« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/23

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم/عناصر بسیطه /احکام عناصر بسیط (آب و زمین)

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم/عناصر بسیطه /احکام عناصر بسیط (آب و زمین)

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: احکام عناصر بسیط (آب و زمین)

صفحه ۱۶۲، سطر پنجم:

« الرابع أنه محيط بأكثر الأرض و هو حكم ظني لأنهم جعلوا العناصر متعادلة و إلا لاستحال الأضعف و عدم عنصره»[1]

بحث از احکام خاصه عناصر رسیدیم به عنصر آب.

گفتیم که برای آب ۵ تا حکم است:

۱. دارای برودت است، یعنی از کیفیات فعلیه برودت برایش هست.

۲. دارای رطوبت است، یعنی از کیفیات انفعالیه رطوبت برایش هست.

۳. شفاف است.

۴. سه چهارم زمین را احاطه کرده؛ دایره است ولی دایره تام نیست.

۵. یک طبقه بیشتر ندارد، مثل هوا که ۴ طبقه دارد یا زمین که سه طبقه دارد نیست.

سه تا از این احکام را در جلسه قبل توضیح دادیم.

[حکم چهارم آب: احاطه بر اکثر زمین]

اما حکم چهارم که محیط است به اکثر الارض. امروزه این مطلب ثابت شده، ولی سابقاً تخمینی بوده، ظنی بوده. چون اقیانوس هند را مشاهده می‌کردند، اقیانوس اطلس را هم همین‌طور؛ آرام کشف نشده بود، مگر قسمتی از آرام که مجاور چین است، بقیه‌اش کشف نشده بود. آمریکا مکشوف نبوده، آرام را به دست نیاورده بودند. تخمین می‌زدند که اکثر قسمت‌ها آب است. حکمی که در اینجا الان مطرح می‌کنیم حکم ظنی است، نه یقینی و تجربی. امروزه تجربی و یقینی است، اما در دیروز این‌طور نبود.

خب حالا که تجربه نشده بود، از کجا به دست آورده بودند که باید سه چهارم زمین را آب فرا گرفته باشد؟ آن‌ها یک قانونی داشتند که از قانونشان استفاده می‌کردند که باید آب سه چهارم زمین را فرا گرفته باشد.

و قانونشان این بود که عناصر در حجمشان باید متعادل باشند. یعنی زمین که تحت همه است باید حجمی داشته باشد، آب که فوقش است حجم بیشتری داشته باشد، اما مناسبت داشته باشد حجمش با حجم زمین. هوا هم همین‌طور، نار هم همین‌طور. این‌ها باید در حجم متعادل باشند، خیلی با هم تفاوت نداشته باشند، طوری نباشد که حجم یکی در حجم دیگری حل بشود. البته مسلم است آنی که محیط است بزرگ‌تر از آن محاط است، ولی بزرگ‌تری نباید خیلی زیاد باشد.

می‌گفتند اگر یکی از این عناصر حجمش کم باشد، زیاد هم کم باشد، مستحیل می‌شود به یک عنصر دیگر و خودش معدوم می‌شود. آن قانون را داشتند. به این جهت سعی‌شان بر این بود که آب از نظر حجم کم نیاید. یعنی اگر قسمتی از زمین را، قسمت کمی از زمین را به وسیله آب پوشیده می‌گرفتند، حجم آب کم می‌شد و نتیجتاً متحول می‌شد و آثارش معدوم می‌شد. برای اینکه این اتفاق نیفتد (که نیفتاده بود به دلیل اینکه آب موجود بود)، برای اینکه این اتفاق نیفتد می‌گفتند که اکثر زمین زیر آب پوشیده است تا حجم آب زیاد بشود و با حجم زمین تعادل پیدا کند و مبتلا به تحول و معدوم شدن نشود. این قانونشان بود.

خب این قانون یقینی نیست، قانونی ظنی است. و از این قانون می‌خواهند استفاده کنند که اکثر زمین به وسیله آب پوشیده است. چون قانون قانون یقینی نیست، مستفاد از این قانون هم می‌شود یک حکم ظنی.

خب پس ثابت شد که اکثر قسمت‌های زمین به وسیله آب پوشیده شده. این یک مطلب.

مطلب دیگر: این مقدمه را اضافه می‌کردند که اگر اکثر قسمت‌های زمین از آب پوشیده شده، این آب باید دریا باشد، نه رودخانه، نه چشمه. اگر اقلی از زمین به وسیله آب پوشیده بشود، خب آن اقل می‌تواند رودخانه باشد، می‌تواند چشمه باشد یا سد و امثال ذلک باشد. اما اگر اکثر زمین پوشیده است، دیگر این دریاچه نیست، سد نیست، چشمه نیست؛ این حتماً دریاست، دریای بزرگ است. کل آب که احاطه کرده زمین را و کره آب به حساب می‌آید دریاست. قسمت‌های رودخانه و چشمه و این‌ها، آن‌ها اجزای این عنصرند، کل کلیه این‌ها نیستند. چون می‌دانید که این عناصر کلی دارند، اجزا دارند. مثلاً آتشی که ما در اینجا روشن می‌کنیم این جزء عنصر نار است، کله ش همان کره‌اش است که احاطه کرده. بخشی از هوا را یا مثلاً بخشی از هوا را در یک جسمی محصور می‌کنیم، این می‌شود جزء عنصر هوا؛ کل عنصر همان هوایی است که دور زمین و آب را احاطه کرده. آب هم همین‌طور؛ آب کلش همانی است که دور زمین را احاطه ناقص کرده. آن قسمت‌هایی که در کوزه است، در چاه است یا در حوضی است که ما قرار دادیم، این‌ها همه اجزای عنصر آب‌اند. کل عنصر می‌شود دریا.

خلاصه دو تا مقدمه ذکر کردیم: یک مقدمه اینکه آب احاطه کرده اکثر زمین را. مقدمه دوم اینکه اگر آن آبی که اکثر زمین را احاطه کرده به صورت دریاست، نتیجه این می‌شود که کره آب به صورت دریاست.

توجه می‌کنید حکم چهارم این بود که زمین به توسط آب، اکثر زمین به توسط آب احاطه شده. ما این حکم را با ضمیمه یک مقدمه تبدیلش کردیم به اینکه اکثر قسمت‌های زمین به توسط دریا احاطه شده. آب را تبدیل کردیم به دریا، یعنی به جایی که تعبیر به آب کنیم تعبیر به دریا کردیم. بعد راحت در حکم پنجم می‌گوییم که آب دارای یک طبقه است، آن طبقه واحده همان دریایی است که ما در حکم چهارم می‌گفتیم. در حکم پنجم توجه می‌کنید ایشان می‌گوید آب طبقه واحده است و آن طبقه واحده بحر است. این با استفاده از آنچه که در حکم چهارم گفتیم در حکم پنجم آوردیم.

یک مطلب در حکم چهارم گفته شده که آن را من بیان نکردم و آن مطلب این است که اگر کسی ادعا کند که آن آبی که محیط بر زمین قرار گرفته و زمین را احاطه کرده، یا به عبارت دیگر اکثر زمین را پوشانده، دریا نیست. اگر کسی این ادعا را بکند، ما از آن سؤال می‌کنیم این آب روی زمین است یا زیر زمین است؟

منظور از زیر زمین این نیستش که پایین قرار گرفته، که در دل زمین قرار گرفته. چون در کرات زیر یعنی جوف. اگر مثلاً یک سفره داشتیم، یک جسمی داشتیم به صورت تخت، خب معلوم است زیرش چیست. اما اگر یک کره داشتیم، زیر کره یعنی جوف کره. چون هر کره‌ای مرکز اسفلش است، محیط فوقش است، همه جای محیط فوق است. این‌جور نمی‌شود قسمتی را بگوییم زیر، قسمتی بگوییم رو. دلیلش این است که هر جا محیط است بالاست، هر جا مرکز است پایین است. در هر کره‌ای محیط فوق است و مرکز اسفل است. بنابراین وقتی ما می‌گوییم زیر کره، یعنی در حد مرکز، یعنی در جوف کره. الان هم که می‌گوییم آب زیر کره زمین است یا روی کره زمین، منظور از زیر کره جوف کره زمین است.

خب اگر آب در جوف کره زمین باشد، کمتر از زمین خواهد بود. در حالی که ما الان بیان کردیم که آب نمی‌تواند کمتر از زمین باشد، و الا معدوم می‌شود. پس حتماً نباید آب را در جوف زمین فرض کنید، بلکه باید روی زمین فرض کنید. روی زمین هم که باشد دریاست. آبی که کثیر باشد این‌جور دریاست. پس نمی‌توانید بگویید این آب دریا نیست.

توجه کنید مدعای ما این بود که آبی که روی زمین است دریاست. اگر خصم بگوید نه، سؤال می‌کنیم که این آبی که شما می‌گویید هست، در جوف زمین است یا روی زمین است؟ نمی‌تواند جواب بدهد در جوف زمین، چون لازم می‌آید آب کمتر از زمین باشد و معدوم باشد، در حالی که معدوم نشده. پس حتماً باید جواب بدهد روی زمین است. ما به آن می‌گوییم اگر روی زمین است، آبی که روی زمین است و اکثر زمین را پوشانده باید دریا باشد، چون اصطلاحاً دریا به آب کثیری گفته می‌شود که روی زمین قرار دارد. خب اگر شما قبول کردید که آب روی زمین است، باید به دریا بودنش هم اعتراف کنید، نمی‌توانید منکر بشوید.

خب بحث را من جمع کنم.

حکم چهارم این بود که آب محیط است به اکثر الارض. و گفتیم این حکم ظنی است و از آن قاعده‌ای که می‌گوید عناصر باید در حجم متعادل باشند استفاده شده. پس ثابت کردیم که زمین محاط است، اکثر زمین محاط است به آب. بعد گفتیم اگر این آب اکثر زمین را پوشانده پس باید دریا باشد. بعد گفتیم اگر دریا نیست سؤال می‌شود که زیر زمین است یا روی زمین است؟ نمی‌شود جواب داد که زیر زمین است، باید جواب داد که روی زمین است و ثابت می‌شود آبی روی زمین داریم که کثیر هم هست. خب آبی که روی زمین باشد و کثیر باشد دریاست. پس اینکه انکار کردی دریا بودن را اشتباه بود.

این حکم چهارم که تمام شد.

حکم پنجم هم که اشاره کردم این است که زمین طبقه واحده است و طبقه واحده همان دریاست.

[تطبیق با متن کتاب]

صفحه ۱۶۲ هستیم، سطر پنجم:

«الرّابِعُ: اَنَّهُ مُحیطٌ بِاَکثَرِ الاَرضِ».

چهارمین حکم برای کره آب این است که محیط است به اکثر زمین. مرحوم علامه می‌فرماید خب به ظن، چون ظنی که خاطرنشان کردیم حکمی ظنی است. چرا ظنی است؟ چون از این قاعده می‌خواهد استفاده بشود. ما تجربه نکردیم، ما اکثر زمین را نچرخیدیم تا ببینیم که به توسط آب پوشیده شده. پس حکمی که می‌کنیم حکم مشهود نیست، حکمی است که از این قاعده استخراج می‌شود. قاعده این است:

« لأنهم جعلوا العناصر متعادلة »؛

علمایی که در این مسئله نظر می‌دهند قرار دادند عناصر را متعادل، یعنی حجم عناصر را متعادل دیدند. گفتند از نظر حجم باید با هم تعادل داشته باشند، خیلی تفاوت بینشان نباشد، مگر تفاوت بین محیط و محاط که بالاخره هر محیطی از محاط بیشتر است.

«وَ اِلّا»؛

یعنی اگر تعادل بین عناصر نباشد،

« لاستحال الأضعف و عدم عنصره »؛

آن که اصغر است مستحیل می‌شود، متحول می‌شود، تبدیل به عنصر دیگر می‌شود، «وَ عُدِمَ»؛ و معدوم می‌شود، عنصر خودش از بین می‌رود، دیگر باقی نمی‌ماند. در حالی که می‌بینیم آب هست. از بودن آب می‌فهمیم که تعادلش با زمین محفوظ است. محفوظ بودن تعادل این است که محیط باشد به اکثر زمین. پس ثابت شد که آب محیط است به اکثر زمین، منتها بیان کردیم به صورت ظنی.

« فلو لا إحاطته بثلاثة أرباع الأرض»؛

اگر آب احاطه به سه چهارم زمین نداشته باشد، یا احاطه به اکثر ارض نداشته باشد،

«لَکانَ اَقَلَّ مِنَ الاَرضِ»؛ اقل از زمین خواهد شد و در نتیجه متحول و معدوم می‌شود. در حالی که معدوم نیست، پس باید سه چهارم زمین را، یا حدود سه چهارم زمین را، یا به تعبیر دیگر اکثر زمین را پوشانده باشد.

این مقدمه درست شد: «اَنَّهُ مُحیطٌ بِاَکثَرِ الاَرضِ». تمام شد. این را اثبات کردیم، گفتیم حکم ظنی است. و هم خودش را اثبات کردیم، هم ظنی بودن را.

یعنی با آن «لِاَنَّهُ جُعِلَ...» هم ثابت شد که آب باید محیط بر ارض باشد، هم معلوم شد که حکمش ظنی است.

حالا بعد مطلب بعدی را اضافه می‌کنیم:

« و إذا كان محيطا بأكثر الأرض كان هو البحر ». عبارت را توجه کنید.

اول عبارت داشتیم «الرّابِعُ: اَنَّهُ مُحیطٌ بِاَکثَرِ الاَرضِ». حالا به دنبالش داریم:

« و إذا كان محيطا بأكثر الأرض كان هو البحر ». این وسط یک بیان و حکم ظنی آمده بود که به صورت جمله معترضه قرارش بدهید. بعد بگویید «اَنَّهُ مُحیطٌ بِاَکثَرِ الاَرضِ» یک مقدمه است، و « و إذا كان محيطا بأكثر الأرض كان هو البحر » مقدمه دیگر است.

نتیجه می‌دهد پس آب به صورت بحر است. به مقدمه ضمیمه کنید. دقت کنید:

«اَنَّهُ» یعنی آب محیط هست به اکثر الارض (مقدمه اول).

«وَ اِذا کانَ مُحیطاً بِاَکثَرِ الاَرضِ کانَ بَحراً» (مقدمه بعدی).

نتیجه این است که پس آبی که محیط است به اکثر الارض بحر است، دریاست.

«وَ اِلّا»؛ یعنی اگر دریا قرارش ندهید.

«وَ اِلّا» را به این صورت معنا می‌کنیم که اگر دریا نباشد. به این صورت معنا نمی‌کنیم که اگر محیط بر اکثر ارض نباشد. این اگر محیط بر اکثر ارض نباشد را ما در «فَلَولا اِحاطَتُهُ بِثَلاثَةِ اَرباعِها» نفی‌اش کردیم، دیگر دو مرتبه لازم نیست با «وَ اِلّا» نفی کنیم.

پس «وَ اِلّا» را مربوط می‌کنیم به «کانَ بَحراً» و استثنا می‌گیریم از آنجا. در این‌طور معنایش می‌کنیم: «وَ اِلّا»؛ یعنی اگر آن آبی که محیط است دریا نباشد. خب سؤال می‌کنیم روی زمین است یا زیر زمین؟ زیر زمین که نمی‌تواند باشد، روی زمین است. خب آبی روی زمین است، اکثر زمین را هم پوشانده، معلوم است که این آبی دریاست. پس اینکه شما گفتید دریا نیست ادعای باطلی کردید.

«وَ اِلّا»؛ یعنی اگر دریا نباشد، «اِمّا فَوقَ الاَرضِ»؛ یا فوق ارض است، یعنی محیط است، «اَو تَحتَها»؛ یا تحت ارض است، یعنی محاط است. تحت ارض یعنی جوف ارض است، جوف ارض می‌شود محاط.

«وَ الثّانی باطِلٌ»؛ اینکه محاط باشد و تحت الارض باشد باطل است.

« و إلا لكان أصغر من الأرض فبقي الأول و هو البحر. »؛

و الا لازم است که اصغر از ارض باشد، در حالی که ما اثبات کردیم اصغر از ارض نیست. زیرا اگر اصغر از ارض باشد مستحیل می‌شود، از بین می‌رود. از این جهت است که اصغر نیست. بنابراین تحت الارض نیست. اگر تحت الارض نبود، شق الاول باقی می‌ماند. اول اینکه فوق الارض باشد. خب فوق الارض آب کثیر یعنی دریا.

« فبقي الأول و هو البحر »؛ آنی که فوق الارض است و کثیر هم هست، از این جهت می‌شود دریا.

خلاصه این حکم یک مقداری دست‌انداز داشت، توضیح دادم ان‌شاءالله دست‌اندازش حل شده باشد.

[حکم پنجم آب: طبقه واحده]

«الخامِسُ: اَنَّهُ ذو طَبَقَةٍ واحِدَةٍ»؛

حکم پنجمین حکم از احکام کره آب این است که آن ذو طبقه واحده است، یعنی دارای یک طبقه است. و آن طبقه‌اش هم بحر است که الان در ضمن شماره چهارم بیان کردیم.

« أنه ذو طبقة واحدة هو البحر و هو ظاهر ». دلیلش هم روشن است دیگر، هر کس ملاحظه کند می‌بیند. حالا قسمتی از دریاها را که ندیدیم، قسمتی را دیدیم، بقیه هم مثل همین قسمت می‌ماند. این قسمتی که دیدیم، دیدیم یک طبقه است، طبقات متعدد ندارد.

[احکام اختصاصی زمین]

« قال: و الأرض باردة يابسة ساكنة في الوسط شفافة لها ثلاث طبقات ».

۵ تا حکم برای زمین ذکر می‌کند:

۱. اینکه از کیفیات فعلیه برودت را دارد، «بارِدَةٌ».

۲. اینکه از کیفیات انفعالیه یبوست را دارد، «یابِسَةٌ». این را توضیح دادیم.

۳. « ساكنة في الوسط »؛ یعنی مرکز عالم، در وسط عالم، مرکز است.

۴. «شَفّافَةٌ»؛ البته در مورد شفاف بودن زمین بحثی داریم که ان‌شاءالله مطرح می‌کنیم.

۵. آخرین پنجمی: «لَها ثَلاثُ طَبَقاتٍ»؛ دارای سه طبقه است. طبقاتش را هم ذکر می‌کنیم ان‌شاءالله.

« أقول: ذكر للأرض أحكاما خمسة: »؛

حکم اول و دومش توضیح ندارد، از خارج توضیح نمی‌دهم، از متن می‌خوانم.

« الأول أنها باردة لأنها كثيفة و قد سلف البحث في أنها أبرد العناصر »؛

یعنی کیفیت فعلیه برودت برایش هست، حرارت در برایش نیست، عامل حرارت در آن نیست. ممکن است به وسیله بیرون گرم بشود، مثلاً خورشید گرمش کند، اما درون طبیعتش اقتضای گرما ندارد. امروزه خلاف این را می‌گویند؛ مرکز زمین می‌گویند چندان داغ است که ذوب شده. حالا بالاهای زمین ممکن است به آن داغی نباشد، ولی مرکز زمین داغ است. این‌ها می‌گویند زمین بارده.

«لِاَنَّها کَثیفَةٌ»؛

یعنی انبوه است، فشرده است، منبسط نیست. این یک قانونی است که امروزه هم قبولش دارند: هر چیزی که گرم باشد منبسط می‌شود و هر چیزی که سرد باشد منقبض می‌شود. کثیف یعنی فشرده، یعنی منقبض. اگر زمین گرم بود منبسط بود، مثل هوا بود. اما ما می‌بینیم کثیف و منقبض است، یعنی فشرده است. می‌فهمید که اگر یادتان باشد جلسه گذشته گفتیم آب کثیف است و زمین اکثف است؛ آب فشرده است و زمین فشرده‌تر. و از اینجا نتیجه‌ای رسیدیم که برودت زمین بیش از برودت آب است. بعد هم آن اشکالی که می‌گفت اگر برودت زمین بیشتر است چرا ما احساس برودت در زمین بیش از احساس برودت در آب نداریم؟

در جواب تشبیه کردیم به سخونت و سخونت آهن. گفتیم آنچه که شما حس می‌کنید لازم نیست در نفس‌الامر هم همان‌جور باشد. ما سخونت فلز مذاب را بیش از سخونت آتش درک می‌کنیم، در حالی که در واقع آتش که علت است باید بیشتر حرارت داشته باشد. این جلسه گذشته پذیرفتیم. پس هر جا فشردگی و یا به تعبیر امروز انقباض باشد، برودت هست. در زمین فشردگی و انقباض هست، پس برودت هست. «اَنَّها بارِدَةٌ لِاَنَّها کَثیفَةٌ».

« و قد سلف البحث في أنها أبرد العناصر »؛

ثابت شدیم که ابرد العناصر است، حتی از آب هم برودتش بیشتر است. به بیانی که در سه چهار خط قبل گذشت. این یک ذره‌اش را اشاره کرد.

« الثاني أنها يابسة و هو أيضا ظاهر »؛

یابس دو معنا داشت: یکی اینکه خشک است، رطوبت تری ندارد؛ یکی اینکه نقش را سخت قبول می‌کند. زمین این‌چنین است، هم خشک است (دست به زمین بزنید تر نمی‌شود، مگر اینکه آب خارجی رویش ریخته باشیم یا از چاهی چشمه‌ای آبی بیرون آمده باشد، در خود زمین به این معنا که زمین خشک است)، و هم نقش را سخت‌تر از نقش آب و نقش هوا قبول می‌کند. هوا به راحتی و آب هم تقریباً به راحتی نقش قبول می‌کند، اما زمین نقش قبول به سختی قبول می‌کند. لذا یابس به معنای اینکه سخت قبول می‌کند، یبوست در زمین هر دو معنا را دارد. خشکی هم عسر قبولش است. در آب گفتیم رطب است، در هوا هم گفتیم رطب است، یعنی سهولت قبولش است. در آتش گفتیم یبوست، یبوست به معنای خشکی کردیم، نه به معنای سخت قبول کردن شکل؛ آتش سخت قبول نمی‌کند. اما در زمین یبوست را به هر دو معنا می‌کنیم، هم خشکی هم سخت قبول کردن.

« و هو أيضا ظاهر »؛ این حکم ظاهر است.

« الثالث أنها ساكنة في الوسط »؛

زمین در وسط، یعنی در وسط عالم است، ساکن است. این دو تا حکم است: یکی سکون، یکی در وسط بودن. گروهی با این حکم مخالفت کردند و قائل شدند به اینکه زمین حرکت می‌کند. این گروه به سه دسته تقسیم شدند:

۱. معتقد است که به سمت بالا حرکت می‌کند به خط مستقیم.

۲. گروه دوم معتقد شده به سمت پایین حرکت می‌کند باز به خط مستقیم.

۳. گروه سوم قائل شدند به اینکه حرکت استدارهای به دور خودش دارد، که امروزه این قول ثابت شده.

مرحوم علامه می‌فرماید هر سه قول باطل است. آن ساکن فی الوسط بودن درست است. حرکت به سمت بالا، حرکت به سمت پایین، حرکت استدارهای به دور خودش باطل است.

اما حرکت به سمت پایین باطل است، به این دلیل که اگر زمین به سمت پایین می‌رود، شما سنگی را از بالا رها کنید، این هیچ‌وقت نباید به زمین برسد. چون زمین دارد پایین می‌رود، آن هم دارد پایین می‌رود. هرچقدر پایین می‌آید زمین هم می‌رود پایین. ما می‌بینیم می‌رسد. پس معلوم می‌شود که زمین به سمت پایین نمی‌رود.

حالا فرض کنید مساوی زمین که خیلی سنگین است، اگر بخواهد سریع پایین می‌رود، اگر بخواهد حرکت کند به سمت پایین سریع می‌رود پایین. حالا فرض کنید حرکت زمین با این همه سنگینی با حرکت آن سنگی که شما رها کردید یکسان باشد. خب هیچ‌وقت آن سنگ به زمین نمی‌رسد، که هر چقدر دارد می‌آید پایین، دارد زمین جلوتر از آن پایین می‌رود. اگر حرکت زمین به پایین سریع‌تر باشد که به طریق اولی سنگ به زمین نمی‌رسد. زمین حرکت باید بکند به پایین، لازمه‌اش این است که سنگی که ما از بالا رها کردیم و پایین دارد می‌آید هیچ‌وقت به زمین نرسد. در حالی که سنگ به زمین می‌رسد و ما مشاهده می‌کنیم بهش هم می‌رسد. ولی می‌بینیم می‌رسد، پس زمین به سمت پایین نمی‌رود.

[سؤال شاگرد: جاذبه دارد این را به سمت خودش می کشد؟]

پاسخ: آره خب جاذبه باشد یا خود طبیعت، هرچی زمین دارد می‌رود آن هم دارد می‌رود. با حرکت مساوی زمین هم بخواهد بکشدش به زمین نمی‌رسد. خود زمینی که دارد می‌کشدش دارد می‌رود پایین. بنابراین هیچ‌وقت آن سنگ به زمین واصل نمی‌شود. مهم جاذبه داشتن یا سنگین بودن آن سنگی که پایین می‌آید نیست، در هر حال خود زمین دارد می‌رود پایین. وقتی خود زمین دارد می‌رود پایین، چه جذب کند آن سنگ را، چه سنگ به خاطر سنگینی خودش بیاید، در هر حال چون زمین ایستاده نیست، متوقف نشده تا سنگ بهش برسد، سنگ هیچ‌وقت به او نخواهد رسید. ولو این زمین قوه جاذبه داشته باشد. مهم نیست که زمین سنگ را می‌کشد چنانچه که امروزی‌ها می‌گویند، یا سنگ به خاطر میلی که در آن هست به سمت زمین حرکت می‌کند چنانچه دیروزی‌ها می‌گفتند. آن مهم نیست که حالا محرکش چیست، محرکش جاذبه است یا محرک طبیعتش است. مهم این است که آن چیزی که سنگ دارد به سمتش می‌رود، خود آن چیز دارد فرار می‌کند اصلاً. و چطوری سنگ به آن برسد؟

خب این بیانی بود برای این احتمال که سنگ به سمت پایین حرکت کند.

قول دیگر این بود که سنگ به سمت بالا حرکت می‌کند. این بیانی که کردیم رد این مطلب بود که زمین به سمت پایین حرکت کند. حالا می‌خواهیم بپردازیم به قولی که می‌گفت زمین به سمت بالا حرکت می‌کند.

این را این‌گونه رد می‌کنیم:

اگر زمین به سمت بالا حرکت کند و ما سنگی را به سمت بالا پرتاب کنیم، لازمه‌اش این است که آن سنگ دیگر پایین نیاید. آن به سمت زمین دارد می‌رود. حالا واصل می‌شود به زمین یا نمی‌شود کار نداریم. البته واصل هم به زمین نخواهد شد، چون زمین دارد بالا می‌رود، این سنگ هم دارد بالا می‌رود دنبال او. مگر حرکت سنگ شدیدتر از حرکت زمین باشد تا به زمین برسد. ولی برای ما مهم نیست به زمین می‌رسد یا نمی‌رسد، برای ما مهم این است که اگر زمین دارد به سمت بالا می‌رود و ما سنگ را به سمت بالا پرتاب کردیم، این سنگ دیگر نباید بیاید پایین. چون دارد دنبال زمین می‌رود و زمین به سمت بالا می‌رود، پس باید به سمت بالا برود، دیگر نباید سنگ پایین بیاید. و از اینجا می‌فهمیم که زمین به سمت بالا نمی‌رود. با این بیان این احتمال که زمین حرکت می‌کند صعوداً باطل شد.

اما قول سوم که می‌گفت زمین حرکت استدارهای دور خودش می‌کند. ما این را به این چه صورت رد می‌کنیم که ما اگر سنگی را پرتاب کنیم، می‌بینیم به خط مستقیم پایین می‌آید. در حالی که اگر زمین حرکت کند، این سنگ نه همان‌جایی که ما رها کردیم، زیر همان‌جایی که ما رهاش کردیم، بلکه بعد از آنجایی که ما رهاش کردیم خواهد آمد. شنیدید وقتی ما این سنگ را رها کردیم، این نقطه از زمین زیر سنگ بود، زیر این سنگی که رها می‌کردیم بود. زمین در وقتی دارد حرکت می‌کند، این نقطه رد می‌شود از آنجا و سنگ باید در نقطه بعدی فرود بیاید. در حالی که می‌بینید سنگ در همان نقطه قبلی فرود می‌آید. یعنی دقت کنید یک جای زمین را مثلاً رنگ می‌کنیم، بعد می‌رویم قسمت بالا، مثلاً رو اتاقی می‌ایستیم که زیرش را رنگ کردیم. سنگ را رها می‌کنید. اگر زمین دارد حرکت می‌کند، این سنگ باید خط دورانی زمین را طی کند. در حالی که با خط مستقیم می‌آید پایین. از اینجا شک می‌کنیم که زمین حرکت می‌کند.

البته توجه دارید این استدلال واضح است که در آن خدشه شده است.

چون احتمال اینکه به خط دورانی بیاید هست. چون ما همان‌جور که دوران زمین را نمی‌بینیم، حس نمی‌کنیم، دوران سنگی که دارد پایین می‌آید را هم حس نمی‌کنیم. بعد هم بگویید این سنگ که از بالا افتاده اگر با خط مستقیم می‌رفت پایین باید نقطه زیر دیوار اتاق نیفتد، نقطه بعدی بیفتد.

جواب این است که وقتی زمین دارد می‌چرخد، اتاق هم دارد می‌چرخد. پس این‌چنین نیست که زمین زیر اتاق بچرخد، ولی اتاق ثابت باشد. اگر زمین زیر اتاق می‌چرخید، سنگی که ما رها می‌کردیم درست پایین دیوار اتاق نمی‌افتاد، یک‌خورده آن‌ورتر می‌افتاد. اما زمین که دارد می‌چرخد، اتاق هم باهاش می‌چرخد. بنابراین سنگی که رها می‌کنیم درست درست کنار دیوار اتاق می‌افتد. پس چه بگویید که این سنگ باید دوران کند، چه بگویید که این سنگ باید در نقطه بعدی بیفتد، ما جواب داریم و لذا این استدلال را تمام نمی‌دانیم.

ولی هر سه قول (قولی که می‌گفت زمین به سمت پایین می‌رود، قولی که می‌گفت زمین به سمت بالا می‌رود، و قولی که می‌گفت زمین حرکت استدارهای دور خودش می‌چرخد) هر سه رد شدند. از همان قول اولی که گفتیم که زمین ساکن است.

«الثّالِثُ: اَنَّها ساکِنَةٌ فِی الوَسَطِ»؛

این کلام دیگران است که مرحوم آقای خواجه نقل کرده. « اَنَّها ساکِنَةٌ»؛ یعنی زمین ساکن است. «فِی الوَسَطِ»؛ یعنی در وسط عالم.

« و قد نازع في ذلك جماعة: »؛ نازع در اینجا یعنی خالف. در این باب جماعتی که مخالفت کردند و سکون زمین را قبول نکردند، آن‌ها قائل به حرکت زمین شدند. منتها به سه دسته تقسیم شدند، زیرا که سه نوع حرکت قائل شدند، هر گروهی‌شان یک نوع را.

« فذهب قوم إلى أنها متحركة إلى السفل »؛ می‌رود پایین.

« و آخرون إلى العلو »؛ یعنی می‌رود بالا.

«وَ آخَرونَ»؛ یعنی دسته سوم، قائل شدند به اینکه زمین حرکت می‌کند «بِالاِستِدارَةِ».

« و الحق خلاف ذلك كله »؛

مرحوم علامه می‌فرمایند حق در هر سه خلاف است، خلاف هر سه حق است. یعنی هیچ‌یک از این سه تا حق نیستند، خلاف این سه تا حق است. الان باطل می‌کنند حرکت زمین را. الان می‌خواهیم دلیل بیاوریم بر اینکه حرکت زمین به سمت پایین باطل است. دلیل هم به صورت قیاس استثنایی است.

«وَ اِلّا»؛ یعنی اگر زمین به سمت پایین حرکت کند،

« لما وصل الحجر المرمي إليها إن كانت هاوية »؛ آن سنگی که افتاده پایین دارد می‌آید، آن نباید به زمین برسد. بیان کردم مطلب را. «اِلَیها» را متعلق به وصل بگیرید. اگر متعلق به مرمی گرفتید، برای وصل الی‌هایی را تقدیر بگیرید که دو تا الیها بشود: یکی الحجر المرمی الی الارض، یکی لما وصل الی الارض. سنگی که به سمت زمین پرتاب شده، اگر زمین متحرک باشد، لما وصل الیها. که اگر الیها متعلق به وصل بگیرید، راحتی می‌گوییم الی‌هایی که مربوط به مرمی بوده حذف شده. اما اگر الیها را متعلق به مرمی می‌گرفتید، باید بگویید الی‌هایی برای مثلاً وصل شده باید تقدیر بگیرید. در مرمی می‌توانستیم تقدیر نگیریم، البته تقدیر بود، می‌توانستید تقدیر نگیرید به خاطر اینکه واضح بود. ولی در وصل باید تقدیر بدهید. علی‌ای‌حال بهتر این است که ما الیها را متعلق به یکی از وصل یا مرمی قرار بدهیم و برای دیگری تقدیر بگیریم. این بهتر از همه است. اما مذکور را به وصل نسبت بدهید و برای مرمی تقدیر بگیرید، باز بهتر است.

«اِن کانَت هاوِیَةً»؛ ای نازلة.

اگر زمین هاویه است، یعنی به سمت پایین دارد نزول می‌کند، لازم می‌آید که سنگی که افتاده به زمین نرسد. این رد قول اول بود که می‌گفت زمین متحرک الی اسفل است.

اما رد قول دوم که می‌گفت زمین متحرک الی العلو است.

دلیلش این است: « و لما نزل الحجر المرمي إلى فوق إن كانت صاعدة »؛

ان کانَت صاعِدَةً را جلو معنا می‌کنم، یعنی اگر زمین صعود کند و به سمت بالا برود، لازم می‌آید که آن سنگی که به سمت فوق پرتاب کردیم، نزل، هیچ‌وقت پایین نیاید. چون به سمت زمین می‌رود و زمین که دارد به سمت بالا می‌رود، این سنگ دارد به سمت بالا می‌رود، هیچ‌وقت نمی‌آید پایین. در حالی که ما وجداناً می‌بینیم سنگ می‌آید پایین. پس معلوم می‌شود که این سنگی که به طرف زمین می‌رود، به طرف زمین ساکن می‌رود، نه به طرف زمینی که متحرک است.

« و لما سقط على الاستقامة إن كانت متحركة على الاستدارة.. »؛ این مربوط به قول سوم است، یعنی رد به قول سوم است. قول سوم می‌گفتند حرکت دورانی دارد. ما جواب می‌دهیم: «وَ لَما سَقَطَ»؛ آن سنگی که به سمت زمین پرتاب شده، «عَلَی الاِستِقامَةِ»؛ به صورت مستقیم پایین نمی‌آید، بلکه دورانی باید پایین بیاید. در حالی که می‌بینیم دورانی پایین نمی‌آید، بلکه مستقیم پایین می‌آید. از اینجا نتیجه می‌گیریم که زمین حرکت دورانی ندارد. «وَ ماتَ الاِستِقامَةِ»؛ یعنی این سنگ مستقیم پایین نمی‌آید، «اِن کانَت مُتَحَرِّکَةً بِالاِستِدارَةِ».

توجه کنید سه تا قول در اینجا آمد. علامه فرمود سه باطل است و سه دلیل آورد. در این سه دلیل فرض را مؤخر کرد، دلیل را مقدم کرد. فرض‌ها را مؤخر کرد، دلیل را مقدم کرد. حالا برای روشن شدن، خوب است که ما فرض‌ها را مقدم کنیم، دلیل‌ها را مؤخر کنیم. یعنی عبارت را این‌طوری کنیم:

« لما وصل الحجر المرمي إليها إن كانت هاوية ». بعد می‌گوییم: «وَ اِن کانَت صاعِدَةً لَما نَزَلَ الحَجَرُ المَرمِیُّ اِلَی فَوقَ». بعد می‌گوییم: «وَ اِن کانَت مُتَحَرِّکَةً بِالاِستِدارَةِ لَما سَقَطَ عَلَی الاِستِقامَةِ». که آن فرض‌هایی را که ایشان مؤخر کرده ما مقدم بیاوریم و بعد دلیل را مؤخر کنیم، عبارت راحت‌تر معنا می‌شود.

در این عبارت «لَما نَزَلَ الحَجَرُ المَرمِیُّ اِلَی فَوقَ»، من یادم رفت توضیح بدهم. «اِلَی فَوقَ» حتماً متعلق به مرمی است. در «اِلَیها» گفتیم متعلق به وصل است یا متعلق به مرمی است، دو احتمال داریم. در «اِلَی فَوقَ» دیگر دو احتمال نمی‌دهیم، فقط یک احتمال درست می‌دانیم که متعلق به مرمی باشد. متعلق به نزل باشد معنا خراب می‌شود، واضح است.

خب در حکم سوم ما گفتیم دو ادعا داریم: یکی ساکنة، یکی وسط. هر دو ادعا را ذکر کردیم. اما مخالفینی که برای این ادعا ذکر کردیم فقط سکون را منکر می‌شدند، چون مدعی حرکت زمین بودند. حالا یا حرکت به سمت بالا یا پایین یا گشتن زمین. پس با سکونی که ما ادعا کردیم مخالفت کردند. اما گروهی هم هستند که وسط بودن زمین را قبول دارند، الان می‌خواهیم در آن‌ها را نفی کنیم. معتقد شدند که زمین ساکن است، همان‌طور که ما معتقد شدیم. ولی اعتقاد ما این بود که زمین به طبعش ساکن است، یعنی عامل حرکت توش نیست، مبدأ حرکت در آن نیست، طبیعتش خواهان حرکت نیست.

این‌طوری گفتیم ساکن است اقتضای طبیعتش. بعضی‌ها قبول کردند که زمین ساکن است، ولی نه به خاطر طبیعتش. آن‌ها گفتند که چون از طرف پایین نامتناهی است. یعنی زمین از طرف بالا کره است، از طرف پایین جسم ستونی است، یعنی ادامه دارد. تا کجا ادامه دارد؟ تا بی‌نهایت. این‌طوری فکر کردند. نه که پایین زمین را ندیدند، فقط بالا را دیدند. خب بالا را گفتند که کروی است، به صورت یک ستون رفته تا بی‌نهایت. خب چنین موجودی که انتها ندارد، قابل حرکت نیست، حتماً ساکن است. ساکنش هم وصل به این پایین است و پایینش هم وصل به بی‌نهایت است.

پس این گروه سکون زمین را قبول کردند، همان‌طور که ما مدعی شدیم. اما سکون را ما یک‌طوری توجیه کردیم، این‌ها دیگر توجیه می‌کنند. ما توجیه کردیم سکون را به خاطر اینکه مقتضای طبیعت خود زمین است. این‌ها سکون را توجیه کردند به اینکه زمین جسمی است که از طرف پایین بی‌نهایت است. از طرف بالا تمام می‌شود، حالت کروی یا نیم‌کره دارد، حالت گنبدی دارد؛ اما از طرف پایین به صورت ستون امتداد دارد تا بی‌نهایت. به این جهت نمی‌تواند حرکت کند، باید ساکن باشد. پس هر دو قائل به سکونیم، هم ما هم آن‌ها. اما توجیه سکونی را که او دارد غیر از توجیه سکون شماست.

مرحوم علامه این قول را رد می‌کند. خواجه با کلمه «وَسَط» اشاره کرده به رد این. گفته «ساکِنَةٌ فِی الوَسَطِ». این قائل نمی‌گوید ساکن است در وسط، می‌گوید ساکن است از وسط به پایین تا بی‌نهایت. وسط بودن سنگ زمین را قبول ندارد. علامه برای رد کردن این قول می‌گوید که شما دارید زمین را یک جسم نامتناهی فرض می‌کنید، ولو از یک طرف نامتناهی. و ما در بحث تناهی ابعاد ثابت کردیم که جسم نامتناهی در کل عالم خلقت نداریم. زمین هم جسم است، پس نمی‌تواند نامتناهی باشد، باید متناهی باشد. بنابراین تصویری که شما دارید درباره زمین، تصویر غلطی است. اگرچه اگر آن تصویر درست می‌بود، حکمتان که سکون است نیز درست می‌بود. ولی اصل تصویرتان باطل است، نتیجتاً حکمتان باطل است. حکمی که مربوط به این تصویر است باطل است، ولی حکمی که عبارت از سکون زمین است، این درست است. زمین ساکن است، ما قبول داریم، اما قبول نداریم که این ساکن نامتناهی باشد.

« و قد أشار في هذا الحكم إلى فائدة »؛ یعنی در حکم سوم که گفت «ساکِنَةٌ فِی الوَسَطِ»، در این حکم اشاره کرد به فایده به وسیله «وَسَط»؛ یعنی به این کلمه اشاره کرد به یک فایده‌ای. و آن فایده رد بر کسانی که گمان کردند زمین ساکن است، اما نه به خاطر اینکه طبیعتش اقتضای سکون کند، بلکه به سبب عدم تناهی‌اش از جانب پایین. چون از جانب پایین نامتناهی است، « و هو الرد على من زعم أنها ساكنة بسبب عدم تناهيها من جانب السفل لا من حيث الطبع »؛ نه از آن جهت که طبعش اقتضای سکون کند. که ما گفتیم آن‌ها مدعی هستند که چون نامتناهی است ساکن است، نه چون طبعش اقتضای سکون می‌کند. این قولی است که دیگران گفتند. خواجه با کلمه «فِی الوَسَط» به این قول اشاره کرد که به این قول یک فایده‌ای است در این رد.

خب چطور این قول باطل است؟ « و بيان بطلان هذا القول ظاهر لأن الأجسام متناهية. »؛ زیرا که اجسام متناهی‌اند (یک مقدمه)، و زمین هم جسم است (این مقدمه دوم). نتیجه این است که پس زمین متناهی است. قیاس را این صورت می‌آوریم: زمین جسم است، و هر جسمی متناهی است؛ پس زمین متناهی است. این قولی که زمین نامتناهی دارد در طرف پایین، با این قیاسی که ما گفتیم باطل می‌شود. خب حکم سوم تمام شد.

[حکم چهارم زمین: شفافیت]

حکم چهارم این است که زمین شفاف است. گروهی معتقدند که زمین شفاف است، گروهی هم مخالف‌اند. الان خواجه می‌گوید زمین شفاف است. گروهی این قول را قبول ندارند.

مرحوم علامه هر دو قول را ذکر می‌کند، دلیل هر دو را هم می‌آورد. بعد دلیل قول اول را نقد می‌کند و قول دوم دلیلش مبتلا به مانعی و مبتلا به ردی نمی‌شود. بنابراین ظاهر کلام نشان می‌دهد که قول دوم که می‌گوید زمین شفاف نیست، این به نظر حق می‌رسد. یعنی خود خواجه می‌شود باطل. البته این ظاهر قضیه است. مرحوم علامه هیچ نظری ندارد. شاید مرحوم علامه قائل به شفافیت باشد، ولی نه قول اولی را رد کرده، نه قول دومی را. قول اولی را که نقل کرده، گفته دومی‌ها این نقد را بر اولی‌ها وارد کردند. خودش نظر نداده. می‌شود گفت خود ایشان در مسئله چون نظر نداده متوقف است. ولی علی‌ای‌حال ما نمی‌توانیم بگوییم طرفدار عدم شفافیت است. این را نمی‌توانیم بگوییم. توقف کرده در مسئله. شاید درست باشد، ولی مخالفت کند با آنچه که خواجه گفته. این خیلی روشن نیست.

توجه کنید قائلین به شفافیت زمین این دلیل را اقامه کردند که زمین بسیط است.

صغرا: زمین یکی از عناصر بسیط است، زمین بسیط است.

کبرا این است که کل جسم بسیط (نه کل بسیط، کل جسم بسیط) شفاف است. افلاک بسیط‌اند، هیچ نمی‌گوییم شفاف‌اند. به قول بسیطشان شفافیت به کار نمی‌رود. نه ملون در آن‌ها صادق می‌شود، نه شفاف بر آن‌ها اطلاق می‌شود. اصلاً قابلیت وضع شدن، موضوع شدن و هیچ‌کدام از این دو محمول را ندارند. نه موضوع واقع می‌شود برای محمولی که عبارت است از شفاف، نه موضوع واقع می‌شود برای محمولی که عبارت است از ملون. پس منظور از اینکه می‌گوییم کل بسیط شفاف است، منظور کل جسم بسیط شفاف است.

پس این‌طور می‌گوییم: زمین جسم بسیط است (مقدمه اول)، و کل جسم بسیط شفاف است (مقدمه دوم)؛ نتیجه می‌دهد زمین شفاف است. این استدلال گروه اولی است که قائل به شفافیت زمین‌اند.

«الرّابِعُ: اَنَّها شَفّافَةٌ»؛ فقط.

« و قد وقع فيه منازعة بين القوم »؛ بین قوم یعنی بین متکلمین و فلاسفه‌ها و بالاخره علمای معقول. در این مسئله، فیه یعنی در شفاف بودن زمین، منازعه واقع شده، اختلاف واقع شده.

«فَذَهَبَ جَماعَةٌ اِلَیهِ»؛

یعنی به شفاف بودن. بعضی رفتند به سمت شفاف بودن و حکم کردند که زمین شفاف است. دلیلشان هم این است که «لِاَنَّها بَسیطَةٌ»؛ زمین بسیط است. این دلیل قیاس اقترانی است که خواجه فقط صغراش را ذکر کرده، کبرا چون واضح بوده نیاورده. صغرا این است که زمین جسم بسیط است. کبرا این است که هر جسم بسیطی شفاف است. نتیجه می‌دهد زمین شفاف است. این دلیل گروه اول.

«وَ ذَهَبَ آخَرونَ اِلَى المَنعِ»؛

آخرون دیگر رفتند الی المنع، یعنی قائل به منع از شفافیت شدند، یعنی زمین را شفاف نگرفتند. دلیلشان این است که « لأنا نشاهد الأرض فإن كانت بسيطة »؛ ما زمین را می‌بینیم. چیزی که دیده می‌شود که شفاف نیست. شفاف قابل رؤیت نیست، مثل هوا می‌ماند. هوا را نمی‌بینیم، شفاف است، قابل رؤیت نیست. ما زمین را داریم می‌بینیم. و وقتی زمین را می‌بینیم، یقین می‌کنیم به عدم شفافیتش. پس دلیل این گروه رؤیت زمین است. دلیل آن گروه بساطت زمین بود، دلیل این گروه رؤیت است. پس دلیل بر شفافیت بساطت، دلیل بر عدم شفافیت رؤیت.

بعد این قائل به قول دوم که زمین را شفاف نمی‌داند و متمسک است به اینکه زمین را می‌بینیم، دلیلش می‌گوید زمین دو احتمال درباره‌اش هست:

یکی اینکه بسیط باشد، یکی اینکه مخلوط داشته باشد. آن وقتی که مخلوط داشته باشد، ممکن است شما بگویید ما مخلوطش را می‌بینیم، خود زمین را نمی‌بینیم. شفافیت زمین را ادعا کنید و بگویید که اگر ما داریم می‌بینیم خود زمین را نمی‌بینیم، آن مخلوط را داریم می‌بینیم. پس در فرض اینکه زمین را دارای مخلوط بدانیم و یکی ندانیم، راه برای اثبات اینکه زمین شفاف هست باز است. یعنی می‌توانیم بگوییم زمین شفاف است و اگر ما می‌بینیم نه خود زمین را می‌بینیم، بلکه آن مخلوط‌هایی را که با زمین مخلوط شدند می‌بینیم.

اما در وقتی که زمین بسیط باشد و ما در عین حال ببینیمش، ثابت می‌شود شفاف نیست. چیزی در زمین مخلوط نیست که ما بگوییم آن مخلوط را داریم می‌بینیم. زمین را فرض کردیم بسیط، هیچ مخلوطی ندارد. در این حال دیده می‌شود. یعنی همین بسیط دارد دیده می‌شود، همین که اسمش زمین است دارد دیده می‌شود، نه آن مخلوط‌ها.

حالا این مستدل که قائل به قول دوم است و زمین را شفاف نمی‌داند، گفت استدلال کردم به رؤیت زمین. گفت چون ما زمین را می‌بینیم پس زمین نباید شفاف باشد. این آقا ادامه می‌دهد بحثش را. می‌گوید زمین یا بسیط است یا مخلوط دارد. اگر بسیط باشد به راحتی مطلوب ما ثابت می‌شود. مطلوب ما چی بود؟ این بود که زمین شفاف نیست.

دلیل ما این است که زمینی که بسیط است دارد دیده می‌شود. کسی نمی‌تواند بگوید آن مخلوط‌هایش دارد دیده می‌شود، چون زمین را به بسیط وصف کردیم، مخلوطی برایش قائل نشدیم. پس کسی نمی‌تواند بگوید مخلوط دیده می‌شود، باید بگوید خود زمین دیده می‌شود. اگر خود زمین دیده بشود، پس زمین شفاف نیست. مطلوب خیلی راحت ثابت می‌شود در این فرض.

اما اگر گفتیم زمین بسیط نیست، مخلوط دارد، و بعد ادعا کردیم که زمین دیده می‌شود. خب یک نفر می‌تواند بگوید مخلوطش دیده می‌شود، آن‌وقت نتیجه بگیرد که زمین شفاف است، مخلوط‌هایش شفاف نیست.

مستدلی که زمین را شفاف نمی‌داند این‌طور جواب می‌دهد که اگر زمین مخلوط داشته باشد و مخلوطش دیده بشود، به قول شما اجزای ارضیه‌اش شفاف است. اگر زمین مخلوط داشته باشد و مخلوط‌هایش دیده بشود، آن مقداری که زمین است باید دیده نشود و شفاف است دیگر، شما می‌گویید شفاف است. اکثر زمین می‌شود شفاف و اکثر زمین دیده نمی‌شود. در حالی که خلاف وجدان است، ما همه زمین را داریم می‌بینیم.

توجه می‌کنید چه بیان می‌کنم؟

اگر زمین را بسیط ندانیم، باید ادعا کنیم که زمین دیده می‌شود. خصم زود به ما می‌گوید این مخلوط‌ها دیده می‌شود. خصمی که قائل به شفافیت زمین است می‌گوید آنی که شما می‌بینید خود زمین نیست، بلکه مخلوط‌های زمین است، آن‌هایی که با زمین مخلوط است آن‌ها دیده می‌شود. ما به آن جواب می‌دهیم، می‌گوییم اگر مخلوط‌ها دیده شوند و زمین به خاطر شفافیت دیده نشود، با توجه به اینکه اکثر زمین خود زمین است، آن مخلوط‌ها خیلی نیستند، لازم می‌آید که اکثر زمین دیده نشود. چون به قول شما اکثر زمین شفاف است، وقتی شفاف بود دیده نمی‌شود. در حالی که این خلاف وجدان است.

پس توجه کنید مطلب را. کسی که قائل است به عدم شفافیت زمین، استدلال می‌کند به رؤیت زمین. می‌گوید زمین را می‌بینید، پس شفاف نیست. بعد ادامه می‌دهد، می‌گوید یا زمین بسیط است و دیده می‌شود، یا مخلوط دارد و دیده می‌شود. اگر بسیط است و دیده شود، خودش باید دیده بشود. چون بسیط است، چیزی که مخلوطش نشده. پس خودش باید دیده بشود. اگر خودش دیده می‌شود، شفاف نیست. و مطلوب ثابت می‌شود، یعنی مطلوب ما که عدم شفافیت زمین است ثابت می‌شود.

اما اگر بگوییم زمین مخلوط دارد و ادعا کنیم که دیده می‌شود، خصم می‌تواند به ما بگوید خود زمین دیده نمی‌شود، مخلوط‌هایش دیده می‌شود. آن‌وقت ما به آن جواب می‌دهیم که مخلوط‌ها کم است، خود زمین بیشتر است. اگر خود زمین شفاف است و مخلوط‌ها شفاف نیستند، ما باید قسمت کمتر زمین را که شفاف نیست ببینیم، نه قسمت اعظم زمین را که شفاف هست. در حالی که ما همه زمین را می‌بینیم، هم قسمت مخلوط را می‌بینیم، هم قسمت زیادی که خود زمین است می‌بینیم. پس معلوم می‌شود که زمین شفاف نیست. نه تنها مخلوطش دیده می‌شود، خودش هم دیده می‌شود. وقتی خودش هم دیده می‌شود، می‌شود غیر شفاف. تا اینجا روشن شد.

بعد این گروه دوم گروه اول را رد می‌کند. گروه اول کبرایش این بود: کل جسم بسیط شفاف. آن‌ها می‌گویند فلک، می‌گویند کره قمر، نه فلک، کره قمر. خود قمر جسم بسیط است، مثل زمین بسیط است. چرا می‌گویید شفاف است؟ گفتی کل جسم بسیط شفاف است. کوکب قمر جسم بسیط هست و شفاف نیست، دیده می‌شود. پس کبراتان نقض می‌شود. بنابراین گروه دوم استدلال مفصلشان را می‌کنند و قول گروه اول را رد می‌کنند.

«الرّابِعُ: اَنَّها شَفّافَةٌ»؛

یعنی زمین شفاف است.

« و قد وقع فيه منازعة بين القوم »؛

یعنی در شفاف بودن زمین منازعه و اختلاف بین قوم واقع شده.

«فَذَهَبَ جَماعَةٌ اِلَیهِ»؛ یعنی به شفاف بودن. «لِاَنَّها بَسیطَةٌ»؛ به این دلیل که زمین بسیط است، و کل جسم بسیط شفاف است. نتیجه می‌گیرد پس زمین شفاف است. این قول اولی که ادعای شفافیت کرد.

«وَ ذَهَبَ آخَرونَ اِلَى المَنعِ»؛ یعنی منع از شفافیت. دلیلشان هم این است که «لِاَنّا نُشاهِدُه»؛ ما زمین را مشاهده می‌کنیم و چیزی که مشاهده می‌شود شفاف نیست. پس زمین شفاف نیست.

پس همین قائل ادامه می‌دهد. توجه کنید این تتمه استدلال همین آخرون است. « فإن كانت بسيطة فالمطلوب »؛ یعنی اگر زمین (اینی که دیده می‌شود، این دیده می‌شود را می‌آورم که مثلاً راحت‌تر زمینش کنیم)، اگر زمینی که دیده می‌شود بسیط باشد، خلطی نداشته باشد، مطلوب (یعنی ادعای ما) ثابت است. زیرا خود زمین دارد دیده می‌شود، نه خلطش. تو خلط نداری. خود زمین وقتی دیده می‌شود معلوم است که شفاف نیست.

مطلوب ما هم همین بود که زمین شفاف نیست. پس اگر زمینی که دیده می‌شود بسیط باشد، شفاف نبودنش به راحتی نتیجه گرفته می‌شود. و دیده می‌شود، نمی‌شود گفت خلطش دیده می‌شود، خودش دیده می‌شود. خودش دیده می‌شود، پس شفاف نیست. پس اگر این زمین بسیط باشد، مطلوب ثابت است. زمینی که دیده می‌شود اگر بسیط باشد، مطلوب ما ثابت است. مطلوب ما این است که خود زمین دیده می‌شود، پس زمین شفاف نیست. این ثابت می‌شود با همین که زمین بسیط باشد و دیده شود.

« و إن كانت ممتزجة بغيرها »؛

اما اگر زمین خالص نبود، ممتزج به غیر بود. آن‌وقت کسی ممکن است ادعا کند که ما آن غیر را که با زمین ممتزج است می‌بینیم و آنجا شفاف نیست، خود زمین شفافیتش حاصل است و ما خود زمین را نمی‌بینیم.

اگر خصم این گروه دوم (گروه دوم می‌گوید زمین شفاف نیست، خصمش کسی است که می‌گوید شفاف است)، اگر خصم این گروه دوم که معتقد به شفافیت زمین است ادعا کند که زمین مرکب است از اجزای زمینی و خلط زمین، و ادعا کند که ما آن خلط را می‌بینیم؛ جواب بدهیم که خلط مقدارش کم است و اجزای زمینی مقدارش زیاد است. اگر ما خلط را ملاحظه می‌کنیم و اجزای زمین را به خاطر شفافیت نمی‌بینیم، باید بسیاری از قسمت‌های زمین پیش ما دیده نشود و ما شیئی از زمین نبینیم. در حالی که این خلاف وجدان است، ما همه زمین را می‌توانیم ببینیم. پس معلوم می‌شود که هم آن خلطش غیر شفاف است، هم خود اجزای زمین غیر شفاف است، قابل رؤیت‌اند، هر دو هم قابل رؤیت‌اند.

«وَ اِن کانَت مُمَتَزِجَةً بِغَیرِها»؛

اگر این زمین ممزوج به غیر باشد، یعنی بسیط نباشد،

« كانت الأرضية عليها أغلب »؛

در این ارض غلبه دارد اجزای ارضیه بر غیر اجزای ارضیه. اگر این‌طور باشد،

« فكانت الشفافية أغلب و ليس كذلك، »؛

باید شفافیت اغلب باشد، یعنی زمین قسمت زیادش شفاف باشد و دیده نشود. در حالی که کذلک نیست که قسمت زمین شفاف باشد و دیده نشود، بلکه همه زمین دیده می‌شود، اغلبش هم خود زمین است. بنابراین نتیجه می‌گیرد که نه تنها آن خلط‌ها شفاف نیستند، خود زمین هم شفاف نیست. یا هم خلط‌ها دیده می‌شوند، هم زمین دیده می‌شود، و چیزی که دیده می‌شود شفاف نیست.

بعد مرحوم علامه می‌فرماید:

«ثُمَّ نَقَضوا»؛ ضمیر نَقَضوا را دقت کنید برمی‌گردد به آخرون. « نقضوا كبرى أولئك بالقمر »؛ اشاره به جماعت «فَذَهَبَ جَماعَةٌ اِلَیهِ». اول بحث قول اول را گفتیم «الرّابِعُ: اَنَّها شَفّافَةٌ... فَذَهَبَ جَماعَةٌ اِلَیهِ». این جماعت که قائل به بساطت زمین شدند، قائل به بساطت زمین و در نتیجه شفافیت زمین شدند. یعنی اشاره دارد به عنوان... پس ضمیر نَقَضوا به آخرون برمی‌گردد، و اُولئِکَ اشاره دارد به آن جماعت.

«ثم نقضوا كبرى أولئك بالقمر »؛ بعد، بعد از اینکه این آخرون بر مدعایشان استدلال کردند، نقض کردند کبرای آن گروه اول را. «بِالکَواکِبِ»؛ کبرای گروه اول چی بود؟

«کُلُّ بَسیطٍ شَفّافٌ». آن‌ها گفتند این کبرای شما به کوکب قمر نقض می‌شود، و در نتیجه کبراتان کلیت ندارد، چون شامل همه موارد نمی‌شود. کوکب قمر بسیط است ولی شفاف نیست. پس این که گفتید کل جسم بسیط شفاف است غلط است.

پس توجه کردید که این آخرون، یعنی گروه دوم، هم بر مدعای خودشان استدلال کردند که زمین شفاف نیست، هم دلیل گروه اول را رد کردند.

خب مطلب تمام شد.

خواجه گفتند شفاف است، نقل خلافی که کردیم ثابت کرد که این شفاف نیست. خب پس قول خواجه به توسط این آخرونی که استدلال کردند بر عدم شفافیت زمین رد می‌شود. قول خواجه به وسیله قول این‌ها رد می‌شود.

اما آیا می‌توانیم از خواجه دفاع کنیم؟

ظاهراً می‌شود دفاع کرد. خواجه درست می‌گوید شفاف است.

البته به ذهن قاصر خودم دارم بیان می‌کنم. و منعی که یا استدلالی که این گروه دوم کردند نمی‌تواند کلام خواجه را رد کند.

چون استدلال این‌ها به یک جایی مربوط است و کلام خواجه به جای دیگر است. خواجه می‌گوید زمین شفاف است، یعنی نقطه مرکز و اطراف مرکز شفاف است، آنی که زمین خالص است. این بالایی را که نمی‌گوید شفاف است، این بالایی که مخلوط است. این مستدل بالایی‌ها را می‌گوید شفاف نیست چون دیده می‌شود. خواجه می‌گوید مرکز شفاف است و دیده نمی‌شود. این آخرون می‌گویند قسمت بالای زمین شفاف نیست و دیده می‌شود. خب این‌ها اصلاً مخالفت با خواجه نمی‌کنند. خواجه درباره مرکز زمین حکم می‌دهد، این‌ها درباره پوسته زمین استدلال می‌کنند. پس استدلال این‌ها موردش با ادعای خواجه فرق کرد و نمی‌تواند ادعای خواجه را باطل کند. توجه کردید؟

پس خواجه معتقد نیست زمین همین قشر ظاهرش شفاف است. نمی‌گوید، اصلاً دارد دیده می‌شود، معلوم است شفاف نیست. دارد آن قسمت خالص زمین را می‌گوید که در مرکز یا حدود مرکز است، آن را می‌گوید شفاف است. و آن را هم این آخرون رد نکردند. در کلام خواجه اشاره می‌شود.

از کجا من می‌گویم که خواجه مرکز زمین یا اطراف مرکز را شفاف می‌داند؟

این را مرحوم لاهیجی در شرحش گفته. عبارت لاهیجی بعد از شفافیت زمین که خواجه گفته این‌طور است:

« أي ما وجد بسيطاً منها »؛ آن قسمتی که از زمین صاف است، « وهوما يلي المركز »[2] ؛ آن قسمتی که صاف است مایل الی المرکز است، یعنی مرکز زمین صاف است و همان مرکز شفاف است.

[حکم پنجم زمین: طبقات سه‌گانه]

نکته پنجم از احکامی که برای زمین ذکر می‌کنیم این است که زمین دارای سه طبقه است:

۱. یک طبقه زمین خالص است و عبارت است از مرکز زمین و ما یلی المرکز.

۲. طبقه دیگر که طبقه بالاتر است، طبقه طینیه است. طین یعنی گل. چون در آن طبقه هم آب هست هم خاک هست، به آن طبقه می‌گویند طینیه. از همان طبقه چشمه‌ها و قنات‌ها و چاه‌ها به وجود می‌آید. چرا؟ چون مخلوط با آب است، خاکی است که آب در آن هست. آن‌وقت آن آب گاهی با حفر چاه درست می‌شود، گاهی با حفر قنات، گاهی با جوشش چشمه.

۳. طبقه سوم همین پوسته زمین است که این طبقه قسمتش زیر دریا و آب قرار دارد، قسمتش هم از آب بیرون آمده، خشکی است. و ما از آن استفاده می‌کنیم که این قسمت خشکی را می‌گویند ربع مسکون. یادتان هست که در اول بحث این جلسه‌مان وقتی که چهارمین حکم آب را ذکر کردیم، گفتیم که سه چهارم زمین را احاطه کرده. خب معنایش این است که یک چهارم زمین از آب بیرون است. الان هم همین را اشاره می‌کنیم، می‌گوییم یک چهارم زمین که اسمش را اصطلاحاً ربع مسکون گذاشتند، از آب بیرون است. ربع مسکون از آب بیرون است، سه ربع دیگر در آب غرق است.

پس هر سه طبقه را بیان کردیم: یکی طبقه مرکز بود که زمین خالص بود، یک‌خورده بالاتر طبقه طینی بود که بیان کردیم آنجاها آب وجود دارد، و طبقه سوم همین پوسته زمین بود که به اصطلاح هم دریا آشکار شده هم خشکی.

« الخامس في طبقاتها و هي ثلاث »؛ [3]

یعنی حکم خامس درباره طبقات زمین است و طبقات سه تاست.

۱. « طبقة هي أرض محضة »؛ یکی طبقه‌ای است که ارض محض است، فقط خالصاً زمین است، هیچ جزء دیگری باهاش مخلوط نشده. «وَ هِیَ المَرکَزُ وَ ما یُقارِبُهُ»؛ عبارت است از مرکز زمین و آنچه که اطراف مرکز و نزدیک مرکز است. این مجموعه را می‌گویند طبقه اول.

۲. «وَ طَبَقَةٌ طینِیَّةٌ»؛ طبقه دوم طبقه طینیه است که بیان کردم چرا طینیه به آن می‌گویند، چون خاکی است همراه آب. و آب چاه و این‌ها هم گفته شد از همین طبقه استخراج می‌شود. چون این‌چنین است به آن می‌گویند طینیه.

۳. « و طبقة بعضها منكشف هو البر و بعضها أحاط به البحر. »؛ طبقه سوم طبقه‌ای است که پوسته زمین را تشکیل می‌دهد و این دو به دو بخش تقسیم می‌شود: بعضی از این طبقه منکشف از آب است، یعنی بیرون از آب آمده، که خشکی است، همان خشکی. و بعضی از قسمت‌های این طبقه محاط به بحر است، یعنی بحر به او احاطه کرده. و چون بحر به او احاطه کرده، دیگر خشکی به حساب نمی‌آید، دریا به حساب می‌آید.

پس « و طبقة بعضها منكشف هو البر و بعضها أحاط به البحر »؛ یعنی بعضی‌ها برّ است و بعضی‌ها بحر است. یا بعضی‌ها برّ است و بعضی‌ها پر شده از آب و پوشیده شده از بحر. نه این بحر بعض زمین که بحر نیست، بعض زمین به وسیله بحر پوشیده شده.

لذا مرحوم علامه نمی‌گوید بحر است، می‌گوید «اَحاطَ بِهِ البَحرُ». بعضی از این قسمت‌های سوم زمین خشکی است، بعضی اصلاً دیگر نه دریاست، بلکه پوشیده شده به دریا.

بحث ما در عناصر بسیط هم تمام شد.

هم حکم مشترکشان را گفتیم، هم حکم مختصشان را گفتیم.

ان‌شاءالله از جلسه آینده وارد بحث از اجسام عنصریه مرکب می‌شویم. الان بحث کردیم در اجسام فلکیه، بعد بحث کردیم در اجسام عنصریه بسیطه، حالا بعداً می‌خواهیم بحث کنیم در اجسام عنصریه مرکبه که ان‌شاءالله جلسه بعد.

 


logo