90/02/03
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /دلایل نفی جزء لایتجزا
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /دلایل نفی جزء لایتجزا
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
نفی جزء لایتجزا (دلیل پنجم و ششم)
[طرح مسئله و دلیل پنجم: انتفای دایره]
صفحه ۱۴۵، بحث پانزدهم.
الثالث أن الدائرة موجودة بالحس فإن كانت حقيقية لزم إبطال الجزء[1]
بحث در مسئله نفی جزء لایتجزا داشتیم و میخواستیم که بر بطلان جزء لایتجزا استدلال کنیم. دلایلی بر بطلان آن اقامه کردیم. بعد سه دلیل دیگر گفتیم در اینجا موضوعی است که در حد دلیل از تکذیب حس استفاده میکنیم. دو تا از آن دلایل را خواندیم، الان دلیل سوم را میخواهم مطرح کنم.
دلیل این است: دایره را ما حساً داریم؛ یعنی حس میکنیم که دایره در جهان خارج موجود است. این دایره که در جهان خارج موجود است، یا اینکه دایره حقیقی است یا دایره حقیقی نیست؟
اگر دایره حقیقی باشد، بحث میکنیم و ثابت میکنیم که جزء لایتجزا نداریم. اگر هم دایره غیرحقیقی باشد، باز ثابت میکنیم جزء لایتجزا نداریم.
دایره حقیقی دایرهای است که محیطش دندانه دندانه نباشد، صاف باشد. دایره غیرحقیقی آن دایرهای است که محیطش دندانه دندانه باشد؛ یعنی محیط دایره تورفتگی و برآمدگی داشته باشد. البته یک فرض دیگر هم برای دایره غیرحقیقی داریم که میتوان گفت اینجا هم آن فرض را میتوانیم اراده کنیم در کلام مرحوم علامه، و آن این است که سطح دایرهمان بعضی قسمتش برآمده باشد، بعضی قسمتش تو رفته باشد. البته حالا این خیلی مطرح نیست، چون یکی از مطرحها همین است که دایره محیطش دندانه دندانه باشد؛ این را میگوییم دایره غیرحقیقی.
خب پس دو تا فرض شد: دایره یا حقیقی است یا دایره غیرحقیقی است.
اگر جزء لایتجزا نداشته باشیم، به همه اجزاء تجزیه میشوند که دایره دایره ما دایره حقیقی خواهد بود. اما اگر جزء لایتجزا داشته باشیم، ممکن است حالا دایره حقیقی داشته باشیم، ممکن است غیرحقیقی داشته باشیم.
[فرض اول: دایره حقیقی]
خب حالا دایره فرض میکنیم که حقیقی باشد؛ یعنی محیطش دندانه دندانه نداشته باشد، بلکه خط متصل باشد. آن کسی که میگوید دایره از اجزای لایتجزا تشکیل میشود، خب اجزا را میریزد به صورت دایره درمیآورد. ممکن است یک جزء بالا باشد، یک جزء پایین باشد، دندانه دندانه درست بشود، دایره حقیقی نباشد. حالا ممکن است روی محیط این دندانهها حاصل بشود، ممکن است این تورفتگیها و برجستگیها در سطح دایره باشد که حالا برای ما فرق نمیکند. ما فرض میکنیم محیطش دندانه دارد.
خب اگر دایره حقیقی بود و مرکب از اجزا بود، این اجزا یکی از دو حالت دارند:
۱. یکی اینکه ظاهر و باطنشان با هم تلاقی میکند.
۲. و دیگر اینکه ظاهر و باطنشان با هم تلاقی نمیکنند.
هر جزئی را که ملاحظه کنید:
اگر ظاهر و باطنشان به هم تلاقی کردند (یعنی دو تا جزء کنار هم قرار میگیرند، ابتدا ظاهرشان به هم تلاقی میکند؛ همین که دو آجر را کنار هم میگذارید، ظاهر این دو آجر رو هم تلاقی میکند. یک وقت باطن هم تلاقی میکند)، لازمهاش این است که این دو تا جزء باید در باطنشان تلاقی کنند. و الا اگر رو هم فرو نرفتند، فقط ظاهرشان تلاقی میکند، باطنشان بیرون از هم است. پس ناچار باید این اجزایی که ظاهر و باطنشان تلاقی میکند، با هم تداخل کنند، تو همدیگر بروند.
لازمه این تداخل این است که دایرهای که در قطب کره تشکیل میشود (که دایره کوچک است) و دایرهای که در منطقه کره تشکیل میشود (که دایره بزرگ است)، همواره از نظر اندازه یکسان باشند. چون اجزای آن همچنان فرو رفته، اجزای این هم همچنان فرو رفته. اگر اجزا باقی بمانند، خب بله دایره منطقه چون اجزایش بیشتر است بزرگتر است، دایره قطبی چون اجزایش کمتر است کوچکتر است. ولی وقتی این اجزا در هم فرو میروند و تداخل میکنند، چه فرقی بین دایره بزرگ و کوچک است؟ اجزا با هم تلاقی میکنند، در هم داخل میشوند؛ چه در دایره بزرگ باشند چه در دایره کوچک باشند. افراد نمیبینند که دایره منطقیه و دایره قطبیه با هم فرقی بکنند. در همین که بالوجدان با هم فرق میکنند.
دایره منطقیه دایره بزرگی است که در کره موجود است، دایره قطبیه دایره کوچکی است که در کره موجود است. اینها را قبلاً توضیح دادم دیگر؛ دایره منطقیه و قطبیه روشن برایشان. قطب و اینها را (یعنی دایرهای که در هم استوای کره قرار میگیرد با دایرهای که در قطب قرار میگیرد) با هم فرق دارند؛ یکی بزرگتر است، یکی کوچکتر است. ولی اگر اجزائشان با هم تلاقی کنند ظاهراً و باطناً، لازمهاش این است که فرق بین دو دایره نباشد؛ دایره بزرگ و دایره کوچک متساوی باشند. و این باطل است. پس تلاقی کردن اجزاء ظاهراً و باطناً باطل است.
بنابراین لا یبقی اینکه جزء که تلاقی از اجزا حاصل شود در باطن حاصل نشود؛ یعنی این دو جزء که با هم تلاقی میکنند، ظاهرشان با هم تلاقی کند، باطنشان تلاقی نکند. خب اگر اینطور باشد، معلوم میشود هر جزئی ظاهر دارد، باطن دارد. اگر ظاهر دارد باطن دارد، تقسیم میشود دیگر؛ تقسیم میشود به دو قسم: یک قسم ظاهر، یک قسم باطن. شما میگویید ظاهرشان با هم تلاقی میکند، باطنشان تلاقی نمیکند؛ یعنی ظاهرشان جوری حکم میکنید، باطنشان جور دیگر. اصلاً تجزیهاش کردید. معلوم میشود اینجا ظاهر و باطن دارد و قابل تجزیه است. پس جزء لایتجزا نداریم.
پس در دایره ی حقیقی ما اگر قائل بشویم به اینکه از اجزا تشکیل شده، میگوییم که یا این اجزا با هم تلاقی میکنند ظاهراً و باطناً، یا با هم تلاقی میکنند فقط ظاهراً.
اگر بگویید تلاقی میکنند ظاهراً و باطناً، لازمهاش این است که آن دایره بزرگ با دایره کوچک یکی بشود (همه تداخل میکنند).
اما اگر بگویید نه، تلاقی فقط در ظاهر است، اثر باطن نیست (که معلوم مقدار دایره بزرگ همچنان بزرگ میماند، دایره کوچک هم همچنان کوچک میماند؛ دو تا دایره با هم مساوی نمیشوند)، ولی مطلب دیگر لازم میآید و آن مطلب این است که هر جزئی ظاهر پیدا میکند، باطن پیدا میکند؛ یعنی تجزیه میشود به دو بخش. بنابراین باز نتیجه میرود که جزء لایتجزا نداریم.
پس اگر دایره حقیقی بود، وضعش روشن شد.
[فرض دوم: دایره غیرحقیقی]
اگر دایره غیرحقیقی بود (دایره دندانه دندانه باشد، محیطش برآمدگی و تورفتگی داشت)، میفرماید ما در آن تورفتگیها یک دانه جزء میاندازیم. در هر تورفتگی یک جزء میاندازیم.
اگر این جزء درست لب آن تورفتگی بود (هیچی از جزء بیرون نماند، درست چاله آن تورفتگی را پر کرد)، دندانههاش از بین میرود، میشود دایره حقیقی. وقتی دایره حقیقی شد، حکم میشود همان که الان بیان کرد که یا اجزا تلاقی میکنند یا فقط ظاهر.
اما اگر شما آن جزء را انداختید در آن تورفتگی، یک مقدار از جزء بیرون ماند، معلوم میشود تقسیم میشود؛ که قسمتیاش درون حفره قرار میگیرد، قسمتیاش بیرون از حفره قرار میگیرد.
اگر هم آنقدر این تورفتگی بزرگ بود که یک جزء انداختید هنوز باز جا خالی داشت، جزء دوم میاندازید. وقتی جزء دوم یا پرش میکند (دوباره دایره میشود دایره حقیقی)، یا پرش میکند و یک مقدار از این جزء بیرون از دایره میآید؛ که در اینجا هم تجزیه میشود (قسمت زیر پیدا میکند، قسمت رو پیدا میکند).
اینطور شد: اگر دایره حقیقی باشد، دو تا فرض دارد. یک فرضش باطل شد (چون مستلزم این است که دایره کوچک و بزرگ یکسان باشد). یک فرض دیگرش مستلزم تجزیه است.
اگر دایره غیرحقیقی باشد، ما این دندانهها را به وسیله اجزا پر میکنیم. باز دو حال پیش میآید: یا اینکه این دایره غیرحقیقی حقیقی میشود که ارجاعش میدهیم به شق قبل و ثابت میکنیم که جزء لایتجزا نداریم (که بحث از دایره حقیقی کرده بودیم)، یا اینکه این دایره دایره حقیقی نمیشود، یک قسمتی از جزء بیرون میماند از این حفره که مستلزم تجزیه شود.
توجه کردید در تمام این بحثی که مطرح کردیم، چندین فرض پیش آمد. بعضی فرضها باطل بودند، بعضی فرضها که صحیح بودند جزء لایتجزا را نقض میکردند و ثابت میکردند که جزء لایتجزا تجزیه میشود. بنابراین این بیانی که کردیم دلیل سوم است بر علیه قائلین به جزء لایتجزا.
همانطور که توجه کردید از حس استفاده کردیم. حس ما گفت دایره داریم. دایره را ما حس کردیم. بعد توضیح دادیم که این دایرهای که ما یقین داریم و وجدانش کردیم و میدانیم در خارج موجود بوده، آیا دایره حقیقی است یا غیرحقیقی؟ که توضیح دادیم و نتیجه گرفتیم که جزء لایتجزا نداریم.
[تطبیق با متن کتاب]
صفحه ۱۴۵، صفحه ۱۵.
« الثالث أن الدائرة موجودة بالحس فإن كانت حقيقية لزم إبطال الجزء»؛ موجود به دایره به موجوده (ما دایره را میبینیم). د این کانت حقیقیة (اگر دایره دایره حقیقی باشد)، لازم میآید که جزء لایتجزا باطل شود (یعنی ما جزء لایتجزا نداشته باشیم). چرا؟
« لأن الدائرة القطبية إن تلاقت أجزاؤها بظواهرها و بواطنها » (یعنی دایرهای که در اطراف قطب کره تشکیل میشود، یک دایره کوچکی است)، اگر اجزایش تلاقی کنند به ظواهرها و باطنها (اگر متشکل از اجزا باشد، اگر دایره حقیقی مرکب از اجزا باشد و اجزایش با هم تلاقی کنند باطنشان)، لازمهاش این است که اجزا در هم فرو بروند. اجزای دایره قطبیه که دایره کوچک است، با اجزای دایره منطقیه که دایره بزرگ است، فرقی نمیکنند. در نتیجه خود دایره کوچک با دایره بزرگ مساوی میشود.
«ساوت دائرة المنطقیة هذا خلف، »؛ (ضمیر «ساوت» برمیگردد به دایره قطبیه). آنوقت این دایره قطبیه مساوی میشود با دایره منطقیه (منطقیه که این خلف است).
این در صورتی بود که اجزا با هم ظاهراً و باطناً تلاقی کنند.
« و إن تلاقت ببواطنها ».
اگر این اجزا فقط به باطنشان تلاقی کردند خاصه من گفتم ظواهرشان فرق میکند،
« و إن تلاقت ببواطنها خاصة»؛ اگر این اجزا فقط به ظاهرشان تلاقی کردند (باطنشان تلاقی نداشت)، «لزم الانقسام»؛ لازم میآید که جزء ظاهر و باطن داشته باشد. و وقتی ظاهر و باطن داشت، انقسام میپذیرد (یعنی منقسم شده، منقسم شده به ظاهر و باطن).
پس گفتیم «لزم ابطال الجزء» (لازم میآید ابطال جزء لایتجزا). حالا نتیجه گرفتیم ابطال جزء، و این هم تکذیب حقیقتاً بر این امکان حقیقته.
اگر دایره دایرهای که ما داریم و حس میکنیم دایره حقیقی نباشد:
«و إن لم تکن حقیقیة»؛ کان ذلک (یعنی حقیقی نبودن دایره) به خاطر این است، به خاطر برآمدگی بعضی اجزاء این دایره است و انخفاض (تورفتگی) بعضی دیگر است. علت اینکه این دایره دایره حقیقی نشده، این بوده که قسمتی تو رفته، قسمتی برجسته شده (چون از اجزا تشکیل شده دیگر، اجزاء ممکن است بعضیهایشان بالا بروند، بعضیهایشان پایین، یکنواخت نباشند).
« لكن المنخفض إذا ملئ بالجزء»؛ اگر آن منخفض (قسمت تو رفته) پر بشود با یک جزء.
«و لم یفضل» (کتاب دارد «لم یفصل» غلط است، «لم یفضل» درست است که مثلاً لم یفضل دارد این درست است). «و لم یفضل»؛ اگر ما منخفض را پر کردیم با یک جزء، آن جزء اضافه نیامد (یعنی قسمتی از جزء بیرون از محیط دایره نزد، همسطح محیط دایره هم پر شد). اگر شد آن منخفض به وسیله جزء و جزء اضافه نیامد (بیرون از دایره قرار نگرفت)، «کانت دائرة حقیقیة»؛ این دایره دایره حقیقی میشود. تا حالا دایره حقیقی نبود چون منخفض و متقطع داشت، ما منخفض را پاک کردیم، دایره شد دایره حقیقی.
اگر دایره دایره حقیقی شود، «لزم ما ذکرنا»؛ همان مباحثی که ما در دایره حقیقی گفتیم در اینجا پیش میآید. دیگر مرتب تکرار نیست. «ما ذکرنا» یعنی لازم همانی است مطالبی را که ما در سایر حقیقیه گفتیم به کمک آن مطالب جزء لایتجزا باطل شود.
«و إلا» (توجه کنید یعنی اگر آن منخفض، آن قسمت دایره غیرحقیقی به وسیله جزء پر شود و لم یفضل نباشد، بلکه یفضل باشد)، «و إلا» (یعنی اگر اضافه بیاورد آن جزئی که دارد این حفره را پر میکند)، «لزم الانقسام»؛ لازم است که جزء تقسیم شود. الان قسمتیاش درون حفره، قسمتیاش بیرون حفره. جزء قسمت دارد، معنایش این است که تقسیم شده است.
خب حالا که متن علامه را (یعنی شرح علامه را) خواندیم و تمام شد. متن خواجه رسیدگی می کنیم، هرچند که متن خواجه هم تا حدودی معلوم شد؛ عبارت خواجه را توجه بفرمایید:
« قال: و يلزمهم ما يشهد الحس بكذبه»؛ یعنی لازم میآید طرفداران جزء لایتجزا را لازم میآید چیزی که حس به کذب آن چیز شهادت میداد (یعنی یک امر خلاف واقع لازم میآید که حس متوجه خلاف واقع بودنش میشود). البته حس متوجه خلاف واقع نمیشود، خلاف بودنش میکند. ما میفهمیم که یک نوع خلافش را بیان میکند. ما میفهمیم که از خلاف واقع لازم میآید قائلین به جزئیت را آنچه که حس به کذبش میکند.
یعنی اگر جزء لایتجزا قائل بشویم، باید به امری که خلاف حس است معتقد بشویم. آن امری که خلاف حس است چیست؟ سه تاست:
۱. تفکک
سکون متحرک.
انتفاء دایره.
هر سه تا را توضیح دادیم:
۱. تفکک : این بود که دایرهای یا کرهای که دارد حرکت میکند، یک دایرهاش (که دایره کوچکتر است) بایستد، دایره بزرگترش حرکت کند. البته چند تا فرض مطرح کردیم، یک فرضشان این بود. لازمه این فرض این شد که آن قسمت بزرگ که دارد حرکت میکند از قسمت کوچک که میایستد جدا باشد. یعنی کره باید تفکک باشد، جدایی باشد بین دوائری که تصور میشد. یا کلره نگویید سنگ آسیا، بگویید. لازمه این لازم وقتی این سنگ آسیا حرکت میکند با آن توضیح جدید، لازم میآید که به یک قسمتش که بزرگتر است دائماً حرکت کند، قسمت کوچکش بایستد. که معلوم است یک قسمت سنگ حرکت میکند، یک قسمت میایستد. معلوم میشود که اجزای سنگ از هم فعلاً ربطی ندارد که یک قسمتش بایستد، یک قسمتش حرکت کند. بنابراین اگر جزء لایتجزا باشیم، تفکک داریم.
۲. سکون متحرک: این را هم باز توضیح دادیم. اگر جزء لایتجزا داشته باشیم، لازم میآید متحرک (یعنی آنی که دارد حرکت میکند) در عین حرکت ساکن باشد. که این هم جلسه گذشته توضیح داده شد.
۳. انتفاء دایره: لازم میآید که دایره نداشته باشیم اگر جزئیت داشته باشیم. لازمش این است که دایره نداشته باشیم. چرا؟ چون همین الان توضیح دادیم. اگر جزء لایتجزا نداشتیم، دایره منطقیه با قطبیه مساوی میشود. چرا مساوی میشود؟ چون لازم میآید اجزا همه با هم تلاقی کنند. وقتی اجزا با هم تلاقی کردند و تداخل کردند، دیگر ما اجزایی نداریم که دایره را تشکیل بدهد؛ فقط یک جزء میماند که آن هم دایره تشکیل نمیدهد.
پس در صورتی که ما دایرهمان دایره حقیقی باشد و جزء لایتجزا نداشته باشیم (یعنی از ظاهر و باطنشان تلاقی کند)، لازمهاش این است که دایره کوچک و بزرگ مساوی باشد. و دایره کوچک و بزرگ نمیتواند مساوی باشد. جزء لایتجزا نداریم که ظاهر و باطن با هم تلاقی نکند، فقط ظاهر تلاقی کند. ظاهراً باید این دایره نداریم.
عرض کردم که میگوییم لایتجزا نداریم، چون جزء لایتجزا که اجازه تلاقی ظاهر و باطن میدهد، جزء انکار جزء لایتجزا بیان میکند که ظاهر جزء با باطن جزء نباید با هم تلاقی کنند (ظاهراً تلاقی کنند، باطناً تلاقی نکنند). اگر ما تداخل را باطل دانستیم، این پیش میآید که ظاهر تلاقی نمیکنند (ظاهراً میکنند، باطناً تلاقی نمیکنند) یا برعکس (باطناً تلاقی میکنند، ظاهراً تلاقی نمیکنند). فرضاً تجزیه نداریم، تجزیه شما این را منکرید این فرض را منکرید.
پس فرض دیگر روید که اجزا ظاهر و باطن که تلاقی میکند. اگر اجزا ظاهر و باطن میتواند تلاقی کند، معنایش این است که تداخل میکند. تداخل کردن دایره قطبیه و دایره منطقیه، اجزا را تبدیل میکنند به یک جزء. همه اجزا با هم تداخل میکنند، دیگر این جزء با آن جزء تداخل میکند. خب وقتی تداخل کرد، با جزء سوم هم تداخل میکند، با جزء پنجم تداخل میکند. همه با هم تداخل میکنند، دایره دیگر موجود نمی شود، فقط یک جز موجود می شود.
پس قول به عدم لایتجزا مستلزم نفی دایره است.
اما در صورتی که دایره دایره حقیقی نباشد، شما اگر جزء لایتجزا دایره را پر میکنیم (عرض کردیم محل منخفض را، آن گود شده را، آن تو رفته را پر میکنیم)، اگر دایره حقیقی تشکیل شد، به مسئله برمیگردید که اول چه کردید (یعنی همان بحثهای قبلی مطرح میکنید) و میگویید که اگر این دایره حقیقی است و اگر جزء لایتجزا نداشت (اگر جزء لایتجزا داشته باشیم)، لازمش این است که دایره حقیقی نداشته باشیم. همین الان بیان کردم.
اگر دایره بشود دایره غیرحقیقی دیگر و جزء هم یک خورده بیرون بیاید و جز لایتجزا نخواهیم داشت، تداخل نخواهیم داشت.
خب اگر شما لایتجزا را قبول کنید، حتماً میگویید این حفره به وسیله جزء پر شد و دایره شد دایره حقیقی. دایره حقیقی هم که قبلاً گفتیم حتما تداخل میکند. چون در جزء لایتجزا، نه جزئیت لایتجزا نباشد (یعنی جزء تجزیه بشود)، فرض را شما قبول نمیکنید.
دقت میکنید عرض میکنم در بیان سوم خصم ما که جزء را قبول دارد، نفی جزء لایتجزا را قبول نمیکند (یعنی آن فرضهایی را که در آن جزء تجزیه میشود قبول نمیکند). میماند فرضی که بعضی تجزیه نمیشود، آنها را قبول میکند. آن فرضهایی هم که جزء نشود، آنجایی است که اجزا به هم تلاقی میکنند ظاهراً و باطناً، که دایره منتفی میشود. یا آنجایی است که دایره غیرحقیقی برمیگردد به حقیقی، که وقتی برگشت به حقیقی باز اگر جزء ما قائل بشویم دایره حقیقی هم اجزایش با هم تلاقی میکنند باطناً، باز هم بالاخره دایره منتفی میشود.
علی ای حال توجه میکنیم اگر جزء را منکر شدیم، میتوانیم دایره را قبول کنیم. ولی اگر تجزیه قائل شد، این دایره را باید نفی کنیم. اینکه خواجه میفرماید انتفاء دایره به این مناسبت است. مرحوم علامه بیان کرد که گفت اگر جزء داشته باشید این محذورها پیش میآید، اجزا نداشته باشیم تا محذور پیش نیاید. محذورش انتفاء دایره نبود. آن بیانی که مرحوم گفت که در محذورش انتفاء دایره نبود، ولی خواجه مستقیم میگوید اگر ما جزء لایتجزا داشته باشیم انتفاء دایره لازم میآید. من با بیانی که مرحوم علامه کرده بود، با استفاده از آن بیان ثابت کردم که چرا انتفاء دایره لازم است.
توجه کنید در فرضی که دایره حقیقی نداریم، دایره که پیدا شده دایره حقیقی نیست. دو تا احتمال کردیم، یکی میشود جزء در آن محل (آن محل را بیندازیم و دایره حقیقی تشکیل بشود)، یکی اینکه جزء یک مقدارش بیرون میآید. این شق دوم که یک مقدار جزء بیرون میآید، جزء را تجزیه میکند؛ خصم ما قبول ندارد. پس فقط فرض اول را باید قبول کند که دایره بعد از اینکه قسمتهایش پر شد دارای این میکند. این از دایره غیرحقیقی که بعضی میگوییم بالاخره به دایره حقیقی. اگر دایره تجزیه را قائل باشیم، باید دایره غیرحقیقی را برگردانیم به دایره حقیقی به بیانی که گفتم.
خب میرویم سراغ دایره حقیقی.
دایره حقیقی هم دو فرض است: یکی اینکه جزء ظاهر و باطنش تلاقی نکنند، یکی میشود ظاهر و باطن جزء تلاقی بکنند. آنجا که ظاهر و باطن جزء تلاقی نمیکنند، جزء تجزیه میشود؛ این فرض میشود خصم قبول ندارد. پس فقط شق دوم قبول، شق دیگر را قبول داریم که اجزای دایره ظاهر و باطنشان هم تلاقی میکنند.
پس کسی که قائل به جزء لایتجزا است، در تمام فرضهای ما به اینجا میرسد که دایرهمان دایره حقیقی باشد ، لازم می آید دایره، دایره حقیقی باشد و دایره حقیقی اجزایش با هم ظاهراً و باطناً (یعنی تداخل پیدا کنند). تداخل اجزا هم به معنای این است که دایرهها منتفی میشود؛ هم دایره قطبیه منتفی میشود، هم دایره منطقیه منتفی میشود، هم اجزا در هم تداخل میکنند و یک جزء درست میشود. یک جزء که نمیتواند دایره درست کند، پس دایره منتفی میشود.
بنابراین حرف مرحوم خواجه هم درست است که اگر جزء لایتجزا را قبول کنید دایره را باید منتفی بدانیم. چون آن جاهایی که آن جاهایی که میتواند دایره را درست کند و دایره منتفی نباشد، آنجا جز لایتجزا باطل می شود. شما که خصم هستید قبول نمیکنید، آن جاهایی که لایتجزا موجود است، دایره باطل میشود، دایره منتفی میشود. شما هم اصرار دارید بر وجود لایتجزا پس دایره را دارید نفی میکنید.
سوال: جزء شکل دایره ندارد یا شکل کره دارد. اینها ملاقات و تداخل کنند برای مساوی و تداخل میشود، نبود که دایره میشود دایره.
پاسخ: چرا عرض کردم با این بیانی که من کردم معلوم می شود که دایره منتفی میشود دیگر. اگر جزء لایتجزا میشوند (یعنی مساوی میشوند)، یعنی چی هست؟
خب مساوی میشوند یعنی چی؟ تداخل میکند دیگر. یعنی اجزا در هم تداخل میکند. یعنی آن هم میشود یک جزء، دایره قطبی میشود یک جزء، دایره منطقیه میشود یک جزء، دایره میشود یک جزء.
نه، دایره دیگر نمیشود، یک جزء میشود. حالا شما میگویید جزء جزء ممکن است شکل دایره باشد. از آن جزء شکل دایره نیست، شکل کره میتواند باشد. شکل مثل شکل دایره نمیتواند باشد. دایره جزء شکل دایره نیست، جزء کره است. مطلب خیلی بالاخره دیگر دایره منتفی میشود، کار درست میشود دایره منتفی میشود. همانطور که بیان کردم.
پس کلام خواجه درست است که انتفاء دایره لازم میآید. میگوید اگر لایتجزا را قبول نکردی، میتوانی یک جوری دایره را درست کنید به همان بیان که گفته شد حالا دایره حقیقی یا غیرحقیقی. اما اگر جز لایتجزا را قبول کردیم، آن چیزی که تجزیه داریم باید دایره غیر حقیقی را به حقیقی ارجاع بدهیم. در حقیقیه هم قائل به تداخل اجزا میشویم. تداخل اجزا که شد دایره منتفی می شود.
خب تا اینجا استدلالهای کسانی که جزء لایتجزا را باطل میدانستند تمام شد. باید وارد استدلال کسانی بشویم که مدعی جز لایتجزا هستند. ان شاء الله برای جلسه بعد.