« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/10

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله هفتم /بررسی ترکیب جسم از هیولی و صورت (نقد برهان فصل و وصل)

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله هفتم /بررسی ترکیب جسم از هیولی و صورت (نقد برهان فصل و وصل)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

بررسی ترکیب جسم از هیولی و صورت (نقد برهان فصل و وصل)

مبحث: طبیعیات (نفی هیولی)

[مقدمه: طرح مسئله ترکیب جسم]

بحث ما در صفحه 150، سطر اول است.

«المسألة السابعة في نفي الهيولى‌» [1]

(مسئله هفتم در نفی هیولی).

بعد از اینکه ثابت کردیم که جسم مرکب از اجزای لایتجزا نیست، اکنون باید بیان کنیم که آیا جسم مرکب از هیولی و صورت است، یا اینکه مرکب از هیولی و صورت هم نیست؟

کسانی که قائل‌اند جسم مرکب از اجزای لایتجزا نیست، به دو گروه تقسیم شده‌اند:

۱. گروه اول: گفتند که جسم مرکب است از هیولی و صورت.

۲. گروه دوم: گفتند جسم همان «صورت جسمیه» تنهاست و هیولایی وجود ندارد؛ یعنی جسم را بسیط گرفتند (نه مرکب).

هر دو گروه معتقدند که ترکیب از اجزای لایتجزا باطل است، ولی این دو گروه در مسئله هیولی اختلاف دارند: یکی قائل به ترکیب از هیولی و صورت است، و دیگری اصلاً قائل به ترکیب نیست و معتقد است که جسم بسیط است و همان صورت جسمیه می‌باشد.

نوع فلاسفه، علی‌الخصوص مشائین، قائل به هیولی هستند. فلسفه مشاء هیولی را قائل است؛ فلسفه عالی (متعالیه) هیولی را قائل است؛ فلسفه اشراق هیولی را منکر است. متکلمین هم نوعاً هیولی را منکرند. اشراقیون و متکلمین، جسم را بسیط می‌دانند؛ مشائین و متعالیه هم مرکب می‌دانند.

[نقد خواجه نصیرالدین طوسی بر برهان مشاء]

الان در این مسئله، خواجه نصیرالدین طوسی می‌خواهد وجود هیولی را نفی کند. بالاخره خواجه در «اشارات» فیلسوف است، در «تجرید» متکلم است. در آنجا (اشارات) هیولی را تأیید کرده، ولی در اینجا که شما ملاحظه می‌فرمایید، به دلیلی که مشاء اقامه کرده‌اند توجه می‌کند و بیان می‌کند که آن دلیل کارایی ندارد و نمی‌تواند هیولی را اثبات کند.

پس ما ناچاریم که ابتدا دلیل مشاء را ذکر بکنیم تا بفهمیم که مرحوم خواجه دارد چه دلیلی را باطل می‌کند و اصل دلیل چیست.

[تقریر برهان فصل و وصل (دلیل مشاء)]

اصل دلیل مشاء بر ثبوت هیولی، دلایل متعددی دارد. قوی‌ترین دلیلشان دلیلی است که به نام «برهان فصل و وصل» نامیده می‌شود و خواجه هم نظر به همان برهان دارد. مرحوم علامه (شارح) در شرح، آن برهان را نقل می‌کند.

خلاصه برهان این است:

جسم «متصل بالذات» است؛ چون قرار شد که از اجزای لایتجزا تشکیل نشده باشد. اگر از اجزای لایتجزا تشکیل می‌شد، به ظاهر متصل بود ولی در واقع منفصل بود (چون اجزا کنار هم جمع شده بودند و مجاور بودند). اگر هم متصل بود، متصلِ آنچنانی نبود که یکپارچه باشد؛ متصلی بود که یکپارچه به نظر می‌رسید، نه متصلِ حقیقی.

وقتی اجزای لایتجزا را باطل کردیم، نتیجه این می‌شود که جسم منفصل نیست، بلکه متصل است؛ و متصلِ بالذات هم هست، نه اینکه عارضی او را متصل کرده باشد. اصلاً ذاتش متصل است. صورت جسمیه یعنی صورتی که قابل ابعاد ثلاثه است؛ یعنی ممتد است، یعنی متصل است. این مسئله روشن است.

بعد ما از جایی هم یافتیم (حالا یا با تجربه، یا علاوه بر تجربه با برهان) که جسم قابلیت «انفصال» دارد. این جسمی که متصلِ بالذات است، قابلیت انفصال هم دارد. شما این سنگ را می‌شکنید، یا چوبی را می‌برید (اگر نرم باشد می‌برید، اگر سخت باشد می‌شکنید). خب قسمت می‌شود، انفصال پیدا می‌کند. پس جسم قابل انفصال هم هست.

ذاتاً متصل است و انفصال را هم می‌پذیرد. این دو تا مطلب را ما در دست داریم:

۱. ذاتاً متصل است.

۲. قابلیت انفصال دارد (جسم قابلٌ للانفصال).

ما انفصال را «مقبول» می‌دانیم. یک قانونی در باب «قابل و مقبول» داریم؛ باید ببینیم اینجا چطوری اجرایش کنیم.

قاعده در قابل و مقبول این است که: قابل با مقبول جمع می‌شود. مقبول وقتی واردِ قابل شد، قابل را فانی نمی‌کند، ضایع نمی‌کند، بلکه با هم جمع می‌شوند. دیوار می‌خواهد سفیدی را قبول کند؛ وقتی سفیدی وارد بر دیوار می‌شود، دیوار را زائل نمی‌کند، دیوار را فانی و معدوم نمی‌کند، بلکه قابل با مقبول جمع می‌شود (هم دیوار هست، هم سفیدی).

این قاعده کلی است: «کل قابلٍ لابدّ ان یجتمع مع المقبول». هیچ‌گاه عروضِ مقبول، قابل را معدوم نمی‌کند. هرگاه که با عروضِ شیئی، شیءِ دیگر زائل شد، باید بگوییم که آن شیءِ زائل‌شه، قابل نیست.

خب این روشن است؛ قانون قابل و مقبول با این بیانِ جالب روشن شد.

حالا نگاه کنید ببینید انفصال با جسمِ متصل چه می‌کند؟

انفصال وقتی وارد می‌شود بر جسمِ متصل، اگر جسم «متصلِ خالی» (بسیط) باشد و چیز دیگری نباشد، انفصال جسم را باطل می‌کند؛ ذاتِ جسم را باطل می‌کند. اگر جسم فقط متصلِ خالی باشد، با عروضِ انفصال، اتصال باطل می‌شود.

یعنی جسم گفته شد قبول می‌کند انفصال را؛ ولی قبولی که باعث معدوم شدنِ قابل می‌شود، ما گفتیم قبول نیست. قبول باید طوری باشد که قابل فاسد نشود، بلکه قابل با مقبول جمع شود.

پس از طرفی گفتیم قبول می‌کند انفصال را؛ از طرفی قانونِ قابل بودن رعایت نشد.

پس ناچاریم باید بگوییم که: علاوه بر صورت جسمیه که متصلِ بالذات است، چیز دیگری به نام «هیولی» وجود دارد که آن چیزِ دیگر، ابتدا صورت جسمیه (متصل) را می‌پذیرد و بعداً دو تا صورت جسمیه‌ای که بر اثر انفصال درست شده‌اند را می‌پذیرد.

باید یک موجودی داشته باشیم که آن باقی بماند و از بین نرود، تا بتوانیم بگوییم جسم قابلِ انفصال است. جسم به خاطر داشتنِ آن جزئی که از بین نمی‌رود، قابلِ انفصال است. به خاطر جزئی که از بین می‌رود (اتصال)، نمی‌تواند قابلِ انفصال باشد. وقتی قابلِ انفصال است که بعد از عروضِ انفصال باقی بماند. حالا همه‌اش باقی نمی‌ماند، لااقل یک جزئی از آن باقی بماند.

از اینجا نتیجه می‌گیریم که جسم، متصلِ خالی نیست؛ چون متصل با ورودِ انفصال از بین می‌رود. باید چیزی باشد به علاوه اتصال.

از اینجا نتیجه می‌دهیم که جسم مرکب است از:

۱. ماده (هیولی): که همان شیءِ باقی‌مانده است که باقی می‌ماند.

۲. صورت (اتصال): که با عروضِ انفصال زائل می‌شود.

خب این بیان نشان می‌دهد که جسم مرکب است از ماده و صورت.

سوال: شما می‌فرمایید با عروضِ انفصال، اتصالِ جسم از بین می‌رود، نه خودِ جسم.

پاسخ: اتصال، ذاتیِ جسم است و فرض هم این شد که جسم غیر از اتصال چیزی نباشد (داریم این را فرض می‌کنیم). ولی اگر اتصال به ضمیمه هیولی باشد، این‌که حالا اتصالِ تنها نیست. ولی با این فرضی که ما کردیم (فرض بساطت)، اولاً جسم متصلِ بالذات است و اتصالش عارضی نیست. جسم چیزی نیست که اتصال بپذیرد، بلکه ذاتش متصل است. ثانیاً داریم تنها قرارش می‌دهیم، چیزی کنارش نمی‌آوریم. پس جسم مساوی است با اتصال.

این را می‌گویند «اتصال جوهری». اتصال یک عرض نیست که عارض بر چیزی باشد. با این فرضی که داریم می‌کنیم (جسم را از هیولی خالی می‌کنیم)، می‌ماند فقط این اتصال. اتصال هم اتصال جوهری است؛ یعنی این‌طور نیست که اتصال عارض شود و چیز دیگری معروضِ اتصال باشد.

ولی همان‌طور که می‌فرمایید، انفصال می‌آید، اتصال را زائل می‌کند. ولی اصلِ جسم را ما داریم فرض می‌کنیم که اصلِ جسم اتصال است. هیولی را که بیرون کردیم، اتصال را که عرض نگرفتیم، اتصال را جوهری گرفتیم؛ جسم شده همین اتصالِ جوهری.

خب انفصال وقتی وارد می‌شود، اتصالِ جوهری را باطل می‌کند. و چون جسم چیزی جز اتصالِ جوهری نیست، پس جسم باطل می‌شود.

این بیانِ دقیق برای همین بود که شما اشکال نکنید. اول گفتیم جسم متصلِ بالذات است، به عارض متصل نمی‌شود (مثلاً سفید متصل نمی‌شود). به این جهت گفتیم که اشکال پیش نیاید. بعد هم هیولی را منکر شدیم و گذاشتیم کنار. آن‌وقت ماند اتصالِ خالی (اتصال جوهریِ خالی).

حالا انفصال می‌خواهد بر این عارض بشود. انفصال عارض می‌شود، این اتصال را می‌کند «لا اتصال» (منفصل). پس جسم باطل می‌شود.

اما اگر هیولی را داشته باشید، اتصال باطل می‌شود ولی هیولی باقی می‌ماند. و چون جسم قبول می‌کند انفصال را، باید با عروضِ انفصال باطل نشود. اگر نباید باطل شود، پس ما باید چیزی غیر از اتصال داشته باشیم که آن باقی است، و آن چیز هیولی است. پس جسم دارای هیولی هست.

این استدلالِ مشاء است که خیلی شبیه این استدلال در کتبشان هست. چون از این کتاب استفاده کردیم که گفتیم خالی از هیولی نیست. این دلیلِ ایشان کافی نیست و بیانی دارد که آن بیان را بعداً باید عرض کنم. من الان اصلِ برهان را گفتم. باید عبارت علامه (آن برهان) را بخوانم، چون اگر بخواهم مطلب را ادامه بدهم خیلی طولانی می‌شود و احتمال داده می‌شود که این مطالبش از یادتان برود. این را الان تفسیرش می‌کنم بر مطلب، بر عبارت؛ بعد کلامِ خواجه را در ادامه می‌خوانم. بعد که خواندم، خواجه رد می‌کند.

[تطبیق با متن کتاب]

« قال: و لا يقتضي ذلك ثبوت مادة سوى الجسم لاستحالة التسلسل و وجود ما لا يتناهى».

(مصنف فرمود: و این مطلب اقتضا نمی‌کند ثبوت هیولی را).

یعنی خواجه چیزی گفته که کلامِ ابن‌سینا را بعداً بیان می‌کند (توضیحش را نگفته‌اند، فقط آنی را که این کلام خواجه بهش نظر دارد آورده‌اند). ولی خودِ کلام خواجه این توضیح را ندارد، لذا می‌زنیم شرح را بخوانیم.

« أقول: يريد أن يبين أن الجسم البسيط لا جزء له و قد ذهب إلى ذلك جماعة من المتكلمين و أبو البركات البغدادي».

(می‌گویم: جماعتی از متکلمین و شیخ اشراق به سوی نفی هیولی رفته‌اند).

البته اتباعِ شیخ اشراق هم همین نظر را دارند.

« و قال أبو علي:».

(و ابوعلی بن سینا شروع کرد در اثبات هیولی به برهان فصل و وصل).

« إن الجسم مركب من الهيولى و الصورة».

(چنان‌که گفت: همانا جسم مرکب است از هیولی و صورت).

این مدعای ابن‌سینا است.

« و احتج عليه بأن الجسم متصل في نفسه».

(و استدلال کرد بر آن به اینکه جسم فی‌نفسه متصل است).

فی‌نفسه یعنی خودش متصل است، نه اینکه از طریق عارضی متصل بشود.

«و قابلٌ للانفصال».

(و قابل است برای انفصال).

این دو تا حکم در مورد جسم: یکی اینکه فی‌نفسه متصل است، یکی اینکه انفصال را قبول می‌کند.

« و يستحيل أن يكون القابل هو الاتصال نفسه».

(و قابلِ انفصال، خودِ اتصال نیست).

چرا؟

(وگرنه با وجودِ انفصال، باطل می‌شد).

یعنی اگر قابل خودِ اتصال باشد، باید قابل باطل بشود. چون اگر با انفصال، خودِ اتصال باقی باشد، آن‌وقت انفصال وقتی عارض شد، این قابل (اتصال) باقی باشد؛ و محال است که قابلِ انفصال، خودِ اتصال باشد (در حالِ انفصال).

« لأن الشي‌ء لا يقبل عدمه ».

(زیرا شیء قبول نمی‌کند عدمش را).

اتصال قبول نمی‌کند انفصالش را (که عدمِ اتصال است). چون اگر بخواهد قبول کند انفصال را، یعنی قبول کند عدمِ خودش را. عدمش را قبول نمی‌کند؛ چیزی را قبول می‌کند که با آن چیز جمع بشود. نمی‌گویند عدمش را قبول کرد، می‌گویند شیء با عدمش معدوم شد، نمی‌گویند قبول کرد. در قبول گفتیم باید شیء با مقبول جمع بشود. هیچ‌کس عدمش را قبول نمی‌کند.

« فلا بد للاتصال من محل يقبل الانفصال و الاتصال».

(پس ناچار است برای اتصال از محلی).

حالا که اتصال قابل نیست، پس باید محلی داشته باشد که آن محل، هم اتصال را و هم انفصال را (هر دو را) قبول کند.

تا وقتی اتصال را قبول کرده که خب با اتصال همراه است. وقتی انفصال عارض شد، اتصال باطل شد، آن محل با انفصال همراه می‌شود.

پس محلی که هم می‌تواند اتصال را قبول کند، هم انفصال را. تا وقتی انفصال عارض نشده، اتصال را قبول کرد؛ وقتی انفصال عارض شد، اتصال از بین رفت، این محل انفصال را قبول می‌کند.

پس هم در حال اتصال این محل باقی است، هم در حال انفصال باقی است. باید برای جسم یک محلِ این‌چنینی داشته باشیم که در حال اتصال و انفصال، هر دو باقی بماند.

« و ذلك هو الهيولى».

(و آن محل، همان هیولی است).

آن محلی که باقی می‌ماند هم در حالت اتصال و هم در حالت انفصال، هیولی است.

« و الاتصال هو الصورة».

(و اتصال، صورتی است که به این هیولی داده می‌شود).

که این هیولی با این صورت همراه هست، و بعد از اینکه انفصال عارض شد، با انفصال همراه هست (یعنی با صورتِ منفصله).

این قول ابوعلی بود که اصلِ مدعایش را گفت.

[استدلال مستقل خواجه نصیر (رد برهان مشاء)]

استدلالش هم حالا خواجه استدراک می‌کند؛ یعنی از این دلیل، خلافِ نتیجه‌ای را که ابن‌سینا گرفته، نتیجه می‌گیرد.

توجه کنید؛ دلیل را اینگونه می‌آورد آقای خواجه. گویا ایشان یک دلیل مستقل می‌آورد، دلیل ابن‌سینا را رد نمی‌کند. یک دلیل مستقل می‌آورد و بعد می‌گوید که اگر دلیل شما تمام شود، این محذوری که من در دلیل خودم گفتم می‌آید.

توجه کنید؛ اول دلیل می‌آورد (دلیل خواجه).

جسم چند تا ماده دارد؟ یک ماده. کسانی هم که قائل به این هستند که مرکب از ماده و صورت است، برایش یک ماده قائل‌اند.

وقتی انفصال عارض می‌شود، باز هم یک ماده است یا دو ماده است؟

ببینید؛ صورتِ این سنگ، این سنگ یک سنگِ کامل بود، یک سنگِ کامل بود (حتی فرض کنید حقیقتش بدون این حقیقتش در یک مکان هم جایز بود). بعد ما زدیم شکستیم، شد دو تا.

حالا این دو تا سنگ که دو تا مکان را دارند اشغال می‌کنند، یک دانه ماده دارند یا دو ماده؟

اگر بگویید یک ماده دارند، لازم می‌آید یک ماده در دو مکان باشد. این محال است؛ یکی در دو مکان نمی‌شود.

پس می‌گویید دو تا ماده دارند. اصلاً دو تا ماده دارند؛ یک ماده در این تیکه سنگ است، یک ماده در آن تیکه سنگ.

اول یک دانه ماده بود در ضمنِ سنگ؛ حالا سنگ شده دو تیکه، حالا دو تا ماده درست شده. یک ماده در ضمنِ این تیکه سنگ، یک ماده هم در ضمنِ آن تیکه سنگ.

خب پس دو تا ماده درست شد.

حالا که دو تا ماده درست شد، سؤال می‌کنیم که این دو تا ماده الان حادث شدند؟

دقت کنید؛ این دو تا ماده حادث شدند، یا از داخل این سنگِ موجود حالا ظاهر شدند؟

شق ثالث که نیست؛ نمی‌توانی بگویی یک دانه ماده است. الان که می‌بینیم دو تا ماده است. این دو تا ماده هم که بعداً که نمی‌آیند؛ با شکسته شدنِ سنگ، دو تا ماده درست شده، پس بعداً نمی‌آیند. یا همین الان درست شدند، یا قبلاً بودند. بی‌فرضِ دیگر ندارد. نمی‌توانید بگویید این دو تا ماده یکی‌اید. اصلاً دو تا ماده به بیانی که گفتم (تعدد مکان).

حالا که دو تا ماده است، نمی‌توانید بگویید بعداً دو تا ماده می‌شوند؛ الان دو تا ماده شدند.

پس می‌گویید: یا الان دو تا ماده شدند (همین الان حادث شدند)، یا از قبل بودند (دو تا بودند، حالا ظاهر شدند).

بنابراین یک‌جوری دو تا سؤالِ ما را جواب بدهید: یا الان دو تا ماده شدند (حادث)، یا از قبل بودند (ظاهر).

هر کدام را بگویید، گیر هستید. هر کدام را بگویید، و راهِ سوم ندارد).

اگر ماده داشته باشید، به مشکل می‌خورید.

[شق اول: حدوث ماده و تسلسل]

اما اول که بگویید همین الان این دو ماده حادث شده‌اند.

قانون داریم که: «کل حادثٍ مسبوقٌ بالمادة».

قانون در خودش ثابت است، تمام فلاسفه هم قبول دارند. هر حادثی مسبوق به ماده است. ما حادثیم، مسبوق به نطفه هستیم. ماستِ نو هم حادث است، مسبوق به شیر است. عناصر اول که آن هم حادث است، مسبوق به ماده است.

بنابراین این دو تا ماده چون حادث‌اند، مسبوق‌اند به ماده. پس قبل از ماده، ماده شد.

خب آن دو تا ماده‌ای که قبل از این کلام فرض می‌کنیم، آن‌ها چی؟

اگر می‌گویید حادث‌اند، آن‌ها هم مسبوق به ماده‌اند. حرفم تکرار شد دیگر؛ همه را ماده فرض می‌کنیم.

پس این می‌شود «تسلسل». آن قبلی هم می‌شود مسبوق، همین‌طور مسبوق می‌شود.

این دو تا ماده به خاطر حادث بودن، مسبوق به ماده می‌شوند. آن دو تا ماده قبلی هم باز مسبوق به ماده می‌شوند. مدام قبلی‌ها مسبوق می‌شوند در قبلِ خودشان و تسلسل می شود.

بی‌نهایت ماده در طولِ هم واقع می‌شود. بله، یکی متصل به اینجاست.

خب پس در این فرض، تسلسل لازم می‌آید. تسلسل محال است و این فرض باطل است.

[شق دوم: وجود مواد نامتناهی (ظهور)]

اما آن فرضی که دو ماده از قبل حادث شده باشند (موجود بودند، الان ظاهر شدند). دو تا بودند که ظاهر شدند.

توجه کنید؛ به محض اینکه من (تقسیم می‌کنم)، دو ماده موجود ظاهر می‌شود (یعنی وجود دارند، نه اینکه با تقسیم آن‌ها را موجود می‌کنم؛ با تقسیم آن‌ها را ظاهر می‌کنم).

دو ماده موجودِ ظاهر می‌شود. تقسیم دوم را اجرا کردم، باز دو ماده‌ای که موجود بودند ظاهر می‌شوند.

ببینید؛ الان یک جسم را تقسیم کردم، به دست آمد دو تا ماده که موجود بودند در آن قسمِ اولی، الان ظاهر شد.

باز هر کدام از این دو تا را تقسیم کردم به دو تا، الان ۴ تا ماده درست شده. این چهار تا ماده در آن اولی بودند، الان دارند ظاهر می‌شوند.

دوباره این چهار تا را تقسیم می‌کنم، قبلش می‌شود ۸ تا. این ۸ تا در آن اولی بودند، الان ظاهر می‌شوند.

من می‌توانم این‌ها را (تقسیم) ادامه بدهم. قبلاً گفتیم جسم متصل می‌تواند انفکاک و انقسام بپذیرد الی غیر النهایة. پس می‌توانم بی‌نهایت تقسیم را ادامه بدهم.

بی‌نهایت تقسیم ادامه دادم؛ اقسامِ بالفعلی که موجود بودند ولی ظهور نداشتند، همه ظاهر می‌شوند.

حالا معلوم بود که بی‌نهایت ماده در آن جسمِ اولی موجود بوده، حالا دارند ظاهر می‌شوند.

نمی‌خواهیم بگوییم بی‌نهایت ماده به قوه موجود است (اشکال نداریم این را)؛ می‌خواهیم بگوییم بی‌نهایت ماده «بالفعل» موجود است.

ماده تقسیم به قوه است، ولی هر تقسیمی پرده برمی‌دارد از وجودِ اقسامِ بالفعل. اقسامِ دیگر بالفعل‌اند، ظهورشان که الان حاصل شده، خودشان از قبل بودند. پس هر تقسیمی ظاهر می‌کند وجود را، و این وجود بوده و ظاهر نبوده. تقسیم می‌آید ظاهرش می‌کند.

پس اصلِ وجود بوده. اگر قابلیت تقسیم هست، این قابلیت تقسیم نشان می‌دهد که وجودهای متعددی بوده که با این تقسیم‌ها ظاهر می‌شود. پس وجود برای مواد بوده.

بنابراین این جسم در تقسیم، بی‌نهایت ماده داشته. حالا که تقسیم می‌کنم، کم کم این ماده‌ها ظاهر می‌شوند. اگر تقسیم را بی‌نهایت ببرند، همه ماده‌ها را (بی‌نهایت ماده را) ظاهر می‌کنند. نه اینکه بی‌نهایت ماده را موجود می‌کنند؛ بی‌نهایت ماده اول موجود بوده است.

«فیلزم» (پس لازم می‌آید).

یعنی در فرض دوم که ماده حادث نباشد (اینجا ماده با تقسیمِ سنگ حادث نشود، بلکه با تقسیمِ سنگ ظاهر شود و قبل از تقسیم وجود داشته باشد)، لازم می‌آید که سنگی مرکب باشد (هر جسمی مرکب باشد) از بی‌نهایت ماده.

چه فرق شد بین آن فرض اول و فرض دوم؟

در فرض اول هم بی‌نهایت ماده داریم، در فرض دوم هم بی‌نهایت ماده داریم. تفاوت هست:

* در فرض اول که گفتیم تسلسل، ماده‌ها را در «طول» هم قرار دادیم (یکی سابقه و دیگری مسبوق).

* اما این فرض دوم که قائل شدیم، بی‌نهایت ماده در کنار هم (در عرض) می‌شود.

پس بین محذور اول و دوم، هر دو در این شریک‌اند که بی‌نهایت ماده درست می‌کنند. اما اولی بی‌نهایت ماده‌ای که در طولِ هم عمل می‌کند درست می‌کند (تسلسل)، دومی بی‌نهایت ماده‌ای که در عرضِ هم عمل می‌کند درست می‌کند (وجود ما لا یتناهی).

[جمع‌بندی استدلال خواجه (قیاس استثنایی)]

حالا که مطلب تمام شد، روشن شد. من مسئله را خلاصه‌ای کنم، مطلب را جمع کنم به صورت قیاس استثنایی:

اگر جسم دارای ماده باشد (و با قبول این متصل شود)، چون ماده هم متعدد می‌شود (با انقسام)، یا دو ماده‌های متعدد حادث می‌شوند، یا موجود بودند و ظاهر می‌شوند.

و تالی (هر دو شق) باطل است.

مقدم را دو مرتبه بیان می‌کنم، تالی را تذکر می‌دهم:

اگر جسم دارای هیولی باشد، چه با انقسام آن هیولی هم منقسم شود (گفتیم با انقسام منقسم می‌شود)، این مقدم.

تالی: یا این ماده‌هایی که بر اثر انقسام ملاحظه می‌شوند، یا تازه حادث شدند، یا از اول بودند و حالا ظاهر شدند.

این دو تالی را رد کردیم:

* اولی مستلزم تسلسل شد.

* دومی مستلزم وجود بی‌نهایت ماده در یک جسم کوچک شد (وجود ما لا یتناهی).

پس مقدم (که ترکیب جسم از هیولی است و انقسام هیولی به عروض انقسام است) باطل است.

معلوم شد که هیولایی اصلاً در کار نداریم که بخواهد عارض بشود، که بخواهد انفصال عارض بشود و او را منقسم کند.

خب پس روشن شد که قول به هیولی مستلزمِ «احد المحذورین» است (مستلزم احد الامرین الباطلین). پس جسم هیولی ندارد.

دقت می‌کنید؛ این استدلال کاری به استدلال مشاء ندارد، تخریب نمی‌کند استدلال مشاء را. نتیجه خلافِ استدلال مشاء است. مشاء استدلال کردند نتیجه هیولی شد؛ الان ما استدلال کردیم نتیجه هیولی نداریم. دو تا نتیجه با هم جمع نمی‌شود. ولی ما به آن نگفتیم صغرایت باطل است، کبرایت باطل است، مقدمت خراب است، تالیت خراب است، اصلاً کاری به دلیلش نداشتیم. بلکه یک دلیل مستقل ذکر کردیم و نتیجه خلافِ آنچه که مشاء نتیجه گرفتند، نتیجه گرفتیم.

ولی در عین حال، نتیجه ما استدلالِ آن‌ها را خراب کرد. پس باید گفت (می‌خواهم عبارت خواجه را بخوانم)، پس باید گفت: آن توضیحی که شما (ابن‌سینا) در برهانتان دادید، مقتضیِ ثبوتِ ماده نیست. اگر مقتضیِ ماده باشد، یکی از این دو محذور را همراه خودش می‌آورد و این دو اجازه نمی‌دهند که در شما مقتضیِ ثبوتِ ماده باشد.

بله، یک ماده از عبارتِ دلیل شما استفاده می‌شود، و آن «خودِ جسم» است. خودِ جسم می‌تواند به عنوان ماده ثابت بشود، نه چیز دیگر. خودِ جسم را ماده می‌کنیم. کسانی که قائل به هیولی نیستند، می‌گویند خودش هیولی است، یا نیست؟ چیزی دیگری داشته باشیم؟ جسم دارای هیولی نیست، خودش هیولی است.

چرا دارای هیولی است؟ به مناسبتِ هیولی بودن. چون قبول می‌کند انفصال را، قبول می‌کند صورت نوعیه را، قبول می‌کند صور را، قبول می‌کند کیفیات را. و هر چیزی که قابل باشد، ماده است؛ هر چیزی که قابل باشد، هیولی است.

ببینید؛ هیولی معنای هیولی را توسعه می‌دهد، خودش می‌شود ماده.

خواجه این‌طور می‌گوید: می‌گوید بیان شما ثابت نمی‌کند ماده‌ای را جز خودِ جسم. یعنی ماده باشد، قبول می‌کند. ماده دیگری که غیر از جسم باشد، قبول نمی‌کند. می‌گوید ماده‌ای را ثابت نمی‌کند.

زیرا اگر ماده‌ای در جسم را ثابت کند، یا تسلسل لازم می‌آید (که محذور فرض اول بود)، یا وجود ما لا یتناهی لازم می‌آید (که محذور فرض دوم بود).

این کلام خواجه بود که با این کلام هیولی را رد کرد.

[تطبیق با متن خواجه و شرح علامه]

اگر عبارت خواجه را توجه کنید، من اول عبارت خواجه را بخوانم بعد عبارت علامه را.

« قال: و لا يقتضي ذلك ».

(فرمود: و اقتضا نمی‌کند آن).

«ذلک» یعنی متصل بودن جسم و قبول کردنش انفصال را (قابل انفصال بودن). متصل بودنش بالذات و قابل بودنش للانفصال.

متوجه کردید که مشاء از همین دو عنوان استفاده کردند: یکی اینکه متصل است بالذات، یکی اینکه قابل انفصال است. از همین دو عنوان استفاده کردند دلیل آوردند.

حالا خواجه می‌گوید:

«و لا یقتضی ذلک».

یعنی این متصل بالذات بودن جسم و قابل انفصال بودن جسم، اقتضا نمی‌کند ثبوت ماده‌ای را غیر از خود جسم. یعنی اگر ماده‌ای ثابت می‌شود، خود جسم است، نه یک ماده دیگری از جسم.

چرا ماده دیگری ثابت نمی‌شود؟

« ثبوت مادة سوى الجسم لاستحالة التسلسل».

(به خاطر استحاله تسلسل).

بر این یک فرض (فرض حدوث).

«و وجود ما لا یتناهی».

(و وجود آنچه متناهی نیست).

در فرض دیگر. در یک فرض ثابت می‌شود تسلسل، در یک فرض ثابت می‌شود وجود ما لا یتناهی.

عبارت خواجه در اینجا اشاره به دو تا محذور است. نگویید «وجود ما لا یتناهی» تفسیرِ تسلسل است. چه تسلسل با وجود ما لا یتناهی (که من عرض کردم) فرق می‌کند. بحث تسلسل، وجود ما لا یتناهیِ طولی است؛ وجود ما لا یتناهی (دوم)، وجود ما لا یتناهیِ عرضی است. با هم فرق می‌کنند.

خب عبارت خواجه معنا شد. برویم سراغ عبارت علامه.

« فاستدرك المصنف- رحمه الله- ذلك و قال».

(می‌گویم: مصنف صادر کرد [نقل کرد] استدلال شیخ را).

یعنی خلاصه‌اش را بیان کرد.

« إن ذلك أي قبول الانقسام ».

(و گفت: همانا آن).

یعنی قبول انقسام. «ذلک» را به یک جا می‌زند. یکی اتصال جسم، یکی قبول انفصال. مرحوم علامه به یک چیز بر می گرداند.

(اینکه من به دو چیز برگرداندم طبق نظر مرحوم لاهیجی در شوارق بود). ایشان (علامه) دست‌کم به یکی می‌زند. مرحوم خواجه خلاصه گفته. و یا حرف مرحوم لاهیجی دقیق تر گفته است. اتصال بالذات در اینجا دخیل نبوده، فقط قابلیت انفصال بوده. آن معنا مختصر خواهد بود.

« لا يقتضي ثبوت مادة كما قررناه في كلام أبي علي».

(و گفت: همانا آن اقتضا نمی‌کند ثبوت ماده‌ای را).

« كما قررناه في كلام أبي علي ».

(چنان‌که ما بیان کردیم آن را در کلام او).

ضمیر « قررناه » به اقتضا برمی‌گردد (تبدیل اقتضا به ضمیر می‌شود). ما اقتضا را در کلام ابوعلی بیان کردیم (که او گفت اقتضا می‌کند)، ولی خواجه می‌فرماید این اقتضا حاصل نمی‌شود.

چرا حاصل نمی‌شود؟

« لأن الجسم المتصل له مادة واحدة ».

(زیرا جسم متصل، برایش یک ماده واحده است).

« فإذا قسمناه ».

(پس هنگامی که ما این جسم را تقسیم می‌کنیم).

« استحال أن تبقى المادة على وحدتها اتفاقا ».

(محال است که ماده بر وحدتش باقی بماند).

اتفاقاً این اجماعاً عرض کردم ماده دو تا می‌شود.

(وگرنه لازم می‌آید بودنِ یک ماده واحد در دو مکان).

اگر یک ماده داشته باشند، لازم است یک ماده در دو مکان قرار بگیرد. وقتی جسم در دو مکان است، یک ماده هم برای هر دو جسم است، لازم است یک ماده در دو مکان باشد. و این باطل است.

« بل يحصل لكل جزء مادة ».

(پس لازم می‌آید که حادث شود برای هر جزء، ماده‌ای).

یعنی برای هر تکه سنگی یک ماده درست می‌شود. پس این جسم بعد از اینکه تقسیم شد، صاحب دو ماده می‌شود.

اینکه تابع دو ماده شد:

« فإن كانت مادة كل جزء حادثة بعد القسمة ».

(پس ماده هر جزء، اگر حادث باشد).

حادث باشد یعنی بعد از قسمت. اگر این دو تا ماده (حالا ما گفتیم دو تا ماده، ایشان می‌گوید ماده هر جزئی؛ ایشان به دو تا اکتفا نمی‌کند، هر چقدر، حداقلش دو تا).

اگر این ماده دو تا جزء، حادث باشد:

« لزمه التسلسل ».

(لازم می‌آید تسلسل).

یعنی لازمه این حدوث، تسلسل ماده‌هاست که توضیح دادم.

« لأن كل حادث عندهم لا بد له من مادة ».

(زیرا هر حادثی در نزد حکما [مشاء]، ناچار است برای او از ماده‌ای).

این ماده می‌خواهد. گفتیم کل حادثٍ مسبوقٌ بالمادة. هر حادثی مسبوق به ماده است. آن ماده هم حادث است، پس مسبوق به ماده است. آن ماده قبلی هم حادث است، آن هم ماده می‌خواهد.

این در صورتی بود که این دو تا جزء (این دو تا ماده که پیدا شدند) حادث باشند.

حالا این دو تا ماده که بر اثر انقسام پیدا شدند، این‌ها از قبل موجود بودند، حالا ظاهر شدند:

« و إن كانت موجودة قبل القسمة ».

(و اگر باشند موجود).

این ماده‌ها همه‌شان (یا این ماده قبل از قسمت موجود بوده، با قسمت ظاهر شده). این باشد:

« لزم وجود مواد لا نهاية لها ».

(لازم می‌آید وجود موادی که نهایتی برای آن‌ها نیست).

لازم می‌آید در یک جسم، مواد لا یتناهی.

چرا لازم می‌آید؟

« بحسب ما في الجسم من قبول الانقسامات التي لا تتناهى. ».

(به خاطر آنچه که می‌آید از قبول انقسامات تا بی‌نهایت).

آنچه در قسمت چیست؟ من قبول الانقسامات التي لا تتناهى. جسم قبول می‌کند انقسامات بی‌نهایت را، و بر هر انقسامی دو تا ماده بالفعل ظاهر می‌شوند. خب انقسامات بی‌نهایت است، پس بی‌نهایت دو تا ماده می‌شود. این دو تا ماده‌هایی که موجود بودند، حالا دارند ظاهر می‌شوند. بی‌نهایت دو تا ماده، دو تا ماده ما در این جسم خواهیم داشت.

(در جسم واحد).

پس لازم می‌آید وجود ما لا یتناهی در جسم واحد.

خب پس باید هیولی را نفی کرد. وگرنه به این دو (به یکی از آن دو محذور) باید تن بدهید. و شما به هیچ‌کدام از دو محذور تن نمی‌دهید، پس هیولی را باید نفی کنید.

این دلیل خواجه است بر نفی هیولی. مسئله تمام شد.

[تکمله: ماده اولی و ثانیه]

چون مسئله ماده (یعنی فرض کنید هیولی و ماده نیست)، هیولی و ماده چیست؟ یک وقت می‌گوییم هیولی، یک وقت می‌گوییم ماده.

آن‌وقت هیولی و ماده را تقسیم می‌کنیم به:

۱. هیولای اولی (ماده اولی): که ما منکریم (مشاء می‌گوید هست).

۲. هیولای ثانیه (ماده ثانیه): ماده ثانیه گفته می‌شود به جسم. ما ماده ثانیه را جسم می‌گیریم. جسم مرکب از هیولی و صورت می‌گیریم (آن یکی که ممکن است هیولی است).

می‌گوید ماده ثانیه فقط جسمِ خالی است، هیولی دیگر ماده ثانیه نیست. همه قبول دارند، منتها ماده را او می‌گوید جسم است (الان بیان کردم ماده را می‌گوید جسم است)، ما می‌گوییم جسم مرکب است.

اختلاف ما در همان وجه و اصلِ اختلافمان هیولی است. در هیولای ثانیه هیچ اختلافی نداریم، همه هیولای ثانیه را قبول دارند.

دیگر مثلاً آیا حالا هیولای ثانیه خودش چیست؟ آیا مرکب از هیولی و صورت است یا فقط صورت است؟ این هم اختلاف است. این البته اختلاف، همان اختلاف در اولی است دیگر، فرقی نمی‌کند، اختلاف جدیدی نیست.

اولاً محل دارد یا نه؟ نیاز به محل دارد؟

سوال: شما می‌فرمایید هیولای اولی نیاز به محل دارد یا نه؟

پاسخ: هیولی تا وقتی تنهاست، محل نمی‌شود. هیولی وقتی که همراه شد با صورت جسمیه (چون صورت جسمیه ممتد است، امتداد دارد، قابل ابعاد ثلاثه است)، یا این را اشکال می‌کنیم: هیولی اگر بی‌صورت بتوانید درستش کنید، محلی ندارد. اما چون هیولای بی‌صورت نداریم، همیشه محل لازم داریم.

اما نه لزوم محل به خاطر هیولی بودن است، بلکه به خاطر همراه بودن با صورت جسمیه است. صورت جسمیه محل نیست. و چون صورت جسمیه همیشه همراه هیولی است، هیولی عرض و به واسطه محل می‌شود. وگرنه هیولای مجرد اگر داشته باشیم، محل نمی‌خواهد.

اولاً وقتی می‌گوییم محل لازم نداریم، نه معنایش این است که مجرد است. بله هیولی مجرد از ماده هست (چون ماده دیگر ماده نمی‌خواهد)، اما آن مجردهای مخصوصی که ما می‌گوییم (مجرد نوری) نیست. مجرد نوری است که علم به خودش داشته باشد. هیولی اگرچه بی‌ماده است، ولی علم به خودش ندارد.

به عبارت دیگر: آن امری که ماده ندارد (یک) و قائم به ذات است (دو)، آن را می‌گوییم مجرد. هیولی درست است ماده ندارد، ولی قائم به ذات نیست (قائم به صورت است). نمی‌توانیم حسابش بکنیم مجرد.

مجرد به موجودی گفته می‌شود که دو تا شرط داشته باشد: یکی اینکه ماده نداشته باشد، یکی اینکه قائم به خودش باشد. یکی از این دو شرط (هر دو را) ندارد، پس مجرد نیست.

بله ممکن است کسی بگوید هیولی مجرد است و منظورش مجرد از ماده باشد؛ ولی نمی‌تواند بگوید مجرد است و منظورش مجردهای نوری باشد. مجردهای نوری که ما می‌گوییم (مثل عقل و ملائکه و حق تعالی)، آن‌ها دو تا خصوصیت دارند: علم واقعی برای خودشان هست.

 


logo