90/03/15
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم / جواهر مجرده /تلازم حرکت استداری و اراده
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم / جواهر مجرده /تلازم حرکت استداری و اراده
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۸۰، سطر نهم:
«إذا عرفت هذا فنرجع إلى تتبع ألفاظ الكتاب فقوله و قولهم يقرأ بالجر عطفا على قوله كقولهم»[1]
دلیل دوم بر وجود عقل را خواندیم، هم شرحاً و هم متناً، و جواب هم دادیم. حال مرحوم علامه بعد از اینکه دلیل را بیان کردند، الفاظ مصنف را که مقداری دشوار است، توضیح میدهند و قطعهقطعه میکنند و در هر قطعهای بیان میکنند که مراد چیست و برای چه گفته شده است.
بررسی الفاظ متن: اعراب «وَ قَوْلُهُمْ»
عبارت خواجه با «وَ قَوْلُهُمْ» شروع شد.
میفرماید: «وَ قَوْلُهُمْ» مجرور خوانده میشود زیرا عطف است بر «قَوْلِهِمْ»ای که در عبارت قبلِ خواجه آمده بود.
خواجه گفت: «وَ أَدِلَّةُ وُجُودِهِ مَدْخُولَةٌ كَقَوْلِهِمْ الواحد لا یصدر...». حال بعداً دوباره میگوید: «وَ قَوْلُهُمْ». این «قَوْلُهُمْ» دوم عطف است بر آن «قَوْلِهِمْ» اول. بعد از «قَوْلِهِمْ» اول، دلیل اول را اقامه میکرد؛ بعد از «قَوْلُهُمْ» دوم، دلیل دوم را اقامه میکند. بعد از اینکه دلیل اول اقامه شده بود، برای ردش گفت: «لِأَنَّ الْمُؤَثِّرَ هُنَا مُخْتَارٌ». گفتیم «لِأَنَّ الْمُؤَثِّرَ هُنَا مُخْتَارٌ» تعلیل است برای «مَدْخُولَةٌ». بعد از اینکه دلیل دوم تمام شد، میگوید: «لِتَوَقُّفِهِ عَلَى دَوَامِ مَا أَوْجَبْنَا انْقِطَاعَهُ» تا آخر. گفتیم که این «لِتَوَقُّفِهِ» هم رد دلیل دوم است، یعنی تعلیل است برای «مَدْخُولَةٌ».
تلازم حرکت استداری و اراده
یک مختصری از متن دوم مصنف بود، مفصلش را در کلام مرحوم علامه میخوانیم.
مصنف بعد از اینکه گفت «قَوْلُهُمْ»، گفت: «اسْتِدَارَةُ الْحَرَكَةِ تُوجِبُ الْإِرَادَةَ». این عبارت به همان صورتی که گفتیم، دلالت میکند بر اینکه اگر حرکت دورانی بود، باید ارادی باشد. حرکت مستقیم را میتوانیم طبیعی قرار بدهیم، میتوانیم قسری قرار بدهیم، و حرکت ارادی را حتماً باید دورانی قرار بدهیم. (این را اشتباه گفتم: حرکت دورانی را حتماً باید ارادی قرار بدهیم).
مصنف با این کلام که گفت «اسْتِدَارَةُ الْحَرَكَةِ تُوجِبُ الْإِرَادَةَ» این مطلب ما را بیان کرد. گفت حرکت اگر استداری باشد موجب اراده است؛ یعنی باید اراده باشد، مستلزم اراده است. یعنی حرکت استداری که همان حرکت دورانی است، حتماً ارادی است.
در مقدمه بحثمان این را گفتیم؛ یادتان هست که وقتی وارد بحث شدیم گفتیم که اگر حرکت دورانی باشد، باید ارادی باشد. بعد گفتیم اگر ارادی باشد، باید به خاطر مطلوبی باشد، یعنی هدفی را تعقیب کند. بعد گفتیم هدف از چیزهایی نیست که ممتنعالحصول باشد که نشود طلبش کرد؛ و از چیزهایی نیست که دفعتاً حاصل بشود که دیگر به خاطرش حرکت نکند؛ و از چیزهایی نیست که قابل نیل باشد، چون اگر قابل نیل بود بعد از اینکه فلک به آن رسید، دیگر حرکت نمیکرد. در حالی که فلک حرکتش را ادامه میدهد و قطع نمیکند. پس معلوم میشود که این هدف قابل نیل نیست. قابل نیل نیست یعنی اینطور نیست که برسیم به آن و تمام بشود. قابل نیل هست علی سبیل التعاقب؛ علی سبیل التعاقب یعنی با حرکت.
آنوقت هدف را گفتیم عبارت است از تشبه. گفتیم هدف عبارت است از تشبه، پس فلک به خاطر تشبه دارد دور میزند. تشبه به چه چیزی؟ حتماً یک متشبهبهی لازم داریم. وقتی تشبه داریم، متشبهبه هم داریم. متشبهبه باید بالاتر از نفس فلکی باشد و بالاتر از نفس فلکی عقل است، پس عقل موجود است. و بعد هم گفتیم پایینتر از نفس فلکی که این عالم کون است نمیتواند هدف باشد. اینها همه توضیح داده شد. من تکرار کردم دو مرتبه مطلب را تا اینکه عباراتی که میخواهیم قطعهقطعهاش را توضیح بدهیم، روشن بشود.
پس وقتی خواجه گفت «اسْتِدَارَةُ الْحَرَكَةِ تُوجِبُ الْإِرَادَةَ»، خواست بفهماند که اگر حرکت دورانی بود، باید ارادی باشد. موجب اراده است، یعنی حرکت دورانی موجب اراده است و مستلزم اراده است؛ نمیتواند حرکت دورانی حاصل شود بدون اراده.
تتبع الفاظ کتاب
صفحه ۱۸۰، سطر نهم:
«إِذَا عَرَفْتَ هَذَا» (وقتی که این دلیلی که گفتیم شناختی و دانستی)، «فَنَرْجِعُ إِلَى تَتَبُّعِ أَلْفَاظِ هَذَا الْكِتَابِ» (ما تتبع میکنیم، جستوجو میکنیم، تعقیب میکنیم الفاظ کتاب را). یعنی به ترتیب آنهایی که لازم است توضیح بدهیم، توضیح میدهیم.
خب، بنابراین حالا که تصمیم گرفتیم عبارت کتاب را توضیح بدهیم، از همان اولش شروع میکنیم و میگوییم: «فَقَوْلُهُ: وَ قَوْلُهُمْ يُقْرَأُ بِالْجَرِّ عَطْفاً عَلَى قَوْلِهِ كَقَوْلِهِمْ». که در متن قبلی گفته بود: «وَ أَدِلَّةُ وُجُودِهِ مَدْخُولَةٌ كَقَوْلِهِمْ». حالا این «قَوْلُهُمْ» دوم عطف است بر «قَوْلِهِمْ» اول.
و قول خواجه که گفت «اسْتِدَارَةُ الْحَرَكَةِ تُوجِبُ الْإِرَادَةَ» اشاره به آن چیزی است که ما نقل کردیم آن چیز را عنهم (یعنی از فلاسفه). آنچه از فلاسفه نقل کردیم در مقدمه دلیلمان، این بود که حرکت مستدیره حتماً باید ارادی باشد و نمیتواند طبیعی باشد. البته این هم ظاهراً گفته شد که حرکت دورانی گاهی هم قسری است؛ اما آن حرکت دورانی قسری هم مستند است به قاسری که مرید است. قاسر اگر مرید نباشد، حرکت دورانی قسری ایجاد نمیکند. پس حرکت اگر دورانی بود حتماً ارادی است، اگر هم به قسر حاصل شد، قاسرش مرید است.
تشبه به کامل و کیفیت حصول آن
«وَ قَوْلُهُ: الْمُسْتَلْزِمَةَ لِلتَّشَبُّهِ بِالْكَامِلِ». اراده را متصف کرد به اینکه مستلزم این است که نفس فلک، متشبه به کامل شود. کامل یعنی همان موجودی که مافوق فلک است و میتواند هدف فلک باشد که ما از آن تعبیر میکنیم به عقل. البته الان هنوز ما عقل را اثبات نکردیم، فقط ثابت کردیم که تشبه به کامل لازم است. تشبه لازم است؛ تشبه به سافل که معنا ندارد، تشبه به کامل که بالاتر است لازم است، آنوقت بعداً بیان میکنیم که کامل همان عقل است.
با اینکه هدف را تشبه قرار داد، دو چیز را فهماند. یکی فهماند که هدف دفعتاً حاصل نمیشود؛ یکی هم فهماند که هدف ممتنعالحصول نیست. همین که گفت هدف تشبه به کامل است، با توجه به اینکه تشبه به کامل امکان دارد، معلوم میشود هدف غیر ممتنعالحصول است. و بعد گفت فلک میخواهد تشبه به کامل پیدا کند، تشبه هم چیزی است که به تدریج زیاد میشود یا اینکه به تدریج حفظ میشود. در مانحنفیه نمیتوانیم بگوییم به تدریج زیاد میشود، چون فلک کمالش را اضافه نمیکند، کمال موجودش را حفظ میکند. پس تشبه به تدریج محفوظ میماند، نه اینکه به تدریج کامل میشود.
خب، حالا این تشبهی که به تدریج باقی میماند نمیتواند دفعتاً حاصل بشود، همانطور که گفتیم باید تدریجاً حاصل بشود. پس هم ممتنعالحصول نیست، هم دفعتاً حاصل نمیشود، بلکه علی سبیل التعاقب حاصل میشود. پس میتوانیم هدف حرکت قرارش بدهیم؛ تشبه را میتوانیم هدف حرکت قرارش بدهیم.
«قَوْلُهُ: الْمُسْتَلْزِمَةَ لِلتَّشَبُّهِ بِالْكَامِلِ». این قولش اشاره است به اینکه غایت از حرکت (یعنی غرض از حرکت فلک) کمالی نیست که دفعتاً حاصل بشود. اگر دفعتاً حاصل بشود، دیگر حرکت ادامه پیدا نمیکند. «وَ لَا يَمْتَنِعُ مِنَ الْحُصُولِ». امتناع از حصول هم نداریم این هدف را، یعنی نه حاصل است دفعتاً و نه ممتنعالحصول است، «بَلْ هُوَ التَّشَبُّهُ الْحَاصِلُ عَلَى التَّعَاقُبِ» و تدریج، یعنی تشبهی است که علی سبیل التعاقب حاصل میشود. ادامه پیدا میکند و حفظ میشود.
بررسی اقسام طلب و انقطاع حرکت
بعد خواجه داشت: «طَلَبُ الْحَاصِلِ فِعْلًا أَوْ قُوَّةً يُوجِبُ الِانْقِطَاعَ».
مرحوم علامه میفرماید که این «فِعْلًا أَوْ قُوَّةً» هر دو قید است برای «الْحَاصِلِ». عبارت اینطور معنا میشود: اگر الان چیزی حاصل بود، برای به دست آوردنش حرکت نمیکنیم چون الان حاصل است. اگر الان حاصل نبود، بالقوه حاصل بود، چون بعداً حاصل میشود دیگر طلبش نمیکنیم (وقتی حاصل شد طلبش نمیکنیم). آنی که خودش حاصل است الان طلبش نمیکنیم چون الان حاصل است. آنی هم که بالقوه حاصل میشود و وقتی حاصل شد دفعتاً حاصل میشود، آن هم طلب نمیکنیم، چون صبر میکنیم تا آن دفعتاً حاصل بشود؛ با حرکت که به دست نمیآید که طلب کنیم حرکت کنیم.
خب، پس روشن شد حاصل دو قسم است: حاصل بالفعل، حاصل بالقوه. هیچکدام را ما طلب نمیکنیم. البته منظور از حاصل بالقوه، حاصلی است که دفعتاً حاصل میشود، و الا اگر با حرکت حاصل بشود ما با حرکت طلبش میکنیم.
و قول مصنف که گفت «إِذْ طَلَبُ الْحَاصِلِ فِعْلًا أَوْ قُوَّةً يُوجِبُ الِانْقِطَاعَ» یعنی اگر بخواهیم حاصل بالفعل را یا حاصل بالقوه را طلب کنیم، باعث انقطاع میشود. این «يُوجِبُ الِانْقِطَاعَ» را من قبلاً توضیح دادم. حاصل بالفعل را بخواهیم طلب کنیم، از همین الان حرکت منقطع است. حاصل بالقوه را بخواهیم طلب کنیم، آن وقتی که حاصل میشود دیگر قطع میشود حرکت. در هر صورت انقطاع حاصل است. در یک فرض انقطاع از همان اول حاصل میشود، این در صورتی است که هدف از همان اول حاصل بالفعل است؛ در یک فرض انقطاع بعداً حاصل میشود، این در صورتی است که هدف بالفعل حاصل نباشد، بالقوه حاصل باشد، بعد که حاصل شد آنوقت حرکت متوقف میشود.
مصنف بعد از اینکه تشبه را مطرح کرد گفت: «طَلَبُ الْحَاصِلِ فِعْلًا أَوْ قُوَّةً يُوجِبُ الِانْقِطَاعَ». ما در توضیح این بحث گفتیم که هدف اگر حاصل باشد دو قسم حصول میتواند داشته باشد: یکی اینکه بالفعل حاصل باشد، یکی اینکه بالقوه حاصل باشد. آنجا که بالفعل حاصل باشد، از اول حرکتی رخ نمیدهد، چون هدف از اول حاصل بالفعل است حرکتی و طلبی رخ نمیدهد. اما در صورتی که این هدف از اول حاصل بالفعل نیست بلکه حاصل بالقوه است، با حرکت حاصل بالفعل میشود. خب وقتی فلک حرکت کرد و به آن هدف بالقوه رسید، آن هدف بالقوه میشود هدف بالفعل و دیگر فلک حرکت نمیکند، حرکتش ادامه پیدا نمیکند، منقطع میشود منتها بعد از رسیدن. حاصل: اگر هدف حاصل بالفعل باشد از همان اول حرکت منقطع است، اگر حاصل بالقوه باشد از وقتی که فلک به آن حاصل بالقوه دست پیدا میکند و آن حاصل بالقوه را بالفعل میکند، از آن وقت دیگر حرکتش متوقف میشود و قطع میشود. در حالی که ما میبینیم حرکت فلک نه در اول منقطع است نه در بعدها منقطع میشود. کشف میکنیم که طلب نمیکند حاصل بالفعل را و همچنین طلب نمیکند حاصل بالقوه را.
و قول مصنف که گفت «إِذْ طَلَبُ الْحَاصِلِ فِعْلًا أَوْ قُوَّةً يُوجِبُ الِانْقِطَاعَ»، گفت طلب حاصل چه حاصل بالفعل چه حاصل بالقوه موجب انقطاع حرکت است. اگر حاصل بالفعل باشد از همان اول حرکت منقطع میشود، اگر حاصل بالقوه باشد بعد از اینکه قوه تبدیل به فعلیت شد حرکت منقطع میشود. این قول مصنف اشاره است به اینکه «ذَلِكَ الْكَمَالُ» (این کمالی که هدف فلک است و ما اسمش را تشبه به کامل گذاشتیم) «لَيْسَ حَاصِلًا بِالْفِعْلِ». حاصل بالفعل نیست و الا «لَوَقَفَتِ الْحَرَكَةُ» از همان اول حرکت متوقف میشد و طلب شروع نمیشد.
«وَلَا بِالْقُوَّةِ» (یعنی حاصل بالقوه هم نیست) «الَّتِي یمکن حصولها دفعتاً». اگر بالقوهای بود که هرگز حاصل نمیشد، خب اصلاً هدف قرار نمیگرفت. اگر بالقوهای است که حاصل میشود منتها با تدریج، اشکالی ندارد. اما اگر بالقوهای بود که دفعتاً حاصل میشود اشکال دارد؛ اشکالش این است که اگر حاصل شد حرکت منقطع میشود به بیانی که گفته شد.
«وَلَا بِالْقُوَّةِ» (آن بالقوهای که «يُمْكِنُ حُصُولُهَا دَفْعَةً») این هم حاصل نیست. این کمال هم به چنین قوهای حاصل نیست.
چرا حاصل نیست؟ «لِذَلِكَ أَيْضاً». «لِذَلِكَ» یعنی چون اگر حاصل باشد (یعنی حاصل بشود) «لَوَقَفَتِ الْحَرَكَةُ». «لِذَلِكَ» اشاره دارد به همین دلیل «وَإِلَّا لَوَقَفَتِ الْحَرَكَةُ». یعنی اگر بالقوه حاصل بشود و دفعتاً حاصل بشود، لازمهاش این است که حرکت بعداً قطع بشود، آن وقتی که حاصل میشود قطع بشود. و چون دفعتاً حاصل میشود قبلش هم حرکت لازم نیست، مگر این حرکت مقدمه باشد برای حصول دفعتاً. «أَيْضاً» یعنی همانطوری که در وقتی حاصل بالفعل شد طلب نمیشود، همچنین اگر حاصل بالقوه باشد نیز طلب نمیشود.
خب، بعد خواجه فرمود «وَ غَيْرُ الْمُمْكِنِ مَحَالٌ». یعنی هدفی که ممکن نیست، محال است که تعقیب شود. پس باید هدف ممکن باشد نه غیرممکن. و قولش که گفت «وَ غَيْرُ الْمُمْكِنِ مَحَالٌ» اشاره است به اینکه کمال اگر ممتنعالحصول باشد «اسْتَحَالَ طَلَبُهُ»، محال است که طلبش کنیم.
پاسخهای خواجه به استدلال فلاسفه
خب تا اینجا خواجه استدلال دوم فلاسفه را بر وجود عقل نقل کرد و ما عبارتش را توضیح دادیم. از این به بعد خود خواجه جواب این استدلال را میدهد. عبارت متن مصنف را خوانده بودیم: «لِتَوَقُّفِهِ عَلَى دَوَامِ مَا أَوْجَبْنَا انْقِطَاعَهُ» تا آخر. گفتیم از اینجا دلیل بر رد اقامه میکند. و «لِتَوَقُّفِهِ» را تعلیل گرفتیم برای «أَدِلَّةُ وُجُودِهِ... مَدْخُولَةٌ». تعلیل برای مدخوله بودن یعنی مخدوش بودن، قابل مناقشه بودن گرفتیم. و اشاره به جواب اول.
بیان کردیم سه جواب مرحوم خواجه از این استدلال میدهد.
جواب اول همانی است که اشاره کردیم، یعنی با قولش «لِتَوَقُّفِهِ» شروع میشود. جواب اول همین قولش «لِتَوَقُّفِهِ» است. «لِتَوَقُّفِهِ» یعنی وجود این عقل توقف دارد بر اینکه حرکت فلک دائمی باشد تا تشبه دائم و علی سبیل التعاقب به عقل دائمی پیدا کند. در حالی که ما قبلاً گفتیم حرکت فلک دائمی نیست. حرکت فلک ابتدا دارد و انتها دارد. چون گفتیم کل عالم حادث است. فلاسفه گفته بودند حرکت فلک ازلی و ابدی است، ما که نگفتیم؛ ما بیان کردیم که حرکت فلک اول دارد آخر دارد. یعنی هم حادث است هم زائل. پس دلیلتان مبنی بر مبنایی است که ما قبول نداریم. دلیلتان مبنی بر این است که حرکت ازلی و ابدی باشد، در حالی که ما در جای خودش ثابت کردیم که حرکت اول دارد پس ازلی نیست، زائل میشود پس ابدی نیست.
و قول مصنف که گفته «لِتَوَقُّفِهِ عَلَى دَوَامِ مَا أَوْجَبْنَا انْقِطَاعَهُ»، اشاره است به بیان ضعف این دلیل. خواسته این دلیل دوم را ضعیف کند.
«فَإِنَّهُ مَبْنِيٌّ عَلَى دَوَامِ الْحَرَكَةِ» (این دلیل مبنی بر دوام حرکت است، یعنی حرکت فلک باید دائم باشد تا دلیل تمام بشود)؛ در حالی که ما متکلمین بیان کردیم وجوب انقطاع این حرکت را.
«وُجُوبَ انْقِطَاعِهِ» یعنی وجوب انقطاع دوام. اگر «انقطاعها» بود برمیگرداندیم به حرکت. شما چه دارید؟ «انقطاعه» دارید. «انقطاعه» یعنی انقطاع دوام.
اعتراض دوم: منع حصر اقسام طلب
خب و قول او «وَ عَلَى حَصْرِ أَقْسَامِ الطَّلَبِ». این جواب دوم است که خواجه داد. «وَ عَلَى حَصْرِ أَقْسَامِ الطَّلَبِ» اشاره به جواب دوم دارد. جواب دوم از این دلیل است.
این دلیل میگفت اقسام طلب چند قسم است. یکی اینکه طلب کنیم امر ممتنع را که این محال است. یکی طلب کنیم امر حاصل بالفعل یا امر حاصل بالقوه را که این هم گفتیم محال است. یکی دیگر این است که طلب کنیم علی سبیل التعاقب. این را گفتیم درست است.
این مستشکل میگوید شما منحصر کردید طلب را در چهار قسم، سه قسمش را باطل کردید، یک قسمش را حق کردید. ما قبول نداریم که اقسام منحصر به این سه تا باشد، به این چهار تا باشد. شاید بیش از اینها باشد، آنوقت شما نمیتوانید با سه تایش چهارمی را نتیجه بگیرید. اگر بیش از چهار تا احتمال داشته باشیم، بیش از چهار قسم طلب داشته باشیم، نمیتوانیم بگوییم سه قسم باطل است پس آن یکی حق است. باید همه را، بقیه اقسام را هم باطل کنید.
خب ما هم ادعا میکنیم بیش از این چهار قسمی که شما گفتید برای طلب ما قسم داریم: طلب ممتنع، طلب حاصل بالفعل، طلب حاصل بالقوه، طلب تشبه. این شد چهار تا. مستدل گفت آن سه قسم باطل است، چهارمی که تشبه عقل است حق است. ما جواب میدهیم که اگر طلب منحصر در این چهار تا بود، وقتی شما سه تایش را باطل کردید چهارمی نتیجه گرفته میشود؛ ولی ما منع میکنیم که طلب منحصر به این چهار قسم باشد، بیش از این هم اقسامی وارد است. پس بنابراین شما نمیتوانید با نفی سه تا آن چهارمی را نتیجه بگیرید، چنانکه همچنین کاری کردید.
و قول مصنف که گفته «وَ عَلَى حَصْرِ أَقْسَامِ الطَّلَبِ»، اشاره است به اعتراض دوم و آن اعتراض دوم این است که ما منع میکنیم حصر اقسام طلب را در اینکه طلب یا طلب کمال حاصل باشد یا طلب ممتنعالحصول باشد یا طلبی باشد که «يَحْصُلُ عَلَى التَّعَاقُبِ». این سه قسم را شما گفتید (ما میگوییم بیش از این سه قسم است. شما سه قسم را گفتید، با ابطال دو قسمش قسم سوم را نتیجه گرفتید. ما میگوییم نه این سه قسم نیست، بیش از این سه قسم است. پس با ابطال دو قسم نمیتوانید نتیجه بگیرید تعین چهارمی را، بلکه باید برای چهارمی استدلال کنید).
و قول او «وَ عَلَى حَصْرِ أَقْسَامِ الطَّلَبِ» یعنی و این دلیل مبتنی است بر اینکه اقسام طلب منحصر باشد به همینی که شما ذکر کردید.
مرحوم علامه میفرماید این قول مصنف اشاره است به اعتراض دوم و آن اعتراض دوم این است که ما منع میکنیم حصر اقسام طلب را در اینکه طلب یا طلب کمال حاصل باشد یا طلب ممتنعالحصول باشد یا طلبی باشد که «يَحْصُلُ عَلَى التَّعَاقُبِ». این سه قسم را شما گفتید. ما میگوییم بیش از این سه قسم است. شما سه قسم را گفتید، با ابطال دو قسمش قسم سوم را نتیجه گرفتید. ما میگوییم نه این سه قسم نیست، بیش از این سه قسم است. پس با ابطال دو قسم نمیتوانید نتیجه بگیرید تعین چهارمی را، بلکه باید برای چهارمی استدلال کنید.
اعتراض سوم: امکان طلب محال
و قول مصنف که گفت «مَعَ الْمُنَازَعَةِ فِي امْتِنَاعِ طَلَبِ الْمُحَالِ». شما که فلاسفه هستید در استدلال بر وجود عقل گفتید که ممتنع است هدفی که قابل نیل نیست طلب شود. این موجود مرید که نفس با شعور دارد، محال را طلب نمیکند؛ این حرفی است که شما فلاسفه در ضمن دلیلتان آوردید. ما این را قبول نداریم. موجودی که صاحب نفس است و با اراده کار میکند، با شعور کار میکند، گاهی ممکن است محال را طلب کند جهلاً و غفلتاً. آنوقت وقتی متوجه شد دیگر رها میکند، طلب نمیکند؛ ولی بالاخره طلب محال انجام میشود.
شما گفتید اگر هدف محال است انجام نمیشود، تعقیب نمیشود؛ ما ثابت کردیم چرا اگر هدف هم محال باشد تعقیب میشود، طلب میشود، به شرط اینکه ما (که میخواهیم طلب کنیم) جاهل به محال بودنش باشیم. چون جاهل به محال بودنش هستیم طلبش میکنیم. پس اینکه گفتید طلب ممتنع ممتنع است درست نیست؛ ممتنع را ممکن است ما طلب کنیم جهلاً و غفلتاً.
و قول مصنف که گفت «مَعَ الْمُنَازَعَةِ فِي امْتِنَاعِ طَلَبِ الْمُحَالِ»، گفت نزاع داریم در امتناع طلب محال، یعنی این را قبول نداریم. این امتناع را قبول نداریم. طلب محال را ما ممتنع نمیدانیم بلکه جایز میدانیم. به چه دلیل؟ بله این اشاره است به اعتراض دیگر و آن اعتراض دیگر این است که ما منع میکنیم محال بودن طلب محال را. به چه دلیل منع میکنیم؟ طلب محال چرا جایز است طلب بشود؟ امر محال چرا جایز است طلب بشود؟
میفرماید: «لِجَوَازِ الْجَهْلِ عَلَى الطَّالِبِ». ممکن است آن کسی که طلب میکند به محال بودن این امر توجه نداشته باشد. وقتی به محال بودن توجه ندارد، قهراً طلبش میکند. بعد از اینکه فهمید محال است رها میکند، دیگر طلب را ادامه نمیدهد.
«لِجَوَازِ الْجَهْلِ عَلَى الطَّالِبِ» دلیلی برای «نَمْنَعُ» است. منع میکنیم که طلب محال محال باشد. چرا منع میکنیم؟ چون ممکن است که آن طالب جاهل باشد به محال بودن و به خاطر جهل به محال بودن اقدام به طلب بکند. پس اینکه شما گفتید طلب محال محال است، درست نیست.
خب توجه کردید که دلیل دوم را گفتیم و سه جواب از آن دادیم، هم شرحاً هم متناً. مطلب تمام شد، وارد دلیل سوم باید بشویم که انشاءالله میگذاریم برای جلسه بعد.