« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/19

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل چهارم / جواهر مجرده/ نفس /تبیین مغایرت نفس و بدن

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل چهارم / جواهر مجرده/ نفس /تبیین مغایرت نفس و بدن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[طرح مسئله: تبیین مغایرت نفس و بدن]

صفحه ۱۸۳، سطر چهاردهم.

«المسألة الرابعة في أن النفس ليست هي البدن‌».[1]

بعد از اینکه نفس را تعریف کردیم، گفتیم نفس مزاج نیست. الان می‌خواهیم بگوییم که نفس بدن هم نیست. بعضی‌ها گمان کردند نفس همین بدن ماست. ایشان در این مسئله می‌خواهد ثابت کند که نفس بدن نیست. مزاج کیفیت بود، عرض بود، اما بدن جوهر است، جسم است. گروه اول می‌گفتند نفس کیفیت است و مزاج است، یعنی عرض است. این گروهی که الان می‌خواهیم قولشان را رد کنیم می‌گویند که نفس جسم است، بدن است، جوهر است. مزاج بودن نفس را به سه دلیل باطل کردیم، بدن بودنش را هم به سه دلیل باطل می‌کنیم

[دلیل اول: وقوع غفلت از بدن و عدم غفلت از نفس]

دلیل اول این است که ما گاهی از اجزاء بدنمان، از بدنمان و اجزاء بدنمان غافل می‌شویم؛ چه اجزاء ظاهری، چه اجزاء باطنی. از اجزاء باطنی بیشتر غافلیم، حتی گاهی از اوقات اصلاً اجزاء باطنی را نمی‌شناسیم، تصورش هم نمی‌کنیم. اما از خودمان غافل نمی‌شویم، دائماً توجه به خودمان داریم، ولو به این توجهمان توجه نداشته باشیم، ولی به اصل خودمان توجه داریم. لذا خطری که اتفاق می‌افتد، زود دفاع می‌کنیم، چون خودمان را تصور می‌کنیم، علم به خودمان داریم، و لذا سعی می‌کنیم خطر را دفع کنیم. اگر یک منفعتی پیش می‌آید و ما متوجه منفعت می‌شویم، سعی می‌کنیم جذبش کنیم. و در مواقع دیگر بالوجدان ما خودمان را تصور می‌کنیم. از خودمان هرگز غافل نمی‌شویم، حتی معتقدند که در زمان بیهوشی هم، در زمان خواب هم غافل نمی‌شود انسان از خودش. حالا در وقت بیهوشی غافل بشود یک حرف دیگری است، آن را هم بعضی احتمال می‌دهند که غافل نمی‌شود. علی‌ای‌حال ما از خودمان غافل نمی‌شویم، ولی از بدنمان غافل می‌شویم.

پس خودمان بدنمان نیستیم. خودمان آن نفسیم، نفس است که غافل از آن نمی‌شویم. قیاس به این صورت در می‌آید: نفس مورد غفلت واقع نمی‌شود و بدن گاهی مورد غفلت واقع می‌شود. این مقدمه اول بود.

مقدمه دوم: چیزی که هرگز مورد غفلت واقع نمی‌شود با چیزی که گاهی مورد غفلت واقع می‌شود تفاوت دارد، پس نفس با بدن تفاوت دارد. این دلیل اول بود برای اینکه نفس غیر بدن است. «مغفول‌عنه» با «غیر مغفول‌عنه» مغایر است. مغفول‌عنه بدن است، غیر مغفول‌عنه نفس است. این دو تا با هم مغایرند، پس نفس و بدن با هم مغایرند.

[تحلیل عبارت خواجه نصیر: «و لِما تَقَعُ الغفلة عنه»]

صفحه ۱۸۳ هستیم، سطر چهاردهم. مسئله چهارم در این است که نفس بدن نیست.

«قال و لِما تَقَعُ الغفلة عنه». عبارتی را که صدر مسئله سوم آوردیم ملاحظه کنید، «وَ هِیَ...» قال «وَ هِیَ» یعنی نفس «مغایرةٌ لما هی شرطٌ فیه». عبارت این‌طور بود. حالا می‌گوییم «و لِما تَقَعُ الغفلة عنه». این «و لِما تَقَعُ الغفلة عنه» عطف است بر «لما هی شرط فیه». نفس مغایر است با مزاجی که این نفس شرط است در آن مزاج (این عبارت قبل بود) و نفس مغایر است با بدنی که «تقع الغفلة عنه»، با بدنی که غفلت از آن واقع می‌شود. نفس مغایر است «لما» یعنی با بدنی که «تقع الغفلة عنه»، غفلت از او واقع می‌شود و حاصل می‌شود، یعنی از بدن غفلت می‌شود ولی از نفس غفلت نمی‌شود. این عطف بر آنجاست و اشاره به اولین دلیل بر علیه کسانی که قائل‌اند به اینکه نفس بدن است و جسم است.

[توضیح اصطلاح «مَن لا تحصیل له» و «محصلین»]

«اقول ذهب مَن لا تحصیله له».

«لا تحصیله له» معنایش این مفادی که الان به ذهن می‌رسد نیست، نه یعنی کسی که تحصیل نکرده یا بی‌سواد است.

«مَن لا تحصیله له» یعنی کسانی که دنبال دلیل نیستند، حرف می‌زنند ولو با دلیل هم اثبات نشود. «محصلین» یعنی طرفداران دلیل. به مشائین می‌گفتند محصلین، چون طرفدار دلیل بودند و بدون دلیل حرف نمی‌زدند. سعی می‌کردند همه مطالبشان را با دلیل اثبات کنند. این هم که رایج است می‌گویند «مناقشه در مثال از دأب محصلین نیست»، منظورشان از محصلین کسانی که دانشجو یا دانش‌آموزند نیست، مرادشان از محصلین طرفداران دلیل است. یعنی در مثل مناقشه نمی‌کنیم، می‌بینیم دلیل چه دلالت می‌کند. حالا دلیل اگر دلالت کرد ما با دلیل حرفمان را زدیم و بیان کردیم، مثال را غلط آوردیم، خب آوردیم. اصل مطلبمان درست است چون با دلیل گفتیم. در مثل محصلین مناقشه نمی‌کنند، یعنی آنی که دنبال دلیل است می‌بیند مقتضای دلیل چیست، کار ندارند به اینکه مثال چیست. پس محصل هر جا گفته می‌شود در این جور کلمات یعنی طرفداران دلیل.

«من لا تحصیله له» یعنی کسی که دنبال استدلال نیست و با استدلال سعی نمی‌کند حرف بزند.

«ذهب مَن لا تحصیله له» به اینکه نفس ناطقه بدن است. مصنف این را، این مذهب را به «وجوه ثلاثة» باطل کرده است. وجه اول این است که انسان گاهی غافل می‌شود از بدنش، از اعضایش، از اعضاء بدن. و اجزاء بدن، آن اجزاء ظاهر و باطنش. در حالی که (واو، واو حالیه است)، در حالی که «هو متصورٌ لذاته و نفسه». در همان حالی که غافل از اعضاست، خودش را تصور می‌کند، نفسش را تصور می‌کند. پس واجب است که آن بدنی که ازش غفلت می‌کند مغایر باشد با این نفسی که همیشه تصورش می‌کند.

خب مرحوم علامه از نظر ادبی این عبارت خواجه را توضیح می‌دهند و می‌فرمایند عطف است بر «لما هی شرط فیه».

پس با این توضیحی که دادیم معلوم شد که قول مصنف که گفت «و لما تقع الغفلة عنه» که این متنی بود که الان داریم توضیحش می‌دهیم، عطف است بر قولش که فرمود «لما هی شرط فیه» که در اول مسئله سوم گذشت.آن وقت عبارت این‌طور می‌شود: «و النفسُ»، «و النفسُ» مرجع ضمیر «هی» «مغایرةٌ لما هی شرطٌ فیه» است. یعنی از همان قول قبلی مصنف تا این قول جدیدش همه را معنا می‌کند. یعنی «هی مغایرةٌ لما هو شرطٌ فیه و لما تقع الغفلة عنه»، همه این را معنا می‌کند. «لاستحالة الدور» و این‌ها که وسط واقع شده بود این‌ها را کاری ندارد، ولی «هی مغایرة لما هی شرط فیه» را معنا می‌کند، «لما تقع الغفلة عنه» را هم به آن عطف می‌گیرد.

عبارت این‌طور می‌شود: «ای والنفسُ مغایرةٌ لِما» یعنی «لمزاجٍ» که «هی» این نفس شرط است در وجود وجودِ آن مزاج (که توضیحش قبلاً گذشت) و «لما» یعنی نفس مغایر است با چیزی که یعنی با بدنی که «تقع الغفلة عنه»، چیزی که غفلت از او حاصل می‌شود، چیزی که غفلت از او حاصل می‌شود چیست؟ «عن البدن». نفس مغایر است با بدن به همین دلیلی که گفتیم، چون نفس مورد غفلت واقع نمی‌شود، در حالی که بدن مورد غفلت واقع می‌شود و هر چیزی که مورد غفلت واقع نشود با آنچه که مورد غفلت واقع می‌شود تفاوت دارد، پس نفس و بدن تفاوت دارند و یکی نیستند. این دلیل اول.

[دلیل دوم: مشارکت در جسمیت و امتیاز در نفس]

اما دلیل دوم: «والمشارکةُ به». این «والمشارکة به» عطف بر «غفلة عنه» است، یعنی «و لما تقع المشارکة به».

توجه کنید انسان دارای بدن است، بدنش جسم است، جسم با جسم دیگر مشارکت است. اما انسان با جسم دیگر مشارکت نیست. بدن ما جسم است دیوار هم جسم است، از نظر جسمیت ما با دیوار یکی هستیم. ولی ما حس می‌کنیم که دیوار نیستیم، می‌دانیم که غیر دیواریم. پس باید چیز دیگری داشته باشیم غیر از جسمیت، و آن چیز دیگر نفس ماست.

دقت کنید ما دارای ماده هستیم و همچنین دارای صورت جسمیه هستیم که صورت جسمیه امتداد ماده است. همچنین دارای صورت نوعیه هستیم که صورت انسانی است. وقت این صورت نوعیه ما همان نفس ماست که عاقل است و ابزاری به نام صورت دارد که آن ابزار در بدن ما حلول می‌کند و صورت نوعیه بدن می‌شود که دیگر بدنیِ حلول کرده. خود نفس حلول ندارد، این ابزارش حلول دارد. وقت از این ابزار تا بالا همه مراتب نفس‌اند. ابزاری که حلول کرده، باصره، سامعه، برید متخیله، برید تا عاقله همه این‌ها مراتب نفس‌اند بنابر قول صدرا. قوای نفس‌اند به جز عاقله که خود نفس است، بقیه قوای نفس‌اند بنابر قول مشاء. پس نفس با قوایش (بنابر قول مشاء) یا نفس با مراتبش (بنابر قول صدرا) همه می‌شوند صورت نوعیه انسان. آن‌وقت یکی از این‌ها می‌شود صورت نوعیه جسم، یعنی مرتبه‌ای از مراتب یا قوه‌ای از قوا که حلول می‌کند. صورت نوعیه انسان که نفس است لازم نیست حلول کند، مجرد است حلول در بدن نمی‌کند. اما آن صورت نوعیه بدن، نه صورت نوعیه انسان، صورت نوعیه بدن در بدن حلول می‌کند و صورت نوعیه این جسم می‌شود که یکی از قوا یا یکی از مراتب آن صورت نوعیه انسان است.

پس صورت نوعیه انسان داریم، صورت نوعیه بدن داریم. صورت نوعیه بدن یا مرتبه‌ای از صورت نوعیه انسان است یا قوه‌ای از قوای اوست، ولی بالاخره وابسته به اوست، جدای از آن نیست. حالا ما در همین صورت نوعیه بدن بحث داریم. که وقتی به سمت فوق می‌روید می‌شود نفس ناطقه. حالا یا فوقش آن مرتبه بالاست یا فوقش مدبر این قوه‌ست.

خب توجه می‌کنید پس انسان دارای ماده شد، دارای صورت جسمیه شد، دارای صورت نوعیه شد. در صورت نوعیه‌اش توضیحاتی بیان کردم. حالا این صورت جسمیه که ما داریم با ماده‌ای که داریم، این مشترک است. صورت جسمیه ما با ماده مشترک است، یعنی با ماده ما، صورت جسمیه ما و ماده ما مشترک است با صورت‌های جسمیه دیگر و ماده‌های دیگر. مابه‌الاشتراک ما با اجسام دیگر در همین ماده است و در همین صورت جسمیه است. در صورت نوعیه تفاوت داریم، زیرا ما با دیوار فرق داریم. دیوار یک صورت نوعیه دارد ما یک صورت نوعیه دیگر. ما با فرس و شجر و امثال ذلک فرق داریم، آن‌ها صورت نوعیه‌شان با صورت نوعیه ما فرق می‌کند.

پس اختلاف ما با صورت نوعیه‌مان است، در صورت جسمیه و در ماده تفاوت نداریم. بدن ما با قطع نظر از صورت نوعیه مشترک است با همه اجسام دیگر با قطع نظر از صورت نوعیه. یعنی در ماده و صورت جسمیه با همه اجسام دیگر مشترک است. پس بدن ما با قطع نظر از صورت نوعیه مابه‌الاشتراک ماست. صورت نوعیه هم که ادامه‌اش بدهید به نفس می‌رسید، چون یا قوه نفس است یا مرتبه نازله نفس است. علی‌ای‌حال صورت نوعیه را ما ملحقش می‌کنیم به نفس. پس صورت نوعیه ممیّز ماست از بقیه انواع. اما صورت جسمیه و ماده که اسمش را بدن می‌گذاریم ممیّز ما نیست مابه‌الاشتراک ماست. پس به بدن، به بدن یعنی به وسیله بدن بین ما و اجسام دیگر مشارکت حاصل می‌شود، به نفس بین ما و بقیه مباینت و امتیاز حاصل می‌شود. پس بدن ما مابه‌الاشتراک ماست، نفس ما مابه‌الامتیاز ماست، مابه‌الاشتراک مابه‌الامتیاز فرق می‌کند، پس نفس و بدن فرق می‌کنند. این هم دلیل دوم.

[تحلیل عبارت خواجه نصیر: «و المشارکة به»]

«قال: و المشاركة به.»[2] ، یعنی «و هی» نفس «مغایرةٌ لما تقع» گفتیم «الغفلة عنه»، حالا می‌گوییم «و لما تقع المشارکة به». نفس مغایر است با چیزی که به توسط آن چیز مشارکت حاصل می‌شود. آن چیزی که باهاش مشارکت حاصل می‌شود بدن است. پس نفس مغایر است با بدن. نفسی که مابه‌الامتیاز ماست مغایر است با بدنی که «یقع به المشارکة» یا «یقع المشارکة به»، یعنی مابه‌الاشتراک ماست. «اقول هذا هو الوجه الثانی» که دلالت می‌کند بر اینکه نفس بدن نیست.

تقریر این وجه ثانی این است که بدن جسم است و هر جسمی علی‌الاطلاق هر جور جسمی می‌خواهد باشد جسم معدنی باشد که جماد است، جسم نباتی باشد، جسم حیوانی باشد هر چه می‌خواهد باشد جسم «مشارکٌ لغیره من الاجسام فی الجسمیة»، یعنی در صورت جسمیه یا در جسم بودن. هر جسمی با جسم دیگر در جسم بودن مشترک است. بدن انسان هم در جسم بودن با بقیه اجسام مشترک است. پس بدن انسان مابه‌الاشتراک انسان است، «ما تقع به المشارکة» است. پس انسان مشارک است با غیر خودش «من الاجسام»، مشارک است در جسمیت و «یخالف» غیر خودش را در نفس انسانیت، یعنی مابه‌الاشتراکش جسمیتش است، مابه‌المخالفة و الامتیازش این نفسش است. این یک مقدمه، که انسان با بقیه اجسام در نفس متفاوت و در بدن مشترک است.

حالا مقدمه بعدی: «و ما به المشارکة غیر ما به المبایینة».

آنی که به وسیله او مشارکت حاصل می‌شود غیر از آنی است که به سبب او مباینت حاصل می‌شود. یعنی مابه‌الاشتراک با مابه‌الامتیاز مغایرند، یک چیز نیستند. نتیجه این است که «فالنفسُ غیر البدن». دو تا مقدمه ذکر کردیم دیگر، مقدمه اول این بود که نفس مابه‌الامتیاز است بدن مابه‌الاشتراک است. این مقدمه اول. مقدمه دوم این بود که مابه‌الامتیاز و مابه‌الاشتراک فرق دارند مغایر هم‌اند، نتیجه این است که پس نفس و جسم با هم فرق دارند و مغایر هم‌اند، یعنی نفس غیر از بدن است، غیر از جسم است، جسم یعنی بدن در اینجا، یعنی بدن.

خب توجه کردید من همان‌طور که از خارج بیان کردم مشارکت را، «و المشارکة» را عطف گرفتیم بر «الغفلة». این‌طور شد: «هی مغایرةٌ لما تقع الغفلة عنه و لما تقع المشارکة به». نفس مغایر است با بدنی که «تقع المشارکة به»، یعنی مشارکت به وسیله او حاصل می‌شود، چون نفس عامل مشارکت نیست، نفس عامل امتیاز است. مشارکت با بدن حاصل می‌شود، نفس با این بدنی که تأمین‌کننده مشارکت است مغایرت دارد. پس قول مصنف که گفت «و المشارکة به» عطف است بر قولش که «و الغفلة عنه». آن عبارت را از همان «لما تقع الغفلة عنه» تا بر «المشارکة به» تفسیر می‌کنیم. می‌گوییم که «ای و هی» نفس «مغایرة لما» یعنی لبدنی که «تقع الغفلة عنه»، این اشاره دارد به آن دلیل اول. و مغایر است با بدنی که «تقع المشارکة به»، یعنی مشارکت به توسط او حاصل می‌شود، این هم اشاره است به دلیل دوم.

[دلیل سوم: تبدل بدن و ثبات نفس]

«قال والتبدل فیه». این «والتبدل فیه» عطف بر مشارکت یا عطف بر همان غفلت تقارن می‌کند.

یعنی «و هی» که نفس است مغایر است با چیزی که تبدل در آن چیز واقع می‌شود. اشاره به دلیل سوم است. در دلیل سوم می‌گوییم که در بدن ما تبدل حاصل می‌شود، یعنی چیزی تحلیل می‌رود، غذا می‌خوریم، چیز دیگری جانشین آن عضو تحلیل شده واقع می‌شود، جانشین آن عضو تحلیل رفته واقع می‌شود. غذا می‌خوریم که آن عضو تحلیل رفته را ترمیم کنیم. یعنی به جای آن قسمتی که از بین رفته بدلی قرار بدهیم، که بدل همان غذاست. البته غذایی که ما می‌خوریم جماد است، ما نبات و حیوان نمی‌خوریم به دلیل اینکه نبات را می‌بریم جماد می‌شود، حیوان را می‌کشیم جماد می‌شود، بعد جماد را می‌خوریم. جماد غذای بالقوه است.

این باید برود در بدن، تحلیل برود، رویش فعل‌وانفعالاتی انجام بشود تا تبدیل بشود به گوشت، پوست، استخوان وقت این می‌شود غذای بالفعل. بعد اینکه تبدیل شد به گوشت آن قسمت تحلیل رفته گوشت را ترمیم می‌کند. یا تبدیل شد به استخوان قسمت تحلیل رفته استخوان را ترمیم می‌کند در پوست و بقیه چیزها هم همین‌طور. که ما بر اثر فعالیت‌هایی که می‌کنیم بعضی قسمت‌های بدنمان تحلیل می‌رود. آن‌وقت باید جانشین به جایش بگذاریم، جانشین توسط غذا انجام می‌گیرد. همان‌طور که توجه می‌کنید بدن ما تغییر می‌کند، متبدل می‌شود، چون قسمتی‌اش از بین می‌رود قسمت نوی از طریق غذا درست می‌شود.

پس بدن در آن تبدل حاصل می‌شود. ولی نفس ما و هویت ما از اول تا آخر یکی است. از اول بچگی تا آخر پیری ما خودمان را یکی می‌دانیم. بدن تغییر کرده نفس تغییر نکرده. بدن تغییر کرده و تبدل پیدا کرده، نفس ثابت مانده. این مقدمه اول. بدن تغییر می‌کند نفس ثابت می‌ماند. مقدمه دوم: آنچه که تغییر می‌کند با آنچه که ثابت می‌ماند مغایر است، پس نفس و بدن مغایرند. نتیجه می‌گیریم که نفس و بدن مغایرند. این دلیل را هم توجه می‌کنید دلیل است برای اینکه نفس با بدن مغایرت دارد و خود بدن نیست.

مرحوم علامه وقتی می‌خواهد مثال بزند یک مثال مخصوص می‌زند، بعد هم مطلب را به صورت کلی بیان می‌کند. کلی‌اش همین بود اعضای ما تحلیل می‌روند، احتیاج به ترمیم دارند، آن قسمت که ترمیم می‌شود جانشین آن قسمت از بین رفته می‌شود. پس آن قسمت تبدیل می‌شود، اول تحلیل رفته بود کهنه بود، این حالا این جانشین نو است، این جای او را می‌گیرد پس او تبدیل می‌شود، یعنی آن عضو قبلی یا آن جزئی از عضو تبدیل می‌شود به جزئی که الان جانشینش می‌کنیم. این یک مطلب کلی است.

بعد مثال هم می‌زند، مثال می‌زند که حرارت غریزی رطوبات بدنیه را تحلیل می‌برند. این رطوبات که تحلیل رفت احتیاج به استخلاف دارد یعنی خلیفه و جانشین، باید یک چیزی جایش بیاید. از طریق غذا ما جانشین را درست می‌کنیم. حرارت، حرارت بدن گاهی غریزی است که در طبیعت بدن هست به‌طور عادی. بدن سالم این حرارت غریزی را دارد. گاهی هم حرارت غریبه است، حرارت بیگانه از بیرون می‌آید. مثلاً آدم می‌دود، بدنش داغ می‌شود. این داغی غریزی نیست، از بیرون آمده، بر اثر دویدن آمده. یا در آفتاب می‌نشیند گرم می‌شود، کنار آتش می‌نشیند گرم می‌شود. این‌ها حرارت‌های غریبه هستند که بیگانه از بدن هستند وارد بدن می‌شوند. یا یکی دیگر بدن مریض می‌شود تب می‌کند حرارت بدن بالا می‌رود. این هم می‌شود غریبه. گذشته از این حرارت‌های غریبه که الان اشاره شد، اشاره شدند، یک حرارت غریزی داریم که طبیعی انسان است. در بدن اگر سالم باشد و ندویده باشد، در هوای داغ ننشسته باشد، آن حرارت موجود است که امروزه می‌گویند ۳۷ درجه. می‌گویند بدن انسان ۳۷ درجه حرارت دارد. این را به آن می‌گویند حرارت غریزی.

این حرارت غریزی بالاخره بر بدن مسلط است، در بدن وجود دارد، رطوبات بدن را خشک می‌کند. چون هر حرارتی با رطوبت ناسازگار است. رطوبت را خشک می‌کند، مگر رطوبت این‌قدر قوی باشد که این حرارت را از بین ببرد. و الّا نوعاً حرارت خشک‌کننده رطوبت است. خب بدن ما دارای حرارت غریزی است، دارای رطوبات هم هست. این رطوبات به توسط حرارت خشک می‌شود. و بدن وقتی که خشک بشود دیگر توانایی حرکت، توانایی ادراک و امثال ذلک ندارد. بدن باید شاداب باشد، خشک باشد روح از دستش می‌رود، روح از بدن خشک بیرون می‌رود. لذا باید جانشین این رطوبت را از طریق غذا تأمین کنیم. دائماً حرارت غریزی بر رطوبات بدنیه مسلط است و رطوبات بدنیه را به‌تدریج خشک می‌کند. اگر این رطوبات بدنیه که خشک شدند جانشین پیدا نکنند، بدن انسان می‌شود چوب و روح ازش مفارقت می‌کند، یعنی روح از بین می‌رود. برای اینکه این قضیه اتفاق نیفتد، باید ما این رطوبت‌های بدنیه را که از بین رفتند دوباره ترمیم کنیم، یعنی جانشینش را بیاوریم. جانشین حالا از طریق غذا به وجود می‌آید، آب و غذا این‌ها بالاخره آن رطوبات بدنیه را تأمین می‌کنند.

پس توجه می‌کنید که بدن دائماً در حال تبدل است. در حال استخلاف یعنی جانشین کردن یک چیز جدید به جای قدیم است. و در حالی که نفس ما هیچ تبدلی پیدا نمی‌کند. پس نفس تبدل پیدا نمی‌کند، بدن دائماً در حال تبدل است. چیزی که متبدل است با چیزی که ثابت است فرق می‌کند، پس نفس و بدن فرق می‌کنند.

[تحلیل عبارت خواجه نصیر: «و التبدل فیه»]

«قال و التبدل فیه»، یعنی نفس مغایر است با چیزی که یعنی با بدنی که «تقع» او «یقع التبدل فیه». تبدل درش واقع می‌شود. نفس با آن بدنی که درش تبدل واقع می‌شود مغایرت دارد، چرا چون نفس تبدل ندارد آن بدن تبدل دارد و چیزی که تبدل دارد با چیزی که تبدل ندارد مغایرت دارد. پس نفس و بدن مغایرت دارند.

«هذا هو الوجه الثالث». و تقریر تبیین وجه ثالث این است که اعضای بدن و اجزاء بدن «تتبدل». اجزاء ریزتر از اعضا هستند. مثلاً دست را می‌گویند عضو، ولی سر انگشت را می‌گویند جزء. یعنی خود همین عضو چند تا جزء دارد. تقریر این است که تقریر این دلیل این است که اعضای بدن و اجزاء بدن «تتبدل کل وقت». یعنی دائماً در حال تبدل است، هر وقتی تبدیل می‌شود.

«و یستبدلُ ما ذهبَ بغیره». «به غیره» متعلق به «یستبدل» است. آنچه که از بین رفته متبدل می‌شود به غیرش. یعنی غیر می‌آید جانشین آن از بین رفته می‌شود. مثال هم می‌زنند، این «به غیره» را متعلق به «ذهب» نگیرید، متعلق به «یستبدل» بگیرید. یعنی «ما ذهب» متبدل می‌شود به غیرش و غیر جانشین آن «ما ذهب» می‌شود. مثال می‌زنند «فان الحرارة الغریزیة» اقتضا می‌کند تحلیل رطوبات بدنیه را، حل شدن رطوبات بدنیه و در نتیجه خشک شدن آن‌ها را. «فالبدن دائماً فی التحلل»، دائماً متححل می‌شود و «دائماً فی الاستخلاف» هست. یعنی تحلیل می‌رود و یک چیز دیگر جانشینش می‌شود. اما در حالی که هویت، یعنی هویت انسان که به توسط نفسش حاصل می‌شود باقی‌ست از اول عمر الی آخر عمر. این یک مقدمه، که بدن متبدل شد و نفس باقی ماند.

مقدمه بعدی این است که «و المتبدل مغایرٌ للباقی». آنی که تبدیل می‌شود مغایر است با آنی که باقی می‌ماند. نتیجه این است «فالنفسُ غیر البدن».

«فقولُه» با این توضیحی که دادیم معلوم شد که قول مصنف که گفته «والتبدل فیه» عطف است بر قولش «و المشارکة به» یا بر «الغفلة عنه». منتها خب مرحوم علامه عطف کرده بر نزدیک‌تر. باز جمله را معنا می‌کنیم، معطوف را هم می‌آوریم، معطوف‌علیه را می‌آوریم. این‌طور می‌گوییم «ای وهی» یعنی نفس «مغایرةٌ لما» یعنی با بدنی که «تقع المشارکة به»، مشارکت انسان با چیزهای دیگر به این بدن حاصل می‌شود، «و مغایرةٌ لما یقع التبدل فیه». مغایر است نفس ما با آنچه که تبدل در او واقع می‌شود، چنان‌که تبدل در آن واقع می‌شود از این بدن به بیانی که گفته شد. نفس به‌خاطر اینکه ثابت است و باقی مغایر است با این چیزی که تبدل در آن واقع می‌شود یعنی با بدنی که تبدل در آن واقع می‌شود.

خب توجه کردید مطالب آسان بودند، سه تا دلیل خواندیم، در این سه دلیل ثابت کردیم که نفس مغایر بدن است و سه تا دلیل هم قبلاً خوانده بودیم که درش ثابت کرده بودیم که نفس مغایر مزاج هم هست. پس ثابت شد که نفس نه عرض است، نه جوهری از قبیل جوهر بدن.

مسئله چهارم هم تمام شد و وقتی با مسئله سوم ضمیمه بشود، نتیجه می‌دهد که نفس نه جوهر غیر مجرد است و نه هم عرض. پس باید جوهر مجرد باشد. چون عرض که نیست، جوهر است. جوهر غیر مجرد هم که نیست، پس جوهر مجرد است. ما این را در مسئله پنجم ان‌شاءالله ثابت می‌کنیم، تجرد نفس، ثابت می‌کنیم که نفس مجرد است. ان‌شاءالله در جلسه آینده خوانده می‌شود.

 


logo