« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/14

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده /اشکالات مرحوم علامه

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده /اشکالات مرحوم علامه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه ۱۷۹، سطر بیست و یکم:

« ثم نقول لا نسلم أن الحركة الفلكية دورية فلم لا يتحرك على الاستقامة؟»[1]

دلیل دوم بر وجود عقل را خواندیم و جوابی را هم که مرحوم خواجه فرموده بود، هم در متن و هم در شرح بیان کردیم. اشکالات دیگری هم بر این دلیل وجود دارد که مرحوم علامه آن اشکالات را مطرح می‌کنند.

اشکالات را بیان می‌کنم که بر کدام قسمت از دلیل وارد شده است و بعد توضیح می‌دهم.

در دلیل داشتیم که حرکت سماوات، یعنی افلاک، دورانی است؛ و بعد بیان کردیم که این حرکت دورانی، طبیعی نیست و قسری هم نیست، بلکه ارادی است. این دو مطلب بود: یکی اینکه حرکت فلک دورانی است، و دوم اینکه ارادی است.

**اشکال اول: تشکیک در دورانی بودن حرکت فلک**

مرحوم علامه اولین اشکالشان این است که به چه دلیل می‌گویید حرکت فلک دورانی است؟ چرا حرکت علی‌الاستقامه نباشد؟ یعنی حرکت مستقیم نباشد؟ اگر حرکت، حرکت مستقیم باشد، می‌توانیم بگوییم طبیعی است؛ دیگر نمی‌گوییم ارادی است. وقتی طبیعی بود و ارادی نبود، هدفی را تعقیب نمی‌کند تا شما بگویید آن هدف چیست و بالاخره نتیجه بگیرید که تشبه است و بعد هم به بهانه اینکه تشبه، متشبه‌به می‌خواهد، عقل را اثبات کنید. از همان اول دلیل را ما عقیم می‌کنیم؛ یعنی اولین مقدمه شما این بود که حرکت فلک دورانی است و از این خواستید نتیجه بگیرید، ما همین اولین مقدمه شما را خدشه می‌کنیم و می‌گوییم به چه دلیل می‌گویید حرکت دورانی است؟ شاید حرکت مستقیم باشد. البته این اشکال مرحوم علامه بر این دلیل وارد نیست؛ چون با رصد معلوم شده است که حرکت، حرکت دورانی است. خود مرحوم علامه هم قبول دارد، لذا پشت سرش می‌گوید «سَلَّمْنَا»؛ یعنی دست از این اشکال برمی‌دارد.

**اشکال دوم: امکان قسری بودن حرکت دورانی**

بعد اشکال دوم را وارد می‌کند.

در اشکال دوم، ارادی بودنِ حرکت دورانی را منکر می‌شود. مستدل گفت حرکت فلک دورانی است و بعد گفت حرکت دورانی نمی‌تواند طبیعی باشد و نمی‌تواند قسری باشد، پس حتماً باید ارادی باشد.

مرحوم علامه می‌فرماید که چرا نتواند قسری باشد؟ مستدل گفت چون طبیعی نیست، خلاف طبیعی، یعنی قسری هم نیست؛ چون قسری خلاف طبیعی است. اگر حرکتی نتواند طبیعی باشد، خلاف طبیعی هم نمی‌تواند باشد؛ چون آنجا که طبع نیست، خلاف طبع هم نیست، پس قسری نیست. ایشان می‌فرماید که ما در حرکت استدارای، حرکت قسری داریم؛ اتفاقاً در خود افلاک حرکت قسری داریم که حرکتشان استدارای است و قسری هم هست. پس لزومی ندارد شما حرکت دورانی را غیرقسری بدانید و حرکت فلک را هم غیرقسری به حساب بیاورید. ما در خود فلک که حرکت دورانی می‌کند، حرکت قسری داریم.

توضیح مطلب این است که فلکِ حاوی (یعنی فلکی که مشتمل است بر فلک پایین)، فلکِ محوی را می‌چرخاند. محوی یعنی آن که در جوف آن حاوی قرار گرفته است؛ و به قسر هم می‌چرخاند. هر حاوی، محویِ خودش را نمی‌چرخاند؛ این در هیئت هست که هر محوی [هر حاوی]، محویِ خودش را حرکت نمی‌دهد. آن حاویِ اولی که فلک اطلس است، آن تمام محوی‌ها را می‌چرخاند. یعنی وقتی آن فلک حاوی که فلک نهم است (همان فلک اطلس است) می‌چرخد، شبانه‌روز یک‌بار دور زمین، همه افلاکِ درون خودش را (همه افلاک جوف خودش را که هشت تا فلک‌اند)، آن‌ها را می‌چرخاند. به همین جهت شما می‌بینید خورشیدی که ۳۶۵ روز طول می‌کشد یا ۳۶۰ روز طول می‌کشد که یک دور دور زمین بزند، در هر شبانه‌روز یک‌بار دور زمین می‌چرخد. این چرخشِ خودش نیست، چرخش آن فلک حاوی است که خورشید را به قسر دارد دور زمین می‌چرخاند. پس حرکت‌های شبانه، حرکت شبانه‌روزی همه محوی‌ها قسری است.

چطور گفتید در حرکت استداری، آن هم در فلک، قسری نیست؟ این حرکت‌ها همه حرکت استداری‌اند، همه هم قسری‌اند. بله، حرکت بالعرض‌اند، یعنی حرکت برای خودشان نیست، حرکت برای آن فلک نهم است و این‌ها به تبع آن دارند حرکت می‌کنند. بالعرضِ آن و به واسطه آن دارند حرکت می‌کنند و به همین جهت هم ما می‌گوییم قسری است. اگر از خودشان حرکت می‌کردند که حرکت قسری نبود؛ به دنبال حرکت او دارند حرکت می‌کنند. پس ما حرکت قسری را داریم حتی در فلک؛ پس چرا گفتید که حرکت دورانی نمی‌تواند قسری باشد؟ و بعد هم گفتید حرکت فلک نمی‌تواند قسری باشد؟ هر دو می‌تواند قسری باشد. این اشکال دوم.

**تطبیق با متن: بررسی اشکالات اول و دوم**

اشکالات بعدی هم هست که اگر بخواهم بیان کنم، خارج طولانی می‌شود. تطبیق می‌کنم، بعد به آن‌ها که رسیدیم بیان می‌کنم ان‌شاءالله.

صفحه ۱۷۹، سطر بیست و یکم.

«ثُمَّ نَقُولُ»؛ یعنی بعد از این اشکال ثلاثه‌ای که خواجه گفت، حالا ما شروع می‌کنیم و اشکالات را ذکر می‌کنیم.

«ثُمَّ نَقُولُ: لَا نُسَلِّمُ أَنَّ الْحَرَكَةَ الْفَلَكِيَّةَ دَوْرِيَّةٌ». چرا فلک علی‌الاستقامه و مستقیم حرکت نکند؟ که اگر حرکت مستقیم کرد، دیگر حرکتش می‌شود طبیعی؛ و وقتی طبیعی شد، دیگر نمی‌توانید بگویید هدفی را تعقیب می‌کند تا بحث کنید و بگویید هدف تشبه است و آخر سر متشبه‌به درست کنید. عرض کردم این اشکال بر استدلال وارد نیست، لذا خود مرحوم علامه می‌فرماید: «سَلَّمْنَا»؛ یعنی قبول کردیم که حرکت فلک، حرکت دورانی است.

«فَلِمَ لَا تَكُونُ قَسْرِيَّةً؟»؛ چرا حرکت دورانی قسری نباشد؟ یا چرا حرکت فلک قسری نباشد؟ مستدل این‌چنین گفت، گفت: «انْتِفَاءُ الطَّبْعِ يَقْتَضِي انْتِفَاءَ الْقَسْرِ». اگر طبعی نبود، قسری هم که خلاف طبع است وجود نخواهد داشت؛ پس اگر حرکت طبیعی نداشتیم، حرکت قسری هم نداریم. این حرفی بود که مستدل زد.

مرحوم علامه می‌فرماید: «قُلْنَا: مَمْنُوعٌ». این حرف باطل است. ممکن است یک‌جا طبع نداشته باشیم، اما قسر را داشته باشیم؛ و در فلک اتفاقاً همین‌طور است. حرکت فلک حرکت طبیعی نیست، همان‌طور که شما گفتید، ولی می‌تواند قسری باشد. «قُلْنَا: مَمْنُوعٌ»؛ زیرا حرکت محوی (یعنی فلک درونی) «بِالْحَاوِي» (یعنی به سبب حاوی)، حرکت محوی به سبب حاوی، حرکتی است قسری. و «إِنْ كَانَتْ بِالْعَرَضِ»؛ ولو بالعرض است، یعنی با واسطه است، ولی بالاخره قسری است. در حالی که «وَ هِيَ دَوْرِيَّةٌ»؛ در حالی که دورانی است ولی قسری است.

پس حرکت دورانیِ قسری ما داریم و نمی‌توانید نفی‌اش کنید تا ارادی بودن را نتیجه بگیرید.

**تحلیل و نقد اشکال دوم**

این اشکال در صورتی وارد است که فلک محوی نسبت به این حرکتی که از طریق فلک حاوی برایش وارد می‌شود، اشتیاقی نداشته باشد؛ یعنی حرکت، حرکت تحمیلی باشد. آن‌وقت است که می‌توانیم بگوییم حرکت قسری است. اما اگر حرکت تحمیلی نبود، تبعی بود (یعنی محوی به تبع آن حاوی حرکت می‌کند)، تبعی بود ولی با اشتیاق انجام می‌شد، این دیگر قسری نیست.

ما می‌توانیم ادعا کنیم که همان نفسِ فلک محوی، وقتی احساس می‌کند که از بالا دارد به او حرکتی دستور داده می‌شود، با اشتیاق این را انجام می‌دهد. خود نفس متکفل حرکت دادن می‌شود، منتها به تبع آن حرکت فلک بالایی. این‌طور نیست که نفس فلک نهم که بدنه خودش را حرکت می‌دهد، بدنه‌های پایین هم خودبه‌خود حرکت کنند. این بدنه فلک نهم فرورفتگی ندارد در بدنه فلک هشتم و پایین‌تر، تا بگوییم بر اثر آن فرورفتگی‌ها وقتی که حرکت می‌کند، پایینی‌ها هم قهراً حرکت می‌کنند؛ مثل چرخ‌دنده‌هایی هست که در هم می‌افتند، آن چرخ بالایی حرکت می‌کند، پایینی هم ناچاراً حرکت کند. این‌طور نیست. فلک بالا اگر حرکت کند، می‌تواند سُر بخورد روی فلک پایین، لیز بخورد به فلک پایین. همان‌طور که فلک‌های دیگر این‌چنین‌اند. غیر از فلک نهم، بقیه افلاک دارند حرکت می‌کنند، حرکتشان در فلک زیرین خودشان اثر نمی‌گذارد، بلکه روی فلک زیرین خودشان سُر می‌خورند، لیز می‌خورند و حرکت می‌کنند.

البته حالا لیز خوردنی که من دارم بیان می‌کنم تسامح است، آن فلک خارج‌المرکز در درونش می‌چرخد. پس فلک نهم می‌تواند حرکت کند و همان‌طور که بیان کردم سُر بخورد روی فلک هشتم، نه اینکه آن را بچرخاند. ولی فلک‌های پایینی که نفس دارند، نفسشان آگاه است که آن فلک بالا می‌خواهد حرکت کند و حرکت هم به نفع همه‌شان است؛ این‌ها اراده می‌کنند، اشتیاق پیدا می‌کنند، آن‌ها هم به تبع حرکت می‌کنند. پس نمی‌شود گفت حرکت، حرکت قسری است. یا شاید نشود گفت؛ احتمال این هم هست. نمی‌خواهم حالا حرف علامه را رد کنیم، می‌خواهم بگوییم این احتمال هم هست. خود علامه متوجه هست، لذا می‌گوید «سَلَّمْنَا». باز از این اشکالش دست برمی‌دارد. می‌گوید قبول کردیم که حرکت قسری در فلک نداریم.

**اشکال سوم: انحصار خروج از قوه به فعل در «وضع»**

اشکال بعدی را مطرح می‌کنیم.

شما گفتید که حرکت، خودش مطلوبِ فلک نیست، بلکه چون فلک اوضاع بالقوه دارد و می‌خواهد این اوضاع بالقوه را به بالفعل تبدیل کند، قصد می‌کند حرکت را. خود حرکت مطلوبش نیست، تبدیل اوضاع مطلوبش است؛ و چون این تبدیل اوضاع با حرکت انجام می‌شود، حرکت را قصد می‌کند. پس حرکت مقصودِ بالذات نیست، مقصود بالذات تبدیل اوضاع است و حرکت چون وسیله انجام این مقصود بالذات است، مقصود می‌شود و فلک قصد می‌کند حرکت را. این را شما حکما گفتید. ما چند تا اشکال در این زمینه داریم، به حرف مستدل چند تا اشکال داریم.

اشکال اول اینکه چرا در بقیه کمالات، فلک را بالقوه نمی‌بینیم و تبدل را در بقیه کمالات قائل نمی‌شویم؟ فقط در وضع قائلید؟ ممکن است کمالات دیگری هم برای فلک باشد که فلک در آن کمالات بالقوه است و می‌خواهد آن کمالات را بالفعل کند؛ مثل تعقلات. فلک بالاخره موجودِ صاحب‌نفس است و آن نفسش هم مرتبه عقلی دارد، بنابراین تعقل می‌کند. ممکن است تعقلی الان نداشته باشد، حرکت می‌کند تا آن تعقلی که ندارد را به دست بیاورد. پس تنها این نیست که در اوضاعش بالقوه باشد و بعد خودش را بالفعل کند، ممکن است در خیلی چیزهای دیگر هم بالقوه باشد (در بعضی حالا خیلی هم نباشد، در بعضی بالقوه باشد)، از جمله مثلاً در تعقلش بالقوه باشد، بعد تعقل را بالفعل کند. شما چه دلیلی دارید که فقط تبدیل قوه به فعلیت در اوضاع اتفاق می‌افتد؟ شاید تبدیل قوه به فعلیت در بعضی کمالات دیگر هم اتفاق بیفتد. این اولاً.

ثانیاً (همه را توجه کنید داریم بر این کلام مستدل وارد می‌کنیم، همه اشکالات که می‌گوییم اولاً، ثانیاً، ثالثاً، همه را داریم در این کلام مستدل وارد می‌کنیم که گفت حرکت خودش مقصود نیست بلکه برای تبدل اوضاع مقصود است؛ یعنی فلک اراده کرده که اوضاعش را متبدل کند). اشکال اول ما این بود که تنها در اوضاع بالقوه نیست، شاید در بعضی کمالات دیگر هم بالقوه باشد و آن‌ها را هم متبدل کند؛ چرا شما گفتید فقط در اوضاع این اتفاق می‌افتد؟ این اشکال اول.

اشکال دوم: حالا ما به کمالات هم کار نداریم، عوارضِ خود فلک. فلک مسلماً یک مقدار خاصی دارد، از نظر کمی یک مقدار خاصی دارد. چرا می‌گویید از این مقدار بیشتر نمی‌شود؟ شاید فلک حرکت می‌کند تا مقدارش را اضافه کند، کمش را اضافه کند. به چه دلیل شما می‌گویید کمِ فلک اضافه نمی‌شود؟ شاید کمش قابل اضافه شدن باشد و او حرکت می‌کند که کمیت خودش را اضافه کند. شاید کیفش را می‌خواهد عوض کند یا کیف جدیدی می‌خواهد تحصیل کند. بالاخره مقدار خاص دارد، کیف خاص دارد، ممکن است در این‌جور عوارض تبدیل قوه به فعلیت را درست کند. چرا اختصاص به وضع دادید؟ پس اولاً چرا اختصاص به وضع در این کمالات دادید؟ ثانیاً چرا اختصاص به وضع در بقیه عوارض دادید؟

ثالثاً: «عین» داشتن (عین با الف) یعنی مکان. مکان‌های بی‌نهایتی برای فلک ممکن است و همه بالقوه‌اند؛ این را هم بگویید تبدیل به فعلیت می‌کند. پس تنها وضعش را تبدیل نمی‌کند، مکانش را هم تبدیل می‌کند. شما گفتید تبدیل مکان جزو ممتنعات است. این را دقت کنید: تبدیل مکان جزو ممتنعات است و فلک ممتنع را طلب نمی‌کند. این را هم داشتیم دیگر، «و غیر الممکن محال»؛ یعنی طلب غیرممکن محال است. غیرممکن را طلب نمی‌کند. تا این را گفتید، ما برمی‌گردیم می‌گوییم که شاید تبدیل وضع هم غیرممکن باشد. آنی را که شما مدعی هستید، تبدیل مکان را می‌گویید غیرممکن است و چون غیرممکن است فلک طلب نمی‌کند؛ تبدیل وضع هم چرا ما بگوییم تبدیل وضع از این قبیل نباشد؟ شاید که تبدیل وضع هم محال باشد.

توجه کنید، این سه تا اشکال را کردیم.

مستدل این‌طور گفت، مستدل گفت حرکت مقصود بالذات فلک نیست، بلکه مقصود بالذات فلک تبدیل اوضاع است، تبدیل اوضاع از قوه به فعلیت. این را که گفت، ما سه تا اشکال می‌کنیم: اشکال اول اینکه چرا این تبدیل را اختصاص دادید به اوضاع؟ در سایر کمالات فلک این تبدیل راه دارد. اشکال دوم این است که چرا این تبدیل را اختصاص دادید به اوضاع؟ در سایر عوارض فلک راه نپرداختید. اشکال سوم این است که چرا عینِ فلک را عوض نکردید؟ اگر بگویید عوض کردن عینِ فلک ممتنع است، می‌گوییم شاید عوض کردن وضع هم ممتنع است. وقتی شما می‌گویید عوض کردن عینِ فلک ممتنع است، لذا فلک طلب نمی‌کند این ممتنع را (چون طلب ممتنع محال است)، ما به شما می‌گوییم که شاید وضع هم، تبدیل وضع هم ممتنع باشد؛ آن‌وقت نتیجه شود که طلب وضع هم ممتنع است، طلب تبدیل وضع هم ممتنع است.

در آن دو تای قبلی که کمال فلک یا سایر عوارض بود، گفت همان‌طور که تبدیل وضع ممکن است، در این دو تا هم تبدیل وضع ممکن است. در این سومی که گفته می‌شود تبدیل عین ممکن نیست، برمی‌گردد می‌گوید شاید تبدیل وضع هم ممکن نباشد؛ یعنی تبدیل وضع را باطل می‌کند. در دو تای قبلی تبدیل وضع را قبول کرد، مستشکل تبدیل وضع را قبول کرد، دو چیز دیگر هم گفت شاید تبدیل بشود: یکی کمال، یکی عرض.

در اشکال سوم اصلاً تبدیل وضع را باطل می‌کند؛ می‌گوید اگر عین ممتنع‌الطلب است (یعنی تبدیل عین ممتنع است که مطلوب باشد)، تبدیل وضع هم باید ممتنع است که مطلوب باشد. به چه دلیل شما وضع را از عین استثناء کردید؟ چرا وضع را جدا کردید از عین؟

**پاسخ به اشکال سوم**

این اشکال مرحوم علامه وارد نیست، طبق مبانی که حکما دارند وارد نیست. حکما می‌گویند که مکان همین است که هست؛ همینی که افلاک و عناصر اشغال کردند، این مکان است. ما دیگر خارج از این مکان، مکانی نداریم که بگوییم این فلک بخواهد آن مکان را طلب کند. پس مکانی نیست که فلک بخواهد طلبش کند. گفتید در تعقلاتش ممکن است بالقوه باشد، در سایر عوارضش ممکن است بالقوه باشد و بخواهد این بالقوه‌ها را تبدیل به بالفعل کند.

جواب می‌دهیم که آن‌طور که مبنای ما هست در مورد نفس فلکی، نفس فلکی تعقل جدید ندارد. نفس فلکی جا ندارد که بخواهد اضافه حجم پیدا کند؛ و رنگی برایش نیست که بخواهد تبدل کیفی پیدا کند، کیف‌های دیگر هم همین‌طور. پس بنابراین احتمالاتی که شما گفتید، احتمالاتی است که با مبانی که ما داریم نمی‌سازد؛ مگر شما در مبانی ما خدشه کنید، بگویید نه، مکان خیلی وسیع‌تر از این است، ممکن است فلک از این مکان در بیاید برود در مکان دیگر، یا ممکن است چاق بشود، مکان اضافه بخواهد پیدا کند. در مبانی اگر می‌خواهید خدشه کنید، خب بله جای این حرف‌ها هست؛ ولی اگر مبانی ما را قبول کنید، اشکال شما وارد نیست. این اشکال که در واقع مشتمل بر سه اشکال است، وارد نیست. حالا اشکال را توجه کنید: لذا مرحوم علامه باز می‌گوید «سَلَّمْنَا» و وارد اشکال بعدی می‌شود.

**تطبیق با متن: بررسی اشکال سوم**

«سَلَّمْنَا: لَكِنَّ الْحَرَكَةَ لَيْسَتْ مَقْصُودَةً بِالذَّاتِ». حرکت فلک مقصود بالذات نیست.

«بَلْ إِنَّمَا تُرَادُ»[2] (این حرکت) «لِغَيْرِ» خود این حرکت. یعنی مرادِ فلک خود حرکت نیست، مراد چیز دیگری است که با حرکت انجام می‌شود. اگر مراد این‌طور است، «فَلِمَ حَصَرْتُمْ ذَلِكَ الْغَيْرَ»؛ چرا آن غیری را که فلک به خاطر آن غیر حرکت می‌کند، منحصر کردید در استخراجِ اوضاع؟ گفتید می‌خواهد اوضاعش را از قوه به فعلیت استخراج کند. چرا این‌طوری گفتید؟ یعنی چرا منحصر به این کردید؟ می‌گفتید می‌خواهد کمالاتش را استخراج کند. می‌گفتید می‌خواهد سایر عوارضش را استخراج کند. «وَلِمَ لَا يَجُوزُ»؛ چرا جایز نباشد که برای فلک کمالاتی باشد غیر از اوضاع، «مَعْدُومَةٌ» (صفت است برای کمالات)؟ چرا اجازه نمی‌دهید که برای فلک کمالاتی باشد غیر از اوضاع که آن کمالات معدوم‌اند ولی بالقوه موجودند و فلک می‌خواهد آن‌ها را بالفعل تحصیل کند، مثل تعقلات متجدده؟ چرا این‌ها را اجازه نمی‌دهید؟ چرا اجازه نمی‌دهید تبدل در این‌ها انجام بشود؟ این اشکال دومی است. بیان کردم سه تا اشکال در همین اشکال هست.

«أَيْضاً فَإِنَّهُ عَلَى قَدْرٍ» (علی قدر خاص)، «فإنه» یعنی فلک. فلک یک مقدار خاصی دارد، یک اندازه خاصی برایش هست، و اندازه‌های دیگر هم برایش ممکن است و این اندازه‌های دیگر که ممکن است فعلاً معدوم‌اند، بالقوه موجودند ولی معدوم‌اند؛ چرا این‌ها را نمی‌گویید تبدیل به فعلیت می‌شود؟ «أَيْضاً فَإِنَّهُ» (یعنی فلک) بر قدر خاصی است (مقدار خاص دارد، کم خاص دارد)، «فَبَاقِي أَنْوَاعِ الْكَمِّ عَنْهُ مَعْدُومَةٌ». باقی انواعِ کم از این فلک معدوم‌اند (یعنی بقیه کم‌ها را ندارد)؛ پس بگویید بقیه کم‌ها را تحصیل کند، چرا با حرکتش اوضاع را تحصیل می‌کند؟ بقیه کم‌ها را تحصیل کند. همچنین «وَكَذَا كَثِيرٌ مِنْ أَنْوَاعِ الْكَيْفِ». بسیاری از انواع کیف را ندارد؛ خب بگویید حرکت بکند برای اینکه این انواع کیف را تحصیل کند.

« فلم أوجبتم الحركة في الوضع للتشبه باستخراج أنواع الأوضاع»؛ چرا واجب دانستید حرکتِ در وضع را تا فلک به سبب استخراج انواع اوضاع تشبه پیدا کند به عقل؟ استخراج یعنی از قوه به فعلیت خارج کردن؛ یعنی تحصیل کردنِ بالفعل و حفظ آن بالفعل. بالفعل بودن را تحصیل کند و بالفعل بودن را حفظ کند؛ از این طریق تشبه به عقل پیدا کند.

«وَلَمْ تُوجِبُوا»؛ چرا واجب دانستید حرکت در وضع را و واجب ندانستید استخراج باقی اعراض را که عبارت است از کم و کیف؟ چرا این دو تا را استخراجشان اجازه نمی‌دهید؟ چرا نگفتید این‌ها هم بالقوه هستند و فلک می‌تواند این‌ها را بالفعل کند؟ خب این‌ها هم بسا اقسام بالقوه و افراد بالقوه زیادی داشتند که همه معدوم بودند؛ خب فلک را می‌گفتید که این‌ها را بالفعل کند؛ چرا فقط اوضاع گفتید؟ این دو تا اشکال.

اشکال سوم: « بل الأيون عنه معدومة مع استحالة حصولها له ». ایون یعنی مکان‌ها از فلک معدوم‌اند، در حالی که حصول این ایون لهُ برای فلک محال است. خب چون محال است فلک طلب نمی‌کند. اگر این‌طور است، می‌گوییم که «فَلِمَ لَا يَجُوزُ مِثْلُهُ فِي الْأَوْضَاعِ؟»؛ چرا مثل همین وضعی که در ایون گفتید، در اوضاع نمی‌گویید؟ می‌گویید عیون استخراجشان و حصولشان برای فلک محال است، ما می‌گوییم اوضاع هم حصولشان برای فلک محال باشد. شما می‌گویید چون ایون محال‌اند فلک طلبشان نمی‌کند و در نتیجه به خاطر آن‌ها حرکت تحقق پیدا نمی‌کند، ما می‌گوییم اوضاع هم چون محال‌اند فلک طلبشان نمی‌کند و به خاطر طلب اوضاع حرکتی واقع نمی‌شود.

**سؤال و جواب: تفاوت این و ایون**

سؤال: استاد، در این مدار فلک، حرکتی که می‌کند آن مدار این نیست برای فلک؟

پاسخ: چی نیست؟

سؤال: این (یعنی مکان)؛ دیگر برای فلک مکان است دیگر، یعنی فلک نیاز دارد برای حرکت نیاز به مکان دارد. پس آن مدار مکانِ فلک قرار می‌گیرد.

پاسخ: بالاخره مکان دارد، مکانِ متعدد ندارد. فلک مکان دارد. مکانش یا آن بعدی است که اشغال کرده یا آن سطحی است که این فلک را احاطه کرده (سطح بالایی و پایینی)؛ این می‌شود فلک، می‌شود مکان. فلک مکان دارد، یعنی این دارد، ایون ندارد. یعنی یک دانه مکان دارد. مکان را عوض نمی‌کند که چندین مکان درست کند. ایون برایش معدوم است و ممتنع، نه این. اینی که دارد.

**اشکال چهارم: انکار هدف بودن تشبه**

خب «سَلَّمْنَا ذَلِكَ». «سَلَّمْنَا ذَلِكَ» وارد اشکال بعدی می‌شود.

مرحوم علامه می‌فرمایند قبول کردیم که استخراج از قوه به فعلیت مخصوص اوضاع است؛ در کمالات نیست، در اعراض دیگر نیست و قبول هم کردیم که استخراج از قوه به فعلیت در اوضاع ممکن است، استخراج در عیون ممکن نیست. اشکال سوم را هم نادیده گرفتیم.

اما این‌چنین اشکال می‌کنیم: چرا برای اخراجِ اوضاع از قوه به فعلیت، هدفی را که عبارت از تشبه است انتخاب می‌کنید تا از طریق تشبه به وجود متشبه‌به که عقل است پی ببرید؟ چرا این کار را می‌کنید؟ از اول بگویید که مقصود اصلی فلک تشبه نیست، همین تبدیل اوضاع است. او اصلاً قصد کرده که اوضاعش را تبدیل کند، می‌خواهد که اوضاع ممکنه‌اش را به دست بیاورد. بالاخره این اوضاع مطلوب او هستند، خواسته او هستند و او از به دست آوردن این اوضاع لذت می‌برد. پس هدفش تشبه نیست، هدفش رسیدن به این اوضاع است. بنابراین خود اوضاع را هدف قرار بدهید؛ چرا تشبه را هدف قرار دادید؟ این اشکال بعدی.

**تطبیق با متن: بررسی اشکال چهارم**

«سَلَّمْنَا ذَلِكَ». یعنی «سَلَّمْنَا» که فلک فقط استخراج اوضاع می‌کند، استخراج کمالات یا استخراج سایر اعراض نمی‌کند. و «سَلَّمْنَا» که استخراج اوضاع مثل استخراج عیون نیست؛ استخراج عیون ممتنع، استخراج اوضاع ممتنع نیست. همه این‌ها را قبول کردیم.

« لكن لم أوجبتم وجود عقل يتشبه به الفلك؟»؛ چرا واجب می‌دانید که عقلی موجود باشد که فلک به او تشبه پیدا کند؟ و چرا هدف فلک را از این حرکت تشبه قرار می‌دهید؟ «وَلِمَ لَا يُقَالُ»؛ چرا گفته نمی‌شود که خروج اوضاع (خروج اوضاع یعنی خروج اوضاع از قوه به فعلیت)، چرا خودِ این را کمالِ مقصودِ له (یعنی للفلک) قرار نمی‌دهید؟ همین خروج اوضاع را از قوه به فعلیت مقصود قرار نمی‌دهید که بگویید «فَيَتَحَرَّكُ» آن فلک «لِطَلَبِ» این خروج اوضاع «مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ إِلَى مُتَشَبَّهٍ بِهِ» بدون اینکه احتیاج به متشبه‌به باشد؟ یعنی هدف را تشبه قرار نمی‌دهیم تا محتاج به متشبه‌به بشویم. هدف را خودِ خروج اوضاع از قوه به فعلیت قرار می‌دهیم. خود همین هم لذت دارد برای فلک. می‌خواهد قوه‌اش را به فعلیت تبدیل کند، همین را هدف گرفته است.

**اشکال پنجم: امکان نفع رساندن به سافل**

بعد باز مرحوم علامه اشکال می‌کند، می‌گوید که (یعنی اشکال بعدی را وارد می‌کند) می‌فرماید «سَلَّمْنَا». «سَلَّمْنَا» که خروج اوضاع را نمی‌تواند هدف بگیرد. بعد به شما می‌گوییم اگر خروج اوضاع را نمی‌تواند هدف بگیرد، چه لزومی دارد تشبه را هدف بگیرد؟

بیاید سافل را هدف بگیرد، همانی که «لَا يُقَالُ» می‌گفت. یعنی برای نفع سافل حرکت کند و هدفش هم همین باشد که به سافل نفعی برساند. شما اشکال کردید گفتید «العالی لاینظر الی السافل». این یک کلام خطابی است، کلام خطابی یعنی مفیدِ ظن است؛ یک برهانی برایش ندارید. خب حالا آن موجودِ عالی به دانی توجه کند و از دانی استفاده کند، چه ایرادی دارد؟ عقلاً ایراد ندارد، بله ظن داریم که ایراد دارد. پس کلامتان کلام خطابی است و مفیدِ ظن است، شما استدلال برهانی نیاوردید.

«سَلَّمْنَا». یعنی قبول کردیم که فلک هدفش خروج اوضاع نیست. چرا گفتید هدفش تشبه باشد؟ بگویید هدفش مادون است. «لَكِنْ لِمَ أَحَلْتُمْ نَفْعَ السَّافِلِ؟»؛ چرا محال دانستید نفع سافل را؟ چرا گفتید نمی‌تواند به نفع سافل کار کند و هدفش نفع سافل نیست؟ بله شما داستانی نقل کردید: داستانِ استکمال. داستان استکمال یعنی استکمالِ بالایی از پایینی. «مَعَ أَنَّهُ خِطَابِيٌّ». این داستان علاوه بر اینکه خطابی است، یعنی مفیدِ ظن است، «غَيْرُ لَازِمٍ». لازم نمی‌آید.

چرا لازم نمی‌آید؟ چون فلک می‌گوید من حرکت می‌کنم تا مادون نفع ببرد و از این طریق کامل نمی‌شوم. من همان حالی که داشتم تا آخر دارم، کمالی عاید من نمی‌شود و من هم دنبال کمال نیستم. یک موجودی هستم ثابت (ثابت یعنی ثابت در کمالات، نه ثابت در حرکت). من یک موجودی هستم ثابت که کارم استفاده رساندن به مادون است و از این استفاده رساندن من استفاده‌ای نمی‌برم و به کمال نمی‌رسم. پس بر فرض، بر فرض که این امر خطابی (یعنی العالی لاینظر الی السافل) درست باشد و خطابی نباشد بلکه عقلی باشد، می‌گوییم در مانحن‌فیه لازم نمی‌آید. یعنی مشکل در مانحن‌فیه لازم نمی‌آید. این‌طور نیست که لازم بیاید که فلک به‌توسط مادون خودش مستکمل شده باشد. زیرا همان‌طور که اشاره کردیم فلک کامل آفریده شده، دیگر کامل نمی‌شود. وقتی کامل نشد، اگر کاری برای نفع مادون انجام داد، توقع ندارد کمالی از ناحیه آن‌ها برسد چون کمال برایش حاصل بوده، دیگر مستکمل نمی‌شود. «فَهَذَا الْوَجْهُ ضَعِيفٌ جِدّاً». «هذا الوجه» یعنی این دلیل دومی که بر اثبات عقل آوردند، جداً ضعیف است.

اصل مطلب را مرحوم علامه توضیح داد، ولی عباراتِ خواجه بعد از این توضیح ممکن است هنوز حل نشده باشد. لذا وارد می‌شود عبارات خواجه را قطعه‌قطعه می‌کند و اشاره می‌کند که هر قطعه‌ای به چه اشاره دارد، بیان می‌کند که هر قطعه‌ای به چه اشاره دارد، آن قطعه را هم توضیح می‌دهد. ان‌شاءالله می‌ماند برای جلسه آینده.

 


logo