90/03/08
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل سوم/بقیه احکام اجسام /تقریر دلیل دوم فلاسفه بر قدم عالم: استناد به امکان استعدادی و ماده
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل سوم/بقیه احکام اجسام /تقریر دلیل دوم فلاسفه بر قدم عالم: استناد به امکان استعدادی و ماده
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[تقریر دلیل دوم فلاسفه بر قدم عالم: استناد به امکان استعدادی و ماده]
صفحه ۱۷۴، سطر بیست و دوم.
« قال: و المادة منفية.»[1] .
أقول: هذا جواب عن الشبهة الثانية و تقريرها أنهم قالوا
بحث در این داشتیم که اجسام حادثاند و در نتیجه عالم هم حادث است.
فلاسفه معتقدند که عالم قدیم است و بر علیه متکلمین دلایلی اقامه کردند. یکی از آن دلایل خوانده شد و جواب داده شد. دلیل دوم را الان میخواهیم مطرح کنیم که فلاسفه آن دلیل را برای اثبات قدم عالم آوردند و با آن دلیل قول متکلمین را که قائل به حدوث بودند رد کردند.
دلیل این است که هر حادثی مسبوق به امکان وجود است؛ یعنی بایستی ممکن باشد تا حادث شود؛ ممتنع را نمیشود حادث کرد، واجب هم که خب قدیم است، حادث نیست. هر چیزی که میخواهد حادث بشود، باید قبل از حدوث ممکن باشد، بعداً حادث بشود؛ پس قبل از هر حادثی، امکان آن حادث را داریم. هر حادثی قبلش امکانش وجود دارد. این امکان امری است عارضی و محل میخواهد؛ پس قبل از هر حادثی محل امکان هم وجود دارد. محل امکان ماده است؛ پس قبل از هر حادثی ماده وجود دارد. ماده بیصورت نمیشود، پس باید این ماده صورت هم داشته باشد.
حادثی را ملاحظه میکنیم، میگوییم قبلش امکان این حادث موجود است، همچنین مادهای که این امکان را حمل کند موجود است، همچنین صورتی که فعلیت و قوام به این ماده بدهد موجود است؛ پس قبل از این حادث، یک جسمی موجود است مرکب از ماده و صورت و حامل امکان. مثلاً قبل از این حادثی که انسان است، نطفهاش موجود است. قبل از نطفه، عناصری که این نطفه از آن ساخته شدهاند موجود است و عناصر دارای ماده هستند و صورت. خب، حالا اگر بگویید این عناصر مسبوقاند به یک ماده قبلی و باز صورتی هم برای این ماده هست، خب قبل از عناصر هم لازم میآید جسمی وجود داشته باشد؛ آن ماده و آن صورت جسم تشکیل میدهند و لازم میآید قبل از عناصر جسم وجود داشته باشد.
دوباره آن جسم هم چون حادث است، باید قبلش مادهای باشد، صورتی باشد، آن هم حادث بشود و هکذا، تسلسل لازم میآید و تسلسل باطل است. پس یک جا باید ماده را قدیم کنیم. یعنی در همین عناصر، میگوییم مادهاش قدیم است، بعد صورت هم که همیشه همراه ماده است، آن هم قدیم است؛ پس خود عنصر قدیم است.
پس توجه پیدا کردید با این بیانی که مطرح شد (البته در قالب مثال من مطرحش کردم)، معلوم شد که ما یک جسم قدیم داریم؛ لااقل عناصر قدیم است. حالا افلاک هم به بیانی ثابت بود که قدیم است و بالاخره معلوم میشود عالم، حالا یا با وجود عنصر شروع شده باشد که قدیم است، یک دانه جسم قدیم درست کنیم عالم با همان جسم شروع شده و عالم میشود قدیم.
توجه کنید استدلال این بود که حادثی را ملاحظه کردیم، گفتیم این قبل از اینکه حادث بشود ممکن بوده است، نه ممتنع نه واجب؛ و الا اگر ممتنع بود یا واجب بود حادث نمیشد. ممتنع که اصلاً حادث نمیشد، واجب هم که قدیم است این هم حادث نمیشد. این ممکن است که حادث شده؛ پس قبل از حدوثش ممکن بود، یعنی دارای امکان بود. آن وقت این امکان چون امر عرضی است محل میخواهد، محلش هم ماده است. پس قبل از این حادث ماده وجود دارد. ماده هم که بیصورت نمیشود، پس قبل از این حادث ماده و صورت وجود دارد، یعنی جسم وجود دارد.
پس قبل از این حادث جسم وجود دارد. آن جسم هم اگر حادث باشد، قبلش دوباره جسم وجود دارد؛ و اگر همینطور حادث باشد لازم میآید قبلش حادثی وجود داشته باشد و جسمی قبل از آن حادث و جسم جسم دیگری، هکذا تسلسل میشود. برای اینکه این تسلسل پیش نیاید، به یک جا میرسیم باید بگوییم این جسم قدیم است؛ مادهاش قدیم، صورتش هم قدیم. حالا ما میگوییم عنصر، آن جسم عنصر است، عنصر بسیط است یا هر چه هست، مهم نیست برای ما که چیست؛ ما الان داریم میگوییم عنصر بسیط است، شما بگویید یک چیز دیگر است؛ آخِرسر معلوم میشود که یک جسمی در ازل بوده، عالم هم با همان فرد جسم شروع شده، پس عالم میشود ازلی. توجه کردید تمام استدلال مبتنی بر این بود که قبل از این حادث امکان وجود دارد و این امکان محل میخواهد، محلش هم ماده است، ماده هم صورت میخواهد، بیصورت نمیشود.
[راههای سهگانه خدشه در استدلال فلاسفه]
اینکه حادث باید ممکن باشد تا حادث شود، این را هیچ حرفی ندارد؛ باید ممکن باشد تا حادث شود، این قسمت مقبول است. اینکه ماده هم بدون صورت نمیشود، این هم قبول است. اما اینکه امکان حلول کند در ماده و وجود امکان قبل از این حادث دلیل بشود بر وجود ماده قبل از حادث، چون امکان محل میخواهد و اگر امکان قبل از حادث است باید محل هم قبل از حادث باشد، این را قبول نداریم.
چون امکان را امر عدمی میدانیم؛ امر عدمی محل نمیخواهد. اگر امکان امر ثبوتی بود محل میخواست، عدمی باشد محل نمیخواهد؛ زیرا که موجود نیست که محل بخواهد. وقتی که میگوییم قبل از این حادث امکان هست، همین دیگر تمام میشود. دیگر نمیگوییم این امکان در ماده است، ماده صورت میخواهد، بعداً تسلسل درست نمیکنیم و آخِرسر هم ماده را یا جسم قدیم نمیگوییم؛ هیچ مشکلی هم پیش نمیآید. امکان را عدمی میکنیم. وقتی عدمی کردیم، دیگر این حرفهایی که زدیم اتفاق نمیافتد و واقع نمیشود؛ یعنی دیگر این چیزها حاصل نیست که ماده لازم داشته باشیم، بعد ماده با صورت باشد، بعد جسمی قبل باشد، بعد هم به خاطر جلوگیری از تسلسل این جسم قدیم بدانیم؛ این مطالب دیگر اصلاً پیش نمیآید. پس معترض میتواند امکان را عدمی کند و این دلیل را باطل کند.
راه دیگری هم برای معترض هست؛ قبول کند امکان امر ثبوتی است، نگوید امر عدمی است؛ بگوید امکان امر ثبوتی است، ولی بگوید امکان همان قدرت قادر است. این حادث باید مقدور باشد تا حادث شود.
کی مقدور است؟ وقتی که واجب نباشد؛ واجب مقدور نیست، نمیشود واجب را خلق کرد. ممتنع هم مقدور نیست. ممکن مقدور است. پس ممکن یعنی مقدور. و قبل از هر مقدوری باید قدرت قادر حاصل باشد. پس ما که میگوییم قبل از این حادث باید امکان حاصل باشد، منظورمان قدرت قادر است؛ یعنی قادر قبل از اینکه خلق کند این حادث را، باید قدرت به این حادث داشته باشد. پس مراد از امکان همان قدرت است چیز دیگری نیست. قدرت هم که صفت قادر است، متکی به قادر است، احتیاج ندارد که در ماده وجود کند؛ صفتی است برای نفس قادر. پس باز هم قبول میکنیم که قبل از حادث امکان هست، این امکان را هم ثبوتی میگیریم، ولی همان قدرت قادر قرارش میدهیم. قدرت قادر هم که صفتِ در نفسِ قادر است، متکی به قادر است، احتیاج ندارد که در ماده وجود کند. بعد هم که احتیاج به ماده نداشت، دیگر نمیتوانید بگویید قبل از این حادث ماده است و ماده دارای صورت است؛ آن مطالبی که گفته میشد دیگر همه از بین میروند. نمیتوانید نتیجه بگیرید که پس جسمی داریم و آن جسم قدیم است.
با این مطلب دوم هم میشود استدلال را رد کرد. پس مطلب اول این بود که اگر امکان را عدمی بگیریم استدلال از بین میرود. مطلب دوم اگر ما امکان را عبارت از قدرت قادر بگیریم، باز این استدلال از بین میرود.
مطلب سومی داریم و آن این که امکان را جوهر قرار دهیم. قبول داریم که (قبل از) حادث باید امکان باشد، امکان را هم ثبوتی میگیریم، قدرت قادر هم قرارش نمیدهیم؛ ولی میگوییم امر جوهری است. امر جوهری خودش مستقل میتواند وجود داشته باشد، احتیاج ندارد که در ماده حلول کند. تا شما بگویید وجود امکان قبل از حادث کاشف از وجود ماده قبل از حادث است، و چون ماده بدون صورت نمیشود پس کاشف از وجود صورت قبل از حادث است و نتیجه بگیرید پس جسم باید قبل از حادث موجود باشد و به خاطر اینکه تسلسل لازم نیاید، این جسم یا جسمهای قبلی باید قدیم باشند؛ این اصلاً نتیجهها گرفته نمیشود. چرا؟ چون در صورتی شما نتیجه میگیرید که امکان احتیاج به محل یعنی ماده داشته باشد، ولی وقتی که احتیاج به محل نداشت بلکه جوهر بود، دیگر این مباحث اصلاً پیش نمیآید.
سه تا راه اگر طی شود این دلیل باطل میشود.
دلیل چه بود؟ دلیل این بود که هر حادثی باید قبلش امکانی باشد و این امکان عرض است و در ماده حلول میکند، پس قبل از هر حادثی باید ماده باشد؛ و چون ماده بدون صورت نمیشود پس قبل از هر حادثی باید ماده و صورت یعنی جسم باشد. و اگر بخواهد آن جسم هم حادث باشد، دوباره مسبوق به یک جسم قبلی میشود؛ تسلسل لازم میآید. این جسم یا جسمهای قبلی باید یکیشان قدیم باشد تا تسلسل اتفاق نیفتد. اگر جسم قدیم بود، عالم هم که با خلق این جسم شروع شده قدیم میشود. این استدلال بود.
حالا ما در این استدلال سه جور میتوانیم خدشه کنیم. یکی اینکه بگوییم امکان امر عدمی است. یکی اینکه بگوییم امکان همان قدرت قادر است. یکی اینکه بگوییم امکان جوهر است. مستدل باید این سه احتمال را نفی کند تا بتواند استدلالش را تمام کند. فلاسفه این کار را کردند؛ یعنی این سه احتمال را رد کردند و به این ترتیب استدلالشان را کامل کردند. گفتند امکان امر عدمی نیست؛ دلیل آوردند. گفتند امکان قدرت قادر نیست؛ این هم دلیل آوردند. گفتند امکان امر جوهری نیست؛ این هم دلیل آوردند. به این ترتیب استدلال را تمام کردند و نگذاشتند استدلال آسیبی ببیند. اصل استدلال را توجه کردید، راههای رخنه در استدلال را هم توجه کردید، اما اینکه فلاسفه چطور این راههای رخنه را بستند، من در وقتی که متن را میخوانم هر کدام از این سه راه را که طرح میکنم توضیح میدهم که چطور راههایی که این سه احتمال میتوانند باز کنند ما میبندیم. یعنی چطور ثابت میکنیم که امکان امر عدمی نیست، چطور ثابت میکنیم که امکان قدرت قادر نیست، چطور ثابت میکنیم که امکان جوهر نیست. استدلال تمام شد.
استدلال تمام شد، به طور کامل هم تمام شد. فقط مانده که ما این سه احتمال را با دلیل رد کنیم. من فقط دلیلهایش را بیان نکردم. سه احتمال مطرحاند، بیان نکردم که به چه جهت مردودند. وقتی در متن وارد شدم، آنها را انشاءالله بیان میکنم. چیز دیگری باقی نمانده، فکر میکنم مطلب به این صورت دیگر روشن شده باشد.
[پاسخ خواجه طوسی به دلیل دوم: نفی وجود ماده]
صفحه ۱۷۴ هستیم سطر بیست و دوم.
قال: «و المادَّةُ مَنفِیَّةٌ».
خواجه جواب اشکال را میدهد، جواب این استدلال را میدهد. استدلال گفت امکان قبل از حادث موجود است و این امکان باید حلول کند (حلول هم میکند) در ماده. و بالاخره آخِرسر پیش رفت گفت ماده قدیم است؛ وقتی ماده قدیم شد صورت هم قدیم، جسم هم قدیم، عالم هم قدیم.
خواجه میفرماید: ما قبل گفته بودیم در قبل گفته بودیم که ماده در جهان موجود نیست؛ ماده یعنی هیولای اولی. خب، آن که شما میخواهید قدیمش کنید ما اصلاً موجودش نمیدانیم. قبلاً هم اثبات کردیم. جوابی که خواجه میدهد این است که مادهای که شما میخواهید قدیمش کنید اصلاً موجود نیست؛ نه به وصف حدوث موجود است نه به وصف قدم؛ چطوری میخواهید قدیمش کنید از راه تسلسل؟ وقتی ماده موجود نبود اصلاً دلیل به طور کلی از میان رفته است. احتیاج به آن سه تا راه رخنه هم نیست، این رخنه قویتری است که ایشان میفرماید «و المادَّةُ مَنفِیَّةٌ». ماده منفی است و وجود ندارد در خارج؛ پس این استدلال دوم فلاسفه هم استدلال غیرکاملی است، استدلالی است که منتج مطلوبشان نیست.
[تقریر علامه حلی از استدلال فلاسفه و دفع احتمالات سهگانه]
أقول: هذا جوابٌ عن شبهةِ الثانیه. جوابی است از دلیل دوم فلاسفه که بیان کردم چون دلیلشان بیارزش است، از دلیل تعبیر به شبهه کرده. این جواب از شبهه دوم است و تقریر شبهه دوم این است که «أنَّهم (یعنی فلاسفه) قالوا: کُلُّ حادِثٍ فَهُوَ مَسبوقٌ بِإمکانِ وُجودِهِ». هر حادثی مسبوق است به امکان وجود خودش. یعنی باید قبل از وجودش امکان وجود داشته باشد تا بتواند موجود شود، تا بتواند حادث شود. پس قبل از وجود هر حادثی، امکان وجود همان حادث را داریم.
از «وَ ذلِکَ الإمکانُ...» شروع میکند به بیان اینکه این امکان امر عدمی نیست، این امکان قدرت قادر نیست، این امکان جوهر نیست، بلکه عرض است، محل میخواهد و محلش ماده است. الان قبل از اینکه استدلال را ادامه بدهد، ثابت میکند که این امکان آن سه تا احتمالی که دربارهاش داده شده ندارد؛ آن سه احتمال را ندارد، قهراً راههای سهگانه رخنه بر دلیل بسته است.
[اثبات ثبوتی بودن امکان و رد عدمی بودن آن]
«وَ ذلِکَ الإمکانُ لَیسَ أمراً عَدَمیّاً»[2] . بلکه امر ثبوتی است. به چه دلیل امر عدمی نیست؟
«وَ الّا (این دلیل بر این است که امکان امر عدمی نیست) وَ الّا (یعنی اگر امر عدمی باشد) این مقدم: فَلا فَرقَ بَینَ نَفیِ الإمکانِ وَ الإمکانِ المَنفیِ (این تالی)؛ لکِنَّ التالی باطِلٌ (یعنی فرق هست)، پس مقدم هم که امکان عدمی باشد باطل است. یعنی امکان عدمی نیست بلکه ثبوتی است.
اما دلیل را توجه کنید؛ مهم در این دلیل اثبات ملازمه است. چرا اگر امکان امر عدمی باشد فرقی بین نفی الامکان و الامکان المنفی نیست؟ این مهم است؛ و الا اینکه تالی باطل است روشن است، احتیاج به استدلال ندارد.
گاهی ما شیئی را ملاحظه میکنیم میگوییم «لا امکان له»؛ امکان برایش نیست، نفی امکان میکنیم. گاهی هم برایش امکان اثبات میکنیم، میگوییم این شیء دارای امکان هست. شما میگویید آنجایی که اثبات کردید، امکان سلبی را اثبات کردید، امر عدمی را اثبات کردید. خب آنجا هم که ما امکان را سلب کردیم، امکان را برداشتیم. اینجا هم که امکان را گذاشتیم، امر سلبی را گذاشتیم. برداشتن امکان با گذاشتن امر سلبی یکی است. یعنی شما چه بگویید این شیء امکان ندارد، چه بگویید آن امکانی را که امر سلبی است دارد، فرقی نمیکند. توجه میکنید وقتی که میخواهیم امکان را بگوییم ندارد، امکان را امر سلبی دیگر نمیگیریمها؛ و الا اگر امکان را امر سلبی بگیریم، بگوییم امکان ندارد، سلبِ سلب میشود، آن امر ثبوتی درست میشود.
میگوییم «این شیء امکان ندارد». بعد میگوییم «این شیء امکان دارد ولی امکانش سلبی است». خب آن «ندارد» با این «داردِ امر سلبی» فرقی نمیکند. اگر امکان امر ثبوتی باشد سلبی نباشد، وقتی میگوییم که این شیء امکان ندارد یعنی این امر ثبوتی را ندارد، وقتی هم میگوییم ممکن است یعنی این امر ثبوتی را دارد؛ آن وقت فرق است بین «لا امکان له» و «ممکنٌ». وقتی اثبات امکان میکنیم یک معناست، وقتی نفی امکان میکنیم خلاف آن معناست، آن وقت فرق بین این دو تا حاصل میشود. اما اگر امکان را امر سلبی بگیریم، وقتی میگوییم «لا امکان له» یعنی سلب امکان میکنیم، وقتی اثبات امکان میکنیم و میگوییم «ممکنٌ»، باز هم داریم یک چیزی را سلب میکنیم یعنی امر سلبی را اثبات میکنیم؛ امر سلبی را اثبات کردن یعنی سلب کردن. پس «لا امکان له» با «اثبات امکان»ی که سلبی باشد یکی میشود، فرقی بینهما نخواهد بود. بنابراین اگر امکان را امر سلبی بگیرید، نباید فرقی بین سلب امکان و اثبات امکان منفی باشد؛ در حالی که بالوجوه فرق است وقتی میگوییم «هذا لا امکان له» یا وقتی میگوییم «هذا ممکنٌ»، این دو تا جمله با هم فرق دارند؛ واضح است که فرق دارند. از اینجا میفهمیم که امکان امر سلبی نیست بلکه ثبوتی است.
این بحث ما قبلاً گذراندیم. در آنجا که ثابت میکردیم که امکان امر ثبوتی است این را گفتیم.
مسأله بیست و ششم از مسائل فصل اولِ مقصد اول. که در کتاب ما صفحه ۵۱ است، کتابهای شما شاید فرق کرده باشد؛ کتاب من صفحه ۵۱. همانطور که بیان کردم مسأله ۲۶ از فصل اولِ مقصد اول؛ عبارت خواجه این بود: «وَ الفَرقُ بَینَ نَفیِ الإمکانِ وَ الإمکانِ المَنفیِ لا یَستَلزِمُ ثُبوتَهُ»[3] . خواجه این دلیل را مطرح کرد و رد کرد. حالا ما فقط دلیل را مطرح کردیم ردش نکردیم؛ آنجا مطرح و رد شده است. خب، «وَ الّا (یعنی اگر امکان امر عدمی باشد) لازمهاش این است که فرقی نباشد بین نفی امکان و امکان منفی». یعنی فرقی نباشد بین نفی امکان از چیزی و اثبات امکان منفی برای آن چیز. این عبارت آخری که بیان کردم دقت کنید؛ عبارت اینطور معنا شده: «فرقی نیست بین نفی امکان از چیزی و اثبات امکان منفی برای آن چیز». چه بگویید امکان ندارد، چه بگویید ممکن است و اراده کنید از امکان امر سلبی را، فرقی نمیکند؛ در حالی که فرق مسلم هست. از اینجا نتیجه میگیریم که پس امکان نباید امر عدمی باشد، باید امر ثبوتی باشد چون در فرض ثبوتی بودن امکان، «لا امکان له» با «ممکنٌ» فرق دارد و باید هم فرق داشته باشد. پس تالی میشود باطل؛ اگر تالی باطل شد، مقدم هم که عدمی بودنِ امکان است باطل است، پس امکان میشود امر ثبوتی.
[رد یکی بودن امکان و قدرت قادر]
«وَ لا قُدرَةَ القادِرِ»[4] . یعنی «وَ الإمکانُ لَیسَ قُدرَةَ القادِرِ». عطف بر آن «لیس امراً عدمیّاً». دارد آن اشکال دوم را دفع میکند. میگوید امکان عبارت از قدرت قادر نیست تا شما بگویید احتیاج به محل ندارد احتیاج به ماده ندارد؛ و بگویید که صفت قادر است و متکی به خودِ قادر، دیگر احتیاج ندارد متکی به ماده باشد. نمیشود بگویید امکان همان قدرت قادر است.
چرا نمیتوانید بگویید؟ چون ما قدرت را معلَّل میکنیم به امکان. قدرت را معلل میکنیم به امکان. میگوییم «این شخص بر این عمل قدرت دارد زیرا که این عمل ممکن است». قدرت را دارم معلل میکنم به امکان. نه امکان را معلل کنیم به قدرت. یعنی بیان میکنیم که قدرت حاصله، دلیل میآوریم چون این امر برای این شخص ممکنه. چون این امر برای این شخص ممکنه، پس این شخص بر این امر قدرت داره. دلیلِ قدرت داشتن امکانه.
این را میدانید که قدرت به شیء واجب تعلق نمیگیرد. شیء واجب را نمیشود گفت مقدور است. به شیء ممتنع هم تعلق نمیگیرد، شیء ممتنع را هم نمیشود گفت مقدور است. فقط به شیء ممکن تعلق میگیرد، یعنی امر ممکن را میگوییم مقدور است. حالا برای اینکه ثابت کنیم فلان انسان قدرت بر این عمل دارد، میگوییم این عمل برای این انسان ممکن است، چون این عمل برای این انسان ممکن است پس این انسان بر این عمل قدرت دارد. ببینید قدرت را ادعا میکنیم، امکان را دلیل قرار میدهیم، امکان را علت قرار میدهیم. علت مغایر است با معلول؛ پس امکان مغایر است با قدرت. شما میخواهید امکان را با قدرت یکی بگیرید، ما نگاه میکنیم یکی از این دو تا را علت قرار میدهیم و یکی را معلول قرار میدهیم. علت و معلول که نمیتوانند یکی باشند، علت و معلول باید دو تا باشند مغایر هم باشند. پس اگر امکان علت است و قدرت معلول است، باید امکان و قدرت دو چیز باشند. بنابراین نمیتوانید بگویید امکان همان قدرت قادر علی الحادث است.
«وَ لا قُدرَةَ القادِرِ». یعنی آن امکان عبارت از قدرت قادر نیست زیرا که ما «لأنا نعللها به »؛ یعنی میگوییم بر فلان چیز قدرت حاصل است زیرا که آن چیز ممکن است، «زیرا که ممکن است» علت است؛ پس امکان را علت قرار میدهیم برای وجود قدرت و علت با معلول فرق میکند، پس امکان همان قدرت نیست.
[رد جوهر بودن امکان و اثبات عرض بودن آن]
سوم: «وَ لَیسَ جَوهَراً». امکان جوهر هم نیست که شما بگویید متکی به خودش است و احتیاج به ماده ندارد و از این طریق دلیل ما را خراب کنید.
چرا جوهر نیست؟ چون امکان نسبت است. نسبت بین دو چیز. «این شیء ممکن است که وجود داشته باشد». امکان یعنی «نِسبَةُ الوُجودِ إلی الشَّیءِ». وقتی میگوییم این شیء امکان دارد یعنی وجود برایش ممکن است، وجود را نسبت میدهیم به این شیء و نحوه نسبت امکان است. امکان امر نسبی است، امر نسبی که نمیتواند جوهر باشد. نسبت متکی به دو طرف است، جوهر متکی به هیچ چیز نیست. پس امکان جوهر نیست.
چرا؟ چون نسبت است، نسبت بین وجود و شیء. وقتی میگوییم این شیء ممکنه یعنی وجود برایش ممکنه، وجود برایش ممکنه این خودش نسبته. و وقتی نسبت شد دیگر عرض است، نمیتواند جوهر باشد. «و ليس جوهرا لأنه نسبة و إضافة فهو عرض». یعنی امکان عرض است. «لِأنَّهُ (یعنی امکان) نِسبَةٌ وَ إضافَةٌ فَهُوَ عَرَضٌ». عرض است، سلبی نیست بلکه ثبوتی است، قدرت قادر و متکی به نفس هم نیست، بلکه احتیاج به محل دارد، محلش هم ماده است.
[نتیجهگیری فلاسفه: لزوم قدم ماده و جسم]
«فَمَحَلُّهُ یَکونُ سابِقاً عَلَیهِ». اگر امکان سابق بر حادث است، محل امکان هم سابق بر امکان است؛ چون هر معروضی سابق است بر عارض، هر محلی سابق است بر حال. پس هر حادثی مسبوق به امکان است و این امکان چون محل میخواهد، محلش هم سابق بر خودش است یعنی سابق بر خود امکان است. «فَمَحَلُّهُ یَکونُ سابِقاً عَلَیهِ (یعنی سابقاً علی الامکان)». محل هم ماده است. پس قبل از هر حادثی باید ماده داشته باشیم. حالا این ماده، اگر حادث باشد تسلسل لازم میآید. این را بعداً میگوید، در یک سطر بعد میگوید. اگر حادث باشد تسلسل لازم میآید و تسلسل باطل است پس باید قدیم باشد. اگر ماده قدیم است بیصورت نمیشود، صورت هم باید قدیم باشد؛ و اگر ماده و صورت هر دو قدیماند جسم قدیم است، چون جسم از ماده و صورت تشکیل میشود. اگر جسم قدیم است، یک دانه جسم قدیم باشد برای ما کافی است، عالم با همان قدیم شروع شده؛ پس عالم قدیم است. دلیل به این صورت اثبات میکند قدم عالم را.
«فَتِلکَ المادَّةُ» اگر قدیم باشد، در حالی که محال است انفکاک ماده از صورت، لازم میآید صورت هم قدیم باشد، پس لازم میآید جسم قدیم باشد. وقتی جسم قدیم شد مدعای ما ثابت است، مدعای ما اثبات قدم اجسام بود یا اثبات قدم عالم. ثابت شد که جسم قدیم است عالم هم قدیم است.
«فيلزم قدم الجسم و إن كانت حادثة تسلسل.». اگر ماده حادث باشد تسلسل لازم میآید، چون باز این ماده اگر حادث است مسبوق است به امکان، امکانش هم مسبوق است به ماده. دوباره آن ماده دیگر حادث است مسبوق است به امکان، امکانش مسبوق است به ماده؛ همینطور امکانهای متسلسل، مادههای متسلسل ردیف میشوند تا بینهایت. و تسلسل باطل است، پس باید ماده حادث نباشد؛ ماده باید قدیم باشد. اگر ماده قدیم است همانطور که گفتیم صورت هم قدیم میشود، جسم هم قدیم میشود.
این استدلال تمام شد. توجه کردید استدلال مبتنی شد بر اینکه هر حادثی مسبوق است به امکان و هر امکانی محل میخواهد که آن محل ماده است، پس باید قبل از هر حادثی امکان و ماده را داشته باشیم. اگر این ماده و امکان حادث باشند (حالا در مورد امکان نمیگوییم حادث، اگر ماده حادث باشد)، لازم میآید تسلسل امکانها و تسلسل مادهها؛ و تسلسل باطل است، پس باید ماده قدیم باشد. اگر ماده قدیم است صورت هم قدیم است، جسم هم قدیم است، پس عالم قدیم است. گفتیم سه تا مشکل در این استدلال هست؛ یکی اینکه احتمال دارد امکان امر سلبی باشد، دوم اینکه احتمال دارد امکان همان قدرت قادر باشد، سوم اینکه احتمال دارد امکان جوهر باشد؛ هر کدام از این سه احتمال ثابت بشود دلیل باطل میشود، ولی مستدل نگذاشت این احتمالها ثابت بشود، هر سه احتمال را رد کرد. بنابراین دلیل کامل است و میتواند مدعا را که قدم عالم است نتیجه دهد.
[پاسخ نهایی خواجه: انکار وجود هیولای اولی]
خواجه جواب میدهد که مرحوم علامه هم جواب را توضیح میدهد.
«و الجواب قد بينا أن المادة منفية و قد سلف تحقيقه». بیان کردیم که ماده منفی است. بیان کردیم که ماده منفی است، یعنی هیولا موجود نیست، ما منکر هیولا شدیم در مسأله هفتم از فصل اولِ مقصد دوم. در کتاب ما صفحه ۱۵۰. در آنجا اثبات کردیم که هیولا در عالم وجود ندارد. اگر هیولا وجود ندارد، دیگر این حرف شما که قبل از هر حادثی باید امکان آن حادث وجود داشته باشد، این تکهاش قبول است؛ ولی اینکه گفتید این امکان باید در ماده حلول کند، پس قبل از هر حادثی ماده وجود دارد، این باطل است. قبل از هر حادثی ماده وجود ندارد. بعداً دیگر نمیتوانید بگویید چون ماده بیصورت نمیشود پس صورت هم وجود دارد، بعداً بگویید جسم وجود دارد، بعداً بیان کنید که این جسم و ماده و صورت نمیتوانند متسلسل باشند بلکه باید قدیم باشند؛ اینها هیچکدام دیگر پیش نمیآید. وقتی ماده موجود نبود دیگر بحث نمیشود که حادث است یا قدیم، تا شما بگویید حادث بودنش مستلزم تسلسل است و باطل است پس باید قدیم باشد؛ نوبت به این حرفها نمیرسد. «وَ قَد سَلَفَ تَحقیقُهُ». تحقیقِ اینکه ماده منفی است قبلاً گذشت، بیان کردم در مسأله هفتم از فصل اول مقصد دوم. دلیل دوم تمام شد و باطل شد.
[تقریر دلیل سوم فلاسفه: استناد به سبق زمانی عدم بر وجود]
حالا دلیل سوم را میخواهد بگوید. البته خواجه دلیل را نمیگوید، جواب دلیل را میگوید؛ ولی مرحوم علامه دلیل را هم ذکر میکند.
دلیل این است: هر حادثی مسبوق است به عدم. اصلاً معنای حادث هم این است؛ حادث یعنی وجودی که قبلش عدم بوده. شیء حادث یعنی موجودِ بعدَ العدم؛ اول معدوم بوده بعداً موجود شده به آن میگوییم حادث. وجودِ بعدَ العدم حدوث است، موجودِ بعدَ العدم حادث است. پس هر حادثی مسبوق به عدم است؛ یعنی وجودش مسبوق به عدم است. یا بفرمایید عدم سابق است بر وجودش. چه نحو سبقی؟ سبق اقسام مختلف دارد. مثلاً یکی از سبقها سبق به علیت است که علت سابق بر معلوله. آیا در اینجا میتوانیم بگوییم سبقت عدم بر وجود سبق به علیت است؟ یعنی عدم علتِ وجودِ معلول است؟ این که اصلاً گفتنی نیست. عدم که نمیتواند علت وجود باشد. پس سبق سبق به علت نیست. سبق به شرف چی؟ عدم که اشرف از وجود نیست، پس سبق به شرف هم نیست. هر کدام از سبقها را نگاه کنید ملاحظه کنید میبینید نیست، فقط سبق به زمان است. عدم زمانش قبل از وجوده. یعنی آن زمانی که این حادث وجود گرفت، یک زمان خاصی بود، قبلش این حادث موجود نبود؛ یعنی امروز موجود شد، دیروز و پریروز و قبلها دیگر موجود نبود. این میشود حادث. یعنی در زمانهای قبل موجود نبود، سبق زمانی یعنی این.
عدم زماناً سبقت دارد بر وجود؛ یعنی در زمانِ قبل عدم بود در زمانِ بعد وجود است. یعنی ظرف عدم ظرف زمانیِ عدم قبل از ظرف زمانیِ وجود بود. اگر اینطور است، هر حادثی که مسبوق است به عدم، مسبوق است به زمان. مسلماً دیگه؛ چون عدم باید در ظرف زمان واقع بشود. وقتی عدم قبله، ظرفش هم که زمان است قبله. پس این حادث مسبوق است به زمانی. آن زمان هم مسبوق است، اگر آن زمان هم حادث است مسبوق است به زمانِ قبل. مسبوق است به زمانِ قبل یعنی چی؟ باز هم سبق سبق زمانی است دیگه. ظرفش چیست؟ ظرفش هم زمان است دیگه. آن وقت لازم میآید زمان در زمان واقع بشود و این باطل است.
ببینید چه بیان میکنم. این «زید» که حادث است مسبوق به زمان است. زمانش اگر حادث باشد، مثل هر حادث دیگر باید مسبوق به زمان باشد. «زید» گفتیم مسبوق به عدم است و چون سبق سبق زمانی گرفتیم، نتیجه گرفتیم که پس مسبوق به زمان است. مسبوق به عدم است مسبوق به ظرف عدم هم که زمانه هست، که من اول گفتم «زید» مسبوق به زمانه یه مقدار حذف کردم. باید بگویم «زید» مسبوق به عدم است و چون سبق سبق زمانی است پس این «زید» مسبوق به زمانه (من از اول گفتم مسبوق به زمانه)، این قسمت را حذف کرده بودم. «زید» مسبوق به زمان است. اگر زمانش حادث باشد زمانش هم باید مسبوق به زمان باشد؛ چون هر حادثی مسبوق به زمانه؛ بیان میکنم هر حادثی مسبوق به عدمه چون عدم عدم زمانی است یا سبق سبق زمانی است پس هر حادثی مسبوق به زمان است. اینطور میشود. اگر این شیء حادث است باید مسبوق به زمان باشد؛ و اگر زمانش حادث است او هم باید مسبوق به زمان باشد.
حالا ببینیم زمان میتواند مسبوق به زمان باشد. زمان مسبوق به زمان باشد یعنی اینکه ظرف عدمی که قبل از این زمان بوده زمان باشد؛ لازم میآید که زمان در یک ظرفی واقع شده باشد. و این اتحاد ظرف و مظروف است که باطل است. نمیتوان گفت که زمان زمانی است. به عبارتی که الان اشاره کردم بحث و توضیح میدهم شاید یک خرده واضحتر باشد. حادث امری زمانی است؛ یعنی در زمانی واقع شده و عدمش در زمانِ قبل واقع شده، میشود امر زمانی. اگر خود زمان هم حادث باشد لازم میآید که او هم امر زمانی باشد، یعنی او هم دارای زمان باشد. و اینکه زمان دارای زمان باشد باطل است؛ چون زمان که در زمان واقع نمیشود. پس ناچاریم که بگوییم زمان دیگر حادث نیست، زمان قدیم است.
البته من همینجا یک مطلبی را توضیح بدهم، دلیل را اینجا قطع میکنم (هنوز دلیل ادامه دارد، من در اینجا دلیل را قطع میکنم یک مطلبی را توضیح بدهم) و آن این است که ممکن است شما اینچنین بگویید: نه زمان در زمان است، زمان مسبوق به زمان است؛ این چه مشکلی دارد؟ زمان را بگویید قبل از زمان است، نه ظرفش زمان است. البته این هم اگر دقت کنید، معنایش این است که زمان زمانی است. چون اگر قبل از این زمان زمان باشد، آن زمانی که قبل از این زمان است ظرفِ عدمِ این زمان است؛ یعنی در آن قبل این زمان نبود، بعداً یعنی در زمانِ بعد این زمان وجود گرفت. باز هم برمیگردد به همان زمانی. ولی خب من میخواهم اینطوری بیان کنم که این قطعه زمان مسبوق است به قطعه قبلی، آن هم مسبوق است به قطعه قبلی و هکذا پیش بروید. این چی میشود؟ این اشکالی ندارد؛ نتیجه میدهد که زمان قدیم است. مثل اینکه زید مسبوق است به پدرش، پدرش مسبوق به پدر خودش، همینطور بروید لا الی بدایه؛ لازم میآید که این حوادث ازلی باشند، نه که هر دانه دانهشان ازلی باشند؛ یعنی از ازل خلق این حوادث شروع شده و همینطور دارد ادامه پیدا میکند. در زمان هم همینطور میشود: قطعه الانِ زمان مسبوق است به قطعه قبل، قطعه قبل به قطعه قبل، به قطعه قبل، همینطور بروید لا الی بدایه. معلوم میشود از ازل زمان شروع شده؛ حالا قطعه قطعه هم نکنید، مگر در ذهنتان و الا زمانی که از ازل شروع شده تا حالا یکی است؛ فرض کنید حالا قطعه قطعهاش بکنید در ذهنتان یا با تصورتان. وقتی قطعه قطعه میکنید میبینید قطعات از ازل شروع شدند تا حالا رسیدند؛ باز هم زمان میشود ازلی.
پس یا از باب اینکه زمان نمیتواند زمانی باشد باید حدوث زمان را منکر بشوید؛ چون اگر حادث باشد زمانی میشود، باید حدوثش را منکر بشوید قدمش را ثابت کنید؛ یا از طریق همین قطعههای زمان که پی در پی قرار گرفتند لا الی بدایه ثابت کنید که زمان قدیم است. علیأیحال ثابت میشود که زمان قدیم است. وقتی زمان قدیم شد، (حالا برگشتم که دلیل را ادامه بدهم؛ گفتم دلیل را قطع میکنم یک مطلبی را میگویم، آن مطلب تمام شد، الان برمیگردم دلیل را ادامه میدهم) میگوییم که زمان که قدیم است مقدار حرکت است؛ بدون حرکت یک زمان انجام نمیشود، زمان واقع نمیشود. پس اگر زمان قدیم است حرکت هم که سازنده زمان است باید قدیم باشد؛ پس معلوم شد که حرکت هم قدیم است. بعد میگوییم حرکت متحرک میخواهد؛ اگر یک جسمی نباشد که حرکت کند حرکت تحقق پیدا نمیکند. پس اگر حرکت قدیم است متحرک هم قدیم است؛ ثابت شد که جسم قدیم است. اگر جسم قدیم شد عالم قدیم است. توجه کردید؛ اول ثابت کرد زمان قدیم است، بعد چون زمان مقدار حرکت بود ثابت کرد که پس حرکت قدیم است، چون حرکت وصفِ متحرک بود ثابت کرد که متحرک قدیم است، متحرک هم جسم بود نتیجه گرفت پس جسم قدیم است، و اگر جسم قدیم است عالم قدیم است. این هم استدلال سوم فلاسفه است.
[متن استدلال سوم: لزوم قدم زمان و حرکت و جسم]
خواجه این استدلال را رد میکند. من خود استدلال را الان میخوانم چون ردش را نگفتم عبارت خواجه را نمیتوانم بخوانم. استدلال را از عبارت مرحوم علامه میخوانم بعد که ردش را توضیح دادم کلام خواجه را میخوانم انشاءالله.
«أقول: هذا جواب عن الشبهة الثالثة (این عبارت خواجه جواب از شبهه سوم فلاسفه است) و تقريرها أنهم (یعنی فلاسفه) قالوا كل حادث فإن عدمه سابق على وجوده ». هر حادثی عدمش سابق بر وجودش است؛ یعنی قبل از اینکه وجود بگیرد معدوم بوده، بعداً وجود گرفته. پس عدم سابق است. به چه نحوی از سبق؟
میفرماید اقسام سبق در اینجا همهشان منفیاند، هیچکدامشان اجرا نمیشوند مگر سبق زمانی. فقط سبق زمانی را ما در اینجا میتوانیم بدون اشکال داشته باشیم و الا بقیه سبقها باطلاند. بنابراین اگر هر حادثی مسبوق به عدم است و این سبق هم سبق زمانی است، «فكل حادث يستدعي سابقة الزمان عليه». هر حادثی استدعا میکند که زمانی بر این حادث سبقت گرفته باشد. پس هر حادثی مسبوق به زمان است.
گفتیم هر حادثی مسبوق به عدم است، سبق هم سبق زمانی شد، پس هر حادثی مسبوق به زمان شد. حالا زمان، اگر حادث باشد مثل همه حادثها که زمانیاند، لازم میآید خود زمان هم زمانی باشد؛ زمانی یعنی دارای زمان. هر حادثی زمانی است یعنی دارای زمان است. اگر زمان خودش حادث باشد لازم میآید مثل بقیه حوادث زمانی باشد یعنی دارای زمان باشد؛ در حالی که محال است که زمان دارای زمان باشد، اتحاد ظرف و مظروف است که باطل است.
«وَ إن کانَ قَدیما (اما اگر زمان قدیم باشد)» که دیگر باید قدیم باشد چون حادث بودنش مبتلا به محذور بود، پس باید حدوث را منتفی بدانیم قدمش را قبول کنیم؛ «إن کانَ قَدیماً»، در حالی که این زمان مقدار حرکت است، «لَزِمَ قِدَمُها (یعنی قدم الحرکة)». اگر زمان قدیم باشد با توجه به اینکه زمان مقدار حرکت است، لازم میآید قدم حرکت.
«لكن الحركة صفة للجسم فيلزم قدمه.». نتیجه گرفتیم که جسم قدیم است؛ و اگر جسم قدیم شد عالم قدیم است. نمیخواهیم بگوییم همه جسمها قدیم هست، میخواهیم بگوییم جسم قدیم هم داریم. و الا جسمی که الان ما داریم از آن استدلال را شروع میکنیم جسم حادث است، جسم حادث را مطرح کردیم بعد استدلال را شروع کردیم؛ گفتیم این حادث مسبوق به عدم است، سبقش هم زمانی است پس مسبوق به زمان است، زمان شد قدیم، حرکت شد قدیم، جسم شد قدیم؛ نه همین جسم شد قدیم، این جسم که حادث بود. میخواهیم بگوییم یک جسمی بالاخره قدیم پیدا میشود و آن جسم قدیم که پیدا شد باعث میشود که عالم قدیم باشد. با این دلیل سوم هم ثابت شد که عالم قدیم است.
توجه کردید این استدلال مبتنی بر این بود که سبق عدم سبق زمانی باشد، چون گفتیم راه دیگری نداریم. سبقِ علّی که نمیتوانیم بگوییم، سبق به شرافت هم که نمیتوانیم بگوییم؛ چون عدم علت نیست، عدم اشرف از وجود نیست. هیچکدام از سبقها راه ندارند ناچار باید سبق را سبق زمانی بگیریم. اگر سبق را سبق زمانی گرفتیم، وقتی عدم سابق شد زمان هم سابق میشود، چون عدم عدم زمانی است سبقتش هم در ظرف سبق زمانی است. آن وقت لازم میآید که قبل از حادث عدم باشد و در نتیجه زمان باشد؛ آن وقت دلیل ادامه پیدا میکرد تا به مدعا میرسیدیم. عمده قسمت دلیل همین قسمت بود که عدم قبل از وجود هست و این قبل هم قبل زمانی است، پس زمان قبل از این حادثِ موجود هست. این استدلال ما بود، یعنی مبنای استدلال بود.
[پاسخ خواجه: سبق عدم بر وجود، سبق ذاتی است نه زمانی]
خواجه میآید میگوید این سبق سبق زمانی نیست. اصل مبنای دلیل را خراب میکند. این سبق سبق زمانی نیست، سبقِ ذاتی است که قبلاً توضیحش گذشت. اجزای زمان را گفتیم بر هم سبقت دارند؛ چه نحو سبقتی؟ شنبه بر یکشنبه مقدم است، سابق بر یکشنبه است؛ به سبق زمانی؟ اگر به سبق زمانی باشد لازم میآید که شنبه در یک زمان سابقی واقع شده باشد، شنبه در زمان واقع شده باشد؛ شنبه خودش زمان است، بعد میخواهد در زمان واقع شده باشد میشود اتحاد ظرف و مظروف، وقوع زمان در زمان که محال است. پس نمیشود گفت سبق شنبه بر یکشنبه سبق زمانی است. اصلاً اجزای زمان را نمیشود گفت بر یکدیگر به سبق زمانی مقدماند؛ و الا لازم میآید همه اجزای زمان زمانی باشند، یعنی ظرفی که عبارت از زمانه پیدا کنند؛ و این شدنی نیست و محال است. پس سبقی که در اجزای زمان است سبق زمانی نیست بلکه سبق ذاتی است، در جای خودش خود سبق ذاتی است. این را اثبات کردیم قبلاً.
بنابراین قبل از هر حادثی عدم هست و این سبق عدم بر وجود حادث سبق ذاتی است نه سبق زمانی. پس سبق عدم دلالت نمیکند بر سبق زمان تا شما بگویید زمان نمیتواند حادث باشد باید قدیم باشد، بعد نتیجه بگیرید که پس حرکت قدیم است آخرسر هم بگویید پس متحرک هم قدیم است؛ نوبت به این حرفها نمیرسد.
چرا؟ چون اصلاً سبق را سبق زمانی نمیگیریم؛ قبول میکنیم که عدم هر حادثی سبقت دارد بر وجود آن حادث، ولی این سبق را سبق زمانی نمیگیریم تا شما بگویید زمان هم سبقت دارد بر حادث، و بعداً بگویید که این زمان دیگر نمیتواند حادث باشد و الا لازم میآید که سبقت زمانی داشته باشد بر حادث، و سبقت زمانی داشتنِ زمان یعنی وقوع زمان در زمان و اتحاد ظرف و مظروف. اصلاً به این حرفها نوبت نمیرسد چون ما سبق را اصلاً سبق زمانی نمیگیریم، سبق را سبق ذاتی قرار میدهیم. آن وقت لازم میآید که عدم بر وجود حادث سبق ذاتی داشته باشد. اصلاً بحثی دیگر از زمان نیست تا شما نتیجه بگیرید که پس لازم میآید زمان هم بر حادث سبق داشته باشد. و چون سبق زمانی نمیتواند زمانی باشد پس ما زمان را حادث قرار ندهیم قدیم قرار دهیم؛ بیان میکنم دیگر به این حرفها نمیرسیم ما زیرا سبق را ذاتی قرار دادیم. دلیل از همان وسط قطع میشود و ما را به نتیجه مطلوب نمیرساند.
«وَ الجَوابُ ما تَقَدَّمَ». ما تقدَّم مسأله ۳۴ از فصل اول مقصد اول است که به کتاب ما میشود صفحه ۵۹. قبلاً گذشت؛
آنچه گذشت این بود که سبق استدعا نمیکند زمان را، و الا اگر استدعا کند زمان را لازم میآید تسلسل؛ لازم میآید که این سبق بشود سبق زمانی، یعنی قبل از این سبق هم زمان باشد، قبل از این زمان هم دوباره زمان باشد؛ همانطور که بیان کردم تسلسل لازم میآید و تسلسل را متکلم اجازه نمیدهد. آن تسلسل قطعات زمان که من بیان کردم در وقتی بود که داشتم دلیل را میخواندم؛ دلیلم حکیم اقامه کرده و حکیم تسلسل قطعات را اجازه میدهد. آن وقتی که من تسلسل قطعات زمان را یعنی تسلسل حوادث را توضیح دادم، آن وقت داشتم عبارت دلیل را میخواندم یعنی کلام حکما را میگفتم که آنها تسلسل را اجازه میدادند؛ ولی متکلمین تسلسل را اجازه نمیدهند، تسلسل تعاقبی را متکلمین اجازه نمیدهند؛ لذا میگوید «وَ الّا لَزِمَ التَّسَلسُلُ»، یعنی اگر سبق سبق زمانی باشد و سبق استدعای زمان کند تسلسل لازم میآید و تالی که تسلسل است باطل است، پس اقتضا کردنِ سبق زمان را باطل است. ایشان دارد اینطوری میگوید تسلسل باطل است، با اینکه تسلسل تسلسل تعاقبی است؛ بیان کردم متکلمین تسلسل تعاقبی را باطل میدانند.
تسلسل تعاقبی مثل اینکه فرض کنید این پسر مستند باشد به پدر، نه مستند به معنای علت (چون علت و معلول که نگاه نیست)، یعنی متعاقبِ پدر باشد، پدر متعاقبِ پدر خودش باشد، همینطور این سلسله حوادثِ بینهایت تا ازل برود که حوادث از ازل شروع شدند پشت سر هم بیایند تا حالا، از اینجا بروند تا ازل، از آن طرف بیایند تا اینجا؛ از اینور هم بروند تا آنطرف بینهایت حوادث پیدرپی واقع میشوند. فیلسوف با اینها کاری ندارد، تازه مدعی وجود همچین چیزی است؛ متکلم با اینها مشکل دارد.
[پایان بحث اجسام و ورود به مبحث جواهر مجرده]
«وَ الّا لَزِمَ التَّسَلسُلُ»؛ و تسلسل باطل است، پس سبق اقتضای زمان نمیکند. اگر سبق اقتضای زمان نکرد، نمیتوانید بگویید زمان حادث است یا قدیم؛ اصلاً زمانی را ما قبل از حادث لازم نداریم که شما بپرسید این زمان خودش حادث است یا قدیم؛ بعد بگویید اگر حادث باشد اشکال دارد پس باید قدیم باشد و بعد پیش بروید تا ثابت کنید که عالم قدیم است؛ این چیزها پیش نمیآید زیرا ما میگوییم سبق سبق زمانی نیست، استدعای زمان نمیکند. پس اشکال سوم فلاسفه هم رد شد. حالا بفرمایید دلیل سوم فلاسفه رد شد؛ بنابراین روشن شد که فلاسفه دلیلی بر قدم عالم نمیتوانند اقامه کنند. این سه دلیلشان را آوردیم که عمده دلیلشان است و معلوم شد که هیچکدام نمیتوانند قدم عالم را اثبات کنند.
بحث ما در اجسام فلکی و عنصری و همچنین در بقیه احکام اجسام تمام شد. فصل سوم که ما الان تمامش کردیم، بحث در بقیه احکام اجسام بود؛ جسم فلکی درست کردیم، جسم عنصری درست کردیم، هر کدام در فصلی گفتیم، بعد در فصل سوم هم بقیه احکام اجسام را گفتیم. تا اینجا که رسیدیم دیگر بحث ما در اجسام تمام شد. از فصل چهارم وارد جواهر مجرده یعنی عقل و نفس میشویم؛ بحثهای خیلی مهمی است. عقل را اثبات و بیان میکنیم که دلیلی بر وجودش نداریم، درباره نفس هم بحث مفصلی میکنیم. انشاءالله در آینده اینها را میخوانیم.