« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/22

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم/عناصر بسیطه /احکام عناصر بسیط (هوا و آب)

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم/عناصر بسیطه /احکام عناصر بسیط (هوا و آب)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

مبحث: احکام عناصر بسیط (هوا و آب)

صفحه ۱۶۱، سطر دوم:

« قال: و الهواء حار رطب شفاف له أربع طبقات.»[1]

بحث در اجسام عنصریه بسیطه داشتیم.

گفتیم که این‌ها یک احکام مشترک دارند، یک احکام مخصوصه.

احکام مشترکشان را ذکر کردیم:

     یکی این بود که همه‌شان کره بودند.

     دوم این بود که به همدیگر منقلب می‌شدند، یعنی برایشان کون و فساد اتفاق می‌افتد. و کون و فساد این است که ماده‌شان باقی بماند، صورتشان فاسد بشود و بعد صورت دیگری جانشین آن صورت شود.

مثلاً وقتی آب تبدیل به هوا می‌شود، ماده آب باقی می‌ماند و همان ماده آب می‌شود ماده هوا؛ ولی صورت آبی که قبلاً در این ماده موجود بوده فاسد شده، صورت هوایی که الان می‌خواهد موجود بشود قائم می‌شود. آن‌وقت یک صورت می‌شود فاسد، یک صورت می‌شود کائن. این عمل را کون و فساد می‌نامند.

البته یک عاملی باعث می‌شود که آن صورت فاسد شود. مثلاً آتشی بر آب مسلط می‌شود، آب را تبدیل به بخار می‌کند و بعد هم بخار را تبدیل به هوا می‌کند. این عامل زمینه فساد صورت آبی را فراهم می‌کند و وقتی زمینه فساد فراهم شد، آن صورت فاسد می‌شود. با فساد آن صورت، چون ماده بی‌صورت نمی‌ماند، صورت دیگری که مناسب این ماده است افاضه می‌گردد؛ که صورت دیگر را در جلسه گذشته گفتیم صورت عنصر ملاصق است. یعنی وقتی آب را ما حرارت دادیم، عنصر ملاصقش که هواست تولید می‌شود. یا مثلاً از آن طرف که خواجه مثال زد که فرض کردیم بعضی آب‌ها وقتی خارج می‌شوند بعد از مدتی تبدیل به سنگ می‌شوند، یعنی آبی است که می‌شود زمین. خب این مباحث گذشت.

بعد وارد احکام خاصه شدیم. حکم نار را که ۶ تا بود ذکر کردیم. حالا احکام هوا را می‌خواهیم بیان کنیم.

بیان کردیم خواجه از بالا این عناصر را به ترتیب مطرح می‌کند و حکمش را می‌گوید. بالاترین عنصر نار بود که بحث کرد، بعد عنصر دوم هوا می‌شود، بعد عنصر آب است و آخر هم عنصر زمین است. به این ترتیب ایشان احکام خاصه این عناصر را ذکر می‌کند.

[احکام اختصاصی هوا]

برای هوا ۴ تا حکم می‌آورد:

۱. اینکه هوا از بین کیفیات فعلیه حرارت را دارد.

۲. اینکه از بین کیفیات انفعالیه رطوبت دارد.

یادتان هست که کیفیت را به چهار قسم تقسیم کردیم: دو قسم فعلیه بودند، دو قسم انفعالیه.

فعلیه‌ها عبارت بودند از حرارت و برودت؛ انفعالیه‌ها عبارت بودند از رطوبت و یبوست.

هوا از بین آن فعلیه‌ها حرارت دارد، از بین این انفعالیه‌ها رطوبت دارد.

البته مراد از رطوبت تری نیست، هوا تر نیست.

چون قبلاً یادتان هست بیان کردیم رطوبت دو معنا دارد: یکی رطوبت به معنای تری، یکی هم رطوبت به معنای اینکه راحت شکل می‌پذیرد، شیء نرم است، راحت شکل را می‌پذیرد؛ اگر شکلی برایش درست کنید به آسانی این شکل را قبول می‌کند. رطوبت در هوا به معنای اول نیست، بلکه به معنای دوم است؛ یعنی سهولت قبول شکل، نرم بودن و در نتیجه به راحتی شکل را قبول کردن. خب این معنای رطوبت بود.

اما در مورد حرارت هوا اختلاف است. بعضی‌ها معتقد شدند که هوا حرارت دارد، اما حرارتش به اندازه حرارت آتش نیست، پایین‌تر از آتش است. بعضی‌ها معتقدند که هوا حرارت ندارد.

آن‌هایی که می‌گویند هوا حرارت دارد، به این دلیل تمسک می‌کنند که آب را اگر بخواهید تبدیل به هوا کنید، باید حرارتش بدهید کاملاً تا تبدیل به هوا بشود. معلوم می‌شود هوا با حرارت مناسبت دارد که آب بارد را باید حارّ کنید تا هوا بشود. تا وقتی آب بارد است هوا نمی‌شود، وقتی که این آب را حارّ کردید هوا می‌شود. هوا را هم تا وقتی حارّ است نمی‌شود تبدیل به آبش کنید، باید باردش کنید تا تبدیل به آب بشود. پیداست که هوا با حرارت سازگار است، با برودت سازگار نیست؛ برودت عارض بشود منقلب می‌شود به آب. پس حرارت برای هواست. به همین جهت با حرارت هم از آب متکون می‌شود، یعنی هوا به وسیله حرارت از آب متکون می‌شود. این دلیل کسانی است که هوا را حارّ می‌دانند.

اما دلیل کسانی که هوا را حارّ نمی‌دانند این است که اگر هوا حارّ باشد، چون جسمی است بسیط و مانعی برایش وجود ندارد، آن حرارت به درجه عالی خواهد رسید، حکم نار را پیدا خواهد کرد. در حالی که هوا حکم نار را ندارد، پس نباید حرارت داشته باشد. چون اگر بخواهد حرارت بهش بدهند، یعنی خودش را مقتضی حرارت قرار بدهند، او به حرارت کم قناعت نمی‌کند. بالاخره فاعل حرارت دارد حرارت را ایجاد می‌کند، مانعی باید این حرارت شدید را کم کند. و در هوا که بسیط است مانعی وجود ندارد. چون اگر بخواهد مانعی وجود داشته باشد، هوا مرکب می‌شود از این طبیعتی که مقتضی حرارت است و مانعی است که حرارت او را کم می‌کند، و هوا می‌شود مرکب. و ترکیب هوا باطل است، هوا جسم بسیط است. اگر ترکیبش باطل است، دیگر مشتمل بر مانع نیست. وقتی مشتمل بر مانع نشد، فقط مقتضی حرارت داشت، حرارتش می‌شود شدید. در حالی که حرارتش شدید نیست. پس می‌فهمیم که مقتضی حرارت را ندارد، یعنی اصلاً حارّ نیست. این هم دلیل کسانی که نفی کردند حرارت هوا را.

پس توجه کردید دو تا از احکام هوا را ما خواندیم: یکی این بود که هوا حارّ است، یعنی کیفیت از بین کیفیت‌های فعلی حرارت را دارد. دوم اینکه هوا رطب است، یعنی از بین کیفیت‌های انفعالی رطوبت را دارد.

3. سومین حکم این است که هوا شفاف است.

این دیگر استدلال ندارد، خودمان ملاحظه می‌کنیم هوا در روی زمین موجود است و در عین حال دیده نمی‌شود. اگر شفاف نبود، یعنی ملون بود، رنگ داشت، دیده می‌شد. حالا که دیده نمی‌شود معلوم می‌شود که رنگی درش نیست، یعنی جسم ملون نیست، شفاف است. این حکم سوم.

4. حکم چهارم این است که هوا چهار تا طبقه دارد. طبقاتش را بیان خواهیم کرد.

آتش را یادتان هست که گفتیم یک طبقه بیشتر ندارد، چون هرچه که به آتش وارد می‌شود تبدیل می‌شود، می‌سوزد، تبدیل به آتش می‌شود. بنابراین چیزی در آتش باقی نمی‌ماند که بخواهد طبقه دیگر آتش را تشکیل بدهد؛ همه در همان طبقه خود آتش حل می‌شود. بنابراین آتش بیش از یک طبقه ندارد. ولی هوا چهار تا طبقه دارد که طبقاتش را خواهیم گفت. بعداً خواهیم گفت آب هم یک طبقه دارد. پس طبقه آتش یک طبقه، آب هم یک طبقه؛ اما هوا و زمین طبقات مختلف دارند. هوا چهار طبقه، زمین سه طبقه. حالا به زمین و آب ان‌شاءالله بعداً می‌رسیم، فعلاً بحثمان در هواست. این چهار تا طبقه را توضیح خواهیم داد که بین آب و نار واسطه می‌شوند؛ یعنی کره هوا که بین نار از بالا و آب از پایین محصور شده، این کره هوا به چهار طبقه تقسیم می‌شود که آن توضیح داده می‌شود.

[تطبیق با متن کتاب]

صفحه ۱۶۱، سطر دوم:

«قالَ: وَ الهَواءُ حارٌّ»؛ یک، «رَطبٌ»؛ دو، «شَفّافٌ»؛ سه، «لَهُ اَربَعُ طَبَقاتٍ»؛ چهار. چهار تا حکم را برایش ذکر کرد.

« أقول: لما فرغ من البحث عن أحكام النار شرع في البحث عن الهواء الملاصق لها »؛

وقتی فارغ شد از بحث از احکام نار، شروع کرد در بحث از هوایی که مناسب است، یعنی ملاصق است برای نار. چون فضا بعد از نار دیگر کره بعد از نار است. اول از بالا بیایید نار، بعدش هواست. پس هوا ملاصق با نار است، بعد از نار است.

« و ذكر له أحكاما أربعة »؛ و ذکر کرد برای هوا چهار تا حکم را.

[حکم اول: حرارت هوا]

«الاَوَّلُ: اَنَّهُ حارٌّ»؛ حکم اول که ذکر کرد این بود که هوا حارّ است.

« و ذلك فيما يرجع إلى الكيفية الفعلية »؛ این حکم مربوط به چیزی است که به کیفیت فعلیه برمی‌گردد. یعنی این صفت مربوط به کیفیت فعلی است. به اینکه کیفیت فعلی داریم و ثابت می‌کنیم، یعنی یکی از کیفیت فعلیه حرارت است، این را داریم و ثابت می‌کنیم. حکم دومی رطوبت است که این مربوط می‌شود به انفعالیه.

«وَ ذلک»؛ یعنی داشتن این حکم، مربوط به چیزی است که به کیفیت رجوع می‌کند، یعنی از اقسام کیفیت است.

خب حالا آیا برای هوا بالاتفاق حرارت هست؟

می‌فرماید نه، اختلافی است. بعضی‌ها معتقدند که حرارت برای هوا هست، بعضی‌ها نفی حرارت می‌کنند.

«وَ قَد وَقَعَ التَّشاجُرُ فیهِ»؛ یعنی در این حکم، این اولین حکم که حرارت است، تشاجر و بگومگو بین علما واقع شده، تنازع بینشان واقع شده.

« فأكثر الناس ذهب إلى أنه حار »؛ یعنی اکثر متکلمین یا کسانی که بالاخره در مورد هوا می‌توانند نظر بدهند، دانشمندند، می‌توانند در مورد هوا نظر بدهند، چه متکلمین باشند چه فلاسفه، منجمین؛ این‌ها رفتند به اینکه هوا حارّ است.

«اِلی اَنَّهُ حارٌّ»؛ اما «ناقِصٌ»؛ یعنی در نهایت حرارت نیست، از نهایت یک‌خورده پایین‌تر است. نهایت حرارت مال نار است، این یک‌خورده حرارتش کمتر است.

« لأن الماء إذا أريد جعله هواء سخن فضل تسخين و مع استحكام التسخين ينقلب هواء »؛ دلیلشان بر اینکه هوا دارای حرارت است این است که آب را اگر بخواهید تبدیل به هوا کنید باید حرارتش بدهید. پس معلوم می‌شود هوا با حرارت مناسبت دارد، نه با برودت. به این جهت هست که آب تا وقتی بارد است تبدیل به هوا نمی‌شود.

«لِاَنَّ الماءَ اِذا اُریدَ جَعلُهُ هَواءً سُخِّنَ»؛ زیرا آب اگر اراده شود که او را هوا قرار بدهند، گرم می‌شود، آن هم گرمای زیاد.

« مع استحكام التسخين ينقلب هواء »؛ و بعد از اینکه تسخینش محکم شد، زیاد شد، به کمال سخونت و گرمی رسید، « ينقلب هواء »؛ آن وقت می‌شود هوا. از اینجا می‌فهمیم که هوا با حرارت مناسبت دارد، پس حارّ است.

« و آخرون منعوا من ذلك »؛

و آخرون منع کردند از ذلک، یعنی از حارّ بودن هوا منع کردند، قبول نکردند که هوا حارّ باشد. «لِاَنَّهُ»؛ یعنی هوا، «لَوِ اقتَضَی السُّخونَةَ لِطَبعِهِ»؛ اگر اقتضا کند سخونت را به طبعش. ممکن است هوا به خاطر تابش خورشید یا به خاطر چیزهای دیگر گرم بشود، اما طبیعی نمی‌تواند گرم باشد. این‌طور نیست که طبیعتش و ذاتش گرم باشد. اگر بخواهد اقتضا کند سخونت را «لِطَبعِهِ»؛ یعنی به طبیعتش اقتضای سخونت کند، « لبلغ فيها الغاية »؛ در آن سخونت نهایت را [می‌رسد]، یعنی به درجه عالی سخونت خواهد رسید. «لِوُجودِ العِلَّةِ»؛ زیرا علت حرارت در او وجود دارد، « الخالية عن المعاوق »؛ علتی هم که خالی از عایق است.

چون بیان کردم جسم بسیط است. اگر بسیط است، موجود می‌شود، لازم نیست مرکب بشود از آن طبیعت مقتضی و مانع. مقتضی حرارت در آن بسیط است، مرکب نیست، پس باید خالی از مانع باشد. بنابراین اگر اقتضای سخونت کند، علت سخونت را خواهد داشت، آن علت هم خالی از عایق خواهد بود. علتی که خالی از عایق باشد، اثرش خیلی قوی می‌شود.

مقدمه باطل است، لازم نیست که هوا سخونت بسیار شدید داشته باشد، در حالی که بالوجدان سخونت بسیار شدید ندارد. این حکم اول بود که گفتیم در آن اختلاف است.

[حکم دوم: رطوبت هوا]

«الثّانی: اَنَّهُ رَطبٌ»؛ حکم دوم این است که هوا رطب است. و رطب را دو جور معنا کردیم. یک معنا در اینجا مراد نیست، بلکه معنای دیگر مراد است. لذا ایشان اشاره می‌کند به معنای سهولت قبول اشکال، نه به معنای تری.

« بمعنى سهولة قبول الأشكال لا بمعنى البلة »؛ بله یعنی تری. رطوبت در اینجا به عنوان تری نیست، رطوبت در اینجا به عنوان سهولت قبول اشکال است.

«وَ ذلِکَ ظاهِرٌ»؛ یعنی اینکه هوا یعنی به آسانی قبول اشکال می‌کند، این ظاهر است. چون نرم است، سفت نیست، واضح است که قبول اشکال می‌کند.

« و هذا فيما يرجع إلى الكيفية الانفعالية »؛ یعنی این حکم دوم مربوط است و درباره چیزی است که رجوع می‌کند به کیفیت انفعالیه. یعنی این حکم مربوط به کیفیت انفعالی است، همان‌طور که حکم اول مربوط به کیفیت فعلی بود.

[حکم سوم: شفافیت هوا]

«الثّالِثُ: اَنَّهُ شَفّافٌ»؛ حکم سوم این است که هوا شفاف است.

ایشان می‌فرماید این ظاهر است، احتیاج به استدلال ندارد.

«وَ هُوَ ظاهِرٌ»؛ و ظاهر شفاف بودن هوا ظاهر است.

«لِعَدَمِ اِدراکِهِ صِرفاً بِالبَصَرِ»؛ زیرا که ادراک نمی‌شود هوایی که صرف است، یعنی خالص است، با بصر ادراک نمی‌شود. یک وقت ممکن است تو هوا گرد و خاک بیاید، خب ما آن گرد و خاکی که تو هواست می‌بینیم. هوا در این صورت می‌گویند در شفافیت ضعیف شده، قابل رؤیت می‌شود. اما اگر صرف باشد، خالص هوا باشد، چیزی مخلوط نشده باشد، قابل رؤیت نیست. از اینجا می‌فهمیم که جسم شفاف است.

[حکم چهارم: طبقات هوا]

«الرّابِعُ: اَنَّهُ ذو طَبَقاتٍ اَربَعٍ»؛

حکم چهارم هوا این است که دارای چهار طبقه است. توجه کنید:

۱. یک طبقه‌اش مجاور زمین است، ملاصق زمین است. این هم گرم است، هم روشن است. گرم بودنش و علت روشن بودنش این است که خورشید می‌تابد روی زمین و شعاع خورشید منعکس می‌شود در طبقه اول هوا. و این انعکاس شعاع هم طبقه اول را گرم می‌کند، هم طبقه اول را روشن می‌کند. که خورشید کارش این دو تاست دیگر، خورشید هم روشن می‌کند فضا را، هم گرم می‌کند. حالا اگر مستقیم بتابد این کار را می‌کند، اگر انعکاسش باشد این کار را می‌کند. مستقیم روی زمین می‌تابد، انعکاسش روی هوا می‌تابد. البته خود این خورشید از هوا شعاعش عبور می‌کند، انعکاس زمین هم ضمیمه می‌شود. از دو جهت هوا گرم می‌شود و روشن می‌شود: هم نور مستقیم خورشید که در این طبقه او را روشن می‌کند، هم انعکاس نور از زمین آن را روشن می‌کند یا گرم می‌کند. در این طبقه اول بخار هم وجود دارد، منتها بخارها گرم‌اند، سرد نیستند. چرا؟ چون خود هوا در این قسمت گرم است. این طبقه اول.

۲. طبقه دوم سرد است. علت سردی‌اش هم این است که نور انعکاسی خورشید به آن حد نمی‌رسد که وارد طبقه دوم بشود. طبقه دوم سرد می‌ماند. و در این طبقه دوم هم بخارات موجودند، منتها اینجا بخارشان گرم نیست، بخارشان سرد است. در طبقه اول بخار موجود است گرم است، در طبقه دوم بخار موجود است ولی سرد است. این طبقه دوم را طبقه زمهریریه می‌گویند و در همین طبقه هم ابرها باران‌زا می‌شوند، باعث به وجود آمدن برف یا تگرگ می‌شوند. در همین طبقه این‌چنین اتفاق می‌افتد. این طبقه دوم.

۳. طبقه سوم هوای خالص است. دیگر توش بخار نیست، دود هم نیست، هیچی نیست، هوای خالص است.

۴. طبقه چهارم هوای آلوده به دود است. بخار نیست ولی دود است. چون آن هوای چهارم مجاور آتش است، مجاور آتش است و این دودهایی که از زمین می‌روند بالا، می‌روند تا هوای طبقه چهارم، تا طبقه چهارم هوا. بعد از طبقه چهارم هوا وارد کره نار می‌شوند و آتش می‌گیرند. آن‌وقت به صورت شهاب یا به صورت نیزک، به صورت ستون آتش دیده می‌شود. پس این‌هایی که از زمین برخاستند همگی وارد طبقه چهارم هوا می‌شوند. به همین جهت طبقه چهارم مخلوط با دود است. و این دودها در حال حرکت هم وقتی وارد کره نار شدند مشتعل می‌شوند و شهاب یا نیزک یا ستاره می‌سازند. ستونی از نور که به آن می‌گوییم عمود، یا یک نخ باریکی از نور که به آن می‌گوییم نیزک. نیزک تصغیر نیزه است، یعنی نیزه باریک. یا شهاب یا ستاره‌های دنباله‌دار. این‌ها به قول قدیمی‌ها به توسط ورود دخان در کره نار درست می‌شدند. وقتی وارد کره نار می‌شد مشتعل می‌شد، پس نحوه سوختنش فرق می‌کرد، لذا نورهای مختلف می‌ساخت: یک وقت نیزک می‌ساخت، یک وقت عمود می‌ساخت، یک وقت شهاب می‌ساخت، یک وقت هم ذوات الاذناب (ستاره‌های دنباله‌دار) می‌ساخت.

خب این طبقه، طبقات چهارگانه هوا توصیفاتش معلوم شد.

«الاولی: مُلاصِقَةٌ لِلاَرضِ»؛ طبقه اول ملاصق با زمین است.

«وَ الثّانِیَةُ: بارِدَةٌ»؛ طبقه دوم طبقه بارده است.

«بِسَبَبِ ما یُخالِطُها»؛ چرا بارده؟ به سبب آنچه که مخلوط است با این طبقه، که آنچه که مخلوط است با طبقه عبارت است از بخارها. بیان کردم بخارهای سرد. و لذا در طبقه اول هم بخار موجود است، منتها طبقه بخار گرم است. چون در طبقه دوم بخار سرد بوده، آن طبقه خودش طبقه بارده است، اسمش هم زمهریریه می‌گذارند.

« الثالثة الطبقة الصرفة »؛ از طبقه سوم، طبقه خالص است، یعنی هوای خالص درش هست. که عرض کردم مخلوط با بخار نیست چنانچه طبقه پایین مخلوط با بخارند، مخلوط با دخان هم نیست چنانچه طبقه بالا که طبقه چهارم مخلوط با دخان است. این نه با دخان مخلوط است (یعنی حکم طبقه چهارم را ندارد)، نه با بخار مخلوط است (یعنی حکم طبقه دو و سه را ندارد)، بلکه صرف است.

« الرابعة الطبقة الممتزجة بشي‌ء من النار»؛

این طبقه چهارم طبقه‌ای است که ممتزج است به شیء من الدخان، یک مقداری از آتش ممتزج است و به همین جهت آلوده به دخان است.

دخان که عبارت هست از اجزای صغار ترابیه به علاوه اجزای صغار ناریه. یعنی دخان مخلوط از دو جزء صغیر است: یکی جزء صغیر از تراب، یکی جزء صغیر نار. این مخلوط می‌شود دخان. بخار عبارت است از ترکیبی از جزء صغیر هوا و جزء صغیر آب. یعنی ذرات هوا و ذرات آب با هم ترکیب می‌شوند بخار درست می‌شود. منتها چون ذرات ریز هوا بیشترند، بخار به سمت بالا می‌رود. اگر ذرات ریز آب بیشتر بشوند و غلبه کنند، به صورت قطره باران درمی‌آید. این بخار به پایین می‌ریزد اگر تبدیل به آب بشود، پایین می‌ریزد. اگر تبدیل به آب نشود، یعنی ذرات ریز هوا بیشتر از ذرات ریز آب باشد، این بخار به سمت بالا می‌رود.

خب این عبارت « أربع طبقات ». من دنبال یک مطلبی می‌گشتم که باید نسخه دیگر را می‌دیدم. نسخه قدیمی‌تر از این نسخه که در اختیار ماست دیدم و یافتم که این دو خطی که ما خواندیم در واقع هفت خط است. خیلی چیزها در نسخه ما نیامده که در آن نسخه آمده، ولی تقریباً من مفاد آن نسخه را گفتم. یعنی آنچه که در آن نسخه آمده تقریباً من توضیح دادم، فقط عبارتشان را نخواندم. آنچه که در نسخه خودمان آمده توضیح دادم.

[سؤال شاگرد: پاورقی نوشته کاف، فقط از آن آورد اشاره کرده که نسخه‌ایه؟]

پاسخ: بله بله، آن نسخه‌ای که من دیدم نسخه چاپی بود، ولی این کاف است که شما گاهی از روی نسخه‌های خطی نوشته می‌شود. حالا شاید در بعضی نسخه خطی هم آن زیاده موجود باشد، ولی من در نسخه چاپی که قبل از این چاپ شده، قبلاً متداول بوده یا حالا تقریباً جمع شده، در آن دیدم.

[احکام اختصاصی آب]

« قال: و الماء بارد رطب شفاف محيط بثلاثة أرباع الأرض له طبقة واحدة ».

همان‌جور که توجه می‌کنید این عبارت ۵ تا حکم را برای آب ذکر کرده:

۱. اینکه از بین کیفیت‌های فعلیه برودت دارد.

۲. اینکه از بین کیفیت‌های انفعالیه رطوبت دارد.

۳. اینکه شفاف است.

آب غالباً رنگی دیده می‌شود، رنگی که یا نیلی می‌آورند و در فارسی می‌گویند آبی، یعنی رنگ آب. معلوم می‌شود آب رنگ است، آبی یعنی در رنگ آب، یعنی رنگ. می‌فرماید که آب اگر خالص باشد رنگ ندارد. این آب‌هایی که رنگ دارد این‌ها مخلوط است. خب مخلوط دارد، بعضی آب‌ها را می‌بینید کنار ساحل دریا تقریباً خاکستری‌رنگ است، یعنی رنگ خاک است. این به خاطر این است که مدام خودش را این آب به آن ساحل می‌کوبد، از خاک‌های آن ساحل همراه می‌گیرد و به شکل گل درمی‌آید، به رنگ گل درمی‌آید.

گاهی از اوقات مخلوطات دیگر دارد، به رنگ‌های دیگر دیده می‌شود. ولی اگر خالصش کنی بی‌رنگ است. البته بعضی مخالفت کردند گفتند رنگ دارد، رنگش کم است. دلیل کسانی که می‌گویند شفاف است این است که می‌گویند عمق این آب زمین است، در عمق این آب زمینش دیده می‌شود. ما از بالای آب ته آب را می‌بینیم، یعنی زمینی که ته آب است می‌بینیم. اگر آب شفاف نبود نمی‌گذاشت آن زمین را ببینیم.

بعضی جواب می‌دهند نه، آب شفاف نیست، رنگ دارد ولی رنگش آن‌قدر کم است که مانع دیدن زمین نمی‌شود، به صورت پرده درنمی‌آید. آب اگر رنگش غلیظ بود به صورت پرده درمی‌آمد، ماورای خودش را نشان نمی‌داد، حاجب ماورا می‌شد. اما چون رنگش کم است حاجب ماورا نمی‌شود. پس از حاجب ماورا نشدن شما شفاف بودن را نتیجه نگیرید. بعضی این‌طوری گفتند، بعضی نه بلکه شفافیت را قائل شدند.

۴. حکم چهارم این بود که سه چهارم زمین را احاطه کرده. یعنی به صورت کره هست ولی کره تام نیست، کره ناقص است. قسمتی از زمین از آب بیرون آمده و آن قسمت نگذاشته که آب کره تمام شود.

۵. حکم پنجم این است که «لَهُ طَبَقَةٌ واحِدَةٌ»؛ آب مثل آتش یک طبقه دارد، مثل هوا و ارض نیست که هوا چهار طبقه دارد و ارض سه طبقه.

خب ما حالا این‌ها مختصر بحث بود که باید مفصلش را بیان کنیم.

« أقول: ذكر للماء خمسة أحكام: »؛

ذکر کرد ۵ تا حکم را برای آب. حالا ما حکم‌ها را یکی‌یکی باید توضیح بدهیم.

«الاَوَّلُ: اَنَّهُ بارِدٌ»؛

حکم اول این است که آب بارد است. این را از کجا می‌فهمیم که آب بارد است؟ چه دلیلی دارد؟ می‌فرماید که حس می‌کنیم. خب حس هم که به ما دروغ نمی‌گوید. پس معلوم می‌شود که آب واقعاً بارد است. اما شرط دارد. شرطش این است که مسخنات برای آب نباشند. یعنی آفتاب نتابیده باشد، زیر این ظرف آب چراغ روشن نکرده باشیم، موادی را که باعث حرارت آب می‌شود توی آب حل نکرده باشیم و امثال ذلک. یعنی آب را از این مسخنات خالی کرده باشیم. در چنین حالتی برودتش را حس می‌کنیم. وقتی ما آب را از آن مسخنات خالی می‌کنیم، آب می‌ماند با طبیعتش، آن‌وقت می‌بینیم سرد است. می‌فهمیم که طبیعتش سرد است، یعنی خود طبیعت اقتضای برودت دارد.

این بیان مطلب.

مطلبی که ما در اینجا باید دقت کنیم این است که زمین را می‌گوییم بارد، آب را هم می‌گوییم بارد؛ هر دو باردند.

کدام برودتشان بیشتر است؟ نار و هوا هر دو حارّند، واضح است که حرارت نار بیشتر از حرارت هواست. اما آب و زمین هر دو باردند، سؤال این است که کدام برودتش بیشتر است، زمین یا آب؟

بعضی گفتند زمین.

دلیلشان این است که اولاً «اَکثَفُ»؛ زمین کثیف‌تر است، یعنی فشرده‌تر است. اگر زمین اقتضای برودت دارد، هوا هم اقتضای برودت دارد. زمین نه که فشرده‌تر است، برودتش فشرده‌تر است. و آب چون آن فشردگی را ندارد، برودتش فشردگی ندارد. خب هرچه برودت فشرده‌تر باشد بیشتر است. زمین خودش اکثف است، یعنی فشرده‌تر است، انبوه‌تر است، خلل و فرج بینش کمتر است، لذا برودتش بیشتر است. اما آب این‌طور نیست، آب خلل و فرج دارد، لابه‌لای ذراتش هوا رفته، هوایی که حارّ است. لذا نگذاشته آب آن برودت شدید را داشته باشد. این هوای حارّی که در لابه‌لای منافذ آب نفوذ کرده، نگذاشته که آب برودتش کامل باشد. اما چون زمین فشرده است، آن منافذی را که آب دارد این زمین ندارد. لذا هوا یا اصلاً وارد زمین نشده (در طبقات پایین که اصلاً وارد نشده)، در طبقات بالاتر هم اگر وارد شده کم وارد شده.

به این جهت آن حرارتی را که هوا می‌تواند تولید کند ما در خاک و زمین نداریم. لذا زمین برودتش بیشتر است. اکثف است یعنی فشرده‌تر است. اگر فشرده‌تر باشد منافذش کمتر است. اگر منافذش کمتر باشد نفوذ هوای حارّ در زمین کمتر است، یعنی مانع البرودة در زمین کمتر است. نفوذ برودت هواست، در آب بیشتر است. لذا در آب برودت چون مبتلا به مانع قوی‌تری است ضعیف می‌شود، در زمین چون مبتلا به مانع ضعیف‌تری است قوی می‌ماند. پس زمین ابرد است از آب.

این قول اول.

دلیل دیگری هم دارند.

دلیل دیگر این است که زمین از مسخنات دورتر است. مسخنات خورشید است، مسخنات قمر است، کواکب دیگر که نور را می‌گیرند منعکس می‌کنند ولی نورشان ضعیف است ولی بالاخره گرمی تولید می‌کنند. یکی دیگر از مسخنات کره نار است. این‌ها مسخنات‌اند. این مسخنات با آب فاصله دارند، با زمین فاصله بیشتر دارند، چون زمین بعد از آب است. چون فاصله‌شان با زمین بیشتر از فاصله‌شان با آب است، لذا آب حرارتی از آن‌ها دریافت کرده که زمین آن مقدار حرارت را دریافت نکرده. به همین جهت زمین همچنان سرد مانده، سردتر از آب. این هم بیان دوم.

بیان سوم که به بیان دوم ملحق می‌شود این است که حرکت تولید حرارت می‌کند. هرچه حرکت شدیدتر باشد بیشتر است. شما امتحان کردید، وقتی دستتان را می‌مالید گرم می‌شود؛ زیادتر بمالید، تندتر بمالید، داغ‌تر می‌شود. حرکت هرچه که شدیدتر باشد، حرارت شدیدتری را تولید می‌کند. افلاک علی‌الخصوص فلک قمر خیلی تند می‌چرخد و این فلک قمر که تند می‌چرخد حرارت ایجاد می‌کند. خودش حرارت پیدا می‌کند، مادونش را هم حرارت می‌دهد. فلک قمر به آب نزدیک‌تر است تا به زمین. لذا حرارتی را که به این عناصر می‌دهد تقسیم کنید، می‌بینید سهم آب از این حرارت بیشتر از سهمی است که زمین گرفته. نتیجه می‌دهد که حرارت آب بیشتر از حرارت زمین است، یا به عبارت بهتر برودت آب کمتر از برودت زمین است. خیلی بارز است، چون حرکت فلک تأثیرش نسبت به زمین کمتر است تا تأثیرش نسبت به آب. چون نزدیک‌تر به آب است تأثیرش در آب بیشتر است، چون دورتر از زمین است تأثیرش در زمین کمتر است.

پس این‌ها عواملی بودند که باعث می‌شدند زمین ابرد باشد از آب. یکی از عوامل اکثف بودن یعنی فشرده‌تر بودن زمین و کمتر منافذ داشتن شد. یکی دیگر ابعد بودنش از مسخنات بود. و سومی دورتر بودنش از حرکت فلک بود که حرکت فلک هم از جمله مسخنات است. لذا این امر سوم به آن امر دوم برمی‌گردد، یعنی از حرکت فلک یعنی از مسخنات. این گروهی بودند که می‌گفتند زمین ابرد است از آب.

گروه دوم را وقتی رسیدیم عرض می‌کنیم:

«الاَوَّلُ: اَنَّهُ بارِدٌ»؛ اول برای آب نیست که انه بارد. به چه دلیل بارد است؟

«وَ الحِسُّ یَدُلُّ عَلَیهِ»؛ حس دلالت می‌کند بر بارد بودن آب.

«لِاَنَّهُ»؛ زیرا حس، « مع زوال المسخنات الخارجية »؛ وقتی مسخنات خارجی را برمی‌داریم، «یُحَسُّ بِبَردِهِ»؛ حس می‌شود به برودتش. یعنی برد آب را حس می‌کند. زمین به حس برمی‌گردد. حس با زوال مسخنات خارجیه از آب، برد آب را حس می‌کند. مسخنات خارجیه گفته چون مسخنه که آب مسخنه داخلی که ندارد، مسخناتش مستقیم خارجیه. وقتی مسخنات خارجی اگر از بین رفتند، طبیعتش باقی می‌ماند و طبیعتش سرما را ظاهر می‌کند. معلوم می‌شود که طبیعت آب سرده و آب اگر از عوامل و مسخنات بیرونی خالی بماند، مقتضای طبیعتش که برودت است ظاهر می‌شود.

«وَ اختَلَفوا»؛ اختلاف کردند علما در اینکه آب ابرد است یا زمین ابرد است.

«فَالاَکثَرُ عَلی اَنَّ الاَرضَ اَبرَدُ مِنهُ»؛ اکثر علما بر این هستند که زمین ابرد از آب است. دلیلشان چیست؟ دو تا دلیل است:

۱. «لِاَنَّها اَکثَفُ»؛ از اینکه اکثف است، یعنی فشرده‌تر است، منافذی که هوای گرم در آن نفوذ کند کمتر است. بنابراین مانع برودت را کم دارد، یعنی برودت را شدید دارد. برخلاف آب. این دلیل اول.

۲. « و أبعد عن المسخنات و الحركة الفلكية »؛ دلیل دوم ابعد است از مسخنات و از حرکت فلکیه. این حرکت فلکیه عطف بر مسخنات است، یعنی ابعد عن المسخنات و ابعد عن الحرکة الفلکیة. از مسخنات که عبارت از کره نار و کوکب شمس و کوکب قمر و باقی کواکب سیاره است دورتر است. از حرکت فلکی هم دورتر است که عرض کردم حرکت فلکی هم ایجاد حرارت می‌کند، مثل همه حرکت‌ها که ایجاد حرارت می‌کند.

« و قال قوم: إن الماء أبرد »؛ گروه دیگری در مقابل گفتند آب ابرد است، آب سردتر است.

دلیلشان این است که با حس تشخیص می‌دهیم. دست در آب بگذار می‌بینی سرد است، به زمین بچسبان می‌بینی سرد است؛ اما نه آن سرمایی که در آب الان حسش می‌کنید. شما دست در آب بگذارید مدتی کرخت می‌شود، دیگر توانایی ندارد. در حالی که رو زمین بگذارید، البته سرما را حس می‌کنید، سرمایت می‌کند، زمین خشکت می‌کند، ولی آن‌طور نیست که دست را بگیرد. پس حس ما دلالت می‌کند بر اینکه آب سردتر از خاک است، آب سردتر از زمین است.

مرحوم علامه می‌فرماید این دلیل کامل نیست، دلیل باطل است. ممکن است شرایطی فراهم شود که شما یک چیزی را سردتر احساس کنید، ولی آن چیز فی‌نفس‌الامر سردتر نباشد. ما داریم سردی نفس‌الامری را بیان می‌کنیم، نه سردی که ما حسش کردیم. آب در نفس‌الامر سردتر از زمین نیست، ولو ما او را سردتر از زمین حس کنیم.

می‌فرماید سخونت نمونه دارد، نمونه‌ای که می‌توانیم واضحش کنیم، توضیحش بدهیم و از همان نمونه در اینجا استفاده کنیم. در سخونت گاهی می‌بینید که شیئی در واقع در نفس‌الامر داغ‌تر است، اما یک شیء دیگری که در نفس‌الامر داغ‌تر نیست، به نظر ما داغ‌تر می‌رسد، ما را داغ‌تر می‌بیند. در سخونت دارید، مثلاً آتش را ملاحظه کنید. دستی را در آتش بگذارید، زود هم بکشید؛ خب حرارت حس می‌کنید، حرارت آزاردهنده و شدید. اما همین دست را به فلز بگذارید، فلز گداخته، زود هم بکشید؛ خیلی حرارت شدیدتری حس می‌کنید. شما آن فلز گداخته را داغ‌تر می‌بینید از آتش.

اما در نفس‌الامر کدام داغ‌تر است؟ مسلم آتش داغ‌تر است. آتش علت است، او حرارت به این فلز داده. نمی‌توانید بگویید علت ضعیف‌تر از معلول است. علت یا باید قوی‌تر از معلول باشد، و یا احیاناً در بعضی موارد که ابن‌سینا در مقاله ششم شفا آورده، ممکن است علت مساوی با معلول باشد، ولی علت ضعیف‌تر از معلول نمی‌شود. پس اگر نار علت است، نباید ضعیف‌تر از حرارتش باشد، نباید ضعیف‌تر از حرارت آن که معلول است باشد. در حالی که فلز گداخته به نظر ما و به حس ما داغ‌تر می‌آید و آتش سردتر. اما فی‌نفس‌الامر برعکس است، آن که علت است قوی‌تر است، آنی که معلول است ضعیف‌تر است. از در سخونت یافتیم که چیزی در حس حرارت قوی داشت، در حالی که در نفس‌الامر حرارتش ضعیف‌تر بود. همین را بگویید آب در حس برودت قوی دارد، در حالی که برودتش در مورد زمین قوی‌تر است. اصلاً نمی‌توانیم بگوییم چون حس ما این را ابرد یافته پس واقعاً ابرد است. همان‌طور که نمی‌توانستید بگویید چون حس ما آن آهن مذاب را اسخن یافت واقعاً اسخن است. در آنجا نمی‌توانستید به کمک حس واقعیت را ثابت کنید، در اینجا هم نمی‌توانید به کمک حس واقعیت را ثابت کنید.

این بحث تمام شد، ولی ما به عنوان اینکه مطلب را واضح‌تر کنیم، این سؤال را می‌خواهیم جواب بدهیم: چرا آهن گداخته داغ‌تر از آتش به نظر می‌رسد، با اینکه آتش علت است باید داغ‌تر باشد؟ چرا اینطور به نظر می‌آید؟

ابن‌سینا در طبیعیات شفا همین بحث را مطرح می‌کند، در مقاله ششم شفا همین بحث را مطرح می‌کند. سه تا عامل می‌آورد. من در اینجا فقط به یک عامل اشاره می‌کنم و آن عامل این است که آتش چسبندگی ندارد. دستتان را که در آتش می‌کنید می‌کشید بیرون، این آتش از دست شما جدا می‌شود. اما فلز گداخته چسبندگی دارد. به مجردی که دست می‌زنید می‌کشید بیرون، فلز دستتان را رها نمی‌کند، می‌چسبد و در فاصله زمانی که چسبیده تأثیر سریع‌تر می‌کند. آتش هم اگر فاصله زمانی‌اش بیشتر بود، آن هم همین قدر می‌سوزاند.

ابن‌سینا جهت دیگر هم ذکر می‌کند. می‌گوید آتش چون تنک است، هوا در آن داخل شده، هوایی که گرماش کمتر از آتش است؛ لذا گرمای آتش را کم کرده. اما آن فلز مذاب آن‌قدر فشرده است که منفذی برای نفوذ هوا نداشته، هوا در آن نفوذ نکرده، خالصاً کیپ بوده آن فلز. لذا حرارتش آن که هست ظاهر می‌کند.

یک جهت سوم هم هست که ایشان اینجا نگفته و آن مکث دست ماست. مکث در فلز بیش از مکثی که در آتش می‌کند. جهت اولی که بیان کردم گفتیم نبود آتش رها می‌کرد، فلز رها نمی‌کرد. جهت سومی که ابن‌سینا می‌گوید مس است. دست در آتش خیلی مس نمی‌کند، در فلز مس می‌کند. یعنی وقتی دست عبور می‌کند در فلز، فلز مقاومتش بیشتر است، نمی‌گذارد دست سریع عبور کند. آتش مقاومتش کمتر است، دست سریع عبور می‌کند. این‌ها باعث شدند که مواد مذاب داغ‌تر به نظر برسد، نه داغ‌تر باشد. آتش داغ‌تر است، مواد مذاب داغ‌تر به نظر می‌رسد به خاطر این عوامل.

خب اگر چیزی که فی‌نفس‌الامر داغ‌تر نیست در حس ما داغ‌تر دیده می‌شود یا حس می‌شود، می‌توانیم بگوییم پس آبی که ابرد نیست در واقع و مثلاً در دست ما و در حس ما ابرد به نظر می‌رسد، از اینکه شما دیدید حستان آب را ابرد می‌یابد شما را فریب ندهد و فکر کنید که واقعاً در نفس‌الامر هم آب ابرد است از خاک زمین. بلکه همان‌طور که مشهور گفتند باید خاک زمین را ابرد بگیریم. از طریق قول دوم هم معلوم شد، جواب مرحوم علامه از این دلیل هم گفته شد.

« و قال قوم: إن الماء أبرد »؛ زیرا ما حس می‌کنیم به ذلک، یعنی به ابرد بودن، نه به بارد بودن. مرحوم علامه می‌فرماید این قول و این دلیلی که این قوم آوردند ضعیف است. « لأنا نحس بذلك و هو ضعيف »؛ زیرا شیء گاهی « لأن الشي‌ء قد يكون أشد بردا في الحس »؛ اشد برداً هست در حس، «وَ لا یَکونُ فِی نَفسِ الاَمرِ کَذلِکَ»؛ یعنی اشد برداً در نفس‌الامر اشد برداً نیست، ولی در حس اشد برداً هست. « كما في جانب السخونة »؛ به سخونت بنگرید، همین‌طوری که مثال زد.

« و لهذا كانت السخونة في الأجسام الذائبة كالرصاص و غيره أشد في الحس من النار الصرفة الخالية عن الضد »؛ یعنی چون چیزی ممکن است در سخونت اسخن به نظر برسد ولی اسخن فی‌نفس‌الامر نباشد، به این جهت است که سخونت در اجسام ذائبه، یعنی در اجسامی که ذوب می‌شوند مثل آهن سرخ، غیر سرخ، آهن مذاب، هرچه هست بالاخره فلز گداخته، در این اجسام ظاهره و ذائبه شده، اشد است در حس از نار خالصی که خالی از ضد است. خالی از ضد یعنی هوا در آن نیست، برودت مبتلا به برودت عابر برودت نشده.

چرا این در حس ما گرم‌تر و داغ‌تر به نظر می‌آید و آن نار به آن اندازه داغ به نظر نمی‌آید؟

« لسرعة انفصال النار الصرفة عن اليد »؛ زیرا که نار صرفه سریعاً از دست جدا می‌شود، به دست نمی‌چسبد. « لأجل لطافتها »؛ چون لطافت دارد، لطیف است، غلیظ نیست.

« فلا يدوم أثرها»؛ یعنی اثر نار استحکام پیدا نمی‌کند، طول نمی‌کشد.

«کَذلِکَ هاهُنا أثر الماء للطافته ينبسط على العضو و يصل إلى عمق كل جزء منه »؛ کذلک هاهنا، اثر لطافت است. اثر آب به خاطر لطافت آب نفوذ می‌کند بر عضو و می‌رسد به عمق هر جزئی از این عضو. یعنی هم پخش می‌شود، طول و عرض بیشتری را اشغال می‌کند، هم نفوذ می‌کند در عمق.

« و يلتصق به بخلاف التراب »؛ یعنی یلتصق بکل جزء، به خلاف تراب. آب می‌چسبد به دست و نفوذ می‌کند، لذا خنک‌تر به نظر می‌رسد. برخلاف ترابی که «مُتَناثِرٌ عَنهُ»؛ یعنی عن العضو. سریعاً متناثر، یعنی پراکنده و از هم پاشیده شده، یعنی بالاخره جداشونده. به خلاف ترابی که جداشونده است از کل عضو سریعاً.

« فكان الإحساس ببرد الماء أكثر »؛ خاک سرد است اما به دست ما نمی‌چسبد، زود از دست ما پراکنده می‌شود و جدا می‌شود. لذا خنکی واقعی‌اش به دست ما نمی‌رسد. برخلاف آب که چون می‌چسبد، خنکی واقعی که وارد دست ما، وارد حس ما می‌شود. از این است که ما آب را سردتر احساس می‌کنیم، نه اینکه سردتر باشد. « فكان الإحساس ببرد الماء أكثر ».

[حکم دوم: رطوبت آب]

خب حکم اول از پنج حکم آب گفته شد. اما حکم دوم:

«الثّانی: اَنَّهُ رَطبٌ»؛ حکم دوم این است که آب رطب است. ایشان می‌فرماید ظاهر است. رطب به معنای بله هم هست، به معنای تری؛ به معنای سهولت قبول اشکال هم هست. هر دو معنا را دارد. یعنی آب رطوبت دارد به این معنا که تر است (یک)، به این معنا که اشکال را سریعاً و به آسانی قبول می‌کند (دو). پس رطوبت در آب به هر دو معنا قابل اراده است.

« و هو ظاهر بمعنى البلة و قيل إنه يقتضي الجمود ». رطوبت به معنای بله برای آب روشن‌تر است. هرچه گفتیم به هر کی می‌گوییم که آب تر است، آب رطب است یعنی تر است. آن سهولت اشکال خیلی به ذهن نمی‌آید.

خب بعضی‌ها مطلبی را در مورد آب گفتند که ما می‌خواهیم به آن مطلب اشاره کنیم. گفتند که آب به شرطه لا یعنی طبیعتش یخ است. و هر جا برودت باشد یخ‌زدگی هست، مگر اینکه حالا عوامل بیرونی باعث بشوند که برودت منتهی به یخ‌زدن نشود، برودت برودت معتدلی باشد منتهی به یخ‌زدن نشود. و الا برودت را اگر خالی کنید از عوارض، به شمس می‌رود. هر جا برودت باشد یخ‌زدگی و سفت شدن هست. خب اگر این‌طوری است، پس آقا همه آب‌ها باید یخ بزنند، چون طبیعتشان به قول شما برودت است و برودت هم اقتضای جمود یعنی یخ‌زدگی می‌کند. پس باید همه آب‌ها یخ زده باشند.

ایشان می‌فرماید بله، همه آب‌ها باید یخ زده باشند، ولی مانعی وجود دارد که نمی‌گذارد یخ بزند. مانع گرمای هواست، مانع گرمای زمین است. بالاخره زمینی که خورشید به آن تابیده و انعکاس نور خورشید را به دست آورده، این زمین گرم است. ولو طبیعت زمین گرم نباشد، بارد باشد، ولی عوامل بیرونی زمین را گرم کردند. اگر عوامل بیرونی زمین را گرم کردند، زمین می‌تواند آب را گرم کند و از یخ‌زدگی آب جلوگیری کند، یعنی باعث شود که آب روی زمین روان شود. پس آب به خاطر اینکه مقتضی را دارد و برودت مقتضی جمود و یخ‌زدگی است، آب همیشه باید یخ‌زده باشد؛ ولی عوامل بیرونی که این آب را گرم می‌کنند اجازه یخ زدن به آب نمی‌دهند و آب می‌شود یک جسم سیال.

«وَ یَقتَضی الجُمودَ»؛ یعنی آب یقتضی جمود، اقتضا می‌کند یخ‌زدگی را.

دلیلشان این است: « لأنه بارد بالطبع »؛ چون بارد است.

«وَ البَردُ يقتضي الجمود »[2] ؛

طبیعتش سرد است، از بیرون سرما برایش تحمیل نمی‌شود، خودش واقعاً طبیعی طبیعت اقتضا می‌کند سرما را. پس سرما هم اقتضا می‌کند جمود را. پس طبیعت آب اقتضا می‌کند سرما را، سرما اقتضا می‌کند جمود را؛ پس طبیعت آب اقتضا می‌کند جمود را. بنابراین آب باید بشود جامد.

« و إنما عرض السيلان له »؛

با اینکه آب باید جامد باشد، سیال شده. چرا؟

« بسبب سخونة الأرض و الهواء »؛

به خاطر اینکه زمین و هوا هر دو گرم‌اند و از دو طرف این زمین و هوا آب را محاصره کردند:

هوا از بالا، زمین از پایین. هوا گرم است، گفتیم طبیعتش گرم است، طبیعتش اقتضای حرارت دارد. زمین گرم است به خاطر اینکه خورشید بر آن تابیده، و الا طبیعت زمین همان‌طور که بعداً می‌آید برودت است، حرارت نیست.

« و لو خلي و طبعه لاقتضى الجمود »؛

یعنی اگر آب را تنها بگذارید با طبیعت خودش، اثر زمین و اثر هوا را به آن راه ندهید، لاقتضى الجمود ، منجمد می‌شود. این آبی که تنهاست، با خودش گذاشته شده، اقتضای جمود می‌کند. این را ایشان از بعضی ها در اینجا نقل کرده، رد هم نکرده است.

[حکم سوم: شفافیت آب]

سومین حکم این است که آب شفاف است.

دلیلش هم این است: اگر آب صرف باشد، یعنی خلطی نداشته باشد، حاجب ماورای خودش نیست، اجازه می‌دهد که ماورا دیده بشود. لذا شما وقتی آبی را در حوض می‌ریزید، ته حوض را می‌بینید. این دلیل بر اینکه آب شفاف است.

بعضی گفتند شفاف نیست، ملون است، منتها رنگش خیلی کم است. چون رنگش خیلی کم است، اجازه می‌دهد که ماورایش دیده بشود. و اگر کف حوض دیده می‌شود، نه به خاطر شفاف بودن آب، بلکه به خاطر ضعیف بودن لون موجود در آب است. پس آب را شفاف نمی‌دانیم، ملون می‌دانیم، منتها لونش را کم‌رنگ قرار می‌دهیم و به همین جهت می‌گوییم حاجب ماورایش نیست. اما ساتر نبودن همان‌طور که توجه می‌کنید دلیل بر شفاف بودن دیگر نیست، چون هم با شفاف بودن سازگار است، هم با رنگ ضعیف داشتن سازگار است. و آب این دومی را دارد، رنگ ضعیف دارد، لذا ماورایش را نمی‌پوشاند.

«الثّالِثُ: اَنَّهُ شَفّافٌ»؛

یعنی آب شفاف است.

« لأنه مع صرافته لا يحجب عن الأبصار »؛

زیرا آب اگر مخلوط نداشته باشد، صاف باشد، صرف باشد، لا یحجب ماورای خودش را از دیده شدن نمی‌پوشاند.

«وَ قیلَ: اِنَّهُ مُلَوَّنٌ»؛

بعضی گفتند که آب ملون است.

«وَ اِلّا لَم یَکُن مَرئِیّاً»؛

و الا اگر ملون نبود، مرئی نبود، مثل هوا بود. در حالی که ما آب را می‌بینیم، حتی آب خالص را، حتی آب خالص را هم می‌بینیم. پس می‌بینیمش، پس مرئی است. پس ملون است.

« و لضعف لونه لم يحجب عن الأبصار. »؛

و به خاطر اینکه لونش ضعیف است، حاجب ما نشده، مانع دید ما نشده و اجازه داده که دید ما به ماورای این آب تعلق بگیرد. علتش شفاف بودن آب نیست، علتش کم‌رنگ بودن رنگ آب است. پس آب دیده می‌شود و هر دیده شده‌ای ملون است. اما ملون ضعیف است، ساتر ماورای خودش نمی‌شود.

خب «وَ اِلّا لَم یَکُن مَرئِیّاً»؛ یعنی آب در صورتی که شفاف باشد لایری، دیده نمی‌شود. بعضی گفتند آب ملون است، و الا اگر ملون نبود لم یکن مرئیا، مرئی نبود در حالی که مرئی هست.

و این قیاس استثنایی است. یعنی اگر ملون نبود مرئی نبود، لکن تالی باطل است (مرئی نبودن باطل است چون ما می‌بینیم آب را). از این مطلب می فهمیم تالی باطل است، وقتی تالی باطل شد مقدم هم باطل می‌شود. مقدم این بود که ملون نباشد، این باطل شد و ثابت شد که آب ملون هست.

پس «وَ اِلّا لَم یَکُن مَرئِیّاً» عبارت این‌طور است: اگر ملون نبود این آب مرئی نبود، لکن تالی باطل است (یعنی آب مرئی است). نتیجه می‌گیریم که مقدم هم که مرئی نبودن است باطل است، یعنی ملون هست. یعنی یعنی ملون نبودن باطل می‌شود، بلکه ملون بودن ثابت می‌شود.

این حکم سوم بود. حکم چهارم را می‌گذاریم برای جلسه بعد ان‌شاءالله.

 


logo