90/02/11
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله هشتم /اثبات مکان طبیعی و احکام آن
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله هشتم /اثبات مکان طبیعی و احکام آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
اثبات مکان طبیعی و احکام آن
مبحث: طبیعیات (مکان و شکل)
[مقدمه: طرح مسئله هشتم]
بحث ما در صفحه ۱۵۰ سطر شانزدهم است
« المسألة الثامنة في إثبات المكان لكل جسم»[1]
(مسئله هشتم در اثبات مکان و شکل).
در این مسئله هشتم، دو مطلب مطرح میشود:
۱. هر جسمی مکان دارد.
۲. هر جسمی شکل دارد.
منتها چون بحث شکل به عنوان دنباله بحث مکان مطرح میشود، مرحوم علامه (شارح) آن را یک بحث مستقل نگرفته و لذا در عنوان مسئله نفرموده «فی اثبات المکان و الشکل»، بلکه فرموده «فی اثبات المکان». به کلمه «شکل» اصلاً اشاره نکرده است، ولی در این مسئله بحث شکل هم مطرح میشود، چنانکه انشاءالله خواهیم دید.
[مباحث مربوط به مکان]
مطلب اول این است که ما چند تا مطلب در اینجا داریم درباره مکان. ما در این مسئله دو تا مطلب کلی داریم: یکی درباره مکان، یکی درباره شکل.
درباره خود مکان هم چند مطلب داریم:
۱. مطلب اول: هر جسمی مکان طبیعی دارد.
۲. مطلب دوم: این مکان طبیعی واحد است یا متعدد میشود؟ (وحدت مکان طبیعی).
۳. مطلب سوم: اگر جسمی مرکب بود، مکان طبیعیاش کجاست؟
این سه تا مطلب را ما درباره مکان داریم: یک، جسم مکان طبیعی دارد؛ دوم، مکان طبیعی یکی بیشتر نیست؛ سوم، اگر جسمی مرکب بود، مکان طبیعیاش کجاست.
[مطلب اول: اثبات مکان طبیعی برای هر جسم]
اما مسئله اول که هر جسمی مکان دارد.
اینکه هر جسمی مکان دارد، بحثی نیست؛ این را به مشاهده داریم میبینیم که هر جسمی یک جایی را اشغال میکند و آنجا مکانش است. بحث ما هم الان در این نیست که ثابت کنیم هر جسمی مکان دارد؛ بحث ما در این است که هر جسمی «مکان طبیعی» دارد.
مکان طبیعی را اول باید معنا کنیم، بعداً ثابت کنیم که هر جسمی مکان طبیعی دارد.
[تعریف مکان طبیعی]
مکان طبیعی عبارت است از مکانی که اگر جسم را از آنجا خارجش کردی و رهایش کردی، دو مرتبه جسم به سمت آن مکان روان شود. این را میگویند مکان طبیعی.
مثلاً سنگ مکان طبیعیاش زیر است، پایین است. اگر شما این را بردید بالا و بالا رهایش کردید، آن بالا نمیماند، میآید پایین. پس مکان طبیعیاش پایین است.
بخار و دود مکان طبیعیشان بالاست. یعنی اگر شما دود را یا هوا را توی مشک کردید و بردید زیر آب، ول شد میآید بالا. معلوم میشود که مکان طبیعی هوا یا مکان طبیعی بخار و دود بالاست. پایین مکان طبیعی سنگ است.
پس مکان طبیعی عبارت است از مکانی که اگر این جسم را از آن مکان بیرون آوردی و بعد رهایش کردی، دو مرتبه به سمت آن مکان اصلی برود. میفهمیم که آن مکان، مکان اصلیاش است و آن مکان، مکان طبیعیاش است.
[استدلال بر وجود مکان طبیعی]
خب چرا؟ مضمون کلام ماتن میفرماید که هر جسمی مکان دارد و ممکن نیست که بدون مکان باشد. بعد میفرماید که اگر جسمی را از تمام عوارض و تأثیرات (قواسر) خالی کردید، چیزی رویش تأثیر نداشت، فقط خودش بود؛ وقتی رهایش کنیم، به یک مکانی میرود. آن مکان میشود مکان طبیعی.
وقتی مرحوم علامه میخواهد این مطلب را بیان کند، اینطوری باز میکند که: این شیئی که رها میکنید، سه تا حالت در موردش تصور میشود (سه تا حالت در مورد حلولش میشود):
۱. حالت اول: اینکه در هیچ محلی وارد نشود. (از یک مکان بیرونش کردی، بعد رهایش کردی، خالی از همه تأثیرات هم هست، فقط خودش است). این اتفاق بیفتد ک هدر هیچ مکانی نیست. این حالت محال است (واضح البطلان است).
۲. حالت دوم: اینکه در همه مکانها برود. این هم فرضش محال است (واضح البطلان است).
۳. حالت سوم: اینکه در بعضی مکانها برود (یک دانه یا دو تا).
معلوم میشود آن مکان، مکان طبیعیاش است. در آن مکان میرود، معلوم میشود مکان طبیعیاش است.
توجه میکنید؛ مکان طبیعی به این صورت تشخیص داده شد و ثابت شد. تشخیصش این بود که تعریف کردیم؛ ولی حالا میخواهیم ثابت کنیم که مکان طبیعی دارد. ثابت کردنش به این صورت است:
اگر رهایش کنیم، یا باید در هیچ محلی نرود، یا در همه محلها برود، یا در بعضی محلها برود. اول و دوم باطل است، این سومی درست است.
سومی هم نشان میدهد که آن محلی که این جسم رفت، محل طبیعی بوده. ما انتخابش نکردیم. اینکه میگوییم محل طبیعی بوده، به خاطر اینکه ما این جسم را با طبیعتش خالی گذاشتیم؛ دیگر نگذاشتیم امر بیرونی در جسم تأثیر کند. اگر امر بیرونی تأثیر میکرد، خب میتواستیم بگوییم این محل، محل طبیعی نیست، به تأثیر بیرونی این محل انتخاب شده. ولی چون آن را تنها گذاشتیم (خودش بود و طبیعتش) و دیدیم به سمت یک محلی و یک مکانی روان شد، کشف میکنیم که آن مکان، مکان طبیعی است.
[تطبیق با متن کتاب]
المسألة الثامنة في إثبات المكان لكل جسم
بحث اولی که داریم، بحث اثبات مکان است.
« قال: و لكل جسم » (هر جسمی).
« مكان طبيعي» (پس برای او مکان طبیعی است).
«یطلبه عند الخروج» (طلب میکند آن مکان را هنگام خروج).
مکان طبیعی را توصیف میکند و ضمناً با همین توصیف، مکان طبیعی هم معلوم میشود. معلوم میشود که مکان طبیعی چیست. مکان طبیعی مکانی است که آن جسم عند الخروج از آن مکان، دو مرتبه آن مکان را طلب میکند و به سمت آن مکان روان میشود.
«علی اقرب الطرق» (بر نزدیکترین راهها).
چطوری طلب میکند؟ با نزدیکترین طریق آن مکان طبیعی را طلب میکند. نزدیکترین طریق یعنی خط مستقیم.
باید ما رهایش کنیم. میخواهد بیاید مثلاً اینجا قرار بگیرد؛ چه جور میتواند بیاید؟ یکی منحنی بیاید (که راهش دور میشود)، یکی مستقیم بیاید (که راهش نزدیک میشود). اقرب طرق خط مستقیم است، آن هم به خط مستقیم میآید.
مگر بادی باشد. اصلاً دودی میخواهد برود بالا (مکان طبیعیاش بالاست)؛ اگر بادی باشد، حرکت هوا باشد، ممکن است کج برود. اما اگر بادی نباشد، تأثیر بیرونی نباشد، خود طبیعتش را ملاحظه کنیم، میبینیم که اقتضا دارد که مستقیم به بالا برود، یا اگر سنگ است مستقیم به پایین بیاید.
علی اقرب طرق به مکان طبیعی خودش وارد میشود. این به خط مستقیم قبول است.
« أقول: كل جسم على الإطلاق فإنه يفتقر إلى مكان يحل فيه لاستحالة وجود جسم مجرد عن كل الأمكنة»
(زیرا وجودی برای مجرد نیست).
کجا جسم مجرد است؟ اصطلاحاً هر جسمی (جسم جامد باشد، مایع باشد، گاز باشد، سنگین باشد، سبک باشد)، هیچ فرقی نمیکند، هر جسمی مکانی دارد که در آن مکان حلول کند. این واضح است.
وجود مجرد محال است پیدا کنید؛ و یا وجود داشته باشد جسمی که از همه مکانها برهنه است و در هیچ مکانی قرار نمیگیرد. اگر چیزی در مکان قرار نگیرد، دیگر جسم نیست، مجرد است. اگر میگویید جسم است، محال است که در مکان قرار نگیرد؛ حتماً باید در مکان قرار بگیرد.
پس کل جسم احتیاج به مکان دارد.
« و لا بد و أن يكون ذلك المكان طبيعيا له».
(و واجب است که آن مکان، طبیعی باشد برای او).
این مکان باید مکان طبیعیاش باشد، به بیانی که گفتیم و الان هم تطبیق میکنیم.
چرا باید مکان طبیعی باشد؟
« لأنا إذا جردنا الجسم عن كل العوارض»[2] (زیرا ما هرگاه جسم را از همه عوارضِ تأثیرگذار خالی کردیم).
فقط جسم با طبیعتش باشد، هیچ شیء دیگری نباشد.
«فاما أن لا يحل في شيء من الأمكنة» (پس یا حلول نمیکند در هیچ مکانی).
«و هو محال» (و آن محال است). روشن است که محال است.
« أو يحل في الجميع » (یا حلول میکند در همه مکانها).
« و هو أيضا باطل بالضرورة» (و آن هم محال است). یعنی در آنِ واحد در همه جا باشد. این هم روشن است.
« أو يحل في البعض » (یا در بعضی مکانها حلول میکند).
«فیکون ذلک البعض طبیعیاً» (پس میباشد آن بعض، طبیعی).
توجه کنید؛ این برای چیست؟ این معنایش چیست؟ چون از تمام عوارض خالی شده، فقط طبیعتش باقی گذاشته شده، و او هم با همین طبیعتی که دارد، بعض را انتخاب میکند. پس این بعض، طبیعی است.
این بحث این است: مکان طبیعی اگر با عوارض انتخاب کند، مکانش نیست. اما چون عوارض را ازش گرفتیم، فقط خود طبیعت را گذاشتیم، این با همان طبیعتی که دارد یکی از این مکانها را انتخاب کرده. خب معلوم است چون آن مکان، مکان طبیعی است.
«و لهذا» (و به این لحاظ).
لحاظ اینکه آن مکان، مکان طبیعی است و طبیعت طالب این مکان است.
« إذا أخرج عن مكانه» (هنگامی که خارج شود).
این جسم از مکانش (یعنی از این مکان طبیعیاش). چون مکان، مکان مطلوب است.
«عاد الیه» (برمیگردد به سوی او).
جسم به سمت مکان برمیگردد. چهجوری برمیگردد؟
«و انما یرجع الیه» (و همانا رجوع میکند به سوی او).
به این مکان طبیعی.
« على أقرب الطرق و هو الاستقامة» (بر نزدیکترین راه).
که یعنی به خط مستقیم میآید پایین، یا به خط مستقیم میآید بالا. به شرطی که تأثیر بیرونی نباشد. ولی اگر تأثیر بیرونی باشد، احتمال دارد که به خط مستقیم نیاید. البته بحث ما هم در همانجا که تأثیر بیرونی نباشد است. من که میگویم به شرط تأثیر بیرونی نباشد، تذکراً دارم عرض میکنم؛ و الا از اول که وارد بحث شدیم این بود که تأثیر بیرونی نباشد، فقط خود باشد و طبیعتش.
[مطلب دوم: وحدت مکان طبیعی]
خب این بحث اول ما تمام شد. دارای مکان طبیعی شد و معلوم شد که این مکان طبیعی را طلب میکند.
بحث دوم میخواهیم وارد بشویم که باز هم درباره مکان است. میگوید مکان طبیعی باید واحد باشد؛ یعنی هر جسم یک مکان طبیعی دارد. این را میخواهیم اثبات کنیم.
اثباتش با قیاس استثنایی میشود:
اگر جسمی دارای مکان طبیعی متعدد باشد (این مقدم)، لازم میآید که اصلاً مکان طبیعی نداشته باشد (این تالی).
و تالی (مکان طبیعی نداشتن) باطل است. پس مقدم هم (که چند تا مکان طبیعی داشته باشد) باطل است.
این قیاس روشن نیست، فقط مرادش را توضیح میدهیم. چرا اگر مکان طبیعی چند تا شد، به کلی نفی میشود؟ چرا از تعدد مکان طبیعی، نفی مکان طبیعی لازم میآید؟
جواب این است: از آن خصوصیتی که مکان طبیعی دارد استفاده میکنیم و دلیل را تکمیل میکنیم. خصوصیت چی بود؟ خصوصیت این بود که اگر چیزی و جسمی را از مکان طبیعی خارج کردید، برمیگردد به مکان طبیعی؛ و اگر برنگشت، معلوم است آن مکان، مکان طبیعیِ آن نبوده است.
خب حالا فرض کنید سنگ، مکانش پایین است. ما میبریمش بالا. (توجه کنید؛ میگویم یکی بالا یکی پایین، نمیگویم یکی این نقطه یکی آن نقطه پایین. هر دو مکان طبیعی هستند، مثلاً در هر کدام آرام میگیرد. میشود از دو جا اشغال نمیکند، مکان طبیعیاش یا سقف است یا ارض است. به این نقطهها کار نداریم، اینکه گوشه است یا آنور است، به این کار نداریم. آن مکان پایین مکان اوست، حالا میخواهد این قسمتش باشد میخواهد آن قسمتش باشد، این دیگر مهم نیست که چه قسمتی. مکان طبیعی بیان کردم یا پایین یا بالاست، اما نقطههایی از پایین یا نقطههایی از بالا، اینها تفاوت نمیکند).
خب حالا فرض کنید سنگی که مکان طبیعیاش پایین است، فرض کنید مکان طبیعیاش هم بالا باشد. هر دو تا مکان، مکان طبیعی باشد.
لازمش این است که وقتی گذاشتید آن بالا، تا این نیاید به سمت پایین، معلوم میشود پایین مکان طبیعی نشد. خدا مکان طبیعی شد به این معنا. قانون مکان طبیعی این بود، اصلاً معنای مکان طبیعی همین بود که جسم طالب آن مکان باشد خود به خود.
حالا ما رهایش کردیم، هیچ کارش هم نکردیم، هیچ قاسری و عوامل بیرونی نداشتیم، خودش را با طبیعتش تنها گذاشتیم. چون بالا و پایین هر دو مکانش است، وقتی تو بالاست، بالا پایین ندارد. معلوم میشود که پایین مکان طبیعی نیست. میگذاریم پایین، میبینیم بالا نرفت؛ معلوم میشود بالا مکان طبیعی نیست.
لازم میآید که هیچ مکان طبیعی نداشته باشد. اگر مکان طبیعی متعدد شد، لازم است که مکان طبیعی وجود نداشته باشد.
اگر این از خاصیت مکان طبیعی استفاده میکند. خاصیت مکان طبیعی این است که جسم به تنهایی اگر از آنجا خارج شد، باید برگردد آنجا. ما خارج میکنیم از پایین، میبریمش بالا، میبینیم به پایین برمیگردد. از بالا خارج میکنیم، میآوریم پایین، میبینیم از پایین به بالا نمیرود. نه از بالا به پایین میآید، نه از پایین به بالا میرود. معلوم میشود اصلاً مکان طبیعی ندارد. در حالی که ثابت کردیم مکان طبیعی دارد.
پس اگر شیئی دارای (یعنی جسمی دارای) دو مکان طبیعی یا بیشتر باشد، لازمش این است که مکان طبیعی نداشته باشد. و مکان طبیعی نداشتن باطل است (ما مکان طبیعی را در مطلب اول ثابت کردیم). پس مکان طبیعی نداشتن باطل است، تالی باطل است. بنابراین مقدم (یعنی مکان طبیعی متعدد داشتن) هم باطل است.
پس مکان طبیعی باید واحد باشد.
[تطبیق با متن]
عنوان مسئله:
قال: فلو تعدد انتفى.
(متعدد نمیشود وگرنه منتفی میشود).
اگر مکان طبیعی متعدد شود، منتفی میشود؛ یعنی تعدادش باعث نفیاش میشود، باعث از بین رفتنش میشود.
خب مرحوم علامه میآید یاری مصنف که بیان کند که مکان طبیعی چیست، دلیلش همین است.
« أقول: يريد أن يبين أن المكان الطبيعي واحد».
(اگر باشد برای جسمی، دو مکان طبیعی).
« لأنه لو كان لجسم واحد مكانان طبيعيان لكان إذا حصل في أحدهما».
هر آینه اگر در یکی از آنها حاصل شود در همان یکی میماند و در نتیجه دومی را ترک میکند. ترکش هم ترک اجباری نیست، ترک طبیعی است. یعنی طبیعتش اقتضا نمیکند که برود آن یکی دیگر؛ میگوید همینجا هم خوب است دیگر، این خودش مکان است.
«کان تارکاً للثانی بالطبع».
(میباشد ترککننده دومی را به طبع).
«و کذا بالعکس».
(و همچنین برعکس).
یعنی اگر رفت در مکان دیگر، باز هم در همان مکان مستقر شد، به این مکان اولی نیامد. از مکان اول در آن میبرید، میرود دومی؛ نمیآید مکان اولی. از دومی در میآورید، میرود در اولی؛ نمیآید در دومی.
پس معلوم میشود هیچکدام از این دو مکان را به عنوان مکان طبیعی انتخاب نمیکند و مکان طلبش نیستند.
« لو كان لجسم واحد مكانان طبيعيان لكان إذا حصل في أحدهما كان تاركا للثاني بالطبع».
« و كذا بالعكس فلا يكون واحد منهما طبيعيا له».
(و آنچه ترک میشود به طبع، نمیباشد طبیعی).
دستش هم به جایی بند نیست که ترک کند؛ آن در اختیار ماست. هر مکانی دارید، آن مکان دیگر را ترک میکند.
بنابراین نتیجه میگیریم که هیچکدام از این دو مکان طبیعی نبودند و لذا به هیچکدام تمایل نشان نداد.
« فلا يكون واحد منهما طبيعيا له ».
(پس نمیباشد یکی از آن دو، طبیعی).
یعنی من المکانین الطبیعیین. پس جسم میشود فاقد مکان.
« فلهذا » (و به این جهت).
یعنی چون اگر مکان متعدد شد (اگر مکان طبیعی متعدد شد)، مکان از بین میرود به این بیان که گفتیم.
« قال فلو تعدد يعني الطبيعي انتفى ».
(فرمود: پس اگر متعدد شود).
ضمیر «تعددت» برمیگردد به مکان طبیعی (به همین جهت مؤنث آورده، با این ضمیر برمیگردد).
«انتفت» (منتفی میشود).
یعنی طبیعی (یعنی مکان طبیعی). اگر متعدد شد، انتفا (یعنی همان طبیعی) میشود. وقتی متعدد شد، نتیجه این میشود که:
« و لم يكن له مكان طبيعي. ».
(پس نمیباشد برای جسم مکانی).
و مکان طبیعی نبودن باطل است. پس تعدد مکان طبیعی که مستلزم این باطل میشود، باطل است.
[مطلب سوم: مکان اجسام مرکب]
تا اینجا بحث ما درباره جسم بسیط بود. خاک که بسیط است و میآید پایین؛ هوا و آتش که بسیطاند و میروند بالا. چون بعضی از عناصر بسیطه (که آب و خاکاند) «ثقیل»اند (سنگیناند) و طالب پاییناند؛ و دو تا دیگر (که هوا و آتشاند) «خفیف»اند (سبکاند) و طالب بالا هستند.
البته من هم بارها بیان کردم «خفیف» و «ثقیل» تلفظ غلط است؛ در لغت «خِفّت» و «ثِقَل» گفته شده، ولی رایج است که خفیف و ثقیل میگویند. ما همان غلط رایج را ادامه میدهیم.
خب این بحثی بود درباره جسم بسیط و مکانش. البته بیان کردیم اول بحث گفتیم «لکل جسمٍ مکانٌ طبیعیٌ»؛ کل جسم این نیست که فقط بسیط باشد. ولی بحث شروع کردیم، مثالهایی که زدیم با بسیط داشتیم. حالا میخواهیم بپردازیم به جسم مرکب.
جسم مرکب سه جور است (چون بسیط ۴ تاست: آب و خاک، هوا و آتش). چهار تا بسیط داریم، سه تا مرکب پیدا میشود:
۱. مرکب من الاثنین (مرکب از دو تا).
۲. مرکب من الثلاثة (مرکب از سه تا).
۳. مرکب من الاربعة (مرکب از چهار تا).
ما درباره همه حالات بحث میکنیم که مکانشان کجاست. اولاً من جسمهای مرکب را اقسامش را مثال بدهم، بعد برویم سراغ تعیین مکانشان.
[اقسام مرکبات]
جسمی که مرکب باشد از دو تا عنصر، مثل «بخار» که مرکب است از ذرات آب و ذرات ریز هوا. که اگر ذرات ریز آب را حرارت بدهید و خشک بشود، همهاش یکدست میشود هوا. اگر هم هوا را اخراج کنید، یکدست میشود آب. ولی مادامی که ذرات ریز آب با ذرات ریز هوا به همراهاند، در آن هنگام بخار است. خب این یک مرکب من عنصرین.
«دخان» (دود) هم همینطور است؛ دود هم مرکب است از اجزای ترابی و اجزای ناری. مرکب از این دو تاست. خب این شد مرکب من الاثنین.
اما مرکب من الثلاثة. فرض کنید این دخان یا بخار یا مجموع اینها وقتی رفتند بالا، از طبقات سرد هوا رد میشوند، میروند به طبقه داغ هوا میرسند (در آن طبقه آتش). میروند دخان میرود بالا، بخار میرود بالا، آتش هم که آنجاست پیدا میشود. بخار با دخان میرود بالا، آتش میشود سه تا. درست میشود یکجور ذرات آب، یک ذرات هوا (یا دخان)، یک آتش هم الان شروع کرد. میشود مرکب از سه تا.
اصطلاحاً این بخار یا دخان یا مخلوطی را که رفته بالا به آتش گرفته، اصطلاحاً (نه به خاطر اشکال مختلفی که دارد) اسامی مختلفی میدهند. به بعضی میگویند «نیزک»، به بعضی میگویند «شهاب»، به بعضی میگویند «شُهُب» و باطلان و... که اسامی مختلفی است.
بعضی هاشان شبیه نیزه است (یعنی سر و ته آن یک اندازه است، حالت استوانه نازک، سر و ته آن یک اندازه است، نازک است)، اسمش نیزک (نیزک جمع نیزه). بعضی ها نه، ضخیم است، اندازه ضخیم است، به آن میگویند «تیر» (شهاب). بعضی ها میگویند «ذو ذؤابة» (چون دمش باریک است، ته آن کوه، سر و ته آن یکجور نیست).
بالاخره شهاب، همین ستارههایی که شب یکدفعه میبینید روشن شده، زود خاموش میشود، همان شهابی است. اینها هستند مرکب از سه تا.
اما مرکب از چهار تا، میشود بدن ما، بدن حیوانات، بدن درخت. اینها چهار تا هم دارد (چون آب به کار گرفته شده، هم خاک، هم هوا، هم آتش).
[تعیین مکان طبیعی مرکبات]
خب حالا بحث این است که اینجور مرکبات (چه مرکب من الاثنین باشد، چه من الثلاثة، چه من الاربعة)، مکانشان کجاست؟
میفرماید که: یا یک جزء از اجزای این مرکب غلبه دارد بر جزء دیگر، یا اینکه غلبه ندارد.
۱. فرض غلبه: اگر غلبه داشته باشد، این مرکب میرود در محل طبیعیِ آن جزءِ غالب قرار میگیرد. مثلاً اگر خاک غلبه دارد، یا خاک به ضمیمه آب غلبه دارد، این میآید پایین. چرا؟ چون جای آب و جای خاک پایین است و عنصری هم که در این مرکب بیشتر است، حاصل آب و خاک است. پس این مرکب به سمت آن عنصر غالب میرود (یعنی به سمت مکان آن عنصر غالب میرود).
حالا چه عنصر غالب یکی باشد (مثلاً خاک باشد)، چه دو تایی از یک صنف (یعنی از مکانشان یکجور باشد، یعنی نزدیک هم، مثل خاک و آب) باشند.
یا اگر مثلاً هواش بیشتر بود، نارش بیشتر بود، خب سبک میشود، میرود بالا. مثلاً این بادکنکها را باد میکنند، هواکشون یکی اسمش سنگین است و وقتی باد میشود هواش بیشتر میشود، هوای بیشتر میشود میرود بالا.
این در صورتی است که یک عنصر (یا عنصرهای همسنخ) بر عنصرهای دیگر غلبه داشته باشد. وقتی این مرکب به سمت آن عنصر غالب میرود، به سمت مکان طبیعی آن عنصر غالب میرود.
۲. فرض تساوی: اما اگر عنصرها مساوی باشند (کم و زیاد نداشت). این یا در مرکب من الاثنین، یا در مرکب من الثلاثة، یا در مرکب من الاربعة.
در واقع هم یک عنصر باید بر بقیه غلبه داشته باشد، و یا یک عنصر خودش غالب باشد کاری انجام نمیدهد، چون ممکن است آن دو تای دیگر تأثیر این عنصر غالب را خنثی کنند. مثلاً خاک است، آب است و هوا و آتش. یا خاک است، هوا و آتش. ممکن است هوا با آتش زیادتر باشد (هوا و آتش با خاک یا با آن آب مساوی سر نمیدهد)، ولی مجموع هوا و آتش بیشتر از خاک میشود، یا مجموع هوا و آتش بیشتر از آب میشود. در اینجا باز شیء سمت پایین نمیآید، اصلاً تویی نیست.
ولی اگر دو تا این دیگر مساوی باشند، خیلی راحت است. مساوی میدانند، چون خیلی راحت است که سه جزء مساوی باشند. چرا این تساوی تأثیری نمیگذارد؟ چرا؟ چون آن دو جزء با هم دست به دست میدهند، اضافه میشوند برای تقریباً باز درجه غلبهای وجود داریم. تساوی کامل نیست، درجه کسی جزء دیگر باید بیان بشود.
آنجایی که دو جزء است، الان داریم بیان میکنیم. این دو جزء اگر مساوی باشند، یا مقاومت میکنند با هم، یا مقاومت نمیکنند.
* اگر مقاومت نکردند، از هم جدا میشوند.
* اگر مقاومت کردند، زورآزمایی میکنند. آن یکی فشار میآورد که مکان من، آن یکی فشار میآورد مکان من. همین میماند.
یعنی مثلاً آبی هست با هوایی، دو اندازهشان یکسان است، جزء مخلوط شده. چون مساویاند، اگر مقاومت نکنند، آب از هوا جدا میشود. اگر با هم مقاومت کنند (این درگیری بشود)، این میخواهد ببرد مکان من، آن میخواهد ببرد مکان من. هیچکدام بر دیگری غلبه نمیکنند، چون مساویاند. قهراً همانجایی که هست میمانند (وسط). یعنی همانجایی که هستند، همانجایی که ما اینها را مخلوط کردیم (آب و هوا را مخلوط کردیم)، همانجا میماند؛ نه پایین میرود، نه بالا.
پس در صورتی که جسم مرکب از دو تا باشد و دو جسمش مساوی باشند و مقاومت هم بکنند، در همانجایی که هستند میمانند. مقاومت نکنند، از هم جدا میشوند.
سه تا حالت اتفاق افتاد در مورد دو جزء:
۱. یک حالت این است که جزئی بر جزئی غلبه داشته باشد. در این صورت این مرکب مکانی را انتخاب میکند که جزء غالبش انتخاب میکند. این فرض اول که پیشتر گفتیم.
۲. فرض دوم این است که دو جزء مساوی باشند (یکی بر دیگری غالب نباشد). در این صورت دو تا احتمال هست که حالا ما یک احتمالش را مطرح میکنیم. احتمالش این است که با هم مقاومت نکنند (یعنی بتوانند از هم جدا بشوند). با هم درگیر نشوند که تو بیایی محل من، تو بیایی محل من. اینجا گفته شده که چون مقاومت نمیکنند، با هم سعی میکردند راه خودش را بروند، جدا شدند، هر کدام به جای خودشان میروند (به مکان طبیعی خودشان).
۳. فرض سوم این است که این دو تا برابر باشند و مقاومت هم بکنند. مقاومت بکنند یعنی آن یکی نمیکشد به سمت مکان خود، آن یکی میکشد به سمت مکان خود. معلوم میشود که از هم جدا نشدند (جدا شده بودند جای خودشان میرفتند). اینکه آن میکشد به سمت مکان خودش، آن هم میکشد به سمت مکان خودش، ولی میشود از هم جدا نشدند. اینجا چه اتفاقی میافتد؟ این است که این دو تا در همان وسط میمانند. یعنی هر جا که متکون شدند، همانجا میمانند؛ دیگر نه بالا میرود نه پایین.
این سه تا قسم بود که سه تا فرض بود برای مرکب من الاثنین.
اما مرکب من الثلاثة باشد. باز در اینجا اگر یکی غالب باشد، جسم مرکب به سمت مکان آن جزء غالب میرود. اگر تساوی بود (تساوی یعنی چی؟ غالب را باید معنا کنیم که تساوی باشد. این یک تساوی بود مثل قبل. اینجا عرض کردم غالب بود، یا مثلاً خاک تنها غالب بود بر آن دو تای دیگر، یا خاک به ضمیمه آب غالب بود. که غالب ممکن است یکی باشد، غالب ممکن است دو تا با هم باشد، یعنی مجموعه غالب باشد).
پس اگر غلبه بود (حالا چه مجموعه غلبه داشته باشد بر آن یکی، چه آن یکی بر مجموعه)، این مرکب به سمت مکانِ آن جزءِ غالب میرود.
اما اگر غلبه نبود (نه غلبه این یکی بر آن دو تای دیگر است، نه غلبه دو تا مجموعاً بر آن یکی دیگر)، و طوری بود که این سه تا هم مساوی بود؛ اینجا جسم در همان جسم مرکب، در همانجا که ساخته شده (همان وسط) میماند، نه بالا میآید نه پایین.
این هم مثل ماقبل بود. با این فرقی که شما رعایت کنید: در آنجا یکی غالب بود (مرکب من الاثنین)، این در یک بود یا دو تا غالب بر دیگری بود. محلِ تعیین، آن مکانِ غالب است. اینجا وارد میشود. ولی در مرکب من الاثنین نمیگفتیم یکی تنهایی یا یکی با دیگری؛ اما در این سومی (مرکب من الثلاثة) میگوییم یکی تنهایی غالب است، یا یکی با دیگری است.
علی ایّ حال، اگر غلبه بود، به سمت غالب میرود. این مرکب به سمت مکان غالب میرود. اما اگر غلبه نبود (تساوی بود)، در همانجا (وسط) میماند. وسط یعنی همانجایی که ساختی آن را، همانجا که این ترکیب را انجام دادیم.
[تطبیق با متن]
قال: و مكان المركب مكان الغالب أو ما اتفق وجوده فيه
«و مکان المرکب» (و مکان جسم مرکب).
«مکان الغالب» (مکانِ جزءِ غالب است).
مکان جسم مرکب، همان مکانی است که برای جزء غالبش هست. (وگرنه).
اگر جزء غالب نبود.
« أو ما اتفق وجوده فيه » (پس هر جا که اتفاق بیفتد).
مکان این مرکب آن چیزی میشود که اتفاق افتاد این مرکب در آن چیز (در هر مکانی که این مرکب متکون شده، در همان مکان میماند؛ نه بالا نه پایین). چرا؟ چون تمام اجزایش مساوی است. آنی که میخواهد بالا بکشد، مساوی شد با آنی که میخواهد این را پایین ببرد.
أقول: المركب إن تركب من جوهرين فإن تساويا و تمانعا وقف في الوسط بينهما و إلا تفرقا
مرحوم علامه میفرماید مرکب اگر مرکب از دو جوهر شد، یا مرکب از سه جوهر، یا مرکب از چهار جوهر.
«فان ترکّب من جوهرین» (پس اگر ترکیب پیدا کند از دو جوهر).
« فإن تساويا » (و مساوی باشند).
«و تمانعا» (و تمانع کنند).
اگر این دو جوهر با هم اولاً مساوی بودند، ثانیاً هم تمانع پیدا کردند. تمانع یعنی هر کدام دیگری را به سمت خودش میکشد، به سمت مکان خودش میکشد. آن آب میخواهد بیاید پایین، هوا را میخواهد با خودش ببرد پایین؛ هوا میخواهد برود بالا، آب را میخواهد با خودش ببرد بالا. تمانع این است.
« وقف في الوسط بينهما » (توقف میکند بین آن دو).
یعنی اینجا مرکب در وسطِ بین دو مکان طبیعی (ظاهراً) باقی میماند. وسط، وسطِ حقیقی نیست که مثلاً مکان تراب زمین است، مکان هوا آسمانِ بالاست، درست بگویید این سنگ (این بخاری که ما درست کردیم) درست وسط اینهاست. نه، وسط لازم نیست. وسط که میگوییم، این بینِ همانجایی که اینها را ترکیب کردیم؛ هر جا باشد که اینها ترکیب کردند، همانجا میمانند. نه بالاتر از آن میروند (چون سبکی زورش نمیرسد که ببرد بالا)، نه پایینتر میآیند (چون سنگینی زورش نمیرسد ببرد پایین). چون با هم مساوی مقاومتاند.
« و إلا تفرقا » (وگرنه).
و الا یعنی تمانع پیدا نکنند، نه تساوی پیدا نکنند. (و این کتاب این دو جوهر مساوی شدند. اگر این دو جوهر مساوی شدند و تمانع نکردند، هر کدام دیگری را میکشید به سمت مکان طبیعی خودش).
«تفرّقا» (جدا میشوند).
را ممنوع کردیم (یعنی نه که وسطی نماند). «و الا» را توجه کنید؛ لغو میکند تمانع را، لغو نمیکند تساوی را. تساوی را با این «غلبهما» که جمله بعد میشود (اگر غلبه کردند یعنی مساوی نیستند، این را بعداً میگوییم). پس «الا تفرقا» به معنای نفی تساوی نیست، نفی تمانع است.
اگر مساوی بودند و تمانع نکردند، در تحقق بعداً جدا میشوند.
« و إن غلب أحدهما » (و اگر غلبه کند یکی از آن دو).
« كان مكانه مكان الغالب » (میباشد مکان این مرکب، مکان همان جزء غالب).
توجه کردید؛ این حدیث طول بحث، این در فرضی بود که جسم مرکب، مرکب از دو جوهر بود.
« و إن تركب من ثلاثة » (و اگر مرکب شود این جسم از سه تا عنصر).
«و غلب احدها» (و غلبه کند یکی از این سه تا).
« كان مكانه مكان الغالب » (میباشد مکانش مکانش).
یعنی مکان این مرکب خواهد بود مکان غالب. یعنی مرکب همانجا میرود که جزء غالب از آنجا بود.
«و الا» (وگرنه).
یعنی اگر غلبه نباشد (سه تا جزئی که جسم را ساختند با هم مساوی باشند).
«کان فی الوسط» (میباشد در وسط).
قرار میگیرد وسط. وسط یعنی همانجایی که ساخته شد. همانجایی که ساخته شد، دیگر تکان نمیخورد، بالا پایین نمیرود.
« و إن تركب من أربعة متساوية » (و اگر جسم مرکب شود از چهار عنصر مساوی).
اندازهاش مساوی باشد که یکی بر دیگری غلبه نداشته باشد.
«حصل فی الوسط» (حاصل میشود در وسط).
این جسم مرکب از اجزاء، در همان وسط (یعنی در همانجایی که تکون پیدا کرده) میماند؛ بالا و پایین نمیرود.
« أو ما اتفق وجوده فيه » (یا جایی که اتفاق افتاد وجودش).
یا در وسط حاصل میشود، یا در جایی که وجود این مرکب در آنجا اتفاق افتاد (همانجایی که ساختنش، همانجایی که مرکب مرکب شد، همانجا میماند).
این در صورتی است که اربعه متساوی باشند (یعنی جسم مرکبی از ۴ جزء مساوی باشد).
«و ان غلب احدها» (و اگر یکی از آنها غلبه کند).
«کان فی مکانه» (میباشد در مکانش).
یکی از آن چهار تا جزء غلبه کند، میباشد این مرکب در مکانی (در مکان همان جزء غالب قرار میگیرد). «کانه» یعنی واقع میشود در مکان همان جزء غالب.
خب این تمام شد. هم رسیدگی کردیم به مرکب من الاثنین، هم به مرکب من الثلاثة، هم به مرکب من الاربعة. خب همهشان هم گفتیم در همهشان این یکی مسئله مشترک بود که اگر غلبهای بود، مکانِ مرکب مکانِ همان غالب است. حتی در تساوی، تفسیرهایی داریم که تساویشان چگونه است.
[نکته تکمیلی: عدم استمرار اعتدال]
حالا یک مطلب هست و آنی که الان شما گفتید. بعضیها (بعضی مرکبها) اجزایشان مساوی است، بعضیها اجزایشان غالب است.
حالا آنهایی که اجزایشان مساوی است، اسمشان را میگذاریم «معتدل». معتدل یعنی هیچیک بر دیگری غلبه ندارد، حالت اجتماعیه همه اجزاء در آن یک حالت اعتدالی دارد.
آیا این با این مشروط (که گفتیم باید در وسط بماند)، آیا از آن وسط دیگر بیرون نمیآید؟ جایی نمیرود؟
چرا؛ چون این مرکب اگرچه الان معتدل است و در وسط قرار گرفته، ولی خیلی سریع با امور بیرونی تماس برقرار میکند و از آنها منفعل میشود. یعنی امور بیرونی در آن تأثیر میگذارد. امور بیرونی که تأثیر گذاشتند، آن را از وسط بیرونش میکنند. مثلاً لااقل اینکه باد میآید، خب باد میبردش.
پس اجسام معتدل (یعنی اجسام معتدلی که همه اجزایشان به مساوی است، یکی بر دیگری شرف ندارد)، اینها هم همیشه در جای خودشان محفوظ نمیمانند، بلکه جابهجا میشوند. چرا؟ چون کم است که یک مزاج حال خودش نگه داشته شود. نوع مرکبات با تأثیر مؤثرین متأثر میشوند. متأثر که شدند، طبق تأثیر مؤثر مکان پیدا میکنند. پس همیشه در وسط نمیمانند، جایشانن عوض میشود.
« و لا استمرار للمعتدل ».
(و استمراری برای معتدل نیست).
معتدل همان جسم مرکبی است که همه اجزایش مساوی باشد، که گفتیم در وسط واقع میشود. ایشان میفرماید: لا استمرار للمعتدل؛ نمیتواند آن وسط را استمرار بدهد و همچنان در این وسط بماند.
« لسرعة انفعاله بالأمور الغريبة ».
(به خاطر سرعت انفعالش از امور غریبه).
چون به سرعت از امور غریبه منفعل میشود و اثر میپذیرد. مثلاً در گرما، خب این گرما آن اعتدال را به هم میزند و شیء را به سمت مکان دیگری میبرد. پس اعتدال یکجور همیشه محفوظ نمیماند، استمرار ندارد.
تا اینجا بحث ما در مکان (چه مکان جسم بسیط، چه مکان جسم مرکب؛در مکان مرکب هم چه مرکب من جوهرین، مرکب من ثلاثة، مرکب من اربعة) تمام شد. میخواهیم به بحث شکل بپردازیم.
[پاسخ به سؤال درباره هواپیما و پرندگان]
سوال: شما میفرمایید هواپیما مرکب از چهار عنصر است، به سمت عنصر غالبش هم نمیرود. عنصر غالبش فلز است دیگر، فلزش هم چرا میتواند برود؟ چون سمت عنصر غالب که زمینه، میرود بالا. هواپیما از دست ما بیرون است، آن موتور نمیگذارد. آن «قاسر» دارد.
پاسخ: ما بحثمان در مکان طبیعی است. موتورش را خاموش کنیم، میآید مکان طبیعی خودش.
پرنده هم همینطور. پرنده، این موجوداتی که ما در مکان طبیعی داریم میگوییم، این حیوان پرنده اراده دارد، با ارادهاش مکان طبیعی را عوض میکند. یا آن موشک دارد، با قاسر دارد، با قاسر جایش را عوض میکند. اینها بحث ما نیستند.
بحث ما در جسمی است که خودش هست و طبیعتش. بازی نمیکند. در این مقایسهای که شما کردید، این بود که جسم با داشتن طبیعت خودش طرف این است. اگر بسیط بود توضیح دادیم، اگر هم مرکب بود توضیح دادیم.
اما این جاهایی که قاسری وجود دارد یا ارادهای وجود دارد، ممکن است شیء از مکان طبیعی خودش بیرون بیاید و به سمت آن یکی عنصر غالب هم نرود، به یک سمت دیگر برود. چون اراده دارد، قدرت دارد، میزند.
این از بحث ما بیرون است.
انشاءالله برای جلسه بعد.