« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/13

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده /اثبات تعدد عقول از طریق اختلاف حرکات

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده /اثبات تعدد عقول از طریق اختلاف حرکات

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[صفحه ۱۷۹، سطر یازدهم]

«فَقَدْ ظَهَرَ مِنْ هَذَا وُجُودُ عَقْلٍ يَتَشَبَّهُ بِهِ الْفَلَكُ فِي حَرَكَتِهِ، فَإِنْ كَانَ وَاحِداً لَزِمَ تَشَابُهُ الْحَرَكَاتِ[1]

بحث در ادله‌ای داشتیم که برای اثبات عقول یا عقل اقامه شده بودند. دومین دلیل را خواندیم و نتیجه گرفتیم که عقل موجود است. گفتیم که فلک در حرکتش قصد می‌کند تشبه را، و تشبه، متشبهٌ‌به می‌خواهد؛ پس باید متشبهٌ‌به موجود باشد و متشبهٌ‌به عقل است، پس باید عقل موجود باشد.

[اثبات تعدد عقول از طریق اختلاف حرکات]

حالا بحث ما در این است که این عقلی که متشبهٌ‌به است، واحد است یا متعدد؟

ملاحظه می‌کنیم که حرکات افلاک مختلف‌اند، بنابراین تشبه‌های مختلف دارند. اگر تشبه‌های مختلف دارند، متشبهٌ‌بهای مختلف هم دارند. پس باید عقول متعدد باشند.

از حرکت فلک که برای تشبه است، وجود عقل ثابت می‌شود. از اختلاف و تعدد حرکت، اختلاف و تعدد عقول اثبات می‌شود. اگر عقل واحد باشد، لازم می‌آید که متشبهٌ‌بهِ تمام حرکات یک چیز باشد و در نتیجه لازم می‌آید که خودِ حرکات هم یکسان باشند؛ تشابه داشته باشند یعنی یکسان باشند. در حالی که حرکات فلک یکسان نیستند، متشابه نیستند؛ اختلاف در جهت دارند؛ بعضی‌ها به سمت مشرق حرکت می‌کنند، بعضی به سمت مغرب. همچنین اختلاف به سرعت و بُطء دارند؛ بعضی سریع‌تر حرکت می‌کنند، بعضی بطئی‌تر.

پس باید تشبه‌ها مختلف و متعدد باشند، قهراً باید متشبهٌ‌بها متعدد و مختلف باشند؛ ثابت می‌شود تعدد عقول. بنابراین توجه کردید: از حرکت فلک وجود عقل ثابت شد، از اختلاف حرکت، اختلاف و تعدد عقول ثابت شد. پس باید معتقد بشویم به اینکه در جهان عقول متعددی وجود دارد.

اینکه گفتیم حرکات فلک بعضی‌ها به سمت مشرق، بعضی به سمت مغرب؛ روشن است که افلاک وضعشان این‌چنین است. فلک نهم که فلک اطلس است، حرکتش از مشرق به مغرب است، که اسمش را می‌گذاریم «حرکت علی خلاف التوالی». حرکت از مغرب به مشرق، «حرکت علی التوالی» است. حرکت از مشرق به مغرب که حرکت فلک نهم است، «علی خلاف التوالی» است. گاهی می‌گویند حرکت علی‌التوالی یا حرکت علی خلاف التوالی. حرکت علی‌التوالی می‌شود حرکت من‌المغرب الی‌المشرق که حرکت فلک هشتم است؛ و حرکت علی خلاف التوالی می‌شود حرکت من‌المشرق الی‌المغرب که حرکت فلک نهم است.

همچنین بعضی‌ها سریع حرکت می‌کنند بعضی بطئی. مثلاً فلک نهم سریع حرکت می‌کند، با اینکه بدنه‌اش از همه این افلاک بزرگتر است (بالاخره آخرین فلک دیگر، احاطه دارد به همه افلاک و قهراً بدنه‌اش بزرگتر است) با وجود این می‌بینید در ۲۴ ساعت یک دور دور خودش می‌زند و همه اجرامِ درون را هم به تبع خودش که ۲۴ ساعت دور زمین می‌چرخاند. در خلاف فلک هشتم که هر ۷۰ سال، ۱ درجه از ۳۶۰ درجه را طی می‌کند؛ بنابراین یک دور کامل بخواهد بزند حدود ۲۴ هزار سال طول می‌کشد. آن یکی ۲۴ ساعت، این ۲۴ هزار سال؛ ببینید فاصله چقدر است! آن سرعت، این بُطء. خورشید را ملاحظه کنید هر ۳۶۰ روز یک دور می‌زند، ماه در هر ۲۹ روز و خرده‌ای یک دور می‌زند یا در هر ۳۰ روز یک دور می‌زند. این سرعت و بُطء روشن است بین افلاک هست.

پس اختلاف جهت در حرکات بین افلاک هست، اختلاف سرعت و بطء هم هست. این اختلاف‌ها به‌خاطر اختلاف متشبهٌ‌بهاست. پس باید متشبهٌ‌بهای متعدد داشته باشیم. در واقع اختلاف‌ها به‌خاطر اختلاف تشبه‌هاست و اختلاف تشبه‌ها به‌خاطر اختلاف متشبهٌ‌بهاست؛ پس متشبهٌ‌بها متعددند یعنی عقول متعددند.

[تطبیق با متن کتاب]

صفحه ۱۷۹، سطر یازدهم:

«فَقَدْ ظَهَرَ مِنْ هَذَا (یعنی از این بیان گذشته که دلیلمان بود) ظَهَرَ وُجُودُ عَقْلٍ يَتَشَبَّهُ بِهِ الْفَلَكُ فِي حَرَكَتِهِ. فَإِنْ كَانَ وَاحِداً (اگر آن عقل واحد باشد - این مقدم) لَزِمَ تَشَابُهُ الْحَرَكَاتِ الْفَلَكِيَّةِ (یعنی هماهنگ بودن، یکنواخت بودن حرکات فلکی در جهات و همچنین در سرعت و بُطء - این هم تالی)».

اگر آن متشبهٌ‌به که عقل است واحد باشد، لازم می‌آید حرکات فلکی هم در جهات هم در سرعت و بُطء متشابه و یکنواخت باشند؛ «وَلَيْسَ كَذَلِكَ». و لیس کذلک یعنی تالی باطل است. و لیس کذلک یعنی تالی باطل است، تشابه حرکات فلکیه را نداریم بلکه اختلاف حرکات فلکیه را داریم. «فَيَجِبُ وُجُودُ عُقُولٍ مُتَكَثِّرَةٍ». واجب است که عقول متکثره موجود باشد. این فیجب وجود عقول متکثره یعنی مقدم هم باطل است؛ مقدم این بود که «كان واحداً» عقل واحد باشد، این باطل می‌شود یعنی «يجب وجود عقول متكثرة».

چقدر عقول؟ «بِحَسَبِ تَكَثُّرِ الْحَرَكَاتِ». تکثر عقول به حسب تکثر حرکات است؛ هم تکثر حرکات در جهت (یعنی اختلاف حرکات فلکی در جهت) هم تکثر و اختلاف حرکت در سرعت و بطء. چون حرکت‌ها مختلف است باید عقول هم مختلف باشند، چون حرکت‌ها متکثره عقول هم باید متکثره باشند به حسب تکثر.

[پرسش و پاسخ]

سؤال: به حسب تکثر؟

پاسخ: به حسب تکثر یعنی به اندازه تکثر یا به‌خاطر تکثر. باید بگوییم هم به‌خاطر تکثر، هم به اندازه تکثر. به‌خاطر تکثر حرکات، تکثر عقول را داریم و به اندازه تکثر حرکات تکثر عقول را داریم. عقول باید متکثر باشند.

سؤال: دلیلش چیست که با تعدد حرکات عقول هم باید متکثر باشند؟

پاسخ: بیان کردم دیگر، حرکات برای تشبه است. حرکت به هدف تشبه است. فلک با حفظ فعلیت، خودش را متشبه می‌کند به عقلی که فعلیت دارد. پس هدفش تشبه است. حرکت به‌خاطر تشبه است. اگر حرکت مختلف است، تشبه‌ها باید مختلف باشند. اگر افعال مختلف‌اند، اهداف هم مختلف‌اند. اگر تشبه‌ها مختلف باشند، متشبهٌ‌بها باید مختلف باشند؛ از اینجا ما تعدد عقول را به دست می‌آوردیم.

بله، هیچ رابطه و تلازمی بین اختلاف حرکات و اختلاف عقول نیست مگر از این طریق بیان کنیم: اختلاف حرکات فلک به اختلاف عقول چه کار دارد؟ اما اگر گفتیم اختلاف حرکات به‌خاطر اختلاف تشبهات است (یعنی حرکات مختلف می‌کنند تا تشبهات مختلف پیدا کنند) معلوم می‌شود متشبهٌ‌بها مختلف‌اند. از آن طرف هم بیایید می‌توانید بگویید: متشبهٌ‌بها مختلف‌اند لذا تشبه‌ها مختلف شدند لذا حرکات مختلف شدند. البته از این طرف بروید بهتر است، بگویید حرکات مختلف‌اند کشف می‌کنیم که تشبه‌ها مختلف‌اند، کشف می‌کنیم که متشبهٌ‌بها مختلف‌اند.

توجه می‌کنید حرکت به‌خاطر تشبه است. چون به‌خاطر تشبه است اگر حرکت مختلف بود تشبه هم باید مختلف باشد. اگر افعال مختلف باشند غایات هم باید مختلف باشند. تشبه غایت است دیگر، هدف است. پس ملازمه هست بین اختلاف حرکت و اختلاف هدف یعنی تشبه. و اگر تشبه مختلف شد دیگر روشن است که متشبهٌ‌به باید مختلف باشد. آن دیگر خیلی ملازمه‌اش مشکلی ندارد. اگر تشبه متعدد شد، تعدد تشبه اقتضا می‌کند تعدد متشبهٌ‌به را، آن مشکلی ندارد. فقط این سؤال شما این است که از اختلاف حرکت چطور به اختلاف تشبه می‌رسیم؟ جواب داده شد، چون حرکت فعل است، تشبه هدف است، اختلاف فعل مستلزم اختلاف هدف هست.

[اشکال: حرکت فلک برای نفع مادون است نه تشبه به مافوق]

«لَا يُقَالُ». ما بیان کردیم که اصل حرکت ثابت می‌کند که عقلی در جهان موجود است، چون اصل حرکت فلک برای تشبه است و متشبهٌ‌به هم عقل است. بعد بیان کردیم اختلاف حرکات که هیئات‌اند برای حرکات، این‌ها هم اقتضا می‌کنند تعدد عقول را. پس اصل حرکت اقتضا می‌کند وجود عقل را، هیئات حرکت اقتضا می‌کند تعدد عقول را.

این «لَا يُقَالُ» می‌گوید چه عیب دارد که اصل حرکت برای نفع مادون باشد، هیئات حرکت هم برای نفع مادون باشد؟ اصلاً حرکت به‌خاطر تشبه به مافوق نیست تا شما یک مافوقی را به نام عقل اثبات کنید و بعد ادعا کنید که این عقل متعدد است یعنی عقول داریم نه عقل واحد. اصلاً حرکت فلک برای تشبه به مافوق نیست، حرکت فلک برای نفع رساندن به مادون است. او می‌خواهد حرکت کند تا به مادونش که عالم عنصر است نفعی برساند؛ و ما همین را داریم می‌بینیم. وقتی خورشید دارد می‌چرخد سال و ماه را درست می‌کند، تعدد فصول را درست می‌کند، موجودات پایینی از تعدد فصول استفاده می‌کنند. پس حرکات افلاک به مادون یعنی به موجودات عنصری استفاده می‌رساند. اگر زمستان تابستان امثال ذلک نبود نه گیاهی درست می‌رویید، نه انسانی درست زندگی می‌کرد، نه حیوانی؛ همه این‌ها از آن حرکات افلاک استفاده می‌برند و چه استفاده‌های زیادی که شاید ما هنوز کشف نکرده باشیم. بنابراین افلاک حرکت می‌کنند به‌خاطر نفع مادون، حرکات مختلف هم که هیئت خاصشان است انجام می‌دهند آن هم به‌خاطر نفع مادون.

پس اصلاً بحث در تشبه و آن هم تشبه به مافوق بحث درستی نیست. آنچه که ما داریم در فلک می‌یابیم نفع مادون است. این «لَا يُقَالُ» این را بیان می‌کند. خب وقتی هدف مادون باشد و مافوق نباشد دیگر بحث تشبه و بعداً متشبهٌ‌به و اثبات عقل و عقول و این‌ها پیش نمی‌آید.

[پاسخ: امتناع استکمال عالی به سافل]

ایشان جواب می‌دهد؛ قاعده داریم. قاعده‌ای که بدیهی هم هست که عالی نظر استکمالی به سافل ندارد. می‌دانیم که هدف مکملِ فاعل است. فاعلی که فعلی انجام می‌دهد به‌خاطر چیزی، آن چیز می‌شود هدف؛ و فاعل کار را انجام می‌دهد تا به آن هدف برسد و با رسیدن به آن هدف نوعی کمال پیدا کند. بنابراین هدف مکمل فاعل است. اگر فلک هدفش در مادون باشد لازم می‌آید که مادون مکمل فلک باشد. یعنی پایینی مکمل بالایی باشد؛ پست مکمل شریف باشد؛ و این بالبداهه باطل است. پس نمی‌توانیم بگوییم هدف افعال فلک مادون است و الا لازم می‌آید مادون مکمل فلک بشود که بالبداهه باطل است.

منفعت از فلک به مادون می‌رسد، این را قبول داریم. و منفعت هم مورد توجه فلک هست؛ یعنی فلک با توجه منفعت می‌رساند چون موجودی است با شعور. اما این منفعت رساندن هدفش نیست. زیرا که هدف مکمل است و مادون نمی‌تواند مکمل باشد؛ مکمل مافوق. چون فلک فوق عالم عنصر است و عالم عنصر دونِ فلک است. اگر فلک هدفی در عنصریات داشته باشد لازم می‌آید که از مادون به کمال برسد که باطل است.

در قانون گفته می‌شود: «العالی لا ینظر الی السافل». این یک قانون است که در جای خودش اثباتش می‌کنم. موجود عالی نظر به سافل نمی‌کند، منظور نظر استکمالی است؛ یعنی نظر استکمالی نمی‌کند. نظر می‌کند به سافل ولی از طریق سافل نمی‌خواهد کامل بشود پس نظرش استکمالی نیست. خدا به همه ما نظر دارد، همه ما مادونیم دیگر، به همه نظر دارد؛ اگر نظر نداشته باشد که ما موجود نمی‌شویم باقی هم نمی‌مانیم. ولی نظر استکمالی ندارد. این‌طور نیست که به ما نظر می‌کند تا از طریق ما کامل بشود. عقول هم به مادونشان نظر استکمالی ندارند، افلاک هم به مادونشان نظر استکمالی ندارند، به‌طور کلی هیچ فوقی به مادون خودش نظر استکمالی ندارد اگرچه نظر دارد ممکن است داشته باشد ولی نظر استکمالی ندارد. این که بیان کردم ممکن است نظر داشته باشد چون ممکن است مافوق نسبت به مادون شعوری نداشته باشد و لذا نظر اصلاً نداشته باشد. ولی اگر شعور دارد حتماً به مادون نظر دارد، اما نظرش نظر استکمالی نیست، یعنی مادون را هدف قرار نمی‌دهد.

پس روشن شد که نه حرکت فلک را می‌توانیم با مادون توجیه کنیم، نه هیئت حرکت را. بلکه هم حرکت را هم هیئت حرکت را باید با مافوق توجیه کنیم. بگوییم حرکت و هیئت حرکت به‌خاطر تشبه به مافوق است. آن وقت دوباره حرف‌ها برمی‌گردد: تشبه به مافوق داریم، پس متشبهٌ‌بهی که فوق فلک است داریم، و آن متشبهٌ‌بهی که فوق فلک است عقل است و بنابراین عقل یا عقول در جهان موجودند. دلیل دوباره کامل می‌شود. پس این «لَا يُقَالُ» نتوانست دلیل را باطل کند. ما جواب دادیم و از دلیل دفاع کردیم.

[تطبیق با متن کتاب]

«لَا يُقَالُ لِمَ لَا يَتَحَرَّكُ (چرا فلک حرکت نمی‌کند)

لِأَجْلِ نَفْعِ السَّافِلِ؟ (چرا اصل حرکتش به‌خاطر سافل نیست؟)

أَوْ لِمَ لَا يَخْتَلِفُ (یعنی چرا هیئت حرکتش به‌خاطر سافل نیست؟) لِأَجْلِ السَّافِلِ؟ (یعنی اختلاف حرکت در جهت و سرعت و بطء چرا به‌خاطر مادون نیست، چرا به‌خاطر سافل نیست؟) اگر حالا اصل حرکت را برای سافل نمی‌دانید لااقل هیئت حرکت را برای سافل بدانید.

«أَوْ لِمَ لَا يَخْتَلِفُ فَلَكٌ فِي سُرْعَةٍ وَبُطْءٍ وَجِهَةٍ لِذَلِكَ؟ (یعنی لاجل نفع السافل. چرا اصل حرکتش لاجل نفع السافل نیست، یا چرا اختلاف حرکتش لذلک یعنی لاجل نفع السافل نیست؟)»

«لِأَنَّا نَقُولُ». لایقال را درشت نوشته، خب «لانا نقول» هم درشت نوشته. کتاب شما درشت نوشته؟ بله.

«لِأَنَّا نَقُولُ: الْفَلَكِيَّاتُ أَشْرَفُ مِنْ هَذَا الْعَالَمِ (یعنی از عالم عنصر)». فلکیات از عالم عنصر اشرف‌اند. این یک مقدمه.

مقدمه بعدی: « و يستحيل أن يفعل العالي شيئا لأجل السافل». و محال است که عالی کاری را، شیئی را انجام دهد لاجل سافل. این هم مقدمه دوم. پس محال است که فلک به‌خاطر شرافت که دارد، هدف بگیرد منفعتِ هذا العالم را. این هم نتیجه.

«وَإِلَّا لَكَانَ مُسْتَكْمِلاً بِهِ». و الا یعنی اگر مادون را هدف خودش قرار دهد، پس فلک مادون را هدف خودش قرار دهد «لکان (این فلک) مستکملًا به (به مادون)». یعنی کامل شونده به مادون، یا طلبِ کمال کننده به مادون. این معنی دوم بهتر است؛ طلب می‌کند کمالش را از مادون. آن وقت لازم می‌آید که فلک که کامل است نسبت به عالم عنصر کامل است، مستکمل شود به‌وسیله ناقصی که عالم عنصر است. درست است فلک کاملِ کامل نیست ولی نسبت به عالم عنصر کامل است؛ آن وقت اگر بخواهد هدفش در عالم عنصر باشد معنایش این است که کامل به‌وسیله ناقص کامل شود. « فالكامل مستكمل (یعنی طلب کمال کند) بالناقص. هَذَا خُلْفٌ». این خلف فرض است. کامل و ناقص؛ اگر آن را کامل فرض می‌کنید نباید از ناقص به کمال برسد و الا لازم می‌آید آن کامله ناقص باشد و این ناقصه کامل باشد که این خلف فرض است. خلف واقع هم هست.

« فلا يمكن أن تكون الحركة في أصلها-چِه فِي أَصْلِهَا، چِه فِي هَيْئَتِهَا- لِأَجْلِ نَفْعِ السَّافِلِ». نه در اصل حرکت می‌توانیم حرکت فلک را برای نفع سافل قرار دهیم و نه در هیئت حرکت که سرعت و بطء یا جهات مختلف است.

وقتی که معلوم شد که فلک مادون را هدف نگرفته و لاجل نفعِ مادون عمل نمی‌کند، باقی نمی‌ماند جز اینکه بگوییم به‌خاطر مافوق دارد حرکت می‌کند. آن هم نه به‌خاطر خودِ مافوق، بلکه به‌خاطر تشبه به مافوق. وقتی بخواهد تشبه به مافوق پیدا کند پس باید مافوقی موجود باشد، مافوق عقل است پس باید عقل موجود باشد. دلیل تمام شد. فهذا تقریر الدلیل.

[پرسش و پاسخ]

سؤال: شرافت فلک از کجاست، علتش چیست؟

پاسخ: شرافت فلک در جسمش هست، در نفسش هم هست. حالا بر فرض نفس فلک مساوی باشد با نفس انسان، مساوی با بقیه مادون نیست. نفس فلک از نفس حیوان، نفس نبات، صورت معدنی، صورت عناصر بسیطه از همه این‌ها اشرف است. حالا اگر نسبت به انسان اشرف نباشد از بقیه اشرف است.

سؤال: «مِنْ هَذَا الْعَالَمِ» که اشرف نمی‌شود چون در این عالم انسان هم هست؟

پاسخ: بیان کردم اگر انسان را شما استثناء کنید فلک از باقی اشرف است. اما آیا نسبت به انسان اشرف هست یا نه؟ دلایل مختلفی آوردند که فلک از انسان هم اشرف است. بله ممکن است انسانی پیش برود از عقل هم تجاوز کند یا از فلک که هیچ، از عقل هم برود بالا. ولی انسان به ماهو انسان تا ترقی نکرده از فلک پایین‌تر است. لذا از فلک استفاده می‌کند. انسانی که جسم دارد از فلک پایین‌تر است؛ بدنه‌اش از بدنه فلک کمتر است چون بدنه فلک از ماده فلکی آفریده شده، بدنه انسان از ماده عنصری آفریده شده. ماده فلک بالاتر از ماده عنصری است. خصوصیاتی دارد که در عنصر نیست. نفس فلک هم بعضی‌ها گفتند از نفس انسان بالاتر است (بعضیا گفتند). حالا اگر نفسم بالاتر نباشد، نفس برای این عالم عنصر نیست، نفس برای عالم عنصر نیست برای عالم ملکوت است. پس می‌شود گفت افلاک از عالم عنصر به‌طور کامل بالاترند؛ یعنی نه فقط از حیوانات و نباتات بلکه از انسان هم بالاترند. بدنه‌شان که مسلماً بالاتر است اصلاً شکی در آن نیست. بدنه افلاک آن‌جوری که قدیما تصور می‌کردند (البته امروزه ثابت شده بدنه افلاک یا بدنه اینجا یکی‌ست، این مهم نیست ما امروزه را کار نداریم).

در قدیم می‌گفتند بدنه افلاک از عناصر و از مرکبات عنصری بالاترند، پس از بدنه انسان بالاتر است چون بدنه انسان مرکب عنصری است. اینکه بدنه فلک طبق مبنای قدیم از بدنه ما و بدنه بقیه موجودات بالاتر است در آن شکی نبود. هر چه هست نفس است. اگر نفس انسان بالاتر باشد از فلک، به جایی ضرر نمی‌زند چون نفس ما جزو عالم عنصر نیست؛ موقتاً آمده جزو عالم عنصر، جزو عالم ملکوت است.

پس روشن شد که فلک اشرف است از عالم عنصر، از همه عالم عنصر اشرف است؛ اگر از نفس انسان اشرف نباشد، نفس انسان جزو عالم عنصر نیست جزو عالم ملکوتی که موقتاً آمده در عالم عنصر. اگر هم از نفس انسان اشرف باشد که احتیاج به این توضیح نیست.

[پاسخ‌های خواجه نصیرالدین طوسی به دلیل دوم]

و الجواب. استدلال دوم را بر وجود عقل خواندیم. خواجه سه تا جواب داده، مرحوم علامه جواب‌های متعددی اضافه می‌کند بر این سه تا. ما در این جلسه سه تا دلیل خواجه را توضیح می‌دهیم ان‌شاءالله. حرف‌های مرحوم علامه را می‌گذاریم برای جلسه بعد. حرف‌ها را الان توضیح می‌دهیم بعد عبارت خواجه را هم می‌خوانیم.

[جواب اول: ابتنای دلیل بر دوام حرکت فلک و انکار آن توسط متکلمین]

اولین جوابی که خواجه می‌دهد این است که دلیل شما مبتنی بر این است که فلک حرکت دائم داشته باشد. دلیل شما مبتنی بر این است که فلک حرکت دائم داشته باشد. در حالی که فلک به نظر ما حرکت دائم ندارد، پس مبنای دلیل شما خراب است.

چرا مبنای دلیل حکما بر دوام حرکت فلک است؟ چون توجه داشتید وقتی داشتیم در جلسه گذشته توضیح می‌دادیم که فلک حرکت می‌کند این‌طور گفتیم: فلک می‌خواهد دائماً بالفعل باشد همان‌طور که عقل دائماً بالفعل است. منتها عقل دائماً بالفعل است به نحو ثبات، فلک می‌خواهد دائماً بالفعل باشد به نحو تعاقب با حرکت. ولی دوام فعلیت را برای عقل قائل بودیم برای فلک هم قائل بودیم. دوام فعلیت نشان می‌دهد حرکت دائم است. یعنی دائماً این فلک دارد قوه را به فعلیت تبدیل می‌کند تا فعلیت باقی بماند. اگر دائماً دارد قوه را به فعلیت تبدیل می‌کند پس دائماً دارد حرکت می‌کند. بنابراین مبنای دلیل شما دوام حرکت فلک است. فلکی که دائماً دارد حرکت می‌کند، دائماً دارد قوه را به فعلیت تبدیل می‌کند تا فعلیتش محفوظ بماند؛ این در استدلال شما آمد. پس استدلال شما مبنی بر این بود که فلک حرکت بی‌نهایت داشته باشد.

در حالی که ما متکلمین حرکت دائم فلک را قبول نداریم، نه از اولش نه از آخرش. یعنی قائلیم که کل جهان در یک زمانی خلق شده، ازلی نیست؛ حادث است. از آن طرف قائلیم که وقتی قیامت بخواهد برپا بشود کل این جهان ویران می‌شود، پس ابدی هم نیست؛ منقطع است. بنابراین از طرف اول حادث است، از طرف آخر منقطع است پس نمی‌تواند حرکت بی‌نهایت داشته باشد. بله حرکتش خیلی زیاد است، اما بی‌نهایت نیست. پس دلیل شما مبتنی شد بر حرکت بی‌نهایت داشتن و دوام حرکت داشتن فلک در حالی که ما دوام حرکت فلک را قبول نداریم. ما متکلمین دوام حرکت فلک را قبول نداریم نه حرکت فلک را ازلی می‌دانیم و نه ابدی. این اشکال اول، یا بفرمایید جواب اول.

و جواب این است که «هذا (یعنی دلیل شما) مبنی بر دوام حرکت است در حالی که ما بیان کردیم حدوث عالم را. اگر عالم حادث بشود «فیجب انقطاعها (یعنی انقطاع حرکت)». واجب است که حرکت منقطع شود، «فبطل هذا الدلیل من اصله».

این دلیل از ریشه باطل شد چون مبنایش خراب شد. دلیلی که بنایش خراب بشود باطل است، دلیلی که مبنایش خراب بشود از ریشه باطل است؛ و این دلیل را ما مبنایش را خراب کردیم. عبارت خواجه را توجه کنید: «لتوقفه على دوام ما اوجبنا انقطاعه». قبلی‌هایش را جلسات قبل خواندیم. از «لتوقفه» باقی مانده؛ بیان کردم که «لتوقفه» دلیل است برای «مدخولة». ادله وجود عقل از جمله این دلیل دوم مدخوله است یعنی مخدوش است. چرا مخدوش است؟ «لتوقفه». چون این دلیل توقف دارد بر دوام «ما» یعنی حرکتی که «اوجبنا انقطاعه».

ما متکلمین واجب دانستیم که آن حرکت باید قطع بشود. کلام شما و دلیل شما مبتنی بر دوام «ما» یعنی حرکتی است که ما واجب دانستیم انقطاع آن حرکت را. یعنی شما با این مبنا که حرکت دائم است حرف زدید، ما در جای خودش مبنای شما را باطل کردیم و ثابت کردیم که حرکت دائم نیست. پس دلیل از مبنا ویران است و از ریشه باطل است.

[جواب دوم: عدم حصر اقسام طلب]

و ایضاً در کلام مرحوم علامه جواب دومی است:

شما که مستدل بودید گفتید که طلب چند قسم است؛ یکی طلب چیزی که حاصلِ بالفعل. یکی طلب چیزی که حاصلِ بالقوه است. یکی هم طلب چیزی که ممتنع است. یکی هم طلب چیزی که هیچ‌کدام از این اقسام نیست. آن سه قسم را باطل کردید؛ طلب حاصلِ بالفعل باطل است، طلب حاصلِ بالقوه باطل است، طلب امر ممتنع هم باطل است؛ باقی ماند طلبی که هیچ‌کدام از این‌ها نباشد و آن طلب، طلبِ تشبه بود تا آخر. دلیل شما این بود دیگر. ما می‌گوییم اقسام طلب این چهار قسم نیست که سه قسمش باطل بشود یک قسمش درست؛ ما اقسام دیگری هم داریم که احتمال دارد تو آن اقسام یک قسم صحیح داشته باشیم. اگر همه اقسام باطل بشوند یک قسم باقی بماند آن یک قسم متعین می‌شود؛ اما شما همه اقسام را که باطل نکردید سه قسم را باطل کردید. اصلاً بقیه را مطرح نکردید که باطل کنید.آن وقت چطوری می‌توانید متعیناً نتیجه بگیرید که طلب آن قسمی که طلبِ تشبه هست صحیح است؟ شاید یک طلب دیگر صحیح است. طلبِ حاصلِ بالفعل صحیح نیست، طلبِ حاصلِ بالقوه صحیح نیست، طلبِ ممتنع و معدوم هم صحیح نیست، اما خب یک طلب دیگری هست که آن ممکن است صحیح باشد غیر از این که شما گفتید. شما گفتید طلب تشبه صحیح است، ما می‌گوییم بر فرض طلب تشبه صحیح باشد، طلب‌های دیگر داریم آن‌ها را هم باید شما باطل کنید تا طلب تشبه صحیح بشود؛ مادامی که آن طلب‌های دیگری را که احتمالشان هست باطل نکنید، نمی‌توانید نتیجه بگیرید که طلب به‌خاطر تشبه است تا آخر دلیل را بروید. و شما این کار را کردید. بدون اینکه متعرضِ باقیِ اقسامِ طلب بشوید فقط دو سه تا را باطل کردید مطلوب خودتان را نتیجه گرفتید؛ و این کافی نیست.

عبارت خواجه را توجه کنید: «وعلى (یعنی ولتوقفه علی)». این اشکال دوم بر دلیل.

دلیل شما متوقف است بر اینکه اقسام طلب منحصر باشد در همان چهار تایی که شما گفتید، وقت شما سه تایش را باطل کنید یکی ش حق می‌شود. متوقف بر این است در حالی که ما قبول نداریم اقسام طلب همین چهار تا باشد. اقسام بیشتری برای طلب هست، شما همه را باطل نکردید؛ پس نمی‌توانید بگویید طلب تشبه قسمی است که باطل نشده و همین متعیناً حق است، ممکن است یک چیز دیگر حق باشد.

پس نتوانستید باز با این دلیلتان مشکل را حل کنید. متن مصنف را خواندم که «وعلى حصر اقسام الطلب» جواب دوم است و معنایش این است «ولتوقفه علی حصر اقسام الطلب». بعداً دنبالش می‌گوییم که ولی ما قبول نداریم حصر اقسام طلب را پس مبنای دلیل شما باطل می‌شود.

«و ايضاً فهذا الدليل (دلیل شما حکما بر اثبات عقل) توقف دارد بر اینکه اقسام طلب منحصر باشد در حالی که اقسام را که شما ذکر کردید حاصر نیست (یعنی همه اقسام را جمع نکردید)». بلکه بعضی اقسام باقی ماندند و شما تا آن اقسام باقی‌مانده را باطل نکنید نمی‌توانید این قسم خاص را که طلب به‌خاطر تشبه است اثبات کنید.

[جواب سوم: منازعه در امتناع طلب محال]

«سلمنا» جواب سوم است: شما گفتید طلب محال باطل است، ما می‌گوییم این امر اختلافی است. منازعه داریم در اینکه طلب محال محال باشد. شاید فلک یا هر موجود دیگری محال را طلب کند و به‌خاطر رسیدن به آن محال حرکت کند و بعداً بین راه متوجه بشود که این محال است و حرکت کردن به سمتش نتیجه ندارد و وقت دست از طلب می‌کشد. پس طلب محال محال نیست بعد از اینکه موجودِ عاقل از غفلت درآمد و فهمید که این امر محال بوده دیگر طلبش نمی‌کند. پس طلب محال اشکال ندارد، اقدام به آن می‌شود منتها اگر خلافش کشف بشود قطع می‌شود. شما گفتید که یکی از اقسام طلب‌ها طلبِ محال است که فلک به آن اقدام نمی‌کند.

می‌گوییم چرا اقدام نمی‌کند؟ اقدام می‌کند بعداً می‌فهمد اشتباه شده. چون محال باید کشف بشود تا انسان یا موجود دیگر به سمتش اقدام نکند. اگر کشف نشده اقدام انجام می‌شود.

پس جواب سوم این است که ما در آن قسمی که شما باطلش کردید حرف داریم. شما گفتید طلب محال محال است، ما می‌گوییم در این مسئله نزاع است که آیا طلب محال محال هست یا نیست؛ بعضی گفتند محال است و بعضی گفتند محال نیست. آن کسانی که گفتند محال نیست همین حرف ما را می‌زنند: ممکن است یک شیئی غفلتاً محالی را طلب کند، طلب محال محال نیست؛ منتها بعد که فهمید کنار می‌گذارد.

«مع المنازعة (عبارت خواجه را توجه کنید مع المنازعة فی امتناع طلب المحال)» این جواب سوم است. ما نزاع داریم در اینکه طلب محال ممتنع باشد، احتمال می‌دهیم طلب محال اشکالی نداشته باشد، جاهلاً غافلاً ممکن است موجودی محالی را طلب کند ولی بعد که فهمید دست از طلب برمی‌دارد. حالا عبارت علامه را ببینید: «سلمنا (یعنی قبول کردیم که اقسام طلب همین چهار تایی است که شما گفتید) ولی اشکال ما این است که از کجا ثابت کردید که تمام آن سه قسم باطل است و این یک قسمی که مطلوب شماست حق است؟ چطوری آن سه قسم را باطل کردید در حالی که یکی از آن سه قسم مورد نزاع است؟ منازعه داریم در امتناع طلب محال.»

خب عبارت مرحوم علامه را می‌خواهم بخوانم: «سَلَّمْنَا (یعنی قبول کردیم که اقسام طلب همین‌هاست که شما گفتید) لَكِنْ لِمَ لَا يَجُوزُ (لکن چرا جایز نباشد) أَنْ يَكُونَ الطَّلَبُ لِمَا يَسْتَحِيلُ حُصُولُهُ؟ (طلب برای آن چیزی باشد که حصولش محال است)». یا حتی طلب برای ما هو حاصلٌ. یک قسم دیگرتان این بود که طلب برای ما هو حاصلٌ بالفعل یا ما هو حاصلٌ بالقوه محال است؛ ما می‌گوییم شاید طلب تعلق بگیرد به ما هو حاصلٌ بالفعل یا تعلق بگیرد به ما هو حاصلٌ بالقوه و تحصیلِ حاصل لازم بیاید در حالی که «لا شعور للطالب بذلک». طالب شعوری به این ندارد که آن هدفش محال است یا شعوری به این ندارد که هدفش حاصل است. چون متوجه نشده غفلت دارد اقدام می‌کند. بعد هم که متوجه شد کنار می‌گذارد.

بعد ممکن است کسی به ما بگوید که واجب است فلک شعور داشته باشد به اهداف که کدام محال‌اند، کدام حاصل‌اند، این‌ها را باید همه را بداند. ایشان می‌فرماید «و نمنع وجوب الشعور بذلک». ما قبول نداریم که واجب است فلک شعور داشته باشد به آن محال یا به آن حاصل تا طلبش نکند. شاید شعور نداشته باشد (یعنی توجه نداشته باشد) و طلب کند و بعد از طلب متوجه بشود و رها کند. پس طلب محال یا طلب حاصل اشکالی ندارد، انجام شدنی است.

«ثم نقول» اشکالات خودِ مرحوم علامه است.

اشکالات ثلاثه‌ای که در متن مصنف آمده بود هم توضیح دادیم هم تطبیق کردیم، اشکالات مرحوم علامه که از «ثم نقول» شروع می‌شود ان‌شاءالله در جلسه آینده.

 


logo