« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/03/04

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل سوم/ بقیه احکام اجسام /تناهی حرکات و بررسی ادله آن

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل سوم/ بقیه احکام اجسام /تناهی حرکات و بررسی ادله آن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

تناهی حرکات و بررسی ادله آن

قال: « و أما تناهي جزئياتها فلأن وجود ما لا يتناهى محال للتطبيق، و لوصف كل حادث بالإضافتين المتقابلتين و يجب زيادة المتصف بإحداهما من حيث هو كذلك على المتصف بالأخرى فينقطع الناقص و الزائد أيضا»[1]

پیش از این گفتیم که حرکت و سکون حادث هستند. اکنون می‌خواهیم بیان کنیم که متناهی نیز هستند. یعنی اگر حرکتی مسبوق به حرکت است و آن حرکتِ سابق دوباره مسبوق به حرکت دیگری است، بالاخره به جایی می‌رسیم که حرکت تمام می‌شود؛ آن‌جا شروع حرکت است.

مقصود ما این نیست که بیان کنیم حرکت بعد از این منقطع می‌شود؛ البته به آن هم معتقدیم که حرکت در آینده منقطع می‌شود و به آخر می‌رسد و بساط این دنیا و حرکت‌ها همه جمع می‌شود، اما اکنون بحث ما این نیست که بگوییم حرکت در آینده منقطع می‌شود؛ بلکه می‌خواهیم بگوییم در گذشته منقطع بوده است؛ نه این‌که منقطع بوده، بلکه [از ازل] موجود نبوده و بعد شروع شده است.

یعنی می‌خواهیم بگوییم این حرکتی که اکنون دارد انجام می‌شود، قبلش یک حرکت دیگر بوده و قبل از آن حرکت دیگری بوده است، ولی این‌چنین نیست که همین‌طور تا ازل پیش برویم و همه‌اش حرکت باشد و در نتیجه حرکت ابتدا نداشته باشد. بلکه وقتی این حرکت‌ها را به سمت قبل بررسی کنیم، یک‌جا تمام می‌شود که آن‌جا تازه شروع حرکت است و اولین حرکت محسوب می‌شود.

فلاسفه معتقدند که حرکت امروز مسبوق است به حرکت دیروز، دیروز به پریروز، پریروز به پس‌پریروز و همین‌طور پیش می‌رویم و به اول نمی‌رسیم. هرچه به سمت قبل برویم می‌بینیم حرکت هست. جایی که حرکت تمام بشود و دیگر نبینیم که قبلش حرکت بوده و آن‌جا شروع حرکت به حساب بیاید، نداریم. از ازل حرکت خلق شده، تا حالا هم ادامه دارد و بعد از این هم ادامه دارد. منتها حالا بحث ما در «بعد از این» نیست، بحث ما در «قبل از این» است. بحث ما در نهایت نیست، بحث ما در بدایت است. اگرچه تعبیر خواجه «تناهی» است، منتها تناهی از اول، نه تناهی از آخر. این مورد بحث ماست.

بیان کردم فلاسفه حرکت را ازلی و ابدی می‌دانند؛ می‌گویند از ازل خلق شده و تا ابد هم ادامه دارد، اول ندارد و آخر هم ندارد. منتها متکلمین برای آن آخر قائل‌اند، اول هم قائل‌اند؛ می‌گویند هم اول دارد و هم آخر دارد. پس اگر حرکت را ما به سمت قبل ادامه بدهیم، به یک‌جا می‌رسیم که دیگر حرکت تمام می‌شود.

ضرورت اثبات تناهی حرکت پس از اثبات حدوث آن

چرا مرحوم خواجه این بحث را مطرح می‌کند؟ قبلاً گفت حرکت حادث است، دیگر چه لزومی داشت بگوید که حرکت متناهی هم هست؟

می‌فرماید بحثی که منظور خواجه بود، با اثبات حدوث حرکت تمام نمی‌شود، بلکه اثبات تناهی حرکت هم لازم است. خواجه می‌خواهد ثابت کند که اجسام حادث‌اند و نتیجه بگیرد که ازلی نیستند و نتیجه بعدی بگیرد که پس عالمی که از اجسام تشکیل شده، ازلی نیست. می‌خواهد ازلیت را نفی کند.

اگر حدوث حرکت ثابت بشود و هر قطعه حرکتی حادث باشد، ولی این حرکت از نظر تعداد ازلی باشد، یعنی مابعد داشته باشد تا ازل، منظور خواجه حاصل نمی‌شود؛ یعنی ازلی بودن عالم نفی نمی‌گردد. وقتی ازلی بودن حرکت را نفی کند، ازلی بودن جسم و در نتیجه عالم هم نفی می‌شود و به مقصودش می‌رسد. بنابراین می‌بینید که به اثبات حدوث حرکت اکتفا نمی‌کند، بلکه تناهی حرکت از طرف ابتدا را هم اثبات می‌کند.

ادله تناهی حرکت از جانب ازل

دلایلی بر این مدعا هست که حرکت از طرف اول متناهی است. چهار دلیل مرحوم علامه ذکر می‌کند که دو مورد آن را خواجه نفرموده است؛ یعنی اولی و دومی را خود مرحوم علامه از متکلمین نقل کرده و خواجه نیاورده است. علتش هم روشن است؛ هر دو دلیل باطل‌اند. دلیل اول و دومی که مرحوم علامه می‌آورد باطل است و خود مرحوم علامه هم باطلش می‌کند و خواجه نمی‌خواسته دلایل باطل را بیاورد. خواجه آن دو دلیل دیگری را که حق می‌دانسته آورده است که دلیل سه و چهار را خواجه در عبارت ذکر کرده است.

من چون باید دلیل یک و دو را بگویم و بعد وارد بیان دلیل سه و چهار بشوم، متن خواجه را الان نمی‌توانم بخوانم. بعد از این‌که در عبارات علامه دلیل سه و چهار را توضیح دادم، می‌توانم متن خواجه را بخوانم. پس متن خواجه فعلاً خوانده نمی‌شود، یعنی توضیح داده نمی‌شود. اول از عبارات مرحوم علامه شروع می‌کنیم.

مرحوم علامه اولاً اشاره به این اختلافی که بیان کردم می‌کند که متکلمین حرکت را ازلی نمی‌دانند و می‌گویند اول دارد، یعنی اگر ما به قبل برویم حرکت را متناهی می‌بینیم. اما فلاسفه معتقدند که حرکت ازلی است، یعنی هرچقدر هم به قبل برویم به اولین حرکت نمی‌رسیم. یا به تعبیر دیگر حرکت را متناهی نمی‌بینیم، به عبارت سوم حرکت بدایت ندارد همان‌طور که نهایت ندارد. البته بیان کردم در نهایت نداشتنش ما فعلاً بحث نداریم.

این اختلاف را اول اشاره می‌کند، بعد از اشاره به اختلاف شروع می‌کند به استدلال بر قول متکلمین؛ استدلال اول و دوم را می‌آورد و رد می‌کند، بعد استدلال سه و چهار را می‌آورد و نظری درباره‌شان نمی‌گوید [که نشان‌دهنده تأیید است].

أقول: لما بين حدوث الحركة و السكون شرع الآن في بيان تناهيهما لأن بيان حدوثهما غير كاف في الدلالة

یعنی مصنف حدوث حرکت و سکون را، شروع کرد الان یعنی در این متنی که تقریر کردیم، شروع کرد در بیان تناهی حرکت و سکون؛ یعنی به بیان حدوث اکتفا نکرد، تناهی این دو را هم بیان کرد. زیرا که بیان حدوث این دو کافی نبود در دلالت بر مقصود خواجه. خواجه نمی‌خواهد ثابت کند که این جسم حادث است یا آن جسم حادث است؛ می‌خواهد ثابت کند که اصلاً جسم هرچقدر جلو بروید این‌چنین نیست که هرچقدر جلو بروید ببینید جسم مخلوق است.

این‌چنین نیست که هرچقدر به سمت قبل برگردید ببینید جسم موجود است، بلکه اگر به سمت قبل بروید می‌رسید به این‌که جسم متناهی شد، یعنی دیگر جسمی موجود نیست، یعنی عالمی نیست؛ خداست تنها، فردی نمانده است. این را می‌خواهد اثبات کند.

پس برای این‌که این را بخواهد ثابت کند، باید ثابت کند که حرکت نیست؛ وگرنه اگر حرکت همین‌طور تا بی‌نهایتِ قبل موجود باشد، حرکت احتیاج به جسم دارد، پس جسم هم بی‌نهایتِ قبل وجود دارد؛ جسم حرکت می‌کند دیگر. اگر حرکت ازلی باشد، جسم هم که متحرک هست باید ازلی باشد. ایشان می‌خواهد ثابت کند که حرکت نیست، پس متحرک هم نیست. بنابراین در دلیل بر مقصود خودش احتیاج دارد که تناهی حرکت را در زمان قبل ثابت کند.

«وَ هَذَا الْمَقَامُ» یعنی این مطلب که آیا حرکت در قبل متناهی می‌شود یا تا ازل بوده (یعنی از ازل بوده)، این مقام معرکه بین حکما و متکلمین است. معرکه یعنی میدان جنگ؛ میدان جنگ بین حکما و متکلمین است، یعنی یکی از بحث‌های مهمی که مورد اختلاف این دو گروه است، این است.

« فإن المتكلمين » منع می‌کنند از این‌که جسم متصف باشد به حرکات لایتتناهی. جسم را در این‌جا جسم فلک بگیرید حالا، البته جسم غیرفلک هم بگیرید فرقی نمی‌کند ولی خب بحث سر جسم فلکی است. فلاسفه می‌گویند جسم فلکی از ازل خلق شده و از ازل هم حرکت داشته است. متکلمین می‌گویند ممنوع است که جسم متصف شود به حرکات لایتتناهی؛ «وَ الْأَوَائِلُ» یعنی قدما، و ایشان اطلاق کرده بر فلاسفه، چون فلاسفه قبل از متکلمین بودند به آن‌ها گفته اوائل. این را یک زمانی بیان کردم که علم کلام بعد از اسلام درست شد ولی فلاسفه قبل از اسلام هم بودند. بنابراین فلاسفه نسبت به متکلمین اوائل‌اند یعنی قدیم‌اند، جلوترند. به همین جهت مرحوم علامه بر فلاسفه اطلاق اوائل می‌کند.

«جَوَّزُوا ذَلِکَ»: آن‌ها این را جایز دانستند.

بررسی دلیل اول متکلمین (استدلال از حدوث افراد به حدوث مجموع)

«وَ الْمُتَکَلِّمُونَ اسْتَدَلُّوا عَلَی قَوْلِهِمْ بِوُجُوهٍ»؛

حالا وجوهشان را توجه کنید. وجه اولشان این است که هر کدام از افراد جسم را که ملاحظه بکنید می‌بینید حادث است، چون مشتمل بر حرکت است و چنانچه قبلاً گفتیم حرکت حادث است، پس جسم مشتمل می‌شود بر حادث و چیزی که مشتمل بر حادث بشود خودش حادث است، پس جسم حادث است. هر جسمی را نگاه کنید حادث است.

مجموع اجسام از تک‌تک اجسام درست شده‌اند؛ اگر تک‌تک اجسام حادث است، مجموع هم حادث است. توجه کردید، از حدوث افراد به حدوث مجموع منتقل می‌شویم. می‌گوییم وقتی که افراد حادث‌اند پس مجموع این افراد هم حادث‌اند. این دلیلشان است.

دلیل واضح است که باطل است، برای این‌که [حکم] افراد را نمی‌شود به مجموع داد. اگر مجموع نامتناهی باشد ممکن است که فرد متناهی باشد. یا به عکس؛ فرد می‌تواند متناهی باشد و مجموع نامتناهی باشند. شما باید دلیل دیگر بیاورید که مجموع متناهی‌اند؛ نمی‌توانید از این‌که فرد متناهی است ثابت کنید که مجموع هم متناهی است. خب وقتی فردهایی که هر کدامشان متناهی‌اند را روی هم بریزید و تعدادشان نامحدود بشود، خب یک مجموعه نامحدود درست می‌کند؛ با این‌که تک‌تک نگاه کنید حادث‌اند، اما مجموع حادث نیست، یعنی مجموع ازلی است، حادث نیست.

این نکته را توجه کنید؛ تک‌تک اجسام یا تک‌تک قطعات حرکت حادث‌اند، اما اگر این قطعات را بی‌نهایت کنید تا ازل می‌رود. یا از این طرف تا ابد می‌رود. حالا ابدش را کار نداریم، ازلش را. مجموع حادث نیست، از ازل شروع شده دیگر، حادث نیست؛ در حالی که هر کدام از افراد حادث‌اند.

الان ملاحظه کنید فلاسفه اعتقادشان بر این است که از ازل خلق انسان شروع شده، یعنی تک‌تک انسانی که دارند پشت سر هم می‌آیند از ازل این ترتیب بینشان بوده، از ازل داشتند پشت سر هم می‌آمدند. شما هر کدام از افراد انسان را ملاحظه کنید حادث است، اما مجموع انسان‌ها حادث نیستند اگر قول فلاسفه ثابت بشود.

البته اصل نزاع ما در همین است که انسان‌ها ازلی‌اند یا نه، آن حیوان ازلی است یا نه، نباتات ازلی‌اند یا نه، یعنی اجسام ازلی‌اند یا نه، حرکت ازلی است یا نه؛ بحث ما در این است. من که دارم مثال می‌زنم، مثال می‌زنم استدلال نمی‌کنم؛ نگویید که همان مدعا را دارید دلیل قرار می‌دهید. مدعا را دلیل قرار نمی‌دهم، دارم مثال می‌زنم که انسان جسم است، این جسم که برای زید است حادث است، آن جسم که برای عمرو است حادث است، ولی اگر مجموعه‌ای فرض کنید، این مجموعه می‌تواند حادث باشد اگر از ازل شروع نشده باشد، و می‌تواند بی‌نهایت باشد اگر از ازل شروع شده باشد.

شما به چه دلیل می‌گویید مجموعه حادث نیست؟ به دلیل این‌که فرد حادث هست... شما به چه دلیل می‌گویید مجموعه حادث هست؟ به دلیل این‌که فرد حادث است.

خب بیان کردیم فرد اگر حادث باشد مجموعش می‌تواند حادث باشد، مجموعش هم می‌تواند غیرحادث باشد. از فرد نمی‌شود حکم مجموع را به دست آورد.

پس دلیل اولشان باطل است.

«أَحَدُهَا» استدلال کردند به وجوهی؛ احدها این است که هر فردی حادث است، یعنی هر فرد از جسم یا هر فرد از حرکت، فرق نمی‌کند چون هر دو را می‌توانید مطرح کنید. هر فردی حادث است «فَالْمَجْمُوعُ کَذَلِکَ»؛ پس مجموع افراد هم حادث‌اند یعنی اول دارند. پس نمی‌توانیم بگوییم خلق جسم ازلی است یا خلق حرکت ازلی است؛ این مجموعه حادث است یعنی اول دارد. اگر اول دارد پس ازلی نیست.

جواب این است که «هُوَ ضَعِیفٌ»؛ این استدلال ضعیف است، زیرا لازم نمی‌آید از حدوث کل فرد، حدوث مجموع. و این واضح هم هست. این‌جا مرحوم علامه توجه می‌کنید به همین قسمت اکتفا می‌کند، دیگر استدلالی هم نمی‌کند چون واضح است که حکم فرد را نمی‌شود به مجموع داد. یعنی همه‌جا نمی‌شود حکم فرد را به مجموع داد، شاید یک جاهایی باشد ولی در همه‌جا این‌چنین نیست.

بررسی دلیل دوم متکلمین (استدلال از قابلیت زیاده و نقصان)

«الثَّانِی»؛ دلیل دومشان این است که اجسام کم ‌و زیاد می‌شوند. خب توجه دارید دیگر؛ امروز یک جسمی متولد می‌شود که دیروز نبود، خب اضافه می‌شود بر قبل. یک انسانی می‌میرد که تا حالا زنده بود، خب کم می‌شود از قبل. هی می‌بینید جسم کم می‌شود، دوباره یک جسم ساخته می‌شود بر آن اجسام قبلی اضافه می‌شود.

پس اجسام یا بفرمایید حرکات قابل زیاده و نقصان‌اند، یعنی کم‌ و زیاد می‌شوند. این یک مقدمه؛ و هر چیزی که کم‌ و زیاد شود، کم‌وز زیادی را بپذیرد متناهی است. چون غیرمتناهی که نمی‌شود کم‌ و زیاد بپذیرد، غیرمتناهی اصلاً تعداد ندارد که بخواهید بگویید کم شده یا زیاد شده است. پس هر چیزی که تعداد بپذیرد متناهی است، نتیجه می‌گیریم که پس اجسام متناهی‌اند یا حرکات متناهی‌اند.

استدلال را توجه کنید دوباره بیان کنم؛ اجسام کم ‌و زیاد می‌پذیرند، این یک مقدمه. و هر چیزی که کم‌ و زیاد بپذیرد متناهی است، این مقدمه دوم؛ نتیجه این است که پس اجسام متناهی‌اند.

جواب را توجه کنید؛ کبری را قبول نداریم. اجسام زیاده و نقیصه را می‌پذیرند درست است، ولی این‌که گفتید هر چیزی که زیاده و نقیصه پذیرفت متناهی است، یا به عبارتی دیگر نامتناهی زیاده و نقیصه نمی‌پذیرد، این باطل است. کبری را دو جور می‌شود بیان کرد؛ یکی این‌که بگوییم هر چیزی که زیاده و نقیصه می‌پذیرد متناهی است که ما این‌جور گفتیم، یکی این‌که بگوییم نامتناهی زیاده و نقیصه نمی‌پذیرد. هر دو مفادش یکی است.

خب حالا شما گفتید نامتناهی زیاده و نقیصه نمی‌پذیرد، ما برای شما دو تا نامتناهی ارائه می‌دهیم که یکی بیشتر از دیگری است. با این‌که هر دو نامتناهی‌اند یکی بیشتر از دیگری است؛ پس معلوم می‌شود نامتناهی زیاده و نقیصه می‌پذیرد. کبرایی که گفتید نامتناهی زیاده و نقیصه نمی‌پذیرد باطل است.

آن دو نمونه‌ای که می‌خواهیم مثال بزنیم، یکی معلومات خداست یکی مقدورات خدا. معلومات خدا بی‌نهایت است، مقدوراتش هم بی‌نهایت است. هیچ‌جا نمی‌رسیم که بگوییم علم خدا این‌جا تمام شد، دیگر از این به بعد خدا به اشیاء عالم نیست. یا به جایی نمی‌رسیم که بگوییم خداوند این‌جا قدرت ندارد، مقدوراتش تمام شد.

پس معلومات خدا نامتناهی است، مقدورات خدا هم نامتناهی است. حالا کدام بیشتر و کدام کمتر است؟ معلومات بیشترند، چون قدرت خدا به محال تعلق نمی‌گیرد ولی علمش به محال تعلق می‌گیرد. محالات معلوم خدا هستند ولی مقدور نیستند. نه این‌که خدا قدرت ندارد، آن‌ها نمی‌توانند مقدور بشوند. آن‌ها پایین‌تر از این هستند که قدرت خدا به آن‌ها تعلق بگیرد؛ نه قدرت خدا نقص دارد، آن‌ها نقص دارند.

خب پس توجه می‌کنید که معلومات خدا شامل محالات می‌شود اما مقدورات خدا شامل محالات نمی‌شود. پس معلومات خدا بیشتر است چون شامل ممکنات و محالات هر دو هست، ولی مقدورش کمتر است چون شامل محالات نمی‌شود. در حالی که هر دو نامتناهی‌اند؛ هم مقدورات نامتناهی‌اند، هم معلومات نامتناهی‌اند. با وجود این‌که هر دو نامتناهی‌اند یکی بیشتر شده یکی کمتر.

پس معلوم می‌شود نامتناهی بیشتر و کمتر می‌پذیرد، زیاده و نقیصه می‌پذیرد. کبرایی که گفتید نامتناهی زیاده و نقیصه نمی‌پذیرد کبرای باطلی است؛ پس نتیجه‌ای که گرفتید نتیجه باطلی است.

«وَ الثَّانِی» این است که «أَنَّهَا» یعنی اجسام یا بفرمایید حرکات قابل زیاده و نقصان‌اند، این صغری. کبری را دیگر ذکر نکرده؛ کبری این است که هر چیزی که قابل زیاده و نقصان باشد متناهی است. نتیجه این است که «فَتَکُونُ مُتَنَاهِیَةً»، یعنی اجسام یا بفرمایید حرکات متناهی‌اند.

این هم دلیل دوم؛ مرحوم علامه می‌فرماید «هُوَ ضَعِیفٌ بِمَعْلُومَاتِ اللَّهِ تَعَالَی وَ مَقْدُورَاتِهِ». این دلیل ضعیف می‌شود و رد می‌شود و نقض می‌شود به معلومات خدا و مقدورات خدا؛ «فَإِنَّ الْأُولَی» که معلومات‌اند ازیدند از «ثَانِیَة» یعنی از مقدورات، پس زیاده و نقیصه در آن‌ها راه پیدا کرده و در عین حال «لَا یَلْزَمُ تَنَاهِیهِمَا»؛ تناهی‌شان لازم نمی‌آید. لازم نیست که متناهی باشند بلکه هر دو نامتناهی‌اند. با وجود این‌که اضافه و نقیصه پذیرفتند، با وجود این نامتناهی‌اند.

پس معلوم می‌شود نامتناهی هم می‌تواند اضافه و نقیصه بپذیرد. شما نمی‌توانید به بهانه این‌که جسم اضافه و نقیصه می‌پذیرد بگویید که نامتناهی نیست بلکه متناهی است. نمی‌توانید از طریق زیاده و نقیصه پذیرفتن حکم به تناهی کنید.

سوال: محال هم نیست... یعنی علم به محال اگر محال نیست...

پاسخ: علم به محال محال نیست، ما خودمان این را محال می‌دانیم، ما این را به شریک‌الباری می‌دانیم محال نیست، منتها وجود خارجی ندارد برای شریک‌الباری نیست. حالا محال هم نگوییم، خیلی ماهیات هستند که انجام نشدند، معلوم هستند البته آن‌ها اگر ممکن باشند مقدور هم هستند، همان مثال اولی که زدم درست است که محالات معلوم‌اند ولی مقدور نیستند. پس دایره معلومات بیش از دایره مقدورات است و مقدورات دایره‌شان کمتر از دایره معلومات است، در عین حال هر دو نامحدودند. دلیل دوم هم تمام شد و ضعفش هم روشن شد.

دلیل سوم: برهان تطبیق (در کمّ منفصل)

اما دلیل سوم تطبیق است. تطبیق را ما قبلاً خوانده بودیم، منتها در مثل خط یا سطح یا جسم پیاده‌اش کردیم. البته توضیحی که دادیم در خط پیاده‌اش کردیم که کمّ متصل است. الان می‌خواهیم در حرکت یا زمان که کمّ منفصل است برهان تطبیق را بیاوریم.

آن‌که قبلاً گفتیم برهان تطبیقی بود که در کمّ متصل اجرا می‌شد، الان می‌خواهیم برهان تطبیق را در کمّ منفصل اجرا کنیم. پس به گذشته اعتماد نمی‌کنیم، دلیل مستقلی نگاه می‌کنیم. تکرار دیگر نیست، چون برهان تطبیقی که قبلاً گذشت در کمّ متصل اجرا شد و برهان تطبیقی که الان می‌گوییم در کمّ منفصل اجرا می‌شود؛ بنابراین مجرای این دو دلیل دو چیز است اگرچه اسم دو دلیل و روشش یکی است، اما مجرا فرق می‌کند.

توجه کنید؛ ما از حالا حلقه‌های حرکات را ملاحظه می‌کنیم و ردیف می‌کنیم؛ یعنی امروز یک حلقه است، دیروز که قبل از امروز بوده حلقه دیگر است، پریروز که قبل از این دو تا بوده حلقه سوم است، همین‌طور حلقه حلقه بروید عقب، بروید به سمت قبل.

بعد دوباره شروع کنید حرکات را از زمان حضرت نوح حساب کنید بروید قبل. الان از زمان خودتان حساب کردید، بعد بروید از زمان حضرت نوح حساب کنید بروید قبل. خب ببینید الان سلسله حرکاتی را که ما در بار دوم می‌خواهیم شروع کنیم از زمان حضرت نوح شروع می‌شود می‌رود قبل؛ ولی سلسله حرکاتی که اولاً ملاحظه کردیم از زمان ما شروع کرد رفت قبل.

پس سلسله دوم از سلسله اول کم دارد، واضح است که کم دارد. آن طرف حرکت، یعنی افرادی که الان هستند ما حساب کردیم، افرادی را که زمان نوح بودند حساب کردیم، قبل از زمان نوح حساب کنید، در هر دو سلسله؛ هم سلسله‌ای که از زمان ما شروع شده هم سلسله‌ای که از زمان حضرت نوح شروع شده قبلش را ملاحظه کنید.

اگر هر دو سلسله رفتند تا بی‌نهایت، لازم است که هر دو سلسله مساوی باشند، با هم پیش بروند تا بی‌نهایت، لازم است که مساوی باشند؛ یعنی لازم است فرقی بین آن‌که ناقص است با آن‌که زائد است نباشد، در حالی که فرق هست. این فرق باید یک‌جا ظاهر بشود.

البته توجه کنید این قسمت را اضافه ‌کنم که نگفتم باید اضافه بشود، ما بعد از این‌که این دو تا سلسله از حرکات را به دست می‌آوریم، که یکی از زمان خودمان شروع شده رفته قبل، یکی از زمان حضرت نوح شروع شده رفته قبل، این دو تا سلسله را که به دست می‌آوریم ملاحظه می‌کنیم و با همدیگر مقایسه‌شان می‌کنیم، می‌بینیم که از طرف شروع یکی بیشتر از دیگری دارد.

شروع یعنی از زمان خودمان؛ یکی را از زمان خودمان شروع کردیم رفتیم قبل، یکی را از زمان حضرت نوح شروع کردیم رفتیم قبل؛ نگاه می‌کنیم می‌بینیم که آن سلسله که از حضرت نوح شروع شده کمتر دارد، از طرف شروع کمتر دارد. سلسله‌ای که از زمان ما شروع شده بیشتر دارد، چون فاصله بین زمان ما و زمان حضرت نوح به این سلسله که از زمان ما شروع شده اضافه شده است؛ یعنی در سلسله شروع‌شونده از حضرت نوح این اضافه وجود ندارد، ولی در سلسله‌ای که از زمان ما شروع شده این اضافه وجود دارد.

برای این‌که این اضافه را ما در ابتدا نداشته باشیم، سلسله‌ای که از حضرت نوح شروع شده می‌آوریم تطبیقش می‌کنیم به سلسله‌ای که از زمان ما شروع شده، وقتی این دو تا سلسله زمان شروعشان می‌شود یکی؛ یعنی شروعشان می‌شود یکی، نه زمان شروع؛ شروعشان می‌شود یکی یعنی یکسان می‌شود؛ به‌طوری‌که اولین حلقه آن سلسله‌ای که از زمان ما شروع شده با اولین حلقه سلسله‌ای که از زمان حضرت نوح شروع شده الان هر دو محاذی هم قرار می‌گیرند.

خب ما توجه کردیم این نقیصه را که در اول بود، از اول بیرونش کردیم، یعنی دیگر نگذاشتیم در اول این دو تا سلسله باقی بماند، چون اول دو تا سلسله را با هم تطبیق کردیم. حالا این نقیصه کجا ظاهر می‌شود؟ باید یک‌جا باشد این نقیصه.

اگر هر دو سلسله تا بی‌نهایت رفتند، آن نقیصه هیچ‌جا ظاهر نمی‌شود؛ نقیصه‌ای که در جانب اول بود هیچ‌جا ظاهر نمی‌شود، چون هر دو با هم از پایین که شروع کردند با هم شروع کردند، تا بی‌نهایت هم با هم رفتند، پس با هم مساوی شدند. آن نقیصه و زیاده‌ای که ما در ابتدا داشتیم ظهور پیدا نکرد، یعنی خلاف است؛ چون نقیصه را واقعاً داشتیم، زیاده را واقعاً داشتیم؛ نمی‌توانند این‌ها از بین بروند، باید یک‌جا ظاهر بشوند.

خب پس قهراً باید این دو تا سلسله، آن‌که کم داشته تمام بشود، تا بی‌نهایت نرود؛ اگر تمام شد نقصش را ظاهر می‌کند. این سلسله‌ای که از اول کم داشته حالا از آخر کم گذاشته می‌شود، نقصش آن‌جا ظاهر می‌شود. آن‌وقت این سلسله‌ای که از اول کم داشته و فعلاً از آخر کم پیدا می‌کند، کم می‌شود، به یک‌جا می‌رسد تمام می‌شود. پیداست دیگر؛ باید تمام بشود تا آخرش کمتر از آن سلسله دیگر باشد، کمتر از آخر آن سلسله دیگر باشد.

باید تمام بشود؛ پس این سلسله‌ای که از زمان حضرت نوح شروع شده یک‌جا تمام خواهد شد، یعنی می‌شود متناهی. آن سلسله دیگری که از زمان ما شروع شده و اضافه دارد، چقدر اضافه دارد؟ از زمان ما تا زمان حضرت نوح اضافه دارد. پس مثل همان سلسله است، مثل همان سلسله اول است که متناهی بود و اضافه دارد بر آن سلسله اول؛ چقدر اضافه دارد؟ به اندازه زمان ما تا زمان نوح.

زمان ما تا زمان نوح چقدر است؟ ۵ هزار سال، ۶ هزار سال، هرچقدر هست، بالاخره متناهی است. این متناهی را که زمان ما تا زمان حضرت نوح است، این را اضافه کنید به آن سلسله ناقص که متناهی شد؛ این‌طور می‌شود متناهی اضافه می‌شود به متناهی، و ضم متناهی به متناهی نامتناهی نمی‌سازد.

پس این سلسله دوم هم که به مقدار متناهی بر آن سلسله اول اضافه داشت خودش متناهی است، چون سلسله اول متناهی بود، این سلسله دوم هم به مقدار متناهی بر آن سلسله متناهی اضافه دارد؛ پس با سلسله متناهی که این اضافه متناهی را پیدا کرده، نامتناهی نمی‌شود.

توجه کردید؟ سلسله ناقص متناهی شد تا کمبودش را ظاهر کند، سلسله زائد هم باید متناهی شود، چون سلسله زائد بر سلسله ناقص به مقدار متناهی اضافه دارد؛ و اگر سلسله ناقص متناهی است سلسله زائد هم به اندازه ناقص است که متناهی است، این مقدار اضافه هم که متناهی است، وقتی متناهی را به متناهی اضافه می‌کنی نامتناهی نمی‌شود.

پس سلسله دوم هم نامتناهی نیست، بلکه مثل سلسله اول متناهی است. این برهان تطبیق است که قبلاً هم اشاره کردیم با همین بیانی که گفتیم. منتها قبلاً در خط که کمّ متصل است اجرا شد، حالا در حرکت و زمان می‌خواهد اجرا بشود که کمّ منفصل است.

«الثَّالِثُ التَّطْبِیقُ»؛ دلیل سوم برای تناهی قطعات زمان یا قطعات حرکت تطبیق است؛ و تطبیق این است که «بِأَنْ تُؤْخَذَ الْجُمْلَةُ» یعنی مجموعه حرکات را «مِنَ الْآنِ إِلَی الْأَزَلِ جُمْلَةً»؛ تمام حرکات از الان تا ازل را به صورت یک مجموعه بگیری، که ما گفتیم به صورت یک سلسله بگیر، ایشان می‌گوید به صورت جمله یعنی به صورت مجموعه، فرقی نمی‌کند.

«وَ» دوباره «تُؤْخَذَ جملة الحركات ، و من زمان الطوفان إلى الأزل جملة أخرى»؛ توجه کنید این «و من زمان» عطف بر «من الان» است. بنابراین عبارتی که قبل از «من الان» آمده بر سر «من زمان» هم درمی‌آید؛ این‌طور بود: «تؤخذ جملة الحرکات من الان الی الازل جملة»، حالا می‌شود «و تؤخذ جملة الحرکات من زمان الطوفان الی الازل جملة اخری».

حرکات از زمان خودت را تا ازل یک جمله قرار بده، یک مجموعه و یک سلسله قرار بده؛ حرکات از زمان حضرت نوح تا ازل را هم یک سلسله دیگر قرار بده، یک جمله دیگر قرار بده.

«ثُمَّ تُطَبَّقَ إِحْدَی الْجُمْلَتَیْنِ بِالْأُخْرَی»؛ بعد تطبیق کن یکی از این دو جمله، یعنی یکی از این دو سلسله را به دیگری. تطبیق کردن به این صورت است که آن حلقه‌ای که عبارت است از زمان حضرت نوح، آن حلقه را بیاور با حلقه‌ای که عبارت است از زمان خودت مجاور قرار بده، که این دو سلسله از طرف ابتدا یکسان بروند بالا، مختلف نباشند از طرف ابتدا یکسان باشند.

خب این نقیصه‌ای که در یکی از دو سلسله وجود داشت، این کجا می‌خواهد ظاهر بشود؟ در ابتدا که ظاهر نیست، چون ما ابتدای هر دو سلسله را یکی قرار دادیم، هر دو را یکسان کردیم از نظر ابتدا، با این‌که یکی ناقص بود یکی زائد. این ناقص و آن زائد باید یک‌جا ظاهر بشوند؛ در وسط‌ها که ظاهر نمی‌شوند، پس در آخر باید ظاهر بشوند. یعنی سلسله باید آخر داشته باشد.

علامه می‌فرماید اگر این دو تا سلسله که با هم شروع کردند (البته با هم شروع نکرده بودند ما با هم شروع کردیم)، این دو سلسله که با هم شدند از طرف ابتدا، اگر از طرف انتها تا بی‌نهایت بروند، خب مساوی می‌شوند با هم.

آن نقیصه‌ای که در سلسله مربوط به حضرت نوح بود دیگر ظاهر نمی‌شود، آن زیادی هم که در سلسله مربوط به ما بود آن هم ظاهر نمی‌شود. در حالی که هم زیاده موجود بود هم نقیصه موجود بود، و اگر موجودند یک‌جا باید ظاهر بشوند. پس نمی‌توانیم بگوییم هر دو سلسله تا بی‌نهایت می‌روند، باید بگوییم یکی‌شان ختم می‌شود؛ کدام ختم می‌شود؟ کوچک‌تره ختم می‌شود که از حضرت نوح شروع کرده بودیم. کوچک‌تره زودتر از بزرگ‌تره ختم می‌شود، حلقه‌هایش تمام می‌شود، زودتر تمام می‌شود. خب بعد که کوچک‌تر زودتر تمام شد، متناهی است. بیان کردم آن بزرگ‌تر هم که به مقدار متناهی بر این سلسله متناهی اضافه دارد، آن هم متناهی است.

«ثُمَّ تُطَبَّقَ»؛ تطبیق می‌کنی یکی از دو جمله را به جمله دیگر؛ تطبیق می‌کنی یعنی هر دویشان را محاذی هم قرار می‌دهی، ابتدایشان را؛ ابتدایشان را محاذی هم قرار می‌دهید، این از طرف ابتدا که با هم مساوی‌اند.

حالا از طرف انتها؛ «فَإِنِ اسْتَمَرَّا إِلَی مَا لَا یَتَنَاهَی»، اگر هر دو تا بی‌نهایت رفتند، لازمه‌اش این است که زائد مثل ناقص باشد؛ زائدی که همان سلسله مربوط به زمان ماست با ناقص که سلسله مربوط به زمان حضرت نوح است باید یکسان باشند و مثل هم باشند، در حالی که «هَذَا خُلْفٌ»؛ خلف است دیگر، بالاخره فرض شد که یکی اضافه دارد، یکی نقیصه دارد یکی اضافه دارد.

«وَ إِنِ انْقَطَعَ النَّاقِصُ»؛ اگر ناقص قطع شد (البته توجه کنید ناقص زودتر از کامل تمام می‌شود، کمتر زودتر از آن‌که بیشتر است تمام می‌شود، این واضح است دیگر؛ لذا ایشان فرض نمی‌کند که «ان انقطع الزائد»، آن را نمی‌گوید، می‌گوید «ان انقطع الناقص»). اگر ناقص قطع شد، که باید هم قطع بشود تا بتواند نقصش را ظاهر کند، «تَنَاهَی»؛ معلوم می‌شود که متناهی شده، از طرف اول متناهی شده است.

وقتی آن ناقص تناهی پیدا کرد، «تَنَاهَی الزَّائِدُ»؛ زائد هم تناهی پیدا می‌کند؛ «لِأَنَّهُ» یعنی لانّ این زائد «إِنَّمَا زَادَ» اضافه دارد بر آن ناقص چقدر اضافه دارد؟ «بِمِقْدَارٍ مُتَنَاهٍ»؛ به یک مقدار متناهی اضافه دارد، به مقدار نامتناهی که اضافه ندارد.

خب این مقدار متناهی را به آن ناقصی که خودش متناهی است ضمیمه می‌کنید، باز این زائد می‌بینید که متناهی است، سلسله زائد می‌بینید باز هم متناهی است، چون ضمیمه کردن متناهی به متناهی نامتناهی درست نمی‌کند.

سوال: جواب قبلی خود علامه دو تا نامتناهی آورد که کم‌ و زیاد داشتند دیگر، به مقدورات و معلومات...

استاد: بله...

سوال: این‌جا چرا می‌گوید دو تا نامتناهی داشته باشیم که کم‌ و زیاد داشته باشند؟

پاسخ: خب ما هم همین را می‌گوییم؛ ما دو تا سلسله داریم، نمی‌گوییم نامتناهی، دو تا سلسله داریم که کم ‌و زیاد دارند. کم‌ و زیاد داشتنش را قبول داریم، ولی اگر این دو تا سلسله نامتناهی باشند لازمه‌اش این است که مساوی باشند، خلف لازم می‌آید؛ از این جهت می‌گوییم نامتناهی نیستند، نه این‌که چون زیاده و نقیصه دارند نامتناهی نیستند. گفتیم زیاده و نقیصه با نامتناهی هم جمع می‌شوند. از این جهت که یکی کم دارد یکی زیاد دارد و کم ‌و زیاد باید یک‌جا ظاهر بشوند، باید یکی‌شان متناهی بشود تا کمتر بودنش را ظاهر کند؛ آن‌که کم است باید زودتر متناهی بشود وگرنه کم بودنش و کم داشتنش ظاهر نمی‌شود.

خب گفتیم «وَ تَنَاهَی الزَّائِدُ»؛ اگر ناقص متناهی باشد زائد هم متناهی خواهد بود، زیرا زائد «إِنَّمَا زَادَ بِمِقْدَارٍ مُتَنَاهٍ»؛ به مقدار متناهی بر آن ناقص اضافه دارد، این یک مقدمه؛ مقدمه دیگر این است که «وَ الزَّائِدُ عَلَی الْمُتَنَاهِی بِمِقْدَارٍ مُتَنَاهٍ یَکُونُ مُتَنَاهِیاً»؛ آن‌که بر متناهی به مقدار متناهی اضافه دارد خودش هم متناهی است.

پس اگر سلسله ناقص متناهی شد، سلسله زائد هم به‌خاطر این‌که به مقدار محدود بر آن ناقص اضافه دارد متناهی می‌شود، زیرا که آن مقدار محدودش را که متناهی است اگر به سلسله ناقص ضمیمه کنید، ضم متناهی به متناهی می‌شود و سلسله را نامتناهی نمی‌کند؛ پس سلسله ناقص که متناهی است سلسله زائد هم به این بیانی که گفتیم متناهی می‌شود.

خب این سه دلیل بود، بیان کردیم که متکلمون اقامه کرده بودند برای حدوث حرکت و سکون، یا بفرمایید برای تناهی داشتن حرکت و سکون از طرف قبل. این سه دلیل را خواندیم.

حالا دلیل سوم را از متن توجه کنید بخوانیم.

قال: «وَ أَمَّا تَنَاهِی جُزْئِیَّاتِهَا» یعنی تناهی جزئیات حرکت، جزئیات حرکت یعنی حرکت‌های جزئی، یعنی حرکت‌هایی که منقطع‌اند که هر دورشان را ما یک حرکت حساب کردیم، هر دور فلک را یک حرکت حساب کردیم. این حرکت‌ها که جزئیات اصل حرکت‌اند، به نظر ما تناهی دارند. دلیل این است «فَلِأَنَّ وُجُودَ مَا لَا یَتَنَاهَی مُحَالٌ لِلتَّطْبِيقِ»؛ وجود غیرمتناهی محال است به‌خاطر برهان تطبیق که قبلاً گذراندیم.

الان هم همان دلیل تطبیق را در حرکت یا زمان پیاده کردیم و نتیجه گرفته شد که ما لایتناهی محال است، یعنی سلسله‌ها هر دویشان متناهی‌اند. پس نتیجه این شد که حرکت تا بی‌نهایت نمی‌رود از طرف قبل، بلکه متوقف می‌شود و اول خواهد داشت. این را متکلم می‌گوید و خواجه هم قبول دارد. خواجه می‌گوید حرکت اول ندارد ولی متکلم می‌گوید اول دارد به برهان تطبیق.

برهان چهارم متناً و شرحاً ان‌شاءالله در جلسه آینده گفته می‌شود.


logo