« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/12

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/پاسخ‌های دلیل اول: نقد قاعده الواحد و تطبیق بر جسم

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده/پاسخ‌های دلیل اول: نقد قاعده الواحد و تطبیق بر جسم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

[صفحه ۱۷۸، سطر پانزدهم]

قال: «و قولهم استدارة الحركة توجب الإرادة المستلزمة للتشبه بالكامل، اذ طلب الحاصل فعلاً او قوةً يوجب الانقطاع و غير الممكن محال.»[1]

بحث در ادله‌ای داشتیم که بر وجود عقل اقامه کرده بودند و مدعی شدیم که این ادله نمی‌توانند مدعا را اثبات کنند، زیرا که مبتلا به اشکال‌اند. اولین دلیل را خواندیم و جوابش را هم دادیم.

[پاسخ‌های دلیل اول: نقد قاعده الواحد و تطبیق بر جسم]

جواب دلیل اول را به بیانی گفتیم؛ به بیان دیگر هم می‌توانیم بگوییم. یعنی از دلیل اول دو جواب می‌توانیم بگوییم که مرحوم علامه فقط به یکی از آن‌ها اشاره کردند. من الان می‌خواهم مختصراً تکرار کنم تا جواب دوم را هم اضافه کنم.

دلیل این بود که از واحد (یعنی خداوند) واحد صادر می‌شود، پس باید از واحدِ بلاواسطه، واحد صادر شود. پس باید معلول اول، واحد باشد.

بعد رسیدگی کردیم، فرض‌ها را مطرح کردیم که ببینیم کدام‌یک از این‌ها، کدام‌یک از این اموری که تصور می‌شوند می‌توانند معلول اول باشند؟ جسم، ماده، صورت، عرض، نفس، عقل؛ همه این‌ها مطرح شدند. دیدیم هیچ‌کدام قابلیت ندارند که صادر اول باشند جز عقل. گفتیم عقل صادر اول است و صادر اول داریم، پس عقل هست، عقل موجود است.

در جوابی که داده شد (که مرحوم علامه جواب دادند) این‌طور فرمودند که قاعده الواحد را ما قبول نداریم. لازم نیست که از واحد، واحد صادر شود. بر فرض قبول کنیم، در فاعلِ موجب قبول داریم، در فاعل مختار قبول نداریم. فاعل مختار می‌تواند واحد باشد و متعدد صادر کند. بنابراین هیچ عیبی ندارد که بگوییم جسم اولین صادر است، ولو متعدد؛ چون قرار شد که واحد بتواند متعدد صادر کند. این یک جواب بود که جلسه گذشته گفتیم و تمام شد.

جواب دیگری هم می‌توانیم بدهیم و آن این است که طبق مبنای ما، جسم مرکب نیست. ما که هیولا را قبول نکردیم. ما گفتیم جسم فقط صورت وسیعه است، صورت جسمیه است. مرکبِ من ‌الهیولی و الصوره نیست. بنابراین جسم دو چیز نیست، یک چیز است. و اگر از واجب‌تعالی صادر شود اشکالی ندارد. پس قاعده الواحد را هم قبول کنیم، می‌توانیم جواب این دلیل را بدهیم. بگوییم که قاعده الواحد مقبول و از خداوند هم یک اثر بیشتر بلاواسطه صادر نمی‌شود، پس معلول اول واحد است؛ و این معلول اولی که واحد است را می‌توانیم بر جسم تطبیق کنیم، چون جسم دیگر متعدد نیست وقتی هیولا نداشت. فقط صورت خالص بود، دیگر متعدد نیست. پس هیچ ایرادی ندارد که ما بگوییم قاعده الواحد مقبول و از خداوند واحد صادر می‌شود و آن واحد می‌تواند جسم باشد. این جواب دومی است که مرحوم علامه به این جواب اشاره نکردند. در شوارق مختصراً اشاره شده و در کشف المراد اصلاً اشاره هم نشده است. این جواب خوبی است.

حالا البته جسم می‌تواند مصدر بعدی‌ها باشد یا نباشد، واسطه در فیض باشد یا نباشد، این یک مسئله دیگر است. ممکن است کسی ایراد کند بگوید جسم واسطه در فیض نیست ولو واحد است؛ ولی خب وقتی صادر اول باشد، باید صوادر بعدی به توسط جسم صادر بشوند و جسم از او برنمی‌آید که عهده‌دارِ ایجادِ مادون خودش یا مابعد خودش باشد. از این جهت ممکن است اشکال وارد بشود، ولی از جهت قاعده الواحد دیگر اشکال وارد نمی‌شود. این تتمه‌ای بود مربوط به بحث قبل که لازم بود اضافه بشود.

[دلیل دوم بر اثبات عقل: حرکت مستدیر و تشبه به کامل]

حالا می‌خواهیم وارد دلیل دوم بشویم که بر اثبات عقل اقامه کردند. این دلیل، همان دلیلی است که در نمط ششم اشارات مطرح شده است. و خلاصه دلیل این است (توجه کنید مقدمات را من کنار هم می‌چینم تا به نتیجه مطلوب برسم، بدون اینکه مقدمات را توضیح بدهم. بعد که خواستم دلیل را به تفصیل مطرح کنم، آن وقت مقدمات دانه‌دانه توضیح داده می‌شود):

مقدمه اول این است که حرکت فلک، حرکت استداره‌ای است (دَوَرانی) و در نتیجه ارادی است (خب این‌ها همه باید اثبات بشود). حرکت فلک حرکت ارادی است. و حرکت ارادی مطلوبی را در نظر می‌گیرد و آن را تعقیب می‌کند تا به آن مطلوب برسد. پس فلک هم مطلوبی را در نظر دارد و به‌خاطر همان مطلوب حرکت می‌کند. این مطلوب نمی‌تواند کمال نباشد، حتماً باید کمال باشد. و باید کمالی باشد که حاصل (نشود)؛ دفعتاً حاصل نشود، و الا اگر حاصل بشود حرکت فلک باید متوقف بشود (به مطلوب رسیده، دیگر برای چه حرکت کند؟). پس باید مطلوبی باشد که دفعتاً حاصل نمی‌شود، تدریجاً و علی‌سبیل‌التعاقب حاصل می‌شود. یعنی یکی پس از دیگری. پس باید فلک حرکت کند تا آن مطلوبش را متعاقباً به دست بیاورد، علی‌سبیل‌التعاقب به دست بیاورد تا هدف حرکتش موجود باشد.

تا اینجا مطلب روشن شد که فلک باید حرکت ارادی کند، برای کمال هم حرکت ارادی کند. این کمال هم دفعتاً حاصل نمی‌شود بلکه با حرکت و تدریج حاصل می‌شود. از اینجا به بعد دوباره می‌رویم سراغ اینکه فلک کمالاتی را تصور می‌کند و می‌خواهد که خودش را شبیه صاحب آن کمالات قرار بدهد. می‌بیند موجودی (بعضی موجودات) کمالاتِ بالفعل دارند و خودش مبتلا به قوه است. چون پیوسته باید وضعی را که بالقوه دارد تبدیل به فعل کند. چون جوهرش که بالقوه نیست؛ کمّش، کیفش، أینش بالقوه نیست، قابل عوض شدن نیست. فقط وضعش بالقوه است. چون بی‌نهایت اوضاع را می‌تواند تحصیل کند. پس بی‌نهایت اوضاع برایش بالقوه حاصل است.

اینکه می‌گوییم بی‌نهایت، به‌خاطر اینکه حرکت فلک را بی‌نهایت می‌دانیم. قائل به این دلیل و کسی که این دلیل را اقامه کرده، حرکت فلک را بی‌نهایت می‌داند. یعنی فلک را من‌الازل الی‌الابد موجود می‌داند و می‌گوید از این فلک در ازل تا ابد حرکات بی‌نهایت صادر می‌شود. پس برایش اوضاع بالقوه بی‌نهایت حاصل است. این اوضاع بالقوه باید تبدیل به فعلیت بشوند. اما دفعتاً تبدیل به فعلیت نمی‌شوند، تدریجاً باید تبدیل به فعلیت بشوند. پس فلک با حرکت، آن فعلیت را حفظ می‌کند برای خودش. یعنی بالقوه را تبدیل به فعلیت می‌کند، دوباره بالقوه بعدی را تبدیل به فعلیت می‌کند؛ چون هر وضعی را که بالقوه است با یک چرخش آن وضع را بالفعل می‌کند. باز بالقوه بعدی پیش رویش می‌آید، باز با یک چرخش دیگر آن را بالفعل می‌کند. باز به بالقوه بعدی، دوباره آن را بالفعل می‌کند و هکذا. پس همیشه مشغول بالفعل کردنِ قوه‌هاست. یعنی علی‌سبیل‌التعاقب فعلیت را برای خودش حفظ می‌کند. نمی‌گذارد بی‌فعلیت بماند. منتها فعلیت را دفعتاً نمی‌تواند حاصل کند، باید تدریجاً حاصل کند. یعنی علی‌سبیل‌التعاقب این فعلیت را حفظ کند.

آن موجودی که فلک می‌خواهد به او متشبه بشود، موجودی است که فعلیت را به نحو ثبات دارد، نه اینکه علی‌دفع‌التعاقب به دست بیاورد. فلک چون نمی‌تواند فعلیت را به نحو ثبات داشته باشد، می‌خواهد علی‌سبیل‌التعاقب به دست بیاورد و با به دست آوردن فعلیت و استمرار فعلیت، خودش را به آن موجودی که بالفعل است و در فعلیت ثبات دارد شبیه کند. پس غرض اصلی فلک، تشبه به موجودی است که بالفعل است. و موجود بالفعل عقل است. پس فلک غرضش و مطلوبش این است که خودش را شبیه عقل کند. از اینجا می‌فهمیم که عقلی در خارج موجود هست که فلک می‌خواهد خودش را شبیه او کند. و فلک کمال او را دیده و بالفعل کمالاتش را بالفعل یافته و می‌خواهد خودش را به آن عقل که دارای فعلیت است شبیه کند. از اینجا می‌فهمیم که عقلی موجود است. اگر عقل موجود نبود که فلک تشبه به او را طلب نمی‌کرد.

این هم دلیل دوم بود. توجه کردید مقدمات را تند گفتم.

حرکت فلک ارادی است، حرکت ارادی برای مطلوب است، مطلوب هم کمال است، کمال هم آن‌طور نیست که دفعتاً قابل نیل باشد، علی‌سبیل‌التعاقب باید به آن دسترسی پیدا کند. فلک هم دنبال این کمال علی‌سبیل‌التعاقب و الحرکه می‌رود. آن وقت این کمال عبارت است از تشبه به یک موجود بالفعل و به عبارت دیگر کمال عبارت است از حفظ کردن فعلیت. فلک می‌خواهد فعلیتی که برایش به دست می‌آید حفظ کند. اگرچه نمی‌تواند به نحو ثبات حفظ کند، ولی به نحو استمرار می‌تواند حفظ کند و با استمرار فعلیت حفظ می‌کند. با استمرار و تدریج یعنی حرکت کردن. پس حرکت می‌کند برای اینکه تشبه پیدا کند به موجود بالفعل. موجود بالفعل هم عقل است بنابراین حرکت فلک برای تشبه به عقل است. اگر حرکت فلک برای تشبه به عقل است، معلوم می‌شود عقلی در جهان هست که فلک تشبه به او را منظور و مقصود خودش قرار داده است. پس ثابت شد که ما در خارج عقل را داریم.

[اثبات تعدد عقول]

حالا یک دانه عقل یا چند تا؟

این هم در تتمه دلیل اضافه می‌شود که چون حرکات فلک مختلف است، پس باید متشبهٌ‌بها هم مختلف باشند. وقتی حرکت فلک مختلف شد تشبه‌ها مختلف می‌شود، وقتی تشبه‌ها مختلف شدند متشبهٌ‌بها مختلف می‌شوند. متشبهٌ‌بها عقل‌اند، پس عقول مختلف می‌شوند. یعنی یک دانه عقل موجود نیست بلکه بیش از یک دانه عقل موجود است، عقول مختلفه در جهان موجود است. پس تعدد عقول هم ثابت شد.

اما چند تا عقل؟

این را دیگر نمی‌توانیم با این دلیل ثابت کنیم. از طریق افلاک و عالم عنصر و این‌ها ثابت می‌کنند که ده تا عقل. نُه تا فلک، می‌شود نُه تا عقل؛ یک دانه عالم کون و فساد، این هم یک عقل مدبر به آن، مجموعاً ده تا عقل درست می‌شود. پس توجه کردید اول ثابت کردیم که عقلی در جهان هست، بعد ثابت کردیم که عقل واحد نیست، متعدد است، یکی نیست. با این بیانی که کردیم و دلیل دومی که اقامه کردیم این مطلب ثابت شد و معلوم شد که عقل هست در جهان و متعدد هم هست. اما تعدادش چند تاست، این در جای دیگر باید بحث بشود.

[پرسش و پاسخ]

سؤال: فلک به هدفش علی‌سبیل‌التعاقب می‌رسد؟

پاسخ: فلک به هدفش علی‌سبیل‌التعاقب می‌رسد، دفعتاً نمی‌رسد. علی‌سبیل‌التعاقب هم تا ابد طول می‌کشد. تا ابد طول می‌کشد. بنابراین فلک دسترسی به آن کمالی که به‌خاطر دسترسی به او متوقف بشود پیدا نمی‌کند. دسترسی پیدا می‌کند به این کمالات ولی متوقف نمی‌شود.

چرا؟ چون کمالش به این است که علی‌سبیل‌التعاقب و تدریج فعلیت را حفظ کند. و علی‌سبیل‌التعاقب و تدریج تمام نمی‌شود، پس این فلک هیچ‌وقت به آن هدفی که می‌خواهد دفعتاً نمی‌رسد. بله، علی‌سبیل‌تدریج می‌رسد دیگر چون هدفش حفظ فعلیت است. علی‌سبیل‌التعاقب دارد فعلیت را حفظ می‌کند، پس دائماً دارد به هدفش می‌رسد. منتها هدفش هدفی نیست که در یک لحظه تمام بشود، هدفی است که تا ابد طول می‌کشد. حفظ فعلیت است دیگر، حفظ فعلیت تا ابد طول می‌کشد. پس فلک باید تا ابد حرکت کند. هیچ‌وقت به کمال لایقِ منظور خودش دفعتاً دسترسی پیدا نمی‌کند که از حرکت بیفتد.

سؤال: این جسم فلک هم مجرد است؟

پاسخ: نخیر، فلک مجرد نیست. فلک مجرد نیست، دارد قوه را به فعلیت تبدیل می‌کند. موجودی که قوه را به فعلیت تبدیل می‌کند و صاحب قوه است، دیگر مجرد نیست. دارد قوه را به فعلیت طلب تبدیل می‌کند و با تبدیل قوه به فعلیت دائماً دارد فعلیت خودش را حفظ می‌کند؛ و از این جهت شباهت به عقل پیدا می‌کند. و چون این حفظ فعلیت تا ابد باید ادامه پیدا کند، این هم تا ابد حرکت می‌کند. هیچ‌وقت به کمالی که با رسیدن به او توقف کند نمی‌رسد. به چنین کمالی نمی‌رسد و دنبال این هم نیست. او دنبال این است که فعلیت خودش را حفظ کند. عقل فعلیتش را ثابت دارد، این هم می‌خواهد علی‌سبیل‌التعاقب داشته باشد. پس باید برای حفظ فعلیت خود دائماً حرکت کند و دائماً هم حرکت می‌کند.

آن وقت چرا حرکت می‌کند؟ تا متشبه بشود به آن مجردی که فعلیت ثابت دارد. و آن مجرد عقل است، می‌خواهد به‌خاطر تشبه به عقل حرکت کند. خب وقتی به‌خاطر تشبه دارد حرکت می‌کند، معلوم می‌شود متشبهٌ‌به هم که عقل است در خارج موجود است. و بعد هم توضیح دادیم که باید این عقل متعدد باشد چون حرکات مختلف است و برای هر حرکت یک متشبهٌ‌به لازم است.

سؤال: عقل که فعلیت دارد او متشبه به چه کسی می‌شود باز؟

پاسخ: نه، فعلیت ذاتیِ عقل است. فعلیت داشتن ذاتی عقل است. وقتی مجرد باشد دیگر نمی‌تواند فعلیت نداشته باشد. قوه و تبدیل قوه به حرکت مال موجودی است که ماده دارد و چیزی را قبول می‌کند. چون ماده دارد چیزی را قبول می‌کند، ممکن است نسبت به آن چیز بالقوه باشد بعداً آن را قبول کند بالفعل بشود. اما موجود مجردی که اصلاً قوه در آن نیست، حرکت در آن نیست، تشبه به چیزی را در نظر ندارد. او هر چه دارد، دارد دیگر؛ می‌خواهد تشبه پیدا کند که چه چیزی به دست بیاورد؟ عقل که چیزی کسب نمی‌کند، چیزی به دست نمی‌آورد.

[تبیین مقدمات دلیل دوم: ارادی بودن حرکت مستدیر]

خب دلیل را بیان کردم به‌طور مختصر.

فکر می‌کنم بعداً تفصیلش می‌دهم. مختصرش گفته شد و به نتیجه مطلوب رسیدیم.

اما مفصلش: گفتیم حرکت فلک ارادی است. این یک مقدمه بود. بعد هم گفتیم هر حرکت ارادی به‌خاطر هدفی است. آن هم مقدمه دوم. و ادامه دادیم تا به نتیجه رسیدیم. حالا مقدمه اول را می‌خواهم اثبات کنم. توضیح بدهم و اثبات کنم.

چرا حرکت فلک ارادی است؟ چون استداره‌ای است (دَوَرانی) و حرکت استداره‌ای باید ارادی باشد، مگر در صورتی که قسری باشد. سنگی را به انتهای نخی بستیم، به ابتدای نخ را به دست گرفتیم می‌چرخانیم. این سنگ دارد می‌چرخد، حرکت دورانی دارد ولی این حرکت قسری است. چون حرکت، حرکت قسری است، دیگر نمی‌توانیم بگوییم ارادی است. اما حرکت فلک، حرکت دورانی است و به نظر ما مستند به نفس فلک است، یعنی حرکت ارادی است.

چطور حرکت فلک می‌شود حرکت ارادی؟ و چطور به توسط نفس انجام می‌شود تا مثلاً ارادی بشود؟ جواب این است که حرکت به دو قسمت تقسیم می‌شود: حرکت طبیعی و حرکت قسری. حرکت طبیعی همیشه باید مستقیم باشد، نمی‌تواند دورانی باشد. دلیلش هم این است که حرکت طبیعی به سمت مقصد است و وقتی شیء به مقصد برسد توقف می‌کند. چون حرکت برای طلب است، می‌خواهد چیزی را طلب کند، هدفی را طلب کند. وقتی به آن هدف رسید، مطلوبش را یافته دیگر حرکت نمی‌کند. پس حرکت طبیعی که به‌خاطر رسیدن به مطلوب است، وقتی به مطلوب رسید قطع می‌شود، دیگر حرکت انجام نمی‌شود. نقطه مطلوب، نقطه قطع حرکت است.

اما حرکت دورانی را ملاحظه کنید.

حرکت دورانی هر نقطه‌ای از نقاط دایره را شما به‌عنوان هدف این متحرک انتخاب کنید، می‌بینید متحرک سعی می‌کند خودش را به آن نقطه برساند ولی وقتی به آن نقطه رسید نمی‌ایستد، عبور می‌کند. با اینکه هدف حرکت طبیعی هرگاه حاصل شود متحرک باید بایستد و به آرامی حرکت کند، ما می‌بینیم که در حرکت دورانی متحرک نمی‌ایستد. همانی را که طلب می‌کند، دوباره از او فرار می‌کند. معلوم می‌شود آن نقطه، نقطه مطلوب طبیعی او نیست. و الا اگر مطلوب طبیعی بود وقتی به آن می‌رسید دیگر (نمی‌رفت). در حالی که آن نمی‌ایستد بلکه حرکت دورانی‌اش را ادامه می‌دهد به قول ایشان از همان، از همان نقطه‌ای که طلب می‌کرد حالا فرار می‌کند. پس معلوم می‌شود آن نقطه مطلوب طبیعی‌اش نبوده. وقتی آن نقطه مطلوب طبیعی نبود، حرکتش حرکت طبیعی نیست. پس حرکت مستدیر به‌خاطر اینکه هیچ‌وقت نمی‌ایستد و به هدف (به هدفی که بخواهد او را متوقف کند) نمی‌رسد، به همین جهت همیشه ادامه می‌دهد و این حرکت استدارای حرکت طبیعی نیست.

پس روشن شد که حرکت طبیعی نیست چون خصوصیت حرکت طبیعی را ندارد. خصوصیت حرکت طبیعی این است که وقتی به نقطه هدف رسید بایستد و این حرکت استدارای هیچ‌وقت نمی‌ایستد. پس حتماً حرکتش طبیعی نیست. قسری هم نیست. قسری هم نیست. چون جایی که طبیعت وجود ندارد، قسر هم وجود ندارد. قسر یعنی خلاف طبیعت. خب چیزی که طبیعت ندارد، خلاف طبیعت برایش معنا ندارد. فلک چون حرکتش حرکت طبیعی نیست، حرکتش حرکت قسری هم نیست. خب حرکتی که طبیعی نیست، قسری هم نیست، حتماً باید ارادی باشد. پس ثابت شد که حرکت فلک ارادی است، از مستدیر بودنش رسیدیم به ارادی بودنش. چون وقتی دیدیم مستدیر است گفتیم هیچ هدفی را، به هیچ هدفی نمی‌رسد که بایستد، بلکه حرکت را ادامه می‌دهد. فهمیدیم حرکتش حرکت طبیعی نیست، حرکت مستقیم نیست، بلکه دورانی و ارادی است. بعد آن وقت مقدمه بعدی را می‌گوییم که اگر ارادی باشد مطلوبی را طلب می‌کند که ان‌شاءالله وقتی رسیدیم مطرح می‌کنیم. فعلاً مقدمه اول را گفتم.

[تطبیق با متن کتاب]

صفحه ۱۷۸، سطر پانزدهم.

قال: «و قولهم» (توضیح دلیل را بیان کردم ولی چون می‌خواهم عبارت را بخوانم مطابق عبارت دلیل را مطرح می‌کنم اگرچه یک مقداری تکرار لازم می‌آید ولی عبارت کامل‌تر روشن می‌شود): وقتی حرکت فلک دورانی باشد، همان‌طور که گفتیم می‌شود ارادی. حرکت ارادی هم به سمت مطلوب است. یعنی آن موجودی که حرکت ارادی دارد چیزی را طلب می‌کند. چیزی را که حاصل است نمی‌تواند طلب کند. چیزی را که حاصل می‌شود اگر طلب کند، باید با رسیدن به او و حصول او متوقف شود. چیزی را هم که ممتنع است نمی‌تواند طلب کند. حاصل را نمی‌تواند طلب کند، ممتنع را نمی‌تواند طلب کند. آنی که می‌تواند حاصل شود آن را می‌تواند طلب کند، اما اگر حاصل شد دیگر حرکت نمی‌کند. در حالی که فلک دائماً دارد حرکت می‌کند. پس معلوم می‌شود فلک حاصل را طلب نکرده، ممتنع را هم که محال است طلب کند. چیزی را هم که حاصل می‌شود آن هم طلب نکرده چون اگر طلب می‌کرد متوقف می‌شد با رسیدن به او متوقف می‌شد.

پس باید چیزی را طلب کند که ممکن باشد ولی حاصل نشود، مگر علی‌سبیل‌التعاقب. یعنی حاصل نشود مگر با حرکت مستمر. و آن چیز عبارت است از تبدیل کردن قوه به فعلیت. چون وضع بی‌نهایتی بالقوه برایش تصور می‌شود، پس باید دائماً این بالقوه را به فعلیت تبدیل کند تا از این جهت شباهتی به عقل که بالفعل است پیدا کند. عقل بالفعل است و این بالفعل بودن برایش ثابت است. فلک با تعاقب حرکت‌های وضعی، هر حرکت بالقوه‌ای را به فعلیت تبدیل می‌کند و با این تبدیل کردن فعلیت را حفظ می‌کند. یعنی بالفعل بودن را برای خودش نگه می‌دارد. و از این جهت شباهت به عقل پیدا می‌کند. پس مطلوب فلک، شباهت پیدا کردن به عقل است.

در چه چیزی؟ در اینکه عقل بالفعل است، فلک هم می‌خواهد بالفعل بماند. حرکت می‌کند دائماً آن وضع بالقوه را به وضع بالفعل تبدیل می‌کند دوباره وضع بالقوه بعدی و هکذا. همین‌طور ادامه می‌دهد پس همیشه فعلیت را برای خودش با این حرکت حفظ می‌کند و از این جهت شباهت به عقل پیدا می‌کند پس هدفش همین شباهت به عقل است. اگر هدفش شباهت به عقل است معلوم می‌شود که عقلی موجود هست که این فلک در نظر دارد شبیه او شود. پس ثبت وجود عقل و هو المطلوب. این دلیل بود که بیان کردم الان که می‌خواستم عبارت را بخوانم دوباره تکرارش کردم تا اینکه عبارت راحت‌تر روشن بشود.

صفحه ۱۷۸، سطر پانزدهم.

قال «و قولهم». «و قولهم» عطف بر آن «قولهم» قبل است. این‌طور بود عبارت خواجه: «بأدلة وجوده مدخولة كقولهم الواحد لا يصدر...» که «کقولهم» اشاره بود به اولین دلیل طرفداران وجود عقل.

حالا می‌گوید «و قولهم»، اشاره است به دلیل دوم یعنی «و كقولهم» عطف بر آن قولهم قبلی است. دلیل دوم این است: «استدارة الحركة توجب الارادة». دورانی بودن حرکت باعث می‌شود که آن محرک اراده داشته باشد تا حرکتش بشود حرکت ارادی. این اراده هم دنبال یک چیزی هست، طلب می‌کند چیزی را، مستلزم چیزی است، تعقیب می‌کند.

این اراده چه اراده‌ای تعقیب می‌کند؟ « المستلزمة للتشبه بالكامل». یعنی این اراده مستلزم این است که آن متحرک یا آن محرک تشبه به موجود کامل پیدا کند. یعنی اراده به‌خاطر این دارد انجام می‌شود. یا بفرمایید بهتر که بفرمایید حرکت ارادی به‌خاطر این دارد انجام می‌شود. اراده کرده حرکت را، یا بفرمایید حرکت ارادی انجام می‌دهد برای تشبه بالکامل. تا به موجود کامل شباهت پیدا کند. موجود کامل بالفعل است، این هم می‌خواهد دائماً قوه را به فعلیت تبدیل کند تا بالفعل بودن برایش محفوظ بماند. پس اراده مستلزم تشبه به کامل است یعنی اراده این تشبه به کامل را تعقیب می‌کند و لازم دارد و دنبال این است که این را به دست بیاورد. پس استدارة الحرکه باعث می‌شود اراده را، یعنی باعث می‌شود که آن محرک اراده کند و در نتیجه حرکتش حرکت ارادی باشد. وقت این اراده هم مستلزم تشبه به کامل، یعنی آن حرکت ارادی به دنبال این تشبه بالکامل است. یعنی حرکت ارادی می‌کند تا تشبه بالکامل پیدا کند. مستلزم این است یعنی لازم دارد این تشبه را. و چون لازم دارد معلوم می‌شود این حرکت ارادی دارد این دنبال این لازم می‌آید که این را به دست بیاورد.

«اذ طلب الحاصل فعلا او قوة يوجب الانقطاع».

تشبه بالکامل با حرکت حاصل می‌شود. و اگر چیزی هدف باشد که حاصل است، اصلاً حرکت شروع نمی‌شود. اگر چیزی هدف است که حاصل می‌شود، حرکت شروع می‌شود برای رسیدن به آن چیز ولی متوقف می‌شود بعد از رسیدن. چون وقتی متحرک به مطلوبش می‌رسد حرکت را قطع می‌کند.

«اذ طلب الحاصل فعلا او قوة يوجب الانقطاع». «فعلاً او قوةً» قیدِ حاصل است، قیدِ طلب نیست. اگر طلب کنید چیزی را که فعلاً حاصل است، این موجب انقطاع است؛ انقطاع یعنی حرکت اصلاً شروع نمی‌شود، از همان اول قطع است. حرکت قطع است و حاصل نمی‌شود. «قوةً» یعنی «الحاصل قوةً». آنی که بالقوه حاصل است، یعنی می‌تواند حاصل بشود، الان حاصل نیست ولی می‌تواند حاصل بشود. آن هم «یوجب الانقطاع». یعنی با رسیدن به او حرکت قطع می‌شود. هر دو مستلزم انقطاع‌اند، هر دو موجب انقطاع‌اند؛ چه طلب کنیم حاصلِ بالفعل را، چه طلب کنیم حاصلِ بالقوه را. یعنی چه طلب کند این متحرک آنچه را که الان حاصل است، حرکت از همان اول قطع می‌شود چون دنبال چیزی که حاصل است معنا ندارد برود. اگر طلب کند چیزی را که حاصل بالقوه است یعنی می‌تواند حاصل بشود، حرکت شروع می‌شود ولی بالاخره آخرش قطع می‌شود با رسیدن به آن مطلوب قطع می‌شود. پس باید (این را اضافه کنید) در حالی که حرکت فلک قطع نمی‌شود. پس معلوم می‌شود هدفش نه حاصلِ بالفعل نه حاصلِ بالقوه است.

«و غیرالممکن محال». که مصحح در کتاب «غیر الممکن» ضبط کرده: «غیر الممکن محال». یعنی «غیر الممکن» را مبتدا گرفته، «محال» را خبرش گرفته. و این درست نیست. چون مثل این است که بگوییم «و المحال محال». خب غیر ممکن یعنی محال.

اگر بگوییم «غیر الممکن محال» یعنی «و المحال محال». اولاً موضوع و محمول یکی می‌شود، کلام بی‌فایده می‌شود، ثانیاً در اینجا اصلاً معنا ندارد. ما باید «غیر الممکنِ محالٌ» بخوانیم تا عطف باشد بر «الحاصل» و طلب بر سر آن درآید. «اذ طلب الحاصل يوجب الانقطاع و طلب غیر الممکنِ محالٌ». آنی که حاصل هست نمی‌شود طلب شود و الا حرکت دائمی نخواهیم داشت، آن هم که محال است که طلبش محال است. هدفی که نیل به آن هدف محال است، طلبش محال است. هدفی هم که حاصل است اگر حاصلِ بالفعل باشد یا حاصلِ بالقوه باشد حرکت ادامه پیدا نمی‌کند. پس هدف فلک نباید محال باشد (یعنی غیر ممکن باشد) و الا طلبش محال است و نباید حاصلِ بالفعل یا بالقوه باشد و الا حرکت متوقف می‌شود، ادامه پیدا نمی‌کند. در حالی که حرکت فلک ادامه پیدا کرده. پس معلوم می‌شود که هدف نه ممتنع است و نه حاصل.

اگر نه ممتنع نه حاصل، معنایش این است که هدف چیزی است که مستمراً باید به وجود بیاید. حاصل نیست که نشود طلبش کرد. ممتنع هم نیست، بلکه چیزی است که باید به صورت مستمر تعقیبش کرد. و هر چه هم تعقیبش می‌کنیم، باز هم ادامه دارد. همان‌طور که بیان کردم دائماً بالقوه را تبدیل به بالفعل کردن، این هدفش است. و به این وسیله شبیه عقل شدن. بیان کردم فلک اوضاع بی‌نهایتی می‌تواند داشته باشد. این اوضاع بی‌نهایت الان موجود نیستند، بالقوه موجودند. فلک با هر حرکتی یکی از این‌ها را بالفعل می‌کند، دوباره با حرکت بعدی یکی دیگر را بالفعل می‌کند. همین‌طور تا بی‌نهایت. او دارد بالقوه‌ها را بالفعل می‌کند و بی‌نهایت بالقوه دارد پس بی‌نهایت بالفعل کردن دارد. با این کارش که حرکتِ بی‌نهایت است، دارد فعلیت را برای خودش حفظ می‌کند. و از طریق حفظ فعلیت، خودش را به آن کاملی که فعلیت دارد شبیه می‌کند. چون بیان کردم موجود کامل در همه کمالاتش بالفعل است، فعلیت دارد. فلک هم در این کمالِ بالقوه‌اش سعی می‌کند همیشه این بالقوه را تبدیل به فعلیت بکند و این فعلیت را برای خودش حفظ کند تا از این جهت شبیه آن کامل شود. پس هدفش تبدیلِ بالقوه به فعلیت است، این هدفش است و هدف نهایی‌اش این است که از این طریق به آن کامل شبیه بشود.

با این بیانی که کردم معلوم شد «اذ طلب الحاصل يوجب الانقطاع و طلب غیر الممکنِ محالٌ»، کل این تعلیل است برای «المستلزمه للتشبه بالکامل». آن اراده مستلزم این است که این فلک شبیه به کامل شود در فعلیت داشتن، زیرا این فلک حاصل را طلب نمی‌کند، غیر ممکن هم طلب نمی‌کند؛ چون طلب حاصل محذور دارد، طلب غیر ممکن هم محذور دارد. پس چیزی را طلب می‌کند که حصولش غیر ممکن نباشد و حاصل هم نشود؛ یعنی هر چه استمرار پیدا کند، جای استمرار را داشته باشد. «حاصل نشود» یعنی به آخر نرسد و الا حاصل می‌شود. یعنی این فعلیت حاصل می‌شود برایش و حفظ هم می‌شود اما به آخر نمی‌رسد. این معنای عبارت خواجه بود. اصل استدلال با بیانی که از خارج کردم روشن شد، الان در عبارت هم تطبیق کردم اگرچه عبارت خیلی سنگین بود، ولی بالاخره مطلب همان بود که از خارج توضیح داده شد. حالا در شرح اشارات بیش از این ان‌شاءالله توضیح می‌دهیم و مطلب دیگر کامل‌تر روشن می‌شود.

خلاصه مطلب این شد که فلک حرکت ارادی می‌کند و چیزی را طلب می‌کند، آن چیز نه حاصل است نه ممتنع است، بلکه عبارت است از تبدیل قوه به فعلیت و از این طریق تشبه به موجود کامل پیدا کردن. پس معلوم می‌شود موجود کامل وجود دارد و آن موجود کامل عقل است پس عقل وجود دارد. این خلاصه استدلال شد. تا اینجا عبارت خواجه بیان استدلال بود. از «لتوقفه» شروع به جواب می‌کند. این «لتوقفه» تعلیل است برای «أدلة وجوده مدخولة». ادله وجود عقل مدخول است یعنی مخدوش است «کقولهم الواحد لا یصدر» این را خواندیم قبلاً. بعد داشت «لان المؤثر هنا مختار» گفتیم علت است برای «مدخولة». حالا «لتوقفه على دوام ما اوجبنا انقطاعه» هم علت است برای «مدخولة». یعنی این قول هم که دلیل دوم است این هم مدخول است، این هم مخدوش است. چرا مخدوش است؟ «لتوقفه».

این جواب اول خواجه است. بعد «و لتوقفه على حصر اقسام الطلب»، این جواب دوم است؛ «مع المنازعة فی امتناع طلب المحال»، این جواب سوم است. خواجه سه تا جواب ذکر می‌کند که هیچ‌کدام از سه جواب را من توضیح ندادم بنابراین هیچ‌کدام را فعلاً نمی‌خوانم. بعد که جواب‌ها را شروع کردیم توضیح دادن، این جواب خواجه را تطبیق می‌کنم ان‌شاءالله یادمان باشد.

[شرح و تقریر دلیل]

اقول: هذا هو الوجه الثانی من الوجوه التی استدلوا بها علی اثبات العقول المجردة. از وجوهی که استدلال کردند به آن وجوه بر اثبات عقول مجرده، این وجه دومش است.

«مع الجواب عنه». هم خواجه وجه دوم را که دلیل است مطرح کرده، هم جوابش را گفته.

«و تقریر الدلیل». یک صفحه بعد هم می‌گوییم «والجواب». البته به کتاب من یک صفحه بعد است، نمی‌دانم شما کتابتان پاورقی دارد شاید بیشتر از یک صفحه باشد. این تقریر دلیل، بعد هم جواب را ان‌شاءالله بعداً بیان می‌کنیم.

دلیل را من بیان کردم چند بار هم تکرار کردم. در تقریر دلیل ابتدا ثابت می‌کند که حرکات سماوی همه ارادی‌اند. چرا ارادی‌اند؟ چون دورانی‌اند. و ثابت می‌کند هر حرکت دورانی ارادی است. از توجه قیاس به این صورت است: حرکت فلک دورانی است و هر حرکت دورانی ارادی است، نتیجه می‌گیریم پس حرکت فلک ارادی است.

حرکت فلک دورانی است صغراست، احتیاج به اثبات ندارد. این را ما رصد کردیم یافتیم. اما «هر حرکت دورانی ارادی است» این احتیاج به اثبات دارد که اثباتش را عرض کردم. گفتیم حرکت یا طبیعی است یا قسری. حرکت دورانی نه می‌تواند طبیعی باشد نه می‌تواند قسری باشد، پس باید ارادی باشد. خلاصه مطلب این است که حرکت یا طبیعی است یا قسری یا ارادی. ما ثابت می‌کنیم که حرکت دورانی طبیعی نیست، قسری هم نیست، نتیجه می‌گیریم پس باید ارادی باشد.

چطوری ثابت می‌کنیم طبیعی نیست؟ چون همان‌طور که اشاره کردم می‌گوییم که حرکت طبیعی حرکتی است که با رسیدن به مقصد توقف می‌کند و تمام می‌شود و دیگر دو مرتبه ادامه نمی‌دهد. یعنی اگر به نقطه‌ای که هدفش هست رسید، آن نقطه را ترک نمی‌کند، بلکه در همان‌جا می‌ماند مگر موجودی او را به زحمت بیرون ببرد. مثلاً سنگی را از بالا می‌اندازیم، حرکت طبیعی می‌کند برای رسیدن به این نقطه از زمین، وقتی به آن نقطه از زمین رسید دیگر دوباره بلند نمی‌شود برود، همان‌جا ثابت می‌ماند. در حالی که حرکت فلک یا هر حرکت دورانی این‌چنین نیست. شما می‌بینید این حرکت دورانی وقتی به نقطه‌ای رسید دو مرتبه آن نقطه را ترک می‌کند از آن‌جا می‌آید بیرون و دوباره می‌آید به سمت همان نقطه برگردد. حرکت دورانی این است دیگر. یک نقطه‌ای را فرض کنید در این کره‌ای که دارد می‌چرخد، فرض کنید آن نقطه هدف باشد، هر نقطه‌ای باشد، این متحرک که روی این کره دارد می‌چرخد به آن نقطه که رسید توقف نمی‌کند، دو مرتبه حرکت دورانی را ادامه می‌دهد؛ به قول ایشان از همان، از همان نقطه‌ای که طلب می‌کرد حالا فرار می‌کند. پس معلوم می‌شود آن نقطه مطلوب طبیعی او نیست و الا اگر مطلوب طبیعی بود وقتی به آن می‌رسید دیگر نمی‌ایستاد (نمی‌رفت). در حالی که آن نمی‌ایستد بلکه حرکت دورانی را که ادامه می‌دهد، به قول ایشان از همان، از همان نقطه‌ای که طلب می‌کرد حالا فرار می‌کند. پس معلوم می‌شود آن نقطه مطلوب طبیعی‌اش نبوده. وقتی آن نقطه مطلوب طبیعی نبود، حرکتش حرکت طبیعی نبوده. پس حرکت مستدیر به‌خاطر اینکه هیچ‌وقت نمی‌ایستد و به هدف (به هدفی که بخواهد او را متوقف کند) نمی‌رسد، به همین جهت همیشه ادامه می‌دهد و این حرکت استدارای حرکت طبیعی نیست. پس روشن شد که حرکت طبیعی نیست، خصوصیت حرکت طبیعی را ندارد. خصوصیت حرکت طبیعی این است که وقتی به نقطه هدف رسید بایستد و این حرکت استدارای هیچ‌وقت نمی‌ایستد. پس حتماً حرکتش طبیعی نیست. قسری هم نیست. قسری هم نیست. چون جایی که طبیعت وجود ندارد، قسر هم وجود ندارد. قسر یعنی خلاف طبع. چیزی که طبیعی نیست، طبیعی‌اش وجود ندارد تا خلاف طبیعی‌اش وجود داشته باشد. قسر یعنی خلاف طبیعت. چیزی که طبیعی ندارد، خلاف طبیعت هم معنا ندارد برایش. فلک چون حرکتش حرکت طبیعی نیست، حرکتش حرکت قسری هم نیست.

خب حرکتی که طبیعی نیست، قسری هم نیست، حتماً باید ارادی باشد. «فثبت انها ارادیة». این «فثبت» تفریع است بر بطلان طبیعی بودن حرکت و قسری بودن حرکت. وقتی ثابت شد که حرکت دورانی طبیعی نیست، قسری نیست، باقی نمی‌ماند جز شق سوم که ارادی باشد. چون حرکت بیش از این سه شق دیگر ندارد؛ یا طبیعی یا قسری یا ارادی. اگر طبیعی و قسری را باطل کردیم، ارادی بودن ثابت می‌شود. «فثبت انها (یعنی حرکات افلاک) ارادیة»[2] . این مقدمه اول بود که اثبات شد. عرض کردم در این دلیل ما مقدماتی را به کار می‌بریم تا بالاخره به نتیجه نهایی و مطلوب برسیم. حالا مقدمه اول تمام شد که حرکت فلک حرکت ارادی است. این را اثبات کردیم. گفتیم حرکت استدارای است و حرکت استدارای ارادی است، پس حرکت فلک ارادی است. مقدمه ثابت شد.

بعد مقدمه بعدی را می‌آوریم که «وکل حرکت ارادیه فانها تستدعی مطلوباً». هر حرکت ارادی مطلوبی را می‌خواهد و طلب می‌کند. یعنی هدفی دارد که آن هدف را طلب می‌کند و تعقیب می‌کند. حالا آن هدف کمال است یا کمال نیست. این مقدمه دوم را گفتیم (یعنی هر حرکت ارادی مطلوبی دارد). حالا می‌خواهیم بحث کنیم که این مطلوب کمال است یا کمال نیست. می‌فرماید که باید کمال باشد، زیرا اگر کمال نباشد دو تا محذور دارد. محذور اول این است که کمال نبودن یعنی عبث بودن، یعنی بیهوده بودن. وقت فلک که دائماً حرکت می‌کند معنایش این است که دائماً دنبال عبث است. اگر بگویید دائماً دنبال کمال اشکال ندارد، ولی اگر بگویید دائماً دنبال عبث است مشکل است؛ چون «العبث لا یدوم». عبث که نمی‌تواند دوام پیدا کند، کار عبث تمام می‌شود. پس دلیل اول برای اینکه مطلوب فلک باید کمال باشد این است که اگر کمال نباشد عبث خواهد بود و عبث دوام ندارد، در حالی که حرکت فلک دوام دارد، پس معلوم می‌شود برای عبث نیست. این بیان اول.

بیان دوم: همیشه طالب می‌خواهد با رسیدن به مطلوب خودش را کامل کند. و اگر بفهمد که فلان شیء کمال نیست، او را دیگر طلب نمی‌کند، در نتیجه حرکت قطع می‌شود. اگر مطلوب فلک کمال نباشد، فرض کنیم که ابتدا فلک نفهمید که این کمال نیست ولی بالاخره سرانجام می‌فهمد. وقتی به دست آورد و دید تغییری در آن ایجاد نکرد یا اگر هم تغییری ایجاد کرد تغییر خلاف کمال بود، بالاخره سرانجام متوجه می‌شود؛ چون فلک موجود شاعری است (یعنی شعور دارد). وقتی متوجه شد و فهمید که آنی که طلب می‌کرده کمال نیست رهایش می‌کند و حرکت قطع می‌شود. در حالی که حرکت فلک قطع نمی‌شود، با اینکه موجودی است که می‌فهمد حرکتش قطع نمی‌شود، پس معلوم می‌شود تا آخر متوجه هست که اینی که دارد طلب می‌کند کمال است، عبث نبوده؛ اگر عبث بود ترکش می‌کرد. به این دو بیان که گفتیم ثابت می‌شود که آن مطلوبی که فلک با حرکت طلبش می‌کند، آن مطلوب کمال است. عبث نیست. چون اولاً عبث دوام پیدا نمی‌کند، ثانیاً موجود شاعر بعد از اینکه فهمید این عبث است رهایش می‌کند. دیگر دنبالش نمی‌رود و حرکتش را قطع می‌کند.

خب تا اینجا ثابت شد که مطلوب کمال است. این هم مقدمه سوم.

«ولان العبث لا يدوم». این «لأن» تعلیل مقدم است برای خط بعدی: «فإما أن يكون كمالا في نفسه أولا». چون عبث دوام پیدا نمی‌کند (این یک مطلب) و مطلب دوم اینکه «و ذلك المطلوب واجب أن يستكمل به الطالب». واجب است که طالب کامل شود به (به‌توسط) این مطلوب. «و الا (یعنی اگر کامل نشود) لم يتوجه الطالب بطلبه نحوه». این «نحوه» متعلق به «لم يتوجه» است، متعلق به «طلب» نیست.

«و الا (یعنی اگر آن مطلوب کامل نکند طالب را، یعنی چیزی باشد که طالب به‌وسیله آن چیز کامل نشود) لم يتوجه نحوه بطلبه (یعنی از راه حرکت و طلب)». چون می‌فهمد که این کمالش نیست. چون چنین است (یعنی چون عبث دوام ندارد و مطلوب باید چیزی باشد که طالب را به کمال برساند)، چون چنین است، می‌گوییم یا اینکه آن مطلوب کمال است فی نفسه (یعنی خودش کمال است) او لا (یا اصلاً کمال نیست). و ثانی (که کمال نباشد) محال است، «و الا لجاز انقطاع الحرکة». اگر کمال نباشد عبث خواهد بود، چون عبث دوام پیدا نمی‌کند پس حرکت به سمت او دوام ندارد. و گذشته از این، طالب می‌فهمد که آنچه را که تعقیب می‌کند کمال نیست قهراً دست از تعقیب و حرکت برمی‌دارد و حرکت منقطع می‌شود.

«و الا لجاز انقطاع الحركة». و الا (یعنی اگر آن مطلوب کمال نبود) جایز است که حرکت قطع بشود، یعنی حرکت طالب قطع بشود؛ زیرا چنین است: «لابد و ان يظهر لذلك الطالب (یعنی برای این محرک، متحرک)» باید ظاهر شود برای این طالب که این مطلوب کمال نیست به ذاته، چون عبث دوام پیدا نمی‌کند بالاخره سرانجام این می‌فهمد که این عبث است و دوامش نمی‌دهد.

«لابد و ان يظهر لذلك الطالب (یعنی برای این محرک، متحرک)» ظاهر شود که این مطلوب کمال نبوده فی‌ذاته، وقتی ثابت شد کمال نبوده «فيترك الطلب». این طالب طلب را یعنی حرکت را ترک می‌کند. بعد اضافه کنید این را: در حالی که فلک حرکت را ترک نمی‌کند، پس معلوم می‌شود که آن مطلوبش عبث نبوده بلکه کمال بوده است.

تا اینجا ثابت شد که مطلوب باید کمال باشد. حالا که ثابت شد باید کمال باشد باز بحث می‌کنیم که این کمال، کمالی است که حاصل می‌شود یا کمالی است که با تعاقب حاصل می‌شود. آیا دفعتاً حاصل می‌شود یا با تعاقب؟ به قول ایشان «بالتمام» حاصل می‌شود یا «بالتعاقب»؟ بالتمام یعنی یک‌جا همه‌اش حاصل می‌شود. بالتعاقب یعنی همه‌اش حاصل نمی‌شود باید همین‌طور به تدریج بیاید تا بی‌نهایت برود تا بگوییم حاصل شد.

اگر بگویید بالتمام حاصل می‌شود، این کمال کمالی است که بالتمام حاصل می‌شود و دفعتاً حاصل می‌شود، خب فلک وقتی به آن کمال رسید به مطلوبش رسیده باید دیگر دست از حرکت بردارد. در حالی که دست از حرکت برنمی‌دارد، پس معلوم می‌شود کمال را یک‌جا به دست نمی‌آورد. کمال چیزی است که باید تدریجاً به دست بیاورد. این هم مطلب بعدی. توجه کردید از اول گفتیم حرکت ارادی است، پس مطلوبی را طلب می‌کند. بعد گفتیم که این مطلوب هم باید کمال باشد. حالا می‌گوییم این کمال هم باید کمال تدریجی باشد نه کمالی که دفعتاً حاصل می‌شود. اگر دفعتاً حاصل بشود، فلک باید توقف کند چون به کمالش رسیده باید توقف کند و حرکت را ادامه ندهد، در حالی که حرکت را ادامه می‌دهد پس معلوم می‌شود کمالش از آن کمال‌ها نیست که دفعتاً به دست می‌آید، کمالی است که با تدریج و حرکت باید تعقیب بشود.

«و اذا کان المطلوب کمالاً حقیقیاً». تا اینجا که خوانده بودیم ثابت کرده بودیم که این مطلوب کمال است.

حالا می‌گوید: «و اذا كان المطلوب كمالا حقيقيا»، وقتی معلوم شد که مطلوب کمال حقیقی است. (قید حقیقی که می‌آورد به‌خاطر اینکه عبث را خارج کند، عبث کمال خیالی است، کمال حقیقی نیست. حالا که معلوم شد این مطلوب عبث نیست، کمال خیالی نیست بلکه کمال حقیقی است) «فإما أن يحصل بالكلية و هو محال». یا همه‌اش یک‌جا حاصل می‌شود (تدریج لازم ندارد) «و هو محال».

اینکه یک‌جا حاصل بشود محال است. چرا محال است؟ «زیرا و الا (یعنی اگر یک‌جا حاصل می‌شد) لَبقَت الحرکة (حرکت توقف می‌کرد) و التالی باطل (یعنی توقف حرکت فلک باطل است)». پس مقدم هم که حصول این مطلوب است بالکلیه باطل است. معلوم می‌شود که این مطلوب بالکلیه حاصل نمی‌شود. وقتی بالکلیه حاصل نشد «فیجب ان یحصل علی التعاقب». واجب است که این مطلوب علی‌التعاقب حاصل شود (علی‌سبیل تدریج حاصل شود). به این جهت است که فلک باید حرکت کند تا با تعاقب مطلوبش را به دست بیاورد.

[تفاوت کمال جرم فلک و نفس فلک]

تا اینجا همه مطالب این دلیل گفته شد. منتها ما هنوز ادامه می‌دهیم تا بیان کنیم که مطلوب جِرم فلک چیست، مطلوب نفس فلک چیست.

ما تا اینجا به‌طور کلی گفتیم مطلوب باید کمال باشد و چه باشد، توضیحاتی دادیم. اما هم بدنه فلک دارد حرکت می‌کند، هم نفس فلک دارد حرکت می‌دهد. نفس فلک بدنه‌اش را حرکت می‌دهد، پس متحرک هم باید کامل بشود، محرک هم که دارد حرکت می‌دهد باید کامل بشود؛ چون هر دو هدف دارند. متحرک که بدنه است در چه چیزی کامل می‌شود؟ و کمالش به چیست؟ محرک که نفس است کمالش به چیست؟

متحرک را بیان کردیم بدنه فلک است. این بدنه در جوهرش کامل است، حرکت نمی‌کند که در جوهرش کامل شود (در جوهرش کامل هست، حرکت جوهری ندارد). در کمّش و کیفش و أین (با الف)ش هم کامل است، حرکت نمی‌کند تا کیفش را عوض کند، کمّش را عوض کند یا مکانش را عوض کند. فقط حرکت وضعی می‌کند. یعنی حرکت می‌کند که وضعش را عوض کند. بی‌نهایت اوضاع برایش ممکن است. این وضع برایش ممکن است، وضع دیگر هم برایش ممکن است و همین‌طور. این وضع‌های بی‌نهایتی را که همه برایش بالقوه هستند، یکی‌یکی تبدیل به فعلیت می‌کند. یعنی با هر حرکتی یک قوه را تبدیل به فعلیت می‌کند. یعنی این وضع را می‌تواند داشته باشد، وقتی حرکت کرد، آن وضعی را که می‌توانست داشته باشد حالا دارد. دوباره وضع بعدی را می‌تواند داشته باشد، حرکت می‌کند و آن وضعی را که می‌توانست داشته باشد حالا دارد و هکذا. می‌بینید آن بالقوه‌ها را یکی‌یکی تبدیل به فعلیت می‌کند. و به این ترتیب اوضاع بالقوه یکی پس از دیگری بالفعل می‌شوند و این بالفعل شدن ادامه پیدا می‌کند الی‌لاینهایه. و از این طریق همیشه این فلک فعلیتی را دارد (اگرچه قوه‌ای را هم در پیش دارد ولی فعلیتی را الان دارد). یعنی فعلیت را دارد حفظ می‌کند. از این جهت که فعلیت حفظ می‌شود تشبه به آن موجود کامل پیدا می‌کند که فعلیت برایش ثابت است.

توجه کردید این هدفی بود و کمالی بود که برای بدنه فلک درست می‌شد. ولی در ضمن من به کمالی هم که برای نفس درست می‌شود اشاره کردم. نفس هم دائماً فعلیت را حفظ می‌کند و از طریق حفظ فعلیت به آن موجود کاملی که فعلیت برایش ثابت است شباهت پیدا می‌کند. و همین شباهت پیدا کردن هدف فلک است، هدف نفس فلک است. پس آن هدفی که برای بدنه فلک است، تبدل اوضاع بالقوه به فعلیت (به اوضاع بالفعل) است. آن هدفی که برای نفس فلک حاصل است عبارت است از حفظ فعلیت و از این طریق شباهت به کامل رساندن. این دو تا هدف، هر دو توجه می‌کنید کمال‌اند و کمالی هستند که دفعتاً و به‌طور کلی حاصل نمی‌شوند، بلکه باید به تدریج حاصل شوند و تا ابد هم این قضیه باید ادامه پیدا کند.

[پرسش و پاسخ]

سؤال: کمال محال نیست؟

پاسخ: بله؟

سؤال: کمال را حاصل می‌کند برای ابد بی‌نهایت؟

پاسخ: ببینید کمالی که ما داریم می‌گوییم یعنی حفظ فعلیت. حفظ فعلیت دائماً دارد اتفاق می‌افتد. دائماً تبدیل قوه به فعلیت است. بی‌نهایت قوه را می‌خواهد تبدیل به فعلیت کند. و این فعلیت‌ها را که ردیف هم قرار بدهد تا فعلیت برایش محفوظ بماند. این شدنی است دیگر.

سؤال: چون هر فعلیتش تشبه به عقل بود، با اولین فعلیت تشبه حاصل می‌شد دیگر احتیاج به بعدی نبود که ارادی باشد.

پاسخ: با اولین فعلیت تشبه حاصل می‌شد، بعد نسبت به بعدی بالقوه بود. نسبت به بعدی بالقوه بود، شما می‌فرمایید با اولین فعلیت تشبه حاصل می‌شد و دیگر ادامه نمی‌داد. ادامه نمی‌داد فعلیت قطع می‌شد، دوباره می‌رفت در دام آن بالقوه. بالقوه را اگر بالفعل می‌کرد باز فعلیت ادامه پیدا می‌کرد. اما این (همان که شما می‌فرمایید) که با اولین بالفعل تشبه حاصل شد و چون با اولین بالفعل تشبه حاصل شد دیگر لازم نیست ادامه بدهد، خب فعلیت‌های بعدی را به دست نمی‌آورد. وقتی فعلیت به دست نیاورد باز هم می‌شود بالقوه.

سؤال: پس هدفش فعلیت است؟

پاسخ: بله دیگر اصلاً هدفش حفظ فعلیت است. هدفش حفظ فعلیت است. یعنی می‌خواهد بالفعل بماند. خب این فعلیت اولی که پیدا کرد، دنبالش قوه می‌آید، از فعلیت درمی‌آید. این فلک دوباره از فعلیت درمی‌آید (یعنی قوه بعدی در پیشش است). باید برود قوه بعدی را هم بالفعل کند. اگر بخواهد به همان فعلیت اول اکتفا کند، چون قوه بعدی پیش می‌آید، فعلیت اول از بین می‌رود، قوه می‌آید پیش، قوه جلو می‌آید. آن وقت باز این فلک می‌شود بالقوه. وقتی بالقوه شد اگر حرکت نکند این قوه را تبدیل به فعلیت نکرده. مثل سخن گفتن خودمان. اگر ما کلمه‌ای را بتوانیم تلفظ کنیم بالقوه هستیم نسبت به آن کلمه، وقتی تلفظ می‌کنیم بالفعلیم. ولی اگر ادامه ندادیم نسبت به کلمات بعدی که بالقوه هستیم همچنان بالقوه می‌مانیم. این بالفعل هم که تمام شد دیگر؛ ما انجامش دادیم تمام شد، کلمه‌ای که می‌خواستیم بگوییم گفتیم تمام شد. کلمات بعدی که بالقوه بودند نیامدند. نیامدند یعنی فعلیت پیدا نکردند. پس ما باز همچنان بالقوه هستیم یا سخن گفتنمان شد بالقوه. فعلیت حفظ نشد. پس نفرمایید با اولین فعلیت تشبه حاصل می‌شود. با اولین فعلیت تشبه حاصل می‌شود ولی این فعلیت از بین می‌رود. دوباره قوه بعدی می‌آید. باید این را بالفعلش کنیم. باز اگر این را رها کردیم باز بالفعل از بین می‌رود، دوباره می‌افتیم در دام بالقوه، آن بالقوه را باید بالفعل کنیم. همین‌طور پیوسته باید هی قوه‌ها را بالفعل بالفعل کنیم تا در داشتن بالفعل محفوظ بمانیم (یعنی همیشه بگوییم بالفعل هستیم که بالفعل دارد).

سؤال: فعلیت کمال نمی‌شود دیگر.

پاسخ: چرا کمال نمی‌شود؟ کمال تدریجی است نه کمال دفعی. آن اول بیان کردیم کمال دفعی نیست. کمال هست، فعلیت کمال است. منتها این کمال به تدریج حاصل می‌شود. نگویید فعلیت کمال نیست، فعلیت در مقابل قوه کمال است. اصلاً کمال یعنی برائت از قوه. برائت از قوه یعنی فعلیت. پس فعلیت کمال است. نباید بگوییم کمال نیست منتها کمالی است که تدریجاً حاصل می‌شود، کمالی است که دفعتاً حاصل نمی‌شود. فلک کمال دفعی را تعقیب نمی‌کند و الا اگر کمال دفعی را تعقیب می‌کرد با رسیدن به او توقف می‌کرد. چون توقف نمی‌کند معلوم می‌شود کمال دفعی را طلب نمی‌کند، کمال تدریجی را طلب می‌کند؛ یعنی کمالی که باید استمرار پیدا کند، آن را دارد طلب می‌کند. و کمالی که تدریجی باشد دائماً باید طلب شود، پس این دائماً دارد کمال تدریجی را طلب می‌کند. فعلیت‌ها همه کمال‌اند منتها کمالاتی که ردیف هم‌اند، تدریجی‌اند، نه کمالی که همه‌شان یک‌دفعه حاصل بشود. این را تصور بکنید مطلب برایتان حل می‌شود.

[تطبیق با متن کتاب]

«و لما كانت كمالات الفلك حاضرة بأسرها».

همه کمالات فلک برایش حاضرند؛ کمالات جوهری حاضر است، کمالات کمی حاضر است، کمالات کیفی حاضر است، کمالات أین (با الف) حاضر است، «سوى الوضع». فقط کمال وضع همه حاضر نیستند. همه کمالات به تمام‌ها برای فلک حاضرند سوای وضع؛ وضع حاصل نیست برای فلک. چرا همه کمالات حاضر است و چرا وضع حاصل نیست؟ «لانه (لان الفلک) کامل فی جوهره و کامل فی باقی مقولاته (در باقی مقولات مثل کم و کیف و أین هم کامل است) الا وضع (غیر از وضع)».

در وضع کامل نیست. چرا کامل نیست؟ زیرا اوضاعی که برای فلک ممکن است همه‌شان با هم حاصل نیستند. فلک می‌تواند آن‌ها را یکی پس از دیگری حاصل کند، تحصیل کند، به دست بیاورد. پس آن‌ها فعلاً حاصل نیستند، بالقوه هستند.

همه‌شان حاصل نیستند چرا حاصل نیستند؟ زیرا «لا وضع يحصل له الا و هناك أوضاع لا نهاية لها معدومة عنه». زیرا وضعی حاصل نمی‌شود برای فلک مگر اینکه در آن فلک اوضاع دیگری وجود دارد بی‌نهایت (یعنی لا نهایه له آن اوضاع) که همه آن اوضاع فعلاً از این فلک معدوم‌اند. ولو بالقوه برای فلک موجودند ولی فعلاً از او معدوم‌اند و برایش حاصل نیستند. همین یک وضعی را که الان تحصیل کرده برایش حاصل است، آن اوضاع دیگری که می‌تواند تحصیل کند هیچ‌کدام الان حاصل نیستند، باید تحصیل کند.

«و لا یمکن حصول جمیع اوضاع دفعتاً». همه اوضاع که دفعتاً نمی‌تواند یک‌دفعه برایش اتفاق بیفتد. «فهي (پس این اوضاع) إنما تحصل على التعاقب». باید با تعاقب تحصیل بشود، حاصل بشود. با تعاقب حاصل می‌شود یعنی با حرکت.

پس بدنه باید حرکت کند. تا اینجا معلوم شد که کمال بدنه در تحصیل اوضاع بی‌نهایت است منتها کمال کمالِ مستمر است، کمالی است که علی‌سبیل‌التعاقب به دست می‌آید نه دفعتاً. از اینجا می‌خواهد کمال نفس فلک را تبیین کند که نفس فلک چه می‌کند.

می‌فرماید: «ثم ان الفلک لما تصور کمال العقل». چون تصور می‌کند کمال عقل را و تصور می‌کند که «کانه لم یبق فیه (یعنی در عقل) شیء بالقوه الا و قد خرج الی الفعل». هیچ شیئی بالقوه در عقل باقی نمانده مگر خارج به فعل شده، یعنی از همان اول خلقت خارج به فعل شده و این عقل با تمام کمالات بالفعل آفریده شده. هیچ کمال بالقوه‌ای فعلاً در آن موجود نیست. پس عقل موجودی است که بالفعل بودن برایش ثابت است. این را تصور می‌کند فلک. این را تصور می‌کند، «اشتاق (اشتاق جواب لمّاست)»، اشتیاق پیدا می‌کند به اینکه متشبه بشود به این عقل. در چه چیزی متشبه بشود؟ «فی ذلک».

«فی ذلک» یعنی در بالفعل بودن. اشتیاق پیدا می‌کند به تشبه به عقل فی‌ذلک (یعنی در بالفعل بودن)؛ این اشتیاق را پیدا می‌کند تا خارج کند آنچه را که در خودِ فلک بالقوه هست (یعنی اوضاع را)؛ خارج کند این بالقوه‌ها را الی‌الفعل، یعنی اوضاعی را که در فلک بالقوه وجود دارند می‌خواهد استخراج کند، خارج کند به فعل که همه‌شان بالفعل بشوند.

«و لما تعذر ذلک دفعتاً»، چون محال است، متعذر است که تمام آنچه که در فلک بالقوه موجود است دفعتاً حاصل شود و دفعتاً استخراج شود، لذا فلک «استخرج كماله في أوضاعه على التعاقب». فلک کمالش را در اوضاعی که دارد علی‌التعاقب استخراج می‌کند، یعنی با حرکت استخراج می‌کند. این کمال را که همان فعلیت داشتن و بر فعلیت داشتن محفوظ ماندن است، آن را با تعاقب به دست می‌آورد.

«فقد ظهر من هذا وجود عقل يتشبه به الفلك في حركته». از این مطلبی که گفتیم ظاهر شد که عقل در جهان موجود است، عقلی که فلک در حرکتش به او تشبه پیدا می‌کند. دلیل دیگر تمام شد. معلوم شد عقل موجود است.

[دفع اشکال مصادره به مطلوب]

حالا از «فان کان واحداً» می‌خواهد اثبات کند که عقل واحد نیست، متعدد است. تا اینجا ثابت کردیم که عقل موجود است، حالا می‌خواهیم ثابت کنیم که عقلی که موجود است یکی نیست، متعدد است. عقول متعدده در جهان هست نه یک عقل تنها. دلیل تمام شد، الان وارد بحث بعدی می‌شویم، یعنی وارد این می‌شویم که ثابت کنیم عقول متعددند نه واحد. خب قبل از اینکه من وارد این بحث بشوم (یعنی قبل از اینکه وارد تعدد عقول بشوم) به این دلیلی که گذراندیم یک توجهی بکنید.

ببینید در عبارت این‌طور داشت: «ثم ان الفلک لما تصور کمال العقل». در دلیل دارد اخذ می‌کند که فلک کمال عقل را تصور کرد؛ مگر شما ثابت کردید که عقلی در جهان موجود است که بعد در دلیلتان بگویید که فلک کمال عقل را تصور می‌کند؟ از کجا معلوم که عقل داریم؟ از کجا معلوم که عقلی در جهان موجود است که فلک کمال آن عقل را تصور بکند؟ شما آنی که می‌خواهید نتیجه بگیرید در دلیل اخذ کردید. می‌خواهید آخر دلیل نتیجه بگیرید که پس عقل موجود است؛ الان وسط دلیل فرض کردید که عقل موجود است و فلک هم دارد کمالات این عقل را تصور می‌کند. این مصادره می‌شود. یعنی مطلوب را در درون دلیل دارید اخذ می‌کنید. واضح است که مصادره دارید می‌کنید.

این اشکال را چطوری جواب بدهیم؟ خودِ دلیل را توجه کنید می‌بینید این ایراد در آن هست که دارد می‌گوید «ثم ان الفلک لما تصور کمال العقل». هنوز ثابت نکرده که عقلی موجود است، دارد می‌گوید فلک کمال عقل را تصور می‌کند. در دلیل هم دارد این مطلوب خودش را اخذ می‌کند، مدعا را در دلیل اخذ می‌کند و دلیل را با اخذ مدعا دیگر تمام می‌کند؛ خب این مصادره است.

جواب این است که توجه کنید که مصادره صورت نگرفته به این دلیل: شروع می‌کند این مرحوم علامه دلیل را مطرح کردن؛ ببینیم چطوری مطرح می‌کند. می‌گوید فلک حرکت استداری دارد (این‌که مصادره نیست)، پس باید حرکتش اراده‌ای باشد (ارادی باشد؛ این هم که مصادره نیست، تا اینجا مصادره نیامده). حرکت ارادی مطلوبی را طلب می‌کند (خب تا اینجا هم درست). مطلوب هم باید کمال باشد (این هم درست). کمال هم باید کمالی باشد که دفعتاً حاصل نمی‌شود بلکه با تدریج باید حاصل بشود (تا اینجا هم که مصادره نشد، مطلب را گفتیم هیچ مصادره هم نشده). بعد می‌گوییم که این هم باید اضافه کنیم که کمالی که فلک تعقیب می‌کند، کمالی است که فلک به‌توسط او کامل می‌شود. و کمالی که فلک به‌توسط او کامل می‌شود نمی‌تواند مادون فلک باشد و الا مکمل فلک قرار نمی‌گیرد (مطلوب و کمالی که مطلوب است، مکملِ طالب است و مادون نمی‌تواند مکمل مافوق باشد، مادون فلک مکمل فلک باشد که حرف باطلی است). پس کمالی که فلک طلب می‌کند در مادونش نیست، در مافوقش هست. (تا اینجا معلوم است). این کمالی که در مافوق هست، کمالی نیست که الان به دست فلک برسد و الا با رسیدن به دست فلک فلک حرکتش را قطع می‌کرد؛ بلکه کمالی است که با آن صورت که گفتیم حاصل می‌شود (یعنی علی‌سبیل‌التعاقب حاصل می‌شود). و آن کمال همان تشبهی است که گفتیم. (درست شد تا اینجا؟)

تشبه به موجودی که کمالش بالفعل است. فلک می‌خواهد فعلیتی را حفظ کند تا از این طریق متشبه بشود به موجودی که صاحب فعلیت است. می‌بینید که تشبه را برای فلک درست کردیم، بدون اینکه ثابت کنیم عقلی موجود است. بعد که تشبه ثابت شد، گفتیم تشبه باید به مافوق باشد نه به مادون و الا لازم می‌آید مادون مکمل مافوق بشود، مادون فلک مکمل فلک باشد که حرف باطلی است. پس باید تشبهی که درست شده، تشبه به مافوق باشد. مافوقِ نفس فلک، عقل است؛ پس باید تشبه به عقل باشد (می‌بینید آرام‌آرام عقل را اثبات کردیم). درست است در طرح استدلال تصور عقل را مطرح کردیم و اندکی کلاممان به مصادره نزدیک شد، ولی در باطن منظورمان این نبوده؛ منظورمان همین بوده که ثابت کنیم فلک هدفی دارد و آن هدف تشبه است، اما نه تشبه به مادون بلکه تشبه به مافوق. یعنی تشبه به موجودی که باید همیشه بالفعل باشد، و موجودی که مافوق نفس فلک است و همیشه بالفعل است عقل است. پس ثابت می‌شود که اگر تشبهی هست متشبهٌ‌به هم هست. توجه کردید؟ پس در واقع مصادره نشد. اگرچه بیان می‌کنم ظاهر عبارت مرحوم علامه یک مقدار بوی مصادره دارد ولی وقتی باطن را ملاحظه کنید و کلام ایشان را کامل توضیح بدهید و با توضیحش توجه کنید می‌بینید که مصادره‌ای رخ نداده است.

[پرسش و پاسخ]

سؤال: تشبه به مافوق حتماً عقل است یا خدا هم می‌تواند باشد؟

پاسخ: تشبه به مافوق می‌تواند خدا باشد، می‌تواند عقول، عقل باشد. ولی این را بعداً باید اثبات کنیم. عرض کردم که عقول یکی هستند، متشبهٌ‌به یکی یا چند تاست، ما هنوز وارد این بحث نشدیم. تشبه می‌تواند به خدا باشد ولی خدا یکی است، ما ثابت می‌کنیم که تشبه‌های متعدد داریم، متشبهٌ‌به‌های متعدد باید داشته باشیم، این هنوز اثبات نشده. بله اگر کسی بگوید متشبهٌ‌به خداست اشکالی ندارد، ولی دیگر نمی‌تواند حرکات مختلف را توضیح بدهد. حرکات مختلف اقتضا می‌کنند تشبه‌های مختلف را، تشبه‌های مختلف اقتضا می‌کنند متشبهٌ‌به‌های مختلف را. متشبهٌ‌به‌ها یعنی عقول، پس نمی‌توانیم بگوییم فقط متشبهٌ‌به یکی است بلکه متشبهٌ‌به باید متعدد باشد زیرا حرکات متعددند. این بحثی است که در پیش داریم از همین، از همین‌جا که باقی مانده «فان کان واحداً» تا آخر. از اینجا می‌خواهیم ثابت کنیم که متشبهٌ‌به نباید واحد باشد بلکه باید متعدد باشد. آن وقت نمی‌توانیم بگوییم خدای تنها متشبهٌ‌به؛ خدا می‌تواند متشبهٌ‌به باشد ولی نه تنها. عقول هم باید متشبهٌ‌به باشند، نه یک عقل بلکه عقول. و از اینجا ثابت می‌شود که عقول متعددند و ضمناً ثابت می‌شود که متشبهٌ‌به منحصر به خدا نیست، هم خدا می‌تواند متشبهٌ‌به باشد، هم یک چیزهای دیگری که ما از آن‌ها تعبیر به عقول می‌کنیم.

این قسمت از دلیل باقی مانده بگذاریم ان‌شاءالله جلسه بعد. تا اینجا دلیل بر اثبات عقل را خواندیم، اما از این دلیل می‌خواهیم استفاده کنیم که عقول متعددند، این را باید بگذاریم جلسه بعد ان‌شاءالله.

سؤال: «طلب الحاصل فعلاً او قوةً» منظورش از قوه چیست؟

پاسخ: پرسیدید که «طلب الحاصل فعلا او قوة» یعنی چه؟

بیان کردم که حاصل گاهی بالفعل حاصل است گاهی بالقوه حاصل است. مثلاً صفتی از صفات عقل را (صفتی از صفات عقل را فرض کنید که حاصل باشد)، و فلک هم بخواهد آن صفت را تحصیل کند، و آن صفت هم برای فلک حاصل باشد؛ دیگر فلک حرکت نمی‌کند. یا صفتی از صفات برای فلک بالقوه حاصل است، ولی وقتی حرکت کرد به او صفت می‌رسد و آن صفت بالقوه می‌شود بالفعل؛ باز هم حرکت را قطع می‌کند. ببینید اگر تشبه مراد باشد، آن تشبه مستمر هم مراد باشد، که حرکت قطع نمی‌شود. ولی اگر نه یک کمالی که حاصل است بالفعل یا کمالی که حاصل است بالقوه، این هدف باشد حرکت قطع می‌شود. کمالِ مثلاً فرض کنید علم؛ این دارد فلک حرکت می‌کند تا علمِ فلان درجه را پیدا کند. اگر این علمِ فلان درجه حاصل باشد که از همان اول تعقیب نمی‌کند. اگر علم فلان درجه بالقوه حاصل باشد، تعقیبش می‌کند ولی وقتی که بالفعل به دستش آمد دیگر تعقیب را رها می‌کند. در هر صورت حرکت از بین می‌رود.

«حاصل بالفعل» مثل صفتی که الان موجود است برای فلک، «حاصل بالقوه» صفتی است که الان موجود نیست ولی فلک می‌تواند با حرکتش به او برسد و موجودش کند. اگر چیزی حاصل بشود بالفعل (یعنی حاصل باشد بالفعل) یا حاصل بالقوه باشد و حاصل بالفعل بشود، این هدفی است که فلک تعقیبش نمی‌کند، زیرا فلک دائماً حرکت می‌کند در حالی که اگر هدفش این باشد حرکت منقطع می‌شود، حرکت دائمی نمی‌کند. پس آنچه که حاصل است بالفعل، تشبه نیست؛ آنچه که حاصل است بالفعل، تشبه مستقر نیست. صفات دیگر هم که یا حاصل‌اند یا بالقوه حاصل‌اند نیستند، بلکه تشبه غیر مستقر، آن هدف است. هدف شیئی که حاصل باشد بالفعل یا حاصل باشد بالقوه و بعداً حاصل شود بالفعل نیست. هدف این نیست. پس تشبه مستقر هم هدف نیست. تشبه‌ای که می‌شود به دستش آورد، تشبه‌ای که تعاقب داشته باشد هدف است. صفتی که حاصل باشد (چه تشبه چه غیر تشبه)، صفتی که حاصل باشد بالفعل هدف نیست، صفتی که حاصل باشد بالقوه و حاصل شود بالفعل آن هم هدف نیست، بلکه صفتی که حاصل بالفعل نیست، حاصل بالقوه‌ای هم که به دست بیاید بعداً بالفعل بشود نیست، بلکه حاصل است به صورت مستمر. آن عبارت از تشبه است، همان هم هدف فلک است که می‌خواهد با استمرار تشبه ش را حفظ کند. روشن شد که حاصل بالفعل چیست، حاصل بالقوه چیست.

ان‌شاءالله برای جلسات آینده.

 


logo