« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/07

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل سوم/ بقیه احکام اجسام /پاسخ متکلمین به شبهه نخست فلاسفه در باب قدم عالم

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل سوم/ بقیه احکام اجسام /پاسخ متکلمین به شبهه نخست فلاسفه در باب قدم عالم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

موضوع: پاسخ متکلمین به شبهه نخست فلاسفه در باب قدم عالم

صفحه ۱۷۴، سطر پنجم.

« و قد أجاب المتكلمون عن هذه الشبهة بوجوه: أحدها أن المؤثر التام قديم لكن الحدوث اختص بوقت الإحداث لانتفاء وقت قبله»[1]

بحث در حدوث و قدم عالم داشتیم. گفتیم که اجسام حادث‌اند، و چون عالم از اجسام تشکیل شده پس عالم هم حادث است. ولی فلاسفه عالم را قدیم می‌دانند. آن‌ها سه دلیل بر مدعای خودشان اقامه می‌کنند؛ البته بیش از سه دلیل دارند، اما سه دلیل را خواجه در اینجا اشاره می‌کند.

دلیل اول را در جلسه قبل خواندیم، حالا می‌خواهیم جوابش را بگوییم. خلاصه‌ای از دلیل اول را بیان می‌کنم.

این دلیل می‌خواهد اثبات کند قدم عالم را و نفی کند حدوث عالم را.

دلیل این است که مؤثرِ فی‌العالم، یعنی آن کسی که عالم را ساخته، یا حادث است یا قدیم است.

اگر قدیم باشد، باید اثرش هم که عالم است قدیم باشد؛ زیرا اگر اثر قدیم نباشد یکی از آن دو محذوری که گفتیم لازم می‌آید، که دیگر این را تکرار لازم نیست بکنم.

پس اگر مؤثر قدیم است، اثر هم باید قدیم باشد. اما اگر مؤثر حادث است، یا تسلسل لازم می‌آید یا تخلف معلول از علت لازم می‌آید. هم تسلسل باطل است، هم تخلف معلول از علت باطل است؛ پس حادث بودن مؤثر باطل است.

توجه کردید حادث بودن مؤثر را نمی‌شود امضاء کرد، چون مستلزم یکی از دو محذور است. پس این فرض را باید بگذاریم کنار. می‌ماند آن فرض اول که مؤثر قدیم باشد. در آن فرض هم اثر، یعنی عالم، باید قدیم باشد. پس مطلوب ما ثابت شد؛ فرضِ حادث بودن مؤثر باطل شد چون دو تا احتمال در آن بود، هر دو احتمال هم ممنوع بودند؛ پس این فرضِ حدوثِ مؤثر ممنوع است. اما فرضِ قدیم بودن مؤثر منعی ندارد، نتیجه‌اش هم قدیم بودن عالم است.

اگر ما با فرضِ اینکه مؤثر قدیم است عالم را قدیم نبینیم، دو تا محذور دارد؛ یعنی یکی از دو محذور هست. پس ناچاریم با فرض قدیم بودن مؤثر، عالم را قدیم ببینیم و مطلوب ما هم به این ترتیب ثابت است.

آن دو محذوری که لازم می‌آمد اگر ما عالم را قدیم قرار نمی‌دادیم: یکی این بود که مؤثر که تام فرض شده مؤثر نباشد؛ دوم این بود که ترجیح بلامرجح لازم می‌آید. چون در جوابِ اولی که ما می‌دهیم روی ترجیحِ بلامرجح حرف می‌زنیم، من این تیکه را دو مرتبه تکرار کردم و الا احتیاج به تکرار نداشت.

این‌طور گفتیم: اگر مؤثر قدیم است ولی عالم را در ازل و قدیم ایجاد نکرده، بلکه با فاصله بعدها ایجاد کرده؛ سؤال می‌شود که چرا الآن ایجاد کرد؟ با اینکه قبلش هم می‌توانست ایجاد کند، بعدش هم می‌توانست ایجاد کند. انتخاب الآن برای ایجاد عالم ترجیح بلامرجح است. در فرض این است که این وقت ترجیحی نداشت، قبلش هم ممکن بود عالم واقع بشود، بعدش هم ممکن بود عالم واقع بشود، انتخاب این وقت می‌شود ترجیح بلامرجح.

خب استدلال تمام شد. ترجیح بلامرجح را آخر سر بیان کردم، چون اولین جواب می‌خواهد این ترجیح بلامرجح را جواب بدهد. متکلمین از این اشکال یا از این دلیل جواب‌ها دادند. شش تا جواب را اینجا نقل می‌کند که دو تایش را خواجه گفته است.

پاسخ اول: انتفای زمان قبل از حدوث

اولین جواب این است که مؤثر تام قدیم است. یعنی در بین آن دو فرضی که شما طرح کردید و گفتید مؤثر یا قدیم است یا حادث، ما آن فرض اول را انتخاب می‌کنیم که مؤثر قدیم است. حادث بودن مؤثر را باطل می‌دانیم، همان‌طوری که خودتان باطل می‌دانستید.

بعد گفتید که اگر قدیم است عالم باید قدیم باشد، و الا لازم می‌آید یا اینکه مؤثر تام نباشد (که ما به این کار نداریم)، یا لازم می‌آید ترجیح بلامرجح.

متکلم می‌گوید ما می‌گوییم عالم حادث است در همین زمانِ خاصی که حادث شده و ترجیح بلامرجح هم لازم نمی‌آید.

چرا؟ چون اگر وقتی وجود داشته باشد و شما بگویید در قطعه‌ای از این وقت عالم واقع شد، در قبلش واقع نشد، در بعدش واقع نشد و ترجیح بلامرجح لازم آمد، ما ترجیح بلامرجح را قبول می‌کنیم. اگر وقتی موجود باشد، این وقت را قطعه‌قطعه می‌کنیم و می‌گوییم همان‌طور که عالم می‌تواند در این قطعه حاصل شود، در قطعه‌ی قبلش هم می‌تواند حاصل بشود، در قطعه‌ی بعد هم می‌تواند حاصل بشود و ترجیحی بر این قطعه‌ای که در آن حاصل شده نیست، پس ترجیح بلامرجح است.

ولی توجه داشته باشید قبل از خلقِ عالم وقتی نیست. قبل از خلق عالم وقتی نیست که شما توقع داشته باشید خداوند عالم را در آن وقت خلق نکرد. با خلقِ عالم وقت شروع می‌شود. زمان با خلقِ عالم شروع می‌شود. قبلش که زمان نیست تا شما بگویید که چرا عالم در آن زمان واقع نشده؛ زمانی نبوده است.

بله، زمانی را می‌شود توهم کرد. یعنی بینِ خدا و این عالم هیچی، فاصله نبوده، فاصله بوده؛ فاصله‌ای که با زمان اندازه‌گیری نمی‌شود، یعنی زمانِ واقعی اندازه‌اش نمی‌گیرد. بله یک زمان موهومی هست. چون یک خلئی بوده، ما می‌توانیم تصور کنیم که از آن وقت تا این وقت، در حالی که وقتی نبوده. وقت را توهم می‌کنیم. با وقت توهم‌شده اندازه می‌گیریم.

مثلاً می‌گوییم که این مقدار فاصله بوده. البته نمی‌شود اندازه گرفت؛ بین ازل و الآنی که می‌خواهد عالم خلق بشود نمی‌شود زمان معینی را فاصله دانست، چون ازل یعنی «لا اوّل له»، اولی ندارد. اگر اول داشتیم، حالا را هم داشتیم، خب بین اول و حالا یک فاصله‌ای بود ما اندازه‌اش را می‌دانستیم، مثلاً اندازه کم یا اندازه زیاد. اما وقتی عالم موجود نیست نمی‌شود اندازه گرفت. ولی بالاخره با توهم خودمان می‌توانیم بگوییم از ازل تا حالا؛ این از ازل تا حالا در واقع وقتی نیست، بلکه توهم وقت است.

آن‌وقت وقتی توهم کردیم وقت را، می‌توانیم قطعه‌قطعه‌اش کنیم. بگوییم قبل دارد، بعد دارد. ولی این یک وقتِ موهوم است که دارد تکه‌تکه می‌شود. یک وقتِ ذهنی است که دارد قطعه‌قطعه می‌شود، برایش قبل و بعد درست می‌شود. حکم می‌شود که این قطعه قبل است، این قطعه بعد است. احکام وهم احکام واقعی نیستند.

اگر زمان، زمان موهوم است، قبل بودنِ این قطعه، بعد بودنِ آن قطعه، وسط بودنِ این قطعه، همه احکامِ غیرمقبول‌اند؛ یعنی حکم وهم‌اند. به اندازه‌ی خود وهم ارزش دارند. یعنی ما ساختیم وقتی را و قهراً ساختیم قبل و بعدی را. قبل و بعدی نیست، ما ساختیم.

پس اصلاً نمی‌شود گفت چرا عالم در قبل واقع نشده. قبلی نبوده که بگوییم عالم در قبل واقع شده. بنابراین وقت همین وقتی است که عالم خلق شده، با خلق عالم شروع شده؛ زمان باید در وقت واقع بشود، در وقت واقع شده، در وقتی که همین الآن با خلق عالم خلق شده است.

بگویید که عالم چرا بعداً آفریده نشد؟ قبلاً را که روشن کردید، قبلی نبوده که عالم در آن قبل آفریده بشود؛ چرا بعداً آفریده نشد؟ این هم یک سؤال است، باید جواب داده بشود. ترجیح بلامرجح بین قبل و الآن منتفی شد چون قبلی وجود نداشته. اما ترجیح بلامرجح بین الآن و بعد، آن که منتفی نشده؛ بالاخره بعد موجود است.

جواب می‌دهند که سایر موجودات را، از جمله خودِ زمان را، نمی‌شود قبل از عالم قرار بدهیم یا قبل از زمان قرار بدهیم تا اینکه بگوییم که این عالم بعد از قسمتی از زمان آفریده شد. یعنی بگوییم زمانی قبلاً بوده و زمانی بعداً، عالم را در آن زمانِ بعد واقع بسازیم. وقتی عالم از آن وقت شروع شد، یعنی از آن وقتی که اولین وقت بود شروع شد، دیگر بعدش ظرفِ وجودِ عالم نیست، بعدش ظرف وجودِ موجوداتِ عالم است که آن‌ها پی‌در‌پی بیایند.

پس ظرفِ وجود عالم همان وقتی است که عالم آفریده شد. قبلش وجود نداشت، قبلی وجود نداشت که عالم را در آن قبل بیافرینند. بعد هم که ظرفِ وجودِ موجودات عالم بود. یعنی وقتی که عالم خلق شد دیگر خلق شده، انتظار اینکه بعداً آفریده بشود نداریم. چون عالمی که خلق شده دیگر نمی‌توانیم بگوییم بعداً می‌آفرید، خب بعداً هم می‌آفرید می‌شد همین وقتی که با عالم شروع شد.

اصلاً توجه می‌کنید وقتی نبود که بگوییم حالا قبل و بعد. قبل و بعد اصلاً وجود نداشت. قبل و بعد و الآن وجود نداشت. همین‌که عالم خلق شد تازه وقت خلق شد. بعد آن‌وقت بگوییم عالم را چرا بعداً نیافرید؟ خب اگر بعداً هم می‌آفرید با خلق بعدیِ عالم تازه وقت درست می‌شد، باز هم بعداً نبود، باز هم ابتدای وقت بود.

پس اصلاً غیر از این وقتی که عالم در آن وقت آفریده شد، وقت دیگری نبود که آفریده بشود. قبلش که اصلاً نبود، بعدش هم اگر می‌خواست آفریده بشود باز با همان آفرینشِ بعدی وقت شروع می‌شد.

خب ترجیح بلامرجح دیگر لازم نمی‌آید. چاره نبود جز اینکه با خلق عالم وقت شروع بشود. راه دیگر نبود. باید همین راهی که جز او راهی نبود انتخاب می‌شد، و انتخاب هم شد. ترجیح بلامرجح هم لازم نیامد.

پس توجه کردید مؤثر را قدیم گرفتیم و موظف نشدیم که اثر را هم قدیم بدانیم. بلکه اثر را حادث گرفتیم، گفتیم ترجیح بلامرجح لازم می‌آید، ترجیح بلامرجح را هم رد کردیم. نتیجه این شد که مؤثر قدیم، اثر حادث، هیچ محذوری هم نیست. این جواب اول.

صفحه‌ی ۱۷۴ ایم، سطر پنجم.

«فَقَدْ أجابَ المُتَکَلِّمُونَ عَنْ هذِهِ الشُّبْهَةِ بِوُجوهٍ»، و احد وجوه این است که خواجه در متن گفته. متن خواجه را توجه کنید، من در جلسه قبل متن خواجه را نخواندم چون توضیح نداده بودیم. الآن توضیح داده شد.

«وَ الْحُدُوثُ اخْتُصَّ بِوَقْتِهِ إذْ لا وَقْتَ قَبْلَهُ». حدوث اختصاص پیدا کرده به وقتِ خودِ حدوث، قبلش این حدوث اتفاق نیفتاده. بعدش هم اتفاق نیفتاده، همین الآن که حادث شده همین وقت عالم اتفاق افتاده و حاصل شده. حدوث اختصاص دارد به وقتِ خودِ حدوث، قبل و بعدش حدوث اتفاق نمی‌افتد زیرا «لا وَقْتَ قَبْلَهُ».

وقتی قبل از این حدوث عالم نبود که شما بگویید این حدوث عالم را در آن وقت قبلی واقع کنند. وقت بعدی را هم توضیح دادند. آن هم وقت بعدی هم بالاخره عالم خلق شده، دو مرتبه می‌خواهند خلقش کنند در وقت بعدی؟ یا می‌خواهند ابتدائاً خلقش کنند؟ اگر دو مرتبه بخواهند خلق کنند که معنی ندارد. اگر بخواهند ابتدائاً خلق کنند، دوباره وقت از همین حالا که خلق می‌کنند شروع می‌شود. اگر بگویید خب چرا بعداً خلق نکردند؟ خب می‌گوییم دوباره بعداً خلق کن. دو مرتبه که نمی‌شود؛ پس ابتدائاً باید بعداً خلق بشود. باز ابتدائاً که بعداً خلق بشود، آن بعداً می‌شود الآن. علی‌أی‌حال دیگر راهی دیگر نیست جز همین‌که همین الآنی که خلق شده خلق بشود، چون وقت غیر از الآن نبوده. این جواب اول خواجه است، آن «والمختار» جواب دوم است که من هنوز خارجش را نگفتم، وقتی خارجش را گفتم ان‌شاءالله آن را هم معنا می‌کنم.

حالا عبارت مرحوم علامه را توجه کنید.

«أحَدُها» یکی از آن جواب‌ها این است که مؤثر تام قدیم است. اینکه گفتید یا قدیم است یا حادث، ما انتخاب می‌کنیم که قدیم است. و گفتید اگر قدیم است اثرش هم باید قدیم باشد، اگر حادث باشد ترجیح بلامرجح است؛ جواب می‌دهیم نه اثر حادث است، قدیم نیست و در عین حال ترجیح بلامرجح نیست.

«لکنَّ الْحُدُوثَ اخْتُصَّ بِوَقْتِ الْإِحْداثِ»؛ حدوثِ عالم اختصاص پیدا کرده به همان وقتی که عالم را درش خلق کردند.

«لِانْتِفاءِ وَقْتٍ قَبْلَهُ». قبلش و بعدش عالم خلق نشد، چون قبل از خلق عالم وقت نبوده. بعد از خلقِ عالم وقت بوده، اما بیان کردم آن هم نمی‌شد محلِ وقوعِ زمانِ وقوع عالم بشود. زیرا که عالم وقتی در وقتِ خلقش ایجاد شده و احداث شده، دیگر بعدش دو مرتبه معنی ندارد ایجاد بشود. مگر اینکه شما وقت بعد را باز برای اول خلق عالم قرار بدهید که آن وقتِ بعد دیگر بعد نیست، باز می‌شود اولِ وقتی که عالم توش آفریده می‌شود. پس هیچ‌وقت باز بعد را نمی‌توانید ظرف قرار بدهید. قبل هم که وجود نداشته که بخواهد ظرف باشد، ناچار باید در همین وقتی که واقع شده واقع بشود.

«فَالْأوْقاتُ الَّتی يُطْلَبُ فیهَا التَّرْجيحُ مَعْدُومَةٌ». شما گفتید در این وقت عالم واقع شده، چرا در قطعه‌ی قبل واقع نشده؟ چرا در قطعه‌ی قبل‌تر واقع نشده؟ چرا در قطعه‌ی قبل از قبل‌تر واقع نشده؟ خب تا ازل قطعات فراوان نیست. ترجیحی در این قطعات نیست و ما دنبال ترجیحیم که یکی از این قطعات ترجیح داشته باشد عالم را در آن قطعه واقع کنیم.

ایشان می‌فرمایند اصلاً قطعه‌ای وجود ندارد، زمانی وجود ندارد، قطعاتی آن قبل وجود ندارند که شما بپرسید کدامشان ترجیح دارد. قطعات اصلاً معدوم‌اند. وقتی معدوم‌اند نمی‌توانید بگویید کدام ترجیح دارند، اصلاً نیستند که بخواهند ترجیح داشته باشند.

« فالأوقات التي يطلب فيها » در آن اوقات « الترجيح معدومة» (یعنی قطعات زمانی که قبل از خلق عالم باشند و شما انتظار داشته باشید که یکی‌شان ترجیح داشته باشد برای وقوع عالم) این قطعات همه معدوم‌اند، اصلاً قطعاتی ما نداریم.

« و لا يتمايز » آن قبل «إلّا فی الْوَهْمِ». یعنی در وهم می‌توانید قبل از عالم را به قطعاتی تقسیم کنید و بگویید این قطعه قبل، این قطعه بعد و این قطعه وسط؛ بعد سؤال کنید که کدام قطعه ترجیح دارد. در وهم می‌توانید زمانی تصویر کنید بعد حکم کنید بر این زمان که این قبل است، این وسط است، این بعد است، این قطعات مختلف است، بعد سؤال کنید ترجیحش کجاست. حکم می‌کنید بر این زمانی که وهم‌تان درست کرده. احکام وهم احکام واقعی نیستند.

یعنی قبلیت و بعدیت و وسطیت و قطعات، این‌ها که وهم درست کرده هیچ‌کدام واقعیت ندارند. پس سؤال اینکه کدام‌یک می‌تواند ظرفِ ظرفِ وقوع عالم باشد، اصلاً سؤالِ بی‌جایی است. یک سؤال، سؤالِ بی‌جا است. چون چیزی نداریم که بخواهد ظرفِ وقوعِ زمانِ عالم باشد.

«وَ لا يَتَمَایز» زمانی که قبل از عالم است (البته زمان قبل از عالم نیست‌ها، ما از باب ناچاری می‌گوییم زمانی که قبل از عالم است)، «وَ لا يَتمایز» زمانی که قبل از عالم است جز در وهم. وهم حکم می‌کند که این قطعه قبل از این قطعه، بعد از این قطعه، وسط است و احکامِ وهم در مثل ذلک غیرمقبول است، قبول نیست؛ پس اصلاً قطعاتی نداریم، قبل و بعدی نداریم.

« بل الزمان يبتدأ وجوده مع أول وجود العالم ».

زمان وجودش شروع می‌شود با اولین وجودِ عالم، یعنی زمان با خودِ عالم شروع می‌شود؛ نه زمانی بود که شما سؤال کنید عالم در کدام قطعه‌اش واقع شد. اصلاً زمانی نبوده.

وقتی که معلوم شد با خلق عالم زمان هم خلق می‌شود، معلوم می‌شود که عالم حادث است، زمان هم حادث است. شما اگر بخواهید عالم را قدیم کنید باید بگویید موجودات، موجوداتی قبل از عالم خلق شدند و فاصله‌ی بین خلق عالم و ازل را پر کردند. در حالی که قبل از عالم دیگر موجودی خلق نمی‌شود.

چون موجودات همه جزو عالم‌اند، وجود آن‌ها نمی‌تواند قبل از عالم خلق بشوند؛ این‌ها باید در زمانِ بعد خلق بشوند. پس بینِ زمانی که عالم ایجاد شد و زمان را ایجاد کرد و ازل باید خالی بماند. و عالم حادث است. مؤثر تام در ازل هست، اثرش در فاصله‌های بعدی درست شده، به وجود آمده. بین آن مؤثر و اثر هیچی نیست، خالیِ خالی.

« و لم يمكن وقوع ابتداء سائر الموجودات قبل ابتداء وجود الزمان أصلا.». ممکن نیست که شروعِ بقیه‌ی موجودات (بقیه‌ی موجودات یعنی غیر از زمان)، این موجوداتِ دیگری که غیر از زمان‌اند ممکن نیست که قبل از شروع زمان حاصل بشوند. همان‌طوری که گفتیم قبل از عالم زمانی نیست، می‌گوییم قبل از زمان هم هیچ وجودی نیست. قبل از عالم زمان نیست، قبل از زمان هم هیچ موجودی نیست. پس بینِ مؤثر ازلی و اثر حادث هیچی نیست.

زمان که نبود، موجوداتِ دیگر غیر از زمان هم نبودند؛ چون همه‌ی موجوداتِ زمانی باید در زمان باشند، قبل از زمان که نمی‌توانند باشند. بنابراین عالم با زمانش با حوادثِ بعدی‌اش همه از حالا شروع شد و شد حادث.

*[سوال شاگرد:] استاد ببخشید، فکر کنم استاد فیاضی یک ایرادِ نهایی گرفتند به همین مسئله، که گفتند پایه و مبنای متکلم در حدوث و قدم... بعد اگر این زمانِ موهوم را بحث بگیریم یک هم‌چنین ایرادی گرفتند که این پایه‌ی مبنای فکری‌شان هم بر اساس آن رد می‌شود؛ یعنی حدوثِ زمان را می‌گویند زمانی بوده است که عالم قبل نبود.*

[استاد:] زمانی بوده که عالم نبوده؟ قرار شد زمانی نداشته باشیم. زمان یک واقعیت خارجی است، اگر عالم خلق نشده زمان کجاست؟ زمان یک واقعیت خارجی است، بخشی از عالم است. عالم را شروع نکردیم زمان چطوری آمده؟ این زمانِ موهوم هم یعنی فاصله را با زمان پر کردن، آن هم زمانِ ذهنی؛ و این هم شدنی است.

فرض کنید یک مکانی را از متمکن خالی کنید. مکان بالاخره متمکنی در آن هست، لااقل این است که هوا در آن است. شما خالی کنید. خالی کنید با وهم‌تان خالی می‌کنید. آن‌وقت فاصله‌ی بین این مکان را باز با وهم‌تان پر کنید. خالی کردن و پر کردن به توسطِ وهم ممکن است.

حالا ما می‌گوییم بینِ عالم و ازل هیچی نیست، توهم می‌کنیم زمان هست، خودِ خودِ آن امتداد را می‌گوییم زمان. حالا آیا امتداد هم هست؟ اگر امتداد باشد که زمان هست. امتداد هم وهمی است. امتداد هم وهمی است. اگر امتداد حاصل باشد در قبل از عالم، معنایش این است که زمان هم موجود است. ولی متکلم می‌گوید هم زمان موهوم است هم امتداد موهوم است، اصلاً ما چیزی نداریم. حالا آیا زمان موهوم می‌توانیم داشته باشیم یا نداشته باشیم؟ متکلم دارد تصویر می‌کند.

ما باید به یک ترتیب رد کنیم. اگر زمان موهوم نداریم باید رد کنیم. رد کردن زمان موهوم را به بیاناتی؛ ولی خب در اینجا فعلاً ما داریم این کتاب را می‌خوانیم، کاری به آن ردها نداریم. حالا آن رد درست است یا غلط است به‌جای خودش.

متکلمین جواب دادند فلاسفه را، فلاسفه هم که بیکار ننشستند آن‌ها هم جواب دادند. منتها اگر بخواهیم یک جواب و سؤال و اشکال را مدام ادامه بدهیم نمی‌شود. فعلاً داریم کتابِ کلام می‌خوانیم، جواب‌های متکلمین. وقتی رفتیم فلسفه خواندیم اشکالاتِ فلاسفه را هم می‌خوانیم.

پاسخ دوم: تفکیک میان مؤثر موجب و مؤثر مختار

«الثانی»، ما قبول می‌کنیم که مؤثرِ در عالم مؤثرِ تام است، ولی مؤثرِ تام را به دو قسم تقسیم می‌کنیم که شما در استدلال‌تان به این دو قسم اشاره نکردید: یکی مؤثرِ تامِ موجب، و یکی هم مؤثرِ تامِ مختار.

مؤثرِ تامِ موجب همان‌طوری که قبلاً گفتیم، مؤثری است که چه اختیار کند چه اختیار نکند اثر همراهش هست. نمی‌گوییم شعورِ به اثر ندارد، چون موجب را یادتان باشد دو قسم کردیم: یکی موجبی که به اثر شعور ندارد، یکی موجبی که به اثر شعور دارد. و هر دو مشترک بودند در اینکه با تحقق ذات‌شان اثرشان هم همراه‌شان هست و محقق می‌شود. موجب هر وقت که موجود بود اثرش همراهش است. حالا چه موجبِ با شعور باشد چه موجبِ بی‌شعور.

این امرِ مشترک الآن منظورِ ماست، که فاعلی که موجب است فعلش و اثرش از آن جدا نمی‌شود و همیشه باهاش هست. اما فاعلِ مختار اختیار می‌کند. این‌طور نیست که بدون اختیار اثر از آن صادر بشود، بلکه اختیار می‌کند بعد صادر می‌کند.

خب آن مؤثر تام هر وقت دلش خواست انتخاب می‌کند، هر وقت دلش خواست اختیار می‌کند. تابع مرجح هم نیست. اصلاً مرجحی قبل از خلق عالم وجود ندارد، فقط خداست دیگر هیچی غیر از خدا نیست. مرجحی قبل از عالم وجود ندارد، قبل از خلق عالم. فقط خداست و چیز دیگری نیست.

بنابراین خدا بدون اینکه رعایتِ ترجیحی بکند این قطعه از زمانِ موهوم را برای شروع عالم انتخاب می‌کند. البته حالا تعبیر به قطعه که می‌کنیم باز هم بیان کردم از بابِ ناچاری است، و الا چیزی وجود ندارد.

توجه کردید که در این جواب دوم ما می‌گوییم خدا مؤثرِ تام است، قدیم هم هست ولی موجب نیست که اثر به‌ناچار همراهش باشد، بلکه اثر بعد از اختیار همراهش می‌شود. او باید اختیار کند تا اثر حاصل بشود. کی اختیار می‌کند؟ هر وقت دلش خواست. هیچ مرجحی هم لازم نیست، اصلاً مرجحی آن وقت نیست. هنوز عالم خلق نشده، هیچی جز خدا نیست، مرجحی وجود ندارد که خدا به‌خاطر آن مرجح عالم را الآن خلق کند یا قبل خلق کند یا بعد خلق کند. اصلاً مرجحی وجود ندارد. انتخاب می‌کند «لا لِأمْرَيْنِ، لا لِمُرَجِّحَيْنِ»، انتخاب می‌کند که خلق عالم همین حالا باشد.

این هم جواب دوم، که شما فرق نگذاشتید بین مؤثرِ تامِ قدیمِ موجب و مؤثرِ تامِ قدیمِ مختار. مؤثر تامی که ما برای عالم قائلیم موجب نیست، مختار است. اگر هم مختار است باید انتخاب کند. انتخاب هم دستِ خودش است، مرجح هم نمی‌خواهد چون اصلاً مرجحی وجود ندارد. این هم جواب دوم.

جواب دوم را از عبارت خواجه توجه کنید.

«وَ المُخْتارُ يُرَجِّحُ أحَدَ مَقْدُورَيْهِ لا لِأمْرٍ». فاعلی که مختار است ترجیح می‌دهد یکی از دو مقدورش را. یعنی مقدورش بود که عالم را در این وقت ایجاد کند و مقدورش بود که در وقتِ دیگری ایجاد کند. این دو مقدور برایش بود، احدهما مقدورین را ترجیح می‌دهد و عالم را در این وقت مثلاً ایجاد می‌کند. مختار ترجیح می‌دهد یکی از دو مقدورش را «لا لِأمْرٍ» یعنی بدونِ مرجح، بدونِ امری، بدونِ اینکه به‌خاطرِ مرجحی باشد.

این را می‌فرماید «عِنْدَ بَعْضِهِمْ» (عند بعض المتکلمین). چون بعضی‌ها هستند که می‌گویند مرجحی لازم نیست، اراده و اختیار خودش انتخاب می‌کند، کاری به مرجح ندارد. اما بعضی معتقدند که نه، اراده باید تعلق بگیرد به شیء، مرجح هم می‌خواهد. حالا مرجح هر چه هست؛ بدونِ مرجح انتخاب نمی‌شود. اگر شما می‌گویید مرجحی وجود ندارد پس نمی‌توانید قبول کنید که عالم در این مقطعِ خاص خلق شد، چون مرجحی برای خلقش در این مقطع نداریم. ناچار باید بگوییم در ازل خلق شد. بعضی این‌طوری گفتند، گفتند نمی‌توانیم بگوییم اراده تعیین می‌کند وقت را بدونِ مرجح. ولی بعضی‌ها گفتند نه بدونِ مرجح هم می‌شود. حالا چون این جواب بر مبنای بعضی تمام است، خواجه گفت «عِنْدَ بَعْضِهِمْ».

«الثانی» عبارت علامه را توجه کنید.

«الثانی ان المؤثر التام انما یجب وجود اثره معه لو کان موجبا».

«انما یجب وجودُ اثره معه»، وجود اثر با خودِ مؤثر لازم است و تأخیر نمی‌افتد «لو کان موجبا»، اگر مؤثر موجب باشد یعنی بدون اراده کار کند، بدون انتخاب کار کند، ذاتش کافی باشد در صدور اثر؛ این‌چنین مؤثری باید اثر همراهش باشد، اگر خودش ازلی است اثرش هم باید ازلی باشد.

«اما اذا کان مختارا فلا»، لازم نیست اثرش همراه خودش باشد؛ خودش می‌تواند ازلی باشد و اثرش تأخیر بیفتد. زیرا مختار ترجیح می‌دهد یکی از دو مقدورش را بر دیگری «لا لِمُرجِّحٍ». بدون اینکه مرجحی باشد یکی از دو مقدور را بر دیگری ترجیح می‌دهد.

دو مقدور یعنی خلق عالم در این قطعه و خلق عالم در آن قطعه؛ هر دو مقدورند، یکی‌شان را انتخاب می‌کند بدون اینکه مرجحی هم لازم باشد.

«فالعالمُ قبل وجوده کان ممکن الوجود». عالم قبل از اینکه وجود بگیرد یعنی در قطعه‌ی قبل ممکن‌الوجود بود، «و کذا بعد وجوده» بعد از وجودش هم ممکن‌الوجود بود. یعنی هم در این مقطعی که واقع شده ممکن بود موجود شود، هم در مقطع قبل ممکن بود موجود شود، هم در مقطع بعد ممکن بود موجود شود. فرقی نمی‌کرد هر وقت موجود می‌شد، اما مؤثر مختار اراده کرد که این عالم را ایجاد کند در همان وقتِ وجودش، نه قبلش نه بعدش؛ «دون ما قبله و ما بعده».

چرا اختیار کرد؟ چرا اراده کرد ایجاد را در این وقت؟

«لا لِأمْرٍ» بدون مرجح؛ نه اینکه جهتی برای انتخاب باشد، همین‌طور خواست. خواست که این وقت انتخاب کند در این قطعه باقی بسازد، نه در قطعه‌های قبل و بعد. حالا فرض هم می‌کنیم که زمان زمانِ موهوم هم نیست، واقعاً قطعات است. حالا با قطع نظر از اینکه اگر قطعات باشند عالم هست، این مطلب هست که در این قطعات هر کدام را فاعل انتخاب کرد عالم را باقی می‌سازد. چرا انتخاب کرد؟ بیان می‌کنیم مرجحی لازم نیست. دلش خواست یا به تعبیری خواست که این وقت عالم را شروع کند، در حالی که قبلش هم می‌شد بعدش هم می‌شد. اما چون مختار بود با اختیار کار کرد. این زمان را انتخاب کرد، این قطعه را انتخاب کرد. این هم جواب دوم بود.

جواب‌های سوم و چهارم و پنجم و ششم را دیگر مرحوم خواجه در متن نیاورده، مرحوم علامه اضافه می‌کند.

پاسخ سوم: مصلحت در وقت خاص

جواب سوم این است.

عالم می‌توانست قبل آفریده شود، می‌توانست بعد آفریده شود، ولی به مصلحت عالم بود که این وقت آفریده شود. چون قبل آفریده نشد زیرا مصلحتِ آفرینش در قبل نبود؛ بعد آفریده نشد زیرا مصلحتِ آفرینش در بعد نبود. مصلحت در همین وقتی وجود داشت که عالم آفریده شد؛ نه مصلحت راجع به خدا، مصلحت راجع به عالم.

یعنی مصلحت عالم نبود که قبلاً یا بعداً آفریده بشود، نه مصلحت خدا نبود. برای عالم مصلحت نبود که قبلاً یا بعداً آفریده بشود، مصلحت بود که همین الآن آفریده بشود و خدا هم به‌خاطر رعایتِ مصلحت عالم، عالم را الآن آفرید. می‌توانست قبلاً بیافریند ولی رعایت مصلحت نشده بود. می‌توانست بعداً بیافریند ولی باز هم رعایت مصلحت نشده بود. چون خواست رعایت کند مصلحت عالم را، عالم را در این زمانی که آفریده آفرید نه قبل و نه بعد. باز هم ترجیح بلامرجح لازم نیامد.

توجه می‌کنید در این جواب سوم هم فرض کردیم مؤثر تام است ولی فرض کردیم مؤثر تام است و قدیم، ولی اثر قدیم نیست. اثر حادث است. علت حدوث هم این است که مصلحت عالم این‌چنین بوده. در هر سه جواب که تا حالا خواندیم فرض کردیم که مؤثر قدیم است و اثر حادث است، آن‌وقت مشکل را حل کردیم، مشکل ترجیح بلامرجح را حل کردیم.

«الثالث»، در ثالث ترجیح بلامرجح نیست، خودِ آن مصلحت مرجح است. در جواب ثالث می‌گوییم ترجیح بلامرجح نیست. در جواب اول گفتیم اصلاً وقتی نیست که بخواهیم بگوییم ترجیح با کدام قطعه است. در جواب دوم گفتیم وقت هست و ترجیح لازم نیست، مرجح لازم نیست.

در جواب سوم می‌گوییم وقت هست، مرجح لازم است، مرجح هم موجود است. منتها مرجح اقتضا می‌کند که عالم در این وقت واقع بشود نه قبل نه بعد. مرجح چیست؟ نمی‌دانیم. خدایی که خلق کرده می‌داند.

« الثالث أنه لم لا يجوز اختصاص بعض الأوقات بمصلحة». یعنی در بعضی اوقات مصلحت هست در باقی اوقات مصلحت نیست؛ که این مصلحت اقتضا کرده وجودِ عالم را در آن بعضِ اوقات «بها»، یعنی به‌خاطر خودِ این مصلحت. اقتضا کرده که عالم وجود بگیرد در آن بعض‌الاوقات به‌خاطر اینکه در آن بعض‌الاوقات مصلحت بوده؛ «دون ما قبل ذلک الوقت و بعده». دیگر در قبل و بعد چون مصلحت نبوده عالم آفریده نشده.

« فالمؤثر التام و إن كان حاصلا في الأزل لكن لا يجب وجود العالم فيه»، مؤثر تام ولو در ازل حاصل بوده لکن واجب نیست وجود عالم و وجود اثر فیه در ازل. چرا واجب نبوده؟ « تحصيلا لتلك المصلحة». چون باید این مصلحت تحصیل می‌شد و مصلحت در ازل نبوده. مصلحتی در ازل نبوده که تحصیلش کنیم. مصلحت در این وقت بوده، عالم خلق شده تا مصلحت به دست بیاید. عالم را در این وقت خلق کردند تا مصلحت مربوط به این وقت به دست بیاید، حاصل بشود.

این هم جواب سوم.

پاسخ چهارم: تعلق علم الهی به وقت خاص

جواب چهارم دیگر کاری به مصلحت و این‌ها ندارد.

می‌گوید خداوند عالم بود که عالم وقتِ وجودش همین الآن است. علم خدا تعلق گرفته بود به اینکه وقت وجود عالم این باشد که الآن شروع شده.

وقتی خدا عالم است که وقت وجود عالم این است، اگر در قبل یا بعد واقع شود لازم می‌آید خلافِ علمِ خدا تحقق پیدا کند و در نتیجه خداوند به وقوعِ عالم جاهل باشد. وقتی علم داشت به اینکه عالم الآن واقع می‌شود ولی عالم را قبل واقع ساخت، معلوم می‌شود علمش غلط بود دیگر، علمش جهل بود، و محال است که علم خدا جهل باشد. یعنی محال است که خدا علم نداشته باشد. بنابراین همان وقتی که عالم بود به وجودِ عالم، همان وقت هم باید عالم وجود بگیرد و الا علمش خطا می‌شود و خطا شدنِ علمِ خدا باطل است.

این جواب را توجه کنید جواب بسیار ظریفی است.

از حضرت امیر علیه‌السلام سؤال می‌شود که چرا خداوند این موجوداتی که الآن ما در جهان می‌بینیم آفرید؟ نمی‌شد یک انواعِ دیگری از حیوانات بیافریند؟ انواع دیگری از نباتات بیافریند؟ انسان را جوری دیگر غیر از اینی که آفریده بیافریند؟ این‌ها نمی‌شد؟ در اختیار خدا که بود. خدا قدرتش نامحدود است، می‌توانست همه کار بکند. چرا این حیوانات را انتخاب کرد، آن حیواناتی که ما نمی‌بینیم ولی خودش می‌تواند بسازد آن‌ها را نساخت؟

جواب امام را توجه کنید: علمش در ازل به این‌ها تعلق گرفت، و لذا این‌ها را ساخت. حالا اگر عالم دیگری می‌خواست بیافریند علمش به چیزی دیگر تعلق می‌گرفت آن را هم می‌آفرید. توجه کنید این عبارتِ جوابِ امام جوابِ بسیار دقیقی است. علمش تعلق گرفت به این موجودات یعنی علم خودِ سازنده است. وقتی علم تعلق گرفت این‌ها ساخته شدند.

و این نشان می‌دهد حق با فلاسفه است که علمِ فعلی قائل‌اند. می‌گویند خدا به‌محض اینکه به چیزی عالم باشد آن چیز آفریده می‌شود؛ نه عالم بشود، که عالم شدن دلالت می‌کند بر اینکه سابقه‌ی جهل بوده بعداً عالم شده. نه عالم باشد. و هر چه عالم باشد همان آفریده می‌شود.

خب علم خدا به این‌ها تعلق گرفت و به این عالم شد، این‌ها آفریده شد. حالا تشبیه می‌کنیم تشبیهی که بسیار فرق دارد، یعنی در آن فرقِ زیادی هست، ما فقط به همان وجه شبه توجه می‌کنیم. شما دقت بکنید ما شروع می‌کنیم به فکر کردن و در عالم ذهنمان چیزهایی می‌آفرینیم. قدرت را نداریم که بیرون بیافرینیم، در عالم ذهنمان می‌آفرینیم. خب یک چیزهایی آفریده می‌شود. از ما سؤال می‌شود شما نمی‌توانستید جور دیگر تصور کنید؟ چرا این خانه‌ای که تصور کردید پنج طبقه بود؟ می‌توانستید شش طبقه‌اش کنید، می‌توانستید چهار طبقه‌اش کنید. چرا پنج طبقه تصور کردید؟ می‌گوییم خب تصور کردیم دیگر، همین پنج طبقه را تصور کردیم پنج طبقه هم در ذهن ما تحقق پیدا کرد.

خدا با علمش دارد می‌آفریند مثل تصورِ ما؛ بیان می‌کنم این مثالی که می‌زنیم فرق زیاد دارد ولی ما به وجه شبه‌اش توجه داریم. مثل تصورِ ما همان‌طوری که تصورِ ما به هر چه تعلق گرفت آن چیز را در موطنِ ذهنِ ما ایجاد می‌کند، علمِ خدا هم به هر چه تعلق گرفت در خارج ایجاد می‌کند.

خب در ما نحن فیه علمِ خدا تعلق گرفته به عالمِ این وقت خلق کند. عالم باید باید این وقت خلق بشود، دیگر قبل و بعد ندارد. این جواب چهارم است که جوابِ بسیار دقیقی است، منتها به شرطی که کاملاً تصور بشود.

«الرابع ان الله تعالی علم وجود العالم وقت وجوده». خدا عالم بود (عَلِمَ را عالم بود معنا می‌کنیم نه علم پیدا کرد، علم پیدا کرد در مورد خدا غلط است)، خدا عالم بود وجودِ عالم را در همین وقتی که عالم می‌خواهد موجود بشود. این یک مقدمه، مقدمه‌ی بعدی «و خلاف علمه محال». اینکه علمش مخالف بشود تخلف بکند محال است. عالم است که در این لحظه آفریده بشود در همان لحظه هم آفریده می‌شود.

«فلم یمکن وجودُ العالمِ قبل وقته وجوده او بعد وقت وجوده». دقت کنید در این جواب اصلاً ثابت می‌کند که امکانِ وجود قبل و بعد نبود. نه امکان بود مرجح نداشت بدون ترجیح خدا این اعمال را انجام داد. اصلاً امکان نبود، فقط وقتِ عالم متعیناً همین وقت بود. وقت قبل و وقت بعد اصلاً ممکن نبود که عالم حادث بشود. چرا؟ چون علمِ خدا تعلق گرفته به اینکه الآن حادث بشود، نه قبل نه بعد. پس قبل و بعد اصلاً ممکن‌الوجود نبود عالم، ممتنع‌الوجود بود؛ و در همین زمان ممکن‌الوجود بود آفریده شد.

پاسخ پنجم: ذات اراده به‌عنوان مخصص

جواب پنجم جوابی است که طبقِ بعضِ مبانی جوابِ تمامی است. گاهی گفته می‌شود چرا این کار را کردید؟ می‌گوییم اراده کردم. می‌گوییم چرا اراده کردید؟ این باید برود توجیه کند که چرا اراده کرد، فلان عاملِ بیرونی وادارم کرد مثلاً، یا دلخواه خودَم بود باز هم دلخواه بودن منشأ اراده شده. آن‌وقت بعد دوباره سؤال می‌شود که چرا دلخواهت بود؟ حالا آن را بگذریم کاری نداریم. این یک مطلب است که چرا این کار را کردید جواب این است که اراده کردم چرا اراده کردید خب یک جوابی داد. این مال سؤال اول بود.

اما سؤال دوم این نیست که چرا اراده کردید، سؤال دوم این است که این را چرا اراده کردی؟ بینِ اموری که می‌توانستی اراده کنی چرا این را اختصاص دادید؟ چه مرجحی داشت؟ چه جاذبه‌ای داشت که شما را به این سمت کشید؟

جواب می‌دهد که اراده خودش تخصیص‌دهنده است. یعنی اراده شأنش این است که جدا کند از بینِ امور، کارِ اراده این است. کارِ قدرت جدا کردن نیست، قدرت نسبت به همه این امور مساوی است جدا نمی‌کند. اراده که می‌آید یکی را جدا می‌کند. شأن اراده این است اصلاً کارش این است که جدا کند لذاتها، یعنی ذاتش این را اقتضا می‌کند، دنبالِ مرجح هم نمی‌گردد. اراده اصلاً شأنش جدا کردن است، وقتی آمد جدا می‌کند دیگر سؤال نمی‌شود چرا این را انتخاب کرد آن را انتخاب نکرد. اراده انتخابِ ذاتی است. یعنی چون شأنش این است ذاتش این‌چنین است که یکی از بینِ این مقدورات را انتخاب کند.

خب حالا این‌طور می‌گوییم مقدور بود که عالم در قبل آفریده شود، در قبل‌تر آفریده شود، در بعد آفریده شود، در بعدتر آفریده شود و و الآن آفریده شود، بین همه‌ی این مقدورات اراده آمد الآن را انتخاب کرد. چرا؟ چرا ندارد. اراده خودش انتخاب‌کننده است، اختصاص‌دهنده است، جدا‌کننده است.

این هم جوابِ پنجم که بر بعضی مبانی تمام است، مبانی که می‌گویند اراده لذاتها مخصّص است. بعضی مبانی می‌گویند نه خودِ این اراده هم باید با مرجح تعلق بگیرد، ولی بعضی می‌گویند نه چون ذات اراده انتخاب کردن است، دیگر لازم نیست چیزی دیگری به اراده ضمیمه شود تا انتخاب تحقق پیدا کند، خودِ اراده می‌آید انتخاب می‌کند هیچ مرجحی هم نمی‌خواهد. بنابر آن مبنا این جوابِ پنجم تمام است.

«الخامس ان الله تعالی اراد ایجاد العالم وقت وجوده». این یک مقدمه، مقدمه‌ی بعدی «و الارادة مخصصة لذاتها». یعنی اراده لذاتها مخصص است و انتخاب‌کننده است مرجح نمی‌خواهد. ذاتش انتخاب‌کننده است، نه چون مرجحی هست انتخاب کرد. این هم جواب پنجم تمام شد.

پاسخ ششم: استلزم تناقض در صورت قدم عالم

جواب ششم. ما ثابت کردیم که عالم حادث است.

این را ثابت کردیم دلیل اقتضا کرد، گفتیم اجسام حادث‌اند به بیانی که گفته شد، و عالم هم که از اجسام تشکیل شده پس عالم هم حادث است. خب برای عالم ثابت شد حدوث، دیگر ازلیت ممکن نیست. چرا؟ چون حدوث با ازلیت مناقض‌اند. حدوث یعنی اول داشتن، ازل یعنی اول نداشتن. اول داشتن و اول نداشتن مناقض است. اگر عالم حادث است یعنی اول دارد، اگر ازلی است یعنی اول ندارد. خب این دو تا با هم مناقض‌اند. اگر یکی ثابت شد آن یکی دیگر باید منتفی بشود.

اگر ما ثابت کردیم حدوث عالم را یعنی اول داشتن عالم را، ازلیت عالم یعنی اول نداشتنش باید باطل بشود. چون یکی از طرفین نقیض اثبات کردید طرف دیگر نقیض اصلاً لازم نیست نفی کنی خودش نفی می‌شود به اقتضای تناقض. اینجا هم این‌چنین است، ما ثابت کردیم که عالم حادث است. اگر ثابت کردیم که عالم حادث است و این دلیل مقبول بود که مقبول هم شد، باید بگوییم که دیگر ازلی نیست، یعنی نمی‌تواند ازلی باشد.

این هم دلیلِ دیگر که اصلاً به اراده‌ی خدا کار نداریم، اصلاً طرف فاعل نرفتیم خودِ فعل را ملاحظه کردیم. خودِ فعل حادث است و چیزی که حادث است دیگر نمی‌تواند ازلی باشد و الا جمع نقیضین لازم می‌آید. نرفتیم سراغ فاعل ببینیم اراده کرد اراده نکرد، اراده‌اش مخصص است یا مخصص نیست، علمش چطور است انتخابش چطور است؛ اصلاً به فاعل کار نداشتیم آمدیم سراغِ خودِ فعل، خودِ فعل را نگاه کردیم دیدیم حادث است به دلیلی که قبلاً گذراندیم. گفتیم اگر حادث است دیگر نمی‌تواند ازلی باشد پس ازلی نیست دیگر.

*[سوال شاگرد:] استاد، فیلسوف به اینجا اجتماع نقیضین را اصلاً قبول ندارد. در نزد فیلسوف عالم اصلاً اول ندارد، اینجا حدیث...*

[استاد:] ما ثابت کردیم که حادث است، مگر آن بیاید دلیل حدوث ما را باطل کند. اگر دلیل حدوث ما را باطل کرد حق دارد بگوید عالم ازلی است. ولی ما دلیل به آن ابهت آوردیم ثابت کردیم که عالم حادث است. تا وقتی فیلسوف جوابِ این دلیلِ ما را نداده و بر این دلیل حدوث عالم اشکال نکرده حق ندارد بگوید عالم ازلی است. چون حدوث ثابت شد. ثابت شد دیگر کاریش نمی‌شود کرد. ازلیت باید برداشته بشود.

بله اگر حدوث ما ثابت نمی‌کردیم امر دایر بود بین ازلیت و حدوث. اما وقتی حدوث ثابت شد دیگر معنا ندارد ازلیت باقی بماند. ازلیت حتماً باید منتفی بشود، آن‌وقت نتیجه گرفته می‌شود که عالم ازلی نیست.

این اصلاً بحثش پیش نمی‌آید که عالم ممکن بود ازلی باشد چرا نشد؟ عالم ممکن بود در قطعه‌ی قبل واقع بشود چرا نشد؟ اصلاً این بحث‌ها مطرح نمی‌شود. عالم باید حادث باشد حالا در این قطعه یا در آن قطعه؛ ازلی نباید باشد به قطعه‌اش هم کار نداریم. الآن به بحثِ ترجیح بلامرجح هم کار نداریم. شما می‌گویید می‌توانست در قطعه‌ی قبل واقع بشود می‌توانست در قطعه‌ی بعد واقع بشود؛ در هر صورت حادث بود، برای ما هم کافی است. فقط ما می‌خواهیم بگوییم ازلی نمی‌تواند باشد. اما حادث هست، حادث در این قطعه یا حادث در قطعه‌ی بعد.

«السادس ان العالم محدث لما تقدم» (بالدلیل الذی مضی)، «فیستحیل وجوده فی الازل». چون محدث نمی‌تواند در ازل حادث، وجود بگیرد. زیرا محدث چیزی است که سَبَقَهُ العَدَم، سبقِ عدم دارد. و ازل ما لَم يَسْبِقْهُ الْعَدَمُ، ازل آنی است که سبقِ عدم ندارد، عدمی سبقت نگرفته برایش. یعنی حادث آنی است وجودی است که قبلش عدم باشد، ازل آن وجودی است که قبلش عدم نباشد.

خب پس یکی سابقه‌ی عدم دارد یکی سابقه‌ی عدم ندارد؛ دارد و ندارد تناقض دارد. اگر یکی از این طرفینِ مناقض اثبات بشود طرف دیگر باید از بین برود. «و الجمع بینهما محال»، جمع‌شان محال است، پس اگر حدوث ثابت است ازل منتفی است. جواب ششم هم تمام شد.

معارضه با حادث یومی (پاسخ نقضی)

«ثم عارضُوهم»؛ (با سر خط نوشته بشود، در کتاب ما سر خط ننوشته، در کتاب شما سر خط نوشته؟ بله، باید سر خط نوشته بشود.)

این شش تا جواب بود که همه‌ی جواب‌ها جوابِ حلّی بود. این «ثم عارضُوهم» جوابِ نقضی است. این را می‌شود جوابِ هفتم قرار بدهید.

متکلمین بر فلاسفه نقض وارد کردند. یعنی فلاسفه گفتند عالم مؤثرش قدیم است یا حادث، اگر قدیم باشد این اگر حادث باشد آن؛ این کلِ دلیل‌شان بود.

متکلم می‌گوید حادثِ امروز، حادثِ امروز یعنی بچه‌ای که الآن مثلاً متولد شده، درختی که الآن متولد شده، حادثِ امروز است، یعنی امروز حادث شده؛ این مؤثر دارد یا ندارد؟ مسلماً مؤثر دارد. مؤثرش قدیم است یا حادث؟ اگر قدیم است اثر باید قدیم باشد، یعنی بچه باید در قدیم متولد بشود. اگر هم حادث است تسلسل لازم است. شما گفتید اگر حادث باشد تسلسل لازم است یا تخلف معلول از علت.

ما همان حرفی که شما در کلِ عالم گفتید در یک دانه حادثِ امروزی می‌گوییم؛ در حادثی که امروز باید وجود بگیرد. همان حرف را می‌زنیم. شما از آن سؤال کردید عالم مؤثر دارد؟ گفتیم بله. گفتید مؤثرش قدیم است یا حادث. بعد خودتان گفتید اگر حادث باشد ممکن نیست پس باید قدیم باشد. و اگر قدیم است اثرش باید قدیم باشد یعنی عالم باید قدیم باشد؛ این حرف شما بود. ما عالم را توجه نمی‌کنیم، یک حادث از حوادثِ عالم را ملاحظه می‌کنیم.

حادثِ یومی، یعنی حادثی که در روز به وجود می‌آید در یک روز به وجود می‌آید. این حادث یومی را ملاحظه می‌کنیم می‌پرسیم مؤثر دارد یا نه؟ ناچار بگویید بله. آن‌وقت می‌پرسیم مؤثرش قدیم است یا حادث؟

اگر بگویید حادث است می‌گوییم تسلسل لازم می‌آید، اگر بگویید مؤثر قدیم است می‌گوییم پس این اثر هم باید قدیم باشد در حالی که قدیم نیست. این اشکال بر ما و شما مشترکاً وارد است، منتها شما اشکال را بر ما در اصلِ عالم وارد کردید ما اشکال را بر شما در یک حادثِ یومی وارد کردیم.

هر جوابی که شما از حادثه‌ی یومی بدهید همان جواب را ما از اشکال عالم می‌دهیم. این نقض است دیگر، مرامِ نقضی است. شما الآن شما هم گرفتار شدید به همان گرفتاریِ ما. شما خلاص کنید خودتان را ما هم به همان صورت خودمان را خلاص می‌کنیم.

«ثم عارضُوهم»؛ ضمیرِ فاعلیِ عارضوهم به متکلمین برمی‌گردد، ضمیر مفعولی که آن «هُم» است به فلاسفه برمی‌گردد؛ یعنی متکلمین معارضه کردند با فلاسفه، یعنی با کلام فلاسفه معارضه کردند، یعنی کلامی در عرض کلام آن‌ها طرح کردند. و گفتند که این مثلِ کلامِ شماست. شما این را حل کنید ما هم کلامِ شما را حل می‌کنیم. «عارضُوهم بِالْحادِثِ الْيَوْمِيِّ». یعنی درباره‌ی حادث یومی همان حرف‌های فلاسفه را زدند که فلاسفه درباره‌ی عالم می‌زدند.

«فَانَّهُ مَعْلُولٌ» (یعنی مؤثر می‌خواهد)، حادثه‌ی یومی معلول یعنی مؤثر می‌خواهد. معلول است یا برای قدیم (یعنی برای مؤثر قدیم)، که اگر این باشد «فَيَلْزَمُهُ» (یعنی لازمه‌ی معلول قدیم بودن) « إما لقديم فيلزمه قدمه» خودِ این معلول، لازمه‌اش این است که این حادث یومی قدیم باشد در حالی که نیست.

« أو لحادث» یا معلول است لِحادث (این لِمؤثرِ حادث)، که اگر معلول باشد لِمؤثر حادث لازم می‌آید تسلسلِ این فاعل‌ها و مؤثرها، تسلسلِ این مؤثرهای حادث که در جلسه‌ی قبل توضیح داده شد.

پس همان سؤالی و اشکالی که شما درباره‌ی حدوثِ عالم مطرح کردید ما درباره‌ی حدوثِ حادثِ یومی مطرح می‌کنیم. نتیجه این می‌شود که یا تسلسل لازم می‌آید یا حادثه‌ی یومی قدیم باشد، هر دو باطل است. شما چطوری این مشکل را حل می‌کنید؟ ما هم همین‌طور مشکلی که شما به ما گفتید حل می‌کنیم. این جواب می‌شود جوابِ نقضی یا معارضه. می‌شود جوابِ نقضی نه حلّی، یعنی مشکل را بیشتر کردن.

شما مشکل را در عالم طرح کردید ما در حادثِ یومی هم طرح کردیم؛ اشکالی در کنارِ اشکالِ شما گذاشتیم. این می‌شود جوابِ نقضی یا بفرمایید معارضی برای مشکلی که فلاسفه گفتند آوردند.

به این ترتیب دلیلِ اول فلاسفه که در جلسه قبل خوانده شد جواب داده شد. و معلوم شد که این دلیل کارایی ندارد، نمی‌تواند اثبات کند قدم عالم را. دو دلیل دیگر باقی مانده که فلاسفه بر قدم عالم اقامه کردند و ما هر دو دلیل را ذکر می‌کنیم و رد می‌کنیم ان‌شاءالله جلسه‌ی آینده

 


logo