90/03/11
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده /ابطال فروض سه گانه در صائر اول بودن نفس
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده /ابطال فروض سه گانه در صائر اول بودن نفس
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۷8، سطر سوم:
« و أما الرابع: فلأن النفس إنما تفعل بواسطة البدن فلو كانت هي المعلول الأول لكانت علة لما بعدها من الأجسام فتكون مستغنية في فعلها عن البدن فلا تكون نفسا بل عقلا و هو محال.»[1]
[مروری بر مباحث گذشته و دلیل اول اثبات عقول]
بحث در عقول مجرده داشتیم، گفتیم دلیلی بر امتناع آن عقول نداریم، اما دلیلی هم بر وجود این عقول اقامه نشده که ما را مطمئن کند. دلایلی که اقامه شدند ما بعضیهایشان را خواستیم ذکر بکنیم و در مورد این دلایل داوری کنیم. اولین دلیل را ذکر کردیم، در متن مصنف خواندیم، جوابش هم دادیم. بعد وارد شرح اشاره شدیم. به این صورت دلیل مطرح شد که خداوند واحد است و مصدر واحد، یعنی از او فقط یک موجود صادر میشود مباشرهً. بقیه موجودها با واسطه صادر میشوند.
بعد گفتیم این صادری که از او مباشرهً صادر میشود، این صادرِ واحدی که از او مباشرهً صادر میشود یا جسم است، یا ماده است، یا صورت است، یا نفس است، یا عرض است یا عقل. غیر از این شش تا هم دیگر ما ندیدیم. بعد شروع کردیم به باطل کردن فرضهای یکی یکی تا همه باطل شوند، یکی باقی بماند. آن یکی که باقی میماند میشود حق، متعین و حق. گفتیم جسم نمیتواند صادر اول باشد، ماده نمیتواند صادر اول باشد، صورت نمیتواند صادر اول باشد. سه تا را از صادر اول بودن انداختیم. سه تای دیگر باقی مانده. یکی نفس است، یکی عرض است، یکی عقل است. ثابت میکنیم در «أما الرابع» که نفس هم نمیتواند صادر اول باشد و در «أما الخامس» ثابت میکنیم که عرض هم نمیتواند صادر اول باشد. پس پنج تا از این شش تا را ما از صادر اول بودن خارج میکنیم، نتیجه میگیریم که آن ششمی که عقل است صادر اول است. وقت ثابت میشود که عقل موجود است، وقتی صادر اول است، صادر اول هم موجود است، پس عقل موجود است. این دلیل بود.
[ابطال صادر اول بودن نفس]
بعد در بیان دلیل بیان کردم که باید ثابت کنیم این پنج تا صادر اول نیستند. ما سه تایش را ثابت کردیم صادر اول نیستند. الان چهارمی را که نفس است میخواهیم ثابت کنیم. میخواهیم ثابت کنیم که نفس نمیتواند صادر اول باشد.
بیان مطلب این است که نفس اگر چه مجرد است به لحاظ ذاتش، اما مادی است به لحاظ فعلش. یعنی اگر بخواهد فعل انجام بدهد حتماً باید به توسط ابزار بدنی انجام بدهد. مستقیم نمیتواند فعل انجام بدهد. یعنی تنها فعلی که عبارت از تعقل است بدون بدن انجام میدهد. اما بقیه افعال، چه ادراکی چه تحریکی، همه به توسط بدن انجام میشوند.
بنابراین نفس در افعالش، بفرمایید در تأثیرش، احتیاج به بدن دارد، یعنی احتیاج به جسم دارد. اگر جسم نباشد نمیتواند تأثیر بگذارد. حالا اگر این نفس که در تأثیرش احتیاج به بدن، یعنی احتیاج به جسم دارد، صادر اول باشد. یعنی هنوز جسمی وجود نگرفته، این موجود بشود. خب وجود گرفتنش بدون جسم اشکال ندارد چون ذاتش مجرد است، احتیاج به جسم ندارد. اما این صادر اول است، صادر اول میخواهد تأثیر کند موجودات بعدی را ایجاد کند به اذن الله. پس باید تأثیر کند. هنوز ماده نیامده این میخواهد تأثیر کند. در حالی که گفتیم تأثیرش مشروط به ماده است. تأثیرش مشروط به جسم است، تأثیرش مشروط به بدن است، هیچکدام اینها نیامدهاند، بعداً میخواهند بیایند. این چطوری میخواهد تأثیر کند؟
اگر بخواهد تأثیر کند باید عقل باشد، چون بدون ماده، بدون جسم، بدون بدن دارد تأثیر میکند، باید عقل باشد، در حالی که فرض ما نفس است. پس تأثیرش بدون ماده و بدون جسم و بدن مستلزم این است که عقل باشد، عقل بودنش خلاف فرض است و محال است، پس تأثیرش محال است. اگر تأثیرش محال است، نمیتواند صادر اول باشد. چون صادر اول باید تأثیر کند و مابعد را بسازد. روشن شد که نفس را نمیتوانیم صادر اول بگیریم، زیرا نفس محتاج به بدن است در تأثیر و اگر او را صادر اول بگیرید مستغنی از بدن میشود در تأثیر. و چیزی که مستغنی از جسم و بدن بشود، عقل میشود نه نفس. و این باطل است.
این یک بیانی بود که مرحوم علامه ذکر میکند. در این بیان دوری لازم نمیآید، خلاف فرض لازم میآید. یعنی لازم میآید آنی که فرض شده نفس، در واقع عقل باشد. این مدعا را اثبات میکند، ثابت میشود که عقل هم موجود است. اما بالاخره خلف فرض است، و خلف فرض باطل است. پس این فرض را باطل میکنیم که نفس صادر اول باشد.
بیان دیگری داریم برای بطلان این فرض چهارم، یعنی بطلان اینکه نفس صادر اول باشد. بیانمان این است که نفس احتیاج به جسم دارد، احتیاج به بدن دارد اگر بخواهد تأثیر کند. اگر بخواهد موجود بشود احتیاج به چیزی ندارد. اما اگر بخواهد تأثیر کند احتیاج به بدن دارد. اگر صادر اول باشد در تأثیرش محتاج میشود به مابعد خودش که بدن است. یعنی مؤثر در همین تأثیرش محتاج به متأثر میشود. و این دور است. این غیر از آن بیان اول است. بیان اول نشان میداد که نفس اگر بخواهد مؤثر در مابعد باشد، میشود عقل. چون اگر مؤثر باشد مستغنی است، هنوز بدن نیامده دارد کار میکند معلوم میشود احتیاج به بدن ندارد، پس مؤثری است مستغنی، و اگر مستغنی باشد نفس نیست عقل است. این بیان اول بود.
بیان دوم نمیخواهیم نفس را عقلش کنیم. میگوییم نفس محتاج است به بدن، همین جور هم محتاج نگه ش میداریم، مستغنیش نمیکنیم. میگوییم نفس محتاج است به بدن، و بدن بعداً میآید. پس این نفس محتاج است به آنچه که بعداً میآید. آنچه که بعداً میآید از طریق خود همین نفس میآید. پس نفس محتاج است به چیزی که از طریق خودش میآید. یعنی نفس هم محتاجٌ الیه است که مابعد به او محتاج است، هم محتاجِ به مابعد است. هم محتاجٌ الیه مابعد است، هم محتاجِ به مابعد است. این میشود دور. تأثیرش متوقف است بر تأثیرش. تأثیرش در این بدن متوقف است بر اینکه تأثیر در بدن کرده باشد و بدن را ایجاد کرده باشد. پس تأثیر متوقف بر تأثیر میشود، دور لازم میآید.
از دو جهت ثابت کردیم که نفس نمیتواند صادر اول باشد. یکی اینکه صادر اول بودنش باعث میشود که نفس عقل باشد، و این خلف فرض است. یکی هم که باعث میشود که سابق به لاحقی که از جانب خود همین سابق آمده محتاج باشد.
صفحه ۱۷۸ هستیم سطر سوم:
«وَأَمَّا الرَّابِعُ» یعنی فرض چهارم. سه تا فرض را باطل کردیم، حالا میخواهیم فرض چهارم را باطل بکنیم.
فرض چهارم این بود که نفس صادر اول باشد. این را باطل میکنیم به این بیان: «فَلِأَنَّ النَّفْسَ إِنَّمَا تَفْعَلُ بِوَاسِطَةِ الْبَدَنِ». کارش با واسطه بدن است، اگر چه وجودش با واسطه بدن نیست.
«فَلَوْ كَانَتْ» این نفس «هِيَ الْمَعْلُولَ الْأَوَّلَ»، اگر نفس معلول اول باشد، «لَكَانَتْ» همین نفس «عِلَّةً لِمَا بَعْدَهَا» که مابعدش عبارت است از اجسام. یعنی علت میشود برای تمام اجسام بعد از خودش از جمله بدنش.
پس بدون بدن باید کار کند چون صادر اول است، میخواهد علت بشود برای همه چیز از جمله بدن، پس باید بدون بدن کار کند. چون بدن معلول اوست، نمیتواند در علیت او دخالت کند. او علت است، یعنی نفس علت است، بدن معلول است. معلول که نمیتواند در علیت علت دخالت کند، پس در علیت نفس هم نمیتواند دخالت کند. قهراً نفس تنها میشود. در حال تنهایی اثر میکند. اگر در حال تنهایی اثر کرد معلوم میشود نفس نیست، معلوم میشود عقل است.
«فَتَكُونُ مُسْتَغْنِيَةً فِي فِعْلِهَا عَنِ الْبَدَنِ».
«فتکون» توجه کنید فای تفریع است.
یعنی چون معلول اول است، یا به عبارت دیگر چون علت است برای مابعد، پس باید مستغنی باشد در فعلش از مابعد که بدن است. چون مؤثر در مابعد است، علت مابعد است، هر علتی از معلول بینیاز است. پس این نفس هم باید از معلول خودش که بدن است بینیاز باشد. اگر بینیاز شد از بدن، «فَلَا تَكُونُ نَفْساً بَلْ عَقْلًا». دیگر نفس نخواهد بود بلکه عقل خواهد بود، «وَهُوَ مُحَالٌ» چون خلف فرض است.
این بیان اول بود که ثابت میکرد نفس نمیتواند صادر اول باشد. بیان دومی هم داریم که اشاره نمیکند این بیان دوم است، دنباله بیان قبلی قرارش میدهد، ولی پیداست که بیان دوم است.
«فَهِيَ» یعنی نفس «إِذاً» در این هنگامی که نمیتواند عقل باشد تا به تنهایی تأثیر کند، در این هنگام «مَشْرُوطَةٌ بِالْأَجْسَامِ». مشروط به اجسام است. چون اگر مشروط به اجسام نباشد محظوری که گفتیم لازم میآید، محظورِ عقل شدنِ نفس و خلف فرض پیش آمدن. چون خلف فرض محال است، «فهي إذاً» چون خلف فرض محال است باید این نفس را همان طور که نفس بوده نفس قرار بدهیم. یعنی محتاج به مابعد قرار بدهیم. یعنی محتاج به اجسام قرار بدهیم. اگر این طور شد آنوقت دور که گفتیم لازم میآید. توجه کنید مرحوم علامه بیان دوم را ذیل بیان اول میآورد که سرتاسر دو بیان بشود یک دلیل. ولی ما جدا کردیم دو دلیلش کردیم.
هم کاری که ما انجام دادیم درست است هم کاری که علامه انجام داده درست است. هم میتوانید این آنی که من دلیل دوم قرار دادم ذیل دلیل اول بدهید، هم میتوانید دلیل مستقل دوم قرارش بدهید.
«فهي إذاً» یعنی حالا که قرار شد محال باشد که نفس عقل باشد، پس باید نفس به نفسیت خودش باقی بماند. اگر باید به نفسیت خودش باقی بماند، باید تأثیرش را به کمک جسم انجام بدهد. و چون جسم بعداً میآید، این نفس در تأثیر خودش محتاج به مابعد میشود. در حالی که مابعد هم محتاج به نفس است. پس هر دو به هم محتاج میشوند، مقدم به مابعد، مابعد به مقدم، و دور لازم میآید.
«فهي إِذاً مَشْرُوطَةٌ بِتَمَامِهَا بِالْأَجْسَامِ». «بأسرها» یعنی همهشان. همهشان مشروطند به اجسام. نمیتوانیم بگوییم این نفس است که صادر اول است مشروط نیست، بقیه مشروطند. چون ممکن است کسی بگوید حالا نفسهای بعدی مشروطند به اجسام، یعنی مشروطند که با بدن کار کنند، ولی این نفس اول چون صادر اول است دیگر مشروط به اجسام نیست. ایشان میگوید نه، این را نمیتوانید بگویید، «بِأَسْرِهَا» یعنی به تمامها، همه نفوس، چه آن اولی، چه آن آخری، چه وسطی، همهشان مشروطند به اجسام.
«فهي» یعنی از نفوس «إِذاً» حالا که قرار شد نتوانند عقل باشند، محال شد که عقل باشند، «مَشْرُوطَةٌ بِتَمَامِهَا» به تمامها مشروطند به اجسام. «بأسرها» یعنی تمامشان مشروطند به اجسام. یعنی نه فقط این آخریها، آن اولی هم که میخواهید صادر اول قرارش بدهید، آن هم احتیاج به بدن دارد.
- سوال: یک نسخه بدل دارد: «مَشْرُوطَةٌ تَأْثِيرُوهَا».
«مَشْرُوطَةٌ تَأْثِيرُوهَا بِالْأَجْسَامِ». اگر «تأثیرها» باشد دیگر آن نکتهای که بیان کردم اشاره نشده. من «بأسرها» دارم، نسخه ما «بأسرها» دارد، نسخه شما چی؟ آن هم «بأسرها» دارد یا «تأثیرها» دارد؟
- پاسخ: هر دو را دارد: «بِأَسْرِهَا تَأْثِيرُوهَا».
هر دو را دارید؟ بله. ما فقط «بأسرها» داریم. حالا البته آن نسخه هم قابل معنا کردن است. که یعنی مشروط است همه، مشروط است تأثیر این نفس به اجسام. ولی نسخه ما دارد «مَشْرُوطَةٌ بِأَسْرِهَا». اگر «بأسرها» باشد همان نکتهای که بیان کردم از آن استفاده میشود که فکر نکنید فقط اجسام فقط نفوس بعدی احتیاج دارند، بلکه همهشان احتیاج دارند، حتی آنی که شما صادر اول قرارش دادید آن هم محتاج است. اگر «بأسرها» را بخوانید این نکته از عبارت استفاده میشود که خوب است. «تأثیرها» هم بخوانید درست است.
«فَلَوْ كَانَتْ سَابِقَةً عَلَيْهَا»، حالا اگر نفس سابق بود علیها یعنی بر اجسام، عبارت توجه کنید «لَكَانَ السَّابِقُ مَشْرُوطاً بِاللَّاحقِ». لازم میآید که سابق مشروط به لاحق باشد. در تأثیرش مشروط باشد. خب حالا تأثیر، محتاج بودن سابق به لاحق چه عیبی دارد؟ سابق به لاحق محتاج باشد. میگویند عیبش این است که «الْمُسْتَنِدِ إِلَيْهِ».
«المستند» صفت لاحق است، ضمیر مستتر در آن هم به لاحق برمیگردد، ضمیر «الیه» به سابق برمیگردد. که لاحق مستند به سابق است یعنی محتاج به سابق است. آنوقت لازم میآید سابق به همینی که به او محتاج است محتاج باشد.
توجه میکنید چه بیان میکنم؟ اگر «المستند الیه» را نداشتیم اشکال نداشت که سابق به لاحق محتاج باشد. ولی همین مقتضای سابق بودن و لاحق بودن این است که لاحق مستند به سابق است. مستند به سابق یعنی متکی به سابق است. آنوقت سابقی که متکاست برای لاحق، میشود محتاج و متکی به لاحق. خب این دور است دیگر.
- سوال: «الْمُسْتَنِدِ» را صفت بگیریم برای «تأثیر»، دوری پیش میآید؟
پاسخ: نه، «المستند» صفت تأثیر نیست. صفت لاحق است.
- سوال: به «تأثیر» مستند و ثابت است؟
پاسخ: نه، بگویید مستند است لاحق به این تأثیر. این میشود. میشود بگویید که لاحق به تأثیر مستند است. میتوانید هم بگویید لاحق به سابق مستند است، هر دو درست است. ولی «المستند» صفت تأثیر نگیرید، «المستند» صفت لاحق است حتماً. ضمیر «إلیه» را میتوانید به تأثیر برگردانید، میتوانید به سابق برگردانید. هر دو درست است. مستند است این لاحق به این تأثیرِ سابق یا مستند است به خود سابق، فرقی نمیکند. ولی لاحق مستند به سابق است یعنی متکی به سابق است. آنوقت سابق چطور به این لاحق محتاج میشود؟
خود لاحق محتاج به سابق است. مستند یعنی محتاج است، یعنی متکی است. لاحق مستند به سابق است، آنوقت این لاحقی که مستند به سابق است، محتاجٌ الیه میشود برای سابق، یعنی سابق به او محتاج میشود. سابق محتاج میشود به چیزی که آن چیز به خود سابق محتاج است. و این میشود دور. «وَهُوَ مُحَالٌ» چون دور است.
«وَإِلَى هَذَا أَشَارَ» به این بیانی که ما کردیم و برای ابطال اینکه نفس صادر اول باشد اشاره کرده مصنف به قولش و گفته: «وَلَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ بِاللَّاحقِ فِي تَأْثِيرِهِ». عبارت اینطور است که میخوانم: «لَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ بِاللَّاحقِ فِي تَأْثِيرِهِ». بعد مرحوم علامه به دنبال «مشروط» مراد از مشروط را در اینجا که نفس است آورده و به دنبال «لاحق» مراد از لاحق را که در اینجا جسم است آورده، تفسیر کرده. و الا عبارت اینطور است: «لَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ بِاللَّاحقِ فِي تَأْثِيرِهِ». چیزی که مشروط به لاحق است در تأثیرش نمیتواند سابقه بر لاحق باشد. چون اگر سابقه بر لاحق باشد مشروط به لاحق نمیشود مؤثر در لاحق میشود. حالا هم مؤثر به لاحق شده هم مشروط به لاحق شده. یعنی هم محتاجٌ الیه لاحق شده هم محتاج به لاحق شده و این شد دور.
«وَلَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ» سبقت ندارد یعنی صادر اول نیست چیزی که مشروط است به لاحق، یعنی نفسی که مشروط است به جسم. نفسی که مشروط است به جسم در تأثیرش نمیتواند سابق باشد یعنی مؤثر باشد. پس نفس نمیتواند سابقه بر بقیه باشد یعنی معلول اول باشد و الا دور لازم میآید.
[ابطال صادر اول بودن عرض]
«وَأَمَّا الْخَامِسُ».
فرض پنجم این است که آن صادر اول عرض باشد. این هم واضح است که باطل است.
چرا؟ چون عرض محتاج به محل است، محتاج به موضوع است، به تعبیر دیگر محتاج به جسم است. و اگر عرض صادر اول باشد، هنوز جسم نیامده عرض موجود است، و دارد تأثیر میگذارد. چون صادر اول است دارد تأثیر میگذارد. تأثیر میگذارد اجسامی را که بعدش هستند ایجاد میکند، در حالی که به آن اجسام احتیاج دارد. آن اجسام محلش هستند، موضوعش هستند. بنابراین نمیتوانیم بگوییم عرض صادر اول است و جواهر را که محلش هستند ایجاد میکند. چون خودش به این محل احتیاج دارد. اگر بخواهد آن محلی را که محتاجٌ الیهاش است ایجاد بکند معناش این است که موقوف با موقوفٌ علیه یکی باشد، محتاج با محتاجٌ الیه یکی باشد و دور لازم میآید.
«وَأَمَّا الْخَامِسُ» یعنی عرض نمیتواند معلول اول باشد «فَلِأَنَّهُ» به خاطر این است که «الْعَرَضَ مُحْتَاجٌ فِي وُجُودِهِ إِلَى الْجَوْهَرِ». پس اگر معلول اول عرض باشد، این عرض علت جواهر خواهد شد، علت تمام جواهر چون سابقه بر همه است. و قبلاً هم بیان کردیم در این جور جاها سابق به معنای علت است. چون سبق و لحوق در اینجا سبق علت بر معلول و لحوق معلول نسبت به علت است. پس سبق در اینجا میشود سبق علی.
«فَلَوْ كَانَ الْمَعْلُولُ الْأَوَّلُ عَرَضاً لَكَانَ عِلَّةً لِلْجَوَاهِرِ كُلِّهَا»، اگر معلول اول عرض باشد علت خواهد بود برای تمام جواهر، چون سابقه بر همه جواهر است، و سابق هم یعنی علت. پس عرض میشود علت برای جواهر.
«فَيَكُونُ السَّابِقُ» که عرض است «مَشْرُوطاً فِي وُجُودِهِ لِللَّاحقِ». لازم میآید که سابقی که عرض است در وجودش مشروط به لاحق باشد، یعنی وجود نگیرد مگر اینکه لاحق بیاید.
«وَهُوَ بَاطِلٌ بِالضَّرُورَةِ». به بداهه باطل است که آنی که میخواهد تأثیرگذار باشد به اثرش محتاج بشود، این باطل است. در اینجا عرض که میخواهد تأثیرگذار باشد به جوهر محتاج است، پس نمیتواند تأثیرگذار در جوهر باشد.
«وَإِلَيْهِ أَشَارَ الْمُصَنِّفُ» یعنی به بطلان این فرض اشاره کرده مصنف که فرموده «وَلَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ بِاللَّاحقِ فِي وُجُودِهِ». آنی که مشروط به لاحق است در وجودش سبقی بر آن لاحق نخواهد داشت. چون محتاج به آن لاحق است، نمیتواند سابق باشد بر آن لاحق، و الا لازم میآید که محتاج بر محتاجٌ الیه مقدم باشد که امرش باطل است.
«وَلَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ» نمیتواند سابق باشد چیزی که در وجودش مشروط به لاحق است، یعنی عرضی که در وجودش مشروط به جوهر است، نمیتواند سابقه بر جوهر و علت در جوهر باشد. پس عرض را هم نمیشود معلول اول گرفت و الا اگر معلول اول بگیریم سابق بر همه اشیاء میشود و مؤثر در همه اشیاء میشود از جمله در جوهری که متکای عرض است. لازم میآید که عرض متکا شود برای متکایش و این دور است و باطل.
- سوال: سبق و لحوق نفس و بدن از چه سنخی بود؟
پاسخ: سبق و لحوق نفس و بدن از قبیل سبق صورت بر ماده هست، که صورت شریکة العله است برای ماده.
[جمعبندی ابطال فروض سهگانه]
«فَالْحَاصِلُ».
این «فالحاصل» آن «أما الثالث» و «أما الرابع» و «أما الخامس» هر سه را خلاصه میکند. «فالحاصل» خلاصه این سه تاست، خلاصه این پنجمی تنها نیست. «فالحاصل» این است که صورت، که در «الثالث» مطرح شد، و عرض، که در «الخامس» مطرح شد، این دو تا اولیشان مشروط به ماده است دومیشان مشروط به جوهر است. «فَلَا يَكُونَانِ سَابِقَيْنِ عَلَيْهِمَا»، پس این صورت و عرض نمیتوانند سابق باشند علیهما یعنی بر ماده و جوهر.
چرا؟ چون محتاجند به این ماده و جوهر. محتاجند به ماده و جوهر، پس نمیتوانند سابق باشند بر آن چیز، با آن چیزی محتاجند. نمیتوانند سابق باشند بر ماده و جوهر، در حالی که اگر معلول اول باشند سابق میشوند بر ماده و جوهر. یعنی محذور لازم میآید.
«فَلَا يَكُونَانِ سَابِقَيْنِ عَلَيْهِمَا»، یعنی این صورت و عرض که مشروط به ماده و جوهرند نمیتوانند مقدم بر ماده و جوهر قرار داده بشوند، یعنی نمیتوانند معلول اول باشند. این خلاصهای بود در مورد سومی و پنجمی.
حالا میخواهیم چهارمی را هم خلاصهاش را ذکر بکنیم: «وَالنَّفْسُ إِنَّمَا تُؤَثِّرُ بِوَاسِطَةِ الْجِسْمِ». نفس هم اگر بخواهد اثر کند به واسطه جسم اثر میکند. چنانکه توجه کردید گفتم نفس از نظر ذاتش و وجودش مجرد است اما از نظر فعلش وابسته است. و فعلش هم عبارت از تأثیر است. پس از نظر تأثیر نفس وابسته به جسم است. اگر وابسته به جسم است نمیتواند مقدم بر جسم باشد، که لازمه مقدم بودنش بر جسم بینیاز بودنش از جسم است. اگر محتاج به جسم است دیگر نمیتواند بینیاز از جسم باشد. پس نمیتواند مقدم بر جسم باشد و نمیتواند معلول اول باشد که مصدر جسم میشود.
«وَالنَّفْس» این عطف بر آن صورت و عرض است. یعنی «فالحاصل أن النفس... وَالنَّفْسُ إِنَّمَا تُؤَثِّرُ بِوَاسِطَةِ الْجِسْمِ»، نفس به واسطه جسم اثر میکند، و بنابراین نمیتواند مقدم بر جسم باشد مانند تقدم علت بر معلول. نمیتواند مقدم باشد به تقدم علی، که نظر ما فرضی این است که تقدم دارد به تقدم علی. «فَلَا تَكُونُ» این نفس «مُتَقَدِّمَةً عَلَيْهِ» یعنی بر جسم، مانند تقدم علت بر معلول. «فَلَا تَكُونُ» یعنی حالا که نفس در کارش محتاج به جسم است، نمیتواند علت شود و سابق شود نسبت به جسم. و الا لازم میآید که بینیاز از ماده باشد.
«وَإِلَّا اسْتَغْنَتْ فِي تَأْثِيرِهَا عَنْهُ»، و الا بینیاز میشود نفس در تأثیرش، بینیاز میشود از جسم. آنوقت میشود عقل در حالی که ما گفتیم نفس عقل نیست.
«وإلا» یعنی اگر نفس به واسطه جسم اثر نگذارد، بینیاز میشود در تأثیرش از جسم در حالی که گفتیم بینیاز نیست. پس نفس را هم نمیتوانیم مقدم بر بقیه قرار بدهیم زیرا نفس مقدم میشود بر بدن، و چیزی که مقدم از بدن است، در تأثیر بینیاز از بدن است. آنوقت لازم میآید که در عین بینیازی از بدن محتاج به بدن باشد که عرض کردم دور است.
خب تمام شد.
دلیل را توجه کنید دو مرتبه تکرار کنم، دلیل این است که از خداوند بلاواسطه یک معلول صادر میشود، ولو مع الواسطه همه معالیل صادرند، ولی بدون واسطه یک معلول صادر میشود از خداوند. آنوقت رسیدگی و آن را بهش میگوییم صادر اول. بعد رسیدگی کردیم که این صادر اول چیست. فهمیدیم صورت نیست، جسم نیست، ماده نیست، نفس نیست، عرض هم نیست. دیگر چیزی باقی نمیماند جز عقل. پس نتیجه میگیریم که عقل هست، یعنی وجود دارد در خارج. این مطلوب ما و مطلوب حکما بود. این دلیل بود که خلاصهاش را بیان کردیم.
[پاسخ به دلیل اول: انکار قاعده الواحد در فاعل مختار]
اما جوابی که ما میدهیم. جواب این است که در این مباحثی که شما مطرح کردید بعضی قواعد فلسفی را اجرا کردید که ما قبولشان نداریم. حالا بر فرض آن قواعد را قبول داشته باشیم، به شما جواب میگوییم. پس توجه کنید جواب مرحوم علامه که به پیروی از خواجه است به این صورت است که اگر ما از اشکالاتی که در قواعد به کار رفته در این دلیل صرف نظر کنیم، باز میگوییم که دلیل شما باطل است به این بیان. که مؤثر اگر موجب باشد، در صورت واحد بودنش اثرش هم میشود واحد. اگر مؤثر موجب باشد، اگر واحد هم باشد اثرش میشود واحد.
اما اگر مؤثر مختار باشد، این چنین نیست که اثرش واحد بشود. آنجا میشود اثرش متعدد باشد، چون موجودی است و مؤثری است که با قصد کار میکند. و وقتی با قصد کار میکند میتواند بگوید من با این قصد مصدر این موجودم و من با آن قصد دیگر مصدر این موجودم. چون با قصد کار میکند لذا ممکن است که متعددی را صادر کند. بله اگر فاعل موجب بود، متعدد صادر نمیشد بلکه چون خودش واحد بود اثرش هم میشد واحد.
پس خلاصه مطلب این شد که ما قاعده الواحدی را که شما صدر دلیلتان ذکر کردید قبول نداریم. قاعده الواحد در موجب ممکن است قبول بشود، در فاعل مختار قبول نمیشود. به این بیان که فاعل مختار چون با قصد کار میکند و ممکن است قصدهای متعددی را به کار بگیرد، میتواند آثار متعددی را صادر کند. وقتی آثار متعدد صادر کرد میتوانیم بگوییم جسم اولین صادر است. میتوانیم بگوییم جسم اولین صادر است، دیگر لزومی ندارد بگوییم عقل، تا بعد شما بگویید پس معلوم شد عقل هم در جهان موجود است. میگوییم جسم صادر اول است، صادر اول هم که اشکال ندارد دارای تعدد باشد. چون الان گفتیم که قاعده الواحد در مورد خدا اجرا نمیکنیم چرا که خدا را مختار میدانیم و موجود مختار میتواند اثر متعدد داشته باشد.
پس این استدلالی که شما کردید در فاعلی که موجب است تمام است، اما در فاعلی که با اختیار کار میکند تمام نیست. چون از فاعلی که با اختیار کار میکند همه شقوق باطل نمیشود تا حق منحصر بشود در یک شیء. بلکه یک شق دیگری هم هست و آن شق این است که معلول اول خدا جسم باشد. وقتی این ممکن شد دیگر نمیتوانیم بگوییم معلول اول عقل است یا جسم است هیچ کدام نمیتوانیم تعیین کنیم چون هر دو محتملند.
«إِذَا عَرَفْتَ هَذَا الدَّلِيلَ فَنَقُولُ» بعد از تسلیم قواعدی که در این دلیل به کار رفتند، که از این عبارت معلوم میشود همه قواعد را قبول ندارد، بعضیها را قبول دارد، بالاخره اگر ما بخواهیم صرف نظر کنیم از اصول قواعدی که در اینجا به کار رفتند، «فَنَقُولُ أَنَّهُ» در جواب این دلیل اول این طور میگوییم: «إِنَّمَا يَلْزَمُ أَنَّهُ» یعنی اینکه باید صادر اول واحد باشد و با توضیحی که دادیم باید عقل باشد، «فِي الْمُوجَبِ» این در صورتی است که مؤثر موجب باشد. آنوقت صادر از او هم میشود واحد، همان طور که خودش واحد است صادرش هم میشود واحد. اثر میشود واحد، آنوقت نمیتوانیم اثر را به عنوان جسم قبول کنیم، باید بگوییم اثر چیزی دیگری غیر از جسم است.
«أَمَّا إِذَا كَانَ مُخْتَاراً فَلَا»، اما اگر فاعل مختار باشد، مؤثر مختار باشد، «فلا» یعنی دیگر لازم نیست که اثرش واحد باشد. وقتی لازم نیست اثرش واحد باشد لازم هم نیست اثرش عقل باشد، اثر اولیهاش. «فَإِنَّ الْمُخْتَارَ تَتَعَدَّدُ آثَارُهُ وَأَفْعَالُهُ»، مختار با اختیارهای متعدد آثارش را متعدد میکند، افعالش را متعدد میکند. خب ما میگوییم مختار این چنین است، موجب آن چنان است. شما به چه دلیل میگویید خدا مختار است که بعد بگویید پس میتوانیم معلول اولش را مرکب یا متعدد قرار بدهیم؟ ایشان میگوید مختار بودن خدا در آینده ثابت میشود.
با توجه به دلیلی که ما در آینده داریم خدا را مختار میدانیم، و هر مختاری میتواند آثارش متعدد باشد، نتیجه این است پس خدا میتواند آثارش متعدد باشد. و اگر خدا توانست آثارش متعدد باشد ما میگوییم اولین اثر او جسم است. دیگر اصلاً نوبت به عقل نمیرسد. یعنی معلول اول میشود جسم نه عقل. اگر این طور بشود دلیل اولی که ما برای اثبات عقل آورده بودیم لغو میشود. «فَتَسْقُطُ الدَّلَالَةُ عَلَى أَنَّهُ مُخْتَارٌ».
دلیل دوم بماند انشاءالله برای جلسه بعد.