90/03/21
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تبیین مقدمات دلیل دوم تجرد نفس: عدم انقسام محل علم
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /تبیین مقدمات دلیل دوم تجرد نفس: عدم انقسام محل علم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[ادامه تبیین مقدمات دلیل دوم تجرد نفس: عدم انقسام محل علم]
صفحه ۱۸۵، سطر سیزدهم.
«الثالثة: أن محل العلم غیر منقسم؛ لأنّه لو انقسم لانقسم العلم»[1]
بحث تجرد نفس را داشتیم و میخواستیم که دلایل این مدعا را ذکر کنیم. دومین دلیل را شروع کرده بودیم و گفتیم که با چهار مقدمه توضیح داده میشود.
دلیل دوم این بود: که علم قسمت نمیشود، پس محلش هم که نفس است، قسمت نمیشود؛ و چیزی که قسمت میشود، جسم و جسمانی است؛ پس نفس چون قسمت نمیشود، جسم و جسمانی نیست، بلکه مجرد است.
یک قیاس مرکب درست کردیم که در جلسه قبل گفته شد و آن قیاس مرکب این بود که: علم که عارض نفس میشود، قسمت نمیشود؛ و وقتی عارض قسمت نشود، معروض هم قسمت نمیشود؛ پس نفس قسمت نمیشود. این نتیجه را مقدمه قیاس بعدی قرار دادیم، گفتیم که نفس قسمت نمیشود و هر چه که جسم و جسمانی است، قسمت میشود؛ نتیجه گرفتیم پس نفس جسم و جسمانی نیست.
به عبارت دیگر قیاس دوم این شد: آنچه که جسم و جسمانی است، قسمت میشود و نفس قسمت نمیشود؛ پس جسم و جسمانی نیست و مجرد است.
این دلیل دوم بود.
ولی برای تبیین این دلیل گفتیم چهار مقدمه لازم داریم. مقدمه اول این بود که معلومات غیرمنقسم داریم. مقدمه دوم این بود که علمی که به این معلومات غیرمنقسم تعلق میگیرد، تقسیم نمیشود. این دو مقدمه را خواندیم. مقدمه سوم و چهارم را الان میخواهیم شروع کنیم.
مقدمه سوم: عدم انقسام محل علم
مقدمه سوم این است که: اگر علم قسمت نمیشود، محلش هم قسمت نمیشود (محلش نفس است). دلیل بر اینکه اگر علم قسمت نمیشود، محلش هم قسمت نمیشود، این است که: اگر محل قسمت شود، با توجه به اینکه علم قسمت نمیشود، یکی از حالات چهارگانه اتفاق میافتد.
حالات متصور در فرض انقسام محل و عدم انقسام علم:
اگر با توجه به اینکه علم قسمت نمیشود، محلش قسمت شود، یکی از حالات زیر اتفاق میافتد:
۱. حالت اول: این علم در هیچیک از اجزاء محلِ قسمتشده واقع نشود. یعنی مثلاً محل را به دو قسم تقسیم کردیم، این علمی که تا حالا عارض بود بر این محل، حالا دیگر عارض نمیشود نه بر این جزء و نه بر آن جزء؛ عارض بر هیچکدام نیست.
۲. حالت دوم: علم عارض شود در یک جزء، که آن جزء دیگر منقسم نمیشود. تا حالا عارض بود بر کل، حالا که تقسیم کردیم، عارض میشود بر یک جزء که آن جزء قسمت نمیشود.
۳. حالت سوم: علم عارض بشود بر جزئی که آن جزء قسمت میشود. آنوقت وقتی اینچنین است، یا اینکه تمام این علم عارض این جزء میشود، تمام همین علم هم عارض آن جزء دیگر هم میشود (عارض هر دو جزء میشود)؛ یا اینکه نیمی از این علم وارد این جزء میشود، نیمی از این علم هم وارد جزء دیگر میشود.
بررسی و ابطال شقوق:
حال این چهار حالت را رسیدگی کنیم ببینیم چه میشود:
* ابطال حالت اول: آن حالت اول که علم بعد از تقسیم شدنِ محل در هیچیک از اجزاء وارد نشد. این حالت باطل است. چرا؟ چون لازمهاش این است که علمی که کیفِ عارض است، دیگر کیف نباشد، عارض نباشد، مستقل باشد و جوهر بشود. علمی که تا حالا عارض بود، کیف بود، حلول میکرد، حالا دیگر در هیچیک از اجزاء حلول نکند. خب این باطل است. عَرَض که همینطوری جوهر نمیشود. عَرَض را نمیشود جوهر کرد. پس این فرض میشود باطل.
* بررسی حالت دوم: فرض دوم این بود که علم در جزء حلول کند و آن جزء قسمت نشود. خب این مطلوب ما را نتیجه میدهد. بالاخره علم حلول کرد در یک محلی که قسمت نمیشود. اول حلول کرده بود در محلی که قسمت میشد، بعد محل را قسمت کردیم، یک جزء ماند که قسمت نمیشد، علم رفت در آنجا. ثابت شد که علم قسمت نمیشود محلش هم قسمت نمیشود. و در واقع اول آن محلی که قسمت شد محل علم نبود، علم آنوقت هم که حلول میکرد میرفت تو آن قسمتی که قسمت نمیشد. حالا که ما کل محل را قسمت کردیم علم رفت در همان قسمتی که قسمت نمیشد، از اول هم در همان میرفت برای حلول کردن. این فرض دوم مطلوب ما را نتیجه داد.
اما این شق دوم هم باطل است. با اینکه مطلوب ما را نتیجه میدهد باطل است. چون توجه کنید فرض ما بر این بود که علم در محلی وارد شده که منقسم است. در شق دوم یا حالت دوم بالاخره درست است که اولاً علم را در محل منقسم وارد کردیم ولی آخر سر واردش کردیم در محل غیرمنقسم. پس باید اینطور فرض بشود که محل غیرمنقسم است، در حالی که اول فرض کرده بودیم محل منقسم است. این حالت دوم هم همانطور که توجه میکنید خُلف فرض است. پس باطل است، اگرچه مطلوب ما را نتیجه میدهد.
* ابطال حالت سوم: علم حلول کند در این جزء و حلول کند در آن جزء دیگر، در هر دو جزء حلول کند. نمیتوانیم بگوییم در یک جزء حلول میکند در یکی نمیکند، ترجیح بلامرجح است. در این جزء هم حلول کند در آن جزء هم حلول کند، خود همین علم بهتمامه در این جزء حلول کند، بهتمامه هم در آن جزء دیگر حلول کند. لازمهاش این است که یک عرض دو تا محل داشته باشد. یک شیء دو مکان داشته باشد. نمیشود. این هم باطل است.
* ابطال حالت چهارم: حالت چهارم این است که وقتی محل را قسمت کردیم به دو جزء، علم هم تقسیم بشود به دو جزء، یک قسمت علم برود در این قسمت محل، یک قسمت دیگر علم برود در آن قسمت محل. این را میگویند مستلزم این است که علم قسمت بشود. در حالی که ما اولی که وارد بحث شدیم در همین مقدمه سوم، گفتیم با فرض اینکه علم قسمت نمیشود اگر محلش قسمت شود. یعنی از اول مفروض گرفتیم که علم قسمت نشود. حالا رسیدیم به اینکه محل را تقسیم میکنیم، علم هم به تبع محل تقسیم میشود. خب اینکه خُلف فرض است. خلاف آن چیزی است که ما تا حالا بیان میکردیم.
پس توجه کردید که این چهار حالت هیچکدامشان درست نبودند، مگر آن حالت دوم که مطلوب ما را نتیجه میداد (که آن هم خلف فرض بود). پس یا باید حکم به استحاله کنیم یا باید مطلوب خودمان را نتیجه بگیریم. حکم به استحاله که نمیشود، یعنی کار محال که نمیشود انجام داد.
بنابراین، قیاس استثنائی درست کردیم:
اگر با فرض اینکه علم تقسیم نمیشود محل علم تقسیم بشود (این مقدم)،
یکی از چهار حالت اتفاق میافتد (این میشود تالی).
لکن هر چهار حالت باطلاند (تالی به تمام اقسامش باطل است).
نتیجه میگیریم پس مقدم (که با فرض قسمت نشدن علم، محل تقسیم شود) این هم باطل است. با فرض تقسیم نشدن علم، محل تقسیم نمیشود و این مطلوب ما حاصل است.
[تطبیق با متن کتاب]
صفحه ۱۸۵، سطر سیزدهم.
«الثالثة» مقدمه سوم این است: «أن محل العلم غیر منقسم». این مدعای ما در مقدمه سوم. دلیل یک قیاس خُلف است. اگر علم با توجه به اینکه غیرمنقسم است، محل قسمت شود (این مقدم است که خلاف مقصود ماست؛ این خلاف را مقدم قرار میدهیم تالی فاسد پیدا میکند. این اصطلاحاً به آن میگویند قیاس خُلف).
«لأنّه لو انقسم»، یعنی اگر محل علم قسمت شود، «لانقسم العلم»، علم هم باید قسمت بشود.
به این دلیل:
«لأنّه إن لم یحلّ فی شیء من أجزائه»، زیرا که این علم اگر حلول نکند در هیچ قسمتی از اجزاء محل، باید گفت که اصلاً علم حلول نکرده فی شیء من المحل، کیف نیست، عَرَض نیست، بلکه جوهر است که این هم باطل است.
«و إن حلّ»، حالا اگر حلول کرد در جزئی یا اجزائی،
«فإمّا أن یکون» یعنی این حلول در جزء غیرمنقسم است،
«فإمّا أن یکون فی جزء غیر منقسم و هو المطلوب». مطلوب ما هم همین است که علم حلول میکند در جزء غیرمنقسم، یعنی محلش قسمت نمیشود. (البته بیان کردم این مطلوب ما را نتیجه میدهد ولی در عین حال چون خلف فرض است باطل است).
«أو فی أکثر من جزء»،
یعنی در یک جزء داخل نمیشود، در بیش از یک جزء داخل میشود. مثلاً در دو جزء داخل میشود.
اگر در دو جزء داخل شد، «فإمّا أن یکون الحال فی أحدهما»، آنی که حلول میکند در یکی از این جزءها، «عین حالّ فی الآخر»، عین حالِّ در جزء دیگر است. یعنی همان علمی که حلول کرده در این جزء حلول میکند در آن جزء دیگر. تمام علم در این حلول کرده تمامش هم در یکی دیگر حلول میکند. «و هو محال بالضرورة»، این محال است بالضروره، چون لازمهاش این است که یک عرض دو تا محل داشته باشد، مثل اینکه یک شیء دو مکان داشته باشد، که باطل است، بالبداهه باطل است.
«أو غیره»، یا حالِّ در احدهما غیر حالِّ در دیگری است. آن قسمت از علم که در این جزء محل حلول کرده دیگر در جزء دیگر حلول نمیکند؛ در جزء دیگرِ محل، جزء دیگرِ علم حلول میکند. «فیلزم الانقسام»، لازم میآید انقسام، یعنی انقسام علم. لازم میآید که علم منقسم بشود. در حالی که فرض کردیم علم تقسیم نمیشود.
خب این چهار حالت بود در صورتی که محل بخواهد تقسیم شود؛ هر چهار حالت باطل بودند. پس تقسیم محل باطل است. بنابراین باید گفت اگر علم تقسیم نمیشود محلش هم تقسیم نمیشود و هو المطلوب. پس نفسی هم که محل علم است تقسیم نمیشود.
مقدمه چهارم: انقسام جسم و جسمانی
حالا وارد مقدمه چهارم میشویم.
در مقدمه چهارم میگوییم هر چه که جسم و جسمانی است تقسیم میشود. نتیجه میگیریم بنابراین نفسی که تقسیم نمیشود معلوم میشود جسم و جسمانی نبوده. اگر جسم بود یا جسمانی بود، هر جسم و جسمانی تقسیم میشود. نفس که تا حالا نتیجه گرفتیم تقسیم نمیشود معلوم میشود جسم و جسمانی نبوده، و الا اگر جسم و جسمانی بود باید تقسیم میشد. خب وقتی معلوم شد که نفس جسم و جسمانی نیست، میشود مجرد. مطلوب ما هم همین بود.
«الرابعة: أن کل جسم و جسمانی فهو منقسم».
جسم روشن است چیست؛ چیزی که قابل ابعاد ثلاثه باشد میشود جسم، طول و عرض و عمق داشته باشد میشود جسم. جسمانی بارها عرض شده چیزی است که در جسم حلول میکند. مثلاً عرض را میگوییم جسمانی، قوه چون در جسم حلول میکند، قوهای که در یک جسم حلول میکند به آن میگوییم جسمانی. هر چیزی که در جسم حلول کند چه از سنخ عرض باشد چه از سنخ قوه باشد چه صورت باشد، میشود جسمانی.
آنوقت جسم تقسیم میشود بهخاطر اینکه دارای کمیت است. جسمانی هم به تبع جسم تقسیم میشود. وقتی دیوار را تقسیم میکنید سفیدیش هم تقسیم میشود. پس جسم و جسمانی هر دو تقسیم میشوند منتها یکی بالذات تقسیم میشود بهخاطر داشتن کمیت، یکی دیگر به تبع آن اولی تقسیم میشود.
پس سه تا تقسیم است: یکی تقسیمِ کمّ، یکی تقسیم جسم، یکی تقسیم جسمانی است. کمّ بالاصاله تقسیم میشود، جسم به تبع داشتن کمّ تقسیم میشود، جسمانی هم به تبع اینکه حلول کرده در جسم تقسیم میشود.
« لأنا قد بينا أن لا وجود لوضعي غير منقسم».
زیرا ما بیان کردیم که لا وجود لوضعیٍ غیر منقسم. وضعی یعنی چیزی که قابل اشاره حسی باشد. ما امر وضعی (یعنی قابل اشاره حسی) که منقسم نباشد نداریم. هر چیزی که قابل اشاره حسی است قسمت میشود. جسم قابل اشاره حسی است پس قسمت میشود، جسمانی هم به تبع جسم قابل اشاره حسی است پس آن هم منقسم میشود. بنابراین هر جسم و جسمانی قسمت میشود.
«و إذا ثبتت هذه المقدمات ثبت تجرد النفس».
وقتی این مقدمات ثابت شد تجرد نفس هم ثابت میشود.
[نقد علامه حلی بر دلیل دوم]
مرحوم علامه این دلیل را قبول ندارند. اشکالشان در مقدمه دوم است.
در مقدمه دوم که جلسه قبل خواندیم، پنج تا فرض داشتیم. مقدمه دوم اثبات میکرد که علم تقسیم نمیشود، در آنجا پنج تا فرض داشتیم. یک فرض این بود که علم تقسیم شود و آن جزئی که از علم بعد از تقسیم به وجود میآید، کلِ آن معلوم را نشان دهد. همانطور که کلِ علم کل معلوم را نشان میدهد، جزء علم هم کل معلوم را نشان دهد. این را اشکال کردیم گفتیم لازمهاش میآید تساوی کل و جزء. این را مرحوم علامه قبول ندارند.
«و فیه نظر للمنع من المساواة مطلقاً».
ایشان میفرماید مساوات جزء و کل را به طور مطلق قبول نداریم. چون جزء علم هم معلوم را نشان میدهد، کل علم هم معلوم را نشان میدهد، اما کل علم معلوم را کامل نشان میدهد، جزء علم معلوم را «بوجهٍ» نشان میدهد. پس توجه میکنید که باز فرق بین جزء و کل هست، اینطور نیست که جزء و کل مساوی باشد. هر دو معلوم را نشان میدهند منتها یکی معلوم را کاملاً نشان میدهد یکی بوجهٍ نشان میدهد. یعنی یکی چهرهی معلوم را نشان میدهد یکی باطن معلوم و چهرهاش را با هم نشان میدهد. پس فرق بین جزء و کل برقرار است و اشکال ندارد و بنابراین میتوانیم بگوییم علم تقسیم میشود.
اگر علم تقسیم میشود، محلش هم تقسیم میشود. محلش که نفس است تقسیم شد یا جسم است یا جسمانی، دیگر مجرد نیست. پس اگر یک ذره از مقدمات خراب بشود نتیجه برعکس میشود.
« عند المساواة في تعلق الجزء بكل المعلوم كالكل».
وقتی که تعلق جزء به کل معلوم مساوی بود با تعلق کل به کل معلوم، در این هنگامی که این تعلقها مساویاند، ما مساوات مطلق را قبول نداریم. یعنی از همه جهت مساوات ندارند. درست است هر دو به کل معلوم تعلق گرفتند، ولی اینطور نیست که هر دوشان معلوم را مثل هم نشان بدهند. از این جهت بینشان تفاوت است، پس تساوی جزء و کل لازم نمیآید که محال باشد. بنابراین علم را تقسیم میکنیم تساوی جزء و کل هم لازم نمیآید. وقتی علم تقسیم شد محلش تقسیم میشود، وقتی محل تقسیم شد داخل در جسم و جسمانی میشود. پس نفس میشود جسم یا جسمانی. این دلیل علامه بر رد دلیل تجرد است.
[دلیل سوم بر تجرد نفس: قدرت بر امور نامتناهی]
«قال: و قوتها علی ما تعجز المقارنات عنه».
نفس قدرت و توانایی دارد کارهایی انجام بدهد که موجودات مادی این توانایی را ندارند. مقارنات یعنی موجوداتی که مقارن با مادهاند؛ یعنی مادیات، یعنی جسم و جسمانی. یعنی اموری که بالاخره با ماده مرتبطند، حالا یا جزءشان ماده است مثل جسم یا حلول در ماده کردهاند مثل جسمانی. اینهایی که با ماده مرتبطند توانایی کاری را که نفس انجام میدهد ندارند. پس نفس توانایی دارد کارهایی انجام دهد که هیچ جسم و جسمانی توانایی آن کارها را ندارد. از اینجا نتیجه میگیریم که نفس جسم و جسمانی نیست و الا مثل باقی جسم و جسمانیات باید ناتوان میبود از انجام اینجور کارها، در حالی که تواناست. معلوم میشود جسم و جسمانی نیست بلکه مجرد است.
در جای خودش گفته شده که قوه جسمانی توانایی انجام کارهای نامتناهی ندارد. هر قوه جسمانی بعد از اینکه کاری را انجام داد بعد از مدتی خسته میشود و رها میکند. نمیتواند کار نامتناهی انجام دهد. اما قوهای که جسم و جسمانی نباشد مجرد باشد، آن توانایی بر انجام کارهای بینهایت را دارد. مثلاً عقول توانایی دارند که کارهای بینهایت انجام بدهند. (در مورد حرکت فلک هم جواب دادند که مدد از عقل میگیرد).
اما اینکه نفس توانایی انجام کارهای نامتناهی دارد این است که نفس ما تصور میکند عدد بینهایت را. نه مفهوم عدد بینهایت را، عددهای بینهایت را، منتها تصور میکند نه تفصیلاً که بگوید یک، دو، سه، چهار همینجور برود تا بینهایت، نه؛ اعداد بینهایت را تصور میکند نه مفهومشان را، خودشان را. یکجا میتوانیم ما اعداد بینهایت را تصور کنیم منتها علی سبیل الاجمال نه علی سبیل التفصیل، که علی سبیل التفصیل بینهایت زمان میخواهد.
خب این دلیل هم روشن شد. این دلیل هم به صورت یک قیاس اقترانی بود: جسم و جسمانی قدرت بر بینهایت ندارند، نفس قدرت بر بینهایت دارد، پس نفس جسم و جسمانی نیست.
[تطبیق دلیل سوم با متن]
«قال: و قوّتها»، قوتها عطف است بر تجرد (لتجرد عوارضها، لعدم انقسام عوارضها، لقوتها).
«علی ما تعجز المقارنات عنه»، یعنی به خاطر اینکه نفس توانایی دارد بر کاری که مقارنات (یعنی موجودات مادی) از آن کار عاجزند. آن کار چیست؟ کار بینهایت.
«أقول: هذا هو الوجه الثالث».
و تقریر این وجه ثالث این است که نفوس بشریه قوت دارند، توانایی دارند بر چیزی که «لا تقوی علیه المقارنات للمادّة».
بیان کردم مقارنات للماده دو قسمند؛ یکی آنهایی که مرکب از ماده هستند مثل جسم، یکی آنهایی که حلول در ماده کردهاند مثل قوه مادیه، صورت، عرض.
نتیجه این میشود: «فلا تکون مادیة»، نفس دیگر مادی نیست چون مثل مادیات عاجز نیست.
حالا به چه بیان نفس قدرت بر چیزی دارد که مقارنات قدرت بر آن چیز ندارند؟
«لأنها تقوی علی ما لا یتناهی»، زیرا نفس قدرت دارد بر کار بینهایت؛
«لأنها تقوی علی تعقلات الأعداد غیر المتناهیة»[2] ، چون نفس قدرت دارد بر اینکه تعقل کند اعداد غیر متناهی را. پس کار غیرمتناهی (تعقل) انجام شد.
مقدمه بعدی این است که: «وقد بیّنا أن القوة الجسمانیة لا تقوی علی ما لا یتناهی». دلیلی که قبلاً گفتیم. هر دو مقدمه اثبات شد. نتیجه: «فتکون [النفس] مجردة». یعنی نفس مجرد است.
[نقد دلیل سوم و پاسخ به آن]
«و فیه نظر»؛ ایشان میفرمایند این دلیل هم اشکال دارد.
«لأن التعقّل قبول لا فعل». زیرا تعقل انفعال است، نه فعل. وقتی نفس ما تعقل میکند، یعنی از مبادی عالیه منفعل میشود، آنها صورت افاضه میکنند نفس ما قبول میکند. همین قبول کردن نوعی انفعال است. فعل که نیست، او چیزی از خودش صادر نمیکند. خب اگر نفس قدرت دارد بر انفعالات غیر متناهی یعنی قبولهای غیر متناهی، جسم و جسمانی هم همینطورند. آنها هم توانایی دارند بر انفعالات و قبولهای نامتناهی. قدرت بر فعلهای نامتناهی ندارند، ولی قدرت بر قبولهای نامتناهی دارند. پس از این جهت بین نفس و جسم و جسمانیات فرقی نیست.
پاسخ به اشکال:
اشکال دیگری هم بر این دلیل وارد است که میگویند این تعقلات نامتناهی در واقع یک تعقل است، نه تعقلات نامتناهی. با یک تعقل و یک توجه تمام اعداد را ما تعقل میکنیم. اما یک کار است.
پاسخ این است که: یک کاری که اگر منحلش کنید بینهایت کار میشود، این از نفس برمیآید، از جسمانی برنمیآید. پس از این جهت بین نفس و جسمانی فرق است. این چنین وضعی در جسمانیات نداریم، که یک کاری انجام بدهد که آن کار تعلق بگیرد به نامتناهی به طوری که اگر آن کار را منحل کنید بینهایت افعال دربیاید.
اما از جهت اشکال اول (که تعقل قبول است): این اشکالی که مرحوم علامه میکند بر مشاء وارد است، بر صدرا وارد نیست. مشاء میگویند تعقل انفعال است. اما صدرا همه ادراکات را فعل میداند. صدرا در اسفار در چند جا میگوید تعقل هم قائم به ماست قیاماً صدوریاً. یعنی صورت معقوله را من صادر میکنم. اگر صورت معقوله را من صادر کنم پس تعقل میشود فعل. صدور صورت معقوله فعل است. پس تعقل انفعال نیست بلکه فعل است. آنوقت اشکال مرحوم علامه باطل میشود، بر مبنای صدرا وارد نمیشود. پس صدرا میتواند این دلیل را اقامه کند، هیچ اشکالی در دلیلش نیست، مشاء نمیتواند.
دلیل سوم هم بر تجرد تمام شد، دلیل چهارم را بگذاریم برای جلسه آینده انشاءالله.