« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/15

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل اول/ادامه مساله يازدهم /احکام جهت

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل اول/ادامه مساله يازدهم /احکام جهت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

[تفسیر عبارت: و لَیسَت مُنقَسِمَةً (احکام جهت)]

صفحه ۱۵۵، سطر اول.

«قال: وَ لَیسَت مُنقَسِمَةً»[1]

(مؤلف می‌فرماید: و جهت منقسم نمی‌شود).

«أقول» (شارح می‌گوید):

أقول: لما كانت الجهة عبارة عن الطرف لم تكن منقسمة

ما بحث‌مان در «جهت» بود؛ جهت را تعریف کردیم و شناختیم. حالا می‌خواهم احکام آن را شرح دهم.

حکم جهت این است که جهت منقسم نمی‌شود. در این مدعا که «منقسم نشدنِ جهت» است، دو دلیل داریم:

دلیل اول (برهان طرفیت):

دلیل اول این است که همان‌طور که از تعریف جهت به دست آمد، جهت عبارت است از «طرف» (پایان و نهایت). و طرفِ شیء منقسم نمی‌شود. چرا طرف منقسم نمی‌شود؟ که بعد شما بخواهید بگویید چون جهت هم طرف است، پس منقسم نمی‌شود؟

زیرا طرف اگر منقسم شود، لازمه‌اش این است که از «طرف بودن» خارج شود. ما فرض کردیم که این شیء، طرف است؛ یعنی منتهاست. حال اگر تقسیم شود، معلوم می‌شود که این منتها نبوده است.

وقتی آن را تقسیم کردید، دو قسم درست کردید: قسم اولش جزءِ منتها نبوده، و قسم دومش جزءِ منتها بوده است.

مثلاً یک خط را فرض کنید (خطی که طول دارد). این انتهایش همان «نقطه» است و نقطه قابلیت انقسام ندارد. حال اگر کسی بخواهد این نقطه را تقسیم کند، وقتی شما انتهای خط را تقسیم کردید، دو نقطه درست می‌شود: یک نقطه‌ای که اول است و یک نقطه‌ای که بعد از آن است.

آن نقطه [اول] الان دیگر طرف نیست؛ نقطه بعدی طرفِ آخر است. نقطه قبلی که به خط وصل است، ابتدایِ طرف است. شما وقتی حرکت را روی خط شروع می‌کنید، اول به آن می‌رسید، بعد به آن نقطه بعدی می‌رسید. پس این نقطه، طرفِ آخر نبود، آن بعدی آخر است.

پس «ما فَرَضناهُ طَرَفاً» (آنچه ما طرف فرض کردیم)، ما کل را طرف فرض کردیم. حالا معلوم شد که نه، یک جزئش طرف نیست (و متصل به خط است) و جزء دیگرش واقعاً طرف است. پس آن چیزی که به خط وصل شد، همه‌اش طرف نبود، بلکه بخشی از آن طرف بود.

و این «خُلف» است و باطل. پس انقسامِ طرف باطل است. اگر چیزی بخواهد طرف باشد، باید منقسم نشود. اگر منقسم شد، معنایش این است که همه‌اش طرف نبوده، بلکه جزئش طرف بوده است. و این خُلف فرض است.

چون انقسام طرف باطل باشد، معلوم می‌شود طرف منقسم نمی‌شود. جهت هم چون طرف است، باید منقسم نشود. پس حکم می‌کنیم به اینکه جهت قابل انقسام نیست.

این دلیل اول بود برای اینکه جهت تقسیم نمی‌شود.

[تطبیق متن دلیل اول]

دلیل دومی هم داریم که در متن هست. صفحه ۱۵۵، سطر اول:

«قال: وَ لَیسَت مُنقَسِمَةً»؛

یعنی جهت قسمت نمی‌شود.

«أقول» (شارح می‌گوید):

«لما كانت الجهة عبارة عن الطرف»؛

چون جهت عبارت است از طرف.

«لَم تَکُن مُنقَسِمَةً»؛

پس جهت منقسم نیست (چون طرف است و طرف قسمت نمی‌شود).

«لأن الطرف لو كان منقسما»؛

و اگر طرف منقسم باشد،

«لم يكن الطرف كله طرفا»؛ همه آنچه که فرض شده طرف، یک طرف نخواهد بود.

«بَل مُتَناهیهِ»؛ بلکه آن منتهایِ این کل طرف است، نه خودِ کل.

در حالی که ما خودِ کل را طرف فرض کردیم. حالا وقتی کل تقسیم شد، از طرف بودن بیرون رفت و منتها شد طرف. پس منتهایش طرف شده، این خُلف است. یعنی کل را ما طرف گرفتیم، بعد معلوم شد که طرف نیست.

خلافِ طرف بودن، لازمه‌اش این است که طرف داخل طرف نباشد! یعنی آنی که طرف قرار دادیم (که کل بود)، آن دیگر طرف نباشد، بلکه جزئی از آن طرف باشد. حال آنکه خودتان فرض کردید کل طرف باشد. این دلیل اول بود.

دلیل دوم (برهان حرکت):

دلیل دوم بر اینکه جهت تقسیم نمی‌شود، توجه کنید:

فرض کنید خطی را که متحرکی این خط را دارد طی می‌کند و رسید به آخر (به آخر خط). وقتی به آخر خط رسید، می‌ایستد و دیگر حرکت نمی‌کند؛ یعنی مسافت تمام شد.

اما اگر این «آخر» (جهت) تقسیم شود، این متحرک باید وارد نقطه اول بشود، بعد از نقطه اول خارج شود تا به نقطه بعدی برود.

توجه کنید: فرض این بود که بیان می‌کنم آنجایی که خط تمام می‌شود، طرف است و این متحرک باید به آن طرف برسد و بایستد. اما ما الان داریم فرض می‌کنیم که آن طرف دارد منقسم می‌شود (قسمت می‌شود). پس یک نقطه‌ای جلوتر قرار گرفته و یک نقطه‌ای مؤخرتر قرار گرفته.

و این متحرکی که دارد خط را طی می‌کند و منتهی می‌شود، در آن هنگامی که دارد منتهی می‌شود، اول وارد آن نقطه اول می‌شود، بعد توجه کنید از آن نقطه اول خارج می‌شود و می‌رود به سمت نقطه دوم که دیگر آخرین نقطه است.

خب حالا وقتی که از نقطه اول خارج شد و دارد می‌رود به سمت نقطه دوم، یک سؤال مطرح می‌کنیم:

این متحرک در این حالت، «مُتَحَرِّکٌ عَنِ الجِهَة» (حرکت‌کننده از جهت) است یا «مُتَحَرِّکٌ إِلَی الجِهَة» (حرکت‌کننده به سوی جهت)؟

یعنی از آن نقطه آخر که جهت است دارد حرکت می‌کند؟ (به سمت جهت حرکت می‌کند؟ هنوز وارد جهت نشده. رفت در نقطه آخر، آنجا باید نگه داشته بشود). پس کدام است؟ آیا «عَنِ الجِهَة» حرکت می‌کند یا «إِلَی الجِهَة» حرکت می‌کند؟

نمی‌توانید بگویید حرکت نمی‌کند؛ چون قرار نیست که در نقطه اول که رسید بایستد، بلکه باید حرکت را ادامه بدهد تا به نقطه آخر برسد. این سه تا نقطه نیست (یکی اول، یکی آخر)؛ این از اولی باید خارج شود تا به آخری برود. پس از حرکت اصلاً باید ناچار باشیم.

حالا که دارد حرکت می‌کند، وقتی از نقطه اول عبور می‌کند و می‌خواهد وارد نقطه دوم بشود، این دارد «عَنِ الجِهَة» حرکت می‌کند (یعنی از جهت دارد بیرون می‌آید) یا «إِلَی» (از جهت دارد حرکت می‌کند، یعنی دارد سمت جهت می‌رود)؟

۱. اگر بگویید حرکتش «عَنِ الجِهَة» است (فرضم این است که شق سومی هم نمی‌شود ، که بگویید حرکت نکند یا حرکت بکند یک جور دیگر؛ نه، یک جور دیگر هم نداریم، حتماً حرکت می‌کند و حتماً هم حرکتش یکی از این دو تاست). اگر بگویید حرکتش «عَنِ الجِهَة» است، معنایش این است که آن باقی‌مانده جهت نیست. آن نقطه باقی‌مانده جهت نیست؛ چون شما دارید از جهت دور می‌شوید، پس نقطه آخرِ آن جهت، از جهت بودن می‌افتد. در حالی که ما فرض کردیم جهت است.

۲. و اگر بگویید حرکت «إِلَی الجِهَة» است (یعنی به سمت آن نقطه آخر که آن جهت است دارد حرکت می‌کند)، پس معلوم می‌شود نقطه اول جهت نبوده است.

پس یا نقطه آخر جهت نیست، یا نقطه اول جهت نیست. در حالی که ما هر دو نقطه را جهت فرض کردیم و بعد جهت را تقسیم کردیم.

ما اول فرض کردیم که مجموعه این دو نقطه جهت است، بعد این مجموعه را تقسیم کردیم؛ یک نقطه اولی درست شد، یک نقطه دومی درست شد. در یک حالت دیدیم این نقطه اول جهت است و نقطه دوم جهت [نیست]، در یک حالت نقطه می‌گفت نقطه اول جهت نیست.

و «عَلی أَیِّ حالٍ» (در هر دو حال)، نتوانستیم مجموعه را جهت بگیریم. اما فرض ما این بود که کل، جهت است. پس آن کلی که جهت بود، حالا دیگر جهت نیست، بلکه جزئش جهت است (یا جزء اولش یا جزء آخرش).

توجه می‌کنید؟ این دلیل دوم است. دلیل دوم را توجه کنید از همان استخوان‌بندی دلیل اول استفاده می‌شود. اگرچه دلیل اول تقریباً مطلقِ طرف را مطرح می‌کرد و اینجا دارد فقط جهت را مطرح می‌کند، ولی مطالبش تقریباً استفاده شده از همان دلیل اول است. ولی این باعث نمی‌شود که با دلیل اول یکی بشود. ممکن است دو تا دلیل در یک جهاتی با هم وحدت داشته باشند و اشتراک داشته باشند، ولی بالاخره از هم متمایز می‌شوند. اینجا دو تا دلیل است و با دلیل اول اشتراکی و مشابهتی دارد.

[تطبیق متن دلیل دوم]

«و لأن المتحرك إذا وصل إلى المنتصف»؛

و اگر جهت منقسم شود، « و لأن المتحرك »؛ آن متحرکی که در این جهت دارد حرکت می‌کند، « إذا وصل إلى المنتصف »؛ وقتی که به نیمه جهت رسید (نه به نیمه خط، چون نیمه خط را گذرانده و به آخر رسانده؛ بلکه آن آخر، جهتی است که ما بهش گفتیم طرفِ خط. حالا اگر آن طرف منقسم شود به دو قسم، آن‌وقت این شخص که دارد این دو قسمت را طی می‌کند، وقتی قسمت اول را تمام کرد و به منتصف رسید، یعنی به منتصفِ طرف رسید، نه منتصفِ مسافت. از منتصف مسافت رد شده، به منتصف طرف رسید).

حالا که رسیده به منتصفِ طرف (یعنی یک نقطه را عبور کرده و یک نقطه دیگر باقی مانده)، «لَم یَخلُ» (خالی از این دو حال نیست):

« إما أن يكون متحركا عن الجهة فلا يكون ما تخلف من الجهة »؛ یا متحرک «عَنِ الجِهَة» است (از جهت دور می‌شود).

« أو يكون متحركا إليها فلا يكون المتروك من الجهة. »؛ یا متحرک «إِلَی الجِهَة» است (به سوی جهت می‌رود).

هر کدام را بگویید اشکال دارد:

۱. اگر اولی باشد (یعنی متحرک عَنِ الجِهَة باشد، یعنی از آن نقطه‌ای که عبور کرده که نقطه اول بود و جهت بود، دارد دور می‌شود)، نتیجه این است: «فَلا یَکُونُ ما تَخَلَّفَ مِن الجِهَةً»؛ پس آن چیزی که باقی مانده است (ما تَخَلَّفَ)، جهت نخواهد بود. (ضمیر «مِنهُ» به جهت برمی‌گردد). «لایَکُونُ»ش بیانیه نیست. متخلف یعنی آنی که باقی مانده. آنی که باقی مانده این نقطه دوم است. در این صورتی که متحرک متحرکِ «عَنِ الجِهَة» باشد، پس آن نقطه باقی‌مانده از جهت نیست و این دو جهت دیگر جهت به حساب نمی‌آید.

۲. «أَو یَکُونُ مُتَحَرِّکاً إِلَیها»؛ یا اینکه متحرک به سوی جهت است (شق دوم). اگر این باشد، منظورش این است که: «فَلا یَکُونُ المَترُوکُ جِهَةً»؛ پس لازم می‌آید آن نقطه‌ای که ترک شده و ازش عبور کرده، آن از جهت نباشد و جهت به حساب نیاید.

پس بالاخره یا نقطه اول از جهت بودن بیرون می‌رود، یا نقطه دوم از جهت بودن بیرون می‌رود. در حالی که شما مجموعه را جهت گرفتید. حالا ناچار شدید مجموعه را جهت نگیرید، بلکه بخشش را جهت بگیرید و بخش دیگر را از جهت بودن بیندازید. این می‌شود خُلف.

چون این مطلب باطل شد، معلوم می‌شود که جهت تقسیم نمی‌شود. به دلیل اول و به دلیل دوم، این حکم تمام شد که جهت قابل قسمت نیست.

[حکم دوم: مادیت جهت (صاحب وضع بودن)]

« قال: و هي من ذوات الأوضاع المقصودة بالحركة للحصول فيها و بالإشارة. ».

آیا جهت یک امر مجرد است یا یک امر مادی؟

اصطلاحاً وقتی می‌خواهند بگویند این شیء مادی است، می‌گویند «صاحبِ وَضع» است. وقتی می‌خواهند بگویند مجرد است، می‌گویند صاحب وضع نیست.

«صاحب وضع» یعنی چه؟ دو معنا دارد:

۱. یک معنا این است که می‌شود این شیء را اجزایش را نسبت به هم سنجید و ملاحظه کرد. مثلاً این شیء دارای اجزایی است که یک جزئش بالاست، یک جزئش پایین است، یک جزئش راست است، یک جزئش چپ است، یک جزئش جلو است، یک جزئش عقب است. می‌شود اجزایش را به هم نسبت داد.

۲. یا اگر مرکب نباشد، می‌شود این شیء را به بیرون نسبت داد. بگوییم این شیء جلوی ما قرار دارد. مثلاً آب بسیط است و اجزاء ندارد (فرضاً)، ولی وقتی این را جلوی‌مان گذاشتیم، می‌گوییم جلوی ماست. بالاخره داریم نسبتی برقرار می‌کنیم. منتها اجزایی ندارد که بین اجزایش نسبت برقرار کنیم، بلکه خودش را با خودمان (یعنی با بیرون از خودش) مقایسه می‌کنیم. باز هم نسبتِ وضعی درست می‌شود.

اینکه به این موجود می‌گویند «صاحب وضع»، یعنی یا در درونِ خودش اجزایش به هم نسبتی دارند، یا او به غیرِ خودش (به بیرونِ خودش) نسبتی دارد. این یک معنا برای صاحب وضع بودن.

یک معنای دیگر برای صاحب وضع بودن این است که: «قابلِ اشاره‌ی حسیه» باشد.

به مجردات نمی‌شود اشاره حسی کرد (اشاره عقلی می‌شود، ولی اشاره حسی نه). اما به مادیات می‌شود اشاره حسی کرد. پس وقتی می‌گوییم شیء صاحب جهت است یا صاحب وضع است، یعنی قابل اشاره هم هست.

البته این دو معنا به هم لازم و ملزوم‌اند. هر جا که شیء دارای بُعد باشد (یعنی قابل نسبت‌سنجی باشد)، قابل اشاره حسی هم هست. حتی مثلاً فلک نهم را شما می‌توانید بسنجید. البته با بالاتر از خودش سنجیده نمی‌شود (چون بالاتر ندارد که بخواهد سنجیده شود)، ولی با پایینِ خودش می‌شود سنجید. درست است اجزاء ندارد، ولی اجزاء فرضی می‌شود برایش درست کرد و با هم سنجید؛ با بیرونِ خودش هم می‌شود سنجید (منتها بیرونی که پایین‌تر است، نه بیرونی که بالاتر است).

پس هر موجودی که قابل نسبتی باشد (البته همین نسبت‌های مادی را عرض می‌کنم)، قابل اشاره هم هست. و بالعکس؛ هر موجودی قابل اشاره باشد، قابل نسبت‌سنجی هست.

بنابراین، این دو معنا لازم و ملزوم‌اند و مستلزم مادی بودن شیء هستند. اگر شیئی دارای وضع باشد (چه به آن معنا، چه به این معنا)، مادی است.

حالا ما می‌گوییم جهت «مِن ذَواتِ الأَوضاع» است؛ یعنی از موجودات مادیه است و مجرد نیست.

[حکم سوم: وجود خارجی جهت (مقصود بالحرکة و الإشارة)]

خب، جهت مقصوده است. این یک مطلب بود که جهت مجرد نیست. شما این را حکم دوم قرار بدهید.

حکم اول برای جهت این بود که منقسم نمی‌شود.

حکم دوم برای جهت این است که مادی است (مجرد نیست).

حکم سومی هم می‌شود گفت، و می‌توانید هم حکم سوم را تابع حکم دوم بگیرید؛ یعنی بیان دیگری برای حکم دوم قرار بدهید.

حکم سوم این است که: «جِهَت مَقصُودَةٌ» است. یعنی قصد می‌شود.

حالا به چی قصد می‌شود؟ «بِالحَرَکَةِ أَو بِالإِشارَةِ».

یا متحرک او را قصد می‌کند، یا مشیر (اشاره‌کننده) او را قصد می‌کند. پس جهت مقصود است؛ یا مقصودِ بالحرکة است که متحرک قصدش می‌کند، یا مقصودِ بالاشارة است که مشیر قصدش می‌کند.

خواجه نصیر در وقتی که جهت را مقصود به حرکت می‌گیرد، یک قید می‌آورد. می‌گوید: «مَقصُودَةٌ بِالحَرَکَةِ لِلحُصُولِ فِیها».

چون غایت حرکت (یعنی «ما یُقصَدُ بِالحَرَکَة») دو قسم است:

۱. غایتی که موجود است. متحرک حرکت می‌کند تا در آن غایت حاصل شود (قرار بگیرد).

۲. غایتی که معدوم است. متحرک حرکت می‌کند تا آن غایت را «تحصیل» کند (به وجود بیاورد).

آن غایتی که معدوم است و متحرک برای تحصیلش اقدام می‌کند، آن جهت نیست. مثلاً فرض کنید که سیبِ سبز حرکت می‌کند به سمت سرخی. الان سرخی معدوم است. غایت حرکتش سرخی است، ولی سرخی الان معدوم است. دارد به سمت معدوم حرکت می‌کند تا این معدوم را تحصیل کند، نه اینکه در آن معدوم حاصل شود. این غایت، جهت نیست (اصلاً جهت نیست).

اما یک متحرکی دارد به سمتی می‌رود که آن سمت موجود است؛ می‌خواهد برود آن سمت تا خودش [در آنجا] حاصل شود. حرکت می‌کند آن سمت را «لِلحُصُولِ» (برای حصول در آن).

پس با کلمه «لِلحُصُولِ فِیها»، احتراز کرد از «تَحصیل». حرکت گاهی برای تحصیلِ غایت است، گاهی برای حصولِ در غایت است. آن حرکتی که برای تحصیل غایت است، این به سمت جهت نیست. (مگر شما تسامح کنید و بگویید سیب دارد به جهتِ سرخی می‌رود؛ این تسامح است).

آن‌وقت سرخی را «طرف» قرار می‌گیرند. در آنجا هم سیب دارد حرکت می‌کند - دقت کنید - برای تحصیلِ سرخی و حصولِ سرخی. آن حصولِ سرخی می‌شود غایت.

خواجه که چرا مثلاً «لِلحُصُولِ» را آورد؟ خواست از «تَحصیل» احتراز کند. جهت غایتی است که متحرک قطع می‌کند آن غایت را تا در آن غایت حاصل شود، نه تا آن غایت را تحصیل کند. پس باید ما قید «فِیها» را بیاوریم تا آن موردی که متحرک می‌خواهد غایت را تحصیل کند، خارج شود.

این بیان دو تا حکم بود از احکام جهت که هر دو را با هم خواجه آورد.

حکم اول این بود که «هی مِن ذَواتِ الأَوضاع» است (یعنی جسمانی است، مجرد نیست).

حکم دوم اینکه «مَقصُودَةٌ بِالحَرَکَةِ وَ الإِشارَةِ».

[تطبیق متن]

« قال: و هي من ذوات الأوضاع »؛ جهت از ذواتِ اوضاع است.

« المقصودة بالحركة للحصول فيها و بالإشارة »؛ بعد از اینکه بیان کرد که جهت منقسم نیست،

« أقول: الجهة ليست أمرا مجردا عن المواد و علائقها »؛ بیان کرد که جهت امری مجرد از ماده و علایق مادی نیست.

توجه کنید: «علاقه ماده» یعنی چه؟ هر جا که ماده باشد، کمیت هست، کیفیت هست، نسبت شیء به شیء هست (مثل روبروی هم قرار گرفتن، اضافه و همه این‌ها). این‌ها علایق ماده‌اند. (البته اضافه منحصراً از علایق ماده نیست؛ اضافه در مجردات هم یافت می‌شود و بعدِ مقولاتش خیلی وسیع است. خودِ کیف هم همین‌طور؛ یعنی کیفی به کیفی اضافه پیدا می‌کند. اضافه خیلی مقوله وسیعی است).

خب، این را داشتم بیان می‌کردم که این عوارض، علایق ماده است. مثلاً اندازه داشتن از علایق ماده است. (البته خود ماده تنها اندازه ندارد، ولی چون همیشه ماده با صورت جسمیه است و صورت جسمیه اندازه دارد، قهراً ماده هم به عَرَضِ آن دارای اندازه می‌شود). اندازه می‌شود یکی از علایق و باب‌های ماده.

شیء ممکن است مادی باشد (یعنی هم ماده داشته باشد هم علایق مادی)، ممکن است مجرد باشد (یعنی نه ماده داشته باشد نه علایق مادی).

آن که هم ماده دارد هم علایق مادی دارد، مثل اجسام بدن‌مان. بدن‌مان هم ماده دارد، هم علایق ماده دارد (رنگی دارد، عملی دارد، حرکتی دارد؛ این همه علایق ماده هست). اما مجردات نه ماده دارند، نه علایق ماده.

آیا می‌شود موجودی داشته باشیم که ماده نداشته باشد ولی علایق ماده را داشته باشد؟ مشاء می‌گویند نه، اشراق می‌گویند بله (اسمش را می‌گذارند موجود مثالی، موجود برزخی). موجود مثالی و برزخی ماده ندارد، ولی اندازه دارد، رنگ و این‌ها دارد (علایق ماده را دارد). خودِ ما در خواب دیدن‌مان همین‌طوریم.

خب، ایشان می‌فرماید: جهت، امر مجرد از مواد و عوارض مواد نیست (از قسم عقول نیست، از قسم مجردات نیست که آن‌ها نه ماده دارند نه علایق ماده).

«بَل هِیَ مِن ذَواتِ الأَوضاعِ»؛ بلکه جهت از ذوات الاوضاع است.

ذوات الاوضاع یعنی چه؟ تفسیر می‌کند: « التي تتناولها الإشارة الحسية »؛ موجوداتی هستند که اشاره حسی شامل‌شان می‌شود (تعهد شامل‌شان می‌شود یعنی دربرشان می‌گیرد). یعنی اشاره حسی می‌کنیم به آن‌ها. جهت از اموری است که به آن می‌شود اشاره حسی کرد.

« و تقصد بالحركة و بالإشارة فتكون موجودة ».

این «مقصودة بالحرکة» را ایشان دلیل اول گرفت برای «ذوات الاوضاع». پس مقصود به حرکت و مقصود به اشاره، من این دو تا را اجلاس کردم (جمع کردم) و گفتم می‌شود حکم مستقلش بدهید، عیبی ندارد. ولی ایشان می‌گوید می‌توانیم دلیلش قرار بدهیم.

« و تقصد بالحركة و بالإشارة »؛ یعنی جهت امری است که هم مقصود بالحرکة است، هم مقصود بالاشارة است.

«فَتَکُونُ مَوجُودَةً»؛ پس موجود در خارج است (تکون موجودةً فی الخارج). امر اعتباری و ذهنی نیست. یک واقعیت خارجی است که می‌شود به آن اشاره کرد، می‌شود با حرکت به سمتش رفت. چیزی که ذهنی باشد، اعتباری باشد که نمی‌شود به سمتش برویم، نمی‌شود به آن اشاره حسی بکنیم.

ببینید، خواجه از «مقصود بالحرکة بودن» و «مقصود بالاشارة بودن»، این حکم را که «موجود در خارج است» استخراج کرده. پس می‌شود گفت دو حکم بیان می‌کند:

۱. یک حکم اینکه جهت مجرد نیست.

۲. دوم اینکه موجود خارجی است (نه موجود ذهنی).

« و إنما قيد القصد بالحركة بقوله للحصول فيها ».

توجه کنید: دو تا قید آمده. یکی در «بالحرکة»، یکی در «بالاشارة». حتماً توجه داشته باشید «بالحرکة» متعلق به «مقصودة» است.

خواجه قید زد «بالحرکة» را به قولش: «لِلحُصُولِ فِیها» (یعنی حصول را غایت قرار داد برای قطع حرکت). معلوم می‌شود تحصیلِ حرکت دو قسم است: یکی حصول، یکی هم تحصیل. می‌خواهد تحصیل را خارج کند.

« لأن ما يقصد بالحركة قد يكون موجودا كالجهة فإنها تقصد بالحركة لأنها تقصد الحصول فيها »؛ زیرا آنچه که قصد می‌شود به حرکت (غایت حرکت)، «قَد یَکُونُ مَعدُوماً»؛ گاهی معدوم است (مثل بیاض که جسم سیاه می‌خواهد از سیاهی به سمت بیاض حرکت کند. خب این بیاض معدوم است. این جسم دارد به سمت بیاض می‌رود. این بیاضِ معدوم، مقصود بالحرکة نیست تا آن جسم در آن حاصل شود، بلکه مقصود حرکت است به معنای اینکه می‌خواهد تحصیلش کند).

« لأن ما يقصد بالحركة »؛ که در این صورت قصد ما این است که تحصیلش کنیم (نه اینکه در آن حاصل شویم).

« قد يكون موجودا »؛ و گاهی موجود است (مثل جهت).

كالجهة فإنها تقصد بالحركة لأنها تقصد الحصول فيها

در این نهاد حرکت چون قصد می‌شود در نهاد، تخصیص تعیین نهاد، تخصیص به حرکت در نهاد، تخصیص روز زیاد که پس موجود است. و ما اگر او را مورد حرکت قرار می‌دهیم و به سمتش حرکت می‌کنیم، به خاطر این است که «لِلحُصُولِ فِیها»؛ قصد داریم که در آن حاصل بشویم.

اما « و قد يكون معدوما كالبياض الذي يتحرك الجسم إليه من السواد فإنه معدوم »؛ یک نوع «ما یُقصَدُ بِالحَرَکَةِ» گاهی معدوم است (یعنی غایت حرکت، یعنی مقصود بالحرکة گاهی معدوم است). مثل بیاضی که «یَتَحَرَّکُ الجِسمُ إِلَیهِ» (جسم سیاه می‌خواهد از سیاهی به سمت بیاض حرکت کند). خب این بیاض معدوم است. این جسم دارد به سمت بیاض می‌رود. این بیاض معدوم « و ليس مقصودا بالحركة للحصول فيه بل لتحصيله »؛ مقصود بالحرکة نیست تا آن جسم در آن حاصل شود، بلکه مقصود حرکت هم به تعطیلی نیست، می‌خواهد تحصیلش کند.

خب این دیگر جهت گفته نمی‌شود. اگر جهت بگوییم، دستور به همان بیانی هست.

خب احکام جهت تمام شدند.

۱. یکی عبارت بود از منقسم نبودن.

۲. یکی عبارت بود از «ذو وضع» بودن (یعنی مجرد نبودن).

۳. یکی هم عبارت بود از «موجود فی الخارج» بودن (و به عبارت دیگر مقصود بالحرکة و الاشارة بودن).

این سه تا حکم را بیان کردیم.

[اقسام جهت: طبیعی و غیرطبیعی]

حالا می‌خواهیم وارد بحث از اقسام جهت بشویم. جهت دو قسم است: یکی جهت طبیعی، یکی جهت غیرطبیعی. این دو جهت ماست. آن‌وقت باید بیان کنیم که طبیعی چند قسم است، غیرطبیعی چند قسم است. اولاً توضیح بدهیم که طبیعی چیست و غیرطبیعی چیست، بعداً تقسیمش کنیم.

جهت طبیعی: جهتی است که با اعتبار ما عوض نمی‌شود. عالم یک فوقی دارد، یک تحتی دارد. فوقش را نمی‌شود عوض کرد. اگر چیزی مثل ماه بالاست، زمین باید گفته شود تحت است. چون مرکز است. چون مرکز کره عالم به صورت کره، زمین وسط این عالم است. هر جای زمین که بایستید، این کره بالاترشان است و زمین (پای زمین) می‌شود تحت. در هر کجای مرکز کره، تحت است؛ محیط کره تحت نیست. فکر نکنید یک قسمت از محیط فوق است، آن قسمت مقابلش تحت است. قسمت مقابلش هم فوق است. شما رو مرکز دور بزنید، همان قسمتی که به نظرتان می‌رسید که حالا تحت (پایین) شما هست، الان می‌بینید بالا سر شما قرار گرفته. همه جای کره فوق است، فقط مرکزش (که زمین هم مرکز عالم است) تحت است، بقیه فوق است.

خب حالا زمین را می‌شود از تحت بودن بیرون ببریم با اعتبار؟ نه. آن کره را می‌شود به هم بزنیم با اعتبار؟ نه. پس نه فوق را می‌شود عوض کرد، نه تحت را می‌شود عوض کرد. این می‌شود جهت طبیعی. جهتی که نمی‌شود عوضش کرد با اعتبار.

جهت غیرطبیعی: اما دست راست و چپ هم جهت‌اند، این‌ها طبیعی نیستند. کافی است شما رویتان را این‌ور کنید؛ دست چپ‌تان می‌شود دست راست، دست راست می‌شود دست چپ. یعنی آنی که دست راست قرار گرفته بود، این طرف قرار می‌گیرد؛ آن که دست چپ‌تان قرار گرفته بود، حالا دست راست قرار می‌گیرد. با اعتبار و عوض کردن جهت‌تان می‌توانید شما جهت را عوض کنید. و دست جلو و عقب، این‌ها الان می‌شوند جهت. الان مثلاً وقتی این دیوار جلوی ماست، این یکی دیگر پشت سر ماست. خب ما وارونه می‌شویم (برعکس می‌شویم)؛ آنچه جلوی ما بوده می‌شود پشت سر ما، آنچه پشت سر ما بوده می‌شود جلوی ما. این قدام و خلف می‌شوند جهت اعتباری، جهت غریزی نیست، طبیعی نیست.

البته یک بالا پایین هم داریم که جهت اعتباری است، ولی این بالا پایین تعارفی است نه بالا پایین حقیقی. مثلاً اینجا پایین مجلس است، دم در پایین مجلس است. آنجا که در باز نمی‌شود بالای مجلس است. این هم فوق و تحت است، اما فوق و تحت اعتباری.

معروف است که مرحوم سبزواری آمد در مجلس نشست دم در. گفتند آقا بفرمایید بالا. گفت نه، همین‌جا بالاست. گفتند چطور؟ گفت این در را ببندید، آن در را باز کنید. آن دری که بسته شد، شد بالای مجلس. پایین مجلس چی هست؟ پایین مجلس چی هستم؟ در باز می‌کرد دم کفش‌کن می‌کرد. گفت آن در را ببندید که بالای مجلس است، این در دیگر را باز کنم. در دیگر باز کردم، پایین مجلس آنجا شد، از اینجا افتاد بالا.

خب این ببینید با اعتبار و باز و بسته کردن در، عوض کردن بالا پایین. این بالا پایین، بالا پایینِ مجلس است. این یک بالا پایین اخلاقی و ارزشی و اعتباری و این تعارفی است. این‌ها مورد بحث ما نیست.

بالا پایینی که ما می‌گوییم بالا پایین جهت باشد، همان که بیان کردم: سمت آسمان بالا، سمت زمین پایین.

حالا بعضی‌ها بالای حقیقی هستند، بعضی‌ها بالای اضافی. فلک نهم بالای حقیقی است، دیگر بالاتر از آن نیست. بقیه این وسط‌ها قرار دارند؛ بالای اضافی (یعنی نسبت به پایین‌تر از خودشان بالاست، نسبت به بالاتر از خودشان پایین است). پس بالای حقیقی داریم، بالای اضافی داریم؛ پایین حقیقی داریم، پایین اضافی داریم. ولی همه‌شان طبیعی‌اند (همه‌شان، چه حقیقی‌شان چه اضافی‌شان). اما آن دست راست و دست چپ و قدام و خلف و این‌ها همه اعتباری‌اند.

این مطلب روشن شد. با این بیانی که من کردم، معلوم شد طبیعی دو تا بیشتر نیست: یکی بالا، یکی پایین. همین. بقیه اعتباری‌اند. بقیه یعنی بی‌نهایت. پس دو تا پس از جهت طبیعی داریم، بی‌نهایت جهت غیرطبیعی. تقسیم کردیم رو ابتداً به طبیعی و غیرطبیعی تعبیر تقسیم. از اینجا بالا و پایین غیرطبیعی را که بی‌نهایت است.

[تطبیق متن اقسام جهت]

« قال: و الطبيعي منها فوق و سفل »؛

و طبیعی از جهت دو تاست: فوق و سفل.

«وَ ما عَداهُما غَیرُ مُتَناهٍ»؛

و ما عدای این دو تا (که جهت غیرطبیعی است) متناهی نیست (غیر متناهی است).

« أقول: الجهة منها ما هو طبيعي و هو ثنتان لا غير: »

«أَقُولُ: الجِهَةُ مِنها طَبِیعِی»؛ جهت برخی‌اش طبیعی است.

«وَ مِنها غَیرُ طَبِیعِیَّةٍ»؛ و برخی از آن غیرطبیعی است.

«وَ هُوَ» (جهت غیرطبیعی) «ما عَداهُما» (یعنی ما عدای فوق و سفل). هر چه غیر از فوق و سفل است، همه غیرطبیعی است.

« نعني بالطبيعي »؛ فرض می‌کنیم به طبیعی (قصد می‌کنیم به طبیعی) «ما یَستَحِیلُ تَغَیُّرُهُ»؛ آن جهتی را که تغییرش و انتقالش از هیئتش محال است (ممکن نیست). اگر هیئتش فوق است، نمی‌شود از فوق بودن بیرونش بیاورید. اگر هیئتش تحت است، از تحت بودن اصلاً نمی‌توانید بیرونش بیاورید. دست ما نیست که فوقی را سفل کنید و سفلی را فوق کنید. (البته می‌شود چیزی فوق اضافی به سمت اضافی باشد، ولی آن هم نمی‌شود از آن بگریزد؛ هر چه دارد همانی که هست). ما نمی‌توانیم با اعتبار خودمان عوضش کنیم.

[سؤال]: وقتی ما رفتیم زمین... چون زمین وقتی ما در زمینیم ماه بالاتر است، وقتی رفتیم در ماه زمین بالاتر آمد.

[استاد]: بله، نسبت به ما درسته. ولی آیا زمین بالاتر است یا ما بالاترین؟ زمین در مرکز عالم است، کارش نمی‌شود کرد. نیست که می‌رویم بیرونش ببریم. شما خودتان بروید بله، بالای سرتان فرق می‌کند. فرق می‌کند ما فوقیتش را که با پای سر خودمان نمی‌سنجیم. ما فوقیت را با عالم می‌سنجیم. می‌گوییم مرکز عالم تحت، محیط عالم فوق. این را می‌گوییم. نه اینکه آنچه که زیر پای من است تحت، آنچه بالا سر من است فوق. اینجا فوقیت اینجا معنا نمی‌کنیم.

اگر فوق را اینجا معنا کردیم (هر چه زیر پای من است تحت، هر چه بالا سر من است فوق)، شما وارد می‌شوید؛ وقتی من در زمینم، زمین می‌شود تحت، ماه می‌شود فوق. وقتی رفتم در ماه، می‌شود زمین می‌شود فوق. اگر ما آن‌جوری فوقیت را معنا می‌کردیم، بله فوقیت با اعتبار ما عوض می‌شد. ولی ما که فوقیت را آن‌جوری معنا نکردیم. ما گفتیم فوق یعنی محیط عالم، سفل یعنی مرکز عالم. نه محیط می‌شود مرکز، نه مرکز می‌شود محیط. پس عوض شدنی نیست.

« و بغير الطبيعي »؛ و قصد می‌کنیم به غیرطبیعی «ما یُمکِنُ تَغَیُّرُهُ»؛ (ببینید این «نَعنِی بِالطَّبِیعِیَّةِ ما...»؛ «ما» یعنی جهت. ضمیرها همه مذکر شده به اعتبار «ما». این زمینه درگیر می‌دهد). و نعنی به طبیعی جهتی که محال است تغیر آن جهت و انتقال آن جهت از هیئتش. همین می‌گوید جهت. من چون از جهت «ما» را به عنوان کنایه آوردیم و ما کنایه از زمین مذکر است.

« و بغير الطبيعي ما يمكن تغيره »؛ (یعنی جهتی که بتوانیم تغییرش بدهیم).

«مِثلُ القُدّامِ وَ الخَلفِ»؛ مثل قدام (جلو) یا خلف (پشت).

« فإن القدام قد يصير خلفا »؛ قدام گاهی خلف می‌شود (می‌شود عوضش کرد). پس قدام جهت اعتباری است، نه طبیعی (جهت غیرطبیعی است).

« و كذا اليمين قد يصير يسارا »؛ یمین هم گاهی یسار می‌شود. پس یمین و یسار می‌شوند جهت غیرطبیعی.

« و أما الفوق و السفل فلا »؛ این نمی‌شود کارش کرد، نمی‌شود تغییرش داد. نمی‌شود فوق را سفل کرد و سفل را فوق کرد (بیانی که گفتم شما).

« و هذه الجهات التي ليست طبيعية غير متناهية »؛ این جهاتی که طبیعی نیستند، متناهی نیستند (نامتناهی‌اند). جهت طبیعی گفتیم دو تاست، بیشتر نیست. اما جهات غیرطبیعی می‌فرمایند که نامتناهی است.

«لِأَنَّها أَطرافُ الخُطُوطِ»؛ جهت را ما به «طرف» معنا کردیم (جلسه قبل یادتان هست، جهت عبارت است از طرف). پس جهات اطراف خطوط‌اند. که هر جهت طرف است. اطراف خطوط‌اند (یعنی کل خطوط). خطوط اشاره‌ای، خطوط اشاره‌ای که امتداد دارد؛ از انتهای این خطوط گفته می‌شود که جهت است.

«لِأَنَّها» (یعنی جهات) «أَطرافُ الخُطُوطِ» (چون جهات را مطرح کرده، اطراف گفته. علی‌القاعده هر جهتی طرف می‌شود).

«لِأَنَّها» (این جهات) «أَطرافُ الخُطُوطِ المَفرُوضَةِ فِی الاِمتِدادِ»؛ (یعنی در امتداد اشاره).

«وَ تِلکَ الخُطُوطُ غَیرُ مُتَناهِیَةٍ»؛ این خطوط هم غیرمتناهی‌اند.

بیان کردم اگر خطوط هندسی بگیرید که قابل قسمت است، قسمت‌شان می‌کنید تا بی‌نهایت. اگر وجود فلسفی بگیرید که قابل قسمت نیستند، اصلاً از اول بی‌نهایت می‌توانید بکشیدش. بی‌نهایت عدد می‌توانید خط فلسفی داشته باشید. اگر هم خط هندسی کشیدید (مثلاً می‌گویید که ۳۶۰ تا)، هر یک را دوباره می‌توانید تقسیم کنید به بی‌نهایت. پس علی ای حال در این دور خودتان می‌توانید بی‌نهایت خط تصور کنید و این بی‌نهایت هر کدام دارد جهتی را اشاره می‌کند.

(جهات این خطوط) «غَیرُ مُتَناهِیَةٍ»؛ (نتیجه اعتباری‌اند و غیرطبیعی‌اند). شاید می‌بینید و درک خطوط غیرمتناهی است.

«وَ تِلکَ الخُطُوطُ غَیرُ مُتَناهِیَةٍ»؛ این خطوط هم غیرمتناهی‌اند.

بحث ما در این مسئله یازدهم تمام شد و با این مسئله فصل اول از فصول ثلاثه مقصد دوم پایان گرفت. ان‌شاءالله مقصد سوم را در جلسه آینده شروع می‌کنیم.

 


logo