90/03/20
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /طرح دلیل دوم بر تجرد نفس: عدم انقسام علم
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/ نفس /طرح دلیل دوم بر تجرد نفس: عدم انقسام علم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[طرح دلیل دوم بر تجرد نفس: عدم انقسام علم]
صفحه ۱۸۵، سطر چهارم.
قال: و عدم انقسامه.
أقول: هذا هو الوجه الثاني و هو أن العارض للنفس أعني العلم غير منقسم فمحله أعني المعروض كذلك[1]
بحث تجرد نفس را داشتیم. میخواستیم اثبات کنیم که نفس، مجرد است. دلیلی را بر این مطلب اقامه کردیم که بیان میکرد عارض نفس مجرد است، پس خود نفس مجرد است. دلیل دومی که میخواهیم اقامه کنیم، این است که عارض نفس غیرمنقسم است، پس خود نفس غیرمنقسم است. قبلاً حد وسط را «تجرد» گرفتیم، الآن حد وسط را «عدم انقسام» میگیریم.
قبلاً گفتیم نفس عارضش مجرد است و هر چیزی که عارضش مجرد است، خودش مجرد است؛ پس نفس مجرد است. حالا میگوییم نفس عارضش غیرمنقسم است و هر چیزی که عارضش غیرمنقسم باشد، خودش غیرمنقسم است؛ نتیجه میگیریم پس نفس غیرمنقسم است. بعد این نتیجه را مقدمه قیاس بعدی قرار میدهیم. میگوییم نفس غیرمنقسم است و جسم و جسمانی غیرمنقسم نیستند؛ نتیجه میگیریم پس نفس، جسم و جسمانی نیست، یعنی مجرد است.
این دلیل دومی که اقامه میکنیم با قیاس مرکب تبیین میشود، اما دلیل اول قیاس بسیط بود چنانچه ملاحظه کردید. ما این دلیل دوم را با چهار مقدمه اثبات میکنیم یا بیان میکنیم. دلیل با چهار مقدمه بیان میشود و نتیجه مطلوب را با توجه به این چهار مقدمه میگیریم.
• در مقدمه اول ثابت میشود که معلومات غیرمنقسم داریم.
• در مقدمه دوم گفته میشود که علم به این معلومات باید غیرمنقسم باشد.
• در مقدمه سوم گفته میشود که محل این علم هم که نفس است، باید غیرمنقسم باشد.
• در مقدمه چهارم بیان میشود که جسم و جسمانی منقسماند.
این چهار مقدمه را که تبیین میکنیم، آن قیاس مرکبی که بیان کردم کاملاً روشن میشود. ما در قیاس مرکب گفتیم که نفس عارضش غیرمنقسم است؛ عارضش علم است. وقتی میگوییم عارضش غیرمنقسم است باید ثابت کنیم. در مقدمه اول ثابت میکنیم که بعضی معلومات غیرمنقسماند، در مقدمه دوم ثابت میکنیم که علم به این بعضی معلومات غیرمنقسم است. آنوقت صغری که میگوید نفس عارضش غیرمنقسم است درست میشود. پس دو مقدمه را میآوریم تا این صغری تمام بشود. بعد کبری را ضمیمه میکنیم: هر چه که عارضش غیرمنقسم است، خودش غیرمنقسم است؛ نتیجه میدهیم که نفس غیرمنقسم است.
اینکه هر چه عارضش غیرمنقسم است، خودش غیرمنقسم است، یعنی اگر علم غیرمنقسم است، محلش هم که نفس است غیرمنقسم است. مقدمه سوم این مطلب را بیان میکند.
خب، حالا نتیجه گرفتیم. سه مقدمه را برای این قیاس اول باید بیاوریم تا این قیاس اول روشن بشود.
• مقدمه اول اینکه معلوم غیرمنقسم داریم؛
• مقدمه دوم علم به آن معلوم هم غیرمنقسم است؛
• مقدمه سوم محل آن علم هم غیرمنقسم است. آن وقت نتیجه که «نفس غیرمنقسم است» گرفته میشود. بعد این را مقدمه قرار میدهیم برای دلیل بعدی، برای قیاس بعدی.
در قیاس بعدی میگوییم: نفس غیرمنقسم است و هر جسم و جسمانی منقسماند (یا میگوییم غیرمنقسم نیستند). چون باید قیاس به صورت شکل ثانی باشد، یکیاش موجبه باشد یکی سالبه. میگوییم نفس غیرمنقسم هست، جسم و جسمانی غیرمنقسم نیستند؛ نتیجه میگیریم پس نفس جسم و جسمانی نیست. خب، جسم و جسمانی غیرمنقسم نیستند یعنی مستقیماً منقسم هستند؛ این را در مقدمه چهارم بیان میکنیم.
پس قیاس اول ما با سه مقدمه بیان شد، یعنی سه مقدمه آوردیم تا قیاس اول روشن بشود، مقدمه چهارم آوردیم تا قیاس دوم روشن بشود. حالا این مختصری از مطلب بود، چارچوب دلیل را من عرض کردم. یعنی معلوم شد که دلیل چهجور باید تنظیم بشود. ولی آن چهار مقدمه باید بیان بشوند تا این دلیل تنظیمشده کاملاً روشن بشود.
[تبیین مقدمات چهارگانه]
حالا وارد تبیین این چهار مقدمه میشویم. تک تک من بیان میکنم. اصل دلیل معلوم شد و معلوم شد که از این چهار مقدمه در کجای دلیل استفاده میکنیم. حالا مهم این است که این چهار مقدمه را بیان کنیم و بعد دیگر احتیاج به چیزی دیگر اضافه بر این نداریم.
مقدمه اول: وجود معلومات غیرمنقسم
«بعضی معلومات غیرمنقسماند». این اولین مقدمه ماست. معلوماتی داریم که منقسم میشوند. مثلاً جسم اگر مورد علم قرار بگیرد، متعلق علم قرار بگیرد، این جسم منقسم میشود. اما اگر موجود مجردی متعلق علم قرار بگیرد، یا حقایق بسیطه مورد علم قرار بگیرند، مثلاً ما علم به واجب پیدا کنیم، علم به واجبالوجود پیدا کنیم، اینها غیرمنقسماند. خود معلومات غیرمنقسماند.
یا علم به حقایق بسیطه پیدا کنیم، مثل خود عقل؛ مثل مثلاً فرض کنید که چیزهایی که جنس و فصل ندارند ولی جنس و فصل ما برایشان میسازیم از مابهالاشتراک و مابهالامتیاز، جنس و فصل میگیریم. اینها اگر معلوم ما واقع بشوند، هیچکدام قسمت نمیشوند. یعنی آن امر خارجی که متعلق علم است، هیچکدام قسمت نمیشود.
پس ما در بین معلومات، معلوماتی داریم که منقسم نیستند. این مقدمه اول است و این روشن هم هست. چون ما به خدا عالمیم، به عقل عالمیم، البته در حد خودمان، در حد خودمان. به حقایق بسیطه عالمیم، مثلاً موجوداتی که جنس و فصل برایشان ساخته میشود، ماده و صورت ندارند مثل اعراض. اعراض ماده و صورت ندارند، حقیقت بسیطاند. ما به اینها همه عالمیم. اینها منقسم نمیشوند.
چرا منقسم نمیشوند؟ چون همانطور که داریم میگوییم بسیطاند، مرکب از دو چیز نیستند. واجبتعالی که روشن است بسیط است. عقول هم همینطور. اعراض هم بسیطاند، در خارج بسیطاند. در ذهن هم اگر مرکباند، ذهن ما برایشان جنس و فصل درست میکند و الا واقعاً جنس و فصل ندارند. مابهالاشتراک دارند، مابهالامتیاز دارند؛ از مابهالاشتراکشان جنس و از مابهالامتیازشان فصل گرفته میشود. پس اینها حقیقت بسیطاند و حقایق بسیطه قابل قسمت نیستند. خود وحدت، وحدت امری است که قابل قسمت نیست. چون وحدت را تقسیم کنیم به «لاینقسم» [منظور بخشناپذیر است]. قابل قسمت نیست.
خب پس معلوماتی پیدا کردیم که قابل قسمت نیستند. حالا مقدمه بعدی را باید بیاوریم که علم به این معلومات هم قسمت نمیشود. آن انشاءالله وقتی رسیدیم عرض میکنم.
اصل مطلب که آن استدلال بود و تنظیم استدلال بود روشن شد. آنوقت این چهار مقدمه را برای تبیین این استدلال منظمشده ذکر میکنیم. و خودتان هم متوجه میشوید که هر کدام از این چهار مقدمه که بیان شدند، کجای دلیل و قیاس مرکب ما رو روشن میشود. اینها را همه من اشاره کردم.
[تطبیق با متن کتاب]
صفحه ۱۸۵، سطر چهارم.
«قال: و عدم انقسامه»؛ این عطف است بر تجرد. در عبارت قبل گفتیم هی جوهر مجرد، دلیل آوردیم «لتجرد عوارضها»، الان دلیل دیگر میآوریم: «و لعدم انقسام عوارضها». این عدم عطف بر آن تجرد است، لام سرش درمیآید، ضمیر انقسامه هم به عوارضها برمیگردد.
یعنی: و لعدم انقسام عوارض نفس. آنی که عارض نفس است یعنی علم قسمت نمیشود. چون قسمت نمیشود معلوم میشود خود نفس هم قسمت نمیشود.
«أقول: هذا هو الوجه الثانی»؛ یعنی دلیل دوم بر تجرد نفس است. و آن دلیل دوم این است که عارض نفس یعنی علم منقسم نمیشود، پس محل این عارض یعنی خود معروض هم که نفس است کذلک قسمت نمیشود. اگر نفس قسمت نشد، جسم و جسمانی نخواهد بود، زیرا جسم و جسمانی قسمت میشوند. خب وقتی نفس جسم و جسمانی نباشد، حتماً میشود مجرد؛ چون موجودات بیش از سه قسم نیستند: یا جسم یا جسمانی یا مجرد. اگر ما جسم و جسمانی را نفی کردیم تجرد مجرد ثابت میشود. و تقریر این دلیل توقف دارد بر مقدماتی. چهار مقدمه لازم داریم.
«إحداها» (کتاب ما نوشته «إحداهما»، درست نیست، «إحداها» درست است، شماها «إحداها» دارید؟) بله کتاب ما چاپ اول است هنوز تصحیح نشده است، کتاب شما تصحیح شده است.
«إحداها أن هاهنا معلومات غیرمنقسمة». هاهنا یعنی در جهان خارج. معلوماتی داریم که منقسم نمیشوند.
«و هو ظاهر». اینکه چنین معلوماتی داریم ظاهر است، احتیاج به اثبات ندارد، زیرا واجبالوجود غیرمنقسم است، حقایق بسیطه غیرمنقسماند، اینها اگر معلوم ما قرار بگیرند معلومات غیرمنقسماند.
مقدمه دوم: عدم انقسام علم به معلومات غیرمنقسم
«الثانیة أن العلم بها غیر منقسم».
علم به این معلومات هم غیرمنقسم است.
ما باید ثابت کنیم که علم به این معلومات غیرمنقسم است. قبل از اثبات اینکه علم به این معلومات غیرمنقسم است، علم به معلومات دیگر را ملاحظه میکنیم ببینیم آنها قسمت میشوند یا نمیشوند. آیا میتوانیم بگوییم مطلق علم غیرمنقسم است، ولو معلومش منقسم باشد؟
اگر اینطور است احتیاج به مقدمه اول دیگر نداریم. فقط باید ثابت کنیم که علم غیرمنقسم است. در حالی که ما مقدمه اول آوردیم و گفتیم معلوم غیرمنقسم است، حالا میخواهیم بگوییم علم هم غیرمنقسم است؛ علمِ متعلق به این معلوم غیرمنقسم است. ظاهر کلام این است که علمی که متعلق به معلومات منقسم است، خود آن علم هم منقسم است. پس این را باید ثابت کنیم که علم مطلقاً غیرمنقسم نیست. علم به معلومی که آن معلوم قسمت نمیشود، آن علم میشود غیرمنقسم. این را باید اثبات کنیم.
در دلیل قبل هم گفتیم که علم به معلومی که مجرد است، مجرد است. یعنی آنجا هم شرط کردیم. هر علمی را مجرد نگرفتیم. علم به معلوم مجرد را مجرد گرفتیم. آنجا هم باید اثبات کنیم که فقط علم متعلق به مجرد، مجرد است و مفهومش این است که علمی که متعلق به مجرد نباشد مجرد نیست. آن هم باید اثبات بشود.
این مطلبی که الآن بیان میکنم برای دلیل قبل هم مفید است. توجه کنید، گاهی معلومی که علم به آن تعلق میگیرد منقسم است مثل دیوار. صورتی از این دیوار در ذهن ما میآید. این صورت باید نشاندهنده دیوار باشد. یا به تعبیر دیگر باید مطابق دیوار باشد. اگر مطابق نباشد نمیتواند حاکی باشد.
خب حالا اگر دیوار قسمت میشود، علم هم باید قسمت بشود. علم چه هست؟ علم همان صورت است، صورت حاصله است. صورتی که از این دیوار در ذهن ما میآید علم است، خود این دیوار خارجی معلوم است. خب اگر دیوار قسمت میشود، صورت هم باید قسمت بشود.
چرا؟ چون صورت دارد از دیوار حکایت میکند. دیوار را میشود نصف کرد، این صورت هم باید بتوانیم نصف بشود. یعنی به عبارتی دیگر دیوار اندازه دارد، این صورت هم باید اندازه داشته باشد تا بتواند آن دیوار را نشان بدهد. پس صورت علمیه اگر مربوط باشد به شیء منقسم، خودش هم منقسم است.
نمیگوییم صورت علمیه چون در جسم حلول میکند و آن جسم قابل انقسام است این صورت هم قابل انقسام است. این را نمیگوییم. چرا؟
چون ممکن است کسی به ما بگوید به امر غیرمنقسم اگر علم تعقلی تعلق بگیرد، صورت معقوله حاصل بشود، صورت معقوله که حلول نمیکند. اگر ما از باب حلول صورت در جسم بخواهیم بگوییم جسم منقسم میشود، شخصی ممکن است بگوید علم را علم عقلی فرض کن که صورت معقوله درست میشود و صورت معقوله در جسم حلول نمیکند. ممکن است بر ما اینطوری نقض کند. آنوقت دلیل ما تمام نمیشود.
اما ما نگفتیم که چون صورت حلول کرده قسمت میشود، بلکه گفتیم چون صورت حکایت از آن خارجی منقسم میکند قسمت میشود. حالا چه صورت عقلی باشد چه غیرعقلی باشد، باید قسمت بشود تا مطابق باشد با آن ذوصورت، یعنی مطابق باشد با محکی. اگر فرض کنید حاکی که صورت است اندازه را نشان ندهد، در حالی که محکی که مثلاً دیوار است اندازه دارد. خب این حاکی نتوانسته محکی را نشان بدهد. فقط کافی نیست که جنس و فصل دیوار را نشان بدهد، اندازه را هم باید نشان بدهد تا بتواند حاکی از این دیوار باشد. رنگ را هم باید نشان بدهد.
بله، اگر بخواهد دیوار کلی را نشان بدهد، دیوار کلی. دیوار کلی دیگر کمّ خاص و رنگ خاص و امثال ذلک ندارد. اگر کمّ نداشت تقسیم نمیشود. چیزی که دارای یک کمّ نیست تقسیم نمیشود. مفهوم دیوار، مفهوم مطلق دیوار، تقسیمی نمیشود. چرا؟ چون کمّ به آن عارض نیست. الان فرض ما در این نیست که ما داریم کلی را درک میکنیم.
فرض ما بر این است که داریم دیوار را درک میکنیم. آنوقت این دیوار خصوصیت دارد. خصوصیاتش باید در آن صورتی که ما از این دیوار گرفتیم بیاید تا این صورت بتواند آن دیوار را نشان بدهد.
پس اگر آن دیوار قابل قسمت است یعنی اندازه دارد، این صورت هم باید اندازه را نشان بدهد. وقتی اندازه نشان داد قسمت میشود. قسمت به این معنا که دارم بیان میکنم. لذا ما معلوم را سعی میکنیم غیرمنقسم باشد تا علم هم بشود غیرمنقسم.
این مطلب تمام شد. معلوم باید مجرد باشد تا علم مجرد بشود، این برای دلیل قبل. معلوم باید غیرمنقسم باشد تا علم غیرمنقسم باشد. این مطلب تمام شد. و در توضیحش توجه کردید من بیان کردم اگر آن معلوم اندازه دارد، این هم باید اندازه داشته باشد. این هم باید اندازه را نشان بدهد، پس این هم میتواند قسمت بشود. یعنی علم به جزء دیوار با علم به کل دیوار باید فرق کند. علم به جزء با علم به کل باید فرق کند. و الا، نه کل معلوم شده نه جزء معلوم شده. اگر این دو تا فرق نکنند، کل با جزء خلط میشود، جزء هم با کل خلط میشود، آنوقت نه جزء معلوم شده نه کل. پس باید علم به جزء با علم به کل فرق کند. اگر فرق کرد معلوم میشود علم به کل میتواند به دو جزء تقسیم بشود، به علاوه دو جزء حداقل، یا به چند جزء.
این مطلب تمام شد. بیان میکنم به این صورت گفته شده در اینجا.
در بعضی جاها اینجوری آمده که صورت علمیه تقسیم نمیشود، مطلقاً تقسیم نمیشود، مگر در محل حلول کند که به تبع محل تقسیم بشود. اما اگر صورت عقلیه باشد تقسیم نمیشود. زیرا که قانون در تقسیم این است که اگر چیزی را تقسیم کردید مثلاً به دو قسم، مَقسَم دیگر باقی نماند، آن اقسام باقی بماند. شما یک ورق کاغذ را تقسیم میکنید به دو قسم، دیگر آن ورق کامل باقی نیست، اقسامش باقی است، آن دو تکه باقی است. همهجا تقسیم اینچنین است که مقسم باید دیگر وجود نداشته باشد، اقسام فقط وجود داشته باشند.
در حالی که صورت علمیه را نمیتوانیم تقسیم کنیم، یعنی اینکه جوری کنیم که آن مقسم از بین برود، بلکه شما اگر صورت علمیه را تقسیم کردید، مقسم هم موجود است، دو تا قسم هم کنارش موجود است. یعنی الان شما در ذهنتان یک دیوار را تصور کنید، بعد نصف کنید. دو تا نصف دیوار هم در ذهنتان هست، کل دیوار هم در ذهنتان هست. یعنی آن صورت علمیهای که مربوط به کل است هیچوقت تقسیم نمیشود. چون قانون تقسیم در موردش اجرا نمیشود. مگر آن صورت علمیه را در محلی حلول بدهید به تبع محل تقسیمش کنید. در محلی که قابل انقسام است، آنوقت به تبع محلی که قابل انقسام است تقسیم میشود.
بعضی اینطوری وارد شدند. اینها به این بیانی که کردم توجه نداشتند. اینها به یک بیان دیگر توجه دارند. بیان ما این بود که صورتی که حاکی است باید مطابق با محکی باشد. اگر محکی دارای اندازه است حاکی هم باید دارای اندازه باشد. دارای اندازه که شد قسمت میشود. این یک بیان بود، یک بیان هم این بود که اگر حلول در محل کرد قسمت میشود. صورت معقوله را آن کسانی که میگویند قسمت نمیشود، طبق آن قانونی که بیان کردم میگویند قسمت نمیشود. و الا اگر صورت معقوله اندازه را، اندازه داشته باشد باید قسمت بشود.
حالا علیایحال توجه کردید که اینکه ما شرط میکنیم معلوم مجرد باشد در دلیل قبل، یا شرط میکنیم معلوم غیرمنقسم باشد در این دلیل، به این بیانی است که گفته شد. حالا اگر این بیانها تمام نباشند، ما میگوییم آنجا که معلوم مجرد است، علم یقیناً مجرد است؛ آنجا که معلوم غیرمنقسم است، علم یقیناً غیرمنقسم است و ما در دلیلمان از آن موارد یقینی میخواهیم استفاده کنیم. آن موارد دیگر هم حالا چه قسمت بشوند چه قسمت نشوند، چه مجرد باشند چه مجرد نباشند، چون برای ما خیلی روشن نیستند مطرحشان نمیکنیم. نه که دلیل بدون آنها تمام نشود، شاید تمام بشود. یعنی مثلاً بگویید مطلق علم مجرد است، مطلق علم غیرمنقسم است. اگر این هم بگویید، باز ما میگوییم آنجا که معلوم غیرمنقسم و مجرد است، علمش حتماً غیرمنقسم و مجرد خواهد بود. پس ما در دلیلمان از آن مورد حتمی استفاده میکنیم. در موارد دیگر چون به این حتمیت نیستند بر فرض هم درست باشند از آن استفاده نمیکنیم.
پس اینکه مقدمه اول را ذکر کردند که معلوم باید غیرمنقسم باشد و در دلیل قبل هم گفتم معلوم باید مجرد باشد، انتخاب مجرد در آن دلیل و انتخاب غیرمنقسم در این دلیل به خاطر انتخاب موردی است که حتماً مجرد علمش حتماً مجرد باشد، علمش حتماً غیرمنقسم باشد. از این باب است که ما شرط کردیم در معلوم که مجرد باشد یا غیرمنقسم باشد. اگر نتوانیم آن بیانهای قبل را قبول کنیم، این بیان دیگر تمام است.
پس اینکه ما مقدمه اول را گفتیم و گفتیم باید معلوم غیرمنقسم باشد به این جهت بود که توضیح داده شد. اما مقدمه دوم. بله وارد مقدمه دوم شده بودیم. این نکته را من بیان کردم به خاطر مقدمه دوم بود. حالا میخواهیم اثبات کنیم در صورتی که معلوم غیرمنقسم است، علم هم غیرمنقسم است. در این فرض میخواهیم مقدمه دوم را بیاوریم و ثابت کنیم که علم غیرمنقسم است. توجه کنید، یک مقدار دلیل طولانی است، اقسام مختلفی را ما باید در این دلیل، در این مقدمه بیان کنیم. سعی میکنیم که این اقسام با هم خلط نشوند.
[استدلال بر عدم انقسام علم به معلوم غیرمنقسم]
ابتدا فرض میکنیم که علم منقسم بشود. علم را میخواهیم منقسمش کنیم با توجه به اینکه معلوم غیرمنقسم است. در ضمن بیان دلیل، باز از جهتی دیگر روشن میشود چرا مقدمه اول را ذکر کردیم. حالا ما این مقدمه دوم را که میآوریم حاجت به مقدمه اول روشنتر میشود.
در بعضی جاها وقتی میخواهیم ثابت کنیم که علم منقسم نمیشود، از این استفاده میکنیم که معلوم منقسم نمیشود. حالا ملاحظه میکنید در همین مقدمه دوم. و به همین جهت است که سعی کردیم معلومی را انتخاب کنیم که منقسم نمیشود. این هم یک بیان دیگری است غیر از آن دو بیانی که بیان کردم. چون ما در ضمن اثبات اینکه علم قسمت نمیشود یک جاهایی میرسیم که از معلوم استفاده میکنیم. میگوییم چون معلوم استفاده [قسمت] نمیشود پس علم هم استفاده [قسمت] نمیشود. به همین جهت ناچاریم از اول فرض کنیم معلوم غیرمنقسم را. لذا مقدمه اول را آوردیم. بر آن بیانهای قبلی که من گفتم کامل نباشد این بیان را داریم. این هم جهت سوم برای اینکه مقدمه اول طرح شده است.
حالا توجه کنید در مقدمه دوم میخواهیم ثابت کنیم که علم قسمت نمیشود. ابتدا میگوییم اگر علم قسمت بشود، این مقدم، حداقل مثلاً به دو قسمت تقسیم شده، این دو قسمت یا هر کدامشان علماند یا اینکه هر کدامشان علم نیستند.
آنجا که هر کدامشان علم نباشد، یا یکیشان علم است یا هیچکدامشان علم نیستند. یکیاش علم هست یکیاش علم نیست. اگر یکی علم باشد یکی دیگر علم نباشد، خب آن که علم هست تقسیم نشده، کل علم نبود، یا علم بود تقسیمش کردیم، الان این جزء علم است، حالا این دیگر تقسیم نمیشود. آن جزء دیگر هم که علم نیست. دو تا جزء پیدا شده یکی علم هست یکی علم نیست. خب آنی که علم هست نقل کلام در آن میکنیم قسمت میشود یا نمیشود؟ اگر قسمت بشود دوباره همین بیانی که پیش گرفتیم دربارهاش خواهیم گفت و اگر هم قسمت نشود که مطلوب ما ثابت است. این در صورتی است که یک قسمش علم باشد یک قسمش علم نباشد، که این را مطرح نمیکنیم در این بیان.
الان آنچه که ما مطرح میکنیم این است که هر کدام از دو جزء علم باشند، هیچکدام از دو جزء علم نباشند، این را مطرح میکنیم. اینکه یکی علم باشد یکی علم نباشد این را مطرح نمیکنیم، چون آنی که علم نیست که هیچ، آنی که علم هست دوباره دربارهاش بحث میکنیم، قسمت میشود یا نمیشود، همینطور ادامه میدهیم و چون تسلسل باطل است بالاخره یک جا باید متوقف بشویم. آنجایی که متوقف شدیم علمی پیدا میکنیم که دیگر قسمت نمیشود و مطلوب ما ثابت شده. میخواهیم بگوییم علم قسمت نمیشود. پس اینکه میگوییم یک جزء علم باشد یک جزء علم نباشد، این روشن است که باطل است. این روشن است که باطل است، لذا کنارش میگذاریم. الان دو تا فرض داریم؛ یکی اینکه این دو جزء هر دو علم باشند، یکی اینکه هیچکدام علم نباشند. الان توجه کنید، آنجایی که هر دو علماند میخواهم مطرح کنم. آنجایی که هیچکدام علم نیستند را میگذاریم بعداً.
برعکس گفتم، آنجایی که هیچکدام علم نیستند اول مطرح میکنیم، آنی که هر دو علم باشند میگذاریم بعداً. خب حالا این را توجه کنید، این دو جزئی که از تقسیم علم به دست آمدند و هیچکدامشان هم علم نبودند، این فرض را داریم بحث میکنیم. این را میفرمایند باطل است. اینکه بگوییم هیچکدام علم نیستند باطل است. چون اگر هیچکدام علم نیستند در وقتی که با هم جمع شدند علم میشوند یا نمیشوند؟
اگر بگویید در وقت جمع شدن امر زائدی پیدا میشود و این امر زائد باعث میشود که این دو قسم بشوند علم، اشکال میکنیم. و اگر بگویید که وقتی این دو قسم جمع شدند امر زائدی پیدا نمیشود، آنجا هم اشکال میکنیم. پس توجه کنید وقتی دو قسم هیچکدامشان علم نبودند، یا بعد از اجتماع این دو تا امر زائدی پیدا میشود یا امر زائد پیدا نمیشود. یعنی دو تا را که جمع میکنیم مثلاً یک هیئت اجتماعی، یک چیزی پیدا میشود که در خود این دو جزء نبوده، یا نه چیزی اضافه پیدا نمیشود، همان دو جزء در کنار هم قرار داده شدند. مثلاً توجه کنید وقتی که دو انسان را با هم جمع میکنیم یا بیشتر از دو انسان مثلاً صد تا انسان را کنار هم جمع میکنیم، هیچچیزی اضافه نمیشود، لذا گفته میشود لشکر همان افراد است. اعتباراً ما یک هیئت اجتماعی درست میکنیم، یک هیئت اجتماعی اعتباراً درست میکنیم و الا هیئت اجتماعی درست نمیشود. اما وقتی دو شیء را در هم، کنار هم قرار دادید و اینها در هم فعل و انفعال کردند امر زائدی درست میشود به نام مزاج مثلاً. این عنصر با آن عنصر با همدیگر مخلوط شدند، در هم تأثیر و تأثر گذاشتند امر زائدی به نام مزاج درست شد که کیفیت متوسط بین کیفیات است که خواندیم قبلاً، مزاج اشاره کردیم. پس توجه میکنید گاهی از اوقات دو شیء کنار هم جمع میشوند امر زائدی حاصل نمیشود، گاهی هم دو شیء کنار هم جمع میشوند امر زائد حاصل میشود.
حالا میگوییم که این دو جزئی که از تقسیم علم به دست آمدند، وقتی کنار هم جمع میشوند امر زائدی را ایجاد میکنند یا نمیکنند؟ این دو فرض. اگر امر زائدی ایجاد نکردند، خود آن دو جزء علم نبودند، امر زائدی را هم که او بتواند علم باشد درست نکردند، پس لازمهاش این است که آن صورت قبل از قسمت علم نباشد. چون آن صورت را ما تقسیم کردیم، دوباره اقسام را به هم چسباندیم، امر زائدی که علم است حاصل نشد، خود آن اجزاء هم که علم نبودند، امر زائدی هم که علم است حاصل نشد، این مجموعه بعد از چسبیدن علم نشد، خب قبلش هم که همین بود، قبلش هم همین بود که تو قبلاً گفتی علم است حالا میگویی علم نیست. پس «ما فَرَضناهُ عِلماً الآن صارَ غَیرَ عِلم». آن صورتی که اول علم فرضش کرده بودیم، الان دوباره به دست آوردیمش ولی میبینیم غیر علم است. ما فرضناه علماً شد غیر علم.
پس این باطل است که دو تا جسم [جزء] را که هیچکدام علم نیستند با هم جمع کنیم امر زائد حاصل نشود، این باطل شد. پس باید امر زائد حاصل بشود. حالا که امر زائد حاصل شد، سؤال میکنیم که این امر زائد منقسم میشود یا منقسم نمیشود؟
معلوم میشود این امر زائد علم است. آن دو جزء که علم نبودند، وقتی کنار هم قرارشان دادیم امر زائدی حاصل شد و علم درست شد، خود آن اجزاء علم نبودند وقتی امر زائد آمد علم درست شد، معلوم میشود امر زائد علم است. حالا سؤال میکنیم امر زائد قسمت میشود یا نمیشود؟ اگر گفتید که قسمت میشود، دوباره همین مباحثی که کردیم پیش میآید که دو قسمش علم هستند یا هیچکدام علم نیستند. همینها که الان داریم بحث میکنیم بعضیاش را گفتیم بعضیاش هم در پیش داریم، همه دوباره تکرار میشود. باز به یک جا خواهید رسید که امر زائدی به وجود میآید دوباره میپرسیم که قسمت میشود یا نمیشود، اگر بگویید باز قسمت میشود به مثابه نقل کلام در اقسامش میکنیم، بالاخره به تسلسل منتهی میشود، پس باید به یک جا رسید که بگویید این امر زائد دیگر قسمت نمیشود. خب اگر قسمت نشد امر زائد که علم بود قسمت نشد مطلوب ما ثابت شد.
توجه کردید چه کردیم؟ من دو مرتبه مطالب را تکرار میکنم چون یک بار گفتم بار دوم راحتتر فهمیده میشود. علم را تقسیم کردیم به دو جزء و هیچکدام از این دو جزء علم نبودند، همین فرضی که دارم بحث میکنم پیش بیاید، فرض که هر دو علم باشند آن گذاشتیم برای بعد. الان یک علم را تقسیم کردیم دو تا جزء به دست آمد هیچکدام از این دو جزء علم نبودند. گفتیم این دو جزء را به هم ضمیمه میکنیم، مجتمع میشوند. آیا امر زائدی حاصل میشود یا نمیشود؟ اگر بگویید امر زائد حاصل نمیشود، یعنی دو جزئی که منفصل بودند متصل کردیم، برگشتند به همان حالت قبل از انقسامشان، الان علم نیستند، هیچکدام از دو جزء علم نیست، وقتی هم کنار هم میآیند چیزی اضافه ایجاد نمیکنند که بتوانیم بگوییم آن اضافه علم است، خودشان هم که علم نبودند، پس این مجموعهای که درست شد این هم علم نیست. در حالی که فَرَضنا که علم هست. پس نمیتوانیم بگوییم این دو تا جزء که با هم جمع شدند امر زائدی ایجاد نمیکنند، و الا خلف فرض لازم میآید، باید بگوییم امر زائدی ایجاد میکنند. اگر امر زائدی ایجاد کردند همان امر زائد را هم ما علم میگیریم که خود دو تا جزء که علم نبودند حالا که کنار هم آمدند امر زائدی ایجاد کردند و علم شدند معلوم شد آن امر زائد علم است. حالا سؤال میکنیم امر زائد قسمت میشود یا نمیشود؟ نمیتوانید بگویید قسمت میشود چون اگر قسمت بشود نقل کلام در آن میشود تسلسل لازمه، پس باید بگویید امر زائد قسمت نمیشود. امر زائد علم است و قسمت نمیشود و هو المطلوب.
در فرضی که ، دو قسمی که از تقسیم علم پدید آمدهاند هیچکدام علم نباشند، توجه کردید در این فرض احتمالاتی را ذکر کردیم، بعضی احتمالات باطل بودند بعضی احتمالات هم مطلوب ما را نتیجه دادند. پس از این فرض بیرون میآییم. در این فرض روشن شد که چاره نداریم جز اینکه بگوییم علم قسمت نمیشود. راههای دیگر را برویم همه باطل است. بگوییم امر زائد درست نمیشود باطل است، بگوییم امر زائد درست میشود و قسمت میشود تسلسل لازم است آن هم باطل است، پس باید بگوییم امر زائد درست میشود و تقسیم نمیشود. و آن امر زائدی که تقسیم نمیشود علم است پس علم تقسیم نمیشود دیگر و به مطلوبمان رسیدیم. این تمام بحث در این فرض بود که آن دو جزئی که از تقسیم علم به وجود آمدهاند هیچکدام علم نباشند، که این را بررسی کردیم بعضی احتمالاتش باطل بعضی احتمالاتش هم منتج مطلوب ما.
حالا میرویم سراغ آن فرض دیگر که هر دو جزء علم باشند. بعد از اینکه علم را تقسیم کردیم هر دو جزء علم باشند. این را توجه کنید، این را دو فرض برایش میآوریم.
فرض اول این است که هر کدام از این دو جزء تمام معلوم را نشان بدهند، به قول ایشان علم به کل معلوم باشند. هم این جزء که اسمش مثلاً الف است میتواند کل معلوم را نشان بدهد هم این جزء دیگر که اسمش ب هست میتواند کل معلوم را نشان بدهد. این فرض را ایشان باطل میکند. میگوید لازمهاش این است که آن کل صورت که کل معلوم را نشان میدهد با جزء صورت که باز کل معلوم را نشان میدهد این کل و جزء با هم مساوی باشند، چون هر دو یکی است، هم کل دارد کل معلوم را نشان میدهد هم جزء صورت دارد کل معلوم را نشان میدهد هر دو دارند کل معلوم را نشان میدهند، پس فرقی بین جزء و کل نیست و لازم میآید تساوی جزء و کل، که تساوی جزء و کل باطل است. پس این فرض را نمیتوانیم بگوییم که جزء مساوی [همه معلوم را نشان میدهد]، که جزء همه معلوم را نشان میدهد. پس باید جزء بعض معلوم را نشان بدهد.
پس باید جزء بعض معلوم را نشان بدهد. در حالی که گفتیم معلوم جزء ندارد. دقت کنید اینجا مهم است. چرا معلوم را بیجزء فرض کردیم اینجا الان اثر میگیریم. معلومی که جزء داشته باشد میگوییم خب علم جزء دارد و جزء معلوم را نشان میدهد اشکالی هم ندارد. اما اگر بخواهد جزء معلوم را نشان بدهد در حالی که معلوم جزء ندارد تقسیم نمیشود، این خلاف و باطل میشود دیگر.
پس توجه کنید در فرض آخر اینطور گفتیم، در فرض دوم اینطور گفتیم: هر دو قسم از این دو قسم علم میتوانند علم باشند، این فرض را مطرح کردیم. در این فرض گفتیم یا هر کدام از این دو جزء تمام آنچه را که کل نشان میداد نشان میدهند یا به عبارت دیگر هر کدام از این دو جزء علماً به کل معلوم، لازمهاش این است که دو جزء با کلشان فرق نکند چون کلشان هم کل معلوم را نشان میداد این دو جزء هم هر یک دارد کل معلوم را نشان میدهد، فرقی بین جزء و کل نمیشود در حالی که فرق هست. اما اگر بگویید که نه هر کدام از این دو جزء کل معلوم را نشان نمیدهند هر کدام از این دو جزء جزئی از معلوم را نشان میدهند، این یکی جزئی از معلوم را نشان میدهد آن یکی جزء دیگر را نشان میدهد، خب به شما اشکال میکنیم میگوییم فرض کردیم که معلوم تقسیم نمیشود و جزء ندارد، پس چطور میگویید این علم یا این جزء علم جزء معلوم را نشان میدهد این جزء دیگر جزء دیگرِ معلوم را نشان میدهد؟ اصلاً معلوم جزء ندارد. باز هم دارید خلف فرض مرتکب میشوید.
خب پس معلوم شد که در فرضی که هر دو جزء حاصل از تقسیم آن علم، هر دو جزء علم باشند، دو تا احتمال وجود دارد که هر دو احتمال باطل است. یک احتمال این بود که هر یک از جزءها کل معلوم را نشان میدهند، یک احتمال هم این بود که هر یک از جزءها جزو معلوم را نشان میدهند. کل را نشان بدهند تساوی کل و جزء لازم میآید، جزو نشان بدهند خلف فرض لازم میآید، چون ما فرض کردیم که معلوم جزء ندارد.
خب تمام شد. توجه کنید حالا تمام اقسام را دوباره تکرار میکنم. مطلب تمام شد و مقدمه دوم تمام شد.
چند قسم ما در اینجا داشتیم؟ پنج قسم داشتیم.
یک قسم این بود که آن دو جزئی که از تقسیم علم حاصل شدند، هر کدام کل معلوم را نشان بدهند، هر کدام علم باشند و کل معلوم را نشان بدهند، این قسم چهارم بود که مطرحش کردیم از بین آن پنج قسم، که گفتیم این باطل است چون لازمهاش تساوی کل و جزء است.
قسم دوم این بود که هر دو علم باشند این هر دو جزء علم باشند و هر یک بعضی از معلوم را نشان بدهند، این هم باطل کردیم، گفتیم لازمهاش خلف فرض است. این دو تا. که این قسم پنجم بود.
بعد یک قسم دیگر این بود که هیچکدام از این دو جزئی که از تقسیم علم به دست آمدند هیچکدام علم نباشند و بعد از این هم که مجتمع شدند امر زائدی تولید نکنند، بعد از این هم که مجتمع شدند امر زائدی تولید نکنند که آن امر زائد علم باشد. این هم باطل کردیم، گفتیم لازمهاش این است که دو جزء علم نباشند، امر زائدی هم که علم است تولید نکنند، بنابراین علمی نخواهیم داشت، در حالی که قبل از اینکه آن مجتمع تقسیم شود، قبل از اینکه آن علم تقسیم شود گفتیم علم است و تقسیم شده، حالا بعد از تقسیم دوباره برگرداندیم به جای اولش باز هم دیدیم که علم نشد، خلف فرض لازم آمد، پس این فرض هم باطل شد. این قسم باطل شد. این قسم اول از آن پنج قسم بود.
قسم چهارم این است که آن دو جزء هیچکدامشان علم نباشند ولی با اجتماعشان امر زائدی که علم است حاصل شود و این امر زائد قسمتپذیر باشد. این هم گفتیم مستلزم تسلسل است. این هم باطل است، که دیگر توضیح نمیدهم روشن است. این قسم دوم از آن اقسام بود، که ما الان چهارم قرارش دادیم.
قسم آخر که آنها که سوم بود در عبارت خواجه ما الان داریم پنجم ذکرش میکنیم، این است که هیچکدام از آن دو جزء علم نباشند، بعد از اینکه علم را تقسیم کردیم به دو جزء هیچکدام از این دو جزء علم نباشند، وقتی جمع شدند امر زائدی درست کنند که آن امر زائد علم است و آن امر زائد قسمت نشود، یعنی همان علم قسمت نشود. این مطلوب ما را نتیجه میدهد. پنجمی مطلوب ما را نتیجه میدهد. از پنج قسم در این مسئله داشتیم، چهار قسمش باطل یک قسمش صحیح، آن قسم صحیحش هم مطلوب ما را نتیجه میدهد، یعنی ثابت میکند که علم قابل انقسام نیست.
پس در صورتی که علم قسمت شود، پنج فرض خواهیم داشت که چهار فرض باطل، یک فرض هم منتج مطلوب. مطلوب یعنی قسمت نشدن علم. پس باید قبول کنیم که علم قسمت نمیشود. این هم مقدمه دوم که ثابت کرد علم به معلومی که آن معلوم قسمت نمیشود، آن علم قسمت نمیشود.
[تطبیق استدلال مقدمه دوم با متن]
«الثانیة» (یعنی مقدمه دوم) این است که علم به چنین معلوماتی غیر منقسم است. آخر سر اشاره کردم که چرا میگوید چنین معلوماتی. توجه کردید در ضمن بیان گفت اگر این علم جزئی از معلوم را نشان دهد معلوم میشود معلوم تقسیم شده در حالی که فَرَضنا که تقسیم نمیشود.
اینکه معلوم را فرض کرد تقسیم نمیشود برای این است که در مقدمه دوم بتواند ثابت کند که این فرضی که میگوید جزء از علم جزء از معلوم را نشان میدهد باطل است. این فرض را میخواست باطل کند گفت مقدمه اول لازم است که در مقدمه اول ثابت شود معلوم ما تقسیم نمیشود جزء ندارد تا بتوانیم بعداً در مقدمه دوم بگوییم اگر این جزء علم جزء معلوم را نشان داد خلف فرض لازم میآید، لازم میآید که معلوم جزء داشته باشد. توجه کردید که این مقدمه اول لازم بود به خاطر همین بیانی که گفتیم.
«الثانیة أن العلم بها» یعنی علم به این چنین معلوماتی که منقسم نمیشوند علم به چنین معلوماتی غیرمنقسم است.
«لأنّه» (یعنی شأن این است یا لأنّ این علم) یعنی علم به چنین معلوماتی قسمت شود این مقدم، «لکان کل واحد من جزئیه إما أن یکون علماً أو لا یکون»، هر یک از دو جزء این علم که تقسیم شده یا هر یک علماند «أو لا یکون» یعنی هیچکدام علم نیستند، عرض کردم یکی علم باشد یکی علم نباشد آن هم باطلش کردیم ولی ایشان فقط همین دو تا را دارد مطرح میکند که یا هر دو علماند یا هیچکدام علم نیستند.
ابتدائاً قسم دوم مطرح میکند که هیچکدام علم نباشند.
میفرماید که «و الثانی باطل»، اینکه هیچکدام علم نباشند باطل است. «لأنّه عند الاجتماع»، شأن این است وقتی این دو جزء که هیچکدام علم نیستند با هم جمع میشوند یا امر زائدی که اسمش علم است حاصل میشود یا نه هیچ اتفاقی نمیافتد که امر زائدی حاصل نمیشود.
«فإن کان الثانی»، یعنی اگر امر زائدی حاصل نشود، آن دو جزء هیچکدام علم نیستند، امر زائدی هم که علم است حادث نمیشود، پس لازمهاش این است که این مجتمع علم نباشد در حالی که قبلاً این مجتمع را ما علم فرض کرده بودیم.
«فإن کان الثانی لم یکن ما فرضناه علماً بعلم»، لازمه آنی که ما علم فرضش کرده باشیم علم نباشد. عَلماً مفعول مفعول فرضناه هست. بِعِلم خبر لم یکن است. لازم میآید آنی که ما علم فرضش کردیم علم نباشد. «هذا خلف»، یعنی آن صورت اصلیه هم که ما گفتیم علم است الان معلوم شد علم نیست، چون دو قسمتش کردیم، دو قسمت علم نبودند، کنار هم چسباندیمشان، یعنی دو تا غیر علم کنار هم آمدند باز هم علم نبودند، امر زائدی هم که تولید نکردند تا آن امر زائد علم باشد، پس دو مرتبه آن صورت تقسیم شده برگشت به جای اولش ولی علم نبود، معلوم میشود آن صورت قبل از این تقسیم هم علم نبود، «هذا خلف»، آن صورت قبل از تقسیم علم فرض شده بود.
نمیتوانیم بگوییم قبل از تقسیم علم نبود. پس این احتمال باطل شد که آن دو جزء که از تقسیم علم به وجود آمدند هیچکدام علم نباشند، از اجتماعشان هم امر زائدی که اسمش علم است حاصل نشود. این باطل شد شد خلف فرض.
«و إن کان الأول» یعنی اگر امر زائدی حاصل شود. «فإن کان الثانی» یعنی أو لا را داشت توضیح میداد که امر زائدی حاصل نشود، حالا میگوید و إن کان الأول یعنی اگر از اجتماع این دو تا، دو تا قسم امر زائدی حاصل شد.
«فذلک الزائد»، این زائد یا منقسم است، این زائد خودش علم است یا منقسم است «فیعود البحث»، دوباره بحثهایی که گفتیم برمیگردد، چه بحثهایی که قبلاً گفتیم چه بحثهایی که در این یکی دو خط بعد میگوییم، همه برمیگردند، یعنی دوباره درباره همان امر زائد همه این مباحث هست، «أو لا یکون» یا اینکه آن امر زائد منقسم نیست. آن امر زائد علم است منقسم هم نیست، اگر این باشد «فیکون العلم غیرمنقسم و هو المطلوب»، مطلوب ما را نتیجه میدهد.
از آن دو قسمی که از این سه قسمی که الان فرض کردیم، دو قسم اول باطل، قسمی که هیچکدام علم نباشند هیچکدام از آن دو جزء علم نباشند کنار هم هم جمع بشوند هیچی اضافه نکنند این باطل شد خلف فرض شد. اینکه هیچکدام علم نباشند کنار هم جمع بشوند امر زائدی را تولید کنند و آن امر زائد قسمت بشود، این هم باطل شد چون تسلسل لازم میآید. فقط باقی ماند اینکه این دو قسمی که هیچکدام علم نیستند کنار هم جمع بشوند امر زائدی که علم هست درست کنند و آن امر زائد که علم است منقسم نباشد، این درست شد. این مطلوب ما را نتیجه داد.
خب حالا مطلوب ما را نتیجه داد، فرض درستی است یا غلطه؟ بله، خلف فرض لازم میآید دیگر، بله، این فرض درست نیست چون فرض شد که علم قسمت شده، الان رسیدیم به اینکه علم قسمت نشده خلف فرض است. با اینکه ما دائماً نتیجه میدهد مطلوب ما را نتیجه میدهد ولی چون خلف فرض است باطل است.
توجه کنید دو خط قبل گفتیم «و الثانی باطلاً»، ثانی باطل است. در ثانی سه تا فرض الان سه تا احتمال الان گفتیم، احتمال سومش گفتیم درست است در حالی که میگوید «و الثانی باطلاً»، «و الثانی باطلاً» یعنی و الثانی با همه احتمالاتش باطل است. پس باید این سومی را هم باطل کنیم ولو مطلوب ما را نتیجه میدهد. همین الان هم عرض کردیم که باطل است، چون خلف فرض است، ولو مطلوب ما را نتیجه میدهد ولی بالاخره خلف فرض است. پس ثانی باطلا یعنی ثانی به هر سه احتمالش باطل است، ولو احتمال سومش مطلوب ما را نتیجه میدهد ولی چون خلف فرض است باطل است. از هر سه احتمال باطل شد.
میرویم در فرض دوم [اول]، فرض اول چه بود؟ هر دو جزئی که از این تقسیم علم به دست آمدند هر دو علم باشند. این فرض اول بود دیگر، دو تا فرض گفتیم، یکی اینکه این دو قسم علم باشند این اول بود که گفتیم بعداً مطرحش میکنیم، یکی اینکه هیچکدام علم نباشد این فرض دوم بود که اول مطرحش کردیم و بهش رسیدگی کردیم. این فرض دوم با هر سه احتمالش باطل پس فرض دوم باطل. اما فرض اول که هر دو جزئی که از تقسیم خارج شده و به دست آمدند هر دو بشوند علم. این هم دو تا احتمال در موردش هست که هر دو احتمال باطل میکنیم.
«و إن کان کل جزء علماً»، از این دو قسمی که از تقسیم حاصل شدند، از این دو جزئی که از تقسیم حاصل شدند هر یک علم باشد، این دو فرض دارد دو احتمال دارد، یکی اینکه «فإما أن یکون علماً بکل ذلک المعلوم»، یعنی هر جزئی علم است به کل معلوم، همانطور که کل علم بود به کل معلوم حالا جزء هم میشود علم به کل معلوم، «فیکون الجزء مساویاً للکل»، لازمهاش این است که جزء مساوی با کل باشد «هذا خلف»، این خلف فرض است که جزء با کل مساوی باشد چون اگر فرضش کردی جزء که دیگر نمیتواند کل باشد، یا اگر فرضش کردی کل که دیگر نمیتواند جزء باشد. شما میگویید این کل است یعنی جزء نیست، بعداً میبینید با جزء مساوی درآمد، پس معلوم میشود جزء هست، خب خلف فرض شده، خلف واقعاً داده است. این احتمال اول بود باطل شد.
احتمال دوم «أو ببعضه»، یعنی این جزء علم به کل معلوم نیست بلکه علم است به بعضه، علم است به بعض معلوم. اگر این باشد لازمه معلوم قسمت بشود در حالی که ما فرض کردیم معلوم قسمت نمیشود «فیکون ما فرضناه غیر منقسم منقسماً»، آنی که ما فرضش کردیم غیرمنقسم لازمهاش این است که منقسم بشود این هم خلف فرض است، پس این هم باطل شد. توجه کردید فرض دوم [اول] با هر دو احتمالش باطل شد، فرض دوم با هر سه احتمالش باطل شد، یعنی کل پنج احتمال باطلاند.
وقتی همه پنج احتمالات باطلاند، معلوم میشود که مقدم که انقسام علم است باطل است، چون ابتدا مطلب را اینطوری گفتیم دیگر، اگر علم قسمت شود، این مقدم، یا هر دو جزءش علم است یا هیچکدام علم نیست، جلو رفتیم احتمالات هر دو فرض را باطل کردیم، نتیجه این شد که اگر علم قسمت شود هیچ فرض صحیحی به وجود نخواهد آمد، پس علم نباید قسمت شود، یعنی مقدم که میگفت انقسام علم باطل است، علم نباید قسمت شود و هو المطلوب. مقدمه دوم ثابت کرد که علم نباید قسمت شود، چون اگر بخواهد قسمت شود یکی از پنج فرض مذکور را دارد و هر پنج فرض باطلاند، پس انقسام علم باطل است.
خب مقدمه دوم را هم خواندیم تمام شد. اما مقدمه سوم. خب یک مقداری سخت بود، البته سخت نبود اقسام زیاد بودند. اقسام را اگر حفظ کنید میبینید که مطلب آسان است.یک مقداری طولانی بود و سخت بود مقدمه ۳ و ۴ اش را من اشاره کردم تفصیلش باشد انشاءالله جلسه آینده.