« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/09

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /بررسی اقوال در انقسام جسم و نفی جزء لایتجزا

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /بررسی اقوال در انقسام جسم و نفی جزء لایتجزا

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

بررسی اقوال در انقسام جسم و نفی جزء لایتجزا

مبحث: طبیعیات (نفی جزء لایتجزا)

[مقدمه: مرور اقوال در ترکیب جسم]

بحث ما در صفحه ۱4۹ است.

« قال: و القسمة بأنواعها تحدث اثنينية يساوي طباع كل واحد منهما طباع المجموع»[1]

در این باب، دو قول را مطرح نمودیم و رد کردیم:

۱. قول اول: جسم مرکب است از اجزای لایتجزا، و تعداد این اجزا متناهی است. (این بخش اول قول متکلمین بود).

۲. قول دوم: جسم مرکب است از اجزای لایتجزا، ولی تعداد این اجزا نامتناهی است. (این بخش دوم قول متکلمین یا برخی فلاسفه بود).

یک قول سومی هم هست.

۳. قول سوم: جسم واحد است (مرکب از اجزای لایتجزا نیست)، اما انقسام آن در جایی متوقف می‌شود (اجزای صغار صلبه). این قول منسوب به « ذيمقراطيس» است. ذيمقراطيس معتقد است که هر جسمی را که منحل کنیم، از آن اجسامی بیرون می‌آید که این‌ها تجزیه نمی‌شوند.

علت تجزیه نشدنشان این نیست که ذاتاً نتوانند تجزیه شوند (چون دارای حجم و مقدارند و هر چه دارای مقدار باشد، قابل انقسام است)، بلکه عامل بیرونی نمی‌گذارد. یعنی چون خیلی کوچک و سخت هستند، ما ابزار تجزیه آن‌ها را نداریم و نمی‌توانیم آن‌ها را بشکنیم. اما تجزیه «وهمی» می‌کنیم؛ یعنی در ذهنمان می‌گوییم این ذره یک طرف راست دارد و یک طرف چپ دارد. پس با تجزیه وهمی تجزیه می‌کنیم، اما تجزیه انفکاکی (خارجی) نمی‌کنیم.

پس ذيمقراطيس قائل است به اجزایی که «لا یتجزی فکّاً و خارجاً» (در خارج شکسته نمی‌شوند)، اما «یتجزی وهماً و عقلاً» (در ذهن تجزیه می‌شوند).

این اعتقاد با اعتقادات قبلی (قول به جزء لایتجزا) یک فرق مختصر دارد:

اولاً: آن‌ها (متکلمین) اجزا را فاقد حجم می‌دانستند، اما ذيمقراطيس اجزا را دارای حجم می‌داند.

ثانیاً: آن‌ها اجازه نمی‌دادند تقسیم وهمی را هم پیش ببریم (می‌گفتند اصلاً تقسیم نمی‌شود)، اما ذيمقراطيس تقسیم وهمی را می‌پذیرد ولی تقسیم انفکاکی را تا یک حدی ممکن می‌داند و بعد از آن متوقف می‌شود.

خواجه نصیرالدین طوسی در این عبارت می‌خواهد این قول سوم (ذيمقراطيس) را رد کند. ایشان ابتدا قول دیمقراطیس را نقل می‌کند و بعداً ردی را که گفته، فقط رد کرده و استدلال نکرده است. خودِ مرحوم علامه (شارح) اول می‌گویند مذهب ذيمقراطيس این است و جوابش هم این است.

[انواع قسمت: انفکاکی، وهمی و به اختلاف اعراض]

قبل از اینکه جواب را شروع کنیم، باید بیان کنیم که سه نوع قسمت داریم:

۱. قسمت انفکاکی: اینکه جسمی را ببرید، بشکنید، تکه‌تکه کنید و جدا کنید. این قسمتی در خارج است.

۲. قسمت وهمی: قسمتی که با وهم و ذهن و فرضتان قسمت می‌کنید. می‌گویید این خط یا این جسم، طرف راست دارد و طرف چپ دارد. راستش را به همین ترتیب تقسیم می‌کنید.

۳. قسمت به اختلاف اعراض: یعنی جسمی داشته باشیم و یک قسمتش کنیم به اعتبار دو تا عرض که مختلفاً بر این جسم وارد می‌شوند. این اعراض مختلفه جسم را تقسیم می‌کنند. مثلاً یک طرفش سیاه است و یک طرفش سفید. به واسطه اختلاف عرض، تقسیم حاصل می‌شود.

این دو عرض گاهی «اعراض حقیقی» هستند (مثل سیاهی و سفیدی) و گاهی «اعراض اضافی» هستند. عرض اضافی مثل اینکه می‌گویند: «این جزء دست راست من است» و «این جزء دست چپ من است». این راست و چپ عرض‌اند، ولی عرض اضافی‌اند.

پس عرض گاهی تقسیم‌کننده جسم است. حالا این عرضی که تقسیم‌کننده است، گاهی عرض حقیقی است و گاهی عرض اضافی.

بنابراین ما با اختلاف عرضین (حقیقیین یا اضافیین) می‌توانیم جسم را تقسیم کنیم.

پس جسم یا تقسیم انفکاکی، یا تقسیم وهمی، یا تقسیم به اختلاف اعراض را می‌پذیرد.

[وحدت طبیعت در اقسام]

حال که این تقسیم روشن شد، این‌طور می‌گوییم:

هر کدام از این تقسیم‌ها در جسم عارض شود، جسم را به دو قسم تقسیم می‌کند که این دو قسم با یکدیگر طبیعتشان یکی است و با مجموع هم طبیعتشان یکی است.

مثلاً سنگی بود، ما شکستیم و دو قطعه سنگ گرفتیم. این قطعه با آن قطعه طبیعتش یکی است (هر دو سنگ‌اند) و با مجموعشان هم طبیعتش یکی است.

اگر با وهممان تقسیم کردیم، آن هم همین‌جور است؛ دو قطعه وهمی برای این پیدا می‌شود که این قطعه با آن قطعه یکی است و با مجموع هم طبیعتش یکی است.

اگر با اختلاف دو عرض تقسیم کردیم، باز هم فرق نمی‌کند.

به هر حال، به هر یکی از این سه روش که جسم را تقسیم کردیم، اقسامی که به وجود می‌آیند با همدیگر اختلاف طبیعت ندارند، با مجموع هم اختلاف طبیعت ندارند، و با خارج هم اختلاف طبیعت ندارند.

«خارج» یعنی جسم‌های دیگری که از این تقسیم به دست نیامدند (سنگ‌های دیگر). آن سنگِ دیگر با این سنگی که ما شکستیم، طبیعتش یکی است.

پس روشن شد که با تقسیم، طبیعت شیء عوض نمی‌شود. این نتیجه حرف.

[استدلال بر رد نظریه ذيمقراطيس]

خب، حالا که طبیعت عوض نمی‌شود:

اگر آن جسم اولی که تقسیم انفکاکی‌اش کردید (به ذیمقراطیس می‌گوییم)، اولی که تقسیم انفکاکی شد، قابل تقسیم انفکاکی بود. این دو پاره‌ای که حاصل شده، طبیعتش عوض نشده است. این هم قابل تلاشی (از هم پاشیدن) است. طبیعت عوض نشده؛ آن اولی قابلیت انقسام داشت و پذیرفت، این دومی هم که اقسامِ آن اولی است، چون طبیعتی عوض نشده، پس این‌ها هم می‌توانند انقسام را بپذیرند.

چون قابلیت انقسام مربوط به «طبیعت جسم» است. اگر جسم می‌تواند انفکاک را قبول کند، جزءِ جسم هم که طبیعتش با خود جسم یکی است، انفکاک را قبول می‌کند.

چرا شما (ذيمقراطيس) گفتید بعد از اینکه تقسیم کردیم، به جایی می‌رسیم که دیگر قابل تقسیم نیست؟ باید بگویید ما نمی‌توانیم تقسیم کنیم، نه اینکه بگویید قابل نیست. قابلیت هست، ولو ابزار ما تمام شود.

این جواب ماتن است. در ابتدا اقسام تقسیم را بیان کردیم، بعد توضیح دادیم که در تمام این اقسامِ تقسیم، طبیعت جسم عوض نمی‌شود. بعد از تقسیم هم همان طبیعتی را دارد که قبل از تقسیم داشت. خب قبل از تقسیم قابل تقسیم انفکاکی بود، پس بعد از تقسیم هم که همین طبیعت را دارد، هم قابل تقسیم هست. حالا ما نتوانیم تقسیم کنیم، بحث دیگری است.

[تطبیق با متن کتاب]

در صفحه ۱۴۹ هستیم.

« و القسمة بأنواعها» (و قسمت به انواع سه‌گانه‌اش).

توضیح دادیم که قسمت انفکاکی باشد، قسمت وهمی باشد، یا قسمت به اختلاف اعراض باشد. هر سه نوعش:

«تُحدِثُ اثنینیةً» (ایجاد دوتایی می‌کنند).

یعنی جسم را تقسیم می‌کنند به دو بخش. (حداقل ممکن است؛ یک جسم را شما به هر طریقی تقسیم کنید، حداقل دو تکه خواهد شد).

يساوي طباع كل واحد منهما طباع المجموع

این سبب می‌شود که حداقل به تمام انواعش ایجاد اثنینیت کند؛ یعنی ایجاد دو قسم می‌کند که طبیعت هر یک از این‌ها با طبیعت مجموع یکی است.

پس اگر مجموع قابل تقسیم است، این اقسام که دارای طبیعت مجموع هستند، آن‌ها هم دارای قابلیت تقسیم هستند. اگر مجموع می‌شود تقسیم شود، این‌ها هم می‌شود تقسیم شوند.

پس تقسیم انفکاکی متوقف نمی‌شود؛ قابلیت تقسیم انفکاکی ادامه پیدا می‌کند. حالا ما نمی‌توانیم تقسیم کنیم، بحث دیگری است.

« أقول: يريد أن يبطل مذهب ذيمقراطيس في هذا الموضع ».

(و در این کلام اشاره است به ابطال مذهب ذيمقراطيس).

در موضعِ این موضوع (جسم). بعضی کتاب‌ها «موضع» است، کتاب ما «موضعه» است. اما بعضی کتاب‌ها «موضوع» هم قابل بیان هست.

«و هو» (و آن مذهب).

ضمیر «هو» به مذهب ذيمقراطيس برمی‌گردد. مذهبش این است که:

« أن الجسم ينتهي في القسمة الانفكاكية إلى أجزاء قابلة للقسمة الوهمية لا الانفكاكية».

(جسم منتهی می‌شود در قسمت انفکاکی به اجزایی که دیگر قابل قسمت انفکاکی نیستند).

به جایی می‌رسیم که قسمت انفکاکی تمام می‌شود و دیگر قابل نیست. نه اینکه ما نمی‌توانیم بکنیم؛ او نمی‌گوید ما نمی‌توانیم، می‌گوید دیگر اصلاً قابل تقسیم این‌جوری نیست.

« و بيانه» (و بیان بطلان آن).

ضمیر «بطلانه» به مذهب ذيمقراطيس برمی‌گردد. بیان بطلان مذهب که شارح در متن گفته، این است که:

« أن القسمة بأنواعها الثلاثة أعني الانفكاكية و الوهمية و التي باختلاف الأعراض الإضافية أو الحقيقية تحدث في المقسوم اثنينية».

(قسمت به انواع سه‌گانه‌اش ، ایجاد می‌کند در مقسوم دوتایی را).

یعنی مقسوم را به دو قسم تقسیم می‌کند.

« تكون طبيعة كل واحد من القسمين مساوية لطبيعة المجموع و لطبيعة الخارج عنه ».

(که می‌باشد طبیعت هر یک از دو قسمی که در اثر تقسیم مقسوم به دست آمدند، مساوی با طبیعت مجموع و مساوی با طبیعت خارج از این مجموع).

«خارج» یعنی اجسام دیگر که از همین قبیل‌اند (همه‌شان سنگ‌اند)، ولی به مجموع کاری ندارند، فرد دیگری هستند.

توجه کنید؛ یک سنگی را می‌زنیم زمین می‌شکنیم، می‌شود دو تا. این دو تا با هم طبیعتشان یکی است. ولی ما سنگ‌های دیگر هم داریم که نه این مجموعه‌اند و نه این تکه‌ها؛ سنگ‌های دیگر داریم که در خارج از این‌اند. آن‌ها هم طبیعتشان با این دو تا یکی است و طبیعتشان با مجموع هم یکی است.

« و كل واحد من القسمين لما صح عليه الانفكاك عن صاحبه».

(پس هر یک از دو قسم، ممکن است برایش که جدا شود از صاحبش).

همان‌طور که از مجموع جدا شد، این دو قسم هم می‌توانند از هم جدا شوند.

مرحوم شارح سعی می‌کند بار دیگر بگوید: این دو تا در مجموع بودند، منفک شدند. حالا اگر این دو خواستند انقسام پیدا کنند، آیا می‌توانند؟ می‌توانند. چرا؟ چون اجزایشان با خود همین ذره اختلاف طبیعت که ندارد. اگر اختلاف طبیعت ندارد، همین که اینجا توانستند جدا بشوند (در مجموع بودند و منفک نبودند ولی توانستند منفک بشوند)، پس می‌توانند باز هم جدا بشوند.

یعنی این دو قسم هم هر کدام به تنهایی می‌توانند به دو جزء دیگر تقسیم شوند.

«لا الی نهایة» (نه تا نهایت).

یعنی انقسام انفکاکی تا بی‌نهایت می‌رود. منتها ما نمی‌توانیم انجامش دهیم، ابزار نداریم.

« لما صح عليه الانفكاك عن صاحبه فكذلك كل واحد من قسمي القسمين إلى ما لا يتناهى».

(و همان‌طور که صحیح بود انفکاک بر مجموع، صحیح است بر هر یک از دو قسم).

هر کدام از دو قسم هم می‌تواند از هم جدا شود. یعنی فرض کنید یک مجموعه‌ای داشتیم به اسم «الف»، این را تبدیلش کردیم به «ب» و «ج». حالا این «ب» و «ج» توانستند از همدیگر منفک شوند (توانست از الف منفک شود).

خب حالا به وجودِ خودِ «ب» نگاه می‌کنیم؛ دو قسم درونِ «ب» هست، دو قسم درونِ «ج» هست. ما این «ب» را می‌شکنیم، دو قسمش در می‌آید بیرون. همین‌طور همان‌طور که این دو قسمی که ب و ج بودند توانستند از هم جدا بشوند، دو قسمی که از درونِ «ب» در می‌آید (یکی دال و یکی مثلاً زاء هست)، این‌ها می‌توانند جدا بشوند.

هرچه شما تقسیم کنید، دو مرتبه قسمی به دست می‌آید که مشتمل بر دو قسم است؛ می‌توانیم آن دو قسم را از هم باز جدا کنیم.

یعنی انفکاکِ اقسام و اجزا به نهایت نمی‌رسد و متوقف نمی‌شود.

[پاسخ به شبهه عدم وقوع تقسیم]

پس بنابراین مذهب ذيمقراطيس (که می‌گفت تقسیم انفکاکی متوقف می‌شود) باطل است. چرا؟ چون طبیعت عوض نشده است. طبیعت اگر تقسیم انفکاکی را پذیرفت، مابعدِ انقسام هم چون همان طبیعت است، قابلیت تقسیم را دارد. فقط ما توان و ابزار نداریم. پس قابلیت به لحاظ خودش هست؛ قدرت تقسیم کردنِ ما یک جایی تمام می‌شود، نه اینکه قابلیتِ جسم تمام می‌شود.

« قال: و امتناع الانفكاك لعارض لا يقتضي الامتناع الذاتي.».

(و امتناع انفکاک به خاطر یک عارض، موجب امتناع ذاتی آن نمی‌شود).

اگر ممکن است که این قسمت شود، چرا ما نمی‌توانیم قسمتش کنیم؟

جواب: همین الان بیان کردیم؛ این ذاتاً ممکن است تقسیم شود، ولی ممکن است عارضی وجود بگیرد که نگذارد این امکان ذاتی تحقق پیدا کند.

مثلاً «صِغَر» (کوچک بودن) یا «نداشتن ابزار». این مانع نمی‌گذارد ما جسم را تقسیم کنیم. جسم اشکال ندارد، اما ما ابزار تقسیم نداریم، قدرت تقسیم برای ما نیست. ولی امکان تقسیم برای جسم باقی است.

یا مثلاً «افلاک»؛ افلاک قابلیت تقسیم دارند (چون جسم‌اند)، ولی صورت نوعیه‌شان نمی‌گذارد تقسیم شوند (مانع داخلی دارند). اگر این جسم صورت نوعیه دیگری داشت، تقسیم می‌شد. (البته فلاسفه معتقدند که افلاک را نمی‌شود خرق و التیام کرد، چون صورت نوعیه‌شان مانع است).

پس منافاتی ندارد که شیء قابل تجزیه باشد، ولی این تقسیم ممکن واقع نشود. این تقسیمی که برایش ممکن است، واقع نمی‌شود. چرا؟ چون یا ابزار نداریم (مانع خارجی)، یا صورت نوعیه نمی‌گذارد (مانع داخلی).

و ما نمی‌گوییم هر جا که امکان بود، فعلیت هم باید باشد. ما فقط بحثمان در «امکان تقسیم» است. ما تمام تلاشی که می‌کنیم این است که امکان تقسیم را ثابت کنیم؛ و ذیمقراطیس می‌گفت امکان تقسیم ندارد.

« قال: و امتناع الانفكاك لعارض لا يقتضي الامتناع الذاتي.».

اگر انفکاک ممتنع شد به خاطر عارضی، این اقتضا نمی‌کند که ذات هم امتناع کند. یعنی نباید فکر کنیم که این ذات امتناع از تقسیم دارد؛ بلکه قابلیت تقسیم هنوز باقی است، ولو تحقق تقسیم به خاطر مانع خارجی ممکن نباشد.

« أقول: بعض الأجسام قد تمتنع عليها القسمة الانفكاكية ».

(پس همانا بعضی اجسام ممتنع است بر آن‌ها قسمت انفکاکی).

یعنی به جایی می‌رسد که برایش ممکن نیست (مثل اجزای صغار صلبه ذیمقراطیس).

« لا بالنظر إلى ذاتها بل بالنظر إلى عارض خارج عن الحقيقة الجسمية ».

(بلکه به خاطر عارضی است که خارج از حقیقت جسمیت است).

اگر توجه کنید به عارضی که خارج از حقیقت جسمیت است، می‌بینید آن عارض نمی‌گذارد که تقسیم شود.

حتی «صورت نوعیه»؛ صورت نوعیه از حقیقت جسمیت خارج است. (جسم مرکب است از ماده و صورت جسمیه و صورت نوعیه). صورت نوعیه از جسم خارج است؛ یعنی جسم بدون صورت نوعیه معدوم می‌شود (چون صورت نوعیه مقوّم است)، ولی از حیث «جسمیت» (ابعاد ثلاثه)، صورت نوعیه خارج است.

لذا ایشان می‌گوید مانع، مانع خارجی است. اگر نمی‌توانیم تقسیمش کنیم، نه به خاطر ذاتی (جسمیت) است، بلکه به خاطر آن عارضی است که خارج از حقیقت جسمیتش است.

آن عارض چیست؟

«اما لصِغَر المقسوم بحيث لا تتناوله الآلة القاسمة أو صلابته » (یا کوچکی مقسوم).

اگر نسخه شما «صِغَر» باشد، خبر برای مبتدای محذوف است. اگر «اما لِصِغَر» باشد، جار و مجرور است.

یعنی تقسیم نمی‌شود یا به خاطر این است که مقسوم کوچک شده و «آلتِ قاسمه» (چاقو یا ابزار برش) نمی‌تواند او را بگیرد. چون کوچک شده، آلت قاسم بر او غلبه نمی‌کند.

« أو وصول صورة تقتضي ذلك كما في الفلك عندهم».

(یا حصول صورتی که اقتضا می‌کند عدم پذیرش انفکاک را).

مثل فلک (افلاک). همان‌طور که بیان کردم، متکلمین و فلاسفه افلاک را قابل خرق و التیام نمی‌دانند. می‌گویند قابلیت هست (چون جسم است)، اما صورت نوعیه‌اش مانع از این می‌شود.

« و لكن ذلك الامتناع لا يقتضي الامتناع الذاتي ».

(و آن امتناع، منافات با امکان ذاتی ندارد).

این امتناعی که از بیرون آمده (به خاطر عارض)، باعث امتناع ذاتی نمی‌شود. نمی‌توان گفت که ذات امتناع می‌کند از تقسیم. امتناع ذاتی برای انقسام نیست. آن مانع خارجی را بردارید، تقسیم انجام می‌شود. صِغَر را بگیرید (بزرگش کنید فرضا)، تقسیم انجام می‌شود. مانع را بردارید، تقسیم حاصل می‌شود. از اینکه تقسیم حاصل می‌شود، معلوم می‌شود که خودش قابلیت تقسیم را داشته است.

[نتیجه‌گیری نهایی: اثبات واحد متصل و انقسام لا الی نهایة]

« قال: فقد ثبت أن الجسم شي‌ء واحد متصل يقبل الانقسام إلى ما لا يتناهى ».

(پس ثابت شد که جسم واحد متصل است).

نتیجه تمام مباحث گذشته:

۱. ثابت شد که جسم «جزء لایتجزا» ندارد (چه متناهی، چه غیرمتناهی).

۲. ثابت شد که مذهب ذیمقراطیس (توقف تقسیم انفکاکی) باطل است.

پس باقی نماند جز این قول که: جسم امری است واحد و متصل و یکپارچه، ولی قابلیت تقسیم دارد و قابلیت تقسیمش هم قطع نمی‌شود تا بی‌نهایت.

پس «واحد متصل» و «قابل انقسام لا الی نهایة».

این نتیجه‌ای که از مباحث گذشته می‌خواستیم بگیریم، در اینجا خلاصه شده است:

« قال: فقد ثبت أن الجسم شي‌ء واحد متصل يقبل الانقسام إلى ما لا يتناهى ».

این جمله اول، نتیجه بطلان دو قول اول است (قول متکلمین که می‌گفتند جسم مرکب از اجزای لایتجزا است). وقتی باطل شد که جسم مرکب از اجزای منفصل باشد، ثابت می‌شود که واقعاً «یکپارچه» است (واحد متصل). یعنی یک عروض و اتصالِ وحدانی دارد؛ مفاصل (درز) ندارد.

«یقبل الانقسام».

(و اینکه جسم قبول می‌کند انقسام را).

این جمله دوم، نتیجه بطلان قول سوم (دیمقراطیس) است. با بطلان قول دیمقراطیس، ثابت شد که انقسام متوقف نمی‌شود.

«الی ما لا یتناهی».

(یا انقسامی که متناهی نمی‌شود).

یعنی قابلیت انقسامِ نامتناهی را دارد.

«او ما لا یتناهی».

(یا آنچه را که متناهی نمی‌شود).

این عبارت دوم («او ما لا یتناهی») در نسخه شما شاید نباشد یا جور دیگری باشد. اگر باشد، معنایش این است: یا قابل انقسامِ نامتناهی است (وصف انقسام)، یا قابلِ «اقسامِ» نامتناهی است (مفعول).

أقول: هذا نتيجة ما مضى لأنه قد بطل القول بتركب الجسم من الجواهر الأفراد سواء كانت متناهية أو غير متناهية فثبت أنه واحد في نفسه متصل لا مفاصل له بالفعل و لا شك في أنه يقبل الانقسام فإما أن يكون قابلا لما يتناهى من الأقسام لا غير و هو باطل لما تقدم في إبطال مذهب ذيمقراطيس، أو لما لا يتناهى و هو المطلوب

مرحوم علامه می فرماید: این نتیجه‌ی آن چیزی است که قبلاً گفته شد، زیرا این ادعا که جسم از جوهرهای منفرد، چه متناهی و چه نامتناهی، تشکیل شده است، رد شده است. بنابراین، ثابت شده است که جسم به خودی خود واحد، پیوسته و بدون مفاصل واقعی است. شکی نیست که قابل تقسیم است. یا فقط با تعداد محدودی از تقسیمات قابل تقسیم است، که نادرست است، همانطور که قبلاً در رد نظریه‌ی دموکریتوس توضیح داده شد، یا با تعداد نامحدود، که همان چیزی است که به دنبال آن بودیم.

خلاصه: جسم یک قابلیت دارد برای تقسیم‌های متناهی، و یک قابلیت دارد برای تقسیم‌های نامتناهی (بالقوه).

بنابراین توجه کردید که:

۱. جمله اول («واحد متصل») اشاره دارد به نتیجه بطلان قول اول و دوم (نفی جزء لایتجزا).

۲. جمله دوم («یقبل الانقسام...») اشاره دارد به نتیجه بطلان قول سوم (ذیمقراطیس).

پس ثابت شد که جسم: اولاً واحد متصل است، ثانیاً قابل انقسام است لا الی نهایة (بی‌نهایت بالقوه).

و با این نتیجه‌گیری، بحث ما در نفی جزء لایتجزا تمام شد و نتیجه مطلوبمان را هم بیان کردیم.

ان‌شاءالله جلسه بعد در مبحث بعدی.

 


logo