90/02/19
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/ در اجسام /نفی کیفیات فعلیه و انفعالیه از افلاک
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/ در اجسام /نفی کیفیات فعلیه و انفعالیه از افلاک
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مبحث: احکام و ویژگیهای افلاک (ادامه)
صفحه ۱۵۸
[نفی کیفیات فعلیه و انفعالیه از افلاک]
صفحه ۱۵۸، سطر دوم:
« و استدلوا على ذلك بأن الأفلاك لو كانت حارة لكانت في غاية الحرارة و التالي باطل فالمقدم مثله»[1]
دومین حکمی که برای اجسام فلکی ذکر شد، این است که این اجسام از کیفیات فعلیه و انفعالیه خالی هستند. کیفیات فعلیه عبارت بودند از حرارت و برودت، و کیفیات انفعالیه عبارت بودند از رطوبت و یبوست. وقتی میگوییم که افلاک از این کیفیتها خالیاند، یعنی نه حارّند و نه بارد، نه رطباند و نه یابس. این مدعای ما بود.
دلیلی که در این مسئله اقامه کردهاند، دو دلیل است: یکی مربوط به حرارت است و یکی مربوط به برودت. در مورد رطوبت و یبوست دلیلی در اینجا ارائه نشده است.
در «شوارق» در ذیل نفی کیفیات انفعالیه مینویسد:
دلیل بر نفی کیفیت انفعالیه در شوارق آمده است. من بیان میکنم این است که؛
هرجا رطوبت باشد و جسم رطب باشد، «سهولت قبول» دارد؛ یعنی نقشی که برایش وارد میکنید، اثری که در آن قرار میدهید، به آسانی قبول میکند. هرجا که یبوست باشد و جسم یابس باشد، اثر را دیر قبول میکند؛ «عُسر قبول» دارد، نه سهولت قبول. رطوبت سهولت قبول دارد، یبوست عسر قبول. در حالی که فلک اصلاً قبول ندارد؛ نه سهولت قبول، نه عسر قبول، نه رطب است و نه یابس[2] .
دلیلی هم در شوارق بر نفی کیفیت فعلیه در افلاک داریم که آن دلیل غیر از دلیلی است که مرحوم علامه در ادامه ذکر میکنند. آن دلیل را مطرح نمیکنم، به خاطر اینکه ما در این عبارت دلیل بر نفی حرارت و برودت را داریم. چون دلیل بر نفی رطوبت و یبوست ذکر نشده بود، من از شوارق نقل کردم. اما دلیل نفی حرارت و دلیل نفی برودت را داریم دیگر احتیاجی به دلیل شوارق نداریم.
[استدلال بر نفی حرارت]
برای نفی حرارت این قیاس استثنایی را دلیل قرار دادند که:
اگر افلاک حارّ باشند (این مقدمه)،
«لَکانَت فی غایَةِ الحَرارَةِ» (این تالی)؛ یعنی حرارتشان حرارت معمولی نیست، حرارت فوقالعاده است، حرارتی است که دیگر در نهایت حرارت باشد که میتوانست همه جهان را بسوزاند.
و تالی باطل است؛ نتیجه میگیرند مقدم هم باطل است، یعنی نتیجه میگیرند که افلاک حارّ نیستند.
این قیاس باید ملازمه بین مقدم و تالیاش ثابت بشود، همچنین باید بطلان تالیاش ثابت بشود.
در بیان ملازمه اینطور گفته میشود که حرارت اگر در جسمی واقع شود، یعنی فاعلِ حرارت که همان طبیعت است اگر در جسمی واقع شود و با آن جسم مانع داشته باشد، حرارت خیلی نمود ندارد، چون آن مانع حرارت را کم میکند. اما اگر جسم بسیط بود، هیچ مانعی درونش نبود، فقط همان فاعلِ حرارت بود، آن جسم به درجه عالی حرارت خواهد رسید؛ چون مانعی از حرارت در آن موجود نیست. و فلک هم اینچنین است؛ فلک جسم بسیط است، غیر از طبیعتش چیز دیگری نیست، مانعی در آن موجود نیست که آن مانع بتواند شدت حرارت را منع کند. بنابراین اگر فاعل حرارت در فلک موجود است، یعنی طبیعت فلک اقتضای حرارت دارد، باید فلک در شدت حرارت باشد؛ چون حرارت را آن فاعل ایجاد میکند و هیچ مانعی هم این حرارت را کم نمیکند. به همین جهت حرارت و شدت در نهایت حرارت واقع میشود.
پس ملازمه ثابت شد؛ گفتیم اگر فلک حارّ باشد، به خاطر اینکه مانعی از حرارت درش وجود ندارد، حرارتش در نهایت شدت است. الان ثابت شد. تالی هم میگوییم باطل است.
دلیل بطلان تالی چیست؟
دلیل بطلان تالی وجدان است؛ همیشه داریم مییابیم. اگر افلاک در شدت حرارت بودند، چیزی باقی نمیگذاشتند، همه چیز را میسوزاندند. در حالی که میبینیم جهان باقی است، چیزی سوخته نمیشود؛ پس معلوم میشود در شدت حرارت نیستند. این دلیل بطلان تالی است.
اینجا مرحوم علامه طور دیگر دلیل میآورند؛ همین دلیل است منتها به صورت دیگر بیانش میکنند. چرا تالی باطل است؟
میفرمایند چون طبقات هوا، آن قسمت بالاییاش خنکتر از پایینی است. هوا را به چهار طبقه تقسیم میکنند؛ حالا ما به طبقات چهارگانه کار نداریم. یک طبقه از طبقات هوا، طبقه زمهریر است؛ از شدت سرما به آن میگوییم طبقه زمهریر. این طبقه بالاتر از طبقه ملاصق با زمین است. طبقه ملاصق با زمین گاهی سرد میشود، گاهی گرم میشود؛ سرمایش هم خیلی شدید نیست، گرمایش هم خیلی شدید نیست، قابل تحمل است. اما طبقه بالایی که در حرکت خیلی [بالاست]، جوری است که موجودات زنده نمیتوانند تحملش کنند.
این ثابت شده در جای خودش که طبقه بالای هوا سردتر از طبقه ملاصق با زمین است. اینکه طبقه بالای هوا به افلاک نزدیکتر است؛ اگر افلاک گرم بودند، داغ بودند، باید طبقههای بالا را گرمتر میکردند از پایین و طبقه بالا خنکتر نمیماند. در حالی که طبقه بالا خنکتر است و این نشان میدهد که افلاک گرم نیستند. اگر گرم بودند، طبقه هوایی را گرم میکردند، زودتر از اینکه طبقه پایینی را گرم میکردند. طبقهای که طبقه بالاست بسیار سرد است، پس معلوم میشود افلاک حرارت ندارند که طبقه بالا را گرم کنند.
این همان وجدانی است که بیان میکنم، منتها وجدانِ نبود گرما در طبقه عالی.
آن بیانی که بیان کردم عامتر بود؛ اگر هوا حرارت داشت، اگر افلاک حرارت داشتند، آن هم در درجه عالی، همه جا در نظر میگرفتند، همه چیز میسوخت. حالا ایشان از معنی «بالغ الحرارة» استفاده میکند؛ بالغ الحرارة، نهایی. قسمتهای فوقانی چون راحتتر جذب میشوند، پس ما قسمت دیگر توجیه نمیکنیم. در حالی که داریم، پس معلوم میشود فلک حرارت ندارد، آن هم حرارت نهایی.
این دلیل بر این بود که افلاک حرارت ندارند. دلیل را تکرار میکنم چون هم ملازمهاش اثبات شد، هم تالیاش اثبات شد. حالا میتوانیم در این را راحت کنیم. بگوییم که اگر فلک دارای حرارت باشد، حرارتش باید در نهایت شدت باشد. لکن اینکه حرارت در نهایت شدت برای فلک حاصل باشد، این باطل است. پس مقدم که فلک حرارت داشته باشد باطل است. فلک عامل حرارت را ندارد، یعنی طبیعتش مقتضی حرارت نیست. چون عامل حرارت را ندارد، پس حرارت برایش وجود ندارد. اگر عامل حرارتش میدادیم، طبیعتش مقتضی حرارت بود، آن محصول لازم، محصولی که میدانیم لازم نیامده، نتیجه میگیریم فاصله واقع نشده. لازم میآمد؛ اگر واقع نشده، پس فلک حرارت و عامل حرارت را ندارد. این بیان نفی حرارت بود در فلک.
[استدلال بر نفی برودت]
در خارج برای نفی برودت هم ایشان استدلال میکند که این استدلال خیلی راحت است. میفرماید اگر فلک دارای برودت میبود، یعنی طبیعتش مقتضی برودت بود، باز برودتش باید در غایت شدت باشد؛ به همان بیانی که گفتیم. چون عامل برودت دارد، مانع از برودت هم ندارد. و جایی که عامل برودت باشد، مانع برودت هم نباشد که برودت را کم کند، برودت در نهایت شدت خواهد بود. پس اگر فلک با توجه به اینکه مانعی برای برودت ندارد، اگر مقتضی برودت را داشته باشد، باید در درجه عالی از برودت باشد. لکن باطل است؛ زیرا اگر فلک در درجه عالی برودت باشد، لازمه ش این است که همه جهان منجمد میشود.
اینجا توجه کنید با تالی تازه اینطوری میشود. در حرارت هم استدلال به این شکل کردیم که اگر حرارت فلک در نهایت شدت باشد، همه میسوزند. میتوانست بگوید منجمد نمیشوند، اما در اینجا میگوید اگر برودت فلک در نهایت شدت باشد، همه یخ میزنند. تالی اینطوری بیان میشود تا این تالی باطل باشد.
چون بیان کردیم اگر برودت فلک در نهایت شدت باشد، لازمش یخ بستن کل جهان است که این باطل است. پس وقتی تالی باطل شد، مقدم هم که فلک دارای برودت باشد و مقتضی برودت داشته باشد، نیست. فلک طبیعتش اقتضای برودت ندارد، پس بارد هم نیست. همانجور که حارّ نیست. این بیان دلیل بر نفی حرارت و برودت در افلاک بود که گفتیم.
[تطبیق با متن کتاب]
صفحه ۱۵۸، سطر دوم:
« و استدلوا على ذلك »؛[3]
ذلک یعنی نفی حرارت و برودت در فلک، همچنین نفی رطوبت و یبوست که این دیگر مطرح نشده و آن هم معلوم میشود بیان کردم آن را در شوارق آورده ولی در اینجا نیامده است.
«اَنَّها»؛ یعنی بر نفی حرارت و برودت فلک استدلال کردند به اینکه افلاک «لَو کانَت حارَّةً»؛ این مقدمه، «لَکانَت فی غایَةِ الحَرارَةِ»؛ این تالی. و تالی که فی غایة الحرارة بودن افلاک باشد باطل است، یا مثل یعنی مثل تالی، آن هم باطل است. پس نتیجه میگیریم که افلاک حارّ نیستند، یعنی مقتضی حرارت را ندارند یا به عبارتی دیگر طبیعت آنها اقتضای حرارت نمیکنند.
بیان کردیم این دلیل، دلیل استثنایی است، قیاس استثنایی است. و قیاس استثنایی هم باید شرطیهاش اثبات بشود، هم بطلان تالیاش اثبات بشود. خواجه هم بیان میکند، میفرماید:
بیان شرطیه، یعنی بیان ملازمهای که بین مقدم و تالی این قضیه شرطیه است، این است که فاعل، یعنی فاعل حرارت، اگر فلک حارّ باشد فاعل حرارت دارد، فاعل حرارتش همان طبیعتش است. فاعل یعنی فاعل حرارت، بنابراین فرضی که ما داریم موجود است، آن هم در ماده بسیط. ماده فلک ماده بسیط است. ماده بسیط یعنی چی؟ یعنی «لا عائِقَ لَها»؛ مانعی برای حرارت در این ماده نیست. چون ماده، ماده بسیط است. اگر عایقی بخواهد داشته باشد، مادهاش مرکب میشود از آنچه که هست به علاوه عایق. فرض این است که فلک مادهاش مرکب نیست، بلکه بسیط است، پس عایقش منتفی میشود. اگر فاعل حرارت موجود است و عایق از حرارت معدوم است، «وَ کانَ الاَثَرُ»؛ اثر باید به کامل حاصل بشود. اثر یعنی حرارت که اثر آن فاعل است. اثر که حرارت است و معلول آن فاعل است، باید در حد کمال موجود باشد، در حد کمال یعنی در نهایت شدت. پس ثابت شد که اگر در فلک طبیعتی که مقتضی حرارت است موجود باشد، آن اثر که حرارت است باید در حال کمال، در حد کمال، یعنی در نهایت شدت باشد. ملازمه تمام شد.
اما بیان بطلان تالی این است که « أن الهواء العالي أبرد من الهواء الملاصق لوجه الأرض »؛ هوای عالی ابرد است از هوایی که مناسب با روی زمین است. هوایی که چسبیده به زمین آنقدر سرد نیست که هوای بالا سرد است. طبقه بالا را زمهریر میگویند، آنقدر سرد است.
خب اگر فلک دارای نهایت حرارت بود، این طبقه بالا را گرم میکرد. برای اینکه طبقه بالا را گرم نکرده، پس تالی باطل است. تالی عبارت از این بود که فلک دارای غایة الحرارة است. پس اگر تالی باطل است، مقدم هم باطل است. این استدلال بود بر نفی حرارت در افلاک.
اما استدلال بر نفی برودت در افلاک نتیجه همین استدلال قبلی است، منتها آن مربوط به حرارت بود، این مربوط به برودت است. این هم یک قیاس استثنایی است که با بطلان تالی، بطلان مقدم را نتیجه میدهد.
« و كذا لو اقتضت البرودة »؛ و همچنین است اگر اقتضا کند برودت را، یعنی اگر اقتضا کند طبیعت افلاک برودت را، « لبلغت الغاية فيها »؛ یعنی افلاک در برودت به غایت خواهند رسید، یعنی در نهایت شدت خواهند بود. پس اگر افلاک در نهایت شدت باشند، اینجا چه امری پیش میآید؟ « فكان يستولي الجمود على العناصر »؛ لازم میآید که آن افلاک در عناصری که زیر آنها قرار دارد اثر بگذارند و همه آنها را جامد کنند. و اگر عناصر جامد شدند، « فما كان يتكون شيء من الحيوان»؛ هیچی از موجود زنده متکون نمیشود، نبات هم متکون نمیشود. حالا فرض کنید بر فرض بگوییم نبات متکون میشود، لااقل حیوان متکون نمیشود. در حالی که حیوان متکون شده، پس معلوم میشود که عناصر جمود پیدا نکردند. و اگر عناصر جمود پیدا نکردند، معلوم میشود افلاک به غایت برودت نرسیدند. اگر به غایت برودت نرسیدند، معلوم میشود عامل برودت نداشتند، قطعاً برودت ندارند.
توجه کردید چی شد؟ این دلیل چند تا قیاس استثنایی است. همین دلیلِ خوانده شده: اول اینجا میگوید اگر افلاک اقتضا کنند [برودت را]، اقتضا میکنند شدید را. بعد میگوید و اگر شدید را اقتضا کنند، جمود بر عناصر مستولی و مسلط میشود. بعد میگوید و اگر جمود بر عناصر مسلط شد، هیچ حیوانی متکون نمیشود. سه تا قضیه شرطیه متصل است. بعد میگوید که تالی اخیر، تالی اخیر یعنی متکون نشدن حیوان، باطل است؛ چون حیوان داریم میبینیم حیوان متکون شده. نتیجه میگیرد پس تالی قبلی هم باطل است، هیچ جمودی بر عناصر مسلط نشده. بعد میگوید اگر این تالی باطل است، مقدمِ قبلترش هم که فلک در نهایت برودت باشد باطل است. و اگر این تالی باطل است، مقدم هم که فلک مقتضی برودت باشد باطل است. سه تا تالی را باطل کرد، آخر مقدم اول باطل شد. نتیجه مطلوب به دست آمد.
[اشکال قائل: تفاوت نوعیِ شدید و ضعیف]
« و لقائل أن يقول»؛
قائل این استدلال، چه در باب حرارت چه در باب برودت، پذیرفته نمیشود. قائل اینچنین میگوید: استدلال شما هم در باب حرارت مخدوش است، هم در باب برودت مخدوش است. زیرا حرارت شدید و حرارت ضعیف، یا برودت شدید و برودت ضعیف، یک نوع حرارت با دو مرتبه نیست، یا یک نوع برودت با دو مرتبه نیست. اینکه یک نوع حرارت داشته باشیم، این حرارت مرتبه قوی داشته باشد و مرتبه ضعیف، قوی یک نوع حرارت نیست، نوع مختلف است. همچنین برودت ضعیف و برودت شدید یک برودت با دو مرتبه نیستند، بلکه دو نوع برودتاند.
این قول البته قول کسانی است که در حرارت تشکیک قبول ندارند، در برودت تشکیک قبول ندارند. لذا میگویند اصلاً مرتبه برای حرارت درست نکنید، هر مرتبه را نوعی بدانید. این اختلاف هست که اصلاً در کل کیفیات، یا مثلاً در سواد، آیا تشکیک هست یا سواد شدید و سواد ضعیف دو نوع هستند؟ این اختلاف هست. در باب حرارت و برودت هم طبیعتاً این اختلاف را میزنیم که آیا حرارت شدید و حرارت ضعیف، یا برودت شدید و برودت ضعیف، دو نوعاند یا یک نوع تشکیکی؟ بسیاری از افراد تشکیک در این کیفیات را قبول ندارند، قائل میشوند که ضعیف نوعی است، شدید نوعی است.
اگر تشکیکی باشد، میتوانیم بگوییم وقتی ضعیف حاصل شد و مانعی از حصول قوی نداشتیم، قوی هم حاصل میشود؛ چون مانعمان ضعیف است، فقط منعش میکند. و اگر ضعیف را حاصل دیدیم با نبود مانع، قوی هم حاصل میشود. اما اگر قوی و ضعیف دو نوع بودند، با حصول یک نوع دیگر لازم نیست نوع دیگر حاصل شود. نوعها با هم مختلفاند. اگر مقتضی این نوع را اقتضا کرد، آن نوع دیگر را اقتضا نمیکند. این نوع معنا ندارد اقتضا کند؛ طبیعت این را اقتضا میکند، یعنی ضعیف را اقتضا میکند، دیگر معنا ندارد قوی را اقتضا کند.
پس ما حرارت را، حرارت شدید و ضعیف را دو نوع میدانیم. میگوییم اگر طبیعت فلک حرارت ضعیف را اقتضا کرد و مانعی هم وجود نداشت، لازم نیست که نوع قوی را اقتضا کند. بله، اگر ضعیف و قوی هر دو یک نوع بودند، مراتب را قبول میکردیم؛ همانطور که شما گفتید اگر ضعیف حاصل میشد و مانعی هم نبود، قوی حاصل میشد. اما وقتی ضعیف و قوی دو نوعاند، طبیعت این شیء را اقتضا میکند و ندارد به این دیگر هم اقتضا میکند.
این دارد ضعیف را اقتضا میکند، از کجا قوی آمد؟ قوی لازم نیست پیش بیاید. پس در افلاک ما معتقد میشویم که طبیعت مقتضی حرارت هست یا مقتضی برودت هست، ولی حرارت و برودت ضعیف، نه قوی و شدید. و آن فاسد که شما گفتید اتفاق نمیافتد و مشکلی که شما گفتید پیش نمیآید. پس به این ترتیب دلیل مخدوش شد؛ هم دلیل مربوط به حرارت، هم دلیل مربوط به برودت.
« و لقائل أن يقول لا يلزم من اقتضاء الحرارة حصول النهاية »؛
لازم نمیآید از اینکه فلک اقتضای حرارت میکند، نهایت حرارت حاصل شود. چرا؟
« لأن الشديد و الضعيف مختلفان بالنوع »؛
زیرا شدید و ضعیف در حرارت و همچنین در برودت مختلف به نوعاند، یعنی دو نوع مختلفاند. اگر دو نوع مختلفاند، این قانون دربارهشان اجرا میشود که « و لا يلزم من اقتضاء الماهية نوعا ما اقتضاؤها النوع الآخر »؛ لازم نمیآید از اینکه ماهیت مثلاً فلک فقط نوعی از حرارت را که حرارت ضعیف است اقتضا کند، لازم نمیآید که اقتضا کند آن ماهیت فلک نوع دیگر را که قوی است. اگر یک نوع اقتضا کرد، به نوعی اصلاً ارتباط ندارد که بخواهد نوع دیگر را اقتضا کند. این نوع ضعیف را اقتضا کرد، مانعی هم وجود نداشت، ولی این نوع قوی را در این حال اقتضا نمیکند. ولی اگر ضعیف و قوی دو مرتبه از یک نوع بودند، میتوانستیم بگوییم اگر این ماهیت فلک مرتبه ضعیف را اقتضا کرد، مانعی هم وجود نداشت، قوی حاصل میشد.
« و لهذا كان الهواء مقتضيا للسخونة و لم يقتض البالغ منها »؛ میتوان نمونه ذکر کرد.
میگویند خودتان قبول دارید که هوا مقتضی حرارت است. این بعداً گفته میشود که هوا رطب است، هم رطوبت دارد که کیفیت انفعالی است، هم حرارت دارد که کیفیت فعلی است. بعداً اثبات میکنیم. پس قبول دارید که هوا مقتضی سخونت یعنی حرارت است. ولی در عین حال معتقدیم که هوا حرارت شدید ندارد. اگر به آنها بگوییم چرا با اینکه هوا هم بسیط است مثل فلک، با اینکه بسیط است مانعی توش وجود ندارد، عایقی از حرارت درش نیست، شما میگویید طبیعت هوا مقتضی حرارت هست، ما به شما میگوییم مانعی از این حرارت وجود ندارد، پس باید هوا در نهایت شدت حرارت باشد. شما جواب میدهید حرارت شدید نوع دیگری است غیر از حرارت ضعیف. هوا حرارت ضعیف را اقتضا کرده و لازم نیست که حرارت شدید را اقتضا کند. و همین جواب را در فلک هم میآوریم.
این قائل دارد اینطوری میگوید. میگوید که چون حرارت شدید و حرارت ضعیف دو نوع مستقلاند، و اگر طبیعتی اقتضا کرد نوعی را، لازم نیست نوع دیگر را اقتضا کند. چون چنین گفته میشود که هوایی که مقتضی حرارت است، مقتضی حرارت بالغه نیست، مقتضی حرارت نهایی نیست. چرا؟ چون حرارت نهایی نوع دیگری است غیر از آنی که هوا دارد اقتضا میکند. آنی که هوا اقتضا میکند ضعیف است، نیست دیگر معنا ندارد که با اقتضای نوع ضعیف بگویید اقتضا میکند نوع قوی را هم. خب پس چون در افلاک اقتضای نوع ضعیف هست و اقتضای نوع ضعیف مستلزم اقتضای نوع قوی نیست، در هوا هم میتوانیم بگوییم که اقتضای نوع ضعیف از حرارت هست و اقتضای نوع ضعیف مستلزم اقتضای نوع قوی نیست.
و لهذا را توجه کنید، یعنی چون اقتضا کردن نوع ضعیف باعث و مستلزم اقتضا کردن نوع قوی نیست، به این جهت هوا مقتضی سخونت هست، ولی سخونت یعنی حرارت، ولی اقتضا نمیکند بالغه منها را، یعنی نهایی از سخونت را اقتضا نمیکند. با اینکه مقتضی سخونت هست، علتش این است که سخونت ضعیف با سخونت قوی دو نوعاند. وقتی دو نوع شدند، اگر هوا مقتضی این نوع است، معنا ندارد دیگر مقتضی نوع دیگر هم باشد. همین حرف را در فلک اگر بزنید، استدلالتان چه استدلال مربوط به حرارت، چه استدلال مربوط به برودت، مخدوش میشود.
[پاسخ به اشکال قائل]
« و لا يصح الاعتذار بأن الرطوبة مانعة عن الكمال »؛
شخصی میخواهد قول این قائل را باطل کند و از استدلالی که شده دفاع کند. اینطور میگوید: میگوید هوا را به عنوان نمونه ذکر نکنید، هوا با فلک فرق دارد. آخه این قائل بعد از اینکه حکم را در فلک بیان کرد، استشهاد کرد روی هوا، گفت هوا همچنین است. آن شخصی که میخواهد از استدلال دفاع کند، میگوید هوا را با فلک متفاوت ببینید. در هوا وضعی وجود دارد که نمیگذارد هوا به حرارت شدید بیفتد، اما آن وضع در فلک وجود ندارد. لذا فلک به سمت حرارت شدید میرود، هوا که به سمت حرارت شدید نمیرود به خاطر مشکلی است که دارد.
توجه کنید مشکل هوا چیست؟ گفتیم هوا «حارّ رطب» است؛ هم حرارت دارد، هم رطوبت دارد. اما فلک اینطوری نیست. این رطوبتی که در هوا موجود است نمیگذارد آن حرارتی که مقتضای طبیعت هواست به درجه بالغه برسد. یعنی در هوا با اینکه بسیط است، مانع وجود دارد؛ مانعی که خودش درست کرده، مانعی که خودش درست شده، یعنی رطوبت. پس هوا اگر مقتضی حرارت هست، حرارتش به درجه عالی نمیرسد به خاطر اینکه مزاحمی که رطوبت است وجود دارد. اما در فلک این مزاحم نیست، این مزاحم موجود نیست. بنابراین اگر فلک مقتضی حرارت باشد، همانجور که مستدل گفت، باید حرارتش در حد قوی باشد، در نهایت شدت باشد. محذور در هوا پیش نمیآید، اما در فلک پیش میآید.
مرحوم علامه میفرماید: «وَ لا یَصِحُّ الاِعتِذارُ»؛ نمیشود از جانب آن مستشکل عذر آورد و قول این قائل را رد کرد به این صورت که ببینیم رطوبت، یعنی رطوبت موجود در هوا، مانع از این است که اثر حرارت به کمال برسد. درست است مانع از کمال، یعنی مانع از کمال حرارت، مانع از این است که حرارت به کمال برسد. نمیشود این را عذر گفت. چرا؟
[دلیل اول بر رد اعتذار: معنای رطوبت]
بحث رطوبت بحثی است که برای خیلیها روشن نیست. دو معنا دارد. وقتی میگوییم جسم رطب است، دو معنا میتوانید کنید: یکی اینکه دستش بزنی تر میشود، آب اینطور است، دستش بزنی تر میشود. اما یک بار گفته میشود رطب، نه یعنی دستش بزنی تر میشود؛ رطب یعنی راحت میشود اجزایش را از هم جدا کرد. مثلاً مثال معروف میگویند جیوه رطوبت دارد. به جیوه دست میزنید دستتان تر میشود، این رطوبت تری نیست. این رطوبت به معنای این است که اجزای جیوه را راحت میشود برداشت. مثل سنگ نیست؛ سنگ را میخواهید از آن جدا کنید، باید چکشی بردارید، تیشهای بردارید، بالاخره بایستی کلنگ دیگری بردارید، بالاخره خیلی تلاش باید کنید. اما جیوه اینجور نیست، با دست یا با یک چوب راحت از آن جدا میکنید. «یابس» یعنی جدا کردن اجزایش سخت است، «رطب» یعنی جدا کردن اجزایش آسان است. رطوبت دو معنا دارد و این بیانی که گفتیم روشن شد: یکی به معنی تری، یکی به معنای سهولت انفکاک.
در این بابی که ما داریم بحث میکنیم، میگوییم هوا رطب است، منظورمان این نیست که تر است. هوا نیست؛ اگر هوا [تر] بود که ما در این هوا داریم تنفس میکنیم، در این هم راه میرویم، باید همیشه لباسمان تر میبود. رطوبت دارد یعنی به آسانی اجزایش از هم جدا میشود. اینکه میگوییم رطوبت دارد معنایش همین است، اجزایش از هم آسان جدا میشوند. منتها در آب آن رطوبت دیگر هم هست. پس هوا رطوبت دارد، نه یعنی نم دارد، نه یعنی تری دارد، بلکه اجزایش از هم آسان جدا میشود. اگر رطوبت هوا به معنای تری هوا بود، خب این رطوبت با آتش درگیر میشد و نمیگذاشت آتش به نهایت شدت برسد.
اما رطوبت در هوا به معنای تری نیست، رطوبت در هوا به معنای اینکه اجزایش حتماً راحت منفک میشود. از هوا تر نیست. رطوبت در هوا به معنای تری نیست تا نگذارد که حرارت موجود در هوا به شدت برسد، بلکه به معنای سهولت انفکاک اجزاست و سهولت انفکاک اجزا مزاحم حرارت نیست. اگر حرارت خواست به شدت برسد، این رطوبت باهاش مزاحمت نمیکند. پس اینکه شما گفتید در هوا رطوبت موجود است و این رطوبت نمیگذارد حرارت به شدت برسد، این رطوبت این نیست که نگذارد حرارت به شدت برسد؛ این رطوبتی است که اجازه میدهد حرارت شدید بشود.
« لأن الرطوبة »؛ این دلیل اول بود بر رد این اعتذار. « إنما تمنع عن كمال السخونة »؛ رطوبت وقتی از کمال سخونت منع میکند که رطوبت به معنای بلل [تری] باشد.
« إذا أخذت بمعنى البلة لا بمعنى الرقة و اللطافة »؛
نه رطوبت به معنای رقت و لطافت باشد که در این باب که ما بحث میکنیم به این معنای دوم است، نه به معنای اول. اگر رطوبت به معنای تری بود، مانع میشد از اینکه حرارت به درجه بالغه برسد. اما در اینجا رطوبت به معنای رقت و لطافت است. وقتی میگوییم هوا رطب است، یعنی رقیق است، یعنی لطیف است، یعنی سفت و سنگ شده نیست، یعنی اجزایش از هم راحت منفک میشود. چون رطوبت در هوا به این معناست، این رطوبت نمیتواند مزاحم سخونت بشود. لذا اگر هوا سخونت داشته باشد و دلیلی که شما در مورد نفی سخونت و حرارت فلک گفتید تمام باشد، لازم میآید که هوایی که حرارت دارد، حرارت بالغ داشته باشد، یعنی حرارت شدید داشته باشد؛ همانطور که از فلک گفتیم. چون هوا هم مثل فلک بسیط است، مانعی از اشتداد حرارت درش نیست. اگر در فلک به خاطر نبود مانع حرارت به نهایت شدت میرسد، در هوا هم به خاطر نبود مانع باید حرارت به نهایت شدت برسد. و فرض رطوبت نمیتواند مانع باشد، چون رطوبت مانع تری نیست. این جواب اشکال اول، یا در اشکال اول بر این اعتذار، یا دلیل اول بر رد اعتذار.
[دلیل دوم بر رد اعتذار: امکان مانع در فلک]
اما دلیل دوم: دلیل دوم این است که شما در هوا مانع درست کردید، ما در فلک هم مانع درست میکنیم. این جواب نقضتان نیست. همانطوری که شما در هوا مانع درست کردید و مانع عبارت از رطوبت بود، ما هم در فلک مانع درست میکنیم. مانع را عبارت میگیریم از خود طبیعت فلک. خود طبیعت فلک که اقتضای حرارت میکند، خودش حرارت خاص را اقتضا میکند؛ یعنی نمیگذارد حرارت بالاتر از این بشود. یعنی یک محدوده خاصی از حرارت اقتضا میکند و خود همین طبیعت فلک اجازه نمیدهد که حرارت به درجه شدید برسد. در آن رطوبتی که به قول شما از طبیعت فلک حاصل میشود، اجازه نمیدهد که حرارت به درجه بالغه برسد. در خود طبیعت که مقتضی حرارت است، نمیگذارد حرارت از این درجه بالاتر برود. خود طبیعت این حرارت را کنترل میکند، نمیگذارد بالا برود. پس قبول میکنیم در این استدلال که میخواهم بخوانم، ایشان میگوید قبول میکند که در هوا مانع وجود دارد و همین مانع نمیگذارد که حرارت موجود در هوا شدید بشود. اما ادعا میکنیم که مثل چنین مانعی در فلک هم موجود است.
از اشکال اول که گفت «لِاَنَّ الرُّطوبَةَ...» بیان کرد که در هوا مانع وجود ندارد. آنی که مانع بود رطوبت به معنای تری است که وجود ندارد، آن رطوبت هم که مانع نیست. پس در هوا مانع وجود ندارد، لذا اگر حرارت را، اگر طبیعتش حرارت را اقتضا کرد، باید به درجه عالی برسد. در این دلیل دوم قبول میکنید که در هوا مانع وجود دارد، ولی ادعا میکند فلک هم مانع وجود دارد. مانع همان اقتضای طبیعت فلک است که طبیعت فلک نمیگذارد حرارت از آن مقداری که حاصل شده بیشتر بشود.
« و لإمكان أن تكون الطبيعة الفلكية تقتضي ما يمنع عن الكمال »؛ همانطوری که در هوا مانع داریم، ممکن است که طبیعت فلکیه اقتضا کند چیزی را که مانع از کمال حرارت گردد. مقتضای فلک هم مانع به وجود میآید و در نتیجه فلکی که اقتضا کرده حرارت را، حرارتش شدید و نهایی نمیشود.
[دلیل سوم بر رد اعتذار: استلزام تنافی]
دلیل سوم بر رد اعتذار: شما گفتید رطوبت مانع کمال حرارت میشود در هوا. ما میگوییم رطوبت یک طبیعت است. رطوبت یک طبیعت است، هم اقتضای تری میکند، هم مانع کمال حرارت میشود. این دو تا با هم ناسازگار نمیشوند. این در صورتی است که ما رطوبت را طبیعت بگیریم، شاید خیلی خوب نباشد. اما اگر طبیعت نگرفتیم، اشکالی به این صورت ذکر میکنیم که طبیعت هوا اقتضا میکند دو چیز را: یکی رطوبت را، یکی حرارت را. رطوبت مزاحم حرارت است.
الان در این اشکال سوم قبول میکنیم که رطوبت باشد. میگوییم اگر رطوبت به معنای تری و مانع میشود که حرارت به حد بالغ برسد، پس باید گفت که طبیعت هوا دو چیز را اقتضا کرده:
یکی حرارت را، یکی رطوبت را که مدافع حرارت است. یعنی یک چیز متنافی را اقتضا کرده. ممکن است طبیعت دو چیز را اقتضا کند بر حسب پیش آمدن شرایط، ولی دو چیز متنافی را اینکه اقتضا کند [محال است]. اگر رطوبت به معنای لطافت باشد، لطافت با حرارت منافات ندارد؛ طبیعت هوا میتواند لطافت را و حرارت را با هم اقتضا کند، چون این اقتضای دو امر متنافی نیست، اقتضای دو امر سازگار است. اما اگر رطوبت به معنای تری باشد، این رطوبت به معنی مزاحم حرارت است، منافی حرارت است، حرارت هم منافی با اوست. پس حرارت و رطوبت متنافیان میشوند. آنوقت طبیعت هوا میخواهد هر دو را اقتضا کند. چون قرار شد همانجور که بعداً میگوییم هوا رطب باشد، یعنی هم رطوبت داشته باشد هم حرارت داشته باشد. اگر رطوبت به معنای تری باشد، این رطوبت مزاحم حرارت است. آنوقت لازم میآید که هوایی که مقتضی حرارت است، مقتضی رطوبت است، چیز متنافی اقتضا کرده باشد. این طبیعت واحد که طبیعت هواست، دو متنافی اقتضا کرده و این باطل است.
رطوبت را اگر به معنای تری بگیرید، یک معنای جدید هم نمیدهد. بله، اگر به معنای تری بگیرید، همانجوری که گفتید مزاحم حرارت میشود و نمیتواند حرارت به درجه شدید برسد. اما محذور دیگر لازم میآید. محذور این است که این رطوبت با حرارت نمیسازد و اگر طبیعت هوا بخواهد این رطوبت را با حرارت اقتضا بکند، اقتضا کرده امر متنافی را. اقتضای امر متنافی باطل است. پس نمیتوانیم بگوییم طبیعت هوا هم رطوبت به معنای تری دارد، هم حرارت دارد. باید بگوییم هم حرارت دارد، هم رطوبت به نوع لطافت دارد که این نافی حرارت نیست که حرکت نهایی باشد.
این معنای دوم، یعنی اول من حرارت و رطوبت را طبیعت واحده گرفتم و گفتم این هم میخواهد رطوبت را ایجاد کند، هم میخواهد منع کند حرارت را از اینکه به شدت برسد. این درست نیست. اولاً رطوبت را ما طبیعت نمیدانیم. ثانیاً رطوبت اگر بخواهد تری را اقتضا کند و همچنین بخواهد جلوی کمال حرارت را بگیرد، دو عرض متنافی اقتضا نشده، دو سازگار اقتضا شده. چون رطوبت در عین تری منع از حرارت، از شدت حرارت هم با تری سازگار است، منافاتی نیست. اول را اصلاً اراده نمیکنیم. اگر من گفتم برای این بود که بدانید من اول نباید [اینطور] بگویم؛ یعنی رطوبت را طبیعت نگیرید و نگویید این رطوبت که طبیعت واحده است هم تری را هم منع از حدت حرارت را اقتضا میکند.
اولاً رطوبتتان اگر اینطور بگویید، اولاً باطل است به این بیان که رطوبت طبیعت نیست. ثانیاً باطل است این جهت که شما دارید ادعا میکنید چنین رطوبتی دو امر متنافی را اقتضا میکند، در حالی که چنین رطوبتی امر متنافی اقتضا نکردیم؛ رطوبت با جلوگیری از شدت حرارت که متنافی نمیشود، سازگار است. پس معنای دوم حرف باید داشته باشد.
مراد از طبیعت واحده، طبیعت هواست که اگر رطوبت به معنای تری باشد، با توجه به اینکه تری با حرارت منافات دارد، لازم میآید که طبیعت هوا که اقتضا میکند حرارت را و اقتضا میکند رطوبت را چنان که بعداً بیان خواهیم کرد، لازم میآید که طبیعت واحده که این دو را اقتضا میکند، دو متنافی را اقتضا کرده باشد؛ یعنی حرارت را و رطوبت ناسازگار با حرارت را. در حالی که طبیعت واحد متنافی را نمیتواند اقتضا کند. پس نمیتواند نمیتواند حرارت و رطوبت به معنای تری را [با هم داشته باشد].
و لأن الرطوبة إذا منعت عن كمال الحرارة كانت الطبيعة الواحدة تقتضي أمرين متنافيين
« و لأن الرطوبة »؛ یعنی استلزام رطوبت، « إذا منعت عن كمال الحرارة »؛ یعنی اگر رطوبت به معنای تری باشد که بتواند منع کند از کمال حرارت، لازم میآید که طبیعت واحده که طبیعت هواست اقتضا کند دو امر متنافی را؛ یعنی حرارت را و رطوبت ناسازگار را، و حرارت را که رطوبت ناسازگار با حرارت همان تری است.
خب با این سه دلیل ما این اعتذار را باطل کردیم. وقتی اعتذار باطل شد، قول «لِقائِلٍ اَن یَقولَ» تمام شد و استدلال مستدل باطل شد. دفاعی که این عبارت از اعتذار بود تمام نشد. وقتی دفاع تمام نشد، قول «لِقائِلٍ اَن یَقولَ» کامل شد. پس استدلال تمام نشد.
[نفی لوازم کیفیات]
«اِذا عَرَفتَ هذا»؛ یعنی حالا که فهمیدی فلک مقتضی حرارت نیست، مقتضی برودت هم نیست، پس باید بگویید که مقتضی لوازم حرارت و برودت هم نیست. لازم حرارت خفت (سبکی) است، لازم برودت ثقل (سنگینی) است. فلک همانطور که حارّ نیست، سبک هم نیست؛ همانطور که بارد نیست، سنگین هم نیست. ممکن است شما بگویید نه سبک، نه سنگین، هیچی نمیشود. این صفحه جواب این است که سبک و سنگین نقیضان نیستند، عدم و ملکه است. هم عدم را هم ملکه را میتوانید در یک جا نفی کنید از موضوعی که قابل نیست. مثلاً از دیوار هم بینایی را نفی کن، هم کوری را نفی کن. از فلک هم هم سنگینی را نفی کن، هم سبکی را نفی کن. چرا؟ چون این دو عدم و ملکهاند. عدم و ملکه در موضوع قابل میتوانند بیایند، در موضوعی که غیر قابل است نه عدم میآید نه ملکه؛ هر دو نفی میشوند. فقط هم موضوع که نه قابل خفت است نه قابل سنگینی، مقابل سبکی و مقابل سنگینی. و فرض ممکن است نفی سنگینی و سبکی است، نفی نقیضین نیست؛ نفی عدم و ملکه از موضوع غیر قابل است.
«اِذا عَرَفتَ هذا»؛ وقتی شناختی که فلک اقتضای حرارت ندارد، اقتضای برودت هم ندارد، « فنقول لما انتفت الحرارة و البرودة انتفى لازمهما أعني الثقل و الخفة. »؛ فلک چون حرارت و برودت از فلک منتفی شد، لازمه این دو تا یعنی ثقل و خفت هم از فلک منتفی میشود. ثقل و خفت نسبتش با حرارت و برودت نامرتب است. ثقل که اول ذکر شده مال برودت است که دوم ذکر شده بود. خفت که دوم ذکر شده مال حرارت اول ذکر شده است؛ درش نامرتب است. چون حرارت و برودت از فلک منتفی شد، لازمه این دو تا هم که خفت و ثقل است از فلک منتفی میشود. یعنی چون فلک حرارت و برودت ندارد، ثقل و خفت هم ندارد.
عبارت را توجه کنید: «اِذا عَرَفتَ هذا»؛ یعنی وقتی شناختی که حرارت نفی شد، برودت هم نفی شد. ما که الان نشناختیم حرارت نفی شد! آن که میگفت حرارت نفی شد، شدت نفی شد، دلیل خراب شد. عذری هم که میخواست از آن دلیل دفاع کند تمام نبود. پس چطوری حرارت نفی شد؟ چطوری برودت نفی شد؟ ما نفی حرارت و برودت را نشناختیم، استدلال شما تمام نبود. خود مرحوم خواجه استدلال را رد کرد. عذر کسانی هم که میخواهند از استدلال دفاع بکنند نپذیرفت. پس استدلال باطل است. اگر استدلال باطل است، نفی حرارت و برودت در فلک ثابت نشد. ما نشناختیم که بعد بگویید چون شناختی که حرارت و برودت منتفی است.
این عبارت نشان میدهد آن تحلیلی که خواجه برای شما انجام داده، تحلیلش درست نیست. در پاورقی شما نوشته که در بعضی نسخ تالیه این مطلب وجود ندارد تا آخر.
بله این عبارت مشکل ندارد. اگر تا این آخر موجود باشد، باید «هذا» را یک جوری معنا کنیم. یعنی با قطع نظر از دلیل، ما اول ادعا کردیم فلک حرارت ندارد، برودت ندارد. این ادعاها را با این دلیل باطل اثبات کردید. حالا به این دلیل توجه نمیکنیم، همان ادعایمان را تکرار میکنیم. وقتی دانستی که فلک حرارت ندارد، نه با این دلیلی که مخدوش شد، هرچه از راه دیگر خواهید فهمید که فلک لازمه این حرارت و برودت یعنی خفت و ثقل را ندارد. اگر این عبارت وجود داشته باشد، عبارت «هذا» به این معناست.
[شفافیت افلاک]
« قال: شفافة: »؛ این حکم سوم از احکامی است که برای فلک ثابت میشود. حکم اول این بود که افلاک بسائطاند. حکم دوم این بود که خالی از کیفیات فعلیه و انفعالیهاند.
حکم سوم: «وَ شَفّافَةٌ»؛ همه شفافاند. شفاف یعنی جسم بیرنگ، جسم بیرنگ، نه جسم کمرنگ. جسم چه کمرنگ باشد چه پررنگ باشد، شفاف نیست، بلکه ملون است. اما اگر رنگ نداشت، اصلاً نداشت، نه کمش را داشت نه پرش را داشت، میشود شفاف. فلاسفه ادعا کردند که افلاک شفاف هستند. دو دلیل هم بر این ادعایشان اقامه کردند. دلیل اول را مرحوم علامه با بیان نقضی رد میکند. دلیل دوم را میفرماید ظنآور است، یقینآور نیست و در اینجور مسائل ظن کارایی ندارد، یقین میخواهیم.
اما دلیل اول: دلیل اول این است که اجرام فلکی بسیطاند، مرکب نیستند، چیزی توشان مخلوط باشد. وقتی چیزی در آنها مخلوط نبود، خالصِ خالصاند. خالص چیست؟ شفاف میشود. آب را ملاحظه کنید؛ آب وقتی مخلوط داشته باشد رنگی است، کاملاً خالصش کنید، مخلوطها را از آن بگیرید، شفاف میشود. افلاک اجسام بسیط هستند، یعنی خلل توشان نیست، مخلوط ندارند، بنابراین خالصاند. اگر خالصاند، شفافاند.
مرحوم علامه این را رد میکند روی خود کوکب، نه فلک. خیلی واضح است. خود کوکب قمر بسیط است، شفاف نیست. ملاحظه میکنید نور میدهد. موجودی که شفاف باشد نور پس نمیدهد. شما چراغ را روشن کنید به سمت هوا، این نور منعکس نمیشود، نور عبور میکند در هوا. هوا شفاف است. هوا شفاف است، نور را وقتی نفوذ میدهیم تو هوا عبور میکند، رد میشود. اما جسمی که شفاف نیست نور را منعکس میکند، رد نمیکند.
چه چیزی را نفوذ نمیکند؟ عبور نمیکند، منعکس میشود. جسم صیقلی نور را منعکس میکند، جسم شفاف نور را از خودش عبور میدهد. ما میبینیم قمر نور را منعکس میکند، نور خورشید را میگیرد منعکس میکند به زمین. این انعکاس نور نشان میدهد که قمر شفاف نیست. شما بسیط گفتید افلاک بسیط شفاف باشند. ما میگوییم قمر بسیط است، چرا شفاف نیست؟ به دلیل اینکه نور را پس میدهد، یعنی منعکس میکند. و چیزی که شفاف است نور را منعکس نمیکند، نور را از خود عبور میدهد. این قمر که دارد نور را منعکس میکند، از آن شفافیت خارج میشود.
« استدلوا على شفافية الأفلاك بوجهين: »؛ یکی از دو تا این است که افلاک بسائطاند، باید شفاف باشند. به طوری که عرض کردم مرحوم علامه میفرماید من این دلیل اول را رد میکنم.
« أحدهما أنها بسائط و هو منقوض بالقمر »؛ به کواکب نقض میشود. هیچ کوکبی شفاف نیست، از اینجا نیست که بساطت مستلزم شفافیت باشد. « أنها بسائط »؛ شاهد فلک بر شفافیت نیست.
دلیل دوم: توجه کنید، دلیل دوم این است که جسم شفاف مانع دید ماورا نمیشود. مثلاً شیشه شفاف است، پشت شیشه، ماورای شیشه را شما میبینید. اما آینه شفاف نیست، پشت آینه شفاف نیست، پشتش دیده نمیشود. پرده شفاف نیست، پشتش دیده نمیشود. موجودی که پشتش، جسمی که پشتش دیده شود شفاف است. و افلاک را ماورایشان دیده میشود. مثلاً این ستارههای ثابت در فلک هشتماند. هفت تا فلک بین زمین و فلک هشتم فاصله است. اگر این افلاک مانع دیدن آن ستارههای ثابت بودند، نباید دیده میشدند؛ چون ۷ تا پرده، ۷ تا مانع وجود دارد. در حالی که ما میبینیم ستارهها را میبینیم. اگر ستارهها دیده میشوند، معلوم میشود این هفت تا فلکی که بین ما و ستارهها فاصله است، اینها شفاف هستند. اگر این افلاک شفافاند، خب بقیه افلاک هم شفافاند، تو فرق این افلاک نیست. پس چون این افلاک ماورای خودشان را ستر نمیکنند، نمیپوشانند، اجازه میدهند که ماورایشان دیده بشود، باید [شفاف باشند]. آن چیزی که مانع ماورا نیست شفاف است.
مرحوم علامه میفرماید این دلیل خیلی [قوی] نیست. چون دو چیز مانع ماورا نمیشود: یکی جسم شفاف، یکی جسم ملونی که رنگش بسیار کم باشد. ملون است ولی آنقدر رنگش [کم] است که به نظر شفاف میآید. ماورا را منع نمیکند. شما از این رو ملاحظه کنید که ملون نباشند. همین شیشه شفاف کافی نیست، حتماً رنگ دارد، منتها رنگ کم. لذا مانع نمیشود از دید، از دید ماورایش مانع نمیشود. از دو چیز مانع دید ماورایش نمیشود: یکی جسم شفاف، یکی جسم کمرنگ. کمرنگ که خیلی [رقیق] باشد، شاید شفاف نباشد، جسم باشد که اجازه میدهد ماورایش دیده بشود. پس به چه دلیل شفاف [است]؟ میکنید بگویید ملون دارد؟ نمیتوانید ثابت کنید. چون شفاف همان که ثابت کنید این مردد است به مردد این قیفه [قضیه]. وقتی مردد است، ما یقین به دو طرف پیدا نمیکنیم. بله، گمان به یک از طرف پیدا میکنیم. دلیل شما میشود گمانی، ظنی؛ و ظنی در اینجا کارایی ندارد، یقین دارد.
«الثّانی: اَنَّها»؛ یعنی افلاک، « لا تحجب ما وراءها عن الأبصار »؛ ماورایشان از دید [پنهان] نمیشوند، مانع نمیشوند. این مانع، مانع دید ماورا نمیشوند. « فإنا نبصر الثوابت »؛ ما ستارههای ثابت را میبینیم، در حالی که ستاره ثابت در فلک هشتماند و بین ما و فلک هشتم هفت تا فلک فاصله است. اگر این افلاک شفاف نباشند، یکیشان کافی است که ما ستارههای ثابت را نبینیم، چه برسد به همهشان. ولی ما میبینیم ستارهها را، پس میشود [شفاف]. یعنی چون که مانع نیستند، اگر مانع نیستند شفافاند.
مرحوم علامه میفرماید حالا این ظنی است. این دلیل ظنی است، یعنی همانجایی که دلیل اول [رد شد]، من این دلیل دوم ظنی است. همانطور که دلیل اول خدشه دارد چون نقض دارد، دلیل دوم خدشه دارد چون یقین پیش نمیآید، مفید نمیشود. چرا؟ چرا ما یقین [نداریم]؟
« لجواز أن يكون لها لون ضعيف غير حاجب كما في البلور. »؛ ممکن است لون ضعیف برایشان باشد، شفاف نباشند. ولی در عین حال این لون به خاطر ضعفش مانع نباشد. شما بلور، بلور یعنی در فارسی همان درّ کوهی میگویند، بلور، سنگ بلور، همان شیشه. همچون شیشه بیرنگ نیست، یعنی شفاف کامل نیست، یکقدر کیفی دارد؛ ولی در عین حال اجازه میدهد ماورایش دیده بشود. شاید افلاک هم مثل شیشه باشند، شفاف نباشند، ملون باشند، ولی لون ضعیفشان باعث میشود که آنها مانع از ماورایشان نشوند. پس برای شفاف بودن افلاک دو دلیل ذکر شده که ما حدسی خیلی [قوی نداریم]. پس میتوانیم بگوییم برای شفاف بودن افلاک دلیل نداریم. لذا به این حکم سوم یقین پیدا نمیکنیم. به عنوان یک حکم مظنون اشکالی ندارد [قبول] کنیم، ولی به عنوان یک حکم قطعی جایز نیست [قبول] کنیم.
بحث ما در افلاک تمام شد. سه حکم برایشان کردیم. از مسئله بعدی به اجسام عنصریه میپردازیم. ابتدا اجسام عنصریه [را تعریف میکنیم] و بعد هم اجسام عنصری [را بحث میکنیم].
سوال: میپرسید دلیل بر بسیط بودن قمر چیست؟
پاسخ: ما در جلسه گذشته خواندیم «وَ کُلُّها بَسیطَةٌ»؛ یعنی کلش بسیط است و کواکب را هم میدانیم مثل [افلاک]. دلیلش هم خوب دلیل که انحلال پیدا نمیکند. این دلیل هم در کواکب جاری است، هم در افلاک جاری است. قمر هم یکی از کواکب است، پس دلیل در قمر هم هست. دلیل هم منحل نمیشود، چون منحل نمیشود معلوم است که مرکب نیست. از این افلاک منحل نمیشوند و کواکب از جمله قمر منحل نمیشوند، پس بسیطاند. این دلیل شما [کلی است]. دلیل را مربوط کردیم به افلاک، ولی توجه دارید که این دلیل در کواکب اجرا میشود.
سوال: زمین هم بسیط است؟
پاسخ: بله زمین، زمین کواکب [نیست]، زمین کره است، زمین عنصری است. ما وقتی افلاک و کواکب [را میگوییم]، افلاک را میگوییم بسیط است. زمین را میگوییم بسیط است؟
زمین اگر بسیط است، زمین را بسیط میدانیم، یعنی خاک را بسیط میدانیم، نه زمین را. زمین مخلوط [است]. خاک را بسیط میدانیم، ولی اگر دلیل هم بیاوریم دلیل دیگر است. دلیلی که ما در جلسه گذشته گفتیم برای افلاک، آن دلیل برای کواکب هم میشود. نتیجه میدهد افلاک و کواکب [بسیطاند]. به زمین کار نداریم، زمین بحث دیگری است
انشاءالله برای جلسه [بعد].