90/03/16
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم / جواهر مجرده /دلیل سوم بر وجود عقل و پاسخ به آن
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم / جواهر مجرده /دلیل سوم بر وجود عقل و پاسخ به آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۸۰، سطر ۲۱.
قال: و قولهم لا علية بين المتضايفين و إلا لأمكن الممتنع أو علل الأقوى بالأضعف لمنع الامتناع الذاتي[1]
بحث از ادله وجود عقل داشتیم. دو دلیل را ذکر کردیم و بر آن دو دلیل اشکال کردیم. الان دلیل سوم را میخواهیم ذکر کنیم و بر این هم اشکال میکنیم. و آن مدعای اولمان که «أَدِلَّةُ وُجُودِ الْعَقْلِ مَدْخُولَةٌ» ثابت میشود؛ یعنی معلوم میشود که دلایل همه مخدوش است. اگرچه ما نمیتوانیم به امتناع عقل حکم کنیم، ولی بر وجود عقل هم دلیل نداریم.
دلیل سوم بر وجود عقل
دلیل سومی که میخواهیم شروع کنیم این است که فلک یک موجودی است ممکن، نه واجب؛ بنابراین علت میخواهد. یکی از سه چیز را میتوانیم علت فلک قرار دهیم، چون غیر از این سه هم نداریم: یا علت فلک جسم است، یا جسمانی، یا چیزی است که نه جسم است و نه جسمانی. غیر از این ما موجودی نداریم.
جسم روشن است چیست. جسمانی آن است که حلول در جسم کرده باشد. و غیر جسم و جسمانی هم موجود مجرد است. آن که نه جسم است و نه جسمانی، یعنی نه خودش جسم است و نه حلول در جسم کرده، موجود مجرد است.
پس اینطور میگوییم: علت فلک یا جسم است، یا جسمانی است، یا مجرد. اگر علت فلک موجود مجرد باشد، پس موجود مجرد داریم (همین را که ما اسمش را عقل میگذاریم)، پس ثابت شده است. احتیاج به این ندارد که ما با استدلال ثابتش کنیم. از اول قبول کردیم که علت فلک یک موجود مجرد است و موجود مجرد هم اسمش عقل است، پس معلوم میشود که عقلی در جهان وجود دارد.
و اگر بگویید که خب این مدعای ماست که درست است، آن دو تای دیگر باقی میماند: یکی اینکه جسم باشد، یکی جسمانی. ما هر دو را باطل میکنیم. ثابت میکنیم که جسم نمیتواند علت باشد، جسمانی نمیتواند علت باشد؛ نتیجه این است که مجرد علت است. یعنی همان مدعای ما اثبات میشود. و وقتی مجرد هم علت باشد، معلوم میشود مجرد در خارج هست، یعنی عقل در خارج هست.
خب پس الان وظیفه ما این است که علت بودن جسم و علت بودن جسمانی را باطل کنیم.
ابطال علت بودن جسمانی
علت بودن جسمانی را به این صورت باطل میکنیم که اگر علت فلک جسمانی باشد، دور لازم میآید. چون جسمانی یعنی حالّ در جسم. صورت حالّ در جسم است، نفس هم حالّ در جسم است. هر دو یکجوری مرتبط با جسماند. مجرد کامل نیستند؛ مجرد کامل بشوند میشود عقل. جسمانی یعنی نفس؛ صورت یا نفس، حالا ما نفس را انتخاب میکنیم.
فلک با نفسی که دارد در وجود موجودات جسمانی دخالت میکند. یعنی چه؟
یعنی این عناصر بسیطه که ساخته شدند، اگر بخواهند ترکیب بشوند و استعداد به دست آوردن صورت را پیدا کنند، یا استعداد به دست آوردن نفس را پیدا کنند، تأثیر فلکی لازم است. همانطور که خودمان میبینیم این حرکتهای فلکی که باعث پیدایش فصول مختلف و باعث پیدایش شب و روز میشوند، همین حرکات فلکی برای ما مشهود است که در رویش یک گیاه دخالت دارد، در پیدایش بدن حیوان و انسان دخالت دارد. اگر تابستان نبود، زمستان نبود، خورشید نبود، ماه نبود، این چیزهایی که در زمین تأثیر میگذارند نبود، گیاهی نمیرویید. مرکبی که از عناصر درست شود و آخرسر به بدن حیوان یا بدن انسان منتهی شود وجود نداشت.
پس توجه میکنید که در این موجوداتی که صاحب صورت میشوند، یعنی با ترکیبشان صورتی را یا نفسی میگیرند، در وجود این موجودات و در وجود این مرکبات، نفس فلک یا بفرمایید فلک دخالت دارد. حالا اگر نفسی از نفوس یا صورتی از صور که جسمانیاند بخواهند فلکی را ایجاد کنند، لازمهاش این است که علت خودشان را یا چیزی که دخیل در وجودشان است ایجاد کنند. یعنی نفس ما که برای وجودش از فلک کمک گرفته، بیاید به فلک وجود بدهد. خب این میشود دور. آن که محتاج به فلک است، بیاید احتیاج فلک را تأمین کند. نفس ما محتاج فلک است، زیرا نفس ما در بدن وجود پیدا میکند یا صورت در بدن وجود پیدا میکند، [و در] بدن را گردش افلاک دخالت میکند. حالا وجود هم ندهد، دخالت میکند.
پس در وجود بدن انسان یا در وجود صاحبان نفوس، فلک دخالت دارد. حالا اگر این صاحبان نفوس، نفسشان که امر جسمانی است یا صورتشان که امر جسمانی است بخواهد فلکی را ایجاد کند، لازمهاش دور است. فلک در اینها اثر کند، اینها هم در فلک اثر کنند.
اگر ما صورتهای ارضی و نفوس ارضی را علت فلک قرار ندهیم؛ نگوییم نفس ما، نفس حیوانات، نفس نبات، اینها که بهرهمند شدند از فلک، سازنده فلکاند؛ اینها را نگوییم. خود نفوس فلکی را بگوییم همدیگر را میسازند. نفس فلک اول فلک دوم را میسازد، نفس فلک دوم فلک اولش را میسازد، که علت فلک اول میشود. عقلی که وجود ندارد در خارج (چون قرار بر این شد که عقل وجود نداشته باشد). نفسهای پایین هم که اینقدر قدرت ندارند که بتوانند نفس فلک را بیافرینند. چیز دیگری هم که نفس دیگری بیرون از فلک و اینها هم که نداریم. پس حتماً خود نفوس فلکی همدیگر را میسازند. خب لازمهاش دور است. آن نفس این نفس را و این نفس آن نفس را بسازند، دور لازم میآید. پس جسمانی را نمیتوانیم بگوییم علت فلک است.
ابطال علت بودن جسم
اما جسم؛ جسم میتواند علت باشد یا نه؟
جسمی که بخواهد فلک را ایجاد کند باید از همان سنخ فلکیات باشد. از سنخ این جسمهای پایین نباشد، چون جسمهای پایین با دخالت جسمهای بالا پیدا شدند. آنوقت دوباره این پایینیها نمیتوانند بالاییها را ایجاد کنند. حتی نمیتوانند دخالت کنند، و الا همان دوری که گفتیم لازم میآید. پس اگر جسمی میخواهد فلکی را بسازد، همان جسم فلکی است. یعنی فلک بالاتر فلک پایین را میسازد، یا فلک پایین فلک بالا را میسازد.
فلکها را من یک زمانی بیان کردم که طبقهطبقه روی هم قرار گرفتند مثل لایههای پیاز. آن بالاتر را میگوییم «حاوی»، پایینتر را میگوییم «محوی». هر قبلی را میگوییم حاوی، هر بعدی را میگوییم محوی. از آن بالا که شروع کنی، اول فلک نهم حاوی است، فلک هشتم نسبت به فلک نهم محوی است، نسبت به فلک هفتم حاوی است. باز هفتمی نسبت به هشتمی محوی است، نسبت به ششمی حاوی است. همینطور. هر بالایی نسبت به پایینی میشود حاوی، هر پایینی نسبت به بالایی میشود محوی.
خب حالا این جسمها میخواهند همدیگر را بسازند، این جسمهای فلکی میخواهند همدیگر را بسازند؛ حاوی محوی را میسازد یا محوی حاوی را؟ یکی از این دو تا باید اتفاق بیفتد دیگر. خالی از این دو تا که نیست.
اگر بگویید محوی که پایینی هست، حاوی را که بالایی است میآفریند و میسازد، لازم میآید که ضعیف قوی را بسازد. چون محوی ضعیفتر از حاوی است. حاوی بزرگتر است و قویتر است. هر چه به سمت انتها میرویم قویتر میشود. فلک نهم حاوی است، فلک هشتم محوی است. حالا اگر بگویید این محوی آن حاوی را میسازد، لازمهاش این است که آن ضعیف قوی را بسازد. و این خلاف قانون علیت است. در قانون علیت قوی ضعیف را میسازد، نه ضعیف قوی را. پس نمیتوانیم اگر جسم بخواهد علت باشد، نمیتوانیم محوی را علت قرار بدهیم برای حاوی.
عکسش چه؟ حاوی را علت قرار دهیم برای محوی. این هم میگویند نمیشود. چرا نمیشود؟ توضیح میخواهد. مقدمه میخواهد بعد بیان کنم.
پس توجه کنید تا حالا چه گفتیم. گفتیم که جسمانی نمیتواند علت فلک شود. اولاً گفتیم فلک موجودی است ممکن، احتیاج به علت دارد. بعد دنبال علتش گشتیم. گفتیم جسمانی نمیتواند علت باشد. بعد آمدیم گفتیم جسم چه؟ معلوم شد محویاش نمیتواند علت باشد. حاویاش هم بعداً ثابت میکنیم که نمیتواند علت باشد. حاوی را الان بیان نکردیم، بعداً بیان میکنیم انشاءالله.
ثابت میکنیم که حاوی هم نمیتواند علت باشد. پس جسم نمیتواند علت باشد، چون جسم اگر باشد یا حاوی است یا محوی است. جسم هم باید جسم فلکی باشد، عنصری به درد نمیخورد، عنصری خیلی ضعیف است. جسم فلکی میخواهد جسم دیگری را بیافریند. اگر محوی بخواهد بیافریند گفتیم نمیشود، حاوی را هم بعداً انشاءالله میگوییم نمیشود.
در مجموع معلوم شد که جسم هم نمیتواند علت فلک باشد. وقتی جسم علت نشد، جسمانی علت نشد، چیزی که نه جسم است و نه جسمانی یعنی مجرد است، آن علت است. و موجود مجرد عقل است، پس عقل علت است. اگر عقل علت است معلوم میشود عقل در جهان خارج موجود است. وجود عقل ثابت شد.
توجه کردید ما در اینجا، در این بین چه را گفتیم از بین اینها؟ گفتیم جسمانی نمیتواند علت فلک باشد و گفتیم جسمی هم که محوی است نمیتواند علت فلک باشد. تا اینجا رسیدیم. جسمی که حاوی است نمیتواند، او را بعداً خواهیم گفت انشاءالله. من الان این قسمت از متن را که، این قسمت از شرح را که توضیح دادم بخوانم تطبیق بکنم، بعداً برویم سراغ مابقی دلیل.
متن خواجه را هم نمیخوانم الان. متن خواجه را الان نمیخوانم چون خیلی مبهم است. باید شرح شارح را توضیح بدهم، اصل دلیل از روی شرح معلوم بشود، تطبیق بشود، بعداً برگردیم متن مصنف را درست کنیم. البته خود مرحوم علامه هم به متن مصنف میپردازد. متن را قطعهقطعه میکند، هر قطعه را جدا توضیح میدهد که کل متن توضیح داده بشود. جاهایی که سخت است ایشون متن را هم توضیح میدهد. و الا قانونش این است که مفاد متن را بنویسد برود، دیگر قطعهقطعه نکند بگوید این چه، این قسمت از متن به کجا اشاره دارد، آن قسمت به کجا اشاره دارد. قانونش این است که اینطور عمل نکند. ولی در جاهایی که متن یک مقدار مشکل است این عمل را میکند. هم مطلب را از خارج توضیح میدهد، یعنی مفاد متن را میآورد، هم اینکه خود متن را قطعهقطعه میکند و توضیح میدهد. اینجا هم همینطور است چون متن یکقدری سنگین است، خود مرحوم علامه تفکیک میکند و توضیحش میدهد.
من بعد از اینکه مفاد دلیل را که مرحوم علامه گفته توضیح دادم انشاءالله برمیگردم متن را هم میخوانم.
صفحه ۱۸۰ ایم، صفحه ۲۱. قال:
«وَبِقَوْلِهِمْ»... «وَبِقَوْلِهِمْ» عطف است بر آن «وَبِقَوْلِهِمْ» قبل. «كَقَوْلِهِمْ»، «وَ قَوْلُهُمْ» و «وَ قَوْلُهُمْ» که دلیل سوم است. « لا علية بين المتضايفين و إلا لأمكن الممتنع أو علل الأقوى بالأضعف »، تا اینجا دلیل سوم تمام میشود. «لِمَنْعِ الْامْتِنَاعِ الذَّاتِيِّ» جواب از این دلیل است. هم دلیل سوم را خواجه گفته، هم بر این دلیل سوم اشکال کرده. که توضیحش را بیان کردم بعداً میخوانم. الان ما فقط عبارت را خواندیم و تشریح کردم که این عبارت مشتمل بر استدلال و جواب استدلال هر دو هست.
« أقول: هذا هو الوجه الثالث من الوجوه التي استدلوا بها على إثبات العقول». و تقدیر وجه ثالث و تبیین وجه ثالث این است که چنین میگوییم: افلاک ممکناند. یعنی ممکنالوجودند، واجبالوجود نیستند. اگر ممکناند مثل هر ممکن دیگری «فَلَهَا عِلَّةٌ»[2] . علت دارند. خب حالا علت چیست؟ یکی از سه چیز میتواند باشد. یا مجرد که مطلوب ماست، یا جسم، یا جسمانی که هر دو باطلاند. جسم و جسمانی باطلاند، مجرد مطلوب ماست.
«فَهِيَ» یعنی این علت، اگر غیر جسم و غیر جسمانی باشد یعنی مجرد باشد، «ثَبَتَ الْمَطْلُوبُ». مطلوب ما که وجود موجود مجرد به نام عقل هست ثابت میشود. ثابت میشود که در جهان موجود مجردی به نام عقل داریم.
«وَ إِنْ كَانَتِ الْعِلَّةُ جِسْمَانِيَّةً»، اگر علتی که میخواهد علت فلک شود جسمانی باشد یعنی حالّ در جسم باشد، لازم میآید دور که بیان کردم. این جسمانی حتماً با کمک فلک موجود شده. پس یک نحوی معلولیت نسبت به فلک دارد. آنوقت اگر بخواهد علت فلک بشود لازم میآید که معلول علت بشود. معلول علت بشود برای علت خودش. و این دور است. پس این فرض باطل شد.
«وَ إِنْ كَانَتْ جِسْماً»، و اگر آن علتی که میخواهد فلک را ایجاد کند جسم باشد، «فَإِمَّا أَنْ يَكُونَ الْحَاوِي عِلَّةً لِلْمَحْوِيِّ»، یا آن فلک بالاتر که حاوی است علت فلک پایینتر یعنی محوی است، یا برعکس است. یعنی محوی علت است.
«وَ الثَّانِي» که محوی علت باشد محال است، زیرا که محوی اضعف است از حاوی. پس اگر محوی علت باشد برای حاوی، لازم میآید که اقوی علت شده باشد، معلل شدن اقوی، معلل شدن اقوی یعنی معلول شدن اقوی؛ معلل شدن اقوی یعنی معلول شدن اقوایی که حاوی است، به اضعفی که محوی است. «وَ هُوَ مُحَالٌ» که اقوی معلول بشود. معلول شدن اقوی محال است، معلول شدن اضعف درست است، اما معلول شدن اقوی محال است. اگر حاوی را ما معلول قرار دهیم و محوی را علت قرار دهیم، این امر باطل که اضعف علت شود برای اقوی لازم میآید. و چون این امر باطل است، پس محوی را نباید علت حاوی قرار داد. «وَ هُوَ مُحَالٌ».
بررسی فرض علت بودن حاوی برای محوی (مقدمات سهگانه)
«وَ الْأَوَّلُ» و باید بحث کنیم. اول این است که حاوی علت محوی بشود. جسم علت است و جسم هم عبارت است از حاوی. این اشکال دارد. اشکالی که میخواهیم بر این بکنیم، سه تا مقدمه برایش ذکر میکنیم. بعد از اینکه این سه مقدمه ذکر شد، اشکال را ذکر میکنیم. من مقدمات را یکییکی ذکر میکنم، از رو تطبیق میکنم، بعداً ذی المقدمه را میگوییم.
مقدمه اول این است که جسم اگر بخواهد علت شود باید شخص باشد. توجه کنید این مدعا را. حالا چجوری از این مقدمه اول استفاده میکنیم بعداً معلوم میشود انشاءالله.
جسم اگر بخواهد علت باشد باید شخص باشد. چرا؟ به دلیل توجه کنید.
چون جسم باید موجود باشد تا بتواند علت باشد. جسمی که معدوم است نمیتواند علت باشد. آن که موجود است علت است، نه آن که معدوم است. پس جسم اگر بخواهد علت باشد باید موجود باشد. و موجود شخصی موجود است. موجود غیرشخصی که در خارج موجود نیست. موجود غیرشخصی جایش در ذهن است. موجود شخصی در خارج موجود است. پس توجه کنید، جسم اگر بخواهد علت باشد باید موجود باشد، و اگر بخواهد موجود باشد باید شخص باشد. نتیجه میگیریم: جسم اگر بخواهد علت باشد باید شخص باشد. اگر موجود باشد، اگر علت بخواهد علت باشد باید موجود باشد، اگر هم موجود است باید شخصی باشد، پس اگر علت است باید شخصی باشد. این روشن مطلب، که علت باید موجود باشد و شخص باشد. حالا جسم حاوی هم اگر علت است باید موجود باشد و شخص باشد، یعنی شخص این جسم حاوی باید علت باشد. آن هم شخصی که موجود است. این مقدمه اول است. حالا چه استفادهای از آن میکنیم بعداً بیان میکنم. این را بخوانیم بعد به مقدمه دوم میرسیم.
«وَ الْأَوَّلُ»... اول چیست؟ «هُوَ أَنْ يَكُونَ الْحَاوِي عِلَّةً فِي الْمَحْوِيِّ». حاوی در محوی تأثیر کند، علت باشد در محوی، یعنی مؤثر باشد در محوی، علت باشد برای محوی. حاوی را اگر علت بگیرید، این هم «مُحَالٌ أَيْضاً». ایضاً یعنی همانطور که اگر محوی بخواهد علت بشود محال است، حاوی هم بخواهد علت بشود محال است. و بیان محال بودن این فرض، یعنی اینکه حاوی علت باشد و محوی معلول، بیان محال بودن توقف دارد بر سه مقدمه.
مقدمه اول این است: «أَنَّ الْجِسْمَ لَا يَكُونُ عِلَّةً إِلَّا بَعْدَ صَيْرُورَتِهِ شَخْصاً مُعَيَّناً». نمیتواند علت باشد مگر اینکه شخص بشود. هر علتی هم همینطور است، باید شخص بشود تا بتواند علت بشود. شخص شدنش هم به این است که موجود بشود. پس باید موجود بشود تا علت بشود، بعد هم که موجود شد، چون شخصِ غیرشخص موجود نیست، پس حتماً میشود شخص. اگر موجود شد دیگر میشود شخص.
«إِحْدَاهُمَا» و یکی از مقدماتی که... «إِحْدَاهُمَا» دارید؟ درست است. برای ما «إِحْدَاهُمَا» است غلط است.
بله یکی از آن مقدمات این است که «جِسْمَ لَا يَكُونُ عِلَّةً إِلَّا بَعْدَ صَيْرُورَتِهِ شَخْصاً مُعَيَّناً» مگر از اینکه شخص بشود. «وَ هُوَ ظَاهِرٌ» اینکه علت شدن جسم بستگی دارد به شخص شدن جسم، این درست است و ظاهر هم هست. «لِأَنَّهُ» یعنی «لِأَنَّ الْجِسْمَ إِنَّمَا يُؤَثِّرُ إِذَا صَارَ مَوْجُوداً بِالْفِعْلِ». اگر موجود بالفعل شد میتواند تأثیر بگذارد. این یک مقدمه. مقدمه دیگر: «وَ لَا وُجُودَ إِلَّا لِلشَّخْصِيِّ». که شخصی هم وجود ندارد، پس جسم اگر شخصی نباشد وجود ندارد، اگر وجود نداشته باشد علت نمیشود، بنابراین جسم اگر شخص نباشد علت نمیشود. این مقدمه اول تمام شد.
مقدمه دوم را توجه کنید. علت و معلول زماناً با هماند. یعنی مثلاً حرکت ید که علت است برای حرکت کلید، نه ید برای کلید، حرکت ید برای حرکت کلید علت است. هر دو در یک زمان واقع میشوند. همان لحظهای که دستمان را حرکت میدهیم کلید هم حرکت میکند. تقدم تأخری از نظر زمانی بینشان نیست، که یکی در زمان مقدم کلید در زمان مؤخر، هر دو در یک زمان با هم انجام میشوند. هم علت هم معلول. اما بینشان اختلاف رتبه هست. اختلاف زمان بینشان نیست، اختلاف رتبه بینشان هست. علت رتبهاش مقدم است بر معلول. به تعبیر دیگر که این تعبیر مهم است، رتبه علت قبل از معلول است. قبل را توجه کنید، کلمه قبل را میخواستم بیان کنم.
وقتی رتبه علت قبل از معلول شد، معلول مؤخر میشود از علت. یعنی در رتبه علت ما معلول را نداریم، بلکه در رتبه علت معلول ممکنالوجود است. بعد از رتبه علت، رتبه معلول شروع میشود که در آن رتبه واجبالوجود است. معلول واجبالوجود است. یعنی علت درش تأثیر گذاشته، او را به واجببالغیر تبدیل کرده. ممکنالوجود بود، حالا شد واجبالوجود. برای ما فعلاً مهم نیست که بعد از رتبه علت واجبالوجود میشود، مهم این است که در رتبه علت ممکنالوجود است. این تکه را باید یادتان بماند: معلول در رتبه علت ممکنالوجود است. بعد در رتبه خودش که بعد از رتبه علت است واجبالوجود میشود. واجبالوجود میشود به توسط علت، یعنی علت در او تأثیر میگذارد و او را واجبالوجود میکند. خب پس این قسمت روشن باشد: معلول در رتبه علت ممکنالوجود است. این هم مقدمه دوم، که تمام نکتهاش همین یک جمله اخیر بود.
«الثَّانِيَةُ»: مقدمه دوم این است که «مَعْلُولَ فِي حَالِ فَرْضِ وُجُودِ الْعِلَّةِ»، یعنی در حالی که علت وجود دارد و هنوز معلول را صادر نکرده، یعنی مرتبه مرتبه علت است، در حال فرض وجود علت یعنی در آن مرتبهای که مرتبه وجود علت است، در آن مرتبه «مَعْلُولَ يَكُونُ مُمْكِناً». در آن مرتبه واجب نیست، ممکن است.
«وَ إِنَّمَا يَلْحَقُهُ الْوُجُوبُ»، وقتی وجوب بر آن عارض میشود و این معلول میشود واجب، «بَعْدَ وُجُودِ الْعِلَّةِ وَ وُجُوبِهَا»، بعد از اینکه علت موجود شد و واجب شد، یعنی رتبهاش بعد است. رتبه معلول بعد از رتبه علت است. در رتبه علت معلول وجود ندارد، امکان وجود دارد. بعداً معلول موجود میشود. همان لحظهای که علت موجود میشود معلول موجود نمیشود، بلکه لحظه بعدش موجود میشود. لحظه که میگویم زمان استها، ولی بیان کردم تقدم تأخر زمانی بینشان نیست. لحظه که میگویم به معنای مرتبه باشد، نه به معنای زمان.
خب اینطور شد که در فرضی که علت وجود دارد، یعنی در همان مرتبهای که علت وجود دارد، در آن مرتبه معلول واجب نشده هنوز، معلول ممکنالوجود است، در رتبه بعد میشود واجب. این هم مقدمه دوم. که خواندیمش.
اما مقدمه سوم. دو چیز را فرض کنید مصاحب هماند. نمیشود یکی ممکن باشد یکی واجب. اگر مصاحب هماند یا هر دو واجباند یا هر دو ممکن. یکی واجب باشد یکی ممکن باشد نمیشود. بلکه یا هر دو واجباند یا هر دو ممکن. حالا بگویید هر دو ممکن. شما به هر دو ممکن اشکال دارید. این مقدمه سوم.
مقدمه سوم توجه کنید: «الثَّالِثَةُ أَنَّ الْأَشْيَاءَ الْمُتَصَاحِبَةَ»، اشیائی که با هم مصاحب باشند و همراه باشند، «لَا تَتَخَالَفُ فِي الْوُجُوبِ وَ الْإِمْكَانِ». در وجوب و امکان با هم مخالفت پیدا نمیکنند. اگر یکی واجب است، دیگری نمیتواند ممکن باشد، آن هم باید واجب باشد. و اگر یکی ممکن است، دیگری نمیتواند واجب باشد، آن هم باید ممکن باشد.
نتیجهگیری از مقدمات (استلزام امکان خلأ)
این سه تا مقدمه را توجه داشته باشید. مقدمه اول این بود که علت وجود شخصی دارد، مقدمه دوم این بود که معلول در مرتبه علت ممکن است، مقدمه سوم این بود که دو شیئی که مصاحب هماند اگر یکیشان ممکن باشد دیگری هم ممکن است. این سه تا مقدمه را حالا ملاحظه میکنید و ذی المقدمه را با توجه به این سه مقدمه میآوریم.
ذی المقدمه این است: شما فرض کردید حاوی علت محوی است. حاوی میشود علت، محوی میشود معلول. خب حاوی باید شخص باشد و موجود باشد. پس حاوی شخصی است موجود، و این شخص موجود رتبتاً مقدم است بر محوی. حاوی رتبتاً مقدم است بر محوی.
خب حالا محوی که بعد از حاوی وجود میگیرد، در ظرفی که ظرف حاوی است چه حکمی دارد؟ ممکن است. چون گفتیم که هر معلولی در ظرف علتش ممکن است. پس محوی در مرتبه علت ممکن است. در مرتبهای که حاوی موجود است، در آن مرتبه محوی ممکن است. در مرتبه بعدش محوی میشود واجب.
خب، یک چیزی هست که با محوی مصاحبت میکند، همراهی دارد. و آن این است که اگر محوی موجود باشد، جُوف حاوی پر شده و خلأ مرتفع شده. وجود محوی باعث میشود که خلأ مرتفع بشود، چون جُوف حاوی را پر میکند دیگر. وقتی جُوف حاوی پر شد دیگر خلائی لازم نمیآید. پس وجود محوی مصاحبت دارد با انتفاء خلأ، نه با خلأ، با انتفاء خلأ.
در مقدمه سوم گفتیم اگر یکی از دو مصاحب ممکن باشد، مصاحب دیگر هم ممکن است. خب، الان ثابت شد که محوی ممکن است در مرتبه علت. در مرتبه علت که حاوی است، محوی ممکن است. مصاحب محوی انتفاء خلأ است، پس انتفاء خلأ ممکن است. مقدمه سوم میگوید مصاحبها باید حکمشان یکی باشد. اگر یکی واجب است دیگری واجب، اگر یکی ممکن است دیگری ممکن. حالا ما دیدیم محوی که یکی از دو مصاحب است ممکن شد. در مرتبه علتش که حاوی است ممکن شد. میگوییم پس مصاحب محوی هم که انتفاء خلأ است ممکن است. انتفاء الخلاء ممکن است. پس خود خلأ هم ممکن است، چون میدانیم که امکان دو طرف دارد. اگر یک طرفش انتفاء بود یک طرفش وجود است. اینطوری میگوییم: اگر انتفاء خلأ ممکن است، خود خلأ هم ممکن است. خب خلأ که نمیتواند ممکن باشد. مشکل درست شد.
این مشکل از کجا آمد؟
از اینکه حاوی را علت گرفتیم بر محوی. از آنجا شروع شد دیگر. حاوی را علت گرفتیم بر محوی، حاوی شد شخص موجود. محوی در مرتبه حاوی شد ممکن. انتفاء الخلاء هم که مصاحب با محوی شد آن هم شد ممکن. وقتی انتفاء خلأ ممکن شد، خود خلأ هم میشود ممکن. خب این محذور عجیبی درست شد دیگر. شروع کردیم از اینکه حاوی علت باشد و محوی معلول، از آنجا شروع کردیم به اینجا ختم کردیم که خلأ ممکن است. و چون خلأ باطل است به یقین، پس باید علت بودن حاوی برای محوی که مستلزم این خلأ است، مستلزم امکان خلأ است باطل باشد. پس حاوی هم علت محوی بشود باطل است. قبلاً هم گفتیم محوی علت حاوی بشود باطل است، نتیجه میگیریم پس جسم علت نیست برای فلک باطل است. جسمانی را هم که قبلاً گفتیم باطل است، لاجرم باید عقل علت باشد، یعنی موجود مجرد علت باشد برای فلک. موجود مجرد هم که علت باشد، همان عقل است، ثابت میشود که عقل در جهان خارج موجود است.
سوال: استاد یک مقدمه از بدایه بگویم. این انتفاء خلأ ممکن است، پس خود خلأ هم ممکن است، بینشان چه ملازمهای وجود دارد؟
پاسخ: اینکه میگوییم انتفاء خلأ ممکن است، نتیجه میدهد که خود خلأ هم ممکن است.
چرا؟ چون اگر یک چیزی عدمش ممکن بود، وجودش هم ممکن است. ممکنالوجود همینطوری است دیگر. مثلاً فرض کنید انسان. انسان عدمش ممکن است، پس وجودش هم ممکن است. برعکسش هم هست. وجودش ممکن است پس عدمش هم ممکن است. آن وجوب نمیگذارد عدم ممکن باشد، امتناع نمیگذارد وجود ممکن باشد، ولی امکان اجازه میدهد دو طرف ممکن باشد. اصلاً امکان یعنی تساوی طرفین. اگر وجود ممکن است انتفاء هم ممکن است. و بالعکس اگر انتفاء ممکن است وجود هم ممکن است. در ما هم همینطوری، انتفاء خلأ را نتیجه گرفتیم ممکن است، به دست میآید که پس خود خلأ هم ممکن است.
شاگرد: وجود خلأ هم ممکن است.
استاد: بله دیگر وجود خلأ هم ممکن است. اگر انتفاء خلأ ممکن بود، وجود خلأ هم ممکن است. یا بفرمایید اگر عدم خلأ ممکن بود وجود خلأ ممکن است.
مطلب تمام شد. استدلال تمام شد. سه تا مقدمه را خوانده بودیم. حالا نتیجه میخواهیم بگیریم. «إِذَا عَرَفْتَ هَذَا»، وقتی این سه مقدمه را شناختی
«فَنَقُولُ»: اگر حاوی علت محوی باشد، «لَكَانَ» این حاوی «مُتَقَدِّماً بِشَخْصِهِ الْمُعَيَّنِ».
داریم از مقدمه اول استفاده میکنیم، حاوی بشخصه المعین مقدم خواهد بود بر محوی.
خب «فَيَكُونُ الْمَحْوِيُّ»، یعنی حالا که حاوی مقدم است رتبتاً، پس محوی که مؤخر است در مرتبه حاوی ممکن است. به جای در مرتبه گفته «حِينَئِذٍ»، یعنی در آن هنگامی که حاوی موجود است که مرتبه علت است، محوی ممکن است. که در مقدمه دوم این را گفتیم. حالا اگر محوی ممکن است مصاحبش هم ممکن است، در مقدمه سوم این را گفتیم.
«فَيَكُونُ انْتِفَاءُ الْخَلَاءِ» که مصاحب با محوی است ممکن. مصاحب با محوی شدنش روشن است دیگر. چون وقتی محوی باشد انتفاء خلأ هست. وقتی انتفاء خلأ هم باشد محوی هست. پس در همان ظرفی که انتفاء خلأ را داریم محوی را هم داریم. و در ظرفی هم که محوی را داریم انتفاء خلأ داریم. پس انتفاء خلأ و محوی با هم مصاحباند. مقدمه سوم میگفت اگر یک مصاحب ممکن است مصاحب دیگر هم ممکن است.
آنوقت میگوییم که «فَيَكُونُ انْتِفَاءُ الْخَلَاءِ مُمْكِناً»، زیرا انتفاء خلأ مصاحب با وجود محوی است، و وجود محوی ممکن بود در مرتبه علت، پس انتفاء خلأ هم ممکن است. اگر انتفاء خلأ ممکن باشد خود خلأ هم ممکن است. «لَكِنَّ» خود خلأ «مُمْتَنِعٌ لِذَاتِهِ». خلأ ممتنعلذات است. در حالی که الان معلوم شد که ممکن است. چه چیزی باعث شد که ممتنعلذات را ممکن حساب کنیم؟ اینکه گفتیم حاوی علت محوی است. اینکه گفتیم حاوی علت محوی است همان باعث شد که خلأ ممتنع را ما ممکن ببینیم. و این باطل شد، پس اینکه حاوی علت محوی بشود باطل است.
تا اینجا معلوم شد که حاوی علت محوی نیست. قبلاً هم معلوم شد که محوی هم علت حاوی نیست. نتیجه میدهیم پس جسم، نتیجه میدهیم پس جسم علت فلک نیست. جسمانی را هم که قبلاً گفتیم علت فلک نیست. جمع کنی چه میشود؟ جمع کنی اینطور میشود که جسم علت فلک نیست، جسمانی علت فلک نیست، «لَا يَبْقَى» جز اینکه موجودی که نه جسم است نه جسمانی بلکه مجرد است او علت فلک باشد. پس علت فلک میشود یک موجود مجرد، موجود مجرد عقل است، پس عقل علت فلک است. اگر عقل علت فلک است معلوم میشود وجود عقل هست. «وَ هُوَ الْمَطْلُوبُ». استدلال تمام شد.
پاسخ خواجه به استدلال
جوابی که خواجه داده این است که ما قبول نداریم که خلأ ممتنعلذات باشد. خلأ ممتنعبالغیر است. ممتنعلذات نیست، ممتنعبالغیر است. و هر ممتنعبالغیری ممکنلذات است. مثل واجببالغیر. ممتنعبالغیر و واجببالغیر هر دو ممکنلذاتاند. یعنی ذاتشان ممکن است، اگر غیر بیاید آنها را واجب میکند یا ممتنع میکند.
خب گفتیم که خلأ ممتنعلذات نیست، بلکه ممتنعبالغیر است. اگر ممتنعبالغیر است پس معلوم میشود ذاتاً ممکن است. پس اینکه نتیجه گرفتید خلأ ممکن است هیچ اشکالی ندارد، خلأ ذاتاً ممکن است. بله به وسیله غیر ممتنع میشود. غیر چیست؟ همان دلیلی است که در باب خلأ آوردیم. دلیلی در باب خلأ آوردیم که گذشت مطلبش در مسئله دهم از فصل اول از مقصد دوم. به کتاب ما صفحه ۱۵۴.
آنجا ثابت کردیم که خلأ ممتنع است به این دلیل، به این دلیل، یعنی به وسیله غیر. دلیل غیر است دیگر. پس خلأ ممتنعلذات نیست. اگر ممتنعلذات نیست با امکان جمع میشود. پس میتوانیم بگوییم خلأ ممکن است. وقتی گفتیم خلأ ممکن است میتوانیم بگوییم انتفاء خلأ هم ممکن است. اگر گفتیم انتفاء خلأ ممکن است، مصاحب انتفاء خلأ یعنی محوی هم ممکن میشود. و چه عیبی دارد که در مرتبه حاوی که علت است، محوی که معلول است ممکن باشد؟ این را بیان کردیم که میشود. پس هیچ اشکالی ندارد که شما حاوی را علت محوی بگیرید. زیرا که امکان خلأ لازم میآید و امکان خلأ عیبی ندارد. چون ولو خلأ ممتنع است اما ممتنعبالغیر است. و ممتنعبالغیر با ممکنلذات سازگار است. بنابراین پس علت قرار دادن حاوی اشکالی ندارد. این جواب ماست.
توجه کردیم در جواب، ما قبول نکردیم که مجرد علت باشد. قبول هم نکردیم که جسمانی علت باشد. قبول هم نکردیم جسمی که محوی است علت باشد، ولی قبول کردیم که جسمی که حاوی است علت باشد. محذور هم به محذور برنمیخورد. وقتی محذور برخورد نکرد همین را انتخاب میکنیم و اجازه نمیدهیم که علت فلک مجرد یعنی غیر جسم و غیر جسمانی باشد تا شما بگویید که امر مجرد یعنی عقل را در خارج داریم.
«وَ الْجَوَابُ»... الجواب را بخوانم.
«وَ الْجَوَابُ» بعد از اینکه قبول کنیم که خلأ ممتنع است، جواب این است که ما قبول نداریم که امتناع خلأ ذاتی باشد. امتناع خلأ وقتی ذاتی نبود، میتواند با امکان جمع بشود. پس خلأ ممکن است، هیچ ایرادی هم ندارد. خلأ ممکنبذات است، هیچ ایرادی ندارد. اگر حاوی علت محوی باشد، شما گفتید لازم میآید امکان خلأ. بعد گفتید تالی که امکان خلأ است باطل است. میگوییم نخیر تالی باطل نیست. پس شما نمیتوانید بطلان مقدم را نتیجه بگیرید. بطلان مقدم را که حاوی علت است نمیتوانید نتیجه بگیرید. این خلاصه جواب.
خب حالا سؤالتان چیست؟
سوال: علت حاوی میتواند چه باشد؟ ذات واجب.
پاسخ: بله. ما الان بیان کردیم که حاوی میتواند علت باشد و محذوری پیش نمیآید.
شما میفرمایید حالا که حاوی علت محوی است، خود حاوی هم که ممکن است علتش چیست؟ این سؤال شماست که علت حاوی چیست؟ الان اگر ما در این بحث علت حاوی وارد بشویم باطل لازم میآید یعنی دور لازم میآید. چون قرار است که مجرد علت نباشد، جسمانی علت نباشد بلکه جسم علت باشد. خب حاوی علت شد برای مادون خودش. اگر یکی از مادون بخواهد علت بشود برای حاوی دور لازم میآید. از این جهت اشکال هست، ولی از جهت امکان خلأ اشکال نیست که بیان کردیم.
خب حالا جواب و با استدلال و با جواب هر دو را خواندیم. توضیح هم دادیم تمام شد. نتیجه مطلب این شد که مصنف گفت جسمانی نمیتواند علت فلک باشد، جسم هم که یکی از دو فرض را دارد، یکی اینکه حاوی علت باشد یکی اینکه محوی علت باشد، جسم هم نمیتواند علت فلک باشد. پس جسم و جسمانی علت نشدند.
«لَا يَبْقَى» جز اینکه موجود مجرد علت باشد. و موجود مجرد عقل است، پس عقل علت فلک است. اگر عقل علت فلک است معلوم میشود وجود عقل هست. جواب دادند که ما اینطور نیست که علت بودن جسم و جسمانی را باطل کنیم و علت بودن مجرد را نتیجه بگیریم. یکی از افراد جسم، یکی از اقسام علت بودن جسم مشکلی ندارد. و آن این است که حاوی علت بشود برای محوی. اشکالی هم که کردید دفع کردیم، پس معلوم شد که حاوی میتواند علت محوی باشد، اشکال پیش نمیآید. و اگر حاوی علت محوی باشد دیگر نوبت نمیرسد به اینکه علت یک امر مجرد باشد تا شما بگویید که امر مجرد یعنی عقل را در خارج داریم.
تطبیق با متن کتاب
حالا عبارت مرحوم خواجه را توجه کنید.
«وَ قَوْلُهُمْ»... قول حکما که استدلال کردند بر وجود عقل و چنین گفتند. این قولشان هم باطل است. قولشان این است: « لا علية بين المتضايفين». متضایفین یعنی حاوی و محوی. که البته دو تا ذاتاند بینشان تضایف نیست، ولی وقتی عنوان حاوی و محوی به آن میدهیم با وجود این عنوان تضایف پیدا میکنند. « لا علية بين المتضايفين » یعنی بین حاوی و محوی علیت نیست. نه میتوانید حاوی را علت قرار دهید نه میتوانید محوی را.
«وَ إِلَّا» یعنی اگر علیت بینشان باشد، اگر حاوی را علت قرار دهید «لَأَمْكَنَ الْمُمْتَنِعُ». ممتنع که خلأ است ممکن است ممتنع شود. و ممکن شدن ممتنع محال است، پس علت شدن حاوی محال است. «أَوْ عُلِّلَ الْأَقْوَى بِالْأَضْعَفِ»، یا اگر محوی را علت قرار دهید «عُلِّلَ الْأَقْوَى بِالْأَضْعَفِ». معلل میشود اقوی که حاوی است به اضعف که محوی است. یعنی اقوی معلول میشود برای اضعف. و این غلط است، اضعف باید معلول بشود.
خب اینطور گفتند علیت بین متزایدین نیست. متزایدین حاوی و محوی. «وَ إِلَّا» یعنی اگر علیت بینشان باشد یا حاوی را علت میگیرید یا محوی. اگر حاوی را علت گرفتید «لَأَمْكَنَ الْمُمْتَنِعُ». لازم میآید ممتنع که خلأ است ممکن باشد. و این درست نیست. و اگر محوی را علت حاوی گرفتید لازم میآید که «عُلِّلَ الْأَقْوَى بِالْأَضْعَفِ». یعنی اضعف را دلیل اقوی قرار دادند.
خواجه جواب میدهد «لِمَنْعِ الْامْتِنَاعِ الذَّاتِيِّ». این «لِمَنْعِ الْامْتِنَاعِ الذَّاتِيِّ» همانطور که بیان کردم تعلیل برای «مَدْخُولَةٌ» هست. یک همچین عبارتهایی هم در استدلال اول و دوم داشتیم. بله، که مدخول است و قولشان را رد کردیم. گفتیم ادله عقل مدخوله. قول کسانی که دلیل بر وجود عقل آورده بودند رد کردیم. بعد برای ثابت کردن اینکه این دلیل مدخوله، در دلیل اول گفتیم «لِأَنَّ الْمُؤَثِّرَ هُنَا مُخْتَارٌ». در دلیل دوم گفتیم «لِتَوَقُّفِهِ عَلَى دَوَامِ مَا وَجَبَ نُدْرَتُهُ»، دو تای دیگر هم پشت سرش آوردیم. حالا در دلیل سوم برای اثبات مدخول بودن این دلیل میگوییم «لِمَنْعِ الْامْتِنَاعِ الذَّاتِيِّ». قبول نداریم که خلأ امتناع ذاتی داشته باشد تا با امکان جمع نشود. امتناع غیری دارد، امتناع غیری هم با امکان جمع میشود. استدلال تمام شد متناً و شرحاً. جواب هم داده شد متناً و شرحاً. بعد مرحوم علامه میخواهند کلمات خواجه را تقطیع کنند و بیان کنند که هر کلمه اشاره به چه دارد.
حالا که دلیل را بیان کردیم، جوابش را هم گفتیم، مفاد متن روشن شد، حالا میخواهیم متن را تقطیع کنیم و هر قطعه را جدا توضیح دهیم.
« إذا عرفت هذا فنرجع إلى تتبع ألفاظ الكتاب فنقول ». الفاظ کتاب را جستوجو میکنیم، تقطیع میکنیم و تبیین میکنیم. «فَنَقُولُ»: قول مصنف که گفته « لا علية بين المتضايفين »، آنچه که فهمیده میشود از این کلام مصنف این است که منظورش این باشد «لَا عِلِّيَّةَ بَيْنَ الْحَاوِي وَ الْمَحْوِيِّ». به جای حاوی و محوی گفته متضایفین. چون درست است که ذات حاوی با ذات محوی تضایف ندارد، ولی ذات با این عنوان که حاوی باشد و ذات با آن عنوان که محوی باشد اینها بینشان تضایف پیدا میکنند. بین دو تا ذات تضایف نیست ولی بین عنوان حاوی و محوی تضایف بود. مصنف از حاوی و محوی تعبیر کرده به متضایفین.
اینکه مرحوم علامه میفرمایند «الَّذِي يُفْهَمُ مِنْ هَذَا الْكَلَامِ»، یعنی آنچه که از متن مصنف فهمیده میشود این است، معلوم میشود که متن مصنف برایش یقینی نبوده. خودش بعداً میگوید. میگوید «هَذَا مَا فَهِمْنَاهُ مِنْ هَذَا الْمَوْضِعِ». اینها نشان میدهد که یک جایی که ایشون شک دارد مطلب چیست و نمیداند خواجه چه اراده کرده، در آنجور موارد اینجور تعبیرات میآورد. مطلب را مرحوم علامه درست دارد توضیح میدهد، ولی میگوید نمیدانم عبارت خواجه به همین مطلبی که من توضیح میدهم اشاره دارد یا به یک مطلب دیگر. ظاهراً به همین مطلبی که من میگویم اشاره دارد. لذا آنچه که من میفهمم این است.
«الَّذِي يُفْهَمُ مِنْ هَذَا الْكَلَامِ» این است که مصنف میخواهد بگوید «لَا عِلِّيَّةَ بَيْنَ الْحَاوِي وَ الْمَحْوِيِّ». یعنی وقتی میگوید « لا علية بين المتضايفين » منظورش این است که «لَا عِلِّيَّةَ بَيْنَ الْحَاوِي وَ الْمَحْوِيِّ». خب چرا حاوی و محوی را متضایفین نامیده؟ « و سماهما المتضايفين »، چرا حاوی و محوی را متزاید نامیده؟ «لِأَنَّهُ» یعنی لان مصنف اخذ این حاوی و محوی را با این عنوان، یعنی «مِنْ حَيْثُ هُمَا حَاوٍ وَ مَحْوی». با این عنوان حاوی و محوی اخذشان کرده. ذاتشان را ملاحظه نکرده. عنوانشان کرده به حاوی و محوی. «وَ هَذَانِ الْوَصْفَانِ» یعنی حاوی و محوی از باب مضافاند. پس جا دارد که مصنف با توجه به این دو عنوان به جای حاوی و محوی بگوید متضایفین.
بعد فرموده «وَ إِلَّا لَأَمْكَنَ الْمُمْتَنِعُ». این «وَ إِلَّا لَأَمْكَنَ الْمُمْتَنِعُ» دارد میگوید در فرضی که حاوی علت باشد، لازم میآید که خلائی که ممتنع است ممکن شود. و ممکن شدن ممتنع باطل است، پس علت شدن حاوی باطل است. قولش گفته «وَ إِلَّا لَأَمْكَنَ الْمُمْتَنِعُ» اشاره است به آنچه که ما بیان کردیم آن چیز را. آن چیز چه بود؟ عبارت از این بود که ممکن است خلائی که ممتنعلذات است هست پیش آید در فرضی که حاوی علت باشد. در فرضی که حاوی علت باشد لازم میآید که خلائی که ممتنع است ممکن شود.
بعد قول مصنف که گفته «عُلِّلَ الْأَقْوَى بِالْأَضْعَفِ» اشاره است باز به «مَا بَيَّنَّاهُ»، که «مَا بَيَّنَّاهُ» عبارت از این بود که ضعیف علت باشد و مؤثر باشد در قوی. ضعیفی که محوی است علت باشد در قویی که حاوی است. این چه وقت لازم میآید این محذور، «عَلَى تَقْدِيرِ كَوْنِ الْمَحْوِيِّ عِلَّةً لِلْحَاوِي». در صورتی که محوی علت حاوی باشد این محذور پیش میآید. بعد آخرسر خواجه بعد از تمام شدن دلیل گفته «لِمَنْعِ الْامْتِنَاعِ الذَّاتِيِّ». این «لِمَنْعِ الْامْتِنَاعِ الذَّاتِيِّ» اشاره به جواب دارد. بیان کردم تعلیل است برای «أَدِلَّةُ وُجُودِ الْعَقْلِ مَدْخُولَةٌ».
و قول مصنف که گفته «لِمَنْعِ الْامْتِنَاعِ الذَّاتِيِّ» اشاره است به آنچه که بیان کردیم در جواب. آنچه که در جواب بیان کردیم چه بود؟ عبارت بود از منع از اینکه خلأ ممتنعلذات باشد. ما قبول نداریم که خلأ ممتنعلذات باشد. ممتنعبالغیر است و ممتنعبالغیر با امکان جمع میشود. پس اگر بگوییم خلأ ممکن است اشکالی ندارد. خلأ ممکنبذات است، هیچ ایرادی هم ندارد. اگر حاوی علت محوی باشد، شما گفتید لازم میآید امکان خلأ. بعد گفتید تالی که امکان خلأ است باطل است. میگوییم نخیر تالی باطل نیست. پس شما نمیتوانید بطلان مقدم را نتیجه بگیرید. بطلان مقدم را که حاوی علت است نمیتوانید نتیجه بگیرید.
« فهذا ما فهمناه من هذا الموضع ». یعنی از این موضع، از این عبارت مصنف این امری بود که ما فهمیدیم. ممکن است مصنف چیز دیگری اراده کرده باشد، ولی آن که ما فهمیدیم این بود توضیح دادیم.
خب بحث عقل تمام شد، از جلسه بعد وارد بحث نفس میشویم انشاءالله.