، درمانده می‌شود.

«لِأَنَّهَا تَنْفَعِلُ عَنْهَا»، یعنی قوای جسمانی منفعل می‌شوند از این افعال کثیره یا افعال متوارده. از این‌ها منفعل می‌شوند و در اثر انفعال ضعیف می‌شوند. انفعال اول یک مقدار ضعیفش می‌کند، انفعال دوم یک مقدار دیگر ضعیفش می‌کند، یک دفعه به جایی می‌رسند که احتیاج به استراحت دارند، باید کار را بگذارند کنار.

«وَ لِهَذَا» به خاطر همین که کثرت افعال یا شدت افعال قوای جسمانی را فرسوده و خسته می‌کند، به خاطر همین است که اگر کسی نظر کند نظر طویل به قرص شمس، «لَا یُدْرِکُ فِی الْحَالِ غَیْرَهَا». در همان حال نمی‌تواند ادراک کند، یعنی بصرش نمی‌تواند ادراک کند غیر شمس را. شمس را که دیگر نتوانسته ادراک کند، غیر شمس را هم دیگر نمی‌تواند ادراک کند، یعنی از همه کار می‌افتد. «إِدْرَاکاً تَامّاً»، ادراک تام نمی‌کند. ممکن است یک جسمی را نگاه کند یا یک نوری را نگاه کند، ولی آن نور و جسم را کدر می‌بیند، تار می‌بیند، درست نمی‌بیند. در حالی که اگر بعد از این‌که استراحت کرد به آن شیء نظر کند، می‌بیند خوب می‌بیند. معلوم می‌شود که آن شدت مدرک یا کثرت مدرک این قوه را فرسوده کرده است.

ولی قوای نفسانی به ضد من ذلک‌اند، خلاف این‌اند. ضد یعنی خلاف. خلاف این حالت قوای جسمانی را دارند. قوای جسمانی بر اثر شدت کار یا کثرت کار خسته می‌شوند، ولی نفس این‌چنین نیست، شدت کار و کثرت کار خسته‌اش نمی‌کند. «وَ الْقُوَّةُ النَّفْسَانِیَّةُ بِضِدٍّ مِنْ ذَلِکَ».

«فَإِنَّ عِنْدَ کَثْرَةِ التَّعَقُّلَاتِ» وقتی کثرت تعقلات پیدا می‌شود، «تَقْوَی وَ تَزْدَادُ»، نفس قوی‌تر می‌شود و زیادتر می‌تواند فعالیت کند.

البته توجه کنید گاهی نفس هم خسته می‌شود. اما این خستگی حتماً توجه داشته باشید به خاطر ابزاری است که با او کمک می‌کنند، خودش خسته نمی‌شود. چون اول ما باید احساس کنیم، بعد آن محسوس را تجرید کنیم، بعد تجرید شده را تخیل کنیم، دوباره آن تجرید شده‌ی متخیل را دوباره تجرید کنیم. اول تجرید از ماده کنیم، بعد تجرید از حواشی ماده کنیم، تازه آماده می‌شویم برای تعقل.

این مقدمات، مقدماتی است که قوای جسمانی در اختیار ما می‌گذارند؛ آن‌ها خسته می‌شوند. وقتی خسته شدند آن‌چه را که لازم است در اختیار عاقله بگذارند نمی‌گذارند، عاقله کارش می‌ماند. نه خسته شده، ابزار در اختیارش نگذاشتند، چون ابزار خسته شدند.

گاهی عاقله خسته می‌شود به این مناسبت. حالا اگر انسانی را پیدا کنیم که تعقلش از طریق حواسش انجام نمی‌شود، یعنی مقدمات را لازم نیست طی کند، این‌قدر تعقل کرده که دیگر آماده شده، تجربه پیدا کرده، مستقیماً با عقل فعال مرتبط می‌شود و از عقل فعال صورت دریافت می‌کند و تعقل می‌کند، این هیچ‌وقت خسته نمی‌شود. مثل خود عقول، هیچ‌وقت خسته نمی‌شود. این خستگی مال خود عاقله نیست، مال آن قوای پایینی است که کمک و خدمت به عاقله می‌کنند. آن‌ها خسته می‌شوند، دیگر نمی‌توانند خدمت‌گزار باشند، عاقله هم که سرمایه به آن نمی‌رسد کارش تعطیل می‌شود. تعطیلی به خاطر تعطیل کردن آن پایینی‌هاست، و الا خود این عاقله هیچ‌وقت تعطیل نمی‌کند، هیچ‌وقت فرسوده نمی‌شود.

(سؤال شاگرد: استاد اگر کسی اعتراض بکند که این یک ادعاست و دلیلی برایش ارائه کنید ما چه باید بگوییم؟)

استاد: دلیل ببینید کسانی که با عقل فعال متصل‌اند خسته نمی‌شوند. شما خودتان هم به وجدان می‌یابید در وقت تعقل قوای مادون خسته شدند که در اختیار نفس چیزی نمی‌گذارند. یعنی هر گاه که صورتی احساس شود، بالاخره با گذشتن مراحلی آن صورت تعقل می‌شود. دو مرتبه احساس می‌کنید و تعقل می‌کنید، بار سوم احساس می‌کنید و تعقل می‌کنید، همین‌طور، یک وقت می‌بینید دیگر احساس نمی‌کنید و تعقل تعطیل می‌شود. این را به وجدان می‌یابید. این‌طور نیست که ما فقط ادعا کرده باشیم. ادعا می‌کنیم، وجداناً هم اثبات می‌کنیم. چون ملاحظه می‌کنید که تا وقتی صورت حسی وارد می‌شود عقل کار خودش را انجام می‌دهد. یک زمانی می‌رسد که صورت حسی وارد نمی‌شود یا بد وارد می‌شود، چون قوای احساسی ضعیف شدند، خسته شدند، بد صورت احساسی را در اختیار مغز قرار می‌دهند. در چنین حالتی می‌بینیم تعقل خوب انجام نمی‌شود. این را ما خودمان می‌یابیم. احتیاجی ندارد که حالا دلیلی بر مسئله خاصی [داشته باشیم].

(سؤال شاگرد: همین که ما یک موقع مثلاً دو ساعت فکر کردن سردرد می‌گیریم و این‌ها، این شاهد می‌تواند باشد؟)

استاد: بله، این هم می‌تواند شاهد باشد. سردرد می‌گیرید چون وقتی دارید فکر می‌کنید چه چیزی دارد به شما کمک می‌کند؟ قوه متخیله. قوه متخیله تصرف می‌کند. قوه متصرفه است دیگر، فعال است، همه کارها را او باید انجام بدهد. باید برود بگردد در مخازن معنا، در مخزن معنا، در مخزن صورت. مخزن معنا حافظه است، مخزن صورت قوه خیال است.

این متخیله باید برود در این دو تا مخزن بگردد، موضوع، محمول برای شما بیاورد، تا شما موضوع و محمول مشترک را به عنوان حد وسط قبول کنید، بین اصغر و اکبر این را واسطه کنید تا نتیجه بگیرید. این کارها کار متخیله است. متخیله یک قوه جسمانی است، دارد فعالیت هم می‌کند، جست‌وجو می‌کند. این خسته می‌شود. وقتی خسته شد سردرد عارض می‌شود، این هم جایش در مغز است. اکثر قسمت مغز را متخیله گرفته، چون یک قوه‌ی وسیعی است که باید در تمام این قوای دیگر تصرف کند، یعنی باید به مخزن صورت، به مخزن معنا مشرف باشد، اشراف داشته باشد تا بتواند صُوَر و معانی موجود در این‌ها را بیرون بکشد، آن‌وقت جفت کند، جفت‌شده را در اختیار عقل بگذارد، عقل به آن بگوید درست عمل کردی از آن بپذیرد، یا درست عمل نکردی دوباره برو بگرد پیدا کن. این ملاحظه می‌کنید در وقتی که می‌خواهید حد وسط پیدا کنید چه‌قدر رفت و برگشت دارید. خودتان ملاحظه می‌کنید؛ فلان مفرد می‌تواند واسطه باشد بین اصغر و اکبر؟ می‌آورید جفتش می‌کنید می‌بینید نه نمی‌تواند، نتیجه نگرفتید. دوباره این مطلبی که متخیله آورده پس می‌دهید، می‌گویید برگرد یکی دیگر بیاور، یکی دیگر بیاور، بالاخره آخر سر قانع می‌شود. این‌همه فعالیت‌ها را دارد متخیله انجام می‌دهد. یک زمان می‌رسد دیگر کار نمی‌کند. هر چه می‌فرستیدش دنبال حد وسط پیدا نمی‌کند. خسته شده پیدا نمی‌کند.

(سؤال شاگرد: البته استاد ببخشید، آدم وقتی خواب است می‌گویند از لحظه‌ای که می‌خوابد تا لحظه‌ای که بیدار می‌شود یک‌ضرب دارد مغزش کار می‌کند و رویا می‌بیند.)

استاد: فقط متخیله کار می‌کند.

(شاگرد: متخیله، خب، متخیله کار می‌کند البته، ولی باز خسته نمی‌شود. ولی می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ نمی‌خواهم بگویم این کار فکر نکنم خستگی برای متخیله...)

استاد: نه، متخیله در وقت خواب تنهاست. در وقت بیداری متخیله چندین کار دارد انجام می‌دهد؛ از بیرون می‌آورد، از درون می‌آورد، از همه‌طرف دارید احاطه‌اش می‌کنید، این باید به همه بپردازد. در وقت خواب تمام قوای احساسی ظاهری تعطیل‌اند، دیگر چیزی به متخیله نمی‌دهند که متخیله بخواهد فعالیت کند. متخیله در همان دارایی‌ها جست‌وجو می‌کند. وقت خواب خستگی‌اش کم است، چون فعالیتش کمتر می‌شود. در وقت بیداری از بیرون حواس ظاهره به متخیله صورت می‌دهند، معنا می‌دهند. از درون هم که این دارد جست‌وجو می‌کند. و یک قوه‌ای است که خدا آفریده‌اش برای این‌که تمام دریافت‌های نفس را قبول بکند و در همه هم تصرف بکند. خب این فعالیتش زیاد می‌شود و زود خسته می‌شود. اما در وقت خواب فعالیتش تنهاست، یعنی از جایی به آن صورت یا معنا داده نمی‌شود. همان صورت‌های داخلی، داخلی را می‌گیرد.

در وقت خواب گاهی متخیله خودش می‌رود عالم بالا، دریافت می‌کند. گاهی عقل دریافت می‌کند او از عقل می‌گیرد. و خیلی هم سریع می‌گیرد، از آن طرف رویش کار می‌کند عوضش می‌کند. صورتی که ما در خواب دریافت کردیم و تلقی کردیم، آن را حکایت می‌کند به یک صورت دیگر و آن را می‌ریزد در حس مشترک ما. وقت ما در حس مشترک این صورت را می‌بینیم. خواب می‌بینیم، نه آنی که به ما گفتند. در عالم بالا یک چیزی به ما القا کردند متخیله عوضش کرده. متخیله عوضش کرده. اگر همانی که به ما القا شده، همان را متخیله بدون تغییر به قوای احساسی ما بدهد تا ما ببینیم و خواب همانی باشد که به ما گفته شده، آن می‌شود رویا، احتیاج به تعبیر ندارد؛ چرا؟ چون تصرفش نکردند، همانی که در عالم ملکوت به ما نشان دادند همان را، همان را در قوه حس مشترک ما گذاشته و حس مشترک ما حس کرده. اما نوعاً تغییرش می‌دهد، تغییر می‌دهد صورت حاکی را در اختیار ما می‌گذارد. وقت ما باید تعبیر کنیم، یعنی از صورت حاکی عبور کنیم به صورت محکی که آن صورت اصلی است که در خواب به ما نشان دادند برسیم، وقت بگوییم این خواب چه تعبیری می‌شود، این خواب از چه چیزی دارد خبر می‌دهد.

خب ببینید متخیله در خواب فقط کارش حکایت است، از بالا که قوه عاقله است و از خودش می‌گیرد، خودش هم که می‌گیرد تصرف می‌کند، آن عاقله هم می‌گیرد تصرف می‌کند، ولی دیگر از بیرون چیزی به آن داده نمی‌شود. این همان درون هر چه هست می‌گیرد و تصرف می‌کند. تقریباً سرش شلوغ نیست، لذا می‌تواند فعالیت خودش را راحت ادامه بدهد، خسته هم نمی‌شود.

بعد تازه مسئله دیگری که با این مسئله قبلی یکی است، یعنی مطلبی است که فقط عبارت عوض می‌شود؛ در حالت خواب دائماً دارد استراحت به بدن داده می‌شود، قوای بدنی هم به تبع دارند استراحت می‌کنند، حتی خود متخیله. همه دارند استراحت می‌کنند، متخیله هی دارد در همان فعالیتی که می‌کند هی تجدید قوا می‌کند. ولی در بیداری این‌طور نیست، در بیداری دائماً دارد از بیرون صورت می‌آید. دائماً دارد صورت می‌آید؛ از گوش می‌آید، از چشم می‌آید، از لامسه می‌آید، از هر پنج‌تا قوه صورت می‌آید. این باید همه را سر و سامان بدهد، در همه هم یک تصرف و دخالتی بکند. خب خسته می‌شود، زودتر خسته می‌شود.

«فَالْحَاصِلُ عِنْدَ کَثْرَةِ الْأَفْعَالِ» آن‌چه که برای نفس حاصل می‌شود عند کثرة الافعال، تیزی نفس است، قوت نفس است. ضد چیزی است که « هو ضد ما يحصل للقوة الجسمانية عند كثرة الأفعال». برای قوه‌ی جسمانی عند کثرة الافعال خستگی حاصل می‌شود. برای او شادابی حاصل می‌شود برای این خستگی. یعنی خصوصیتی که او پیدا می‌کند، خاصیتی که او دارد این ندارد، خاصیتی که این دارد او ندارد، پس معلوم می‌شود نفس با قوه‌ی جسمانی یکی نیست. یعنی قوه‌ی جسمانی نیست بلکه مجرد است.

«فَهَذَا مَا خَطَرَ لَنَا»، این توضیحی که دادیم آن چیزی است که خطور کرد برای ما در معنای قولش که فرموده «لِحُصُولِ ضِدٍّ». عبارت خواجه این‌قدر مختصر است که مرحوم علامه وقتی توضیحش می‌دهد یقین ندارد که مراد خواجه را گفته است. می‌گوید این در ذهن ما خطور کرده، ظاهراً هم مرادش این است و خوب هم توضیح داده در این‌جا. ولی نمی‌داند که خواجه واقعاً منظورش همین بوده یا چیز دیگر خواسته بگوید. بعضی جاها مرحوم علامه شک دارد که مرام خواجه را منعکس کرده یا نه، آن‌جور جاها می‌گوید این به ذهن ما خطور کرده، از قول ایشون. یا در بالا گفت «الَّذِی فَهِمْنَاهُ مِنْ هَذَا الْکَلَامِ» در دلیل ششم این‌طور گفت. در دلیل هفتم می‌گوید «هَذَا مَا خَطَرَ لَنَا». معلوم است در هر دو یک مقداری برایش مسئله مبهم است.

مسئله ششم: وحدت نوعی نفس بشری

«الْمَسْأَلَةُ السَّادِسَةُ فِی أَنَّ النَّفْسَ الْبَشَرِیَّةَ مُتَّحِدَةٌ بِالنَّوْعِ».

اختلافی بین علما هست که آیا نفس بشر جنسی است که دارای انواع است، یا نوعی است که دارای افراد است.

آیا انسان‌ها همه یک نوع‌اند؟ عوارض شخصی‌شان آن‌ها فرق می‌کند؟ یا نه اصلاً نوعشان فرق می‌کند؟ انسان‌ها نوعشان فرق می‌کند. انسانیت یک جنس است که تحتش انواعی است. اکثراً معتقدند که انسان نوع است و تحت او افراد و اشخاص مندرج‌اند. یعنی انسانیت این آدم کودن با انسانیت آن آدم تیزهوش یکی است. در عوارض که کودنی و تیزهوشی است فرق می‌کنند. همچنین انسانیت آن ابوجهل با انسانیت پیغمبر یکی است، هر دو صورت انسانی‌شان یکسان است، انسان است. در ملکات نفسانی و آن فضایل اخلاقی یا رذایل اخلاقی با هم فرق دارند نه در نفس. این را بعضی‌ها معتقدند، بیشتر این‌طور معتقدند.

بعضی‌ها مثل فخر رازی معتقدند که اصلاً انسان یک نوع نیست، چند نوع است. پیغمبر اصلاً یک موجود دیگری است، ابوجهل یک موجود دیگری است، نوعشان فرق می‌کند. درست است هر دو اسمشان انسان است، ولی هر دو انسان نیستند. اسم همه‌شان انسان است. این یک نوع است آن یک نوع دیگر است. عوارض شخصی فرق نمی‌کند، ذاتشان فرق می‌کند. یعنی این ذاتش انسانیت است آن ذاتش یک چیز دیگر است. یا مثلاً فرض کنید هر دوشان از نظر اسم انسان‌اند ولی این ذاتش یک چیز و آن ذاتش یک چیز دیگر است. از اولی که به دنیا می‌آیند ذاتشان فرق می‌کند. ظاهر نگاه می‌کنی هر دو انسان است، اسم را نگاه می‌کنی هر دو انسان است، ولی می‌روی در ذات می‌بینی ذات‌ها فرق کرده، از اول هم فرق می‌کند، از اول تولد. این هم قول دوم.

قول اول این است که انسانیت نوع واحد است، افراد متعدد دارد.

قول دوم این است که انسان جنس واحد است، انواع متعدد دارد از همان اول تولد.

قول سوم قول صدراست. در اول تولد نوعشان یکی است. در وقتی که به سمت تکامل می‌روند مختلف می‌شوند، می‌رسند به جایی که یکی می‌شود بهیمه، یکی دیگر می‌شود سبع، یکی این چهارپاست که فقط به شهوتش می‌رسد، یکی می‌شود سبع که فقط قوه‌ی غضبش را تقویت می‌کند، یکی می‌شود شیطان که قوه‌ی مکرش را تقویت می‌کند، یکی دیگر هست عقلش را تقویت می‌کند می‌شود انسان، می‌شود ملک. پس انسان در مراحل بعدی به چهار نوع تقسیم می‌شود؛ بهیمه، سبع، شیطان، ملک. اما در ابتدا همه انسان‌اند، صدرا اعتقادش این است. بعضی می‌گویند در ابتدا انسان تا آخر هم انسان و انسان یک نوع است. بعضی می‌گویند از اول مختلف تا آخر هم مختلف. صدرا می‌گوید از اول انسان، وسط راه مختلف می‌شوند. لذا یکی را می‌بینید سبع محشور می‌شود، یکی بهیمه محشور می‌شود. از اول که بهیمه نبوده، از اول همه انسان بوده‌اند بعداً عوض شدند. این سه قول در مسئله است. مرحوم علامه به قول سوم اشاره نمی‌کند چون قول سوم در زمان صدرا مطرح شده و مرحوم علامه قبل از صدرا بوده. فقط آن دو قول دیگر را مطرح می‌کنیم؛ یک قول این است که انسان نوع واحد است و تحت هو افراد و اشخاص، یک قول این است که انسان جنس واحد است و تحت هو انواع.

«الْمَسْأَلَةُ السَّادِسَةُ فِی أَنَّ النَّفْسَ الْبَشَرِیَّةَ مُتَّحِدَةٌ بِالنَّوْعِ».

مرحوم خواجه و مرحوم علامه تابع آن قول اول‌اند که می‌گویند انسان نوع واحد است و تحت هو اشخاص. خواجه بر این مدعا دلیل اقامه می‌کند، می‌گوید همه‌ی افراد انسان با یک تعریف تعریف می‌شوند، معرفی می‌شوند، حد واحد دارند. وقتی حد واحد داشتند معلوم می‌شود نوع واحدند. چون حد مشخص‌کننده‌ی نوع شیء است. جنس و فصل قریب درش مطرح می‌شود و نوع شیء هم از جنس و فصل قریب ساخته می‌شود. پس حد همیشه مبین نوع است. وقتی برای تمام افراد انسان ما یک حد داریم یعنی برای همه‌شان یک نوع داریم، پس همه تحت نوع واحدند.

قال: «وَ دُخُولُهَا» (یعنی دخول نفس بشر یعنی تمام انسان‌ها) «تَحْتَ حَدٍّ وَاحِدٍ یَقْتَضِی وَحْدَتَهَا». دخول این نفوس جزئیه‌ی بشریه تحت یک حد نشان می‌دهد که این نفوس نوع واحد دارند، وحدت دارند یعنی ذاتشان، نوعشان واحد است.

اقول: «اخْتَلَفَ النَّاسُ فِی ذَلِکَ»، در این مسئله اختلاف دارند. بیشتر انسان‌ها به این سمت رفته‌اند که نفوس بشریه متحده بالنوع‌اند و متکثره بالشخص‌اند. یعنی یک نوع‌اند و اشخاص متعدد دارند. و این مذهب ارسطوتالیس است.

«وَ ذَهَبَ جَمَاعَةٌ مِنَ الْقُدَمَاءِ» به این‌که «أَنَّهَا» (یعنی نفس انسان) مختلف بالنوع است. یعنی جنس واحد است و انواع مختلف.

«وَ احْتَجَّ الْمُصَنِّفُ رَحِمَهُ اللَّهُ عَلَی وَحْدَةِ النَّفْسِ» به این‌که نفس «یَشْمَلُهَا حَدٌّ وَاحِدٌ». نفس را شامل می‌شود یعنی تمام نفوس جزئیه انسانیه را شامل می‌شود یک حد. در حالی که امور مختلفه محال است که تحت یک حد جمع شوند. پس این قیاس اقترانی شکل دوم است. تمام انسان‌ها تحت یک حد مندرج‌اند و امور مختلف تحت یک حد مندرج نیستند، پس انسان‌ها امور مختلف نیستند بلکه متفق‌اند بالنوع.

«وَ عِنْدِی فِی هَذَا نَظَرٌ».

مرحوم علامه می‌فرماید من این استدلال را قبول ندارم. نه این‌که مطلب را قبول ندارم، استدلال را قبول ندارم.

چرا؟ چون این حدی که ما آوردیم برای انسان، این حد، حدِ اشخاص نیست تا بگویید همه‌ی اشخاص در این حد مشترک‌اند. این حد برای مفهوم نفس است، برای مفهوم نفس است و مفهوم نفس کلی است. کلی می‌تواند نوع باشد می‌تواند جنس باشد. پس از حد واحد نمی‌توانیم بفهمیم که آنی که تعریفش می‌کنیم جنس واحد است یا نوع واحد. شما از حد واحد خواستید بفهمید که نوع واحد است. بله اگر ما اشخاص را تعریف کنیم، این حد حدی برای اشخاص باشد چون همه‌ی اشخاص تحت این حد واحد مندرج‌اند معلوم می‌شود که همه‌شان یک حد دارند یعنی یک نوع‌اند. ولی ما که اشخاص را تعریف نمی‌کنیم، ما خود انسان را تعریف می‌کنیم. یعنی مفهوم انسان را تعریف می‌کنیم. مفهوم انسان امر کلی است، کلی می‌تواند جنس باشد می‌تواند نوع باشد، پس انسان می‌تواند نوع باشد می‌تواند جنس باشد. اگر ما تعریف واحد ارائه می‌دهیم، ممکن است تعریف واحد برای جنس ارائه بدهیم، ممکن است تعریف واحد برای نوع ارائه بدهیم. پس وحدت تعریف نشان نمی‌دهد که این معرَّف که کلی است نوع است یا جنس است. شما نمی‌توانید از وحدت تعریف استفاده کنید که نفس نوع است، شاید جنس باشد.

توجه کنید خود مرحوم علامه بعداً توضیح می‌دهد، ما مفهوم انسان را یا مفهوم نفس را تعریف نمی‌کنیم، چون اگر بخواهیم مفهوم را تعریف کنیم تعریف او می‌شود شرح‌الاسمی نه این‌که حد حقیقی بشود. در حالی که ما برای انسان حد حقیقی می‌آوریم، اسمش را توضیح نمی‌دهیم خود حقیقتش را توضیح می‌دهیم. این را خود مرحوم علامه بعداً می‌گوید. پس معلوم می‌شود حد برای مفهوم نیست، بلکه حد برای حقیقت انسان است، حقیقتی که در ذهن ما به صورت مفهوم حاضر می‌شود ولی واقعیت خارجی دارد. وقت این حقیقت ممکن است حقیقت نوعی باشد ممکن است حقیقت جنسی باشد، بالاخره امر کلی است.

پس مراد مرحوم علامه از مفهوم حقیقت است، آن حقیقت خارجی که لابه‌شرط است. چون انسان اگر در ضمن زید باشد به شرط خصوصیات زید است، در ضمن عمرو باشد به شرط خصوصیات عمرواست، بالاخره در ضمن افراد به شرط شیء است. اما یک انسانی داریم که کلی است، نه در ذهن است بلکه در خارج است منتها لابه‌شرط است. نمی‌خواهیم بگوییم به قید لابه‌شرطی در خارج است، به شرط شیء در خارج است، منتها به شرط شیء هم لابه‌شرط را دارد هم شیء را دارد. آن وقت این اصل انسانیت می‌شود لابه‌شرط، آن شیء هم که عوارض‌اند می‌شوند شرط، وقت این شخص می‌شود به شرط شیء. اما با قطع نظر از شخصیت ما انسان لابه‌شرط را در خارج داریم نه انسان کلی، انسان لابه‌شرط که با شرایط شخصی هم همراه می‌شود و همان لابه‌شرط در زید همراه با شرایطی می‌شود، در عمرو همراه با شرایط دیگر می‌شود. هم در ضمن زید ما انسانیت را داریم هم در ضمن عمرو انسانیت را داریم منتها در هر دو همراه شرایط است. وقتی شرایط را نگاه نکنید خود انسانیت باقی می‌ماند. خود انسانیت امر حقیقی است و در خارج هم هست. این را ما داریم تعریف می‌کنیم، نه انسانیتی را که در ضمن زید است، نه انسانیتی را که در ضمن عمرو است، بلکه انسانیتی که در ضمن هیچ‌کدام از این افراد نیست. می‌شود یک انسانیت مطلق، آن را داریم تعریف می‌کنیم. آن وقت این می‌تواند جنس باشد می‌تواند نوع باشد. تعریف واحد ارائه دادن نه شاهد نوع بودن این معرَّف است نه شاهد جنس بودنش، چون هم با نوع بودن می‌سازد هم با جنس بودن. پس توجه کردید مرحوم علامه این استدلال مرحوم خواجه را قبول نکرد. فرمود که داخل شدن تحت حد واحد دلیل نوعیت نیست بلکه با جنسیت هم سازگار است.

«وَ عِنْدِی فِی هَذَا نَظَرٌ». یعنی در استدلال خواجه نظر است نه در مبنایش.

مبنا را قبول داریم که انسان نوع واحد است، ولی استدلال را قبول نداریم. زیرا تحدید یعنی حد آوردن برای جزئیات نفس نیست یعنی برای نفوس جزئیه نیست. ما برای نفس زید که تعریف نمی‌آوریم، برای نفس عمرو تعریف نمی‌آوریم، اصلاً کلاً انسان را می‌خواهیم تعریف کنیم نه انسانی را که زید است نه انسانی را که عمرو است. پس تحدید برای جزئیات نفس نیست تا لازم بیاید «مَا ذَکَرَهُ»، یعنی لازم بیاید که حد واحدی تمام این اشخاص را شامل بشود وقت ما بگوییم که این اشخاص مندرج تحت حد واحدند و آن حد واحد نشان‌دهنده‌ی نوع بودن انسان است. پس ما تعریف را برای جزئیات نمی‌گیریم بلکه تعریف را برای مفهوم نفس می‌گیریم.

بیان کردم مفهوم نفس به معنی مفهوم اصطلاحی نیست و الا اگر ما مفهوم را بخواهیم تعریف کنیم تعریف می‌شود شرح‌الاسمی یا شرح‌اللفظی. ما می‌خواهیم حقیقت را تعریف کنیم، پس تعریف ما برای مفهوم نفس نیست برای حقیقت نفس است. وقت حقیقت نفس که همان لابه‌شرط است، می‌تواند جنس باشد، می‌تواند نوع باشد.

«وَ هُوَ الْمَعْنَی الْکُلِّیُّ»[2] ، یعنی مفهوم نفس معنای کلی است. «وَ ذَاکَ»، یعنی معنای کلی همان‌جایی که احتمال دارد نوع باشد احتمال دارد جنس باشد، پس از واحد بودن تعریف شما نوع بودن نفس را به دست نمی‌آورید بلکه احتمال دارد نوع باشد احتمال دارد جنس باشد.

بعد اعتراض می‌شود و ایشان آن اعتراض را جواب می‌دهد.

ان‌شاءالله اعتراض و جواب بماند برای جلسه آینده.

 


logo