90/02/13
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله نهم/ نقد نظریه سطح بودن مکان و جمعبندی ماهیت مکان
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله نهم/ نقد نظریه سطح بودن مکان و جمعبندی ماهیت مکان
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
نقد نظریه سطح بودن مکان و جمعبندی ماهیت مکان
مبحث: طبیعیات (ماهیت مکان)
بحث ما در صفحه ۱۵۲ است.
« قال: و اعلم أن البعد منه ملاق للمادة و هو الحال في الجسم و يمانع مساويه، و منه مفارق تحل فيه الأجسام و يلاقيها بجملتها و يداخلها بحيث ينطبق على بعد المتمكن و يتحد به و لا امتناع لخلوه عن المادة».[1]
بحث در تعریف مکان داشتیم و گفتیم که برای بیان ماهیت مکان، تعاریف مختلفی ارائه شده است. دو تا از آنها را ذکر میکنیم و از آن دو تا یکی را انتخاب میکنیم.
۱. در یک تعریف، مکان تعریف شده بود به «بُعد».
۲. در تعریف دیگر، تعریف شده بود به «سطح».
تعریف اول را (که تعریف به بعد بود) پذیرفتیم و برایش دلیل اقامه کردیم.
[دفاع از نظریه بعد بودن مکان (پاسخ به اشکال تداخل ابعاد)]
حالا اشکالی را که بر این تعریف وارد شده میخواهیم جواب بدهیم؛ یعنی میخواهیم از این تعریف دفاع کنیم.
اشکال این است که: اگر جسمی را که خودش صاحبِ بعد است در مکان قرار دهیم، و مکان هم «بعد» باشد، لازمش این است که بعدی در بعدی واقع شود.
این دو بعد:
۱. یا هر دو موجودند.
۲. یا یکی موجود است و دیگری معدوم.
صورت دوم (که یکی موجود است و دیگری معدوم) به دو صورت تقسیم میشود:
الف) یا آن محل (مکان) موجود است و حالّ (جسم) معدوم.
ب) یا برعکس، محل معدوم است و حالّ موجود.
این سه تا فرض در اینجا پیش میآید:
۱. فرض اول این است که هر دو موجود باشند.
۲. فرض دوم این است که بعدی که حالّ است موجود باشد، بعدی که محل است معدوم باشد.
۳. فرض سوم برعکس این است: بعدی که محل است موجود باشد، بعدی که حالّ است معدوم باشد.
هر سه فرض باطل است، به بیانی که میگوید. پس اینکه مکان بعدی باشد که بعدِ جسم را در خودش جا دهد، باطل است.
اما چرا این فروض باطلاند؟
[ابطال فرض اول: تداخل ابعاد]
اگر هر دو بعد موجود باشند، لازم میآید اجتماعِ بُعدین، و به تعبیر ایشان لازم میآید «اتحاد». چه منظور از اتحاد باشد، چه تداخل، محال است. پس اتحاد یا اجتماعِ بُعدین محال است.
توجه کنید؛ وقتی که جسمی در جسمی وارد میشود، اگر آن «مورود فیه» (جسمِ میزبان) بزرگتر شود، تداخل اتفاق نمیافتد. این را اصطلاحاً نمیگویند تداخل و اشکالی هم ندارد.
مثلاً هوا در پنبه وارد میشود، پنبه بزرگتر میشود (پنبهای که مثلاً فشرده شده بود روی هم، باز میشود). وقتی که زده میشود، هوا در خلل و فرجش وارد میشود، این پنبه را باز میکند، بزرگتر از آن مقداری میشود که قبلاً بود. این اصطلاحاً تداخل نیست؛ هوا داخل شده در پنبه، جسمی داخل شده، آن جسمِ محوی بزرگتر شده. این تداخل نیست، اشکالی ندارد.
اما اگر جسمی در جسم دیگر وارد شود و آن جسم دیگر بزرگتر نشود، این تداخل است.
حالا مستشکل میگوید: وقتی این صاحبِ بعد (جسم) در آن بعد وارد میشود که اسمش را مکان میگذاری، آیا آن بعدی که مکان است بزرگتر میشود یا همان اندازه که بوده است؟
جواب این است که همان اندازه که بوده است، بزرگتر نمیشود.
مستشکل میگوید: پس امتناع لازم میآید. چون جسمی در جسمی وارد شد (نمیگوید جسمی در جسمی، میگوید بعدی در بعدی). بعدی در بعدی داخل شد و این تداخل ابعاد است، و تداخل ابعاد مثل تداخل اجسام محال است. تعبیر هم نمیکند به تداخل، تعبیر میکند به «اتحاد» (اتحاد دو بعد). بعد میگوید اصلاً به طور کلی اتحاد باطل است؛ دو چیز نمیتواند یک چیز بشود (حالا چه دو تا بعد باشد، چه دو تا چیز دیگر باشد). پس مطلقاً اتحاد باطل است. اینجا هم چون مصداق اتحاد است، باطل است. (البته بیان دیگری هم دارد که بعداً بیان میکنم، فعلاً کارش نداریم).
این فرض اول بود که هر دو بعد موجود باشند؛ گفتیم تداخل لازم میآید و محال است.
[ابطال فروض دوم و سوم]
فرض دو و سه که روشن است باطل است.
یک فرض این بود که محل معدوم باشد، حالّ موجود باشد. خب محلی که معدوم است، چطوری محل میشود؟ روشن است که این باطل است (یعنی موضوع کردنِ معدوم برای موجود). چیزی هست که میتواند محل قرار بگیرد؟ این که باز میگفت آن خیلی واضحالبطلان است.
سومی هم باطل است که حالّ معدوم باشد. خب حالّ معدوم چطوری حلول کرده؟ معدوم از چیزی نیست که بخواهد حلول کند.
پس اینکه حالّ معدوم باشد یا محل معدوم باشد، این باطل است.
هر دو موجود باشند، این هم که تداخل باطل شد. فرض دیگری هم نداشتیم. اگر بعدی در بعدی داخل شود، یکی از این فروض خواهد بود که هر سه فرض باطل است. پس دخولِ بعد در بعد باطل است.
بنابراین چه میشود؟ بعد در بعد داخل نمیشود. یعنی در مکانی که بعد است داخل نمیشود، در «سطح» وارد میشود.
اگر سطح را شما مکان بگیرید، این اشکال پیش نمیآید. بعد را مکان میگیرید، چون سطح نمیگفت که اشغال میکرد، نمیگفت جسم این سطح را اشغال میکند؛ جسم با سطح مماس میشد. صورتاً که تداخل باعث تداخل نمیشد، چیزی نبود که تداخل باشد، فقط تماس بود. تماس با همدیگر یا تماس یک سطح با یک سطح ایرادی ندارد. تداخل ایراد دارد. و شما که مکان را «بعد» میگیرید، مبتلا به تداخلِ بُعدین میشوید. ولی آن کسی که مکان را «سطح» میگیرد، مبتلا به تداخلِ بُعدین نمیشود. بنابراین لازم میآید بعدی با سطحی ملاقات کند که اشکالی ندارد.
این اشکالی است که مستشکل میکند.
در این اشکال توجه کنید؛ سه تا فرض را مطرح میکند، هر سه فرض را باطل میکند، و چون فرض دیگری در بعد بودنِ مکان تصور نمیشود، نتیجه میگیرد بعد بودنِ مکان باطل است.
اگر سه فرض باطل شده باشد. فرض دو و سه (که گفت محل معدوم باشد یا حالّ معدوم باشد) فسادش واضح است.
این فرض اول که هر دو موجود باشند (هم بعدی که برایت موجود باشد، هم بعدی که مکانت موجود باشد)، این را توضیح دادیم که باطل است، چون تداخل لازم میآید (یا به قول این آقا اتحاد لازم میآید) و اتحاد همه جا باطل است، از جمله اینجا. وقتی اتحادی در اینجا محقق شد، تداخل لازم میآید. فعلاً اشکال را من بیان کنم.
پس این فرض که هر دو بعد موجود باشند، با این اشکال رد شد.
[اشکال دوم مستشکل: وحدتِ وجدانیِ بُعد]
یک اشکال دیگر هم مستشکل دارد. گفته شد که وقتی رسیدم بیان میکنم، الان وقتش است.
اشکال دیگرش این است که: شما این بعدی را که برای حاوی هست (بعد حاوی میشود مکان دیگر)، بعد محوی برای خود جسم است. آن بعد حاوی میشود مکان.
این بعد حاوی را نگاه کنید، اطرافش را ببینید؛ میبینید یک بعد بیشتر نیست. مسلم یک بعد بیشتر نیست. بعد از این هم که شما داخلش آن جسم را میگذارید، باز هم یک بعد بیشتر نیست. عقلتان یقین دارد به اینکه این بعد واحد است، نه اینکه بگویید دو تاست متحد شده. اتحاد را داریم درک میکنیم ما (فرض کرده باشند دو تا موجود باشند و با هم متحد بشوند، این را داریم درک میکنیم).
اولاً گفتیم که اتحاد محال است (چون این یک جای دیگر است). الان داریم بیان میکنیم که این بعد شخصی، این مکان را که شما به عقلتان عرضه کنید، عقل حکم میکند که یک بعد بیشتر نیست در آن. کسی هم که دارید میبینید، میگوید یک بعد بیشتر نیست، نمیگوید دو تا بعد است.
شما یک دانه ظرف را نگاه کنید، داخلش هم پر آب کنید. خالی باشد گفته میشود یک بعد، پرش هم کنید باز گفته میشود یک بعد؛ دو تا نیست. اگر کسی احتمال تعدد بدهد، سفسطه کرده است. عقل یقین دارد به وحدت، اصلاً شکی در وحدت ندارد، احتمال تعدد نمیدهد. اگر کسی احتمال بدهد تعدد را سفسطه کرده است، این شخص که بگوید مثلاً این دو تاست، حرف باطلی است، خلافِ وجدان هم هست.
پس توجه کنید؛ دلیل دوم هم این است که اگر بخواهید در اینجا دو تا بعد موجود بدانید و با هم متحد بدانید، خلافِ وجدان و حس میشوید.
بیان اول این بود که اتحاد محال است (عقلاً).
بیان دوم این است که اینجا مشاهده شده با این دو تا یکی است (حسّاً).
با ترکِ از سه فرض (که دو تایش معدوم باشند، یکی موجود)، که باطل کرد. هر سه فرض باطل شد. و چون مکان (چون بعد بودن مکان) فرضیتی غیر از این سه تا ندارد، وقتی این سه تا باطل شد، بعد بودن مکان باطل میشود.
[پاسخ خواجه نصیر: تفکیک میان بعد مادی و بعد مجرد]
حالا که این دلیل معلوم شد، این اشکال مستشکل معلوم شد.
من به صورت قیاس آن را در می آورم: (و اگر مکان بعد باشد).
(لازم میآید اجتماع دو بعد) (و تالی).
توضیح دادیم که تالی این است (هرچند از این معلوم است، به همین تالی اکتفا میکنیم): تالی این است که یا لازم میآید تداخل، یا لازم میآید به محل بودنِ معدوم، یا لازم میآید حالّ بودنِ معدوم. هر سه تالیاش باطل است. پس مقدم که مکان بعد باشد، باطل است.
این استدلال مستشکل است که اشکالی بر تعریف اول قرار داده شده.
این اشکال را خواجه جواب میدهد. ما اشکال را خواندیم، جوابش را هنوز نگفتیم. عبارت خواجه مشتمل بر جواب است. من فقط چون اشکال را گفتم، جواب را نگفتم، عبارت خواجه را نمیخوانم. بعد که جواب توضیح داده میشود، آنوقت عبارت خواجه خوانده میشود (چون اشکال را نگفته، فقط جواب داده).
صفحه ۱۵۲،
أقول: لما فرغ من بيان ماهية المكان شرع في الجواب عن شبهة مقدرة تورد على كون المكان بعدا
«لما فرغ» (چون فارغ شد).
مصنف از بیان ماهیت مکان، شروع کرد در جواب از شبهه مقدرهای که ذکر میشود برای اینکه مکان بعد باشد (یعنی در تعریف اول اشکالی وارد میشود).خواجه شروع کرد به جواب از آن اشکال.
«و هی» (و آن شبهه این است).
شبهه از این میگوید:
« و هي أن المكان لو كان هو البعد » (و گویا اگر مکان بعد باشد).
این مقدم.
«لزم اجتماع البعدین» (لازم میآید اجتماع دو بعد).
این تالی. بیان کردم تالی اضافه دارد: لزم اجتماع البعدین، یا معدوم بودنِ محل، یا معدوم بودنِ حالّ.
«و التالی محال» (و تالی [همه اقسامش] محال است).
نتیجه میگیرد: «فالمقدم مثله» (پس مقدم هم مثل اوست).
مقدم هم محال است (یعنی بعد بودن مکان محال است).
حالا بیان شبهه: چرا اگر مکان بعد باشد، لازم میآید اجتماع دو بعد؟ این را میخواهم بخوانم.
«بیان الشرطیة» (بیان شرطیه).
«انّ المتمکن» (همانا متمکن).
یعنی آن یکی که میخواهد در مکان جا بگیرد.
«له بعدٌ» (برای او بعدی است).
«و المکان ایضاً بعدٌ» (و مکان هم که شما میگویید بعد است).
«فاذا حلّ فیه» (پس وقتی که این متمکن در مکان واقع میشود).
بعدی در بعدی وارد میشود. خب این بقیهاش:
«فان بقیا معا» (پس اگر این دو تا بعد باقی بمانند با هم).
یعنی هم بعد مکان، هم بعد متمکن با هم باقی بمانند.
« لزم الاجتماع و الاتحاد» (لازم میآید اجتماع دو بعد و اتحاد دو بعد).
که ما از آن تعبیر میکنیم به تداخل. چرا لازمه اتحاد و تداخل است؟
« إذ لا يزيد بعد الحاوي عند حلول المحوي».
(زیرا زیاد نمیشود بعدِ حاوی، هنگام حلولِ محوی در آن).
توجه کنید؛ بیان کردم اگر جسمی در جسمی وارد شود و آن «مورود فیه» بزرگتر شود، این تداخلی برای اتحاد نیست. اما اگر مورود فیه بزرگتر نشود، این تداخل و اتحاد است.
این مستدل برای اینکه بفرماید تداخل و اتحاد پیش آمده، بیان میکند که آن جسمِ مورود (آن بعدِ مورود فیه) بزرگتر نمیشود.
«اذ لا یزداد بعد الحاوی عند حلول المحوی فیه». این معلوم شد دلیل برای چیست؟ دلیل برای اینکه اتحاد لازم میآید (یا به طریقِ اولی تداخل لازم میآید). تداخل و اتحاد لازم میآید، زیرا بعدی که به اسمش مکان گذاشتید، این در حلولِ محوی (یعنی بعدی که آن حالّ است)، این بعدِ حاوی وقتی محوی حلول میکند، افزوده نمیشود. وقتی افزوده نشد، اتحادِ بُعدین (یعنی تداخل) لازم میآید.
خب گفتیم ان بقیا اینطور می شود.
«و ان عدما» (و اگر معدوم شوند).
«او احدهما» (یا یکی از آن دو بعد معدوم بشود).
حالا آنی که محل است معدوم بشود، یا آنی که حالّ است معدوم بشود.
«کان المعدوم حالاً فی الموجود» (میباشد معدوم، حالّ در موجود).
«او محلاً له» (یا محل برای او).
یا برعکس، معدوم محلی برای موجود باشد. هر دو باطل است.
«و هما محالان»[2] (و آن دو محالاند).
هیچ بیانی هم نکرد، چون استحاله ش واضح بود.
اما آنجایی که «لزم الاجتماع»، آن هم محال است. الان میخواهد بیان کند که محال چرا محال است. این دو قسم (دو و سه) محال بودند، دیگر بیان نکرد چرا محالاند، چون بداهتاً محال است. اما قسم اول هم که اجتماع و اتحاد بود، آن هم محال است، آن را بیان میکند.
«و اما بیان استحالة التالی».
(و اما بیان استحاله تالی).
عطف بر آن بیانِ شقِ اول است (بیان شق اول که گفتیم).
میگوییم تالی چی بود؟ لزم اجتماع البعدین. گفتیم و التالی محال. حالا میخواهیم استدلال کنیم بر «و التالی محال».
« و أما بيان استحالة التالي فضروري».
(ضرورتِ امتناعِ اتحادِ امور).
استحاله تالی بدیهی است. چرا بدیهی است؟ به دو بیان بدیهی است:
۱. « لما تقدم من امتناع الاتحاد» (به خاطر آنچه گذشت).
اتحاد کلی باشد، چه اتحاد اینجا باشد، چه اتحاد دیگر باشد، کلی باطل است. یکی از مصادیقش هم اینجاست. پس اینجا هم باطل است. این دلیل اول.
۲. « و لأن المعقول من البعد الشخصي إنما هو البعد الذي بين طرفي الحاوي».
(و زیرا آنچه تعقل میشود از یک بعد شخصی، واحد است).
یعنی بعدی که میخواهد در خارج باشد، نه یک بعدی که تصور کنید. یک بعد شخصیِ خارجی را وقتی میخواهید تعقل کنید، میبینید که بعدی که بین طرفِ حاوی است به ذهنتان میآید (حاوی یعنی آن چیزی که در آن قرار میگیرد). موجوفش (یعنی این طرف آن طرف) که ملاحظه میکنید، فاصله بین این اطراف را میبینید، و این فاصله بیشتر نیست (یعنی یک بعد بیشتر نیست)، مسلماً دو تا نیست.
حالا اگر عقلی شک کرد، گفت شاید دو تا بعد باشد، این مبتلا به شک شده. چون ولو این جسم رفته در آن مکان، یعنی در واقع یک بعد میشود. که توضیح از کسی شک بکند درباره تفصیل به تقسیم شده. (پس شک نمیکند ذهن در وحدت آن).
اگر امر دایر بین وحدت و تعدد باشد، ذهن در وحدت این بعد شک نمیکند. پس حتی این شک هم نمیکند، یقیناً به اینجا بودِ واحد میرسد. نه دو تا متحد شده، نه دو تا مجتمع شده، نه دو تا تداخل کرده.
این کل اشکال. توجه کردید؛ اشکال به یک قیاس استثنایی گفته شد. ابتدا ملازمهاش بیان شد، بعداً بطلان تالی بیان شد. بطلان تالی هم دلیل داشت. در وقت بیان کردن ملازمه ما توضیح دادیم که یا هر دو بعد موجودند، یا یکی موجود یکی معدوم. یعنی سه تا حالت درست کردیم. در بیان ملازمه سه تا حالت درست کردیم، سه تا حالتش یقیناً باطل بود (اصلاً در تالی هم نیاوردیمش). یک حالت را که در تالی آوردیم، با استدلال باطل کردیم.
این کل اشکالی بود که مستشکل بر بعد بودن مکان وارد کرده است.
[پاسخ خواجه نصیر: تفکیک میان بعد مادی و بعد مجرد]
اما جوابی که خواجه میدهد و شارح هم تأیید میکند.
این جواب این است که: ما اصلاً در جهانِ خارج دو تا بعد داریم:
۱. یک بعدی که همراه ماده است (آن بعدِ جسم است).
۲. یک بعدی که همراه ماده نیست و خالی است (که ما اصطلاحاً میگوییم عبارت است از مکان).
بعدی که خالی است و به همراه ماده نیست، همان مکان است. پس دو تا بعد در جهان وجود دارد: یک بعد همراه ماده، یک بعد خالی از ماده.
بعد همراه ماده (که همان بعد جسم است) با مثل خودش جمع نمیشود؛ اتحاد اینجا باطل است. همه جا اتحادِ دو مثل باطل است، اینجا هم باطل است.
با این بیان معلوم شد که خواجه در جواب، یکی از شقوقِ ثلاثه تالی را انتخاب کرده (آن شقی است که هر دو موجود باشند). آنجا که یکی معدوم یکی موجود، قبول نکرد (چه محل معدوم باشد چه حالّ معدوم باشد، هیچکدام را قبول نکرد). آنجا که هر دو موجود باشند را قبول کرده، شروع کرده به جواب.
دارد اینطور میگوید: میگوید که دو تا بعد داریم (به طور کلی هم کار نداریم به اینکه جمع میشود یا نمیشود). دو تا بعد: یک بعد همراه ماده، یک بعد خالی از ماده.
بعدی که همراه ماده است، اگر با مثلِ خودش بخواهد جمع شود، محصول تداخل است. پس جسمی که دارای بعد است با جسم دیگر که دارای بعد است، بعدِ واحد پیدا نمیکند؛ آن بعدِ خودش را دارد، این هم بعدِ خودش را.
اما یک بعدی داریم که خالی از ماده است. آن میتواند با بعدی که همراه ماده است جمع شود و تداخلِ محال لازم نمیآید.
کاسه خالی است (این جدارهاش ماده نیست، جداره کاسه دارم همراه با ماده، اما آن درون را میگویم، محتوای کاسه را حرف میزنم)، آن بعدش خالی است، هیچی نیست.
خب حالا اگر یک چیزی را شما در این قرار دادید، آن بعدِ همراه ماده را در این بعدِ خالی قرار دادید، چه اتفاقی میافتد؟ تداخل میشود.
اگر هر دو بعد دارای ماده بودند و شما میخواستید اینها را جمع کنید، تداخل میشد و جایز نبود. اما حالا یک بعد خالی از ماده است، یک بعد واجد ماده است. این دو تا جمع بشوند هیچ اشکالی نمیآید، اشکال خودتان نمیآید. آن بعدِ خالی با بعدِ پر جمع میشود، بعدِ خالی با بعدِ همراه ماده جمع میشود، ملاقات میکند و تداخل میکند و هیچ تداخل اشکال ندارد.
چرا اشکال ندارد؟ چون آن بعدِ خالی ماده همراهش نیست. مشکل ما سر ماده است. چون ماده همراهش نیست، تداخلِ باطلی لازم نمیآید. تداخلِ بیماده با ماده اشکال ندارد.
این جوابی است که خواجه داد.
[تطبیق با متن]
حالا متن را من بخوانم، بعد عبارت علامه را. جواب همین که بیان کردم که در خاطرتان باشد که عبارت روشن باشد.
« قال: و اعلم أن البعد منه ملاق للمادة »[3]
(فرمود: و مساواتِ [بعدِ] مفارق با [بعدِ] مقارن).
«ان» (یعنی بعد). منه (بعضیاش) مقارن است (ملاقات دارد، یعنی بعدی است همراه با ماده).
«و هو حالٌ فی الجسم».
(و آن حالّ در جسم است).
این همان بعدی است که حالّ در جسم است، نه آن بعدی که جسم حالّ در اوست. یک بعدی هم داریم که جسم حالّ در اوست که ما به آن میگوییم مکان؛ آن همراه ماده نیست، چنانچه الان میگوییم. اما این بعدی که حلول در جسم میکند، این همراه ماده است (همان ماده جسم همراه این بعد است).
«و یمانع مساویه».
(و ممانعت میکند مساوی خودش را).
مساوی خودش یعنی بعدِ همراه ماده دیگر. یک بعد دیگری که آن هم همراه ماده است، مساوی میشود با این. این دو تا تمانع پیدا میکنند، این دو تداخل پیدا نمیکنند، همدیگر را منع میکنند. «یمانع مساویه» (مساویاش را منع میکند)، یعنی با مثلِ مساوی جمع نمیشود. این بعد تمام شد.
پس یک بعدی دیگر همراه ماده است، و این با بعد دیگری که همراه ماده است جمع نمیشود.
«و منه مفارقٌ تحل فيه الأجسام ».
(و بعضی از این بعد هم مفارق است).
مفارق یعنی خالی از ماده، جدا از ماده.
«و هو یلاقیها».
(و آن ملاقات میکند آنها را).
یعنی ابعادِ همراه ماده در چنین بعدِ مفارقه از ماده وجود پیدا میکنند.
«یلاقیها»؛ ضمیر فاعلی «یلاقی» برمیگردد به این بعد (مفارق). ضمیر مؤنث که مفعول است برمیگردد به «الابعاد المقارنة» (آن ابعادِ همراه ماده).
«بجملتها».
(به تمامیتش).
این آن اجسام را به جملة الاجسام (یعنی به تمامها) تمام در خودش میآورد و با تمام این جسم ملاقات میکند. یعنی نه تنها سطح این بعدی با سطح آن بعدِ همراه ماده ملاقات میکنند، کل این بعد با کل آن بعد ملاقات میکند. چون همه آن بعدِ همراه ماده را این بعدِ خالی از ماده در بر میگیرد. پس با کل آن بعدی که همراه ماده است میخواهد ملاقات کند. کلمه «بجملتها» معنایش این است.
و این نه فقط این بعدِ خالی با سطح آن بعدِ پر تماس میگیرد و ملاقات میکند، بلکه این بعدِ خالی با تمام ملاقات میکند.
«و یداخلها».
(و تداخل میکند با آنها).
اما تداخل، تداخلِ محال نیست. «یداخلها» یعنی این بعد مداخله دارد با آن بعد. عکس از آن طرف هم همینطور، آن هم مداخله دارد با این. مداخله طرفینی است؛ این با آن تداخل دارد، این هم با این تداخل دارد. و این تداخل، تداخل محال نیست.
«فینطبق علیه».
(پس منطبق میشود بر آن).
به طوری با هم تداخل میکنند که منطبق میشود آن بعدِ خالی (که بعد مکانی است) بر بعدِ متمکن (بعد این جسمی که در این مکان جا گرفته). منطبق میشود و متحد میشود. آن بعد با این بعد متحد میشود، تداخل میکند.
«و لا امتناع».
(و هیچ امتناعی نیست).
هیچ امتناعی پیش نمیآید. چرا امتناع پیش نمیآید؟
«لخلوّه عن المادة».
(به خاطر خالی بودنِ آن از ماده).
چون آن بعدی که مفارق است، خالی از ماده است. چون آن بعدی که مفارق است و مکان قرار گرفته، خالی از ماده است. اگر آن هم ماده میداشت، امتناع پیش میآمد. اما چون ماده ندارد، امتناع پیش نمیآید.
توجه کردید؛ عبارتی که خواندم نخوانید «و لا امتناع لخلوه عن المادة». «خلوه» را متعلق به «امتناع» نگیرید (امتناعی برای خلو این بعد از ماده نیست). و این بعد میتواند خالی از ماده باشد. اگر خالی از ماده باشد، هیچ امتناعی لازم نمیآید. اینطوری معنا نکنید.
«و لا امتناع» (که گفتید مکث کنید)، یعنی در این اتحاد امتناعی نیست. «لخلوه» را لامِ تعلیل بگیرید. چرا امتناع نیست؟ به خاطر خلوش از ماده. چون این بعدِ مفارق خالی از ماده است. وقتی خالی از ماده شد، با آن همراه ماده جمع میشود، اشکال پیش نمیآید.
این متن خواجه بود.
عبارت شارح را هم توجه میکنید:
« و تقرير الجواب أن البعد ينقسم إلى قسمين »[4]
(و تقریر جواب این است که بعد منقسم میشود به دو قسم).
« أحدهما بعد مقارن للمادة و حال فيها و هو البعد المقارن للجسم،».
(یکی از آن دو: مقارن با ماده است و حالّ در ماده است).
و این بعد همان بعدی است که مقارن با جسم است (یعنی بعدِ خودِ جسم است، نه بعدِ مکانش). این قول اول.
« و الثاني مفارق للمادة».
(و دومی: مفارق است).
یعنی بعدی است که خالی از ماده است.
« و هو الحاصل بين الأجسام المتباعدة».
(و آن چیزی است که توهم میشود بین اجسامِ دور از هم).
اگر جسمها را با هم فاصله بدهید (متباین، فاصلهدار)، فاصله را بگذارید، ببینید این یک بعدی هست وسط این فاصلهها را پر کرد. این فاصلهها را پر کرد، آنجا بعدِ خالی که جسم میرود در آن ابعاد.
آنوقت این بعدی که فاصلهها را پر میکند، به وسیله این اشغال نمیشود؛ بخشیاش به وسیله اجسام اشغال میشود، بخش دیگر همان فاصلهها را پر میکند. این یک بعدِ وسطی فرض کنید در آن بگیرید که با هم فاصله داشته باشند. خب این وسطی هم میشود برای این، هم فاصله بین اجسام پر میکند و با همه هیچ تداخلِ محال، تداخلِ باطلی همش نمیدهد.
«والاول».
(پس اولی).
یعنی آن بعدی که همراه با ماده است.
« يمانع مساويه يعني البعد المقارن للمادة أيضا».
(ممانعت میکند مساوی خودش را).
نه غیر مساویاش را. مساوی یعنی آن بعدِ دیگری که همراه ماده است. منظور از مساوی، مساویِ به لحاظِ اندازه نیستا؛ منظور از مساوی این است که این هم همراه ماده است، آن هم همراه ماده است. آنی که خالی از ماده است، مساوی نیست.
پس اولی که بعدِ همراه ماده است، ممانعت میکند مساوی خودش را (یعنی بعدِ مقارنِ ماده ایضاً را). ایضاً یعنی همانطور که خودش مقارنِ ماده است، این یکی دیگر هم ایضاً مقارنِ ماده باشد. و آن اولی این دومی را منع میکند (یا بفرمایید دومی اولی را منع میکند، فرق نمیکند، هر دو منع میکنند).
«فلا یجامعه».
(پس با او جمع نمیشود).
هم نمیشدند دیگر. وقتی نمیشدند، هر دو منع میکنند. اینجا اگر بخواهد تداخل و اتحاد پیش بیاید، تداخل و اتحادِ باطل است.
فلا يجامعه لاستحالة التداخل بين بعدين مقارنين
(پس لازم نمیآید تداخل دو بعدی که مقارن با ماده باشند).
یعنی آن بعدِ همراه ماده با مساوی هم جمع نمیشود، چون اگر جمع شود تداخل است و تداخل محال است. دو تا بعدی که فرضاً مقارن با مادهاند، اگر بخواهند با هم جمع بشوند، تداخل لازم میآید و این تداخل، تداخلِ محالی است.
«و الثانی».
(و دومی).
یعنی بعدِ خالی که همراه ماده نیست.
« لا يستحيل عليه مداخلة بعد مادي».
(بر این بعد محال نیست که مداخله کند با بعد مادی).
یعنی با بعدی که همراه ماده است. یعنی او را در داخل خودش جا بدهد. اینها با هم درگیری پیدا نمیکنند.
« بل يداخله».
(بلکه ملاقات میکند او را به تمامیتش).
« و يطابقه ».
(و منطبق میشود بر او).
«و یتحد به».
(و متحد میشود با او).
آن خالی با این مادی مطابقت میکند و متحد میشود.
«و هو».
(و او).
آن خالی، محلِ جسمی است که متداخل شده بعدِ این جسم با آن محل.
« و هو محل الجسم المداخل بعده له».
(محل جسمی است که تداخل کرده بعدِ آن جسم، برای او).
توجه کنید چی معنا میکنم: « المداخل بعده » (جسمی که این صفت دارد: متداخل شده بعدِ این جسم)، «له» (یعنی با آن محل). و «هو» (یعنی آن بعدِ خالی) محلِ جسمی است که این جسم بعدش متداخل شده له (یعنی با این).
«فلا امتناع فی المداخلة و الاتحاد».
(پس هیچ امتناعی در مداخله و اتحاد نیست).
ببینید مرحوم علامه میخواهد بفهماند که آن «لخلوه» متعلقِ امتناع نیست، بلکه آن علتِ لا امتناع است. میفرماید: فلا امتناع فی المداخلة و لا امتناع فی الاتحاد. در این مداخله و اتحاد امتناعی نیست.
« أن هذا البعد خال عن المادة.».
(به خاطر خالی بودنِ آن از ماده).
زیرا این بعدی که آن بعدِ همراه ماده را در خودش پذیرفته، بعدی است خالی از ماده که میتواند با بعدِ واجدِ ماده همراه شود.
پس اشکالی که بعضیها در بعد بودنِ مکان وارد کردند، به این بیانی که گفتیم جواب داده شد و معلوم شد که قول به بعد بودنِ مکان مبتلا به این نیست.
[نقد نظریه سطح بودن مکان (دو اشکال)]
« قال: و لو كان المكان سطحا لتضادت الأحكام».
(فرمود: و اگر مکان سطح باشد).
دو تا مطلب است: یکی با این متن فرموده میشود، دیگری با متن بعدی فرموده میشود. و این دو مطلب، دو دلیلاند بر علیه قول ارسطو که میگفت مکان عبارت از آن سطح است.
مرحوم علامه دو مرتبه آن قول ارسطو را نقل میکند، اما چون در جلسه قبل خواندیم خیلی احتیاج به توضیح نمیبینم. دو مرتبه آن حرف ارسطو نقل میشود، بعد به آن ایراد وارد میشود. اول ایراد اول، بعد هم ایراد دوم.
قول ارسطو این بود (بیان میکنم با توجه به توضیحاتی که در جلسه قبل گفته شد دیگر خیلی احتیاجی به توضیح نداریم):
قولش این بود که سطحی که برای حاوی موجود است، با سطحی که برای محوی موجود است تماس برقرار میکند. مثلاً کاسه آبی را ملاحظه کنید (کوزهای که داخلش آب است ملاحظه کنید، یا هر چیز دیگری ملاحظه میکنید)، میبینید که این حاوی (مثلاً کوزه یا آن کاسه) سطحی دارد. محوی (یعنی آب که در کوزه است یا در کاسه است) آن هم سطحی دارد. سطح باطنیِ حاوی با سطح ظاهریِ محوی تماس پیدا میکند. آن سطح باطنیِ حاوی که مماس است با سطح ظاهریِ محوی، آن سطح مکانِ محوی است. گفت سطح مکان است، نه بعد مکان باشد. این دقت میکنید؛ بعد را مکان قرار نمیدهد، سطح را مکان قرار میدهد. سطح با این خصوصیتی که ذکر شد.
این قول بود. جناب خواجه ایشان بر این اشکال میکنند.
[اشکال اول: تضاد احکام (حرکت و سکون)]
اشکال اولش این است که: اگر مکان سطح باشد (مقدم)، احکام مربوطه به تضاد میافتد (این هم تالی). و تضاد احکام باطل است (آنچه همچین مستلزم تضاد احکام است باطل است). پس مقدمی که مستلزم تضاد احکام است باطل است. مقدم این بود که مکان سطح باشد.
بیان ملازمه: چرا اگر مکان سطح باشد، احکام تضاد پیدا میکند؟
حکم میکنیم به اینکه هذا متحرکٌ و هذا ساکنٌ. اگر مکان سطح باشد، در بعضی جاها در حینی که حکم کردیم به اینکه هذا متحرکٌ، حکم میکنیم به اینکه هذا ساکنٌ. هم حکم به حرکت میکنیم، هم حکم به سکون میکنیم. اجتماع نقیضین میشود. یا در جایی که شیء متحرک بودنش مسلم است، باز هم حکم حرکت میشود، هم حکم سکون میشود.
این محذور از اینجا پیش آمده که ما مکان را تغییر میدهیم. اما توضیح مطلب:
پرندهای را توجه کنید که توانایی ایستادن در هوا را دارد. پرندهها اینطورند دیگر؛ بعضی پرندهها بال میزنند عبور میکنند، نمیتوانند یک جا باشند. ولی بعضیها میبینید مدتی (حالا یک چند دقیقهای یا یک خورده بیشتر) در هوا میتواند بایستد، بدون اینکه بال بزند و بدون اینکه حرکت کند. این در واقع ساکن است، این حیوان ساکن است.
یا سنگی را در آب رودخانه میگذارید. سنگ ساکن است، آب رودخانه عبور میکند، اما سنگ ساکن است.
در آنجا هم که پرندهای روی هوا ایستاده، پرنده ساکن است، هوا دارد عبور میکند (باد میآید دیگر، باد میآید هوا را جابهجا میکند).
خب سطح آب روی سنگ عوض میشود. سنگ حرکت نمیکند، ولی آب دارد حرکت میکند. آب دارد حرکت میکند، سطح آب حرکت عوض میشود. یعنی آن سطحی که حاوی این سنگ بود، یک لحظه بعد دیگر آن سطح حاوی نیست، یک سطح دیگر حاوی شده.
همچنین آن سطحِ هوا که حاوی این پرنده بود، لحظه بعد آن سطح دیگر حاوی نیست، یک سطح دیگر حاوی است.
پس مکان عوض شده. اگر مکان سطح باشد، عوض شده. درست است دیگر. و عوض شدن مکان یعنی حرکت کردن در مکان. پس این دارد حرکت میکند. این مکانش عوض میشود. مکانش آن بعدش نیست (بعدش عوض نمیشود)، مکانش به قول شما آن سطح است. آن سطح هم دارد عوض میشود. پس وقتی سطح عوض شد، مکان عوض میشود. وقتی مکان عوض شد، حرکت صورت گرفته.
، همان پرنده را ساکن کردیم. پس آن پرنده در حالی که ساکن است، متحرک است. آن سنگ در حالی که ساکن است، متحرک است.
این از کجا پیش آمد؟ از اینکه ما مکان را سطح گرفتیم. چون سطح تغییر میکند، پس مکان تغییر میکند، پس متحرک است.
اما اگر مکان را «بعد» بگیریم، بعد که تغییر نمیکند. آب هرچه عبور بکند بکند، هوا هرچه عبور میکند بکند؛ بعدی که این پرنده اشغال کرده، بعدی که آن سنگ اشغال کرده، از اول تا آخر یک چیز است، عوض نمیشود. وقتی عوض نشد، پس مکان عوض نشده، پس حرکت صورت نگرفته. پرنده ساکن است و سنگ هم ساکن است.
پس در فرضی که مکان سطح باشد: پرنده ساکن و سنگ ساکن، پرنده متحرک و سنگ متحرک است. اجتماع تحرک و سکون (یعنی اجتماعی که به قول ایشان احکام متضاد میشوند). حکم میکنیم به اینکه این پرنده ساکن است (این یک نکته)، دوباره حکم میکنیم به اینکه متحرک است (چون واقعاً ساکن است، متحرک است چون مکانش عوض شده). توجه؛ هر دو حکم را بار میکنیم. دو حکم متضاد را بار میکنیم.
این مثال برای آنجایی که شیء ساکن بود و گفتیم لازم است که شیء در عین ساکن بودن متحرک هم باشد. و این حکم به تحرک و سکون است که او را متضاد در احکام میزند.
حالا یک جا میخواهیم فرض کنیم یک شیء حرکت میکند، ولی سطحش ثابت است.
خورشید را ملاحظه کنید. خورشید (قدیمیها میگفتند) در فلک قرار دارد و مثل میخی در فلک کوبیده شده که حرکتی نمیکند. خود خورشید حرکت نمیکند، فلک حرکت میکند. خورشید هم که مثل میخ در فلک کوبیده شده، با حرکت فلک حرکت میکند.
خب خورشید سطحی بود که احاطهاش کرده بود (یعنی هر قسمت از فلک که احاطه کرده خورشید را). آن قسمت ثابت میماند، چون خورشید در آن قسمت حرکتی نمیکند. آن قسمت ثابت است. یعنی سطحی که احاطه کرده خورشید را عوض نمیشود.
در حالی که این خورشید دارد جابهجا میشود (خورشید دارد جابهجا میشود)، سطح خورشید ثابت است. پس به مناسبت اینکه سطح ثابت است، باید گفت مکان خورشید ثابت است. اگر مکان خورشید ثابت است، نتیجه میگیریم پس خود خورشید ساکن است. در حالی که خورشیدِ چسبیده به فلکِ متحرک، متحرک است.
لازم میآید که این متحرک، ساکن هم باشد. عکس آن مثال قبلی. باز هم اجتماع حرکت و سکون، باز هم اجتماع حکم متضاد.
پس اگر مکان را عبارت از سطح بگیریم، تضاد احکام لازم میآید. حالا یا اینکه شیء متحرک ساکن به حساب میآید (درست میشود)، یا متحرک ساکن به حساب میآید (باز هم تضاد درست میشود).
تمام محذور به خاطر این است که مکان را سطح ملاحظه کردیم. اگر مکان را بعد ملاحظه میکردیم، این محال لازم نمیآمد.
[تطبیق با متن]
« قال: و لو كان المكان سطحا ».
(فرمود: و اگر مکان سطح باشد).
«لتضادّت الاحکام».
(هر آینه متضاد میشود احکام).
اگر مکان سطح باشد، احکامی که برای بعضی جسمها مترتب میکنیم متضاد میشوند. یعنی به جسم میگوییم متحرک و بعد هم میگوییم ساکن. یا به آن میگوییم ساکن و بعد هم میگوییم متحرک. این تضاد در احکام (یعنی دو حکم متضاد را بر یک شیء یا بر یک موضوع بار کردن).
چه باشد؟ سطح بودن مکان مقدمه، و تضاد الاحکام تالی. که تضاد احکام باطل است، پس مقدم هم که سطح بودن مکان است باطل است.
« أقول: لما بين حقيقة المكان ».
(میگویم: چون بیان کرد مصنف حقیقت مکان را).
« شرع في إبطال مذهب المخالفين القائلين بأن المكان هو السطح الباطن من الجسم الحاوي المماس للسطح الظاهر من المحوي ».
(شروع کرد در ابطال مذهب قائلینی که قائل به این هستند که مکان سطح باطن جسم حاوی است که مماس است با سطح ظاهر جسم محوی).
بیان کردم این «منها» که در اینجا آمده، در عربی میآید، در فارسی ما اضافه میکنیم، «من» را معنا نمیکنیم. البته اگر «من» هم معنا کردید اشکالی ندارد، ولی اضافه معنا کنید عبارت زیباتر معنا میشود. لذا دیدید که من اضافه کردم. گفتم قائلین به اینکه مکان سطح باطن جسم حاوی است که مماس است با سطح ظاهر جسم محوی.
مصنف با این کلام قول اینها را رد کرد.
«و تقریر البطلان».
(و تقریر بطلان).
یعنی بیان بطلان این است که:
« أن المكان لو كان هو السطح لتضادت الأحكام الثابتة للجسم الواحد ».
(همانا مکان اگر سطح باشد، لازم میآید که تضاد پیدا کند احکامی که ثابت است برای جسم واحد).
یک جسم ممکن است حکمش تضاد پیدا کند (میشود تضاد احکام).
« فإن الحجر الواقف في الماء ».
(پس همانا سنگی که متوقف هست در آب جاری).
آب دارد عبور میکند (آب رودخانه است)، سنگ را گذاشتیم در این آب. خب سنگ دیگر حرکت نمیکند، ولی آب دارد حرکت میکند.
«و الطیر الواقف فی الهواء».
(و پرندهای که ایستاده است در هوا).
آن هم در هوا ایستاده، هوا روی بدنش دارد یک جریان پیدا میکند.
«یتبدل علیهما السطح الحاوی».
(متبدل میشود بر آن دو، سطح حاوی).
قهراً سطح حاوی که بوده دارد عوض میشود. یعنی مکان دارد عوض میشود. در حالی که میبینید.
« يفارقان سطحا بعد سطح مع كونهما ساكنين ».
(پس آن دو مفارقت میکنند سطحی را بعد از سطحی).
سطحی را بعد از سطح دیگر (یعنی در سطوح مختلف بر اینجا وارد میشوند و عبور میکنند).
(در حالی که آن دو جسم، یعنی حجر و طیر، ساکناند).
در آب و در هوا.
« و لو كان المكان هو السطح ».
(و اگر مکان همان سطح بود).
« لكانا متحركين ».
(لازمش این است که این دو تا، یعنی حجر و طیر، متحرک باشند).
چون دارند مکان عوض میکنند، و عوض کردن مکان یعنی حرکت. زیرا حرکت عبارت است از اینکه جسمی مفارقت کند از مکانی و برود به مکان دیگر. اگر جسمی از مکانی به مکان دیگر مفارقت کرد، این میشود حرکت.
خب الان در این مثال ما، سنگ سطحی را از دست میدهد به سطح دیگر میرود (یعنی دارد در مکان حرکت میکند). پرنده هم همینجور.
و لازمش این است که این سنگ را متحرک ببینیم و آن پرنده را متحرک ببینیم. در حالی که آن دو تا ساکن فرض شدند. پس لازم است هم ساکن باشند هم متحرک. (و این اجتماع متضادین است).
یعنی به قول خواجه تضاد الاحکام. احکام و محمولهایی که بر این موضوع مترتب میکنیم متضادند؛ یک محمولمان متحرک است، یک محمولمان ساکن است.
این یک مثال بود که در این مثال توجه کردید چیزی که ساکن است، متحرک به حساب میآید. در مثال بعدی چیزی که متحرک است، اگر مکان را عبارت از سطح بگیریم، لازم است که ساکن به حساب بیاید.
در مثال قبلی گفتیم چیزی که ساکن است اگر مکان عبارت از سطح باشد متحرک حساب میشود؛ در اینجا میگوییم اگر مکان عبارت از سطح باشد، آنچه که متحرک است ساکن به حساب میآید.
مثال میزنیم به خورشید. من مثال خورشید بیان کردم (نمیدانم یادتان هست یا نه). فلک را ملاحظه کنید مثل یک توپ، بعد بر روی توپ یک نقطه بگذارید. خورشید همان نقطه است که دارد حرکت میکند. آن نقطه که حرکت نمیکند، نقطه به تبع حرکت توپ دارد حرکت میکند، نه خودش حرکت مستقل داشته باشد.
(همانطور که خورشیدی که کوبیده شده در فلک خودش).
حرکت مستقل ندارد، همانجایی که هست (یعنی آن سطحی که احاطهاش کرده) تا آخر همان سطح احاطهاش کرده. آن از آن حفره بیرون نمیآید، همان در حفرهای از فلک قرار داده شده، در همان حفره هم از اول تا آخر موجود است.
پس سطحی که احاطه کرده خورشید را، همواره یک سطح است، عوض نمیشود.
پس اگر شما مکان را عبارت از سطح میگیرید، چون مکان عوض نمیشود، باید بگویید خورشید ساکن است. در حالی که خورشید به تبع دارد حرکت میکند. هم ساکن است (به خاطر اینکه سطح را از دست نداده)، هم متحرک است (به خاطر اینکه به تبع فلک حرکت میکند).
پس هم حکم به متحرک بودنش میکنید، هم حکم به ساکن بودنش. (و آن خورشید متحرک است).
(و سکون ذاتی اوست).
سوال: این «ذاتی» یعنی چی؟ سکون که ذاتی خورشید نیست. سکون ذاتی یعنی چی؟ یعنی جزء ذاتش است؟
پاسخ: بله، منظورش از ذاتی شاید این باشد که لازم است. بله، اگر لازم بگیرید بله. این یک سکون لازمه خورشید است. و آن حرکت هم یک لازم دیگریاش است (به اعتبار اینکه فلک حرکت لازمه فلک است). اگر هم لازمه فلک نگیریم، میگوییم دائم است برای فلک. بعضیها گفتند حرکت فلک دائم نیست ولی ضروری نیست. خب حالا این را میگوییم، میگوییم دائماً حرکت میکند. دوام حرکت دارد و ضرورت سکون. اینجور که شما میفرمایید ضرورت سکون دارد با دوام حرکت. خب پس هم حرکت نسبت میدهید هم سکون نسبت میدهید (منتها سکون را به ضرورت، حرکت را به دوام). و غلط است. به جهت قضیه کار نداشته باشید، جهتی که در آن یک دوام است. ولی بالاخره شما هم متحرک را بار میکنید هم ساکن را بار میکنید (ظروف مختلف و متضاد).
« لأن الحركة هي مفارقة الجسم لمكان إلى مكان آخر، و لكانت الشمس المتحركة الملازمة لسطحها ساكنة ».
(پس لازم میآید که خورشیدِ متحرکی که ملازم با سطحش است، ساکن باشد).
خبر «انّ» است. یعنی و لازمه بعدی و مشکل بعدی این است که لازم میآید شمسی که دارد حرکت میکند و در این حرکت ملازمه با آن سطحی است که از اول داشته (سطحش را رها نمیکند، از آن سطح و حفرهای که درونش است بیرون نمیآید)، لازم میباشد که این شمسی که دارد حرکت میکند، به خاطر ملازمتی که با سطحش دارد، ساکن باشد. چون مکان را عوض نمیکند دیگر. کسی که مکان را عوض نمیکند ساکن است. پس خورشید هم که مکانش را عوض نمیکند باید ساکن باشد.
« فيلزم سكون المتحرك و حركة الساكن و ذلك تضاد في الأحكام محال ».
(پس لازم میآید سکونِ متحرک).
این خورشید.
یعنی حرکتِ ساکن. این برای آن سنگ و پرنده است.
(همچنین) لازم میآید که متحرکی که خورشید است مثلاً ساکن باشد، و لازم میآید که ساکنی که مثلاً آن سنگ یا آن پرنده است حرکت داشته باشد.
« محالٌ».
(و آن محال است).
یعنی و محالٌ این اتفاقی که افتاده (تضاد در احکام هست و محال است این تضاد در احکام).
این تضاد در احکام از کجا پیش آمد؟ از اینجا که ما مکان را سطح فرض کردیم. فرض کردن مکان به سطح باطل است. بله، نشده محال شخص تضاد به جهت عاقل یا خبر بعد خبر است. «ذلک» مبتدا، «تضاد» مثل خبر. معنایش درست است، چه بگویید عطف است بر خبر باطل، چه بگویید خبر بر خبر درست است.
[اشکال دوم: عدم عمومیت مکان (مثال فلک الافلاک)]
« قال: و لم يعم المكان ».
(فرمود: و عام نمیشود مکان).
یعنی اگر سطح مکان باشد، یا لازمش این است که مکان عام نباشد (یعنی همه مکان نداشته باشند). در حالی که قبلاً گفتیم «لکل جسمٍ مکانٌ». همه اجسام مکان دارند، آن را ثابت کردیم که همه اجسام مکان دارند.
پس اگر یک نظریهای مستلزم این شود که بعضی مکان ندارد، آن نظریه میشود باطل. و نظریه سطح بودن مکان اینچنین است؛ یعنی مستلزم است که بعضی از جسمها مکان نداشته باشند. و این باطل است. پس نظریه سطح بودن مکان که مستلزم این باطل است، نیز باطل است.
اما به چه بیان ثابت میکنیم که اگر مکان سطح باشد، لازم میآید که بعضی از اجسام مکان نداشته باشند؟
توجه کنید؛ اگر مکان عبارت شد از سطح حاوی، پس مکان دارد هر چیزی که آن جسم را احاطه کند. اگر جسمی خالی از محیط بود (یعنی محاط نبود)، باید گفت مکان ندارد.
ما اینجا نشستیم، مکانمان هوایی است که ما را احاطه کرده. مکان هوا آن آتشی است که هوا را احاطه کرده. مکان آتش آن فلک قمری است که احاطه کرده. همینجور برو بالا.
بالاخره هر کدام از این موجودات میبینید سطح محیطی احاطهاش کرده. آن سطح محیط همان مکانش است.
اما میرسیم به جایی که مکان میرسیم به «فلک الافلاک» که آخرین فلک است و سطحی او را احاطه نکرده. و لازم است که آن سطح مکان نداشته باشد.
پس یک جسم پیدا کردیم که مکان ندارد. همه اینها مکان دارند، ولی یک جسم پیدا کردیم که مکان ندارد و آن جسم فلک اعلاست.
پس مکان عام نیست؛ یعنی همه اجسام را شامل نمیشود و برای همه ثابت نمیشود. بنابراین نمیتوانیم بگوییم «کل جسمٍ یطلب مکاناً» (در حالی که قبلاً گفتیم). ما اثبات کردیم مطلب قبلی ما الان باطل شد، در حالی که مطلب قبلی ما حق بود. پس باید بفهمیم که این ابطال، ابطال به جایی نیست (یعنی مکان سطح نیست). و الا اگر مکان سطح بشود، لازم است که فلک الافلاک بدون مکان باشد.
این توضیح عبارت خواجه است.
مرحوم علامه به صورت دیگری وارد توضیح میشود. من اول توضیح مختصری که توضیح کلام خواجه است ذکر کردم تا بعداً اگر وارد بحث علامه شدیم (که بحث مفصلتری است) مطلب حذف نشود و از دستتان نرود. حالا شرح بیان علامه را شروع میکنم. آنوقت بیانی که الان بیان کردم در ذهنتان بماند.
بیان علامه را هم توجه کنید که نتیجهگیری کنید.
علامه میفرماید: اگر مکان عبارت از سطح باشد، «احد الامرین» (که هر دو باطلاند) لازم میآید. حالا احد الامرین لازم میآید، هر دو باطلاند را بعداً خواهم گفت. فعلاً اینطوری بگوییم لازم میآید احد الامرین:
۱. عدم تناهی ابعاد: یک عدم تناهی که با چه دیدی پیدا کنیم که به همه اجسام احاطه داشته باشد و خودش محیطی نداشته باشد (یعنی محاط هیچی نباشد).
اینجا نشستیم، هوا دورمان است. آتش (همانجور که گفتم) هوا را، آتش را فلک قمر، فلک قمر را فلک بعدی، همینطور تا فلک نهم. باز هم بگویید فلک نهم را فلک دهم، فلک دهم را فلک یازدهم، فلک یازدهم را دوازدهم و همینطور پیش بروید که فلکی نماند که احاطه نشود، همه فلکها محاط باشند.
خب در این صورت لازم است که این افلاک آخر نداشته باشند، نامتناهی باشند. یعنی هرچه لایه روی لایههای فلکی قرار بدهیم، دو مرتبه لایه بعدی قرار میگیرد و هیچوقت شما به آخرین لایه نخواهید رسید.
بله در این صورت همه اجسام مکان دارند، مکان عمومیت پیدا میکند (همه اجسام مکان دارند، چون دیگر ما آخرین جسم نداریم که دیگر محاط نباشد؛ آن جسم آخر هم میبینید بعدش محاط است، بعدش هم محاط است، بعدش هم محاط است).
خب این لازمهاش این است که مکان برای همه باشد، ولی یک محذور دیگر دارد و آن این است که اجسام نامتناهی باشند. تناهی برای ابعاد حاصل نباشد، بلکه عدم تناهی ابعاد را داشته باشیم. در حالی که عدم تناهی ابعاد را ابطال کردیم. برای خودش اصلاً این طرح حاضر میشود عدم تناهی اجسام (یا عدم تناهی ابعاد) باطل است، چون در جای خودش تناهی ابعاد ثابت است. پس این فرض نمیشود.
۲. حصول جسم لامکان: فرض بعدی این است که یک جسم پیدا کنید که به همه احاطه داشته باشد و خودش محاط نباشد. و این جسمی محال پیدا کنید که به همه احاطه کند. آن فلک نهم هم که من بیان کردم به همه اجسام محیط است، آنچه دارد به غیرش احاطه میکند (به غیرش درست است با واسطه، با واسطه همه را احاطه کرده). درست است که آن فلک نهم باطنِ همه را احاطه کرده و اینطور نیست که همه اجسام را مباشرةً احاطه کرده باشد. همه مکان دارند، میگوید چی میکنند؟ اگر بیواسطه احاطه کند، اگر با واسطه بخواهد احاطه کند مشکلی پیش نمیآید. فقط لازم است که خودش مکان نداشته باشد. و همان برای این چیست؟
ببینید؛ مرحوم علامه احد الامرین را خب جازماً باطل کرد (یعنی اینکه جسم نامتناهی باشد باطل است). اینکه جسمی را داشته باشیم که همه را احاطه کرده باشد، این هم باطل است. معلوم میشود جسمی خواهیم داشت که همه را احاطه بالمباشره نکرده باشد (اگرچه بالاخره یکجوری همه را احاطه کرده، ولی به مباشرت احاطه نشده). این جسم بیمکان است. آنوقت اگر این جسم بیمکان شد، همان قول خواجه میشود که مکان دیگر عام نشد (جسمی پیدا کردیم که مکان ندارد).
توجه؛ حرف علامه برگشت به همان توضیحی که من از خواجه کردم. مرحوم علامه توضیح بیشتری داد، موارد بیشتری را باید بیان کرد، منظورهای زیادتری گفت تا بالاخره به آن منظوری که خواجه گفت منتهی کرد. به آن منظور خواجه هم تصریح نکرد مرحوم علامه، خودمان باید از عبارتش استخراج کنیم.
[تطبیق با متن]
«قال: و لم یعمّ المکان».
(فرمود: و عام نمیشود مکان).
لازمه اینکه مکان سطح باشد این است که مکان عام نباشد (یعنی هر جسمی مکان نداشته باشد).
« أقول: هذا وجه ثان دال على بطلان القول بالسطح ».
(اگر سطح باشد).
«لم یعمّ» تالی است، «لو کان سطحاً» مقدم است. دو تا تالی پیش میآید: یک تضاد احکام که باطل شد، یکی عدم عموم مکان که الان میخواهد باطل بشود. این محذور دوم است.
لذا آن برهانی که دلالت میکند بر بطلان قول به سطح (یعنی بر بطلان قول به اینکه مکان سطح است)، تقریرش این است که:
« و تقريره أن العقلاء حكموا باحتياج كل جسم إلى مكان ».
(همانا عقلا حکم کردند به اینکه برای هر جسمی مکانی است).
یعنی این قانون پذیرفته شدهای است: کل جسمٍ فله مکانٌ.
« و لو كان المكان عبارة عن السطح الحاوي ».
(در حالی که اگر مکان عبارت باشد از سطح حاوی).
یعنی سطح باطنی حاوی به بیانی که گفتیم. اگر اینطور باشد:
«لزم احد الامرین».
(لازم میآید یکی از دو امر).
اینجا از هم میآید. و احد الامرین این است که:
۱. «اما عدم تناهی الاجسام».
(یا عدم تناهی اجسام).
یا تناهی پیدا نکند اجسام (عدم تناهی اجسام را داشته باشیم). به اینطور که هر جسمی محاط باشد به غیرش، دوباره آن غیر محاط باشد به غیرش، دوباره آن غیر بعدی محاط باشد به غیرش، و هکذا برویم و این احاطه تمام نشود. در نتیجه جسم نامتناهی باشد. در حالی که در جای خودش ثابت شده که جسم متناهی است (ابعاد متناهی است). این امر اول.
۲. «او حصول جسمٍ لا مکان له».
(یا حصول جسمی که مکانی برای او نیست).
لازم میآید جسمی که در مکان نباشد. به اینکه این جسم محیط باشد به تمام، و خودش مکانی نداشته باشد.
«و القسمان باطلان».
(و هر دو قسم باطلاند).
خب قسم اول باطل است، روشن است (قسم اول که عدم تناهی باطل است، روشن است، در جای خودش ثابت شد به تناهی اجسام).
اما اینکه این دوم باطل است، این چرا؟
این را دو جور ما معنا میکنیم:
* یک جور از خارجی معنا گفتم: اینکه جسمی مباشرةً به همه محیط باشد، یک معنا بود که درست است.
* یک معنا دیگر: اینکه جسمی که محیط باشد به همه (ولو نه مباشرت است)، ولی خودش مکان نداشته باشد، باطل است.
باطل است یعنی با قولشان که «کل جسمٍ له مکان» نمیسازد. نه باطل است از اینکه این جسم داریم؛ ما اتفاقاً که این جسمی داریم، این جسم همه را احاطه کرده باشد (چه به مباشرت چه به غیر مباشرت)، داریم (همان فلک نهم همه را در بر گرفته). اما این باطل است، نه یعنی وجودش باطل است؛ مکان نداشتنش باطل است. چون شما گفتید «کل جسمٍ له مکان» و این موجبه کلیه را قبول کردید. اگر این موجبه کلیه را قبول کردید، دیگر نمیتوانید این جسم را بیمکان بگیرید. بنابراین محیط به کل اشیاء قرارش میدهید، ولی خودش را محاط نمیگیرید. همان که خودش را محاط نگرفت، میشود بیمکان. بیمکان بودنش باطل است.
پس «القسمان باطلان» را اینطور معنا کردیم: قسم اول باطل است چون لازم میآید عدم تناهی ابعاد (و عدم تناهی ابعاد خودش باطل شده). اما قسم دوم باطل است (هرچند هم دو جور باطل است): یکیش این است که باطل است چون جسمی که مباشرةً همه را احاطه کرده باشد نداریم (یک معنا). یا باطل است چون این جسم را داریم ولی مباشرةً احاطه نکرده ولی همه را احاطه کرده (این را داریم ما)، این جسمی که همه را احاطه کرده خودش بیمکان میشود. بیمکان بودنش باطل است.
ظاهراً مرحوم علامه این دومی را اراده کرده و لذا جمله را تفسیر کلام خواجه قرار داده. چون خواجه این را میگوید دیگر؛ خواجه میگوید اگر مکان عبارت از سطح باشد، لازم میآید که همه مکان نداشته باشند (یعنی لااقل یک جسم بیمکان داشته باشیم).
متوجه کردید که جسم بیمکان پیدا شد. وقتی جسم بیمکان باطل است، پس مکان سطح نیست.
بنابراین اگر ما تفسیر کنیم مکان را به سطح، لازم میآید یک جسم بیمکان داشته باشیم. ولی بیمکان داشتن با آن «کل جسمٍ یطلب مکاناً» (که جمله مقبولی است) سازگار نیست. پس باید ما مکان را عبارت از سطح نگیریم تا مستلزم این محذور بشود.
«فالمقدم مثله».
(پس مقدم هم مثل اوست).
قسمان باطلان (یعنی هر دو قسمت باطل است). پس مقدم هم که مکان عبارت از سطح حاوی باشد، باطل است.
نتیجه: مکان عبارت از سطح حاوی نیست.
خلاصه مطلبی که ما در این فصل (در این مسئله) تا الان خواندیم (مقداریاش در جلسه سابق، مقداریاش الان)، خلاصهاش این شد که:
تعریف کردیم مکان را به دو تعریف: یک تعریف را قبول کردیم، یک تعریف را قبول نکردیم. بعد در آن تعریف قبول شده دلیل اقامه کردیم. بعداً هم قول کسانی را که میخواستند بر این دلیل پذیرفته شده اشکال کنند رد کردیم. و آخر سر هم با دو دلیل آن قولی را که نپذیرفتیم رد کردیم.
نتیجه این شد که مکان عبارت است از بعدی که جسم او را اشغال میکند، نه اینکه عبارت باشد از سطح. بحث ما در مورد ماهیت مکان تمام شد.
(سؤال: کدام معنا را شارح ...
پاسخ: ظاهراً معنای دوم درست است. در متن آن نمیتواند بیان حصول جسمٍ لا مکان له. ببینید؛ این جسم داشته باشیم که در مکان نباشد یعنی چی؟ یعنی همه را احاطه کرده باشد، خودش محاط نباشد. خلاصه دیدید اگر چیزی همه جسمها را احاطه کرده، پس مکان برای همه جسمها شده، ولی خودش محاط نیست، خودش مکان ندارد.
«و ان یکون محیطاً بالجمیع» ولی خودش محاط نباشد. این «ولی خودش محاط نباشد» علامه نیاورده، روشن بود. محیط به همه اجسام باشد، معنایش این است که محاط نباشد دیگر. محیط به همه اجسام نیست اگر محاط باشد. همه را احاطه نکردیم، بالاتری را احاطه نکردیم. وقتی فرض میکنیم محیط به همه اجسام است، معلوم است که جسمی بالاتر از خودش نیست. پس از محیط بودن به جمیع اجسام در میآید که محاط نیست.
سوال: یعنی ما آنها را بیان کردیم، بیان آن را با توضیح من عرض میکنم.
پاسخ: در توضیح باید این قید را باید بیاوریم در متن خواسته عبارت مختصر اختلاف مکان به این است که جسمی همه را احاطه بکند، خودش محاط نباشد. همین خودش محاط نباشد (یعنی حصول مکان جسم باطل است)، آن محاط نباشد را شما بیاورید در عبارت. و بایدم بیاورید؛ از یک و محیط به کل اجسام فهمیده میشود. اگر یک جسمی محیط به همه بود، قهراً این محاط دیگر نیست. و الا اگر محاط باشد، محیط به همه اجسام نشده، آن وارد خودش را احاطه نکرده. پس وقتی ما فرضش میکنیم که محیط به همه است، هیچی بالاتر از خودش نیست. پس از محیط همه محیطاند به کل اجسام، غیر محاط بودن را استفاده میکند. اصلاً نیاز نیست که شما در بیاورید آن را و خودش در میآید «لا یکون له مکان» چون محاط نیست، چون سطحی او را احاطه نکرده. مسئله علامه تمام است،).
(سؤال: شما میخواهید بفرمایید که دو تا تعریف مستلزم یکدیگرند؟ یعنی بعد داشتن همان سطحه، یا سطح داشتن مستلزم بعد داشتنه؟ یعنی به طوری که هر جا آن صدق کند، آن هم صدق میکند؟ به این نتیجه میخواهیم یک کاری کنید که تعریف درست باشد؟
پاسخ: جوابتان همین کلمه اخیر خواجه است. گفت سطح باعث میشود که مکان عام نباشد، ولی بعد باعث میشود که مکان عام باشد. ببینید؛ اگر شما مکان را به معنای بعد بگیرید، آن فلک نهم هم که سطحی احاطهاش نکرده، بعدی را اشغال کرده. پس مکان دارد. اگر مکان را عبارت از سطح محیط بگیرید، چون آن فلک نهم سطح محیط ندارد، مکان ندارد. پس یک جا میرسید که فارق بین تعریفین پیدا میشود و آن فلک نهم است. جای دیگر بله، جای دیگر میفرمایید که همه جا اشغال کردند، همه جا هم به وسیله سطحی محاط شدند. پس چه مکان را عبارت از بعد بگیریم، چه مکان را عبارت از سطح بگیریم، فرقی نمیکنیم. اما یک جا میرسد که سطح محیط نیست، اما اشغال بعد هست. اینجا فارق این است. اینجا شما حکم میکنید به اینکه فلک نهم مکان دارد اگر بگویید مکان عبارت از بعد است (چون مکان عبارت از بعدی است که اشغال میشود، چون فلک دارد بعدی را اشغال میکند، بعد مکان دارد). اما اگر بگویید که مکان عبارت از حدی است که احاطه کند، چون فلک نهم را حدی احاطه نمیکند، فلک نهم مکان ندارد. پس اینجا فرق بین دو تا تعریف پیدا میشود و لذا نمیشود گفت این دو تا تعریف مستلزم یکدیگرند، چون در یک جا میبینید یک حکمی که نشان نمیآید. اگر مستلزم بودند، همه جا باید مساوی میآمدند، در حالی که میگوییم در یک جا اتفاق افتاد که یکی آمد دیگری نیامد).
(سؤال: گفتم بعد جوهری یعنی چی؟
پاسخ: بعد جوهری جسم نیست و انواع مادی نیست. بعد جوهری جسم میشود انواع مادی نیست، ولی بعد جوهری با بعد عرضی فرق میکند. بعد عرضی آنی است که بر جسم عارض میشود. بعد جوهری آنی است که جسم را در بغل میگیرد (یعنی جسم اشغالش میکند). جوهری است. اما بعد عرضی بعدی است که عارض میشود، تکیه میکند از جسم. آن اصلاً جایی برایش هم موضوعش است. بعد عرضی جایی است که میشود عرضی وارد جسمش میشد. اما بعد جوهری جایی است که میخواهد بشود به منزله جوهر. من الان بعد جوهری بعده، نه شما میخواهید بعد جوهری را یکجور جسمش کنید. بعد جوهری جسم نیست، بعدی یک چیز دیگر است. یعنی و جوهر هم هست، ولی این هم در صورت. چرا صورت میتوانید باشید؟ بگویید همان حفره، آن هیئتی که دارد، آن حفرهای که دارد، آن فاصلهای که دارد اطراف میشود، میشود ما بین ما. میگوید الان گفتیم، گفتیم مفارق از ماده. هر چیزی گفت اما هر چیزی که مفارق از ماده باشد مجرد نمیشود. کل ماده مفارق از ماده است، مجرد نیست. هر چیزی مفارق از ماده است مجرد نمیشود. پس بعد جوهری داریم مفارق از ماده، مجرد هم هست هیچ مشکلی ندارد. همه که لازم نیست جسم باشند. آن ابعادی که همراه مادهاند باید جسم باشند، اما ابعادی که خالی میشوند از آن باشند، این بعدی که حرکت میکنند بعد عارض نیست، جوهر است، همراه ماده هم نیست، مجرد هم نیست).
انشاءالله برای جلسه آینده.