90/02/16
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/در اجسام /تقسیمبندی اجسام طبیعی و احکام عمومی افلاک
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل دوم/در اجسام /تقسیمبندی اجسام طبیعی و احکام عمومی افلاک
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تقسیمبندی اجسام طبیعی و احکام عمومی افلاک
صفحه ۱۵۶
مقدمه: تقسیمبندی اجسام طبیعی
الفصل الثاني في الأجسام
قال: الفصل الثاني في الأجسام و هي قسمان فلكية و عنصرية[1]
همانگونه که از عنوان بحث («فی الفلکیات و العنصریات») برمیآید، این بخش به بررسی احکام اجسام فلکی و عنصری اختصاص دارد. در این مقام، مباحث در سه محور اصلی قابل طرح است: یک مسئله پیرامون «جسم عنصری» (الجسم العنصری) و دو مسئله پیرامون «جسم فلکی» (الجسم الفلکی).
به طور کلی، اجسام در جهان طبیعت به دو قسم اصلی تقسیم میشوند:
۱. جسم فلکی (اثیر): که موضوع بحث اصلی ما در این فصل است.
۲. جسم عنصری: که خود بر دو قسم است:
بسیط: که عبارت است از عناصر چهارگانه (العناصر الأربعة): خاک، آب، هوا و آتش.
مرکب: که شامل موالید ثلاث (جماد، نبات و حیوان) است. انسان نیز به عنوان نوعی از حیوان، در این دسته جای میگیرد.
مبحث اول: ویژگیهای جسم فلکی
در این بخش، بحث پیرامون جسم عنصری را به زمان دیگری موکول کرده و تمرکز خود را بر «جسم فلکی» معطوف میداریم. افلاک در یک تقسیمبندی کلی به دو دسته تقسیم میشوند:
۱. افلاک کلیه (الأفلاک الکلیة)
۲. افلاک جزئیه (الأفلاک الجزئیة)
در اینجا عمدتاً به ذکر احکام افلاک کلیه میپردازیم و به افلاک جزئیه نیز اشاراتی خواهیم داشت.
آنچه از کواکب که مورد رصد قرار گرفته و به نظر ما رسیده است، بالغ بر هزار و بیست و اندی کوکب است (اشاره به ۱۰۲۲ کوکب در زیجهای سنتی). نکتهی حائز اهمیت در طبیعیات قدیم این است که کواکب به خودی خود دارای حرکت انتقالی نیستند؛ بلکه این «فلک» است که حرکت میکند.
بر اساس هیئت قدیم، کوکب در جرمِ فلک ثابت است، مانند فرورفتن میخ در چوب (مسمار در خشب). بنابراین، فلکِ محیط به دور زمین میچرخد و کوکب نیز به تبعیت از حرکت فلک، به دور زمین میگردد. برای مثال، قمر در فلک اختصاصی خود ثابت است و با چرخش آن فلک، قمر نیز جابهجا میشود.
جرم فلک، جسمی شفاف است و رنگ و حاجبی ندارد؛ از این رو، ما تنها کوکب (ستاره) را میبینیم و خودِ فلک قابل رؤیت نیست. این شفافیت موجب میشود که افلاکِ زیرین مانع دیدن افلاک و کواکبِ زبرین (بالاتر) نشوند. وضعیت افلاک دقیقاً مانند لایههای شیشهای شفاف و تودرتو است؛ همانطور که شیشه مانع دیدن اشیاء پشت خود نمیشود، فلکِ پایین (مانند فلک قمر) نیز مانع رؤیت کواکب در افلاک بالاتر نمیگردد.
استدلال بر وجود افلاک متعدد
اگرچه خودِ افلاک دیده نمیشوند، اما ما از طریق «اختلاف حرکات» (اختلاف الحرکات) به وجود آنها و تعددشان پی میبریم. اصل کلی در این استدلال چنین است: «از هر حرکتِ متمایز، وجودِ محرکِ متمایز (فلک جداگانه) استنباط میشود». بنابراین، تنوع حرکات کواکب دلیلی بر کثرت افلاک است.
در شمارش افلاک کلیه، چه ترتیب را از پایین به بالا (از زمین به سمت فلک الافلاک) در نظر بگیریم و چه از بالا به پایین، این افلاک به صورت «کُراتِ متداخل» (الکرات المتداخلة) قرار گرفتهاند.
این چینش بدین صورت است که هر فلکِ زیرین در جوف (درون) فلکِ زبرین قرار دارد. به بیان دقیقتر هندسی:
سطح بیرونیِ (محدّب) فلکِ پایین، مماس است با سطح درونیِ (مقعّر) فلکِ بالا.
هیچگونه خلأیی (فاصله خالی) میان این سطوح وجود ندارد.
بنابراین، مجموعهی عالم افلاک مانند لایههای پیاز (یا کرات تودرتو) است که هر لایه دارای ضخامت (ثخن) مشخصی است و لایهی دیگر را در بر گرفته است.
نفی خلأ و تداخل افلاک (استحاله فُرجه)
در نظام کیهانشناسی قدیم، افلاک به صورت لایههایی متصل و پیوسته تصویر میشوند. سطح درونی (مقعّر) هر فلکِ زبرین، بر سطح بیرونی (محدّب) فلکِ زیرین کاملاً منطبق است و با آن تماس دارد (مماس است). این اتصال به گونهای است که هیچگونه فاصله یا خلأیی (فُرجه) میان دو فلک وجود ندارد.
بنابراین، فرض وجود فاصله میان افلاک مردود است؛ زیرا طبق مبانی طبیعیات، وجود خلأ در طبیعت محال است (امتناع الخلأ). از این رو، هر فلک در جوف فلک بالاتر قرار گرفته و سطوح آنها بدون هیچ فاصلهای بر یکدیگر منطبقاند.
ترتیب کرات عنصری و افلاک نهگانه
در بررسی ساختار عالم از پایین به بالا (از مرکز به سمت محیط)، ابتدا با «کُرات عنصری» و سپس با «افلاک اثیری» مواجه هستیم:
الف) کرات عنصری (العنصریات):
ترتیب عناصر چهارگانه از مرکز عالم بدین شرح است:
1. کره خاک (الأرض): که در مرکز عالم قرار دارد.
2. کره آب (الماء): که محیط بر خاک است.
3. کره هوا (الهواء): که محیط بر آب است.
4. کره آتش (النار): که محیط بر هواست.
(توضیح: هرچند در وجود کره مستقل آتش به عنوان یک لایه متمایز مناقشاتی وجود دارد، اما در مدل مشهور مشاء، این لایه به عنوان عنصر چهارم و محیط بر هوا پذیرفته شده است).
ب) افلاک کلیه (الفلکیات):
پس از پایان کرات عنصری، افلاک نهگانه آغاز میشوند که به ترتیب صعودی عبارتاند از:
1. فلک قمر (ماه)
2. فلک عطارد (تیر)
3. فلک زهره (ناهید)
4. فلک شمس (خورشید)
5. فلک مریخ (بهرام)
6. فلک مشتری (برجیس)
7. فلک زحل (کیوان)
8. فلک ثوابت (الکواکب الثابتة): فلک هشتم که جایگاه ستارگان ثابت است.
9. فلک اطلس (فلک الافلاک): فلک نهم که فاقد کوکب است و محیط بر کل عالم میباشد.
هر یک از این افلاکِ نامبرده، یک «فلک کلی» (الفلک الکلی) محسوب میشوند که دارای ضخامت (ثِخَن) معینی هستند. برای تبیین ساختار داخلی این افلاک، فلک مریخ را به عنوان نمونه بررسی میکنیم:
فلک کلی مریخ، در فضایی میان فلک شمس و فلک مشتری واقع شده است؛ بدین معنا که در جوفِ فلک مشتری قرار دارد (محفوف به آن است) و محیط بر فلک شمس است.
ضخامت و افلاک جزئیه:
این فلک کلی، صرفاً یک سطح نازک نیست، بلکه دارای ضخامت است. در درون این ضخامت، افلاک دیگری (افلاک جزئیه) تعبیه شدهاند. اجزای اصلی تشکیلدهندهی ضخامت فلک کلی عبارتاند از:
یک: فلک مُمثَّل (الفلک المُمثَّل):
این فلک را «ممثّل» مینامند زیرا در حرکت و مرکز، مانند «منطقة البروج» است. مرکزِ فلک ممثّل، همان مرکزِ عالم (زمین) است. این فلک تمام ضخامت فلک کلی را پر نمیکند، بلکه بخشی از آن را تشکیل میدهد.
دو: فلک خارج از مرکز (الفلک الخارج المرکز):
در درون فلک ممثّل، فلک دیگری قرار دارد که به آن «فلک حامل» (الفلک الحامل) یا «خارج از مرکز» میگویند. وجه تسمیه آن این است که مرکزِ این فلک، منطبق بر مرکز عالم (زمین) نیست، بلکه نقطهای خارج از مرکز زمین است.
هندسه و نحوه قرارگیری افلاک جزئیه
نحوه استقرار «فلک خارج از مرکز» در جوف «فلک ممثّل» دارای ویژگیهای هندسی دقیقی است:
فلک خارج از مرکز نیز مانند سایر افلاک دارای دو سطح محدّب (بیرونی) و مقعّر (درونی) است. با توجه به اینکه مرکز آن با مرکز فلک ممثّل (که همان زمین است) تفاوت دارد، تماس این دو فلک به صورت نقطهای است:
نقطه اوج: سطح محدّبِ فلک خارج از مرکز، در یک نقطه با سطح مقعّرِ فلک ممثّل تماس دارد.
نقطه حضیض: سطح مقعّرِ فلک خارج از مرکز نیز در نقطهی مقابل، با سطح زیرین تماس دارد.
این ساختار هندسی (تداخل دو کره با مراکز متفاوت) موجب میشود که ضخامت افلاک در نقاط مختلف متغیر باشد، که با ترسیم هندسی (شکل) کاملاً قابل تصور خواهد بود.
در ادامهی بررسی ساختار داخلی افلاک، به «فلک تدویر» (فلک التدویر) میرسیم. جایگاه این فلک در ضخامت «فلک خارج از مرکز» (الفلک الخارج المرکز) تعبیه شده است.
ساختار هندسی آن بدینگونه است که در ضخامت فلک خارج از مرکز، دو سطح کروی موازی را در نظر میگیریم:
۱. سطح مقعّر (درونی): که سطح زیرین حفره است.
۲. سطح محدّب (بیرونی): که سطح بالایی حفره است.
فضای میان این دو سطح، جایگاه استقرار فلک تدویر است. فلک تدویر مانند گویی (کُرهای صُلب) است که در میان این دو سطح محاط شده است؛ به طوری که سطح محدّبِ تدویر در یک نقطه با سطح محدّبِ خارج از مرکز، و در نقطهی مقابل، با سطح مقعّرِ آن تماس دارد.
بنابراین، فلک تدویر در فضایی میانِ دو سطحِ فلک خارج از مرکز جای گرفته و در آن غوطهور است، نه اینکه صرفاً یک دایرهی فرضی باشد؛ بلکه جرمی کروی است که کوکب در آن ثابت شده است.
اصطلاحشناسی: فلک کلی و افلاک جزئیه
لازم است میان اصطلاحات تمایز قائل شویم. وقتی از «فلک کلی» سخن میگوییم، مراد مجموعهی افلاکی است که متعلق به یک کوکب خاص است (شامل ممثّل، خارج از مرکز و تدویر). اما «فلک ممثّل» (الفلک المُمثَّل) یکی از اجزای این مجموعه است که محیط بر سایر افلاک جزئیه میباشد.
بنابراین، افلاک جزئیه (مانند خارج از مرکز و تدویر) در جوف و ضخامت فلک ممثّل قرار دارند، اما نه به این معنا که تمام فضای آن را پر کنند، بلکه طبق نظم هندسی خاصی در آن جای گرفتهاند.
تفاوت ساختاری در افلاک کواکب سبعه
تعداد و چیدمان افلاک برای سیارات مختلف، متفاوت است:
الف) کواکب عُلوی (زحل، مشتری، مریخ) و زهره:
در این چهار کوکب (زحل، مشتری، مریخ و زهره)، ساختار فلکی مشابه است. هر یک دارای سه فلک اصلی هستند:
۱. فلک ممثّل.
۲. فلک خارج از مرکز (حامل).
۳. فلک تدویر.
(توضیح: در متن اصلی اشاراتی مبهم با واژگان "نبی" و "جبهه" وجود داشت که با توجه به سیاق بحث هیئت، به "مریخ" و "زهره" تصحیح شد).
ب) عطارد (عُطارِد):
ساختار فلکی عطارد پیچیدهتر از سایرین است. در هیئت قدیم برای توجیه حرکات خاص عطارد، افلاک بیشتری فرض شده است. عطارد علاوه بر فلک ممثّل و تدویر، دارای افلاک خارج از مرکز متعددی است (مانند فلک مدیر و حامل) که مراکز آنها متفاوت است. این کثرت مراکز برای تبیین حرکات متنوع و سریع این سیاره ضروری است.
ج) قمر (ماه):
در خصوص فلک قمر، نظرات و ساختار کمی متفاوت است. قمر دارای فلکی است که «فلک مائل» (الفلک المائل) نامیده میشود و فلک دیگری که «حامل» است. برخی در وجود فلک خارج از مرکز برای قمر تشکیک کردهاند، اما قول مشهور شامل فلک جوزهر (ممثّل)، فلک مائل و فلک تدویر است.
سؤال اساسی این است: چرا هیئتدانان مجبور به فرض فلک خارج از مرکز شدند؟ چرا همان فلک ممثّل (که هممرکز با زمین است) کفایت نمیکرد؟
پاسخ در پدیدهی «اوج» (الأوج) و «حضیض» (الحضیض) نهفته است.
استدلال:
۱. مقدمه اول: فلک ممثّل، هممرکز با زمین (مرکز عالم) است. ویژگی دایره یا کره این است که تمام نقاط محیط آن نسبت به مرکز، فاصلهی یکسانی دارند.
۲. مقدمه دوم: ما در رصد کواکب مشاهده میکنیم که فاصلهی آنها از زمین تغییر میکند؛ گاهی دور میشوند (در حالت اوج) و گاهی نزدیک میشوند (در حالت حضیض).
۳. نتیجه: اگر کوکب تنها بر روی فلک ممثّل حرکت میکرد، فاصلهی آن از زمین همواره ثابت بود. تغییر فاصله (قُرب و بُعد) نشاندهندهی آن است که کوکب بر روی فلکی حرکت میکند که مرکز آن، مرکز زمین نیست.
بنابراین، برای توجیه اختلاف ابعاد (دوری و نزدیکی)، وجود فلکی ضروری است که مرکز آن مغایر با مرکز عالم باشد؛ این فلک همان «فلک خارج از مرکز» (الفلک الخارج المرکز) است.
زمانی که کوکب در قسمت بالای این فلک (دورترین نقطه از زمین) قرار میگیرد، در حالت «اوج» است و زمانی که در قسمت پایین (نزدیکترین نقطه به زمین) قرار میگیرد، در حالت «حضیض» است.
در مورد عطارد و قمر، به دلیل پیچیدگی حرکات و وجود چندین اوج و حضیض (یا تغییرات خاص در مسیر)، منجمان ناچار شدهاند بیش از یک مرکز یا افلاکِ خارج از مرکزِ متعدد فرض کنند تا بتوانند تمام حالات رصدی را توجیه نمایند.
پیچیدگی ساختار فلک عطارد (تعدد اوج و حضیض)
در مباحث پیشین اشاره شد که برای توجیه حرکات کواکب، فرضِ افلاک «خارج از مرکز» ضروری است. اما در خصوص فلک عطارد (عُطارِد)، وضعیت پیچیدهتر از سایر سیارات است. رصدهای نجومی نشان میدهد که این کوکب در طول یک دوره گردش خود، برخلاف سایر کواکب که یک اوج و یک حضیض دارند، دارای دو اوج و دو حضیض است.
این پدیده (تعدد اوج و حضیض) با فرض یک فلک خارج از مرکزِ ساده قابل تبیین نیست. لذا هیئتدانان برای عطارد، ساختار فلکی پیچیدهتری را ترسیم کردهاند که شامل افلاک بیشتری (مانند فلک مدیر) است تا بتواند این حرکات خاص را توجیه کند. اگر شکل هندسی این افلاک ترسیم شود، چگونگی ایجاد دو اوج و دو حضیض کاملاً روشن خواهد شد.
شمارش تعداد کل افلاک (الافلاک الکلیة و الجزئیة)
اکنون میتوانیم تعداد کل افلاک در عالم را محاسبه کنیم. اگرچه افلاک اصلی (افلاک کلیه) نُه عدد هستند، اما با احتساب افلاک جزئیه (ممثّل، خارج از مرکز، تدویر و...) تعداد آنها افزایش مییابد.
محاسبه تقریبی بر اساس هیئت مشهور چنین است:
ما هفت کوکب سیار (سیارات سبعه) داریم.
اگر برای هر کوکب به طور میانگین سه فلک در نظر بگیریم (ممثّل، خارج از مرکز، تدویر)، عدد ۲۱ به دست میآید.
اما باید توجه داشت که خورشید (شمس) فاقد فلک تدویر است (یکی کم میشود).
از سوی دیگر، عطارد و قمر دارای افلاک اضافی هستند (مانند فلک مائل یا مدیر).
به این مجموعه، باید فلک هشتم (ثوابت) و فلک نهم (اطلس) را نیز اضافه کرد.
با جمعبندی دقیق این موارد، مجموع افلاکِ دخیل در ادارهی عالم به بیست و چهار فلک (۲۴ فلک) میرسد. تمام این بیست و چهار کره در مجموع، «جسم فلکی» (الجسم الفلکی) را تشکیل میدهند که موضوع بحث ماست.
شرح و تطبیق با متن
(صفحه ۱۵۶)
در اینجا به روخوانی و شرح عبارت کتاب میپردازیم:
الفصل الثاني في الأجسام
قال: الفصل الثاني في الأجسام و هي قسمان فلكية و عنصرية
عبارت «فی الفلکیات و العنصریات» اشاره به تقسیمبندی کلی اجسام دارد. مؤلف میفرماید اجسام یا عنصری هستند (که فسادپذیرند) و یا فلکی.
أما الفلكية فالكلية منها تسعة واحد غير مكوكب محيط بالجميع
سپس در تقسیمبندی افلاک میفرماید: «اقسام فلکیه بر دو قسم است: کلیه و جزئیه».
در ادامه، افلاک کلیه را به دو دسته تقسیم میکند:
غیر مُکوکَب (بدون ستاره): که همان فلک نهم است. این فلک محیط بر کل عالم است و هیچ کوکبی در آن وجود ندارد. نامهای آن عبارتاند از: فلک اطلس (بیستاره)، فلک اقصی (دورترین)، و فلک محیط.
و تحته فلك الثوابت
مُکوکَب (ستارهدار): که شامل فلک هشتم و افلاک پایینتر است.
ویژگیهای فلک هشتم (فلک الثوابت)
فلک هشتم که در زیر فلک اطلس قرار دارد، مشتمل بر ستارگان بیشماری است که به آنها «کواکب ثابته» (الثوابت) میگویند.
علت نامگذاری: این ستارگان را «ثابته» مینامند، نه به این معنا که ساکناند و حرکت ندارند، بلکه به این دلیل که ابعاد و فواصل نسبی آنها نسبت به یکدیگر ثابت است (برخلاف سیارات که موقعیتشان نسبت به هم تغییر میکند).
حرکت کُند: فلک ثوابت دارای حرکت است، اما حرکتی بسیار کُند.
مقایسه سرعت حرکت ثوابت و سیارات
ثم أفلاك الكواكب السيارة السبعة،
در زیرِ فلک هشتم، هفت فلک دیگر قرار دارند که مربوط به «کواکب سیّاره» (السیّارات) هستند. تفاوت اصلی میان ثوابت و سیارات در «سرعت حرکت» آنهاست:
حرکت فلک ثوابت (حرکت تقدیمی): اگر دایره فلک را به ۳۶۰ درجه تقسیم کنیم، فلک ثوابت هر درجه را تقریباً در مدت ۷۰ سال طی میکند. بنابراین، یک دور کاملِ این فلک (۳۶۰ درجه) حدود ۲۴ هزار تا ۲۵ هزار سال به طول میانجامد.
حرکت سیارات: در مقابل، سیارات سرعتی بسیار بیشتر دارند. برای مثال:
قمر (ماه): یک دور کامل را در حدود ۲۹ روز طی میکند.
شمس (خورشید): یک دور کامل را در ۳۶۵ روز (یک سال) طی میکند.
بنابراین، تفاوت فاحشی میان دوره گردش ۲۴ هزار ساله (فلک ثوابت) و دورههای کوتاه یک ماهه یا یک ساله (سیارات) وجود دارد. همین کُندیِ بسیار زیادِ فلک هشتم باعث شده است که حرکت آن در کوتاهمدت محسوس نباشد و ستارگانِ آن «ثابت» پنداشته شوند؛ در حالی که سیارات (به معنای سیرکنندگان) حرکتی سریع و مشهود دارند.
وجه تسمیه «فلک ثوابت» (الفلک الثامن)
فلک هشتم را «فلک ثوابت» (فلک الثوابت) مینامند. این نامگذاری به معنای سکون مطلق و عدم حرکت این فلک نیست؛ چرا که همانطور که پیشتر بیان شد، این فلک نیز دارای حرکت است. اطلاق واژه «ثابت» به دو دلیل است:
الف) کُندی حرکت (بُطء الحرکة): حرکت این فلک در مقایسه با افلاک زیرین بسیار کند است (هر ۲۴ هزار سال یک دور).
ب) ثبات نسبی کواکب: موقعیت ستارگانِ این فلک نسبت به یکدیگر تغییر نمیکند و ابعاد بین آنها محفوظ است.
تشتمل على أفلاك تداوير و خارجة المراكز، و المجموع أربعة و عشرون و تشتمل على سبعة متحيرة و ألف و نيف و عشرين كوكبا ثوابت
بر اساس آنچه در مباحث پیشین (هیئت قدیم) گذشت، مجموع افلاک مؤثر در تدبیر عالم، بیست و چهار (۲۴) فلک است. این تعداد حاصل جمع موارد زیر است:
افلاک مربوط به کواکب سبعه (سیارات هفتگانه) که با احتساب افلاک جزئیه (مانند تدویر و خارج از مرکز) محاسبه میشوند.
فلک هشتم (فلک ثوابت) که مشتمل بر بیش از هزار و بیست کوکب است.
فلک نهم (فلک اطلس).
ساختار مباحث جسم طبیعی
بحث پیرامون جسم طبیعی در سه محور (یا سه مسئله) سامان مییابد:
مسئله اول: در ماهیت جسم به طور کلی (صرف نظر از نوع آن).
مسئله دوم: در احکام جسم بسیط (مانند افلاک و عناصر).
مسئله سوم: در احکام جسم مرکب (مانند معدنیات و موالید).
با اتمام این سه مسئله، بحث در فن اول و دوم به پایان رسیده و وارد فن سوم میشویم.
تقسیمبندی اجسام و احکام حرکت فلکی
اجسام طبیعی به دو قسم اصلی تقسیم میشوند:
۱. فلکیات (الأفلاک): اجسام آسمانی.
۲. عنصریات (العناصر): اجسام زیرِ فلک قمر.
تحلیل حرکت فلک کلی:
در بحث فلکیات، هر «فلک کلی» (الفلک الکلی) دارای یک «حرکت واحد» است. این حرکت واحد، یا «بسیط» است و یا «مرکب».
برای درک این مطلب، ابتدا باید تعریف دقیقی از «حرکت بسیط» ارائه دهیم.
تعریف حرکت بسیط (الحرکة البسیطة) و متشابه (الحرکة المتشابهة):
حرکت افلاک، حرکتی دوری (چرخشی) است؛ زیرا هر متحرکی که بر روی محیط دایره حرکت کند، لزوماً حول یک مرکز میچرخد و ترسیمکننده قوسهاست.
حرکت بسیط در اصطلاح نجوم و فلسفه، همان «حرکت متشابه» است.
تعریف حرکت متشابه: حرکتی است که در آن، متحرک در «زمانهای مساوی»، «قوسهای مساوی» را طی کند («قَطعُ قِسیٍّ متساویةٍ فی أزمنةٍ متساویةٍ»).
مثال: اگر فلک در ثانیه اول ۵ درجه حرکت کند، در ثانیه دوم نیز دقیقاً ۵ درجه، و در ثانیه سوم نیز ۵ درجه را طی کند. این یکنواختی نشاندهنده «بساطت» و «تشابه» حرکت است.
تعریف حرکت مرکب (غیر متشابه):
در مقابل، اگر حرکت یکنواخت نباشد، آن را حرکت مرکب یا غیرمتشابه مینامند.
مثال: اگر متحرک در ثانیه اول ۵ درجه طی کند، اما در ثانیه دوم سرعتش افزایش یابد و ۱۰ درجه طی کند (حرکت تند شونده)، یا برعکس (کند شونده).
اصل فلسفی در حرکات فلکی:
حرکت افلاک کلیه همواره «واحد» و «بسیط» (متشابه) است. اگر در رصدها مشاهده کنیم که حرکتی غیریکنواخت (تند یا کند) است، این نشاندهنده آن است که این حرکت ناشی از یک فلک واحد نیست؛ بلکه حاصل ترکیب حرکات افلاک متعدد است.
بنابراین، هرگاه حرکت واحد و یکنواخت باشد، دلالت بر وحدت محرک دارد و هرگاه حرکت مختلف و نامنظم باشد، دلالت بر کثرت افلاک و محرکها دارد.
ساختار بسیط افلاک عالیه و ترکیب افلاک سافله
افلاک عالیه، یعنی فلک نهم (اطلس) و فلک هشتم (ثوابت)، دارای ساختاری بسیط هستند؛ بدین معنا که در ضخامت آنها، «فلک خارج از مرکز» (خارج المرکز) یا «فلک تدویر» (فلک التدویر) وجود ندارد. این افلاکِ جزئی و پیچیده، مختص به «کواکب سبعه سیّاره» (افلاک زیرین) هستند.
بنابراین، هر یک از افلاکِ کواکبِ هفتگانه (به جز خورشید که تدویر ندارد)، مشتمل بر افلاک جزئیهای همچون خارج از مرکز و تدویر هستند که حرکت کوکب را سامان میدهند.
شمارش نهایی افلاک (۲۴ فلک)
با جمعبندی افلاک کلی و جزئی، مجموع افلاکِ مؤثر در نظام کیهانی به بیست و چهار (۲۴) فلک میرسد.
این ۲۴ فلک، جایگاه اجرام آسمانی هستند که شامل:
بیش از هزار و بیست کوکب در فلک هشتم (ثوابت).
هفت کوکب سیّاره در افلاک پایینتر.
تقسیمبندی سیارات: «نَیِّرَین» و «خمسه مُتَحَیِّرة»
کواکب هفتگانه (سیارات سبعه) به دو دسته تقسیم میشوند:
۱. نَیِّرَین (دو روشنا): شامل خورشید (شمس) و ماه (قمر).
۲. خمسه مُتَحَیِّرة (پنج ستاره سرگردان): شامل زحل، مشتری، مریخ، زهره و عطارد.
تبیین پدیده تحیّر (حرکت استقامت و رجعت):
چرا به این پنج کوکب، «متحیّرة» میگویند؟ علت این نامگذاری، مشاهدهی حرکاتِ بهظاهر نامنظم آنها از دید ناظر زمینی است. اگر مسیر حرکت این کواکب را در طول سال رصد کنیم، سه حالت متفاوت را مشاهده خواهیم کرد:
الف) استقامت (الاستقامة): کوکب در مسیر طبیعی خود از مغرب به سمت مشرق حرکت میکند (توالی بروج). در این حالت، هر شب درجهای به سمت مشرق پیش میرود.
ب) اقامت (الإقامة): کوکب برای مدتی در یک موضعِ خاص توقف میکند و به نظر میرسد که ساکن شده است.
ج) رجعت (الرَجعَة): کوکب تغییر جهت داده و برخلاف مسیر قبلی، از مشرق به سمت مغرب حرکت میکند (خلاف توالی بروج).
این تغییر حالات (گاهی به چپ، گاهی به راست و گاهی توقف)، حالتی شبیه به «تحیّر» و سرگردانی را برای ناظر تداعی میکند؛ گویی کوکب نمیداند به کدام سو برود. البته در واقعیت، کوکب دچار تحیّر نیست و حرکتی منظم دارد. آنچه ما میبینیم، «برآیند» ترکیبِ حرکتِ «فلک تدویر» و «فلک خارج از مرکز» است که از دید ناظر زمینی به این صورت جلوه میکند.
تصحیح متن: «سبعه متحیّرة» یا «خمسه متحیّرة»؟
در برخی نسخههای کتاب (یا متن مورد بحث)، عبارت «السبعة المتحیّرة» (هفت ستاره سرگردان) آمده است. این تعبیر از نظر فنی و اصطلاحی نادرست است.
ما در هیئت، «هفت سیاره» (الکواکب السیّارة) داریم، اما همه آنها متحیّرة نیستند. خورشید و ماه (نیرین) هرگز دچار حرکت رجعی (بازگشت به عقب) نمیشوند و همواره حرکت مستقیم (استقامت) دارند. پدیده تحیّر و رجعت، اختصاص به پنج کوکب دیگر دارد.
بنابراین، عبارت صحیح باید «الخمسة المتحیّرة» باشد، یا اگر مراد کل سیارات است، باید «السبعة السیّارة» گفته شود. اگر در نسخه کلمه «سبعه» با صفت «متحیّرة» آمده باشد، احتمالاً سهو القلم کاتب یا مؤلف است، مگر اینکه توجیه خاصی داشته باشد که خلاف مشهور است.
نتیجهگیری:
بنابراین، نظام افلاک شامل ۲۴ کره است که حرکات پیچیده آنها (به ویژه در خمسه متحیّرة) ناشی از تعامل افلاک تدویر و خارج از مرکز است، در حالی که خورشید و ماه از این پیچیدگی (حرکت رجعی) مبرا هستند.
جمعبندی تعداد افلاک (الأفلاک الأربعة و العشرون)
بر اساس آنچه در مباحث پیشین (هیئت قدیم) گذشت، مجموع افلاک مؤثر در تدبیر عالم، بیست و چهار (۲۴) فلک است. این تعداد حاصل جمع موارد زیر است:
افلاک مربوط به کواکب سبعه (سیارات هفتگانه) که با احتساب افلاک جزئیه (مانند تدویر و خارج از مرکز) محاسبه میشوند.
فلک هشتم (فلک ثوابت) که مشتمل بر بیش از هزار و بیست کوکب است.
فلک نهم (فلک اطلس).
بنابراین، نظام کیهانی متشکل از این ۲۴ کره است که در مجموع «جسم فلکی» را تشکیل میدهند.
جایگاهشناسی بحث «جسم» در طبیعیات (وجه تقدم جسم بر سایر جواهر)
پس از اتمام بحث از «مطلقِ جوهر» (الجواهر العامة) در کتب فلسفی، نوبت به بررسی «جواهر خاصه» میرسد. جواهر پنجگانه عبارتاند از:
۱. عقل (العقل)
۲. نفس (النفس)
۳. جسم (الجسم)
۴. هیولی (الهیولی)
۵. صورت (الصورة)
در میان این مصادیق پنجگانه، حکما بحث «جسم» را مقدم داشتهاند.
علت تقدم: جسم نسبت به سایر جواهر (مانند عقل و نفس)، به حس ما نزدیکتر است («لأنّه أقربُ إلی الحِسّ»). عقل و نفس مجردند و به حس در نمیآیند، و هیولی و صورت نیز بدون جسم قابل ادراک حسی نیستند. از آنجا که روش آموزشی معمولاً حرکت از محسوس به معقول است، اولویت با بررسی جسم طبیعی است.
ساختار مباحث جسم طبیعی
بحث پیرامون جسم طبیعی در سه محور (یا سه مسئله) سامان مییابد:
مسئله اول: در ماهیت جسم به طور کلی (صرف نظر از نوع آن).
مسئله دوم: در احکام جسم بسیط (مانند افلاک و عناصر).
مسئله سوم: در احکام جسم مرکب (مانند معدنیات و موالید).
با اتمام این سه مسئله، بحث در فن اول و دوم به پایان رسیده و وارد فن سوم میشویم.
تقسیمبندی اجسام و احکام حرکت فلکی
اجسام طبیعی به دو قسم اصلی تقسیم میشوند:
۱. فلکیات (الأفلاک): اجسام آسمانی.
۲. عنصریات (العناصر): اجسام زیرِ فلک قمر.
تحلیل حرکت فلک کلی:
در بحث فلکیات، هر «فلک کلی» (الفلک الکلی) دارای یک «حرکت واحد» است. این حرکت واحد، یا «بسیط» است و یا «مرکب».
برای درک این مطلب، ابتدا باید تعریف دقیقی از «حرکت بسیط» ارائه دهیم.
تعریف حرکت بسیط (الحرکة البسیطة) و متشابه (الحرکة المتشابهة):
حرکت افلاک، حرکتی دوری (چرخشی) است؛ زیرا هر متحرکی که بر روی محیط دایره حرکت کند، لزوماً حول یک مرکز میچرخد و ترسیمکننده قوسهاست.
حرکت بسیط در اصطلاح نجوم و فلسفه، همان «حرکت متشابه» است.
تعریف حرکت متشابه: حرکتی است که در آن، متحرک در «زمانهای مساوی»، «قوسهای مساوی» را طی کند («قَطعُ قِسیٍّ متساویةٍ فی أزمنةٍ متساویةٍ»).
مثال: اگر فلک در ثانیه اول ۵ درجه حرکت کند، در ثانیه دوم نیز دقیقاً ۵ درجه، و در ثانیه سوم نیز ۵ درجه را طی کند. این یکنواختی نشاندهنده «بساطت» و «تشابه» حرکت است.
تعریف حرکت مرکب (غیر متشابه):
در مقابل، اگر حرکت یکنواخت نباشد، آن را حرکت مرکب یا غیرمتشابه مینامند.
مثال: اگر متحرک در ثانیه اول ۵ درجه طی کند، اما در ثانیه دوم سرعتش افزایش یابد و ۱۰ درجه طی کند (حرکت تند شونده)، یا برعکس (کند شونده).
اصل فلسفی در حرکات فلکی:
حرکت افلاک کلیه همواره «واحد» و «بسیط» (متشابه) است. اگر در رصدها مشاهده کنیم که حرکتی غیریکنواخت (تند یا کند) است، این نشاندهنده آن است که این حرکت ناشی از یک فلک واحد نیست؛ بلکه حاصل ترکیب حرکات افلاک متعدد است.
بنابراین، هرگاه حرکت واحد و یکنواخت باشد، دلالت بر وحدت محرک دارد و هرگاه حرکت مختلف و نامنظم باشد، دلالت بر کثرت افلاک و محرکها دارد.
در بحث افلاک ۲۴گانه (که این افلاک ۲۴گانه مشتری هستند)، عدهای کوتاه آمدند؛ یعنی آن ثوابت که ۱۲۰ و خوردهای هستند، به علاوه آن سبعه (سیارات هفتگانه)، تو اینها ۲۱ قول است.
اما مثل اینکه از بحث از مطلقِ جوهر خارج شدیم. گفتیم که در این کتاب، بحثی داریم درباره جواهر (جواهرِ مفرد، اعراض). درباره جواهر رو مشت (مشتمل) قرار بدهیم در بحث در جواهر.
وقتی بحث در جواهر تمام شد، حالا وارد بحث در «جسم» میشویم. البته جواهر فقط جسم نیستند؛ جواهر پنج قسماند (جسم، نفس، هیولی، صورت، عقل). ما اول بحث از جوهر کردیم، بدون اینکه تعیین کنیم که این جوهر جسم است یا نفس است یا عقل است یا چیز دیگر است.
این وقت که تمام شد، حالا بحث در مصادیقِ جوهر قرار میشود. که «جسم» را جلوتر از همه مطرح میکنیم. چرا؟ چون به حس نزدیکتر است. حس جسم را درک میکند، اما هیولی و صورت را حس درک نمیکند، نفس هم همینطور، عقل هم همینطور. و چونکه به حس ما نزدیکتر است، ما زودتر او را میآوریم در بحثمان.
[تطبیق با متن]
« أقول: لما فرغ من البحث » (چون مصنف خارج شد) از بحث از مطلقِ جوهر، شروع کرد در بحث از جزئیاتِ این جوهر (یعنی مصادیقِ جوهر). خواست از مصادیقِ جوهر بحث کند.
عن مطلق الجوهر شرع في البحث عن جزئياته و بدأ بالجسم لأنه أقرب إلى الحس و في هذا الفصل مسائل
و بعد از اینکه در بین مصادیقِ پنجگانه جوهر، «جسم» را اولاً مطرح کرد. چرا اولاً مطرح کرد؟ چون به حس نزدیکتر است و حس او را درک میکند. آنهای دیگر را حس درک نمیکند.
و در این مسائل (مسائل مربوط به جسم)، سه مسئله است:
۱. یک مسئله در واقعیتِ جسم است.
۲. یک مسئله در واقعیتِ جسمِ بسیط است.
۳. و یک مسئله در واقعیتِ جسمِ مرکب است.
این سه تا مسئله که تمام میشود، بحث در جسم تمام میشود و فصل دوم هم تمام میشود، وارد فصل سوم میشویم که مباحث دیگری است.
[تقسیم اجسام به فلکی و عنصری]
المسألة الأولى في البحث عن الأجسام الفلكية
اعلم أن الأجسام تنقسم قسمين فلكية و عنصرية
و میتوانیم بگوییم همه اجسام (فرقی نمیکند، روشن است) اجسام تقسیم میشوند به دو دسته:
۱. یکی فلکی.
۲. یکی عنصری.
« إما كلية تظهر منها حركة واحدة...».
(و افلاک: یا کلیاند...).
بعد از یکی جمله:
«و اما جزئیةٌ».
(و یا جزئیاند).
یا کلی میکنند، کلی را اینها حرکتِ واحد دارند. از کلی یک حرکت ایستاد (صادر شد) که این حرکت یا بسیط است یا حرکتِ مرکب.
و این «بسیطةٌ» را دنبال حرکت ندهید، بگویید اینها وصفِ فلکاند و اینجور نیست. اینجور هم که بیان کردم.
«و کلیةٌ».
(و کلیِ فلک).
فلکِ کلی حرکتِ واحده دارد. این حرکتِ واحد یا بسیط است یا مرکب.
نکته: حالا حرکت بسیط چیست؟ حرکت مرکب چیست؟ حرکت بسیط را معنا میکنم، حرکت مرکب هم در مقابل روشن میشود (ندارد که حرکت مرکب را معنا کند).
[تعریف حرکت بسیط و مرکب]
دقت کنید؛ فلکی که حرکت میکند، حرکتش دوری است (چون خرق و التیام نمیکند). خودش به حرکتِ دوری (یعنی دورِ دایره) ایجاد میکند. همینطور ببینید؛ هر موجودی که حرکتِ دوری میکند (یعنی حرکتی روی خط دایره انجام دهد)، حتماً دورِ آن مرکزِ دایره دارد میچرخد و دور ایجاد میکند. قوسی که اگر این قوسها را سر هم کنید، میشود خودِ دایره.
ما در هر زمانی قوسی را طی میکند. اگر در زمانهای مساوی، قوسهای مساوی طی کند، میگویند حرکت «بسیط» است. اسم دیگر هم داریم: «حرکت متشابه».
حرکت متشابه (بسیط) یعنی حرکتِ یک شیء در زمانهای مساوی، روی قوسهای مساوی. یعنی طی کردنِ یک شکلِ قوسی را در زمانی.
یعنی در یک ساعت ۵ درجه از آن ۳۶۰ درجه را طی میکند. در ساعتِ بعدی هم باز ۵ درجه طی میکند. در ساعتِ سوم هم باز ۵ درجه طی میکند. در هر ساعت ۵ درجه طی میکند. میبینید که در زمانهای مساوی، قوسهای مساوی طی میکند. که این حرکت اینجا حرکتِ بسیط است.
اما اگر حرکت مبهم باشد (در ساعت اول ۵ درجه طی کرد، تندتر شد ۱۰ درجه طی کرد)، اینجا نمیگویند حرکت بسیط است.
اجرا میگوید: حرکتِ افلاکِ کلیه، حرکتِ واحده است (یا بسیط است یا مرکب). همین این را توجه کنید.
حرکتِ مرکب را به گردنِ افلاکِ متعدد میاندازند. اگر فلک واحد باشد، گفتند حرکت هم بسیط است. اما اگر حرکت مرکب شد (مختلف شد)، بدانید که از افلاکِ مختلف ناشی شده است.
خب یک وقتی بیان کردیم، ایشان میفرماید که فلکِ کلی دارای حرکتِ واحده است، که این حرکتِ واحد یا بسیط است یا مرکب.
و این موضوع مائیتون (یعنی بحث بر کلیتِ فلک است). یعنی فلک یا کلیتِ فلک، کلیه (توجه کلیه) که اینها را خواجه گفته، ما شنیدیم دیگر، گفتند پس...
[معرفی فلک نهم (فلک الافلاک)]
« أما الكلية فتسعة واحد منها (و یکی از این افلاک نهگانه).
یکی از اینها محیط به تمام افلاک است و «فلکِ محیط» نامیده میشود. البته اسامی مختلفی دارد:
محيط بالجميع يسمى الفلك المحيط و هو غير مكوكب و يسمى الفلك الأطلس بهذا الاعتبار، و تحته فلك الثوابت و يسمى فلك البروج يماس المحيط بمقعره محدب هذا الفلك و تحت هذا زحل و تحته المشتري و تحته المريخ و تحته الشمس و تحته الزهرة و تحته عطارد و تحته القمر يماس العالي بمقعره محدب السافل و هذه التسعة متوافقة المراكز و موافقة للأرض في مركزها
فلک اقصی: به آن فلک اقصی میگویند (چون دورترین فلک است).
فلک اطلس: به آن فلک اطلس میگویند (چون ستاره ندارد و صاف است؛ اطلس یعنی پارچه بدون نقش و نگار).
فلک محیط: به آن فلک محیط میگویند (چون احاطه به همه دارد).
فلک نهم: به آن فلک نهم میگویند.
فلک الافلاک: به آن فلک الافلاک میگویند.
محدد الجهات: به آن محدد الجهات میگویند (چون جهات را تعیین میکند).
عرش: و به لسان شریعت، «عرش» نامیده میشود. (البته اینها معتقدند که همان عرش است، ولی اسامی مختلفی است که ایشان به چند تا اشاره میکند).
این فلک کوکب (ستاره) ندارد، کوکب کوچک هم ندارد، صورتش هم نیست. و ملس (صاف) است. به این اعتبار (که کوکب ندارد) بهش میگویند «فلک اطلس» (فلک بیاستاره).
به همین جهت (به همین اعتبار اول)، یعنی به این اعتبار که کواکبِ ثوابت تحتِ این فلکِ محیط هستند، فلکِ هشتم به نام «فلک ثوابت» نامیده میشود.
چرا؟ چون برجهای دوازدهگانه (که در منطقة البروج هستند) در همین فلک (فلک هشتم) قرار دارند. در این فلک میتوانید بگویید «فلک البروج»؛ یعنی فلکی که برجهای دوازدهگانه را در خودش دارد.
[ترتیب و اتصال افلاک]
« يماس المحيط بمقعره محدب ».
(تماس دارد فلک محیط به واسطه مقعرش، با محدبِ فلکِ مادونش).
این فلکِ نهم (محیط) با سطحِ مقعرش (سطح درونیاش) تماس دارد با سطحِ محدبِ (سطح بیرونیِ) این فلکِ هشتم (فلک ثوابت).
البته این اختصاص به فلک نهم ندارد؛ تمام افلاک به همین صورت دست به دست هم دادهاند (پوست پیازی). که مقعرِ هر بالایی تماس دارد با محدبِ پایینی.
و تحتِ این فلکِ هشتم (ثوابت)، فلکِ زحل است که فلک هفتم است.
و تحتِ زحل، فلکِ مشتری است که فلک ششم است.
و تحتِ مشتری، فلکِ مریخ است که فلک پنجم است.
و تحتِ مریخ، فلکِ شمس است که فلک چهارم است.
و تحتِ این فلکِ شمس، فلکِ زهره است که فلک سوم است.
و تحتِ زهره، فلکِ عطارد است که فلک دوم است.
و تحتِ عطارد، فلکِ قمر است که فلک اول است.
سرکار عالی (ماتن) از پایین شروع کرده، بعد یک قاعده کلی بگوییم:
« يماس العالي بمقعره محدب السافل...».
مقعرِ هر فلکِ بالایی تماس دارد با محدبِ فلکِ پایینی. اینها تداخل کردهاند (تو در تو هستند) که هر بالایی تماس دارد با پایینی؛ یعنی مقعرِ بالایی با محدبِ پایینی.
[وحدت مرکز افلاک (هممرکز بودن)]
توجه کنید؛ مرکزِ تمامِ اینها (افلاک نهگانه) در این مرکز (نقطه زمین) است. و همه اینها «متحد المرکز» هستند.
به تعبیر دقیقتر، مرکزِ اینها نه دیگر خودِ زمین (جرم زمین)، بلکه «نقطه مرکز زمین» است. خودِ زمین هم مرکز است، اما خودِ زمین هم که مرکز است، خودِ شما را (ناظر را) معیار قرار میدهد.
دقیقاً این است که بگویید: مرکزِ عالم، مرکزِ زمین است. (گفته میشود مرکز عالم زمین است، اشکال ندارد، ولی اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، مرکزِ هندسیِ زمین است).
« و هذه التسعة متوافقة المراكز ».
(و این افلاک، متوافق المرکز هستند).
مطلب این است: اولاً یعنی مرکزِ واحد دارند. میدانید دایرههایی که ما میکشیم، اگر موازی باشند (دایرههای موازی)، مرکزشان یکی است. دایرههایی که همدیگر را قطع میکنند، آنها مرکزشان مختلف است. یعنی دایرههایی که متوازیاند و همدیگر را قطع نمیکنند، مرکزشان واحد است. اینها هم چون موازیاند (مثل لایههای پیاز)، بنابراین مرکزشان متوافق است؛ یعنی مرکزهای مختلف ندارند، در مرکز اجتماع دارند.
« و موافقة للأرض في مركزها » یعنی همهشان یک مرکز دارند، مراکزِ مختلف ندارند.
خب حالا این مرکز، کدام مرکز است؟ زمین است. لذا میگویند موافقِ با زمین هستند.
« للأرض ».
(با زمین).
در مرکزِ زمین موافقاند؛ یعنی همانطور که زمین مرکز دارد، همان مرکزِ زمین، مرکزِ همهشان هست. پس با زمین در مرکز موافقاند؛ یعنی همهشان یک مرکز دارند و آن یک مرکز هم مرکزِ زمین است.
خب در اینجا افلاکِ کلی را گفتیم. حالا باید گفته شود که هر کدام از این افلاکِ کلیه، مشتمل میشود بر افلاکِ دیگری که آنها «افلاکِ جزئیه» هستند.
این را (جلسه بعد) میگوییم، انشاءالله با توضیحات دیگری که برای خدمتتان بیان میکنم.