90/02/20
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم /اجسام عنصریه (عناصر بسیط)
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/مساله دوم /اجسام عنصریه (عناصر بسیط)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: اجسام عنصریه (عناصر بسیط)
صفحه ۱۵۸
[مقدمه: تقسیمبندی مباحث فصل]
صفحه ۱۵۸، سطر هفدهم:
« المسألة الثانية في البحث عن العناصر البسيطة»[1]
گفتیم که در این فصل سه مسئله را مطرح میکنیم:
• مسئله اول در اجسام فلکیه است،
• مسئله دوم در اجسام عنصریه بسیطه است،
• و سوم در اجسام عنصریه مرکبه است.
مرحله اول که درباره اجسام فلکی بود تمام کردیم. حالا میخواهیم وارد مسئله دوم بشویم و از عناصر بسیط بحث کنیم.
ابتدا ذکر میکنم که عناصر بسیط چهار تا هستند و در عالم به صورت کره موجودند. بعد توضیح میدهم که از کجا فرمودیم اینها چهار تا هستند.
عناصر عبارتاند از: نار، هوا، آب و خاک؛ که به ترتیب از بالا به پایین قرار گرفتهاند. یعنی نار از همه بالاتر است، بعد هوا، بعد آب، آخر سر هم زمین. همه به صورت کره موجودند.
خب به چه دلیل به صورت کره موجودند؟ این را بعداً بیان میکنیم.
[استدلال بر انحصار عناصر در عدد چهار]
اما به چه دلیل عددشان چهار تاست؟
میفرمایند که ما چهار تا کیفیت داریم که کیفیات اینها [عناصر] محسوب میشوند: یکی حرارت، یکی برودت، یکی رطوبت، یکی یبوست. این چهار تایی که میگویند، دو تایش فعلیه هستند و دو تایش انفعالیه. دو تا فعلیه عبارتاند از حرارت و برودت؛ دو تا انفعالیه عبارتاند از رطوبت و یبوست.
این چهار تا کیفیت را تنها تنها نیافتند؛ یعنی جسمی پیدا کنند که فقط حرارت داشته باشد، این را نیافتند. یا جسمی پیدا کنند که فقط رطوبت داشته باشد. سه تا سه تا هم جمع نمیشود؛ یعنی یک جسمی داشته باشیم که هم حرارت داشته باشد، هم مثلاً رطوبت، هم یکی دیگر یعنی برودت.
این ممکن نیست. چرا ممکن نیست؟ چون حرارت و برودت جمع نمیشود. حرارت و رطوبت جمع میشود، ولی با برودت جمع نمیشود. پس نمیتوانیم بگوییم حرارت و رطوبت و برودت. نمیتوانیم برودت را حذف کنیم بگوییم حرارت و رطوبت و یبوست؛ اینجا باید رطوبت و یبوست جمع بشود [که محال است]. میخواهیم بالاخره سه تاشان را جمع کنیم، دو تا کنار هم جمع میشود. چهار تاشان را هم بخواهیم جمع کنیم، باز هم حرارت و برودت که متضادند با هم جمع نمیشوند، هم رطوبت و یبوست که با هم متضادند جمع نمیشوند. پس امکان ندارد در جسمی هر سه موجود باشد یا هر چهار تا موجود باشد. اینکه یکی موجود داشته باشد امکان دارد، اما نیافتند.
پس ناچاراً باید جسم بسیط دو تا از اینها را داشته باشد، دو تا از این چهار تا را داشته باشد. یکی از [فعلیات] و یکی از [انفعالیات]. حساب میکنیم ببینیم چند تا از این چهار تا کیفیت، چند تا دو تا دو تا درست میشود؟
۱. حرارت با برودت جمع نمیشود، این هیچی.
۲. حرارت با رطوبت جمع میشود، اینجا یک [ترکیب].
۳. حرارت با یبوست جمع میشود، اینجا دو [ترکیب].
۴. برودت با حرارت جمع نمیشود، ولی با رطوبت جمع میشود [سه ترکیب].
۵. برودت با یبوست هم جمع میشود [چهار ترکیب].
۶. رطوبت هم با یبوست جمع نمیشود.
دو تا از ثناییها باطل است، چهار تا از ثناییها درست است. یکی حرارت و برودت است که با هم جمع نمیشوند، یکی رطوبت و یبوست است که با هم جمع نمیشوند. چهار تا ثنایی دیگر باقی میماند:
اول: حرارت با رطوبت.
دوم: حرارت با یبوست.
سوم: برودت با رطوبت.
چهارم: برودت با یبوست.
این چهار تا میشود چهار تا ثنایی قابل قبول. این ثناییها را میگویند «مزاوجات». مزاوجات یعنی زوج زوجات [ترکیبات دوتایی]. مزاوجات این کیفیات اول بیش از چهار تا نیست، شش تاست؛ دو تایش باطل است، چهار تایش درست است.
پس یک دانه از این کیفیت را نیافتند که در یک جسمی یک دانه از اینها باشد. سه تا و چهار تا هم که جمعشان به محال رسید. بنابراین در هر جسمی بیش از دو تا از این کیفیات نیست. بنابراین باید هر جسمی مشتمل بر دو تا از این کیفیات باشد. کیفیت ثنایی میشوند، به قول ایشان مزاوجات میشوند. دو تا از مزاوجات باطلاند، چهار تا باقی میماند. اگر مزاوجات چهار تاست، کشف میکنیم که عناصر هم چهار تاست. پس تعداد عناصر از تعداد مزاوجات کیفیات به دست میآید.
به این بیان که گفته شد و توجه کردید.
ما عنصری پیدا نمیکنیم که یکی از اینها را داشته باشد، اشکالی ندارد پیدا نمیکنیم. عنصری هم پیدا نمیکنیم که سه تا از این چهار تا یا چهار تا از این چهار تا را داشته باشد؛ این هم که محال است، چون که جمع متضاد میشود. پس حتماً باید عنصر ما دو تا کیفیت داشته باشد. هر عنصری دو کیفیت هست. اما دو کیفیت حرارت و برودت، همچنین دو کیفیت رطوبت و یبوست جمع نمیشود. این دو تا ثنایی باطل میشوند، چهار تا ثنایی دیگر باقی میماند. این چهار تا هستند. خب ما عناصرمان باید چهار تا باشند که مزدوجات کیفیات درشان جا دهیم. چون مزاوجات کیفیات چهار تا صحیح است، چهار تا جا داریم؛ پس از مزاوجات کیفیات اربعه (یعنی دستهبندیهای دوتایی) کشف میکنیم که عناصر چهار تاست.
[تطبیق با متن و توضیح بیشتر]
خب توجه کردید دو مطلب در اینجا گفتیم: یکی عناصر بسیط کرویاند، یکی چهار تا هستند. اینکه چهار تا هستند، چهار تا بودنشان را بیان کردیم. گفتیم از کجا معلوم است چهار تاست؟ اما به کره بودنشان را مرحوم خواجه بیان نمیکند، مرحوم علامه توضیح میدهد. آن جلسه بعد بیان خواهد شد.
صفحه ۱۵۸، متن هفدهم:
«المَسأَلَةُ الثّانِیَةُ فِی البَحثِ عَنِ العَناصِرِ البَسیطَةِ».
«قالَ: وَ هِیَ»؛ ضمیر «هی» به عناصر بسیطه برمیگردد، «فاَربَعَةٌ»؛ چهار تا هستند.
«کُرِیَّةٌ»؛ هر چهار تا کروی است.
«النّارُ وَ الهَواءُ وَ الماءُ وَ الاَرضُ»؛ هست. در بعضی نسخ دیدم «فَهِیَ اَربَعَةُ کُراتٍ: النّارُ وَ الهَواءُ...». ما این هم درست است که به جای کریه، کره داشت؛ کره را اضافه کردید به نار. میتوانید بگویید «اَربَعَةٌ کُرِیَّةٌ» یعنی چهار تا کروی، چهار عنصر کروی. میتوانید بگویید «اَربَعَةُ کُراتٍ» یعنی چهار تا عنصر یکیشان نار، بعد هم هوا، بعد هم ماء. بنا بر این نسخ این مطلب اول که عناصر چهار تاست و کرویاند. کروی بودنشان را بعداً اثبات میکنیم.
اما چهار تا بودنشان:
« و استفيد عددها من مزاوجات الكيفيات الفعلية و الانفعالية».
عدد این عناصر بسیط را که چهار تاست، ما از مزدوجات کیفیات فعلیه و انفعالیه به دست آوردیم. کیفیات فعلیه عبارتاند از حرارت و برودت، و انفعالیه عبارتاند از رطوبت و یبوست. ترکیب مزدوجات دارند، چهار تا مزدوج بیشتر ندارند، یعنی چهار تا ترکیب ثنایی دارند.
چون چهار تا ترکیب ثنایی دارند، ما کشف کردیم که عناصر هم چهار تاست؛ که یک عنصر یکی از این ثناییها را دارد، عنصر دوم یک ثنایی دیگر را دارد، عنصر سوم ثنایی سوم و عنصر چهارم ثنایی چهارم را دارد. که اینها بعداً وصل میشود؛ مثلاً آتش «حار یابس» است، هوا «حار رطب» است، آب «بارد رطب» است، زمین «بارد یابس» است. این چهار تا مزدوج را داریم که هر کدامشان برای یک عنصر است. از مزدوجات ششگانه، دو تایش باطل شد، چهار تا باقی میماند. این چهار تا مضاف به ما نشان میدهد که عدد عناصر چهار تاست. غیر از این چهار تا هم نداریم. کیفیت اول را یکییکی نمیتوانیم توی عنصری پیدا کنیم، و سه تا سه تا یا چهار تا چهار تا هم که محال است. فقط میماند مزاوجات. مزاوجات دو تایش باطل است، چهار تایش صحیح است. آن چهار تا صحیح نشان میدهد که عناصر چهار تاست.
عبارت خواجه خیلی مختصر است: « و استفيد عددها »؛ استفاده شده عدد این عناصر که چهار تاست، «مِن مُزاوَجاتِ الکَیفِیّاتِ»؛ از مزدوجات کیفیات اربعه، یعنی از ثناییها، چهارگانهها.
[شرح علامه حلی]
« أقول: لما فرغ من البحث عن الأجرام الفلكية شرع في البحث عن الأجسام العنصرية »[2]
توجه کنید اینجا وسط این متن دو مطلب شده: یکی کروی بودن عناصر، یکی چهار تا بودنشان. هر دو مطلب باید اثبات بشود. چهار تا بودن را خواجه تقریباً اثبات کرد با این عبارتی که مرحوم علامه هم با همین عبارت بدون توضیح اثبات میکند. توضیحی که عرض شد که مطلب را کاملاً روشن کرد، از شوارق بود.
در شوارق جلد سوم صفحه ۳۰۴ (به آن چاپی که الان در اختیار ماست) این مطلب آمده. به همین بیانی که بیان کردم که یکیکی از این کیفیات را در عنصری نیافتند، سه تا و چهار تا نمیتوانند جمع کنند چون باطل است، فقط میماند ثناییها. ثناییها دو تایش باطل است، چهار تا دیگرش درست است. این چهار تا ثنایی به ما نشان میدهند که چهار تا عنصر داریم.[3]
این بیانی که من عرض کردم از شوارق بود، ولی علامه نمیگوید. آن مطلب هم تقریباً نصف خط عبارت مبهم میگوید و تمام میشود. این یک مطلب بود که جنابشان چهار تاست که خواجه توجه کردید استدلال کرد، منتها خیلی کوتاه و مختصر. ولی مطلب دوم این است که این عناصر کرویشکلاند. این را هم علامه اثبات میکند و بیان میکنیم.
مرحوم علامه ابتدا میفرماید که مصنف از بحث در اجسام فلکی که در مسئله اول مطرح شد فارغ شدند، الان میخواهند به بحثی در اجسام عنصری بپردازند. اجسام عنصری به دو قسم تقسیم میشوند: یکی بسیط، یکی مرکب. بسیط که عبارت از چهار تاست: آب و خاک و هوا و آتش. مرکب عبارت از سه تاست: جماد و نبات و حیوان (انسان دیگر جدا نیست، انسان جزو حیوان است). خب پس بعد از اینکه از بحث فلک فارغ شد، وارد بحث عنصر میشود.
خب عنصر دو قسم است همانطور که گفتیم بسیط و مرکب است. ایشان بسیط را مقدم میکند. چرا؟ چون در خارج هر بسیطی مقدم است بر مرکب. ما مرکب را از بسیط میسازیم؛ وقتی چند تا بسیط را با هم مخلوط کردیم، مرکب درست میشود. پس در خارج چون جزء برای مرکب است، مقدم است بر مرکب. و چون در خارج مقدم است، در ذکر هم خواجه او را مقدم قرار داد؛ یعنی در ذکر هم ابتدا به بیان عناصر بسیط و بعداً رفت سراغ عناصر مرکب. لذا مسئله دوم را مربوط کرد به بحث در عناصر بسیط، مسئله سوم را مربوط کرد به بحث در عناصر مرکب (موالید).
« لما فرغ من البحث عن الأجرام الفلكية شرع في البحث عن الأجسام العنصرية »[4]
توجه کنید در فلک تعبیر به «اجرام» کرده، در عنصر تعبیر به «اجسام» کرده. و این تعبیر، تعبیر اصطلاحی است و قراردادی است. خودشان اینچنین قرار گذاشتند که ما از افلاک تعبیر به اجرام کنیم و از عناصر تعبیر به اجسام کنیم. چه عناصر بسیطه اجسام بسیطه گفته میشوند، چه عناصر مرکبه که اجسام مرکبه گفته میشود. در عناصر تعبیر به جسم میکنیم، در افلاک تعبیر به جرم میکنیم. این اصطلاحی است که جعل کردند و قرار گذاشتند. منتها همیشه اینچنین نیست که به این اصطلاح عمل بشود؛ نوعاً عمل میشود اما احیاناً تخلف هم میشود. اینجا عمل شده.
«لَمّا فَرَغَ مِنَ البَحثِ عَنِ الاَجرامِ الفَلَکِیَّةِ»؛ اینجا تعبیر به اجرام کرده، «شَرَعَ فِی البَحثِ عَنِ الاَجسامِ العُنصُرِیَّةِ»؛ اینجا تعبیر به اجسام کرده.
«وَ هِیَ»؛ یعنی اجسام عنصریه، «اِمّا بَسیطَةٌ وَ اِمّا مُرَکَّبَةٌ». خب حالا کدامشان مثلاً زودتر مورد بحث قرار میگیرد؟ «وَ قَدَّمَ البَسیطَةَ»؛ مقدم داشت بسیطه را، «لِتَقَدُّمِ الجُزءِ عَلَی الکُلِّ»؛ به خاطر اینکه بسیط جزء است و مرکب کل است، و جزء بر کل واقعاً مقدم است. پس جا دارد که در ذکر هم مقدم باشد. لذا بسیط را که برای مرکبات مقدماند وارد بحث قرار داد.
« ن البسيط جزءا من المركب و كان البحث عن الجزء متقدما على البحث عن الكل قدم البحث عن البسائط. »؛ به این جهت مقدم داشت بحث از بسائط را بر بحث از مرکبات.
[ترتیب و جایگاه عناصر]
مرحوم علامه ابتدا میفرماید که بسائط عنصریه، یعنی عنصرهای بسیط، چهار تا هستند و اینها را اسم میبرد و جایشان را تعیین میکند. میگوید یکی نار که جایش بالاترین است در بین این چهار تاها؛ بالاترینشان نار است. بعد از نار دیگر کره نیست، افلاک است. این چهار تا کره که عناصر را تشکیل میدهند، یکیاش نار است که از همه بالاتر است؛ یعنی بعد از فلک قمر است. فلک قمر اولین فلک و نزدیکترین فلک به زمین است. از زمین که میرویم بالا، قبل از اینکه به فلک قمر برسیم کره نار است. کره نار از همه کرات عنصریه بالاتر است. چرا بالاتر است؟ چون از همه عناصر سبکتر است و چیزی که سبک باشد بالا میرود، چیزی که سبکتر است بالاتر میرود. چون سبکتر بود بالاتر رفت.
بعد هوا هست که هوا هم سبک است، ولی نه به اندازه آتش؛ به این جهت نتوانسته از آتش بالاتر برود، زیر آتش مانده. اما چون از بقیه عناصر، یعنی آن دو عنصر دیگری که باقی ماندند (یکی آب، یکی خاک) سبکتر بود، به این جهت بالاتر از آن دو تا رفت.
در مورد آب صحبتی نمیکنند. میفرمایند که زمین از همه سنگینتر است، لذا پایینتر از همه قرار گرفته. در مورد آب صحبت نمیکنند چون آب دیگر معلوم است؛ وقتی هوا و آتش را گفتند، از این طرف هم زمین را گفتند، کوچه آب معلوم است کجاست دیگر. نار از همه بالاتر، هوا بعد از نار، زمین از همه پایینتر. خب معلوم میشود که آب بین هوا و زمین است دیگر.
پس در این عبارتی که الان میخواهیم بخوانیم، اولاً تعداد عناصر را گفته، ثانیاً جایشان گفته شده که کجا هستند نسبت به همدیگر، کدام بالاتر کدام پایینتر. علتش هم، علت جایشان هم معلوم شد؛ چون نار از همه سبکتر است از همه بالاتر است، زمین از همه سنگینتر است از همه پایینتر است. آن دو تا متوسطاند. متوسطاند چون از نظر سنگینی متوسطاند، جایشان هم متوسط است. هوا یکخورده سبکتر است بالاتر از آب است، آب سنگینتر است پایینتر از هواست.
سوال: زمین مرکز است. زمین کره زمین نیست، خاک زمین. ب
پاسخ: بله کرهای هست، تو خالی تا خاک.
[سؤال شاگرد: آب هست؟]
پاسخ: بله آب هست. آب جزئی، یعنی آب آبی که به صورت کره ناقص زمین را احاطه کرده. این آب جریان پیدا میکند حالا از طریق برف و باران یا از طریق رودخانه و دریا. البته که از طریق رودخانه غالباً نیست، بلکه رودخانهها میریزند در دریا. به صورت کره ناقص زمین را احاطه کرده. بعد همین دریا وقتی بخار میشود، ابر درست میشود، ابر میبارد، رودخانهها و نهرها و چشمهها در زمین و چاهها در زمین به وجود میآید. این آبهای در زمین همان آب دریاست که به صورتی رفته بالا، تصفیه شده و باریده بر زمین. و الا زمین به تنهایی اگر این اتفاق نمیافتاد هیچ آبی در آن نبود. همچنین هوا؛ هوا روی زمین قرار گرفته و باید هم همینطور باشد، چون هوا باید زمین و آب را احاطه کند. پس در زمین نفرمایید هر چهار تا هست. آن چهار تا که هستند جزئیات آن کلیاتاند؛ یعنی این مقدار آب که در زمین است اجزای آن آب دریاست، که آب دریا احاطه کرد زمین را و یک کره ناقص را تشکیل داد. پس زمین همان خاک تنهاست، آب دریا هم کره آب است، بعدش کره هواست، آخر هم کره نار.
البته این را توجه داشته باشید که شیخ اشراق که چهار و نیم کره است از پایین، ایشان آن کره نار را قبول ندارد. میگوید چهار تا کره بیشتر ما در جهان نداریم: یکی خاک، یکی آب، یکی هم هوا. کره نار را معتقد است که نداریم. اینها میگوید هوای داغ در آن بالا هست، نه هوای داغ هست. شما فکر میکنید که کره نار هست، در کره نار وجود خارجی ندارد، انکارش میکند. ولی بقیه گفتند که چهار تا کره داریم که بالاترینشان کره نار است.
« و اعلم أن البسائط العنصرية أربعة »؛ بسائط عنصری چهار تاست.
«اَقَرَبُها اِلَی الفَلَکِ النّارُ»؛ نزدیکترین آنها به فلک که فلک قمر باشد، نار است. نار از همه اینها به فلک نزدیکتر است، چسبیده به مقعر فلک قمر.
«ثُمَّ الهَواءُ»؛ از بالا که بیایید اول نار است، بعد هواست.
«ثُمَّ الماءُ»؛ بعد از هوا آب است.
«ثُمَّ الاَرضُ»؛ و آخر هم زمین است.
«وَ مَرکَزُها»؛ یعنی مرکز زمین، «مَرکَزُ العالَمِ»؛ مرکز کل عالم است. خود زمین مرکز عالم نیست، مرکز زمین مرکز عالم است. چون زمین نقطه نیست و مرکز باید نقطه باشد. مرکز دایره نقطه است و زمین نقطه نیست. پس نمیگوییم زمین مرکز عالم است، میگوییم مرکز زمین مرکز عالم است. البته گاهی مسامحتاً هم میگوییم زمین مرکز عالم است.
خب چرا نار از همه بالاتر است؟
« لان النار حارة في الغاية »؛ چون حرارتش خیلی زیاد است.
«فَطَلَبَتِ العُلُوَّ»؛ طلب کرده بالا را. نسبت طلب به نار غلط است، نسبت شعوری است، ولی رائجه. طلب کرده علو را و درست میچسبد. طلب طبیعی میکند.
«وَ الهَواءُ حارٌّ»؛ و هوا هم حارّ است، « لا في الغاية فطلب العلو فوق باقي العناصر »؛ این هم طلب کرده بالا را. اما نه بالاتر از آتش را، چون خفیفتر از آتش نیست، گرمتر از آتش نیست، پس خفیفتر هم نیست. لذا از آتش بالا نرفته. « فَوقَ باقِی العَناصِرِ»؛ اما فوق باقی عناصر، بالاتر از آب و خاک است.
« و الأرض أبرد العناصر »؛ و زمین هم که ابرد است، سردتر از همه است، «فَطَلَبَتِ المَرکَزَ»؛ مرکز را یعنی پایینترین نقطه را انتخاب کرده و طلب کرده است.
حرارت باعث سبکی جسم است. هوا و آتش که حرارت دارند سبکاند، و هرچه حرارت شدیدتر باشد سبکی بیشتر است. آتش که حرارتش به قولشان فی الغایه است، سبکی زیاد دارد. اما هوا چون حرارتش در غایت نیست، سبکیاش کمتر است. لذا از آب و آتش [خاک] توانسته، از آب و خاک بالاتر باشد، اما نتوانسته که از آتش بالاتر باشد. اما چون حرارتش زیاد نیست نتوانسته از آتش بالاتر باشد. میفرماید که «لان النار حارَّةٌ»؛ این را بیان کردم تعلیل برای این است که نار بالاتر از همه است. بعد هوا، بعد خاک. ولی تعلیل برای اقربیت هم همین است. دارد جای این چهار تا کره قرار گرفتن را معین میکند. چه تعلیل بگیرید برای « أقربها إلى الفلك النار ثم الهواء ثم الماء ثم الأرض »، یا تعلیل بگیرید برای جای قرار گرفتن این چهار تا، هیچ فرقی نمیکند.
این چهار تا چرا اینجور قرار گرفتند؟ چون آتش که شما گفتید در شدت حرارت هست، بنابراین بالاترین نقطه را طلب میکند. هوا حرارت دارد اما نه در نهایت حرارت باشد، لذا بالا را طلب میکند، اما بالایی که فوق باقی عناصر، که فوق آب و خاک است، نه بالای همه عناصر که از آتش هم بالا بزند. و ابرد زمین از همه خنکتر است، لذا مرکز را طلب کرده. ماند هوا، ماند آب که ایشان در مورد آب بیانی نکرده.
چرا؟ چون روشن است. روشن است که وقتی جای آن سه تا روشن شد، جای آب روشن میشود. آب به اندازه هوا سبک نیست، به اندازه زمین سنگین نیست؛ لذا به اندازه زمین پایین نمیآید، کره اول نمیشود، کره دوم میشود از پایین. کره قبل از زمین میشود.
[سؤال شاگرد: ابر چیست؟ کائنات جو چیست؟]
پاسخ: کائنات جو بحثش جداست، ایشان نیست. جدا آن نیست، از کائنات جو جدا حساب میشود. نه جزو افلاک حساب میشود، نه جزو عناصر. البته حاصل است از عناصر، ولی خودش از عناصر نیست. ابر عبارت هست از ذرات بخار و ذرات ریز هوا، مرکب از دو عنصر. اما خودش را از عناصر حساب نمیکنند، عنصر مرکب است، اما مرکب از چهار تا عنصر نه، مرکب از دو تا.
[کرویت عناصر]
« و هذه الأربعة كرات »؛ این چهار عنصر در جهان به صورت کرهاند. البته کلیشان به صورت کره است، جزئیشان نیست. جزئیشان همین خاک مخصوص شماست، خاکی است که مثلاً یک بیل برمیداریم، اینها میشود جزء این عناصر. اینها لازم نیست کره باشد، اینها به شکل ظرفشاناند. ولی آن کلیِ عنصر خاک کره است، کلیِ عنصر هوا دور زمین را احاطه کرده کره است، همچنین کلیِ عنصر نار و آب.
[سؤال شاگرد: کلی یعنی چی؟]
پاسخ: نه کلی یعنی کل، نه کل آبی که در اقیانوس هست، نه اجزای آب که تو ظروف است. اجزا به شکل ظرف است، ولی کلی به شکل کره است. مراد از کلی در اینجا همان کل است، یعنی کل آبی که روی زمین را به صورت ناقص احاطه کرده، یا در واقعی که دور آب و زمین را به طور کامل احاطه کرده. کلی میگوییم یعنی این به نحو [قانون] منطبق بعضها علی بعض. بینشان فاصله نیست، بینشان خلأ نیست. بعضی که بالاتر است بر آن بعض پایینتر منطبق است، که بین این دو تا خلأ ندارد، بین آن بالایی و پایینی خلئی وجود ندارد.
«لِبَساطَتِها»؛ میگوید بساطت را توجه کنید، تعلیل برای منطبقون نیست، تعلیل برای کراه است. چرا اینها کرهاند؟ چون بسیطاند و در جای خودش گفته شده شکلی که برای جسم بسیط به طور طبیعی حاصل است، کرویت است. پس اینطور میگوییم: «لِبَساطَتِها» را که دلیل اول است اینطور بیان میکنیم: عناصر بسیطاند، و شکل هر جسم بسیطی کره است (این کبرا را نتیجه بدهیم)؛ پس بسائط به شکل کرهاند. این دلیل اول مرحوم علامه است در کره بودن این چهار تا. و خلاصه دلیل این شد که این چهار تا بسیطاند، هر بسیطی شکل طبیعیاش کره است (این کبرا را میگیریم)، پس این چهار تا عنصر بسیط شکلشان شکل کره است. این دلیل اول بود که خیلی طولانی هم نیست.
در دلیل دوم ایشان فقط ثابت میکند که زمین کره است و ثابت میکند که آب هم کره است. این دو تا را فقط ثابت میکند، دیگر در دلیل دوم ثابت نمیکند که هوا کره است یا نار کره است. این دو تا را اثبات نمیکند در دلیل دوم. اما در دلیل اول توجه کردید هر چهار تا را اثبات کرد که کره هستند. گفت هر چهار تا بسیطاند، شکل بسیط کره است، پس هر چهار تای اینها کرهاند. اما دلیل دوم را توجه کنید، دلیل دوم بیان کردم ثابت میکند که زمین کره است و ثابت میکند که آب کره است.
[اثبات کرویت زمین]
اما در مورد زمین ما باید کرویت زمین را طولاً و عرضاً ثابت کنیم. از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق «طول» گفته میشود. از شمال به جنوب «عرض» گفته میشود. مثلاً فرض کنید که شهری در مشرق باشد، شهر دیگر در مغرب باشد؛ فاصله بین این دو شهر طول است. یا مثلاً آن شهری که در مشرق است از نقطه مغرب چقدر فاصله دارد؟ به همان مقدار که فاصله دارد، میگویند طول دارد. طول شهر فاصلهای است که آن شهر با مغرب یا با مشرق [دارد]. گاهی با مشرق حساب میکنیم، کار به مغرب نداریم.
هندیها که در مشرق زندگی میکردند، هر شهری را با نقطه ابتدایی مشرق میسنجیدند. میگفتند مثلاً این شهر طولش اینقدر است، زیرا فاصلهاش با آن نقطه شرق اینقدر است. مثلاً نقطه شرق جزایر خالدات بود؟ مثلاً آنجا اینها که فاصله هر شهر تا آن نقطه از نقطه مشرق بود، میگفتند طول این شهر اینقدر است.
یونانیها کاری که میکردند این بود که هر شهری را با مغرب میسنجیدند، نه با مشرق. میگفتند این شهر طولش اینقدر است، یعنی فاصلهاش تا آن نقطهای که ما آن نقطه را نقطه مبدأ میگیریم اینقدر است. پس بعضیها که در شرق زندگی میکردند فاصله شهر با نقطه مشرق را طول قرار دادند، بعضیها که در غرب زندگی میکردند فاصله شهر را تا نقطه مغرب طول قرار دادند. هر دویشان درست است. پس فاصله هر شهری با مغرب یا فاصله هر شهری با مشرق، این طول میشود. این مشرق و مغرب فاصله بین یعنی طول زمین، طول شهرهای روی زمین. اما شمال و جنوب عرض زمین است. قطب شمال تا قطب جنوب فاصلهشان را. میگویند شهرهایی که فاصلهشان تا مثلاً شمال اینقدر است، گفته میشود عرضش اینقدر است. با جنوب هم همینجور. طول و عرض شهر روشن شد.
الان که روشن شد، توجه کنید به این مطلب که مرحوم علامه میفرماید: اگر کسوفی اتفاق بیفتد، خسوفی اتفاق بیفتد (خسوف قمر)، میبینیم بعضی شهرها این خسوف را میبینند، شهرهایی که در طول با این شهر مخالفاند گاهی خسوف را نمیبینند. این شهر مثلاً شهر الف، در این شهر خسوف دیده میشود؛ اما شهرهایی که در طول با این شهر علی فرض تفاوت دارند، گاهی خسوف را نمیبینند. در روشنی که گفتم از اینجا میفهمیم که زمین کره است. اگر زمین صاف بود، این شهری که اسمش الف است خسوف را دید، شهرهای دیگر هم که در طول مخالفاند با این شهر، آنها هم خسوف را خواهند دید. ولی ما میبینیم که بعضیهایشان خسوف را نمیبینند. این شهر الف دارد میبیند، ولی شهرهای دیگر چون مخالف با شهر الفاند نمیبینند. معلوم میشود محدب زمین مانع است. محدب زمین مانع است، این کسانی که نمیبینند این طرف محدب قرار گرفتند و این محدب به صورت مثلاً یک کوه مانع دیدن قمر شده. از اینجا کشف میکنیم که زمین کروی است. این یک بیان دوم برای کرو بودن زمین. بیان اول بساطتش بود که هرچه این دلیل، دلیل عام بود، هم زمین را کروی میکرد، هم آب را، هم هوا را، هم آتش را. اما این دلیلی که الان شروع کردیم دلیل دوم بود و دلیل خاص بود، مخصوص زمین بود.
در زمین هم توجه کردید ثابت کرد که زمین «مِنَ المَشرِقِ اِلَی المَغرِب»ش کره است. الان میخواهیم ثابت کنیم که «مِنَ الشَّمالِ اِلَی الجَنوب»ش کره است.
قبل از اینکه توضیح بدهم، خط نصفالنهار را بیان کنم.
خط نصفالنهار خطی است که از شمال به جنوب فرض میشود، از شمال زمین به جنوب زمین فرض میشود، به طوری که خط استوا را قطع میکند. بین خطوط شمال و جنوب، خطوطی میشود چنین خطوطی، بهشان میگوییم نصفالنهار است. که خورشید در وقتی که از شرق به غرب میآید، از روی این خطوط رد میشود. و به هر خط، روی هر کدام از این خطوط که واقع میشود، آن شهرهایی که در این خطوط قرار گرفتند زمان ظهرشان فرا میرسد. نصف روز را خورشید قبل از این خط نصفالنهار طی کرده، نصف دیگر روز را بعد از این خط نصفالنهار طی میکند. هر شهری خط نصفالنهار دارد، آنوقت هر شهری همچنین است که خورشید از وقت طلوع تا نصفالنهار آن شهر نصف روز طول میکشد. بعد از اینکه به نصفالنهار رسید، دوباره عبور میکند، یک نصف روز دیگر طول میکشد تا غروب کند. پس وقتی خورشید روی خط نصفالنهار این شهر میآید، ظهر این شهر است. روشن شد که نصفالنهار یعنی چی؟ نصفالنهار خطی است که من الشمال الی الجنوب یا من الجنوب الی الشمال کشیده شده است.
مطلبی که مرحوم علامه میخواهند بگویند این است که یک شخصی در این خط نصفالنهار دارد از طرف جنوب به سمت شمال میرود. این هرچه جلوتر برود، ارتفاع قطب شمال بیشتر میشود و انخفاض قطب جنوب بیشتر میشود. یعنی این شخص به سمت شمال دارد بالا میرود و نسبت به قطب جنوب دارد پایین میآید.
توجه میکنید؟ زمین را کره در نظر بگیرید، خط نصفالنهارش هم تصور بکنید. این شخص را فرض کنید که دارد بالا میرود. این به سمت شمال میرود و از سمت جنوب دارد پایین میافتد. یعنی اینطور نیست که مثل انسانی که از دیوار صاف میرود بالا میرسد. مثل انسانی که مثلاً روی یک تپه میخواهد برود بالا. این را توجه کنید، تا وقتی از دامنه این تپه شروع میکند به بالا آمدن، این دارد مثلاً از قطب جنوب به سمت قطب شمال میآید. هرچه بالا میآید به ارتفاع نزدیکتر میشود و از آن دامنه تپه دور میشود، یعنی به سمت بالا دارد میرود. حالا اگر رسید به نوک تپه و خواست بیاید پایین، برعکس میشود؛ مثل اینکه از شمال دارد به سمت جنوب میآید. دقت میکنید هرچه پایین میآید به سمت جنوب نزدیک میشود و از شمال دور میشود. در هر صورت مثل آدمی نیست که رو زمین صاف راه میرود. یعنی مثل آدمی است... کسی که دارد از خط نصفالنهار عبور میکند و خط نصفالنهار را طی میکند، مثل آدمی نیست که رو زمین صاف راه میرود، مثل آدمی هم نیست که از دیوار صاف بالا میرود؛ مثل آدمی است که از تپه بالا میرود و از سطح پایین میآید.
« و لأن خسوف القمر إذا اعتبر في وقت بعينه في بعض البلاد لم يوجد في البلد المخالف »؛ دلیل دوم است در کرویت زمین. من فقط کرویت زمین را توضیح دادم
در پاراگراف بعدی میگوید به عمل ماه و در آنجا کرویت آب را حساب میکند. بعد هم درباره آتش و هوا میگوید چون بسیطاند کرهاند؛ یعنی به همان دلیل عامی که دلیل اول بود تمسک میکند.
«وَ خُسوفُ القَمَرِ»؛ و دیده میشود در خسوف قمر را اگر در وقت معینی ملاحظه کنید در بلدی، در بلدی میبینید که « لم يوجد في البلد المخالف »؛ یافت نشده، لذا دیده هم نمیشود در بلدی که مخالف است با آن بلد الف. است. مخالف است یعنی طولش مخالف است. چیزایی که از عینه بیزار به عین متعلق به یری کرده. یعنی در بلد مخالف در همان وقت معین نمیتوانید خسوف را ببینید. در آن بلد خسوف را در وقت معین دیدید، ولی در بلادهایی که در بلادی که مخالفاند با این بلد الف در طول، شما این خسوف را نمیبینید. همان وقت معین را نمیبینید، چند وقت را بینه یعنی وقت معین. و مردم کشف کردند از اینجا ثابت میشود که زمین من المشرق الی المغرب کره است یا من المغرب الی المشرق کره است، فرق نمیکند. از مشرق به مغرب یا مغرب به مشرق.
اینکه مرحوم علامه در این عبارت دو بار به «عینه» رجوع میکنند، برای اینکه وقتی در قسمتی از زمین خسوف دیده میشود، در قسمت دیگر زمین که فاصلهاش و طولش با آن قسمت دیده شده زیاد است، گاهی اصلاً دیده نمیشود، گاهی خسوف دیده نمیشود، گاهی هم دیده میشود اما در یک وقت دیگری. مثلاً در قسمت غربی زودتر دیده میشود این خسوف، در قسمت شرقی دیرتر دیده میشود. در هر حال گفته میشود که در یک وقت معین هر دو قطعه زمین خسوف را ندید؛ بلکه یا یک قطعه دید و قطعه دیگر ندید، یا یک قطعه دید و قطعه دیگر بعداً دید. هر دو قطعه در وقت معین مشاهده نمیکنند. یعنی در یک وقت معین هر دو قطعه نمیبینند. در حالی که اگر کره... اگر زمین کروی نبود، مسطح بود، هر دو قطعه در یک وقت معین ماه میگرفت، هر دو قطعه یکیش میدید یکی نمیدید، یا یکی میدید یکی میدید [هر دو میدیدند]. نشان میدهد که زمین باید شکل محدب باشد و آن محدب باعث میشود که بعضی قسمتها زودتر ببینند، بعضی دیرتر ببینند.
خب بعد عبارت دارد:
« و السائر على خط من خطوط نصف النهار إلى الجانب الشمالي يزداد عليه ارتفاع القطب الشمالي و انخفاض الجنوبي و بالعكس ». این عبارتی که خواندم هست.
« و هذا يدل على كرية الأرض »؛ یعنی این دو دلیل دلالت میکنند بر خصوص کرویت زمین. وقتی به این... و هنوز دنباله دلیل دوم برای کرویت زمین است. دلیل اول که خسوف را خواندیم ثابت کرد که زمین من المشرق الی المغرب یا من المغرب الی المشرق کره است.
این بیان دوم که «وَ السّائِرُ عَلی خَطٍّ...» هست، ثابت میکند که زمین من الشمال الی الجنوب و من الجنوب الی الشمال کره است. یعنی به عبارت دقیقتر، بیان اول که خسوف القمر بود بیان میکرد محدب بودن زمین و کروی بودن زمین را من المشرق الی المغرب. این «السّائِرُ عَلی خَطٍّ» این که میخواهم الان توضیحش بدهیم، ثابت میکند که زمین محدب است و حدبه دارد از شمال الی الجنوب.
« السائر على خط من خطوط نصف النهار »؛ کسی که سیر میکند، یعنی کسی که سیر میکند خطی از خطوط نصفالنهار را، اگر دارد به سمت شمال میرود، « الی الجانب الشمالي يزداد عليه ارتفاع القطب الشمالي و انخفاض الجنوبي و بالعكس »؛ هر چقدر به سمت شمال بالاتر برود، ارتفاع قطب شمال بر این آدم افزوده پیدا میکند، یعنی هی ارتفاع زیاد میشود، یک درجه جلو میرود یک درجه ارتفاع اضافه میشود. «وَ انخِفاضُ الجَنوبِیِّ»؛ یعنی یزداد علیه انخفاض قطب جنوبی. هرچه که بالا میرود، ارتفاع قطب شمال برایش اضافه میشود و انخفاض قطب جنوب.
«وَ بِالعَکسِ»؛ یعنی اگر به سمت شمالی رفت اینچنین بود که گفتیم. اما اگر به سمت قطب جنوب رفت، « يزداد عليه ارتفاع القطب الشمالي و انخفاض الجنوبي و بالعكس ». پس این میشود: پس اگر به سمت قطب شمال رفت، یزداد علیه ارتفاع قطب شمالی و انخفاض جنوبی؛ و بالعکس، یعنی اگر به سمت جنوب رفت، الی جانب جنوبی رفت، یزداد علیه ارتفاع قطب جنوبی و انخفاض شمالی.
« و هذا يدل على كرية الأرض »؛ یعنی هم آن خسوف که به آن نحوی که گفتیم دیده میشود، هم این وضعی که برای این سائر (یعنی برای این سیر کننده) حاصل میشود، این دلالت میکند بر اینکه زمین کره است.
[پاسخ به اشکال ناهمواریهای زمین]
اشکالی شده بر کرویت زمین و آن اینکه زمین بلندی نیست، یک جاهایی قله است. چی میگویند؟ مثلاً قله کوه این مقدار مثلاً طولش است، این مقدار ارتفاعش است. یک جا زمین گودی دارد، توش آب پر میشود، بستر دریا گود است، نوک کوه بلند است. خب این گودی با آن بلندی منافات دارد با کرویت زمین. اگر کره باشد دیگر تورفتگی و برجستگی نباید داشته باشد. گودی و برجستگی کروی بودن زمین را به هم میزند و خراب میکند.
به آنها جواب میدهند زمین آنقدر بزرگ است که این تورفتگیها و برجستگیها در مقابل زمین چیزی به حساب نمیآید. مثل اینکه که شما مثلاً یک توپ بزرگی گرفته باشید، یک جایش یکخورده رفته باشد به اندازه یک سر سوزن، یا یک برآمدگی در یک قسمت داشته باشد؛ که این کرویتش به هم نمیخورد. چون آن مقدار گودی یا آن مقدار برآمدگی در مقابل اندازه این کره چیزی حساب نمیشود. گودیهای زمین یا برجستگیهای زمین، اینها هیچکدامشان منافات با کرویت زمین ندارند، زیرا که در مقابل بزرگی زمین چیزی نیستند.
«وَ الاَغوارُ»؛ اغوار جمع غور یعنی گودیها. (و الأنجاد) بلندیها و گودیها اثری ندارند در کرویت زمین، زیرا این گودی و بلندی نسبت به زمین کوچک است. « لا تؤثر في الكرية لصغرها بالنسبة إليها »؛ یعنی به خاطر اینکه این ابعاد و احجام به نسبت ابعاد زمین حجم کوچک به حساب میآیند. پس نمیتوانند کرویت زمین را از بین ببرند و خراب کنند.
[اثبات کرویت آب]
تا اینجا بیان کردیم که در اینجا بیان کردیم که زمین کره است به دلیل دوم. حالا میگوییم برای آب هم همینها ثابت است که آب کره است.
توجه کنید استدلالی که امروزیها میکنند این است که کشتی وقتی دارد از دور میآید، یکدفعه ما کل کشتی را نمیبینیم. اول پرچمش را که آن بالا زده میبینیم، بعد چند دقیقه [دکلش] را میبینیم، تا بالاخره آخر تنهاش را میبینیم. این نشان میدهد که کشتی از این پشت میآید بالا. ابتدا آن قسمت بالایش دیده میشود، بعد هرچه بالاتر میآید آن قسمتهای پایین هم دیده میشود. این خودش از کرویت زمین است یا کرویت آب. این دلیلی که امروزه اقامه میکنند.
ولی دلیلی که [علامه] اقامه میکند این است که اگر در آب یک کوهی باشد و این کوه قله داشته باشد، شما از دور که روی آب دارید حرکت میکنید، مثلاً با کشتی روی آب حرکت میکنید، ابتدا دامنه کوه را نمیبینید، قله کوه را میبینید. معلوم میشود که شما تو گودی افتادید که قله کوه را میبینید، پایینش را نمیبینید. هرچه بیایید بالاتر، دامنه این کوه را بیشتر پیدا میکنید، دامنه را میبینید. و این نشان میدهد که آب کره است. این نشان میدهد که آب کره است، یعنی آب محدب دارد. این محدب جلوی دید شما را نسبت به دامنه کوه میگیرد، نسبت به قله نمیگیرد چون محدب آب خیلی بلند نیست برای چیزی که در آب حرکت میکند. آنوقت چون خیلی بلند نیست مانع کامل دید نمیشود، مانع دیدن دامنه کوه میشود ولی مانع دید کامل نمیشود. یعنی مانع دیدن این میشود، اینجا نیست که ما هیچی از کوه را نبینیم؛ قلهاش را میبینیم، کلهاش را میبینیم. یکخورده که کشتیمان بالاتر میآید، دامنه کوه را میبینیم. همانطوری که شد، این نشان میدهد که آب هم کره است.
«وَ اَمّا الماءُ»؛ و اما آب چرا کره است؟ میفرماید که « فلأن راكب البحر »؛ راکب یعنی کسی که تو دریا سوار کشتی شده و دارد پیش میآید، « إذا قرب من جبل »؛ وقتی که نزدیک کوهی میرسد، « ظهرت له قلته أولا »؛ ظاهر میشود برای این راکب بحر (یعنی برای آن کسی که در آب روی آب سوار است) ظاهر میشود قله آن (یعنی قله کوه) اولاً، ابتدا قله ظاهر میشود.
«ثُمَّ اَسفَلُهُ ثانِیاً»؛ بعد دامنه کوه ثانیاً ظاهر میشود.
« و البعد بينه و بين القلة أكثر مما بينه و بين الأسفل »؛
و حال آنکه فاصله بین این انسان و بین قله بیشتر از فاصلهای است که بین این انسان و بین دامنه است. اینکه فاصله انسان با این انسان با قله بیشتر است، قله را زودتر میبیند؛ با اینکه فاصلهاش با دامنه کمتر است، دامنه را دیرتر میبیند. در حالی که اگر فاصلهاش با قله بیشتر است باید قله را دیرتر ببیند و فاصلهاش با دامنه کمتر است باید دامنه را زودتر ببیند. اما برعکس میشود.
علت چیست؟
«وَ السَّبَبُ فیهِ»؛ یعنی سبب در اینچنین ظهوری که ظهور قله است اولاً و ظهور اسفل است ثانیاً، سبب در اینچنین این است که « منع حدبة الماء عن إبصار الأسفل »؛ حدبه آب و آن محدب بودنش و کروی بودنش منع میکند این انسان را از اینکه اسفل را زودتر ببیند. این قله را میتواند ببیند وقتی که سربالایی آب را آمد، اسفل را هم میتواند ببیند. محدب آب نمیگذارد اسفل ابتدا دیده شود، بلکه قله ابتدا دیده میشود، اسفل بعداً دیده میشود. یعنی این محدب جلوی چشم این راکب و نگاه نمیگذارد دامنه کوه دیده بشود. بین این راکب و بین دامنه کوه فاصله میاندازد. وقتی که آمد روی این حدبه قرار گرفت، روی این محدب آب قرار گرفت، کاملاً دامنه کوه را میبیند. از آب محدب است.
از این محدب فرض کنید که ما از تپه بالا برویم، یک کوهی هم آنور تپه باشد. وقتی ما از تپه داریم بالا میرویم، قله را اول میبینیم. بعد که به نوک رسیدیم، دامنه کوه که پشت تپه است میبینیم. با اینکه فاصلهمان با قله بیشتر از فاصلهمان با دامنه است، اما این حدبه تپه، این محدب تپه مانع شده که ما اسفل را زودتر ببینیم، لذا ما قله را زودتر دیدیم، اسفل را دیرتر دیدیم. همین وضع در کسی که سوار بر کشتی است اتفاق میافتد. پس این هم دلالت میکند بر اینکه آب کره است.
[کرویت هوا و نار]
خب دو تا این دلیل بود برای اثبات اینکه آب هم کره است. دلیل اول دلیل عام بود: این گوش آب بسیط است، هوا بسیط است، نار و زمین هم بسیطاند، و بسیط شکل طبیعیشان کره است. این دلیل اول بود. دلیل دوم عرض کردیم ایشان در زمین جاری کرد، در آب هم الان ملاحظه کردیم جاری کرد. در آن دو تای دیگر که هوا و نار است جاری نمیکند. در آن دو تای دیگر میگوید همان دلیل اول که بساطت است کافی است.
« و أما الباقيان »؛ و باقی این عناصر باقیمانده که یکی هوا هست یکی نار هست، «کُرِیَّةٌ»؛ اینها کرهاند. « فلما مر من بساطتهما و هي تقتضي الكرية »؛ به خاطر آنچه که گذشت. که گذشت این بود که این دو تا بسیطاند (یک مقدمه)، و هر بسیطی اقتضا میکند کرویت را (مقدمه دوم)، نتیجه اینجا هست. این دو جا هم به خاطر بساطتشان کرهاند.
[جمعبندی تعداد عناصر]
« و إنما استفيد عدد هذه العناصر و انحصارها في أربعة من مزاوجات الكيفيات الفعلية و الانفعالية أعني الحرارة و البرودة و الرطوبة و اليبوسة »؛
یکی از مزدوجات کیفیات، همان عبارت خواجه است که در آن جلسه تکرارش میکنم. بیان کردم که علامه توضیح نمیدهد، توضیحی که من اول دادم از شوارق آورده بودم که اینجا گفتم.
« و إنما استفيد »؛ و همان استفاده میشود عدد این عناصر و انحصار اینها در چهار تا، استفاده میشود « من مزاوجات الكيفيات الفعلية و الانفعالية »؛ از کیفیات مزاوجه که در چهار جا هست، پس باید در چهار عنصر داشته باشند. کیفیات منظور از کیفیت، کیفیت فعلیه و انفعالیه است. فعلیه مثل حرارت و برودت، انفعالیه مثل رطوبت و یبوست.
این مطلب چند بار گفته شده که کیفیت چهارگانه دو قسم است: فعلی و انفعالی.
فعلیشان عبارت از حرارت و برودت است، و انفعالیشان عبارت از رطوبت و یبوست است.
چند بار گفتیم دیگر، حالا خیلی لازم نیست توضیحش بدهیم. فقط مسئلهای که اینجا مورد توجه است این است که مزاوجات شکلی را بدانیم چیست که من این را از خارج کاملاً توضیح دادم که این کشفساز است. چرا حرارت و برودت را کیفیت فعلیه گفتند؟
زیرا تأثیرشان بیشتر از تأثرشان است.
چرا رطوبت و یبوست را انفعالی گفتند؟ چون تأثرشان بیشتر از تأثیرشان است.
خب این بحث مقدمه بود، یک بحث بود از مباحثی که در این مسئله دوم مطرح میشد و درباره عناصر بسیط بودیم، تمام شد. بحث بعدی انشاءالله جلسه بعد.