90/03/10
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده /اثبات وجود عقل از طریق قاعده الواحد
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل چهارم/ جواهر مجرده /اثبات وجود عقل از طریق قاعده الواحد
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۷۷، سطر هشتم:
« و استدلوا على إثبات الجواهر المجردة التي هي العقول بوجوه:
الأول قالوا إن الله تعالى واحد فلا يكون علة للمتكثر فيكون الصادر عنه واحدا فلا يخلو إما أن يكون جسما أو مادة أو صورة أو نفسا أو عرضا أو عقلا و الأقسام كلها باطلة سوى الأخير.»[1]
[مقدمه: اثبات وجود عقل از طریق قاعده الواحد]
بحث در جواهر مجرده داشتیم و گفتیم که ابتدا وارد بحث در عقول میشویم و بعداً وارد بحث در نفس میشویم. درباره عقل گفتیم که دلیلی بر انتفائش نداریم، بعد اضافه کردیم که دلایلی هم که بر وجودش آوردند، به نظر ما تمام نیستند. و خواستیم که این دلایل را شروع کنیم.
اولین دلیل را در جلسه گذشته مطرح کردیم، جوابش را هم گفتیم، اما از عبارت خواجه. حالا میخواهیم همان دلیل و جوابش را از عبارت علامه بخوانیم. علامه میفرماید که حکما بر وجود عقل دلایل متعددی اقامه کردند، چون آنها هستند که به وجود عقل معتقدند. چند دلیل بر وجود عقل اقامه کردند (بیان کردم منظور از عقل، عقل منفصل، عقل فعال و عقلی است که صادر اول حساب میشود. مراد عقل منفعل یا عقل متصل نیست، این را جلسه قبل گفتم).
دلیلی که اقامه کردند بیان شد چند دلیل است، فعلاً دلیل اول را میخواهیم بخوانیم.
دلیل اول این است: خداوند واحد است و قاعده میگوید از واحد فقط واحد صادر میشود، بلاواسطه فقط واحد صادر میشود، معالواسطه ممکن است متکثر صادر بشود. پس معلول بلاواسطه خدا باید واحد باشد. این واحد یا جسم است، یا ماده است، یا صورت است، یا نفس است، یا عرض است یا عقل. شد شش تا. پنج تای اول را باطل میکنیم. اینها نمیتوانند صادر اول باشند، اینها نمیتوانند معلول اول باشند به بیانی که خواهیم گفت. نتیجه میگیریم ششمی که عقل است صادر اول است. پس ثابت میشود که عقل صادر شده و در جهان موجود است.
توجه میکنید که جهت استدلالشان چگونه است؟ از قاعده الواحد استفاده میکنیم که معلول اول و معلول بلاواسطه خداوند باید واحد باشد. آنوقت تمام موجودات را رسیدگی میکنیم، هر کدام را به عنوان معلول اول مطرح میکنیم میبینیم نمیتوانند معلول اول باشند به بیانی که گفتیم و خواهیم گفت انشاءالله. نتیجه میگیریم آنی که میتواند معلول اول باشد عقل است. و چون قاعده میگوید معلول اول باید واحد باشد، پس باید ما واحدی را به عنوان معلول اول داشته باشیم و آن واحد عقل است، پس باید عقل را در جهان داشته باشیم. یعنی عقل موجود است در جهان.
این تمامِ دلیل بود. تمام دلیل همین بود که بیان کردم. اما در توضیح دلیل باید ثابت کنیم که جسم نمیتواند معلول اول باشد، ماده نمیتواند، صورت نمیتواند، نفس نمیتواند، عرض نمیتواند، هیچکدام از این پنج تا نمیتوانند معلول اول باشند تا متعین شود که معلول اول عقل است و از این طریق عقل اثبات بشود. پس دلیل تمام شد منتها این پنج تا موجودی را که به عنوان معلول اول مطرح کردیم، باید ثابت کنیم که نمیتوانند معلول اول باشند. این را که ثابت کردیم دیگر دلیل تفصیلش هم تمام میشود. اجمالش همانی بود که بیان کردم، تفصیلش هم که وقتی این مطالب را بیان کنیم، تفصیل دلیل هم معلوم میشود. ما دانه دانه این پنج موجود را رسیدگی میکنیم و در هر پنج تایش ثابت میکنیم که معلول اول بودن محال است. و بالاخره خداوند باید معلول اول داشته باشد. اینها محال است که معلول اول باشند، خدا باید معلول اول داشته باشد، پس یک موجودی غیر از اینها معلول اول است و غیر از اینها هم چیزی جز عقل نیست، پس عقل معلول اول است، پس عقل موجود است.
[متنخوانی و توضیح استدلال]
خب، حالا ابتدای استدلال را بیان بکنم، بخوانم، ترجمه کنم، بقیهاش را به تفصیل توضیح میدهم. صفحه ۱۷۷، سطر هشتم:
«وَاسْتَدَلُّوا» یعنی حکما بر اثبات جواهر مجردهای که عقولند استدلال کردند به وجوهی. «الأول» وجه اول این است، چنین گفتند که «إنَّ اللهَ تَعَالى وَاحِدٌ». طبق قاعده الواحد که میگوید واحد مباشرهً و بلاواسطه علت برای متکثر نیست، نتیجه میگیریم که خداوند «لا يَكونُ عِلَّةً لِلْمُتَكَثِّرِ»، علتی برای کثرات نیست. یعنی علت بیواسطه نیست و الا خدا علت همه موجودات است. علت برای متکثر یعنی علت بلاواسطه برای متکثر نیست، پس «الصادر عنه» یعنی صادر اول واحد است. منظور از صادر نه که یک چیز از او صادر شده، بلاواسطه یک چیز صادر شده، یعنی معلول اول.
«فَلا يَخْلُو» حالا که معلوم شد صادر یکی است، باید ببینیم از بین این شش تا موجود کدامشان میتوانند صادر باشند. «فَلا يَخْلُو» این صادر اول یا جسم است یا ماده است یا صورت است یا نفس است یا عرض است یا عقل.
«وَالْأَقْسَامُ كُلُّهَا بَاطِلَةٌ سِوَى الْأَخِيرِ». همه اقسام باطل است جز آخری، یعنی عقل باطل نیست، پس عقل معلول اول است، اگر معلول اول است موجود است. بنابراین عقل در جهان هست.
ما ادعا کردیم در این دلیل که «وَالْأَقْسَامُ كُلُّهَا بَاطِلَةٌ سِوَى الْأَخِيرِ». «سوی الاخیر» را نمیخواهد اثبات کند. همین اندازه که آن پنج تا را ثابت کردیم که معلول اول نیستند برایمان کافی است. چون ما شش موجود امکانی بیشتر در جهان تصور نمیکنیم، وقتی پنج تایش را باطل کردیم، آن ششمی متعین میشود. دیگر لازم نیست ثابت کنیم که این ششمی معلول اول هست، خب وقتی آن پنج تا نتوانستند معلول اول باشند، با توجه به اینکه معلول اول لازم است وجود داشته باشد، قهراً این ششمی معلول اول میشود. پس در ششمی استدلال نمیکنیم، پنج تا استدلال فعلاً لازم داریم که در هر کدام از این استدلالها یکی از این پنج موجود از معلول اول بودن میافتد.
[ابطال صادر اول بودن جسم]
اولین استدلالی که میخواهیم ارائه کنیم برای این است که ثابت کنیم معلول اول جسم نیست. بیان مطلب این است که جسم مرکب است از ماده و صورت. پس در جسم اثنینیت هست، یعنی تعدد هست، چون ماده دارد صورت دارد، تعدد دارد. معلول اول باید واحد باشد، الان گفتیم. جسم واحد نیست، چون مشتمل بر دو جزء است، مشتمل بر متعدد است، پس واحد نیست، پس نمیتواند معلول اول باشد. جسم به راحتی از معلول اول بودن افتاد.
«أمَّا الْأَوَّلُ» یعنی اما اینکه جسم نمیتواند معلول اول باشد به این جهت است که «فَلِأَنَّ كُلَّ جِسْمٍ مُرَكَّبٌ مِنَ الْمَادَّةِ وَالصُّورَةِ». و الان ما بیان کردیم که معلول اول باید واحد باشد، پس جسم چون واحد نیست معلول اول نیست.
«وَإِلَى هَذَا الْقِسْمِ» اشاره کرد مصنف به قولش که گفت «الْوَاحِدُ لَا يَصْدُرُ عَنْهُ أَمْرَانِ»، واحد که خداست ازش دو امر صادر نمیشود، یعنی ماده و صورت که عبارتند از جسم. از خداوندی که واحد است دو امر صادر نمیشود، یعنی جسم صادر نمیشود. قاعده الواحد اجازه نمیدهد. پس این اولین موجود معلوم شد که صادر اول نیست.
[ابطال صادر اول بودن ماده]
اما دومین موجود ماده است. گفتیم «يكون جسماً أو مادةً». دومین ماده است که خواجه بیان کرده، این هم صادر اول نیست. خواجه در جمله سوم بیان کرده. مرحوم علامه جمله دوم خواجه را جا انداخته که بعداً به آن برسد. چون جمله دوم خواجه توجه دارید، هم نفس را از صادر اول بودن میاندازد، هم عرض را، هم صورت را. سه تا کار میکند. خب این جمله چون سه تا کار انجام میدهد، مرحوم علامه مؤخرش کرده. ماده را که خواجه سومین جمله قرار داده، او را مقدم کرده.
توجه کنید چرا ماده نمیتواند معلول اول باشد. معلول اول باید نسبت به مادون خودش علت باشد، چون نظام این جهان نظام علی و معلولی است. خداوند علت، مادونش همه معلول. آنوقت توی مادون آنی که اولی است معلول خداست، علت است برای مابعد. پس معلول اول حتماً باید علت باشد، یعنی تأثیرگذار باشد در مادون. این یک مقدمه. و ماده نمیتواند تأثیرگذار باشد، ماده فقط قابل است. این هم مقدمه دوم. پس ماده نمیتواند معلول اول باشد، این هم نتیجه.
توجه کردید؟ اول گفتیم معلول اول چون سبق دارد بر بقیه موجودات، پس نسبت به بقیه موجودات نقش علیت دارد، یعنی علت است، باید تأثیرگذار باشد. معلول اول باید تأثیرگذار باشد به بیانی که گفتیم. ماده تأثیرگذار نیست، نتیجه میگیریم پس ماده معلول اول نیست. اینکه معلول اول باید تأثیرگذار باشد در مادون، این دشوار نیست، احتیاج به اثبات هم ندارد، چون ما میدانیم نظام جهان نظام علی است، نظام علی و معلولی است، هر چه مقدم شد باید علت باشد در مابعد، و هر چه مؤخر شد باید معلول باشد برای مقدم. این را ما میدانیم. پس این مقدمه احتیاج به اثبات ندارد.
اما اینکه ماده نمیتواند فاعل باشد، این هم در جای خودش ثابت شده، ولی ما در عین حال اینجا ثابتش میکنیم. این مقدمه را ایشون بیان میکند که ماده نمیتواند فاعل باشد. توجه کنید ماده قابل هست، یعنی اصلاً ذاتش قابل آفریده شده، دلایلی هم که ما اقامه میکنیم بر اثبات ماده از همین قابلیتش استفاده میکنیم. پس ماده موجودیتش قابل است، و ذاتش هم قابلیت است. یعنی قابلیت جنبه ذاتیاش است. وقتی میخواهند ماده را تعریف کنند، تعریفش میکنند به اینکه قابل است، قابل هر شیئی هست.
پس ماده شد قابل. قابل نمیتواند فاعل باشد. چون فعل و قبول با هم در یک جا جمع نمیشوند. پس ماده نمیتواند فاعل باشد. توجه کنید ماده قابل است، این یک مقدمه که دیگر احتیاج به اثبات هم ندارد. قابل نمیتواند فاعل و مؤثر باشد. این مقدمه دوم است که احتیاج به اثبات دارد. نتیجه میگیریم پس ماده فاعل نیست، نمیتواند فاعل و مؤثر باشد. و این نتیجه را میآوریم، میگوییم که معلول اول باید فاعل و مؤثر باشد، نتیجه را مقدمه دوم قرار میدیم، میگوییم ولی ماده فاعل و مؤثر نیست، نتیجه میگیریم پس معلول اول نیست. یک قیاس مرکب درست کردیم. دو تا قیاس درست کردیم که نتیجه قیاس اول مقدمه شد برای قیاس دوم، نتیجه نهایی را از قیاس دوم گرفتیم که ماده معلول اول نیست.
توجه کنید تمام این مقدمات روشنند، احتیاج به اثبات ندارند. ماده قابل است احتیاج به اثبات ندارد. اینکه معلول اول باید مؤثر باشد احتیاج به اثبات ندارد. فقط این مقدمه احتیاج به اثبات دارد که ماده چون قابل است دیگر مؤثر نیست، یعنی فاعل نیست. بیانش هم این بود که چون قابل و فاعل با هم نمیسازند، یک جا جمع نمیشوند. چرا نمیسازند؟ چرا قابل و فاعل نمیسازند؟ چون فاعل دارد و میدهد، قابل ندارد و میگیرد. دارد، شأن فاعل است، ندارد شأن قابل است، دارد و ندارد تناقض دارند، پس قابل و فاعل به این مناسبت متناقض میشوند، یک جا نمیتوانند جمع بشوند. این یک بیان که این بیان را مرحوم علامه نیاوردند.
بیان دوم: قابل نسبت به مقبول بالقوه است و به امکان. نسبت قابل به مقبول به امکان است، یعنی میتواند مقبول را بپذیرد، اگر بهش دادیم میپذیرد، اگر ندادیم خودش مقبول را ایجاد نمیکند، مقبول را نمیسازد، مقبول را برای خودش نمیآورد، ما باید به آن بدهیم، وقتی دادیم قبول میکند. پس قابل ممکن است مقبول را قبول کند، اگر به آن بدهید قبول میکند، اگر هم ندهید هیچ. و چون دادنِ مقبول به قابل ممکن است، پس قابل نسبت به مقبول حالت امکانی دارد. نسبت قابل به مقبول امکان است. اما نسبت فاعل به فعل چیست؟ وجوب است. فاعل تأثیرگذار است، فعل را ایجاد میکند، اینطور نیست که اگر ما به آن دادیم میپذیرد و صادر میکند، اگر ندادیم نمیپذیرد صادر نمیکند، آن در هر صورت چون فاعل است، نسبتش به فعل وجوب است، یعنی واجب است که صادر کند، مگر مانعی برخورد کند، و الا به لحاظ ذاتش واجبش است که فعل را صادر کند. پس «نِسْبَةُ الْقَابِلِ إِلَى الْمَقْبُولِ بِالْإِمْكَانِ، وَنِسْبَةُ الْفَاعِلِ إِلَى الْفِعْلِ أو إِلَى الْمَفْعُولِ بِالْوُجُوبِ».
حالا اگر ماده که قابل است در عین قابل بودن بخواهد فاعل باشد، معنایش این است که نسبت به یک شیء که مقبول است و مفعول، این قابل هم باید بالامکان باشد چون آن را مقبول است، هم باید بالوجوب باشد چون آن را مفعول است. و ممکن نیست که یک چیز نسبت به یک چیز هم بالوجوب باشد هم بالامکان باشد. ممکن است یک چیز نسبت به یک چیزی بالوجوب باشد نسبت به یک چیز دیگر بالامکان، ولی یک شیء بخواهد نسبت به یک شیء هم وجوب داشته باشد هم امکان، غلط است.
ماده میخواهد قابل باشد موجودات بعد را، یا مثلاً صورت را، چون ماده صورت را قبول میکند. در عین حال چون معلول اول است، باید فاعل مادون باشد، یکی از مادون صورت است، پس باید فاعل صورت هم باشد. هم قبول میکند صورت را، هم صورت را میسازد. وقتی میگوییم میسازد یعنی نسبت وجوبی دارد، وقتی میگوییم قبول میکند یعنی نسبت امکانی دارد، و لازم میآید که ماده نسبت به این صورت هم نسبت وجوبی داشته باشد هم نسبت امکانی، و این درست نیست، چون امکان و وجوب با هم جمع نمیشوند یک جا. پس نمیتوانیم بگوییم قابل میتواند فاعل باشد، هر چیزی که قابل شد دیگر فاعل نیست. مگر نسبت به چیز دیگر فاعل باشد، این قابل است نسبت به چیزی، نسبت به چیز دیگر فاعل است، این شدنی است. یا فاعلِ نسبت به چیزی، نسبت به چیز دیگر قابل باشد. اما یک چیز نسبت به یک چیز هم فاعل باشد هم قابل باشد مثل اینکه ماده نسبت به صورت هم فاعل باشد چون معلول اول است، هم قابل باشد چون ذات ماده قابل است، این شدنی نیست. و الا لازمش اجتماع دارد و ندارد است به بیانی که گفتم، و اجتماع امکان و وجوب است به بیانی که مرحوم علامه میگوید. پس نمیتوانیم ماده را که قابل است فاعل قرار بدهیم. اگر نتوانستیم فاعل و مؤثر قرار بدهیم نمیتوانیم معلول اول قرار بدهیم، چون معلول اول باید فاعل باشد، باید مؤثر باشد. روشن است دیگر مطلب.
قیاس مرکب را چون مقدماتش همه به اثبات شد، قسمتی از مقدماتش احتیاج به اثبات نداشت، قسمتی هم احتیاج داشت، آنی که احتیاج داشت اثبات کردیم، حالا که مقدمات همه معلوم شدند، بعضیها بداهتاً، بعضیها هم با بیانی که کردیم، دوباره قیاس مرکب را تشکیل میدهیم.
ماده قابل است، و هیچ قابلی فاعل نیست، پس ماده فاعل نیست.
این نتیجهای که گرفتیم از قیاس اول. این نتیجه را کبرای قیاس دوم قرار میدهیم، اینطور میگوییم: معلول اول باید فاعل باشد چون سابق بر همه است، سابق باید فاعل باشد، معلول اول باید فاعل باشد، نتیجه گرفته بودیم که ماده فاعل نیست، این نتیجه را کبرا قرار میدهیم میگوییم معلول اول باید فاعل باشد، ماده فاعل نیست، پس معلول اول نیست. نتیجه نهایی را که ماده معلول اول نیست از قیاس دوم گرفتیم، یعنی از قیاس مرکب گرفتیم.
عبارت مرحوم علامه را بخوانم:
«وَأَمَّا الثَّانِيُ» یعنی اما ماده نمیتواند معلول اول باشد به این دلیل، «فَلِأَنَّ الْمَادَّةَ جَوْهَرٌ قَابِلٌ»، ماده جوهری است قابل، چون قابل بودن روشن است یعنی احتیاج به اثبات ندارد، اصلاً ماده ذاتش قابل است، ما ماده را به چیزی میدهیم که قابلیت ذاتش هست. پس ماده جوهر قابل است. و قابل نمیتواند فاعل باشد، مقدمه دوم فعلاً نیاورده، بعداً میآورد. «فَلَا تَصْلُحُ لِلْفَاعِلِيَّةِ» اگر قابل است دیگر فاعل نیست. چرا فاعل نیست؟ چون قابل با فاعل جمع نمیشود، چرا جمع نمیشود؟ دو بیان کردیم، یک بیان را مرحوم علامه آوردند، همان یک بیان را من الان از رویش میخوانم: «لِأَنَّ نِسْبَةَ الْقَبُولِ نِسْبَةُ الْإِمْكَانِ»، نسبت قبول یعنی نسبتی که بین قابل و مقبول برقرار است، قابل قبول میکند، مقبول قبول میشود، پس ببینید هر دوشان مرتبط با قبولند، یکی قبول میکند یکی قبول میشود، پس نسبت بین قابل و مقبول میشود قبول. ایشان میفرماید نسبت قبول نسبت امکان است، اضافه نسبت به قبول اضافه بیانیه است، نسبتی که عبارت از قبول است این نسبت نسبت امکان است. «وَنِسْبَةَ الْفَاعِلِ نِسْبَةُ الْوُجُوبِ»، نسبت فاعل به فعل نسبت وجوب است. اینها همه توضیح داده شد. قابل نسبتش به مقبول به امکان است، یعنی میتواند مقبول را داشته باشد، ولی فاعل نسبتش به فعل وجوب است، یعنی باید فعل داشته باشد، و الا فاعل نیست. قابل خودش نمیتواند دنبال مقبول برود که بالوجوب تأثیرش کند، آن نسبت به مقبول حالت امکانی دارد، اگر به آن دادیم قبول میکند، ندادیم هم هیچ.
گفتیم نسبت قبول نسبت امکان است، نسبت فاعل نسبت وجوب است، حالا اگر چیزی بخواهد هم قابل باشد هم فاعل، لازمش این است که هم نسبت وجوب داشته باشد هم نسبت امکان داشته باشد، در حالی که محال است که نسبت یک شیء به یک شیء هم نسبت امکان باشد هم نسبت وجوب باشد.
بیان کردم نسبت یک شیء به دو شیء میتواند هم وجوب باشد هم امکان، نسبت به یکی ش نسبت امکانی باشد، نسبت به دیگری نسبت وجوبی باشد، اما یک شیء بخواهد نسبت به یک شیء هم وجوب داشته باشد هم امکان، غلط است. ماده میخواهد قابل باشد موجودات بعد را، یا مثلاً صورت را، چون ماده صورت را قبول میکند، در عین حال چون معلول اول است باید فاعل مادون باشد، یکی از مادون صورت است، پس باید فاعل صورت هم باشد، هم قبول میکند صورت را، هم صورت را میسازد. وقتی میگوییم میسازد یعنی نسبت وجوبی دارد، وقتی میگوییم قبول میکند یعنی نسبت امکانی دارد، و لازم میآید که ماده نسبت به این صورت هم نسبت وجوبی داشته باشد هم نسبت امکانی، و این درست نیست چون امکان و وجوب با هم جمع نمیشوند یک جا.
پس نمیتوانیم بگوییم قابل میتواند فاعل باشد، هر چیزی که قابل شد دیگر فاعل نیست. «وَإِذَا لَمْ تَصْلُحْ» ماده برای فاعلیت، «لَمْ تَكُنْ هِيَ الْمَعْلُولَ الْأَوَّلَ»، ماده دیگر نمیتواند معلول اول باشد، معلول اولی که سابق بر غیرش است. این سابق بر غیر وصف مشعر به علیت است. یعنی چون معلول اول سبق بر غیر دارد، یعنی علت برای غیر است، مادهای که نمیتواند علت و فاعل باشد، نمیتواند معلول اول باشد. چرا نمیتواند معلول اول باشد؟ چون معلول اول باید سابق بر غیر یعنی مؤثر در غیر باشد، در حالی که ماده مؤثر در غیر نیست، پس سابق بر غیر نیست، پس معلول اول نیست. چرا باید معلول اول سابق بر غیر باشد؟ زیرا که معلول اول واجب است که علت فاعلی باشد برای مابعد خودش، و چیزی که علت فاعلی است سابق است، پس معلول اول باید سابق باشد. و ماده نمیتواند سابق باشد، و الا لازمش مؤثر است، مؤثر بودنش هم گفتیم باطل است، پس سابق بودنش باطل است، پس معلول اول بودنش باطل است.
«وَإِلَى هَذَا الْقِسْمِ» که بطلان معلول اول بودنِ ماده است، اشاره کرد مصنف به قولش در جمله سوم، گفت: «وَلَا لِمَنِ انْتَفَتْ صَلَاحِيَّةُ التَّأْثِيرِ عَنْهُ». در جلسه گذشته بیان کردم «وَلَا لِمَنِ انْتَفَتْ» عطف بر «وَلَا لِمَشْرُوطٍ» هست. بنابراین «لا سَبْقَ» بر سر آن در میآید. داشتیم «لا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ بِاللَّاحقِ»، حالا میگوییم «وَلَا سَبْقَ لِمَنِ انْتَفَتْ صَلَاحِيَّةُ التَّأْثِيرِ عَنْهُ». «مَنِ انْتَفَتْ صَلَاحِيَّةُ التَّأْثِيرِ عَنْهُ» یعنی چیزی که صلاحیت تأثیر ازش منتفی است، یعنی ماده. سبقی برای ماده نیست، یعنی ماده را نمیتوانیم معلول اول و سابق بر موجودات قرار بدهیم، زیرا که قابل است، مؤثر نیست، در حالی که آنی که سبق دارد باید مؤثر باشد.
«وَإِلَى هَذَا الْقِسْمِ» اشاره کرد به قولش «وَلَا لِمَنِ انْتَفَتْ صَلَاحِيَّةُ التَّأْثِيرِ عَنْهُ» یعنی «لَا سَبْقَ لِلْمَادَّةِ الَّتِي لَا تَصْلُحُ أَنْ تَكُونَ فَاعِلًا»، مادهای که نمیتواند سابق باشد، یعنی نمیتواند فاعل باشد، او صلاحیت ندارد که معلول اول باشد، صلاحیت ندارد سبق داشته باشد.
«وَلَا سَبْقَ لِلْمَادَّةِ الَّتِي لَا تَصْلُحُ أَنْ تَكُونَ فَاعِلًا». پس ماده نتوانست سابق باشد. اگر نتوانست سابق باشد نمیتواند معلول اول باشد، چون معلول اول باید سابق بر بقیه باشد.
«وَإِذَا لَمْ تَكُنْ سَابِقَةً»، اگر ماده نتواند سابقه بر بقیه باشد، «لَمْ تَكُنْ هِيَ» یعنی ماده «الْمَعْلُولَ الْأَوَّلَ»، زیرا بیان کردیم که معلول اول باید سابق بر غیرش باشد، یعنی از معلولات، یعنی هر معلول دیگری هست، معلول اول باید بر بقیه معالیل سبق داشته باشد. ماده نمیتواند سبق داشته باشد، چون اگر سبق داشت باید مؤثر باشد، در حالی که مؤثر نیست، چرا مؤثر نیست؟
چون قابل هست، قابل و مؤثر هم با هم جمع نمیشوند. البته باز هم اشاره کنم، قابل و مؤثر با هم جمع میشوند در صورتی که مقبول با اثر فرق کند. آنوقت قابل مقبول را میپذیرد، اثر را هم صادر میکند، همین قابلی که مقبول را میپذیرد، نسبت به اثر میشود فاعل و اثر را صادر میکند، چون مقبول و اثر دو تا هستند. اگر یکی باشند، مقبول با اثر یکی باشند، مشکل پیش میآید. هیولا یعنی مادهای که قابل است دیگر نمیتواند فاعل باشد.
[ابطال صادر اول بودن صورت]
«وَأَمَّا الثَّالِثُ». تا حالا دو مطلب روشن شد، یکی اینکه جسم نمیتواند معلول اول باشد، دوم اینکه ماده نمیتواند.
حالا سوم صورت است. در عبارتی که مرحوم علامه ذکر کرد، گفت «فَلَا يَخْلُو إِمَّا أَنْ يَكُونَ جِسْماً» این را اول قرار داد، «أَوْ مَادَّةً» این را دوم قرار داد، «أَوْ صُورَةً» این را سوم قرار داد.
حالا میخواهد سومی را باطل کند یعنی صورت را، از معلول اول بودن بیندازد. دقت کنید صورت مشروط به ماده است، در وجودش مشروط به ماده است، در تأثیرش هم مشروط به ماده است. هم در وجودش مشروط است، هم در تأثیرش. اگر بخواهد موجود بشود تا ماده نباشد موجود نمیشود، باید ماده باشد که صورت در آن حلول کند و به توسط حلول در صورت مشخص بشود، بعداً این صورتی که مشخص شد تأثیر کند. وجود بگیرد و تأثیر کند، هم وجودش به کمک حلول در ماده است، هم تأثیرش.
حالا اگر این صورت را صادر اول و معلول اول قرار دادید، این نمیتواند سابق بر ماده باشد. و الا اگر سابق بر ماده قرارش دادید، قبل از اینکه ماده بیاید میشود موجود، قبل از اینکه ماده بیاید میشود مؤثر در مادون و خود ماده را هم تازه میسازد. آنوقت لازمش این است که صورت مجرد از ماده باشد، در حالی که گفتیم محتاج به ماده است.
توجه میکنید چه بیان میکنم؟ صورت اگر بخواهد صادر اول باشد، قبل از اینکه ماده بیاید موجود میشود، و قبل از اینکه ماده بیاید تأثیر میگذارد در مادون، که از جمله مادون ماده است. آنوقت لازم میآید که هم در وجودش هم در تأثیرش بینیاز باشد از ماده، و بشود مجرد. ولی صورت مجرد نیست. صورت حلول در ماده میکند، مجرد نیست. اگر مجرد نیست، پس صادر اول هم نیست.
عبارت را مرحوم علامه همانطوری که بیان کردم میآورد دوباره عوضش میکند.
عبارت اولش این بود: اگر صورت صادر اول باشد، هم در وجودش بینیاز از ماده میشود، هم در تأثیرش بینیاز از ماده میشود، در حالی که او در هیچکدام بینیاز نیست، پس صادر اول نیست. عبارت دومی که میخواهد بیاورد این است، نمیگوید اگر صورت سابق باشد بینیاز است، میگوید اگر صورت محتاج در وجود شخصیش محتاج به ماده است و قهراً در تأثیرش هم محتاج است، و چون محتاج است نمیتواند سابقه بر بقیه باشد، چون اگر سابقه بر بقیه باشد باید بینیاز از بقیه باشد، باید بقیه را صادر کند. آنوقت لازم میآید ماده را هم صادر کند، خودش وابسته به ماده است، آنوقت وقتی ماده را صادر میکند ماده هم وابسته به او میشود، خودش میشود محتاج به ماده، ماده هم که خب دارد معلول این صورت واقع میشود، پس ماده هم محتاج میشود به صورت. صورت محتاج میشود به ماده، ماده محتاج میشود به صورت، هر دو در وجود دور لازم میآید، و محال است.
پس نمیتوانیم صورت را صادر اول قرار بدهیم. نمیتوانیم صورت را صادر اول قرار بدهیم، و الا اگر صادر اول بشود لازمش همین دور است که بیان کردم. لازمش بینیاز شدن است یا لازمش دور است، هر دو درست است. لازمش این است که بینیاز از ماده بشود یک مطلب یک مشکل، یا لازمش دور است، یعنی محتاج به ماده است، اگر سابق بشود ماده هم محتاج به او میشود، دور لازم میآید. پس صورت نمیتواند سابق باشد، اگر نتوانست سابق باشد نمیتواند معلول اول باشد.
«وَأَمَّا الثَّالِثُ» یعنی صورت بخواهد معلول اول باشد، این هم شدنی نیست.
چرا شدنی نیست؟ زیرا صورت محتاج است در فاعلیتش و تأثیرش به ماده، در وجودش هم محتاج است که مرحوم علامه نفرموده، در تأثیرش هم محتاج است.
چرا؟ چون باید وجود بگیرد تا بتواند تأثیر کند، در وجودش محتاج به ماده است، و چون تأثیر بعد از وجود است، پس در تأثیرش هم محتاج به ماده میشود. اگر چیزی در اصل احتیاج باشد در فرع هم احتیاج هست. پس اگر در اصل وجود احتیاج باشد در تأثیر هم احتیاج هست. صورت در اصل وجودش محتاج است، پس در تأثیرش هم محتاج است.
«لِأَنَّهَا» یعنی «لِأَنَّ الصُّورَةَ إِنَّمَا تُؤَثِّرُ إِذَا كَانَتْ مَوْجُودَةً مُشَخَّصَةً». اگر هم موجود باشد هم مشخص باشد. و وجود و تشخصش وابسته به ماده است، پس وقتی میتواند تأثیر کند که ماده داشته باشد. توجه کنید مطلب را. گفتیم صورت وقتی تأثیر میکند که موجود باشد، و وقتی موجود میشود که ماده داشته باشد، نتیجه گرفتیم پس صورت وقتی تأثیر میکند که ماده داشته باشد.
«لِأَنَّهَا» یعنی صورت «إِنَّمَا تُؤَثِّرُ إِذَا كَانَتْ مَوْجُودَةً مُشَخَّصَةً»، و «إِنَّمَا تَكُونُ كَذَلِكَ» یعنی «تَكُونُ مَوْجُودَةً مُشَخَّصَةً»، موجود مشخص خواهد بود وقتی مقارنه با ماده باشد. پس نتیجه این میشود که تأثیر میکند وقتی مقارنه با ماده باشد. بنابراین اگر صورت معلول اول باشد و سابق بر غیر خودش باشد، بینیاز خواهد بود در علیت و تأثیرش از ماده، در حالی که ثابت کردیم نیازمند به ماده است در تأثیرش. پس «فَهَذَا مُحَالٌ»، و این محال است که صورت در تأثیرش بینیاز باشد.
تا اینجا توجه کردید، گفت اگر صورت معلول اول باشد، لازمش بینیاز شدنش از ماده است. حالا عبارت عوض میکند، میگوید فالحاصل این است که صورت محتاج است در وجود شخصیش به ماده، نه تنها در وجودش، در وجود شخصیش محتاج به ماده است، چون محتاج به ماده است نمیتواند سابقه بر ماده یا غیر ماده باشد، زیرا اگر سابق باشد باید در ماده تأثیر کند، و محتاج نمیتواند تأثیر کند در محتاجالیهاش.
«فَلَا تَكُونَ سَابِقَةً عَلَيْهَا»، چون محتاج است نمیتواند سابقه بر ماده باشد، و حتی سابقه بر غیر ماده از ممکنات، نمیتواند سابقه بر اینها باشد، زیرا محال است که سابق یعنی صورت در اینجا مشروط باشد به لاحق یعنی ماده. محال است که سابقی که علت است، مشروط باشد به لاحقی که معلول است، هیچ وقت علت به معلول مشروط نیست، چون مشروط محتاج به شرط است، اگر علت مشروط به معلول باشد معنایش این است که علت محتاج به معلول است، و این دور است. علت محتاج به معلول باشد دور است، چون معلول هم به علت محتاج است. زیرا محال است که سابق به لاحق مشروط باشد و الا دور لازم میآید، استحالهاش هم به خاطر دور است دیگر. پس صورت نمیتواند معلول اول و سابق باشد.
«وَإِلَى هَذَا الْقِسْمِ» اشاره کرد مصنف به قولش که گفت «لَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ بِاللَّاحقِ».
عبارت خواجه این بود: «لَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ بِاللَّاحقِ». مرحوم علامه بعد از «لِمَشْرُوطٍ»، مشروط را تفسیر میکند «أَيِ الصُّورَةِ»، بعد از «بِاللَّاحقِ» هم لاحق را تفسیر میکند «أَيِ بِالْمَادَّةِ»، «بِاللَّاحقِ أَيِ بِالْمَادَّةِ».
«فِي وُجُودِهِ» هم دیگر تفسیر نیست، جزو کلام خواجه است.
کلام خواجه این بود: «لَا سَبْقَ لِمَشْرُوطٍ بِاللَّاحقِ فِي وُجُودِهِ». مشروط صورت است که فرض شده سابقه، ماده لاحقه چون بعد از صورت است، آنوقت سبقت ندارد آنی که مشروط است به لاحق، یعنی مشروط بر شرط سبق ندارد، بلکه شرط باید سبق داشته باشد بر مشروط. سبقت حاصل نیست برای چیزی که مشروط است یعنی برای صورتی که مشروط است به لاحق یعنی مشروط است به ماده.
«فِي وُجُودِهِ»، فی وجوده متعلق به مشروط است، یعنی صورتی که در وجودش مشروط به لاحق است، در وجودش مشروط به ماده است، چنین صورتی که مشروط به لاحق است و محتاج به لاحق است، دیگر نمیتواند سابقه بر لاحق باشد تا محتاجالیه لاحق قرار داده شود، و الا لازم میآید هم محتاج باشد هم محتاجالیه و این دور است و باطل است.
خب، سه تا از این احتمالات را مطرح کردیم و ثابت کردیم که باطل بودند. صادر اول بودن جسم مردود شد، صادر اول بودن ماده مردود شد، صادر اول بودن صورت هم مردود شد. دو تای دیگر باقی مانده: صادر اول بودن نفس، صادر اول بودن عرض.
این دو تا را هم که باطل کنیم، ششمی متعین میشود که صادر اول بودن عقل است، این دیگر متعین میشود و این میشود صادر اول. ما دو تای دیگر را که صادر اول بودن نفس و صادر اول بودن عرض در جلسه آینده انشاءالله باطل میکنیم، قهراً متعین میشود که صادر اول عقل است.
[پاسخ به پرسشها]
- سوال: در واقعیت کدام یک از این دو تا سابقه بر دیگری است، صورت مقدم است یا ماده؟ حالا کار نداریم به اینکه صادر اولند یا صادر اول نیستند، همینطوری، برای صادر اول عقل است. سوال شما این است که بین ماده و صورت کدامشان مقدم و کدام مؤخر؟ کار ندارید به اینکه کدام صادر اول است، فقط سوالتان این است که ماده و صورت کدام مقدم و کدام مؤخر؟
پاسخ: ماده قابل صورت است، و هر قابلی بر مقبول مقدم است. پس ماده بر صورت مقدم است. از طرفی هم صورت چنانکه در جای خودش گفته شده، شریکةالعله است برای ماده، یعنی صورت و عقل فعال، یعنی صورت و عقل فعال دوتایی سهیم میشوند تا ماده وجود بگیرد و قوام پیدا کند. وجود را عقل میدهد، قوام از طریق صورت است. پس صورت میشود شریکةالعله برای ماده. یعنی علت مستقیم نیست، علتی است که شریک دارد. و علت، میخواهد شریکةالعله باشد، میخواهد علت تامه باشد بر معلول مقدم است، پس صورت بر ماده مقدم است. ماده را بر صورت مقدم کردیم چون قابل بود، و قابل باید بر مقبول مقدم باشد. صورت را بر ماده مقدم کردیم چون علت و فاعل بود، یعنی شریکةالعله و شریکةالفاعل بود. و علت باید مقدم بشود.
پس توجه کردید هم صورت مقدم است هم ماده مقدم است. یعنی هم صورت محتاجالیه است هم ماده محتاجالیه است، ولی در عین حال دور لازم نمیآید، چرا؟ چون آنی که ملاک احتیاج است، ملاک احتیاج فرق میکند. صورت ملاک احتیاجش تشخصش است، تعینش است، صورت اگر بخواهد متشخص و معین شود به ماده محتاج است. ماده ملاک احتیاجش فعلیتش است، ماده امر بالقوه است، اگر بخواهد بالفعل بشود باید صورت پیدا کند.
پس ماده در فعلیت پیدا کردن به صورت محتاج است، صورت در تشخص یافتن به ماده محتاج است، ملاک احتیاج یکی نیست، و لذا دور لازم نمیآید. این به آن محتاج است در چیزی، آن هم به این محتاج است در چیزی دیگر. در یک چیز هر دو به هم محتاج نیستند که دور لازم بیاید. پس روشن شد که هم ماده را میتوانیم بگوییم سابقه بر صورت است به لحاظی، هم صورت را میتوانیم بگوییم مقدم بر ماده است به لحاظ دیگر.
این بحثی است که در خود ماده و صورت داریم، اما الان بحث ما این نبود، بحث ما این بود که ماده میتواند صادر اول باشد یا نه که توضیح داده شد و تمام شد. همین معلوم شد که نمیتواند صادر اول باشد، و دوباره بحث ما این شد که صورت هم میتواند صادر اول باشد، آن هم گفتیم نمیشود، آن هم توضیح دادیم تمام شد.
بحث ما در این نیست که حالا کدام مقدم بر دیگری است. عرض کردم اگر بحث اینطوری سوال کنید، جوابتان همین است که شد که عرض شد که ماده و صورت هر دو بر هم تقدم دارند و تأخر دارند منتها ملاک تقدم و تأخرشان فرق میکند. ولی اگر بحث در این باشد که کدام صادر اول است جواب این است که هیچکدام.
- سوال: ماده هم شریکالعله است؟
پاسخ: نه، ماده شریکالعله نمیشود. در تشخص علت است. در وجود نه، علت نیست. در تشخص شریکةالعله نیست، علت است. بله، در تشخص ماده علت است. یعنی صورت را متشخص میکند. دیگر شریکی هم برایش وجود ندارد. در صادر کردن و قوام دادن به ماده صورت را شریکةالعله گرفتیم، ولی در تشخص دادن به صورت، ماده را دیگر شریکةالعله نمیگوییم، ماده علت تشخص صورت است.
- سوال: ماده و صورت در خارج یکیاند یا دو تا هستند؟
پاسخ: دو تا سوال بود، یکی اینکه ماده در خارج با صورت یکیست یا دو تا است، مسلم یکی نیست. چون اگر یکی بود یکی بر دیگری حمل میکردید، اگر یکی بودند قابل حمل بودند، قابل حمل نیستند، پس یکی نیستند. بله به لحاظ وجود یکیاند. یعنی یک وجود دارند، ولی به لحاظ ذات دو تایند. اتحاد وجودی بر اتحاد ذاتی ندارد. ذاتشان یکی نیست، وجودشان یکی است. به یک وجود موجودند، نه دو تا ذاتشان بشود یکسان.
این جوابی که جواب سوال اول، که ماده و صورت در خارج یکی هستند یا متعدد جواب این است که متعددند. بله جنس و فصل یکی هستند چون بر هم حمل میشوند، یعنی جدای از هم نمیشوند، ولی ماده و صورت درست است که در خارج جدا نیستند، با هم اتحاد دارند، ولی اتحاد در وجود دارند اتحاد در ذات ندارند. این سوال اول.
سوال دوم: تقدم ماده بر صورت یا صورت بر ماده هر دو تقدم رتبی است. هیچکدام تقدم زمانی نیست. چون اینها در زمان واحد با همند، یعنی ماده و صورت در یک زمان موجودند، با هم هم موجودند، زمانشان یکی است، هیچکدام بر دیگری زماناً سبقت ندارند، رتبتاً سابقند. رتبه قابل سابق است، پس ماده هم رتبهاش سابق است. رتبه شریکةالعله سابق است، پس صورت هم رتبهاش سابق است. تقدم و سبق در رتبه است نه در زمان.
- سوال: چون ماده و صورت در خارج متعددند میشود گفت به خاطر تعددشان صادر اول نیستند؟
پاسخ: جواب این است که اگر دو تا را با هم گرفتید جسم درست کردید، و جسم را ما گفتیم به خاطر تعددش نمیتواند صادر اول باشد. ما میگوییم جسم نمیتواند صادر اول باشد چون متعدد است، شما میفرمایید ماده و صورت که در کنار هم جمع شدند با هم متحد شدند نمیتوانند صادر اول باشند چون متعددند، خب حرف شما با ما یکی است، جسم همان ماده و صورت متحد شده است، چه بگوییم جسم نمیتواند صادر اول باشد، چه بگوییم ماده و صورتی که متحد شدند نمیتوانند صادر اول باشند، یکی است حرفمان.
- سوال: صورت مجرد از ماده است؟
پاسخ: صورت مجرد از ماده نیست، حلول در ماده میکند. ماده مجرد از ماده است. ماده دیگر در یک ماده دیگر حلول نمیکند. ماده مجرد از ماده است، صورت مجرد از ماده نیست. صورت مادی است، ماده مادی نیست. ماده مجرد است منتها نه مجرد نوری. مجرد نوری نیست لذا عالم به خودش نیست. مجرد یعنی مجرد از ماده است. ولی مجرد نوری نیست.
مجرد نوری چیست؟ مجرد نوری آن است که علاوه بر اینکه ماده ندارد، قائم به ذات خودش هم هست. ماده قائم به ذات خودش نیست، ماده متقوم به صورت است. پس مجرد نوری نیست اگر چه مجرد از ماده است ولی مجرد نوری نیست لذا عالم نیست. پس صورت مجرد نیست چون حلول بر ماده میکند. ماده مجرد هست منتها اینجور مجردی که حلول در ماده نکرده، نه اینکه آن مجردی که بتواند عالم بشود مثل عقل و نفس.
انشاءالله برای جلسات بعد.