90/02/05
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /تبیین استدلال خصم بر وجود «آن»
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /تبیین استدلال خصم بر وجود «آن»
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۴۶، سطر ۱۵.
تبیین استدلال خصم بر وجود «آن» در زمان
(قال: و الآن لا تحقق له خارجا.
أقول: هذا جواب عن حجة أخرى لهم)[1]
بحث در ابطال جزء لایتجزا داشتیم.
دلایلی را که برای بطلان جزء لایتجزا بود، اقامه کردیم. رسیدیم به دلایلی که خصم بر وجود جزء لایتجزا اقامه میکردند. بعضی از آن دلایل را خواندیم و جواب دادیم. حالا میخواهم آخرین دلیلشان را هم ذکر کنم.
دلیلی که آنها بر وجود جزء لایتجزا اقامه کردند این است که «آن» در خارج موجود است. «آن» جزء لایتجزای زمان است. گفتند «آن» در خارج موجود است. ابتدا بیان میکنند که «آن» در خارج موجود است؛ نه تنها در ذهن، بلکه در خارج موجود است. بعد ثابت میکنند که «آن» تجزیه نمیشود. نتیجه میگیرند پس جزء لایتجزا را در زمان داریم.
بعد بیان میکنند حرکت در «آن» واقع میشود؛ نتیجه میگیرند که حرکت هم جزء لایتجزا دارد. ولی تا اینجا کافی نیست؛ باید ثابت کنند که جوهر نیز جزء لایتجزا دارد. لذا بیان میکنند که حرکت بر مسافت منطبق میشود و مسافت ممکن است مسافت جوهری باشد. اگر حرکتِ لایتجزا داریم، مسافتِ لایتجزا هم خواهیم داشت؛ زیرا که لایتجزا بر لایتجزا منطبق میشود. و نتیجه میشود که مسافت لایتجزا داریم، یعنی جزء لایتجزا برای مسافت داریم. وقتی به اینجا رسیدند، وجود جزء لایتجزا نتیجه گرفته میشود.
این کل استدلالی است که اینها میکنند. پس در استدلال، ابتدا ثابت میکنند که «آن» هست، بعد ثابت میکنند که «آن» تجزیه نمیشود، بعد میروند سراغ حرکتی که در «آن» واقع است و میگویند آن هم تجزیه نمیشود، بعد میآیند سراغ مسافتی که حرکت بر آن منطبق میشود و میگویند آن هم تجزیه نمیشود. آن وقت به دست میآید قسمتی از مسافت تجزیه نمیشود و آن قسمت را جزء لایتجزا مینامیم؛ پس میگوییم جزء لایتجزا در خارج داریم. این فهرست دلیل آنهاست؛ اما تفصیل دلیل این است که اکنون شروع میکنم.
تحلیل بخشهای زمان و اثبات ضرورت وجود «حال»
بیان اول: اینها گفتند «آن» در خارج موجود است. دلیلشان بر اینکه «آن» در خارج موجود است، این است که زمان را ما به سه بخش تقسیم میکنیم: ماضی، حال و مضارع.
ماضی موجود نیست، زیرا که گذشته و معدوم شده است. مضارع هم موجود نیست، زیرا که هنوز نیامده است. پس اگر «حال» هم موجود نباشد، لازم میآید که اصلاً زمان موجود نباشد. در حالی که زمان به وجدان موجود است، پس باید «حال» که همان «آن» است موجود باشد. «آن» یعنی حالِ حاضر. حالِ حاضر باید موجود باشد؛ چون ماضی موجود نیست، مضارع موجود نیست، اگر این حالِ حاضر هم موجود نباشد، لازم میآید که اصلاً زمان موجود نباشد. و چون زمان موجود است، پس آنِ حاضر، حالِ حاضر که اسمش «آن» است موجود است. این بیان اول که «آن» موجود است.
بیان دوم: «آن» تجزیه نمیشود. این هم باید اثبات بشود. این را توجه کنید چطور اثبات میکنند. اگر «آن» تجزیه شود، دو جزء پیدا میکند، لااقل دو جزء پیدا میکند. و چون «آن» امر گذرا است، این دو جزء یکیشان اول است و یکیشان دوم. حالا اگر اولی گذشته بود و دومی حاضر بود، به آن جزء دوم میگوییم حاضر؛ به جزء اول میگوییم گذشت و الان نیست. اگر اولی حاضر بود، دومی را میگوییم هنوز حاضر نشده است، مضارع است و بعداً میآید. پس یا اولی معدوم شده و دومی حاضر است، یا دومی هنوز نیامده و اولی حاضر است. پس «حاضر» جزئی از آن «آنِ» قبلی بود. و ما فرض کرده بودیم که آن «آن» حاضر است؛ یعنی کل را فرض کرده بودیم حاضر است. کلِ «آن» را گفته بودیم «حالِ حاضر». پس کلِ این «آن» حالِ حاضر بود، الان که تقسیماش کردیم معلوم شد که جزئیاش حاضر است، جزئی دیگرش یا ماضی است یا مستقبل.
برهان خلف در انقسام «آن» و سرایت آن به حرکت
این خلف فرض است؛ چون از اول فرض کردیم که این «آن» تمامش حاضر است، همهاش را گفتیم حالِ حاضر. قبلش را ماضی گرفتیم، بعدش را مستقبل گرفتیم، خودش را حاضر گرفتیم. حالا الان که تقسیماش کردیم معلوم شد که همهاش حاضر نیست، جزئی از او حاضر است و جزئی دیگرش یا ماضی است یا مستقبل. پس آنی را که فرض کردیم حاضر است معلوم شد حاضر نیست و جزئی از آن حاضر است. این خلف فرض است و باطل است.
پس نمیتوانیم «آن» را تقسیم کنیم، و الا اگر تقسیم کنیم خلف فرض لازم میآید. و چون خلف فرض باطل است، پس تقسیم کردنِ «آن» باطل است. تا اینجا معلوم شد که «آن» در خارج داریم اولاً، و این «آن» تجزیه نمیشود ثانیاً. نتیجه این دو مطلب این شد که زمان لایتجزا ما داریم. حالا میخواهیم ثابت کنیم حرکت هم جزء لایتجزا دارد. تا حالا ثابت شد که زمان جزء لایتجزا دارد، حالا میخواهیم ثابت کنیم حرکت هم جزء لایتجزا دارد.
چه میکنیم؟ میگوییم حرکت در زمان واقع میشود. یعنی در ظرف زمان واقع میشود و بر زمان پهن میشود و منطبق میشود. خب حرکت هم مثل زمان یک جزء گذشته پیدا میکند، یک جزء آینده پیدا میکند، یک جزء حاضر پیدا میکند. این جزء حاضرِ حرکت میافتد در «آن» که زمانِ حاضر است.
جزء گذشتهی حرکت میافتد در ماضی، جزء آیندهی حرکت میافتد توی مستقبل، جزء حاضرِ حرکت هم میافتد در «آن». حالا اگر حرکت تقسیم شد، «آن» تقسیم نمیشود، حالا اگر حرکتی که در «آن» افتاده تقسیم بشود، معنایش این است که بخشی از این حرکت افتاده در زمانی، بخشی دیگر افتاده در زمانی دیگر، در حالی که فرض ما این است که همهاش در «آن» افتاده. باز هم خلف فرض لازم میآید. باز هم لازم میآید که آن «آن» را تقسیم کنیم و حرکت بخشیاش بیفتد در قسمتی از «آن»، بخشی دیگرش بیفتد در قسمتی دیگرِ «آن». و ما فرض کردیم که «آن» تقسیم نمیشود. فرض کردیم که «آن» تقسیم نمیشود پس نمیتوانیم حرکت را تقسیم کنیم، و الا تقسیم حرکت مستلزم تقسیم «آن» میشود. زیرا که حرکت، این قسمت از حرکت در «آن» واقع شده. اگر آن قسمت از حرکت که در «آن» واقع شده تقسیم بشود، لاجرم «آن» هم تقسیم خواهد شد. زیرا که بخشی از این حرکتی که تقسیم شد میافتد در قسمتی از این «آن»، بخشی دیگر میافتد در قسمت دیگر، پس «آن» هم دو قسمت پیدا میکند و تقسیم میشود و این خلف فرض است. پس باید گفت حرکت تقسیم نمیشود؛ یعنی قسمتی از حرکت که در «آن» واقع است تقسیم نمیشود.
بعد این حرکت روی مسافت منطبق میشود. یعنی متحرک روی مسافت حرکت میکند. آن وقت قسمتی از این حرکت که لایتجزا شد، میافتد روی مسافت. قسمتهای دیگر هم میافتد روی قسمتهای دیگر مسافت. آن قسمت از حرکت که لایتجزاست و افتاده روی مسافت، او اقتضا میکند که مسافتی که منطبقٌعلیه این قسمت از حرکت قرار گرفته، او هم تقسیم نشود. پس مسافت هم قسمتیاش که حرکتِ لایتجزا بر آن منطبق شده، تقسیم نمیشود. پس ثابت شد که در مسافت هم جزئی داریم که آن جزء تقسیم نمیشود. تمام شد مسئله.
ابتدا ثابت کردیم که «آن» موجود است و تقسیم نمیشود. دومرتبه ثابت کردیم، بعداً ثابت کردیم که حرکتی هم که در «آن» واقع میشود تقسیم نمیشود. بار سوم ثابت کردیم که آن مسافتی که حرکتِ لایتجزا بر آن منطبق میشود تقسیم نمیشود. نتیجه گرفتیم که جزء لایتجزا در مسافت داریم، همانطور که در حرکت داریم، همانطور که در زمان داریم. این استدلال قائلین به جزء لایتجزا است، آخرین استدلالشان است که خواندیم.
توجه کردید که این استدلال سوم خیلی نزدیک بود به استدلال دوم. استدلال دوم هم تقریباً به همین صورت پیش رفتیم. استدلالهایمان و اینها خیلی نظیر هم بود. تطبیق کنید استدلال سوم را با دوم میبینید خیلی به هم نزدیک هستند.
سوال: استاد، این مسافت چه نقشی دارد برای حرکت؟
پاسخ: مسافت چه نقشی دارد برای حرکت؟ منطبقٌعلیه حرکت است. محل که نیست؟ حرکت بر آن منطبق میشود.
سوال: نمیتوانیم بگوییم محل نیست؟
پاسخ: چرا محل است. محلی است که متحرک طی میکند و قهراً حرکت را بر آن منطبق میسازد. هر متحرکی روی یک محلی دارد حرکت میکند. این مسافت، محلِ حرکت و متحرک است. متحرک که دارد حرکت میکند، حرکتاش را روی همین محل منطبق میکند. منطبقٌعلیه حرکت است و محلِ حرکت و متحرک؛ یا محل متحرک. البته محل خود حرکت هم بگیرید اشکال ندارد.
این استدلالشان بود، جوابشان را انشاءالله وقتی رسیدم بیان میکنم.
صفحه ۱۴۶ هستیم، سطر پانزدهم.
قال مصنف: «والآن لا تحقق له خارجاً.»
این جوابی است که مصنف میدهند. و من چون هنوز جواب را توضیح ندادم، این عبارت روشن نیست. ولی خب همینطوری میتوانم عبارت را بخوانم که دیگه بعداً احتیاج به خواندن نداشته باشد. «آن» در خارج محقق نیست. اونی که در خارج محقق است یا ماضی است یا مستقبل به بیانی که انشاءالله خواهیم گفت. «آن» در خارج نداریم. پس آن چیزی که شما تمام دلیلتان را بر وجود او مبتنی کردید، در خارج موجود نیست. بنابراین مبنای دلیل باطل شد، پس خودِ دلیل هم باطل است.
شما از اینجا شروع کردید که «آن» در خارج هست، بعد گفتید تقسیم نمیشود و رفتید سراغ حرکت و آخر سر هم سراغ مسافت و مطلب را تمام کردید. همان اولین حرفتان که گفتید «آن» در خارج هست، حرف باطلی بود. نمیتوانید دلیلتان را بر این حرفِ باطل مبتنی کنید؛ و شما مبتنی کردید پس دلیلتان باطل است. جوابی که ما میدهیم این است. البته جواب را من خلاصه بیان کردم، تفصیلاش انشاءالله در کلام مرحوم علامه میآید.
خواجه میفرماید: «والآن لا تحقق له خارجاً.» آن در خارج تحقق ندارد.
اقول؛ مرحوم علامه میفرماید:
«هذا جوابٌ عن حجةٍ اخرى لهم.»
جوابی است از یک دلیل دیگری که «لهم» یعنی برای قائلین به جزء لایتجزا است. آخرین دلیلی است که ما در اینجا نقل میکنیم. دلایل فراوان دارند، سه تا دلیلشان را ما اینجا نقل میکنیم، این آخرین دلیلی است که نقل شده. «و هی»؛ آن حجتی که اینها دارند این است که «آن» موجود است. چرا موجود است؟
«لانتفاء الماضی والمستقبل»؛
چون زمان ماضی منتفی است، گذشته و نیست؛ زمان مستقبل منتفی است، هنوز نیامده.
«فان کان الآن»؛ با توجه به اینکه ماضی و مستقبل را نداریم، اگر «آن» هم منتفی باشد و ما «آن» را نداشته باشیم، «کان الزمان منتفیاً مطلقاً»؛ لازمهاش این است که زمان مطلقاً منتفی باشد، یعنی اصلاً زمانی در خارج نباشد. و در حالی که تالی باطل است، ما زمان در خارج داریم، پس با توجه به اینکه ماضی و مستقبل نداریم باید «آن» داشته باشیم، باید حالِ حاضر داشته باشیم. این دلیل بر اینکه «آن» در خارج است.
حالا مدعای دوم را ضمیمه میکند:
«و یستحیل انقسامه»؛ «آن» در خارج هست و محال است که قسمتاش کنیم. این مطلب دوم و مدعای دوم است. این هم باید اثبات بشود که حال را نمیشود تقسیم کرد.
«و الا»؛ یعنی اگر حال بخواهد تقسیم بشود، «لزم ان یکون الحاضر بعضه» (ان یکون الحاضر بعضه)؛ لازم میآید که حالِ حاضر بعضِ آن باشد، در حالی که فرض کردیم کلِ آن حاضر است.
«فلا یکون الآن کله آناً»؛ همهی «آن» دیگه «آن» نخواهد بود، بعضاش «آن» خواهد بود. چون «آن» یعنی حالِ حاضر، شما وقتی «آن» را تقسیم کنید، بخشی از آن «آنی» که تقسیم شده میشود حالِ حاضر، پس همان بخش میشود «آن»، دیگه بخش دیگرش «آن» نیست، در حالی که فرض کردیم همهاش «آن» است.
«هذا خلفٌ»؛ خلف فرض لازم آمد و خلف فرض باطل است، پس انقسام «آن» باطل است. بنابراین «یستحیل انقسامه» ثابت شد.
خب، حالا معلوم شد که «آن» موجود است و قسمت هم نمیشود. از اینجا میخواهیم برویم سراغ حرکت و بگوییم حرکت هم بخش لایتجزا دارد.
«و اذا کان موجوداً»؛ یعنی اگر حال موجود باشد، «آن» موجود باشد، «فالحرکة الواقعة فیه»؛ بله اگر «آن» موجود باشد و غیرقابل انقسام باشد، حرکتی هم که واقع میشود «فیه» یعنی در آن «آن»، او هم غیرمنقسم است، او هم نمیتواند تقسیم شود، پس حرکت هم جزء لایتجزا پیدا میکند.
«و الا»؛ یعنی اگر حرکت بخواهد تقسیم شود، «لکان احد طرفیها»؛ یعنی یکی از دو طرفِ حرکت؛ حرکت را میخواهیم تقسیم کنیم، لااقل دو جزء پیدا میکند. دو طرف پیدا میکند، حالا وسطاش بگویید اجزا نیست، لااقل اینکه به دو قسمت تقسیم میشود؛ یک طرف اول پیدا میکند یک طرف ثانی. آن وقت لازم میآید «لکان احد طرفیها»؛ لازم میآید که یکی از دو طرف حرکت واقع شود در زمانی و دیگری در زمان دیگر. یعنی خودِ این زمانِ لایتجزا را که ما «آن» گرفتیماش، همان دو بخش پیدا کند. یک بخش حرکت در این بخشِ «آن» بیفتد، یک بخش حرکت در آن بخشِ «آن» بیفتد، یعنی یک زمانِ دو بخشی بشود.
چون «آن» قرار شد قسمت نشود، اگر داریم قسمت میکنیم معلوم میشود زمان بوده، زمان بوده که داریم تقسیماش میکنیم، دو تا بخش زمان پیدا میکنیم؛ یکی بخش اول یکی بخش دوم. حرکت در بخش اول میافتد یعنی در زمان اول، در بخش دوم میافتد یعنی در زمان دوم. آن وقت لازم میآید اونی که ما «آن» فرض کرده بودیم زمان بشود، چون زمان است که قابل تقسیم است. و یا به عبارت دیگه لازم میآید «آن» تقسیم بشود. و تقسیم شدنِ «آن» خلف فرض است. یعنی تقسیم شدنِ «آن» حکایت میکند از اینکه آن «آن»، «آن» نبوده، زمان بوده که توانسته تقسیم بشود. لذا تعبیر به زمان میکند. میگوید حرکت لازم میآید که بخشیاش در زمانی باقی شود، بخشی دیگر در زمان دیگر. نمیگوید «آن»، چون اگر «آن» باشد که دو بخش ندارد. آن وقت لازمهی اینکه حرکت در دو بخش باقی شود این است که منقسم شود «ما»، یعنی آن زمان یا آن آنی که «فرضناه غیرمنقسم»؛ آن آنی که ما غیرمنقسم فرض کرده بودیم لازم میآید قسمت شود. و این خلف است، خلف باطل است، پس انقسام حرکت، حرکتی که در «آن» واقع میشود باطل است.
تا اینجا ثابت شد «آن» قسمت نمیشود، آن قسمت از حرکت هم که در «آن» واقع میشود قسمت نمیشود. حالا میخواهم درباره مسافت بحث کنم که مسافت قسمت میشود یا نه. «و یلزم من عدم انقسام الحرکة»؛ لازم میآید عدم انقسام مسافت « على ما مر تقريره.»؛ در دلیل قبل تقریر شد بیان شد. الان هم من اشاره کردم. خب، نتیجه بحث این شد که ما به جزئی از مسافت رسیدیم که قسمت نشد. همانطور که در حرکت و زمان به جزئی رسیدیم که قسمت نشد.
و تقرير الجواب:
اما تقریر جواب. تقریر جواب همان جوابی است که به دلیل دومشان دادیم. آنها گفته بودند ماضی و مستقبل موجود نیست، ما بیان میکنیم ماضی و مستقبل موجود هست. منتها شما ماضی و مستقبل را در ظرف خودش باید بسنجید، نه با حال بسنجید. شما میگویید ماضی و مستقبل در حال موجود نیست؛ خب حرف درستی است، ولی نباید اینطوری بسنجید. باید بگویید ماضی در ظرف خودش موجود بوده، مستقبل هم در ظرف خودش موجود خواهد بود. زمانِ زمان باید ببینید وضعاش چطوری است. زمان یک امر متدرج است، امر متدرج باید در زمان خودش در آن حال، در آن وقتی که هست باید باشد. انتظار نداشته باشیم بعداً باشد؛ مثلاً وقتی آدم دارد حرف میزند، آن کلمات که گذشت در آن زمانی که داشته حرف میزده موجود بوده، حالا موجود نیست. شما نباید امر تدریجی را گذشتهاش و آیندهاش را نسبت به حال بسنجید، بلکه هر بخشاش را نسبت به خودش بسنجید. این ماضی در زمان خودش موجود بوده، مستقبل هم در زمان خودش موجود خواهد بود، ولو هر دو در زمان حال معدوماند.
پس اینکه گفتید ماضی معدوم است، مستقبل معدوم است، حرف غلطی است. ما «آن» را منکر میشویم، میگوییم در خارج «آن» را نداریم، زمانِ حاضر را نداریم؛ چون زمان حاضر لایتنقسم است و ما لایتنقسم را نداریم. آنچه داریم یا ماضی است یا مستقبل، و ماضی و مستقبل هم در خارج موجودند. شما ملاحظه کنید زمان هر جایش را بخواهید بگیرید میبینید در رفت. یعنی ماضی شد. تا زمان حالاش را میخواهید بگیرید که جزء لایتجزا میخواهد بشود دیگه، لحظهای طول نمیکشد که ماضی میشود. دوباره لحظهی بعدی میآید دوباره ماضی میشود. شما یک لحظهی حاضر نمیتوانید پیدا کنید؛ چون این زمان دارد عبور میکند. یا گذشتهاش را دارید یا آیندهاش را دارید. وسط این دو تا چیزی ندارید؛ یعنی یک جا که زمان را ساکن کنید ندارید. بله، در ذهنتان زمان را ساکن میکنید، «آن» را از این زمان استخراج میکنید، ولی این آنِ ذهنی است، آنِ خارجی که نیست. یعنی در خارج شما آن زمان را که متوقف باشد ندارید، ولو لحظهای کوتاه. در خارج هر چه هست در حال گذشتن است. پس جزء حاضر پیدا نمیکنید، آن در خارج موجود نیست. در ذهن موجود هست، چون ما متوقف میکنیم زمان را، یک لحظهاش را ساکن فرض میکنیم میگوییم «آن» است؛ این مالِ فرضِ ماست. اما در خارج که زمان ساکن نیست، زمان دارد میرود عبور دارد میکند. حرکت هم همینطور. وقت یک آنِ حاضر که ثابت باشد ما نخواهیم داشت.
پس «آن» موجود نیست، و دلیل شما که گفتید «آن» موجود است از بین رفت. شما گفتید «آن» موجود نیست، زیرا اگر شما گفتید «آن» موجود هست، زیرا اگر موجود نباشد لازم میآید که ماضی و مستقبل که معدوماند نتوانند زمان را تشکیل بدهند و ما قهراً زمان نخواهیم داشت. جواب این است که نه، ماضی و مستقبل معدوم نیستند، همانها زمان را تشکیل میدهند و زمان موجود است. حالا یا ماضی است و موجود، یا مضارع است و موجود. حال حاضری که تقسیم نشود اصلاً ما نداریم. و تقریر جواب این است که ماضی و مستقبل موجودند، منتها «فی حد انفسهم»؛ یعنی خودشان را ملاحظه کنیم موجودند. اگر بخواهیم مقایسه کنیم با زمان حال موجود نیستند. «معدومان فی الآن»؛ در «آن» معدوماند، نه اینکه مطلقاً معدوم باشند. در ظرف خودشان موجودند؛ یعنی در حد خودشان، ظرف تعبیر نمیکنیم چون زمان زمان ندارد. وقتی تعبیر به ظرف کنید فکر میکنیم که این زمان هم تو یک ظرف دیگری که زمان است واقع شده. تعبیر به «حد» میکنیم. در حد خودشان موجودند، ولو در «آن» موجود نیستند.
«والآن لا تحقق له فی الخارج». پس زمان در خارج موجود است منتها ماضیاً یا مستقبلاً. «آن» در خارج موجود نیست تا جزء لایتجزای زمان را ثابت کنید و بعد ادامه بدهید جزء لایتجزا را در مسافت نتیجه بگیرید. این دستتان نیست. دلیل سوم این گروه هم با این جوابی که دادیم باطل شد.
تبیین تفاوت میان «مناقضه» و «معارضه» در منطق استدلال
خب، وارد بحث بعد میشویم. در بحث بعدی میخواهیم دلیل معارضهای بر آنها اقامه کنیم. تا حالا مناقضه بود، حالا میخواهد معارضه باشد. توجه کنید فرق بین «نقض» و «معارضه» را احتمالاً من قبلاً گفتم، ولی مجدداً تکرار میکنم. اگر شخصی دلیلی اقامه کند، ما صغرای دلیلاش را یا کبرای دلیلاش را باطل کنیم، حالا چه باطل کنیم با دلیل یا باطل کنیم بیدلیل، اصطلاحاً میگویند «مناقضه» کرد؛ یعنی دلیل را نقض کرد. خلل در دلیل وارد کرد؛ حالا یا در صغرای دلیل یا در کبرای دلیل. اگر من صغرا را منع کردم بیدلیل، مستدل باید صغرا را اثبات کند، و یا کبرا را فرق نمیکند. اگر من صغرا یا کبرا را رد کردم با دلیل، مستدل اول باید دلیل من را رد کند، ثانیاً باید صغرا یا کبرا را اثبات کند؛ کارش مشکلتر میشود. ولی در هر دو صورت کار من نقضِ دلیل او است. کار من را میگویند مناقضه؛ دلیل را نقض میکنم، یعنی دلیلاش را میآورم، صغرا یا کبرا را ملاحظه میکنم میگویم این مخدوش است، این کبرا یا صغرا مخدوش است؛ گاهی دلیل بر مخدوش بودنام میآورم گاهی نمیآورم. اگه دلیل آوردم در هر صورت کلام او نقض میشود، دلیل او خراب میشود. اگر من دلیل آورده باشم بر مدعایم، ابتدا باید دلیل من را رد کند، بعداً صغرا یا کبرا را اثبات کند. اگر هم من دلیلی بر رد بر اثباتِ ادعایم نیاوردم، فقط باید صغرا و کبرا را اثبات کند. علیأیحال او موظف به اثبات صغرا و کبرا است در جایی که من مناقضه میکنم. پس مناقضه یعنی درگیری با دلیل.
اما «معارضه» چیست؟ معارضه این است که شخص دلیلی آورده، من به دلیلاش کار ندارم اصلاً. میگویم شما دلیلی آوردید، نتیجهام گرفتی، یک دلیل دیگه من میآورم بدون اینکه توجه به دلیل شما داشته باشم، و نتیجه میگیرم. نتیجهی من با نتیجهای که شما گرفتید مخالفت میکند. هیچ من مخالفتی با دلیل او نکردم، نه صغراش را باطل کردم نه کبراش را باطل کردم؛ بلکه در عرضِ دلیل او - اینکه میگوییم معارضه بهخاطر این است - در عرضِ دلیل او دلیلی اقامه کردم و معارضه درست کردم؛ دلیلام را با دلیل او معارض یعنی در عرض هم قرار دادم. گفتم اگر نتیجهای که من گرفتم درست باشد نتیجهی شما خطا است؛ چون درست نتیجه خلاف همدیگر است. او دلیل اقامه کرد، نتیجه گرفت حدوث عالم را، من دلیل اقامه کردم نتیجه گرفتم قدم عالم را، بدون اینکه به مقدمات او آسیبی وارد کنم. این دلیل میشود دلیل معارضه. خواجه تا حالا مناقضه کرد؛ یعنی سه دلیل قائلین به جزء لایتجزا را آورد، نقضشان کرد یعنی دلیلشان را ابطال کرد. حالا میخواهد معارضه کند، یعنی خودش مستقلاً میخواهد یک دلیل اقامه کند که جزء لایتجزا نداریم. کاری به دلیل آنها ندارد. آنها دلیل اقامه کردند نتیجه گرفتند که جزء لایتجزا داریم، ایشان دلیل اقامه میکند که نتیجه میگیرد جزء لایتجزا نداریم. این «داریم» با «نداریم» مخالفت میکند، معارضه میکند. به این طریق مدعای آنها را میخواهد باطل کند، نه از طریق مناقضه؛ اگرچه آن کار را قبلاً کرد، معارضه هم به آن ضمیمه کرده یعنی معارضه. پس دقت کنید در دلیلی که الان خواجه میآورد فقط مدعای آنها را باطل میکند، کاری به استدلال آنها ندارد.
قیاس استثنایی در ابطال حرکت مبتنی بر اجزای لایتجزا
دلیل این است: اگر حرکت مرکب باشد از اجزاء لایتجزا، لازمهاش این است که حرکت موجود نباشد. دلیل به صورت یک قیاس استثنایی مطرح میشود.
اگر حرکت مرکب باشد از اجزاء لایتجزا (این مقدم)،
لازم میآید که حرکت اصلاً در خارج موجود نباشد (این تالی).
لکن تالی یعنی موجود نبودنِ حرکت باطل است، نتیجه میگیریم پس مقدم که ترکیب حرکت از اجزاء لایتجزا است باطل است. ثابت شد که جزء لایتجزا موجود نیست.
خب، این دلیل توجه میکنید، بطلان تالیاش واضح است. بطلان تالی واضح است، یعنی روشن است که ما حرکت را در خارج داریم، امر وجدانی است. بنابراین تالی بالوجدان باطل است، احتیاج به استدلال ندارد. «ملازمه» باید اثبات بشود. چرا اگر حرکت مرکب از اجزاء است، لازم میآید که ما حرکت در خارج نداشته باشیم؟ این ملازمه باید اثبات بشود. ولی بطلان تالی احتیاج به اثبات ندارد. میدانید که در اینجور دلایلی که قیاس استثنایی هستند و با بطلان تالی نتیجه میدهند، در اینجور دلایل ما باید ملازمه را اثبات کنیم اولاً، تالی را باطل کنیم ثانیاً. اما اگر تالی بطلاناش واضح است دیگه احتیاج به اثبات ندارد، کافیست که ما ملازمه را اثبات کنیم. در مانحن فیه چنین وضعی هست. بطلان تالی واضح است، احتیاج به ابطال ندارد، پس ما باید ملازمه را ثابت کنیم.
حالا توجه کنید تمام دلیل دربارهی اثبات ملازمه است. حرکت را گفتیم اگر مرکب باشد، لازم میآید که اصلاً در خارج موجود نباشد. مرکب باشد یعنی اجزا داشته باشد. لااقل اجزایی که برایش فرض میشود دو تا است.
پس اینطور میگوییم: اگر حرکت دارای دو جزء باشد، یک جزء اولی خواهد داشت، یک جزء دومی خواهد داشت. یعنی یک جزء اول خواهد داشت، یک جزء آخر خواهد داشت. خب، متحرک در کدام جزء دارد حرکت میکند؟ در جزء اول، که هنوز حرکت شروع نشده. در جزء آخر، که حرکت به پایان رسیده. این وسط هم جزئی موجود نبوده که در این وسط حرکت انجام بشود. پس حرکت کی انجام شد؟ هیچ وقت دیگه. دو تا جزء درست میکنیم، یا چند تا جزء فرقی نمیکند. اگر جزء اول درست کنیم با جزء دوم میسنجیم، جزء دوم با سوم میسنجیم، سوم با چهارم میسنجیم، همیشه دو تا جزء دو تا جزء میسنجیم. در آن اولیاش میگویید حرکت هنوز شروع نشده. ابتدای مبدأ حرکت که حرکت در آن نیست. حرکت بین مبدأ و منتها است. مبدأ در آن حرکت نیست، منتها داخلش حرکت نیست؛ مبدأ شروع حرکت است، منتها ختم حرکت است. در این دو تا حرکت انجام نمیشود، در وسط حرکت انجام میشود. شما اگر جسم متصل میدیدید، مبدأیی برایش قائل بودید، منتهایی قائل بودید، وسطی قائل بودید، آن وقت در آن وسط میگفتیم حرکت واقع میشود. اما حالا شما جسم را، این مسافت را مرکب میدانید از اجزاء لایتجزا، مرکب میدانید؛ میگویید این جزء اول این جزء دوم. در جزء اول که مبدأ حرکته حرکت واقع نمیشود. در جزء آخر هم که منتهای حرکته حرکت واقع نمیشود. وسط هم که اصلاً نداریم، چون این دو تا جزء به هم چسبیدند، وسطشان چیزی نیست، پس حرکت منتفی شد.
توجه کردید خیلی راحت بوداگر شیء مرکب از اجزاء لایتجزا باشد، یا خود حرکت مرکب از اجزاء لایتجزا باشد، لازمهاش این است که حرکت نداشته باشیم. در جزء اول حرکت نیست، بلکه شروع حرکت است؛ در جزء دوم هم که آخرین جزء است حرکت نیست بلکه پایان حرکت است. وسط هم که میخواهد حرکت انجام شود حرکت نیست، وسطی نیست. برخلاف آن وقتی که شما جسم را متصل بگیرید، حرکت را متصل بگیرید؛ در اینجا در ابتدا حرکت نیست در انتها هم حرکت نیست، به وسط حرکت هست، چون وسط را تصور میکنیم. اما در وقتی که مسافت مرکب باشد از اجزا، یا حرکت مرکب باشد از اجزا، دیگه وسط تصور نمیشود، یک جزء کنار یک جزء به آن چسبیده؛ وسط این دو جزء که جزئی نیست که بخواهد حرکت در آن یک جزء انجام بشود. این اشکالِ خواجه است بر قائلین به جزء لایتجزا، که به این نحو بیان کردیم. به نحو دومی هم بیان میشود که وقتی رسیدم بیان میکنم انشاءالله.
همین اشکال به نحو دیگری بیان میشد. البته اشکال بیان نمیشود، ملازمه بیان میشود. ملازمه را به صورت دوم بیان میکنیم. دلیل خواجه همان بود که گفتیم. دلیل خواجه که به صورت معارضه میآمد، همان قیاس استثنایی بود که گفتیم. ملازمهاش را، یا به قولِ مرحوم علامه، شرطیهاش را میخواهید اثبات کنید، دو بیان دارید. اثبات شرطیه با اثبات ملازمه یکی استها. چون شرطیهمان شرطیهی لزومیه است. اگر شرطیه را اثبات کردیم لزوم را یا ملازمه را اثبات کردیم. فرق نمیکند بگویید اثبات ملازمه است یا اثبات شرطیه است. در خیلی جاها میگویند بیان شرطیه، در بعضی جاها میگویند بیان ملازمه؛ هر دو یکی است، فرقی نمیکند. چون شرطیهمان شرطیهی لزومیه است، وقتی شرطیهی لزومیه میخواهند اثبات کنند چه بیان شرطیه بکنند یعنی این رابطه، رابطهی شرطیه را ثابت کنند یا رابطهی لزومیه را ثابت کنند؛ چه بگویید بیان شرطیه است چه بگویید بیان ملازمه، هر دو درست است.
قال: و لو تركبت الحركة مما لا يتجزى لم تكن موجودة.[2]
اگر حرکت از اجزاء لایتجزا ترکیب شود، «لم تکن» همین حرکت «موجودةً.»
«والتالی باطلٌ فالمقدم مثله.»
أقول: لما فرغ من النقض شرع في المعارضة فاستدل على أن الحركة لا تتركب مما لا يتجزى لأنها لو تركبت مما لا يتجزى لم تكن موجودة و التالي باطل اتفاقا
اقول: چون فارغ شد مصنف از نقض، شروع کرد در معارضه. این را توضیح دادم امروز. پس استدلال کرد بر اینکه حرکت مرکب نمیشود از لایتجزا، «مما لایتجزء» یعنی از اجزاء لایتجزا. این مدعایش بود، استدلال کرد به این صورت: «لانها» این دلیل است؛ «لانها» این حرکت، اگر مرکب شود «مما لایتجزء» یعنی از اجزایی که تجزا پیدا نمیکنند و تقسیم نمیشوند، اگر اینطور شود (این مقدم)، «لم تکن موجودةً»؛ یعنی حرکت موجود نخواهد بود (این تالی). و تالی که موجود نبودن حرکت است باطل است، اتفاقاً، اجماعاً، حتی وجداناً؛ « فكذا المقدم» مقدم هم که ترکیب حرکت است از اجزاء لایتجزا آن هم باطل است. پس معلوم شد که حرکت از اجزاء لایتجزا مرکب نمیشود، یعنی ما اجزاء لایتجزا در خارج نداریم. بیانِ شرطیه؛ بیان کردم در اینجور جاها لازم نیست بطلان تالی را مستدل کند، چون تالی بطلاناش واضح است، باید شرطیه را اثبات کند.
لذا میفرماید: «بیان الشرطیة»؛ یعنی بیان ملازمه. این است که یک جزئی را فرض میکنیم که میخواهد حرکت کند از جزئی به جزء دیگر:
«ان الجزء اذا تحرک من حیزٍ الی حیز»؛ حیز یعنی مکان، از مکانی به مکانِ دیگر حرکت کرد. «فاما ان یوصف»؛ دو مکان هم بیشتر نداریمها، چون مکان تقسیم شده، این حیز یک جزء است، آن حیز هم یک جزء دیگر، یک جزئی هم که متحرک است بین این دو جزء دارد حرکت میکند.
«فاما ان یوصف» آن جزءِ متحرک، «بالحرکة» متصف میشود آن متحرک به حرکت، در حالی که در حیز اول است، یا در همان وقتی که در حیز اول است متصف به حرکت بشود، «و هو باطلٌ»؛ این باطل است که در جزء اول متصف به حرکت بشود، جزء اول شروع حرکت است نه خودِ حرکت. زیرا «لانه» یعنی «لان» این متحرک «حینئذٍ» در این هنگامی که در جزء اول است، «لم یأخذ فی الحرکة» شروع در حرکت نکرده هنوز، تازه میخواهد شروع کند، پس حرکت انجام نشده در جزء اول. «او حال کونه فی الحیز الثانی»؛ یا موصوف میشود متحرک به حرکت در حالی که در حیز ثانی است، «و هو باطلٌ ایضاً»؛ این هم باطل است. اولی باطل بود دومی هم باطل است، چرا باطل است؟ زیرا حرکت «حینئذٍ» یعنی در این هنگامی که آن متحرک آمده تو جزء اخیر، «قد انتهت و انقطعت» به نهایت رسیده و قطع شده؛ این الان حرکتی نیست. وسط این مبدأ و منتها میشد حرکت انجام بگیرد، که شما وسطی باقی نگذاشتید.
«و لا واسطة بین الاول و الثانی»؛ بین آن جزء اول یا حیز اول و جزء دوم یا حیز دوم که واسطهای نیست که بگویید تو این واسطه و در این وسط متحرک حرکت میکند. پس آنجایی که متحرک میتواند حرکت کند، یعنی وسط که وسط است، شما قائل نیستید؛ آنجایی که حرکت نیست، یعنی اول و آخر، شما حرکت را قائل شدید؛ پس لازمهاش این است که حرکت اصلاً منتفی بشود دیگه. چون در اول و آخر که حرکت نشده، در وسط هم که باید حرکت بشود وسط وجود ندارد، پس حرکت هیچوقت اتفاق نمیافتد بالمره.
«و هذا المحال»؛ این محال ناشی شده از اثبات جوهر فرد؛ جوهر فرد عرض کردم یعنی جزء لایتجزا. به اصطلاح کلام میگوییم جوهر فرد، به اصطلاح فلسفه میگوییم جزء لایتجزا. این محال ناشی شده از اثبات جوهر فرد. جوهر فرد را اثبات کردید به این محال افتادید. اگر جوهر فرد یعنی جزء لایتجزا را اثبات نمیکردید، مسافت را متصل میدیدید؛ خب این مسافتِ متصل اول داشت، آخر داشت، وسط هم داشت، آن وقت میگفتیم حرکت در وسط انجام میگیرد، مشکلی پیدا نمیشد. اما چون شما جزء لایتجزا قائل شدید، جزء اول شده مبدأ، جزء آخر شده منتها، وسط هم مفقود شده است. «لانه علی تقدیر عدمه»؛ زیرا چنین است در فرضی که جوهر فرد نداشته باشیم و جسم متصل باشد، « تثبت الواسطة»؛ واسطه ثابت میشود و حرکت هم در همان واسطه اتفاق میافتد و اشکالی پیش نمیآید. دیگه نمیتوانیم بگوییم حرکت معدوم شد. ولی بنا بر نظر شما حرکت معدوم میشود. خلاف واقعیت اتفاق میافتد. این بیان اول بود برای شرطیه.
حالا میخواهیم بیان دوم کنیم برای شرطیه. ممکن است شرطیه را به صورت دیگری بیان کنید یعنی یعنی ملازمه را.
این متحرک با مسافت «مماسّة» دارد، تماس دارد. وقتی دارد مسافت را طی میکند، با مسافت تماس پیدا میکند.
یک «مماسهی اولی» دارد که با مبدأ مسافت تماس دارد،
یک «مماسهی ثانی» دارد که با منتهای مسافت تماس دارد.
یک مماسهی وسط هم پیدا میکند، مماسهی وسط هم پیدا میکند.
مماسهی اولیاش حرکت نیست چون حرکت هنوز شروع نشده، این تازه در مبدأ حرکت ایستاده میخواهد راه بیفتد. مماسهی اخیرش هم حرکت نیست، این رسیده دیگه تمام شده ایستاده، متحرک اینجا ایستاده. این مماسهی وسط حرکت است. خب، این تعبیر توجه کنید این درست همان تعبیر قبلی است. لذا ما این تعبیر را نمیکنیم، من عمداً این تعبیر را گفتم ببینید این تعبیر همان تعبیر قبلی است. فقط آنجا کلمه مبدأ داشتیم و منتها داشتیم، اینجا مماسه را اضافه کردیم. والا حرف همان حرف قبلی است. مماسهی اولی داشتیم، مماسهی اخیر داشتیم، مماسهی وسط را گفتیم بنا بر اینکه جسم متصل است داریم، و بنا بر اینکه جزء لایتجزا است مماسهی وسط را نداریم؛ این درست همان حرفهای قبلی است و با حرفهای قبلی فرق نکرد. پس حرف را باید عوض کنیم تا بیان جدید بشود.
اینطور میگوییم: دو تا جزء را میگذاریم کنار هم. یک مماسهی اولی داریم، یک مماسهی ثانی داریم و یک «مجموع المماستین» داریم. دیگه وسطی قائل نمیشویم. یک مجموع المماستین داریم. حرکت در مماسهی اولی انجام نمیشود، در مماسهی ثانی انجام نمیشود، در مجموع میتواند انجام شود. ولی شما که قائل به جزء لایتجزا هستید، مجموعی درست نکردید. قائلین به اتصال جسم مجموع درست میکنند، ولی شما که مجموع درست نکردید. شما دو جزءِ جدا حساب کردید، دو جزءِ جدا که مجاور هماند؛ این که مجموع نمیشود.
پس شما نمیتوانید حرکت را تصویر کنید. چرا؟ چون دو تا مماسه دارید که در هیچ مماسه ای حرکت اتفاق نمیافتد. ما که قائل به جزء لایتجزا نیستیم و جسم را متصل میدیدیم، دو تا مماسه داریم، علاوه بر دو مماسه، مجموع المماستین هم داریم. همین دو مماسه یک مجموع هم درست میکنند. حرکت در مماسهی اولی و مماسهی ثانی واقع نمیشود ولی در مجموع واقع میشود. در مجموع یعنی در وسط آن اولی و دومی. این عبارت دیگر است، ولی مطلب همان مطلب است. اولی که میخواهیم شروع کنیم تماس پیدا میکنیم، آخری که ختم میکنیم تماس پیدا میکنیم، این مجموعِ وسطی هم پیدا میکند. بنا بر نظر ما که قائل به اتصال جسم هستیم، این مجموعِ دو جزئی یک وسطی هم پیدا میکند، چون به هم متصلاند دیگه؛ اما بنا بر قول شما که این دو تا جزء را از هم منفک میگیرید، دیگه وسط ندارد، وسطشان همان شکاف است، که آن شکاف دیگه جزء نیست. پس حرکت در مجموع المماستین واقع میشود و شما که قائل به جزئید مجموعی را قائل نیستید تا حرکت در آن واقع بشود. شما چیزی را قائلید که حرکت در آن واقع نمیشود، یعنی مماسهی اولی قائلید مماسهی ثانی قائلید، در مماسهی اولی و ثانی هم حرکت واقع نمیشود. توجه کردید مطلب همان مطلب است، منتها با عبارات دیگری گفته شد.
بطلان حرکت در نظریه اجزاء لایتجزا و نتیجهگیری نهایی
« و يمكن أن يقرر بيان الشرطية من وجه آخر و هو أن الحركة إما أن تكون عبارة عن المماسة الأولى أو الثانية »
یعنی «وجهٌ آخر»، به راه دیگری بیان شود، و آن راه دیگر این است که حرکت یا عبارت است از مماسهی اولی که متحرک با جزء اول دارد، یا مماسهی ثانی است که متحرک با جزء ثانی دارد؛
«و هما محالان»، اینکه این مماسهی اولی حرکت باشد یا مماسهی ثانیه حرکت باشد محال است، زیرا مماسهی اول هنوز حرکت شروع نشده، در مماسهی دوم حرکت تمام شده، پس در هیچکدام از مماسه ها حرکت وجود نگرفته است.
«او مجموعها»؛ یا مجموع دو تا مماسه حرکت است؛ یعنی حرکت در مجموع این دو مماسه واقع میشود، این درست است ولی «هو محالٌ» بنا بر نظر شما محال است، «لانتفائه» یعنی «لانتفاء المجموع»، چون شما که قائل به جزء لایتجزا هستید مجموعی قائل نیستید، شما دو جزءِ منفصل مجاورِ هم یا متصلِ به هم قائلید، مجموع قائل نیستید. حرکت در مجموع واقع میشود و مجموع در پیش شما محال است. در مماسهی اولی و ثانیه خود مماسهی اولی و ثانیه هستند، ولی حرکت در آنها واقع نمیشود؛ در مجموع حرکت در مجموع میتواند واقع بشود ولی خودِ مجموع نیست. آنی که موجود است، مماسهی اولی و ثانیه، حرکت در آن واقع نمیشود؛ آنی که در آن حرکت واقع میشود یعنی مجموع موجود نیست. پس شما حرکت را چطوری میتوانید در خارج موجود ببینید؟ بنا بر نظر ما حرکت در خارج میتواند موجود باشد چون ما مماسهی اولی را داریم مماسهی ثانیه را داریم مجموع هم داریم. در مماسهی اولی و مماسهی ثانیه که موجودند حرکت موجود نیست، ولی در مجموع که موجود است حرکت موجود است و همین برای ما کافی است. پس ما میتوانیم حرکت را موجود بدانیم، ولی شما که قائل به جزء لایتجزا هستید نمیتوانید حرکت را موجود بدانید. این هم دلیل معارضهی خواجه بود که ذکر شد و قول قائلین به جزء لایتجزا را رد کرد.
بقیهی مباحث انشاءالله در جلسهی آینده شروع میشود.