« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/18

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/در اجسام /اشکالات وارد بر انحصار تعداد افلاک

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/در اجسام /اشکالات وارد بر انحصار تعداد افلاک

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

هیئت و افلاک (ادامه مبحث تعداد و ویژگی‌های افلاک)

صفحه ۱۵۷

[اشکالات وارد بر انحصار تعداد افلاک]

صفحه ۱۵۷، سطر دوازدهم:

« و كون الثوابت في فلك واحد غير معلوم و كذلك انحصار الأفلاك فيما ذكروه غير معلوم »[1] . افلاک را تقسیم کردیم به کلی و جزئی و گفتیم مجموعشان ۲۴ تاست. کواکب را هم تقسیم کردیم به سیار و ثوابت و گفتیم سیار هفت تاست و ۱۰۲۰ و خورده‌ای ثوابت.

مرحوم علامه درباره کواکب بحثی ندارند، اشکالی نمی‌کنند؛ اما در افلاک اشکال [دارند]. دو تا اشکال که هر دو اشکال مآلشان به یک چیز است؛ یعنی هر دو بیان می‌کنند که شاید بیش از این افلاکی که شما گفتید، ما افلاک داشته باشیم. منتها هر کدامشان احتمالی را مطرح می‌کنند.

[اشکال اول: عدم انحصار ثوابت در فلک هشتم]

در اشکال اول گفته می‌شود که ۱۰۲۰ و خورده‌ای ستاره ثابت در فلک هشتم وجود دارد. خب این فلک هشتم یک فلک است و مشتمل بر این همه ستاره. از کجا شما ثابت کردید که این همه ستاره فقط در یک فلک است؟ شاید مجموعه‌ای از این ستاره‌ها در فلکی باشد، مجموعه دیگر در فلک دیگر، مجموعه سوم در فلک سوم باشد. و شاید هم هر کدام از ستاره‌ها فلک خاص داشته باشد. چرا ۱۰۲۰ و خورده‌ای ستاره را در یک فلک چیدید؟ چه دلیل بر این مدعا دارید، چه دلیلی بر این کار دارید. دلیلی ندارید و نمی‌توانید بگویید که فلک هشتم فقط یکی است؛ ممکن است جای فلک هشتم، افلاک کثیره‌ای موجود باشد یا اصلاً ما فلک هشتمی نداشته باشیم، هر ستاره یک فلکی داشته باشد. یا فرض کنید که مجموعه ستاره‌ای دارای فلکی باشد. خب اگر آن‌طور باشد، از هفت تا یا ۲۴ تا تجاوز می‌کنند.

این اشکال اول که توجه می‌کنیم، نمی‌گوییم بیشتر از ۲۴ داریم؛ می‌گوییم دلیلی بر انحصار افلاک در این‌ها نداریم. شاید بیش از این‌ها داشته باشیم و این احتمال را در فلک هشتم می‌دهیم. این یک اشکال.

[اشکال دوم: احتمال وجود افلاک ماورای فلک نهم یا در فواصل]

اشکال [دوم] این است که ممکن است بیش از این افلاک داشته باشیم، ولی دیگر کاری به فلک هشتم نداریم. اشکال اول از فلک هشتم استفاده کرد و اشکال کرد، ولی در اشکال دوم این‌طور نیست؛ شاید ماورای فلک نهم افلاک دیگری باشد. شما که ماورای از فلک نهم نرفتید تا ببینید آنجا فلک دیگر نیست؛ شاید فلک دیگری ماورای فلک نهم باشد.

بنابراین افلاک تعدادشان از ۲۴ می‌گذرد. ممکن هم هست بگوییم ماورای فلک نهم ما فلکی نداریم، ولی بین افلاک چه دلیلی داریم که فلک دیگری نداشته باشیم؟ مثلاً بین فلک اول و دوم، بین فلک پنجم و ششم و همین‌جور. ممکن است شما گفتید که هر فلک بالایی به فلک پایینی چسبیده به طوری که بینشان خالی نیست و قهراً جای فلک دیگر نیست؛ این را از کجا می گویید، شاید فلک بالای به فلک پایین نچسبیده باشد، بین این دو فلک یک فلک دیگر فاصله باشد. اگر این احتمال را ما بدهیم، خب افلاک تعدادشان افزون می‌شود.

توجه می‌کنید تمام هر دو اشکالی که ذکر کردیم، مطلبی را که مطرح می‌کنند احتمال بیشتر بودن افلاک است؛ که افلاک شاید بیشتر از ۲۴ تاست، نه اینکه منحصر در ۲۴ تاست. منتها اشکال اول نظر می‌کنیم به فلک هشتم، می‌گوییم شاید فلک هشتم مشتمل بر افلاک کثیره باشد. در اشکال دوم نظر به فلک هشتم نمی‌کنیم؛ نظر به مافوق فلک نهم یا به فاصله‌ای بین افلاک می‌کنیم و می‌گوییم شاید ماورای نهم یا بین فاصله فلک‌ها، فلک‌های دیگری موجود باشد. این دو تا احتمال ما دافعی و رافعی ندارد. بنابراین به صورت یک اشکال محتمل بر این قول که افلاک ۲۴ هستند باقی می‌ماند و کسی نمی‌تواند دفعش کند.

[قرائت و توضیح متن]

خب این قسمت را من بخوانم. هنوز کسانی که قائل به نه تا فلک‌اند هنوز تأیید می‌کنند و می‌خواهند یک جوری این احتمالات ما را دفع کنند. لااقل قسمت اخیر را؛ برای ردش مطلبی دارم که وقتی رسیدیم بیان می کنم.

صفحه ۱۵۷، سطر دوازدهم:

« و كون الثوابت في فلك واحد غير معلوم»؛

اینکه تمام ثوابت که ۱۰۲۰ و خورده‌ای هستند در یک فلک که همان هشتم است وجود داشته باشند، حضور داشته باشند، این معلوم نیست. شاید هر کدام از این‌ها، از ثوابت، دارای فلک مستقل باشند یا لااقل هر مجموعه‌شان دارای فلک مستقل باشد. به چه دلیل می‌توانیم بگوییم که یک فلک برای همه ۱۰۲۰ تا کافی است؟

« و كذلك انحصار الأفلاك فيما ذكروه غير معلوم »؛

انحصار افلاک در آنچه ذکر شد معلوم نیست. ممکن است افلاک دیگری ماورای عالم جسمانی وجود داشته باشند یا افلاک دیگری در لابه‌لای این افلاکِ قبول‌شده موجود باشد.

« و كذلك انحصار الأفلاك فيما ذكروه غير معلوم »؛

در آن ۲۴ تایی که ذکر کردند معلوم نیست.

« بل يجوز أن توجد أفلاك كثيرة إما وراء المحيط »؛

بلکه جایز است که یافت شود، پیدا شود افلاک کثیره‌ای در ماورای محیط. محیط همان فلک نهم است؛ یعنی بعد از فلک نهم. آقایان می‌گویند بعد از فلک نهم هیچی نیست؛ از کجا می‌گویند هیچی نیست؟ شاید واقعاً افلاک دیگری موجود باشد.

« أو بين هذه الأفلاك »؛

یا بین این افلاکی که ما قبول کردیم ممکن است فلکی فاصله شده باشد و ما آن فلک را نیافته باشیم. خب آن فلک هم باز به این ۲۴ تا اضافه بشود. اگر اضافه شد که از ۲۴ تا تجاوز می‌کنند.

« و قول بعضهم إن أبعد بعد كل سافل مساو لأقرب قرب العالي باطل »؛

قول بعضهم می‌خواهد احتمال اخیر را دفع کند. فقط احتمال اخیر را که گفت «اَو فی ما بَینَ الاَفلاکِ». احتمال اینکه ماورای محیط افلاکی داشته باشد، این را کسی دفعش نمی‌کند.

احتمال اینکه بعضی از ثوابت یا مجموعه ثوابت دارای افلاک باشند و ما فقط به فلک هشتم معتقد نباشیم، این احتمال را هم کسی دفع نمی‌کند. ولی این احتمال که بین افلاکِ قبول‌شده فلک‌های دیگری موجود باشند و ما به آن‌ها دسترسی پیدا نکرده باشیم، این احتمال اخیر را کسی می‌خواهد دفع کند که این دفعش را الان بیان می‌کنیم.

توجه کنید، مقعر هر فلکی نزدیک‌ترین بخش آن فلک به زمین؛ و محدب هر فلکی: دورترین بخش آن فلک. حالا دو تا فلک را فرض می‌کنیم که یکی عالی باشد، یکی سافل باشد؛ یعنی یکی بالا باشد، یکی پایین باشد. محدب پایینی به مقعر بالایی [چسبیده]. بنا بر نظر فلاسفه؛ ما گفتیم احتمال دارد که نچسبیده باشد و بین مقعر بالایی و محدب پایینی فاصله باشد و این فاصله به وسیله یک فلک دیگر [پر] باشد. کسی که می‌خواهد دفاع کند، این قول ما را رد می‌کند. می‌خواهد دفاع کند از فلاسفه، این احتمال ما را رد می‌کند. می‌گوید که دورترین نقطه سافل، دورترینش از زمین که محدبش است، با نزدیک‌ترین فاصله‌ای که آن فلک بالاتر با زمین دارد که مقعرش است، این دو تا با هم مساوی‌اند. یعنی دورترین فاصله‌ای که پایینی از زمین دارد با نزدیک‌ترین فاصله‌ای که فلک بالایی نسبت به زمین دارد، آن دورترین که برای سافل است و نزدیک‌ترین که برای عالی است، این دو تا برابرند، مساوی‌اند.

یعنی اگر بخواهید فاصله بین فلک مثلاً چهارم را با زمین ملاحظه کنید، دورترین فاصله‌اش محدبش است؛ و بخواهید فاصله فلک پنجم را هم با زمین ملاحظه کنید، نزدیک‌ترین فاصله‌اش مقعرش می‌شود. نزدیک‌ترین فاصله این فلک پنجم با دورترین فاصله این فلک چهارم مساوی است. و این مساوی را اگر متر کنید، بگویید که دورترین فاصله فلک چهارم از زمین مثلاً ۱۰۰ کیلومتر است، نزدیک‌ترین فاصله فلک پنجم از زمین هم ۱۰۰ کیلومتر خواهد بود. خب اگر این‌طور باشد، نتیجه می‌گیریم که مقعر آن فلک بالایی به محدب فلک پایینی چسبیده که فاصله‌اش از زمین یکی است. اگر فاصله آن محدب پایینی که دورترین فاصله را با زمین می‌دهد و فاصله آن مقعر فلک بالایی که نزدیک‌ترین فاصله را با زمین دارد [یکی باشد]، این دور و آن نزدیک با هم مساوی باشند، معنایش این است که مقعر آن بالایی بر محدب پایینی چسبیده است. و الا اگر نچسبیده بود، فاصله‌ها مساوی نمی‌شد. فاصله دورترین فاصله فلک چهارم با نزدیک‌ترین فاصله پنجم مساوی است و این حکایت می‌کند از اینکه مقعر پنجم به محدب چهارم چسبیده است. این دفاعی است که از فلاسفه می کنند.

[نقض استدلال فلاسفه با مثال قمر و عطارد]

مرحوم علامه این دفاع را رد می کند و می گوید: خلاف این را ما یافتیم؛ خودشان هم به آن معترف‌اند.

ملاحظه کنید فلک اول را و فلک دوم را. فلک اول فلک قمر است، فلک دوم فلک عطارد است. دورترین نقطه فلک اول از زمین محدب مائلش است، محدب مائل؛ چون خود قمر از محدب دیگر بالاتر نمی‌آید. وقتی قمر دارد دور زمین به توسط فلکش می‌گردد، وقتی که در حال اوج است، در محدب مائل قرار دارد. و عطارد در حالی که کمترین فاصله را با زمین دارد، در انتهای فلک عطارد است. حالا انتهای فلک عطارد می‌شود مقعر عطارد. مقعر فلک عطارد با محدب مائل، یعنی محدب مائل قمر، به قول شما باید مساوی باشد. فاصله آنجا که دارید باید مساوی باشد؛ مقعر فلک عطارد با محدب فلک مائل قمر باید فاصله‌شان تا زمین مساوی باشد.

در حالی که همه قبول داریم که بین مقعر عطارد و محدب مائل قمر، «جوزهر» که به منزله متمم فاصله است [فاصله شده]. اینجا حالا به فاصله اعتراف کردیم. مقعر عطارد را که نزدیک‌ترین قسمت فلک عطارد با زمین است، با محدب مائل قمر که دورترین قسمت فلک قمر با زمین است؛ این دو تا را که شما گفتید فاصله‌شان مساوی است، ما دیدیم فاصله‌شان مساوی نیست. بین این‌ها فاصله است.

پس مقعر عطارد نسبت به مائل قمر از زمین [دورتر است]. یعنی مائل جزءش است. مقعر عطارد روی جوزهر است. خود قطر جوزهر یا ضخامت جوزهر تفاوت ایجاد کرده بین نزدیک‌ترین قسمت عطارد و دورترین قسمت مائل. گفت نزدیک‌ترین قسمت عالی با دورترین قسمت سافل مساوی است؛ این جوزهر تفاوت بین این‌ها ایجاد کرده. چون فاصله بین این‌ها هست، از این قانون که گفتید «دورترین نقطه هر سافلی با نزدیک‌ترین نقطه هر عالی‌ای مساوی است»، این قاعده اگر درست بود ما خلافش را در عطارد و قمر نمی‌یافتیم. پس این قاعده درست نیست.

توجه کنید این مطلب را جمع کنم.

ما گفتیم احتمال دارد که بین افلاک، بین افلاکِ دانسته شده، افلاک دیگری فاصله باشد. این گوینده گفت این احتمال [مردود] است. دلیلش هم این بود که فاصله دورترین نقطه سافل نسبت به زمین با فاصله نزدیک‌ترین نقطه عالی نسبت به زمین مساوی است؛ و نتیجه اینکه مقعر آن بالایی به محدب پایینی متصل است و اجازه داده نمی‌شود که بین این مقعر بالایی و محدب پایینی فلک دیگری فاصله شود. این گوینده این‌طوری گفت. ما جواب دادیم که خلافش را در فلک اول و دوم یافتیم. پس اینکه شما می‌گویید بین افلاک فاصله نیست تا آن فاصله را فلک دیگر پر کند، این قولتان با توجه به فلک اول و دوم نقض می‌شود.

اشکالی که ما وارد کردیم با این دفاعی که این گوینده کرد، دفاع نشد، رد نشد. اشکالی که گفتیم هنوز به قوت خودش باقی است. اشکال ما این بود که شاید بین افلاکی که شناخته شده، افلاک دیگری واسطه باشند که ما آن‌ها را ندیده باشیم، نیافته باشیم. این اشکال را وارد کردیم، مدافع نتوانست این اشکال را دفع کند.

« و قول بعضهم إن أبعد بعد كل سافل مساو لأقرب قرب العالي باطل »؛

و بعد که گفتند دورترین فاصله هر فلک سافلی از زمین، دورترین فاصله هر فلک سافلی از زمین مساوی است با نزدیک‌ترین فاصله هر عالی با زمین.

که نتیجه‌اش این می‌شود که مقعر هر فلک بالایی که نزدیک‌ترین فاصله را تا زمین دارد، با محدب هر فلک پایینی که دورترین فاصله همان فلک تا زمین را دارد، به هم چسبیده باشند و اجازه ندهد که بینشان فلک دیگری حاصل شود. این قول بعضهم باطل است.

« لأن بين أبعد بعد القمر و أقرب قرب عطارد ثخن فلك جوزهر القمر »؛

زیرا خلافش را در فلک اول و دوم یافتیم. و در افلاک دیگر احتمال می‌دهیم. زیرا بین دورترین فاصله‌ای که قمر در زمین دارد که عبارت است از محدب مائلش، و نزدیک‌ترین فاصله‌ای که عطارد با زمین دارد که عبارت است از مقعر این عطارد، بین این دو تا ضخامت فلک جوزهر فاصله شده که این را همه قبول دارند.

احتمال دارد در بقیه افلاک هم یک همچین چیزی اتفاق افتاده باشد، ما کشف نکرده باشیم. پس شاید بین افلاکِ کشف شده، افلاک غیر مکشوفی حضور داشته باشند. بنابراین احتمال می‌دهیم که افلاک تعدادشان از ۲۴ تجاوز کند. این اشکالی که ما کردیم باقی است.

[بساطت افلاک]

« قال: و الكل بسائط »؛

همه افلاک بسیط اند و هیچ‌کدامشان مرکب نیست؛ یعنی از ۲۴ تا فلک همه‌شان بسیط‌اند.

فلک مرکب [نداریم]. دلیل را توجه کنید دلیل این است که مرکب از اجزای مختلف تشکیل می‌شود. هرگاه عاملی بر این مرکب وارد کنید که مرکب را منحل کند، اجزای مختلف مرکب از هم جدا می‌شود؛ یعنی انحلال راه پیدا می‌کند. پس هر مرکبی همین‌جاست؛ شما مرکبی را داشته باشید، الان به ظاهر متصل دیده می‌شود، تمام اجزا با هم مرتبط‌اند و با هم پیوندند، اما یک عامل ارتکاب [فشار] وارد کنید، از هم جدا می‌شود.

پس هر مرکبی آماده انحلال است، آماده انفکاک اجزاست. و ما در افلاک در این مدت طولانی هرچه [گشتیم] انحلال را نیافتیم، انحلالی دیگران هم برای ما نقل نکردند. ما خودمان معلوم است که فلک مرکب نیست که بخواهد انحلال پیدا کند و اجزایش از هم بپاشند. و چون فلکی متصل، واحد و بسیط است، جوری منحل نمی‌شود. پس هر مرکبی منحل می‌شود، این مقدمه اول؛ و فلک منحل نمی‌شود، بنا بر آن مشاهداتی که ما در این همه زمان طولانی داشتیم. نتیجه می‌گیریم فلک مرکب نیست. دوباره عرض کنم: فلک منحل نمی‌شود، و هر مرکبی منحل می‌شود؛ نتیجه می‌گیریم فلک مرکب نیست. یعنی بسیط است.

« قال: و الكل بسائط » به همین دلیلی که گفته شد.

مرحوم [علامه] می‌فرماید بساطت افلاک هم مقبول ماست، هم مقبول فلاسفه؛ هم مقبول متکلم هست، هم مقبول فلاسفه. منتها ما قبول داریم در حد احتمال، فلاسفه قبول دارند در حد وجوب. آن‌ها می‌گویند واجب است که بسیط باشد، ما می‌گوییم محتمل است باشد؛ ما ممکن می‌دانیم، آن‌ها واجب. چرا ما ممکن می‌دانیم؟ چون می‌گوییم که همه حادث‌اند.

ما برخلاف فلاسفه فلک را حادث می‌دانیم، آن‌ها فلک را قدیم می‌دانند. ما فلک را حادث می‌دانیم و هر حادثی امکان زوالش و امکان انحلال و تغییرش هست. ولی ما ندیدیم؛ پس از احتمال اینکه فلک تغییر کند و منحل شود، [احتمالش] هست. اگر احتمال انحلالش هست، پس احتمال ترکیبش هست. بنابراین ترکیب محتمل است، بساطت هم محتمل است. دلیلی نداریم که نفی کنیم تا بساطت قطعی بشود. ترکیب محتمل است، پس بساطت هم ممکن است.

« قال: و الكل بسائط »؛

یعنی کل افلاک همه‌شان بسیط‌اند، هیچ‌کدامشان مرکب نیستند.

أقول: ذهبوا إلى أن الفلك بسيط

مرحوم علامه می فرماید: همه قائلند که فلک بسیط است.

« لأن كل مركب يتطرق إليه الانحلال »؛

چون مرکب انحلال می‌پذیرد. این یک مقدمه که کبری است.

« و الفلك لا يتطرق إليه الانحلال »؛

فلک قبول انحلال پیدا نکرده در این همه مدت‌های طولانی. این هم مقدمه دوم که صغری است.

نتیجه می‌گیریم: « في هذه المدد المتطاولة فيكون بسيطا ». یعنی پس فلک چون انحلال پیدا نکرده، مرکب نیست. صغرا را که ایشان دوم ذکر کرده، شما اول ذکر کنید؛ کبرا که اول ذکر کرده، دوم بیاورید، خیلی راحت نتیجه گرفته می‌شود. بگویید: « و الفلك لا يتطرق إليه الانحلال » و « کل مركب يتطرق إليه الانحلال »؛ نتیجه می‌دهد که فلک مرکب نیست.

« و هذا حكم واجب عندهم و ممكن عندنا »؛

مرحوم علامه می فرماید: این مطلب، حکمی است که در فلاسفه واجب است، ولی ممکن است در نظر ما؛ ممکن است، واجبی نیست.

« لأن الأجسام عندنا حادثة »؛

زیرا که افلاک از نظر آن‌ها قدیم‌اند،

«وَ عِندَنا حادِثَةٌ»؛ و نزد ما حادث‌اند. اصلاً حادث می‌دانیم، حتی اجسام فلکی را. البته فلاسفه قدیم می‌دانند، ولی [ما] حادث می‌دانیم. اگر حادث می‌دانیم،

يمكن تطرق التغير إليها و الانحلال

مثل هر حادث دیگری تطرق و تغیر و انحلال هم جایز است که انحلال به آن‌ها راه پیدا کند، هم تغیر. پس ما هم فلک را محتمل التغیر می‌دانیم و هم عناصر را. منتها عناصر را که محتمل التغیر می‌دانیم، می‌دانیم تغییرشان را داریم می‌بینیم، تغییر قرار می‌دهیم. [اما در فلک] فقط تغییرش را ندیدیم؛ ممکن التغیر قرار می‌دهیم، ممکن الانحلال قرارش می‌دهیم. اگر ممکن الانحلال باشد، پس ممکن الترکیب [است]. بنابراین ترکیبش محتمل است، بساطتش هم محتمل است. اینجا می‌گوید بسیط باشد.

سوال: خلاصه گفته چیزی که ماهیت [دارد]... چون ما معتقد هستیم که بسیط باشد. ماهیت دارد؛ هر چیزی که ماهیت دارد، مرکب است از وجود و ماهیت، یا مرکب از جنس و فصل است.

پاسخ: درست است، ترکیب چند جور است. ما می‌گوییم فلک بسیط است، [یعنی] از اجسام مختلف درست نشده، نه بسیط به آن معنا؛ یعنی آن‌ها هم ماهیت دارند و ممکن‌اند، ولی از اجسام مختلفه نیستند.

برخلاف بدن ما؛ بدن ما متشکل از اجسام مختلفی است، متشکل از خاک، آب، هوا. این را می‌گوییم مرکب. مرکب یعنی اینکه از اجسام مختلفه ساخته شده باشد. فلک از اجسام مختلفه ساخته نشده و از یک جسم ساخته شده. آن ترکیب [عقلی] را ما نفی نمی‌کنیم؛ ترکیبی که برای هر ماهیتی هست که ترکیب از وجود و ماهیت است، آن موضوع ما نیست، آن را ما نفی نمی‌کنیم. فقط این ترکیب را دارد. ولی آن ترکیبی که عبارت است از اجتماع اجسام مختلفه، این در فلک نیست؛ یعنی در فلک شما اجسام مختلفه ندارید. جسم فلک اول تا آخرش یکسان است.

مثل بدن ما نیست که مرکب باشد از اجسام مختلفه. پس مرکبات عنصری از اجزای مختلفه [هستند] و بسیط یعنی مرکب نیست از اجزای مختلفه. فلک هم مرکب نیست از اجزای مختلفه. ولی همین‌هایی که مرکب‌اند از اجزای مختلفه و در نتیجه بسیط نیستند، [ترکیب] برای ماهیت یعنی مرکب هست آن‌جور نیست. این را نفی کردیم در اثباتش.

اینی که ما داریم الان نفی می‌کنیم، ترکیب شرطی [خارجی] نیست، بلکه ترکیب از اجزا و اجسام مختلفه است. و این مسئله برای فلک باید نفی شود، ترکیب از اجسام مختلف باید در آن محال بشود. البته به قول فلاسفه. به قول متکلمین ممکن است نفی شود افلاک، ممکن است نقض شود؛ یعنی ترکیبش ممکن است.

خلاصه می‌گویند ترکیب باید نفی شود.

[عدم اتصاف افلاک به کیفیات فعلیه و انفعالیه]

پس بحث تمام شد.

مسئله بعدی ما این است که از کیفیات فعلیه و انفعالیه و همچنین لوازم این کیفیات خالی است. اولاً باید بدانیم که کیفیت فعلیه و انفعالیه چه چیزهایی هستند. دوستان می‌آیند باید استدلال کنید در اینکه فلک کیفیت فعلیه ندارد، همچین کیفیتی ندارد.

: ما کیفیات فعلیه و انفعالیه را بیان می‌کنیم و ادعا می‌کنیم که فلک از این‌ها مجرد است. بعداً بر این انتفا و بر این ادعا استدلال می‌کنیم. کیفیات را به چهار تقسیم می‌کنند. کیفیت محسوسه برمی‌گردد [به] کیفیت بیش از این‌ها، ولی کیفیات اساسی به چهار کیفیت تبدیل می‌شوند که دو تایش فعلی‌اند و سه تایش [دو تایش] انفعالی. فعلی‌ها عبارت‌اند از حرارت و برودت. انفعالی‌ها عبارت‌اند از رطوبت و یبوست. پس چهار کیفیت داریم: حرارت و برودت، دو تا؛ رطوبت و یبوست هم می‌شود چهار تا. فقط این چهار تا، دو تایش فعلی است یعنی اثرگذار است، دو تایش هم انفعالی است یعنی اثرپذیر است.

این چهار کیفیت، اینجا هیچ‌کدامشان در فلک وجود ندارد؛ یعنی فلک نه حار است، نه بارد، نه رطب، نه یابس. ولی شما اجسام عنصری را که ملاحظه می‌کنید، یا حار است یا بارد است. چیزهایی را ما در جهان با تأثیر حرارت موجود می‌کنیم، یا حرارتی در چیزی اثر می‌گذارد، سومی حاصل می‌شود. برودت اثر می‌کند. یا مثلاً در باب طعوم یعنی طعم غذاها گفتند حرارت و برودت و اعتدال هر سه در جسم کثیف (یعنی انبوه و فشرده) و جسم لطیف (یعنی تنک و باز) و جسم معتدل [متوسط] وارد می‌شوند. یعنی حرارت و برودت و اعتدال، این سه تا در جسم لطیف و کثیف و معتدل وارد می‌شوند و با ورود این سه تا بر این سه تا، نه جور طعم ساخته می‌شود. شیرینی، ترشی، تلخی، همه در باب مزه آنجا گفتند. گفتند از تأثیر حرارت و برودت و تأثر جسم که کثیف است یا لطیف است یا معتدل است، نه تا [مزه] به وجود می‌آید. پس حرارت همان‌جور که توجه کردید، چون با کمک حرارت و برودت [اثر می‌گذارد].

در یک چیزهایی هم داریم که منسوب‌اند به رطوبت و یبوست. تا اینجا معلوم شد خود کیفیت در فلک نیست؛ یعنی طعم هم در فلک نیست. همچنین خود رطوبت و یبوست در فلک نیست، منسوبات رطوبت و یبوست هم در فلک نیست.

یک مطلب مسئله سومی داریم: این کیفیات چهارگانه یک لوازمی دارند، یک آثاری دارند؛ یعنی حرارت و برودت صورت‌های نوعیه [نیستند]، این کیفیات یک لوازمی دارند. لازمِ حرارت خفت [سبکی] است، لازمِ برودت ثقل [سنگینی] است. برودت شیء را سنگین می‌کند و حرارت سبک می‌کند، حرارت لطیف می‌کند، برودت کثیف می‌کند. این لوازم هم برای فلک وجود ندارد. پس این کیفیات خودشان در فلک حاصل نیستند. منسوب‌هایی به این کیفیت [مثل] طعم و بوی و رنگ حاصل نیستند. لوازم این کیفیت مثل خفت و ثقل هم حاصل نمی‌شوند. فلک را نمی‌شود گفت سنگین است، نمی‌شود گفت سبک است، با آن همه عظمت. این مدعای ما: توضیح کیفیات فعلیه و انفعالیه و بعد هم استدلال را بیان می کنم.

« قال: خالية من الكيفيات الفعلية و الانفعالية و لوازمها. »؛

این افلاک گفتیم بسائط‌اند، حالا می‌گوییم خالی‌اند از کیفیات؛ چه کیفیات فعلیه که حرارت و برودت است، چه کیفیات انفعالیه که رطوبت و یبوست است. خالی از خود این کیفیت و خالی از لوازم این کیفیت مثل خفت و ثقل. بعد اضافه کنید که از منسوبات کیفیات هم خالی است. منسوب حرارت مثلاً طعم است، بوی است؛ منسوب به برودت این‌هاست. فلک از این هم خالی است.

« أقول: هذا حكم آخر للأفلاك »؛ حکم دیگری مربوط به افلاک است و آن حکم این است که «هو اَنَّها» یعنی افلاک، « غير متصفة بالكيفيات الفعلية أعني الحرارة و البرودة »؛ یعنی حرارت و برودت. « و ما ينسب إليهما »؛ و متصف نیستند به «ما یُنسَبُ اِلَیهما».

اگر هم « ما یُنسَبُ اِلَیهما » [باشد]؛ من می‌بینم چیزهایی که تو آن طعم‌ها مثل شیرینی و ترشی و این‌ها را گفتند که اثری است که حرارت و برودت در جسم لطیف و کثیف می‌گذارند. پس از حرارت و برودت در ساختن آن نقش دارند. یعنی آن منسوب حرارت و برودت است. پس متصف نیست به کیفیت فعلی، و نه به آنچه که منسوب به حرارت و برودت است.

« و لا الكيفيات الانفعالية أعني الرطوبة و اليبوسة »؛ خط قبلی. یعنی این افلاک متصف به کیفیات انفعالی یعنی رطوبت و یبوست نیستند. « و ما ينسب‌ إليهما »؛ متصف نیستند به آنچه که منسوب به رطوبت و یبوست است. توجه کردید مسئله‌هایی که آن بود. حالا می‌فرماید منسوبی به رطوبت و یبوست هم در افلاک وجود ندارد، همون خود رطوبت و یبوست هم نیست.

این دو مطلب.

پس مطلب اول این است که خود کیفیات در افلاک نیستند. مسئله دوم اینکه آنچه که به این کیفیات نسبت دارد، مثلاً می‌شود گفت که بو و طعم و این‌ها، آن‌ها هم در افلاک نیستند.

مدعای سوم این است که لوازم این کیفیات هم در افلاک نیستند. لوازم نیست.

« و غير متصفة بلوازمها »[2] ؛ یعنی افلاک متصف نیستند «بِلَوازِمِها»؛ یعنی به لوازم این کیفیات.

« أعني الثقل و الخفة. »؛ مثل سبکی و سنگینی.

همچنین خفت لازم حرارت است؛ شیء اگر حار باشد، با شیء دیگری که بارد است اختلاف وزن پیدا می‌کند، حار سبک است و بارد سنگین. این را می‌توان گفت ثقل لازم برودت است، یکی از کیفیات انفعالی [فعلی]؛ همچنین این خفت لازم حرارت است که حرارت یکی از کیفیات فعلی هست. متصف نیستند به لوازم این چهار کیفیت. و کیفیت در این مطلب می‌آید.

این طرح مدعا بود، استدلال هم باید داشته باشیم بر این مدعا که ان‌شاءالله در جلسه بعد.

 


logo