90/02/02
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /حقیقت سرعت و بطء و نفی جزء لایتجزا
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /حقیقت سرعت و بطء و نفی جزء لایتجزا
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
** حقیقت سرعت و بطء و نفی جزء لایتجزا**
**[مقدمه: حقیقت سرعت و بطء]**
صفحه ۱۴۵، الثاني أن السرعة و البطء كيفيتان قائمتان بالحركة لا باعتبار تخلل السكنات و عدمه[1] .
بحث ما در ابطال جزء [لایتجزا] بود. با کمک تکذیب حس گفتیم که دلایلی که در آن دلایل از تکذیب حس میتوانیم استفاده کنیم و جزء لا یتجزا را رد کنیم، سه تاست (سه تایش را خواجه اینجا ذکر کرده). یکیاش را خواندیم، الان میخواهم دومیاش را [بخوانم].
در دومی از حرکت سریع و بطیء میخواهم مجموعاً نتیجه بگیرم. خوب است که قبل از ورود در استدلال بحث کنیم که سرعت و بطء در کجا پیدا میشود؟ بعد از اینکه این بحثمان تمام شد، باید بپردازیم به بحثی که مناسب جزء لایتجزا است. پس ابتدا بحث ما در نفیاش [نفی جزء] نیست، بحث ما در تبیین سرعت و بطء است. بعد که سرعت و بطء بیان شد، آنوقت وارد استدلال میشویم که جزء لایتجزا باطل است.
سرعت را بعضی گفتند که ؛ سرعت حرکت مستمره یکنواخت است و بطء مرکب از حرکات است؛ کما اینکه وقتی یک متحرکی میرود بدون توقف، این سریع است. اگر یک متحرکی در لابه لای حرکت توقف کند، این بطیء است [ پس سرعت و بطء به اعتبار] تخلل سکنات (و عدم تخلل سکنات هست). یعنی اگر سکنات در خلال حرکت و در لابه لای حرکت پیدا شد، [بطیء است]؛ اگر نه، تخلل سکنات و سکون در لابه لای حرکات حاصل نشد، سرعتی است. بعضی اینجوری گفتند.
مرحوم علامه میفرمایند سرعت و بطء کیفیت حرکتاند؛ هیچکدام مربوط به سکون نمیشوند، هر دو مربوط به حرکتاند. کیفیتِ حرکت؛ یکی تند، یکی کند میشود. اصلاً [سکنات در بطء] تخلل پیدا نمیشود. این مدعا را با یک دلیل ثابت میکنند.
**[دلیل بر عدم تخلل سکنات در بطء]**
دلیل: توجه کنید مثلا اسب تندرویی را تصور کنید که از صبح که آفتاب شروع کرد حرکت را شروع کرد، با غروب آفتاب هم حرکت را تمام کرد. خسته نشد، یکسره [رفت]. خب یک مسافتی را طی می کند. خورشید هم از وقتی شروع میکند تا غروب، این هم یک مسافت طی میکند. مسافتی که اسب طی کرده حالا فرض کنید ۵۰ [فرسخ]، ولی نه ۱۰، ۱۰۰ [کیلومتر]. خورشید چقدر طی کرده؟ نصف کره زمین؛ خیلی بیشتر از این که اسب طی کرده. خب خورشید حرکتش سریعتر بوده از اسب. دلیلش این است که مسافت بیشتری را طی کرده. هر دو در یک زمان بودند، هر دو از صبح تا غروب بودند، خورشید این همه طی کرده، اسب آن مقدار کم طی کرده. و خورشید خیلی سریعتر از اسب رفته.
اگر سرعت و بطء را بخواهیم به آن که شما توجیه کردید توجیه کنیم معنایش این است که خورشید یکسره رفته، آنجا کند هم نرفته، یکسره و یکنواخت رفته؛ اصلاً حرکتِ [قطعی] که البته نداشته باشد، همه حرکت یکنواخت باشد و بطء این است که متحرک ساکن بشود، نه اینکه کیفیت حرکتش بطیء بشود؛ کیفیت کم و زیاد نمیشود، کیفیت حرکت او با کیفیت اسب روشن است). منتها فرس [اسب] ایستاده او نایستاده [کارش ایستادن نیست]، نگاه کنید اسب چقدر حرکت کرده است، کل نهار را حساب کنید، مثلاً ۵۰ فرسخ... ۱۰ فرسخش را کم کنید، بقیهاش مقدار سکنات فرس است. یعنی فرس اگر 10 فرسخ دویده و رفته، هزاران هزار وایساده. اینجور است دیگر.
و خورشید در آن وقتی که اسب ایستاده، حرکتش را ادامه داده. لازم میآید که سکنات فرس بیش از حرکات خودش باشد. دقت کردید؟ سکنات فرس بیش از حرکات خودش باشد، چقدر بیشتر؟ همان مقداری که حرکت خورشید بیشتر است از حرکت فرس (یعنی خیلی زیاد است، یعنی چندین برابر است). چندین برابر است، همینطور بگویید چندین برابر، چندین برابر تکرار کنید. حرکتی طرف خودش چندین چندین چندین برابر حرکت اسب.
خب شما که بیننده این بودید، شما اسب را دیدید، دارد میدود. حس ما دید این دائماً دارد میدود. ۱۰۰ ساعت دویدن را دید، هزاران ساعت سکون را ندید. این حس تکذیب میکند [حکم به کذب میکند]. میگوید اصلاً سکونی نبوده. اگر سکون بود که من میدیدم سکون به این اندازه، سکون به این اندازه می دیدم. همینطور که حرکت بودن چون میدیدم حرکتی که این همه کم بود، نه دیدم حرکتی که این همه کم بود، دیدم سکونی که این همه زیاد بود ندیدم. تکذیب میکند. میگوید نه، این اسب ساکن نبوده، این اسب هم یکسره رفته، خورشید هم یکسره رفته؛ منتها آن تندتر رفته، این کندتر. پس تندی و کندی ما در [سکون] نیست، تندی و کندی ما در حرکت است.
تا اینجا روشن شد مطلب. حالا که مطلب روشن شد، وارد بحث میشود که معلوم شد سرعت و بطء کیفیت حرکت است، به سکنات کار ندارد. حالا که اینجا وارد بحث میشویم، درباره جزء لایتجزا بحث میکنیم که داریم یا نداریم. چون این قسمت من از خارج گفتم تطبیق میکنم، بعداً بپردازیم به بحث متنی که عبارت خواجه که جزء لایتجزا داریم یا نداریم. عبارت خواجه هم قرار شد فعلا نخوانیم و آخر سر بخوانیم. هر چند عبارت خواجه هم چیزی ندارد.
**[تطبیق با متن کتاب]**
صفحه ۱۴۵، الثاني أن السرعة و البطء كيفيتان قائمتان بالحركة لا باعتبار تخلل السكنات و عدمه ».
این مقدمه بحث است، ورود در استدلال هنوز نیست. مقدمه بحث است. در مقدمه بحث ثابت میکند که سرعت و بطء کیفیتاند و از تخلل و عدم تخلل ناشی نمیشود. سرعت و بطء کیفیت حرکتاند، نه به اعتبار اینکه تخلل سکنات میشود. تخلل یعنی سکنات در خلال حرکات وارد شدن؛ یعنی حرکاتی باشد که در لابه لایش سکون حاصل شود. در هر دو صورت کیفیتاند، نه به اعتبار تخلل سکنات در بطء و عدم تخلل سکنات در سرعت.
از لانه شروع میکنیم به بیان این مطلب که شما کیفیت را به سکنات ربط ندهید، به همان استدلالی که عرض کردم استدلال می کند.
« لأنه لو كان بسبب تخلل السكنات » (یعنی زمین است)، اگر آن سرعت و بطء (یا بطء، چون بطء اگر به اعتبار تخلل سکنات باشد) لازم میآید
اکنون عبارت را توجه کنید، مطلب از خارج روشن است، عبارت باید روشن بشود:
« لزم أن يكون فضل سكنات الفرس السائر من أول النهار إلى آخره...»
ببینید عبارت را من جا میاندازم که به هم ربطشان بدهم: «لزم أن یکون فضل سکنات الفرس علی حرکاته» (بإزاء فضل حركات الشمس على حركات الفرس). فضل سکنات میشود اسم «یکون»، «به اذا» میشود خبر آن. «علی حرکاته» متعلق به فضل سکنات است. «علی حرکات الفرس» هم متعلق به فضل حرکات (فضل یعنی اضافه، یعنی زیادت).
حالا عبارت ترجمه میکنم با این ترکیب که من کردم:
لازم میآید که اضافه بودن سکنات فرس بر حرکات فرس (کدام فرس؟ فرسی که «السائر من أول النهار إلی آخره»؛ همین نفر سائری که سیر کرده از اول روز تا آخر روز)، ۵۰ [فرسخ] اضافه سکنات این فرس بر حرکات این فرس، باید این اضافه «به اذا» (مساوی) فضل و زیاده حرکات شمس بر حرکات فرس میشود. به همان مقدار که حرکت شمس بر حرکت فرس اضافه دارد، باید سکنات فرس هم بر حرکات فرس اضافه داشته باشد.
بله، یعنی چقدر؟ یعنی سکنات چندین و چندین برابر حرکات فرس میشود.
بله، لازم میآید که آن اضافهتر بر حرکاتش در مقابل (یعنی مساوی) اضافه حرکات شمس باشد «من أول النهار إلی آخره». اضافه داشته باشد حرکات فرس، اضافه حرکت کم و اضافه فرس اندازه سکنات. یا به عبارت دیگر، مابهالتفاوت سکنات و حرکات به اندازه مابهالتفاوت حرکات شمس و حرکات فرس است (یعنی محیط زمین منهای ۵۰ فرسخ). حرکات شمس چندین و چندین برابر حرکات فرس است. لازمهاش این است که سکنات چندین و چندین برابر حرکات [باشد].
ببینید قیاس به این صورت است:
• فضل سکنات فرس مانند فضل حرکات شمس است.
• فضل حرکات شمس چندین برابر حرکات فرس است.
• پس سکنات فرس هم چندین برابر حرکات فرس است.
« لكن الحس يكذب ذلك»؛ حس این همه سکون طولانی را تکذیب میکند. میگوید من چیزی ندیدم
**[استدلال بر نفی جزء لایتجزا با استفاده از سرعت و بطء]**
خب تا اینجا مقدمه بحث تمام شد و معلوم شد که سرعت و بطء کیفیت حرکتاند و در هیچکدامشان سکنات هیچ دخالت ندارند (یعنی در سرعت دخالت ندارد، در بطء دخالت ندارد). پس اصلاً در صورتی که متحرک سیری را انجام میدهد، نباید بحث جز کرد. حالا در این مسئله روشن شد.
وارد بحث می شویم.
توجه کنید: دو متحرک فرض میکنید، یکی حرکت سریع دارد، یکی حرکت بطیء. سریع یک جزء مسافت را طی میکند (یعنی به اندازهای که یک جزء لایتجزا باشد طی میکند). در آن فاصله که آن [سریع] یک جزء را طی میکند، سه حالت متصور است:
۱. **فرض اول:** اینکه بگویید بطیء هم یکی طی میکند. یعنی وقتی اندازه سرعتشان و حرکتشان یکسان باشد. این فرض باطل است، چون سریع و بطیء باید فرق کنند.
۲. **فرض دوم:** اینکه بگویید سریع یک جزء را طی میکند، بطیء نیستش [طی نمیکند]؛ چندین جزء را سریع طی میکند و بعد از اینکه کمی کمین جزء کرد، تازه یک دفعه طی میکند بقیه سابقش را. ساکن بود همینطور به تدریج میایستد و جا میافتد تا کندتر از آن سریعی که یکنواخت است.
اگر اینطور بگویید، لازمهاش این است که متحرک ساکن شود. ببینید لازم میآید سکون داریم؛ یعنی اینی که داشت حرکت میکرد، ساکن میشود. این که متحرک ساکن میشود، خلاف است. پس این فرض دوم هم باطل شد خب هر دو فرض باطل شد و خواجه فقط یک فرض را مطرح کرده است و فرض دیگر را مرحوم علامه مطرح می کند.
خب این دو تا فرض باطل شدند. یکی اینکه وقتی سریع حرکت می کند و بطی هم حرکت می کند، فرض دوم این است که وقتی سریع حرکت می کند بطی بایستد اینقدر بایستد که سکون باشد که این فرض را هم حس تکذیب می کند.
۳. **فرض سوم:** فرض سوم این است که سریع یک جا حرکت کرد، حرکت کند بطی بایستد، ولی بطیء کمتر از او مسافت [طی کرد]. یعنی یک جزء تقسیم شد. پس تکذیب حس این مورد بحث ما را باعث میشود که ما متوجه بشویم (یعنی اینکه حس تکذیب میکند باعث میشود که ما بگوییم جزء لایتجزا نداریم، بلکه همه جزءها تجزیه میشود).
خب حالا متن توجه کنید. سه تا فرض مطرح کردید، دو فرضش باطل بودند. فرض سومش جزء لایتجزا را ثابت میکرد .
حالا در متن توجه کنید:
« إذا ثبت هذا »؛ وقتی ثابت شد این مطلب که سرعت مربوط به تخلل سکنات نیست وقتی این مطلب ثابت شد.
« فإذا تحرك السريع جزءا»؛ اگر متحرک سریع یک جزء حرکت کند.
«فان تحرک البطیء جزءا»؛ اگر فرض اول باشد (و بطیء هم تحرک داشته باشد)، « فإن تحرك البطيء جزءا تساويا هذا خلف،»؛ لازم میآید سریع و بطیء یکی بشوند. و این خلف است، ما میدانیم سریع و بطیء یکی نیستند
«و إلا» (یعنی اگر بطیء کمتر حرکت کند، نه مساوی با اینکه کمتر حرکت کنند)، «لزم الانقسام»؛ یعنی لازم میآید آن جزئی که بطیء رویش حرکت کرده منقسم بشود. خب اگر آن جزء تقسیم شد، آن هم که نصفش هم تقسیم میشود و مطلوب ما هم ثابت می شود.
« إن تحرك أقل لزم الانقسام» (یعنی اگر این جزء اصلاً حرکت نکرد، ساکن شد تا این بتواند اضافه رفتنش را حفظ کند)، «لزم المحال»؛ لازم میآید محال. همان محالی که خواجه در عبارت گفت: «سکون المتحرک». اینهاش تناقض است دیگر؛ سکون متحرک تناقض است. این در عینی که دارد حرکت میکند، ساکن است. در عینی که ساکن است، حرکت میکند. اصلاً ساکن هست، ساکن نیست.
مرحوم علامه اینطور توضیح داده و گفته اگر کسی بهتر می تواند توضیح دهد بیاید و توضیح دهد. عبارت خواجه کمی مبهم است.
و ان لم يتحرك أصلا لزم المحال.
ولی اگر این جزء (که بطیء حرکت کرده) اصلاً حرکت نکند، لازم میآید محال (یعنی لازم میآید سکون متحرک).
بعد می فرماید: هذا ما خطر لنا الآن من تفسير قوله- رحمه الله- و سكون المتحرك
آنچه که از مطلب مصنف به ذهن می رسد از سکون متحرک همینی است که گفتم.
خب البته شارحین بعدی هم از مرحوم علامه یاد گرفتند، آنها هم همینجور توجیه میکردند.