90/02/01
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /نفی جزء لایتجزا
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /نفی جزء لایتجزا
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
** نفی جزء لایتجزا (دلیل سوم)**
صفحه 144
**[طرح مسئله و دلیل سوم]**
« أقول: هذا وجه ثالث و تقريره أنا إذا فرضنا خطا مركبا من أربعة جواهر و فوق أحد طرفيه جزء و تحت طرفه الآخر جزء و تحركا على التبادل كل منهما من أول الخط إلى آخره حركة على السواء في الابتداء و السرعة فإنهما لا يقطعان الخط إلا بعد المحاذاة »[1]
بحث در نفی جزء لایتجزا داشتیم. در این مدت دو دلیل اقامه کردیم و هماکنون دلیل سوم را اقامه میکنیم.
فرض میکنیم خطی را که مرکب از اجزای لایتجزا (اصطلاح فلسفی) یا جواهر (اصطلاح کلامی) است. گاهی تعبیر به اجزا میکنیم، گاهی تعبیر به جواهر میکنیم. خطی را فرض میکنیم که دارای چهار جوهر یا چهار جزء لایتجزا باشد. میخواهیم ثابت کنیم جزء لایتجزا نداریم. ابتدا فرض میکنیم که داریم؛ خطی را ملاحظه میکنیم و میگوییم از چهار جزء لایتجزا تشکیل شده است. یعنی فرض میکنیم که چنین خطی که دارای اجزای لایتجزا است، وجود دارد. شروع میکنیم بحث میکنیم، آخر سر منتهی میشویم به اینکه جزء لایتجزا نداریم و این خلف فرض است. این فرض اولمان که گفتیم به اجزای لایتجزا واحد است.
پس توجه کنید استدلال ما به این صورت هست که اگر داشته باشیم یک خطی و فرض میکنیم که از چهار جزء لا یتجزا تشکیل شده، درباره این خط بحث میکنیم تا ببینیم نتیجهمان چه میشود.
این خط چهار جزئی که فرض کردیم، روی جزء اولش یک جزء قرار میدهیم و زیر جزء چهارمش هم یک جزء قرار میدهیم. تصویرش چیست؟ یک خط چهار جزئی داریم؛ روی جزء اولش یک جزء قرار میدهیم، زیر جزء چهارمش هم یک جزء. از اول داشتیم چهار تا، حالا دو تا هم میآید میشود شش تا. منتها این شش تا دیگر ردیفش جزء خط نیست؛ یکی روی خط است، یکی زیر خط است. آنی که روی خط است، روی جزء اولش است؛ آنی که زیر خط است، زیر جزء چهارم است. یا برعکس، فرق نمیکند؛ میتوانید آنی که زیر خط است بگویید زیر جزء اول است و آنی که روی خط است بگوییم روی جزء چهارم است. این را ما فرض میکنیم، میتوانید این فرض را عوضش کنید.
اینجور بگویید: بگویید که یک جزء گذاشتیم روی لبه جزء اول (نه روی اول، لبه جزء اول). یک جزء هم گذاشتیم زیر لبه جزء چهارم. که خود این دو تا جزئی که ما قرار میدهیم روی خط نباشد، بلکه چسبیده به ابتدا و انتهای خط باشد؛ یکی بالا باشد، یکی پایین. اینطور هم میتوانید فرض کنید.
خب حالا این دو جزء (که یکی بالا و یکی زیر هست) را حرکت میدهیم. هر دو در یک زمان حرکتشان را شروع میکنند که ابتدای حرکتشان یکسان باشد، و سرعت حرکتشان هم به یک اندازه باشد (با سرعت مساوی و در زمان مساوی حرکتشان را شروع میکنند).
خب جزئی که روی اول خط است و جزئی که زیر جزء آخر خط است، «علی التبادل» حرکت میکنند. علی التبادل یعنی یکی به سمت راست خط میرود، یکی به سمت چپ. یعنی خط را جلوی خودتان مقابل خودتان بگذارید؛ دست راست و دست چپتان. بگویید که آنی که روی خط است از دست راست دارد به دست چپ میرود، و آنی که زیر خط است از دست چپ دارد به دست راست میرود. علی التبادل حرکت میکنند، هر دو به یک سمت حرکت نمیکنند، مختلف حرکت میکنند.
خب ببینید چه وضعی پیش میآید؟ هر دو حرکت را با هم شروع کردند، سرعتشان مساوی است. جزئی که روی خط است (روی لبه خط است)، در لحظه اول جزء اول را طی میکند. جزئی که زیر آن لبه دیگر خط است، در لحظه اول جزء چهارم را طی میکند. در لحظه دوم، جزء بالایی جزء دوم را طی میکند، جزء پایینی جزء سوم را طی میکند. روشن است دیگر، چون وارونه هم حرکت میکنند.
خب تا اینجا با هم محاذی نمیشوند؛ بالایی با پایینی محاذی نمیشوند. الان در لحظه دوم، بالایی جزء دوم است، پایینی روی جزء سوم است. لحظه ی بعد چه میشود؟
نصفی از جزء دوم را آن بالایی میزند (طی میکند)، نصفی از جزء سوم را طی میکند. به عبارت بهتر، از جزء دوم میشود نصف جزء. نصف این جزء روی جزء سوم قرار میگیرد (یعنی روی نصف جزء سوم قرار میگیرد). آن پایینی هم جزء سوم را رها میکند، به سمت جزء دوم میآید. نصف این جزء پایینی چون نصف جزء دوم میآید، محاذات بین آن جزء بالایی و جزء پایینی انجام میشود.
یعنی درست مقابل هم هستند. مثالی که از آن بالای خط بزنید بکشید، میزنید از این جزء بالایی میآید پایین. یعنی اگر این خط را بردارید، کاملاً این دو تا (جزء بالا و جزء پایین) با هم تماس میکنند. محاذات هم دیگر، محاذی هم شدند و هم تماس میکنند.
کجا این دو تا محاذی شدند؟ در حالی که جزء بالا نصف جزء دوم را رد کرده بود و بر نصف جزء سوم منتقل شده بود (یعنی روی درز جزء دو و سه واقع شده). پایینی هم روی درز جزء دو و سه واقع شده. وقتی روی درز این دو جزء بشوند، نصفی از بالایی نصف دو را پوشانده و نصف دیگر بالایی نصف سه را پوشانده. پایینی هم همینطور؛ نصف از پایینی نصف جزء سه را پوشانده، نصف دیگرش نصف دو را پوشانده.
خب هم جزء بالایی دارد تقسیم میشود (نصفی)، هم جزء پایینی دارد تقسیم میشود. هم جزء دارد تقسیم میشود (جزء یک و دو الان دارد تقسیم میشود).
اگر بگویید که با این فرق ندارد، اگر شما اینجور بگویید: جزء بالایی روی جزء دوم است، پایینی هم زیر جزء دوم. اینجا با هم محاذات کردند. میگوییم پس معلوم است که جزء پایینی تندتر حرکت کرده که در این فاصله سه جزء را گذرانده (جزء چهارم را گذرانده، آمده جزء سوم؛ از سوم آمده جزء دوم). در جزء دوم که محاذی شد (یعنی بالایی روی دو، پایینی هم زیر دو)، خب این لازم میآید که پایینی تندتر رفته باشد، چون پایینی سه تا جزء را طی کرده در حالی که بالایی یک جزء را طی کرده (در اصلش بالایی روی جزء یک بود، پایینی زیر جزء چهار بود). چون محاذات میکنند، خیلی میشود بالایی کندتر هستید، بالایی کندتر، پایینی تندتر.
پس چه بگویید محاذات در رو و زیر جزء دو میشود، و چه بگویید این محاذات در رو و زیر جزء سه واقع میشود، لازمهاش خلف فرض است. لازمهاش این است که سرعت این دو تا مساوی نباشد (خلاف فرض کردیم به یک سرعت حرکت کنیم). حالا میبینیم به طرفهای مختلف دارند حرکت میکنند، میفهمیم که خلف فرض شد. برای اینکه خلف فرض نشود، باید سرعتشان را یکسان بگیرید. اگر سرعت یکسان بگیرید، حتماً همانطور که فرض کردم، جزء بالا و پایین روی درز قطع دو و سه خط میشوند. آنجا با هم تلاقی پیدا میکنند.
خلاصهاش این است که نصفی از بالایی بر نصف دو، نصف دیگر بالایی بر نصف سه. همچنین پایینی هم نصفش بیفتد زیر نصف دو، نصفش هم زیر نصف سه. لازم میآید که بالایی و پایینی و جزء دو و سه خط همه نصف شوند (یعنی تجزیه بشوند). لایتجزا بودند ولی تجزیه شدند. اما فرضی که لایتجزا هستند، دارای تجزیه خواهند شد. پس از اول معلوم میشود که اینکه ما فرض کردیم جزء لایتجزا داریم، این غلط بود. زیرا دیدیم به تجزیه جزء منتهی شدیم که فرضمان غلط بود. پس جزء لایتجزا نداریم.
**[تطبیق با متن کتاب]**
عبارت توجه کنید، در سطر عبارت دقت کنید. صفحه ۱۴۴،
« قال: أو من أربعة على التبادل.» (متن قبلی خواجه را نگاه کنید): «و وضعنا علی طرفیه المرکب من ثلاثة...» (حالا او میگوید من امر چهار است، لذا آن عبارات قبلی میآید).
حرکت میکند دو جزئی که قرار داده شدند بر دو طرف مرکب (یعنی بر دو طرف خطی که مرکب است از چهار نقطه، از چهار جزء). دو جزئی که قرار داده شدند بر طرف خط چهار جزئی (یعنی یکی قرار داده شده بر لبه جزء اول، یکی قرار داده شده بر لبه جزء چهارم). منتها یکی بالای اینها حرکت میکنند.
«علی التبادل»؛ علی التبادل متعلق به حرکت است. چون توجه داشتید من در این عبارت دوم یک حرکت را آوردم اینجا. عبارت شد: «او لحرکه الموضوعین فی طرفی المرکب من أربعة...». عبارت اینطور شد. علی التبادل متعلق به حرکت است (یعنی این دو جزئی که در طرف خط چهار جزئی نهاده شدند حرکت میکنند)، تبادل حرکتشان علی التبادل است (یعنی اگر یکی به سمت راست میرود، یکی دیگر به سمت چپ میرود). مغایر هم حرکت میکنند.
خب اینها باید چون یکی بالای خط دارد حرکت میکند، یکی پایین خط حرکت میکند، باید در یک زمانی با هم محاذی باشند. یکی دارد از بالای خط از راست میرود به چپ، یکی از پایین خط دارد از چپ میرود به راست. خب بالاخره این دو تا در یک جا با هم محاذی میشوند. در یک جای خط با هم محاذی میشوند. حالا میخواهیم ببینیم آن جای خط کجاست؟
آنطور که بیان کردیم، آن جای خط باید درز جزء دوم و سوم باشد. و در این صورت تجزیه لازم میآید. برای اینکه گفتیم آن محل محاذات را نتوانستیم جزء دو فقط یا جزء سه فقط بگیریم. اگر این کار را میکردیم، لازم بود که یا جزء بالایی سریعتر حرکت کند یا جزء پایینی سریعتر حرکت کند. گفتیم این خلف فرض است، پس باید هر دو یکسان حرکت کنند. اگر یکسان حرکت کردند، همانطور که در درز این دو (در درز این سه و دو) با هم تلاقی خواهند کرد، با هم محاذات پیدا خواهند کرد. و با محاذاتشان تبیین میکنیم که جزء تجزیه میشود.
أقول: هذا وجه ثالث
« و تقريره »؛ تقریر وجه ثالث این است که:
« أنا إذا فرضنا خطا مركبا من أربعة جواهر»؛ خطی را فرض میکنیم که از چهار جوهر (یا بفرمایید چهار جزء لا یتجزا) تشکیل شده.
« و فوق أحد طرفيه جزء و تحت طرفه الآخر جزء»؛ پس دو تا جزء قرار دادیم: یکی لبه اولین جزء این خط قرار گرفته، یکی هم لبه چهارمین جزء این خط قرار گرفته. منتها یکی از این دو تا بالا هستند، یکی از این دو تا زیرند.
« و تحركا على التبادل »؛ این دو (که یکی بالا یکی پایین است) حرکت میکنند تبادل (یعنی مخالف سمت همدیگر). از یمین به یسار، از یسار به یمین.
« و تحركا على التبادل كل منهما من أول الخط إلى آخره حركة على السواء في الابتداء و السرعة»؛ هر یک از اول خط به سمت آخر میرود. آن بالایی از اول به سمت آخر میرود (منتها به دست راست گرفتن دستم). پایینی هم از اول به سمت آخر میرود؛ چون پایینی هم بالاخره آنجا که قرار گرفته اول خط است، میرود سمت آخر خط. که توجه میکنید اول و آخر دو حساب میشود. نسبت به آن بالایی، اول جزء اول است، آخر جزء چهارم است. نسبت به پایینی، اول این جزء چهارم است، آخر این جزء اول است. هر دو دارند از اول خط به سمت آخر میروند (اول به حیث خودشان، به لحاظ خودشان). آن که بالاست، همانجایی که هست اول خط است، آنجایی که میخواهد برود آخر خط است. آن پایینی هم آنجایی که هست به لحاظ خودش اول خط است، آنجایی که میخواهد برود آخر خط است. بنابراین کل منهما از اول خط حرکت میکنند تا آخر خط.
« حركة على السواء في الابتداء و السرعة »؛ اما حرکتشان این دو قید را دارد: یکی از حیث ابتداست، دوم از حیث سرعت. هر دو با هم شروع میکنند، هر دو سرعتشان مساوی است.
فإنهما لا يقطعان الخط إلا بعد المحاذاة
اتفاق میافتد الا بعد محاذات. اینها نمیتوانند تمام خط را طی کنند مگر اینکه در بین طی کردن با همدیگر محاذی بشوند. در حینی که دارند این هر کدامشان به سمت آخر خط میروند، یک جا باید با هم محاذی بشوند. حالا در کجا محاذی میشوند؟ این مهم است.
« فموضع المحاذاة » کجاست؟
« إن كان هو الثاني »؛ موضع محاذات اگر آن جزء ثانی باشد (یعنی آن بالایی آمده باشد روی ثانی، پایینی هم آمده باشد زیر ثانی، این دو تا با هم آنجا محاذات کنند)، معلوم میشود که پایینی تندتر رفته است.
« أو الثالث »؛ موضع محاذات سومی باشد (یعنی آن بالایی روی جزء سوم و پایینی زیر جزء سوم محاذات پیدا کنند)، معلوم میشود بالایی تندتر رفته، پایینی کندتر رفته.
« كان أحدهما قد قطع أكثر »؛ لازم میآید که یکی از این دو جزء بیشتر از جزء دیگر طی کرده باشد و در نتیجه سرعتش بیشتر باشد. در حالی که فرض کردیم سرعت مساوی است. پس نمیتوانند روی جزء ثانی یا در جزء ثالث محاذات پیدا کنند. دیگر شق سوم پیش میآید.
«فلا بد أن یکون بینهما»؛ یعنی لابد ان یکون این محاذات بینهما (یعنی بین جزء سوم و جزء دوم هست). باید در این دو جزء محاذات کنند.
« و ذلك يقتضي انقسام الجميع. » (یعنی وقوع محاذات بین دو و سه) اقتضا می کندانقسام جمیع را (یعنی هم آن جزء دو و سه خط، هم این دو تا جزء که یکی بالاست یکی پایین است). و بفرمایید اضافه کنید هم آن دو جزء یک و دوی خط را (یا آن دو جزء یک و دوی خط از نظر سنخی فرقی با این دو با این چهار جزء دیگر ندارند). اگر این چهار جزء قابل تقسیم باشند، آنجا هم قابل تقسیم است. پس جزء لایتجزا نداریم. بلکه هر جزئی را که ما لایتجزا فرض کردیم، روشن شد که یتجزا است، نه لایتجزا.
این دلیل سوم هم تمام شد.
**[مقدمه دلایل بعدی (چهارم، پنجم و ششم)]**
سه تا دلیل پشت سر هم مرحوم خواجه در عبارتی میآورد که دلیل چهار و پنج و شش ما میتوانیم قرارش بدهیم. اگرچه که قرارش نمیدهیم، جدا جدا حساب میکنیم؛ ولی میتوانید ضمیمه کنید به آن سه تا، بگویید که این سه تا با آن سه تا میشود شش تا. ولی ما آن سه تا را ضمیمه نمیکنیم، خود این سه تا را جداگانه حساب میکنیم. میگوییم اولی، دومی، سومی (نمیگوییم چهارمی، پنجمی، ششمی).
توجه کنید اولی را من عرض کنم.
چرا این هم قبل از توضیح (البته بعد از توضیح، بعد از اینکه هست که دلیل توضیح دقیقاً باید عرض کنم). اما چون نمیتوانیم امروز توضیح بدهیم، گفتم من یادم میرود که بعداً توضیح بدهم الان ذکرش می کنم.
چرا خواجه این سه تا دلیل را کنار هم ذکر کرد؟و از آن سه دلیل قبل جدا کرد؟.
چون این سه دلیل که میخواهیم بخوانیم یک جامع است و آن جامع این است که حس با این (با آنچه که در جزء لایتجزا میگویید) مخالفت میکند. حس مخالفت میکند به وضوح. یعنی در اینجا دلیل میگوییم اگر جزء داشته باشیم، این محذور لازم میآید. این محذور را حس تکذیب میکند (یعنی محذوری که حس قبولش نمیکند). پس نه محذور عقلی، محذور حسی لازم می آید.
چون این سه دلیل در این مسئله با هم شریک بودند، خواجه این سه دلیل را کنار هم ذکرش میکرد و از قبل جداش میکرد. پس توجه داشته باشید در هر سه دلیلی که ما میخوانیم، باید به یک محذوری برخورد کنیم که حس آن محذور را مردود میبیند و اجازه وقوعش را نمیدهد.
**[دلیل چهارم: حرکت سنگ آسیا]**
یکی از دلیل اولشان (دلیل دو و سه را فعلاً کار نداریم، دلیل اول شروع میکنیم). دلیل اول این است که اگر اجزای لایتجزا داشته باشیم، لازم میآید که دایرهای که پیوسته هست در واقع انفکاک داشته باشد (به تعبیر دیگر که اینجا این تعبیر گفته نشده: سنگ آسیا حالت دایره دارد؛ سنگی که در حبوبات مثل گندم میآید و اینها را له میکند، به آن میگویند آسیا. این حالت دورانی دارد).
اگر از اجزا تشکیل بشود، لازمهاش این است که قسمتی از این سنگ از قسمت دیگر جدا شود و روی آن قسمت حرکت کند که شما این جدا شدن را ببینید. در حالی که جدا شدن را بالوجدان نمیبینیم، بلکه از اول تا آخر این سنگ یکپارچه است.
حالا کسانی که قائل به جزء لا یتجزا هستند میگویند شما سنگ را متصل میبینید که خطای چشم شماست؛ در واقع سنگ متصل نیست. ما میگوییم خیلی خب، حالا در وقتی که سنگ ایستاده شما بفرمایید که سنگ متصل نیست. وقتی سنگ شروع میکند به حرکت، آنجا که این را نمیتوانید بگویید که سنگ متصل نیست. چون اگر بخواهد سنگ حرکت کند، اجزائش مختلف حرکت میکنند (به بیانی که خواهیم گفت انشاءالله). وقتی اجزائش مختلف حرکت کردند، به ظاهراً چشم ما میبیند حرکت مختلف اینها را. در حالی که اینجا با هم تمام حرکت مختلف نمیبینیم. تعلیم هم اجزا مختلف نمیکنند و در نتیجه اصلاً جسم دارای اجزا نیست.
توضیح مطلب: در روی آسیا شما دو تا دایره را فرض کنید. دو تا دایره هست: یکی دایره بزرگ که منطقهاست، یکی دایرهای که نزدیک قطب است. در هر کرهای که حرکت میکند، یک نقطه ثابت داریم که اسمش قطب است و یک دایره بسیار وسیع داریم که عظیمه است. مثلاً توپ را فرض کنید که شما ملاحظه کنید یک شکم دارد دایره عظیمه را دارد، اسمش را میگذاریم منطقه. آن بالای بالای توپ که اگر یک خط (یک چوبی) از اینجا رد کنید به مقابلش وصل کنید، محوری میشود که توپ دور آن محور میچرخد. آن نقطه را میگوییم نقطه ثابت (قطب). چوب که میچرخد آنجا حرکت نمیکند. همان که چوب رد کنید از بالای توپ، چوب رد کنید به مقابلش وصل کنید و مقابل هم کنید. این توپ دور یک چوب میچرخد. آن چوب را ما میگوییم محور. آن قسمتی که دور چوب میچرخد (خشک میخورد)، قطب است. قسمتهای بعدی قطب نیستند.
حالا شما روی این خطهای موازی متعدد بکشید تا متعدد بشود. آن جا بزرگ (خط استوا) میافتد، میگویند که منطقه است. آن دایره کوچک نزدیک قطب، به آن میگویند دایره قطبی. خب دایره قطبی کوچکتر است، منطقه بزرگتر است.
این که تصویر کردید، الان این را میچرخانید. جسم به قول شما از اجزای لایتجزا تشکیل شده. شروع میکند به چرخش. یکی از اجزای لایتجزا (جزء پایین که یکی از اجزایی که در منطقه است، تو آن دایره عظیمه است)، این به اندازه یک جزء راه میرود (حرکت میکند). این به اندازه یک جزء راه میرود. آن جزئی که در دایره قطبی است، آن چقدر؟ آن چقدر اندازه دارد راه میرود؟
یک فرض این است که آن به اندازه جزء حرکت می کند و یک جز این است که کمتر از جزء راه میرود. یک فرض دیگر هست: او در حینی که این جزء منطقهای دارد حرکت میکند، ساکن میماند. این سه فرض است.
پس وقتی جزئی که در منطقه است به اندازه یک جزء حرکت میکند (به اندازه یک جزء درجه طی میکند)، آن جزئی که در قطب حرکت میکند (در دایره قطبی حرکت میکند).
آن جزئی که در دایره قطبی است چقدر حرکت میکند؟ یا وقتی که حرکت میکند (یا وقتی که ساکن است)، آن وقت هم که حرکت میکند یا به اندازه حرکت میکند یا کمتر حرکت میکند. نمیگوییم بیشتر از حرکت میکند، چون دایره کوچکتر میخواهد طی کند، آن دایره آنی که در منطقه است دایره بزرگتری که دارد طی میکند. نباید بگویید آنی که دایره بزرگتری طی میکند کندتر میرود و آنی که دایره کوچکتر طی میکند تندتر. پس نمی توانید بگویید آن که دایره قطبی است دو تا طی میکند، در حالی که دایره استوا یک دانه طی میکند. میگویید دایره استوا دو دفعه طی کرده بچهها؟ یا باید بگویید آن هم یک دفعه، یا باید بگویید کمتر از یک دفعه.
پس سه تا فرض بود:
۱. اینکه آن دایره قطبی حرکت نکند. این دایره منطقهای گاهی متحرک باشد، گاهی ساکن باشد تا این مسافتی را که دایره قطبی طی میکند با مسافتی که آن نقطه منطقه طی میکند در یک زمان مساوی طی بشود. چون مساحت طول دیگر ثابتش کوچکتر است، سایر محیطش بزرگتر است. این در یک زمان راه میافتند. چون کره دارد حرکت میکند، دایرهاش حرکت نمیکند. وقتی کره راه افتاد، یک دور که میزند هم دایره منطقهای یک دور زده، هم دایره قطبی یک دور زده. منتها دوری که دایره قطبی زده کوتاهتر است، دوری که دایره منطقهای زده بلندتر است.
خب حالا شما میگویید که در دایره منطقهای حرکت میکند، دائماً حرکت میکند؛ اما دایره قطبی با مکث حرکت میکند. با این نیست، به همین جهت با هم شروع میکنند، با هم ختم میکنند. حرکت را با هم شروع میکنند، با هم ختم میکنند. اما یکی بیشتر میرود، یکی کمتر میرود. چرا؟ که آن کمتر مدتی ایستاده و آن یکی دیگر کمتر ایستاده (دائماً حرکت کرد).
یا این را میگویید که اگر این باشد، لازمهاش این است که اجزاء سنگ آسیا از هم جدا بشوند (یعنی تفکک). یعنی آن پایینی که دارد حرکت میکند، بتواند جدا باشد. چون اگر از هم جدا نباشند که حرکت برای همهست، همه با هم حرکت میکنند، همه با هم باز میکنند. اینکه میبینید قسمتی دارد حرکت میکند، قسمتی که دارد میایستد، معلوم میشود اینها سمت و سو نسبت به آسیا تفکک داشته باشد (یعنی ازش هم و صدایی داشته باشد). و این خلاف حس است. پس این فرض باید منتفی بشود.
۲. فرض دیگر این است که همانطور که جزء دایره منطقهای به اندازه یک جزء طی کرده، جزء دایره قطبی هم به اندازه یک جزء طی کرده. این چی؟ این درست است یا این هم باطل است؟ این هم باطل است. زیرا که لازم میآید دایره منطقهای با دایره قطبی (و چرخ و کره چرخی) مسافت مساوی طی کرده باشند. این دو دایره مسافت مساوی طی کرده باشند، در وقتی که آن دایره استوایی طی میکند خیلی بیشتر از مسافت دایره قطبی است. این را هم همیشه بگویید بعضی اجزا ایستادند، بعضی حرکت کردند باطل است. بگویید حرکتها مطابق بوده باطل است.
۳. پس باید حکم سوم (باید عرض سوم) را قبول کنید. بگویید در وقتی که دایره منطقهای دارد این به اندازه یک جزء طی میکند، دایره قطبی کمتر از یک جزء طی میکند. کمتر از یک جزء. پس از دمش کمتر داریم. وقتی جزء دیگر وقتی میگوییم کمتر از جزء، یعنی کمتر هم دارد. کمتر از جزء قابل قسمت است، کمتر پس تقسیم شد.
بنابراین توجه کنید اگر تقسیم جزء را قبول نکنید، یا لازم میآید که این بگویید این دو تا جوهری که یکی در منطقه بود یکی در قطب بود با هم مطابق طی کردند (که غلطی واضح است)، یکی هم اینکه بگویید اجزا این چیزها از هم جدا شدند و تفکک شدند (که این را حس تکذیب میکند). پس برای اینکه به هیچکدام از این دو گیر نیفتید، بگویید که جزء تجزیه میشود. یعنی آن جزئی به اندازه یک جزء را طی میکند (جزء منطقه)، جزء قطبی کمتر از یک جزء حرکت میکند. همین که گفتیم کمتر از یک جزء حرکت میکند، معنایش این است که تجزیه شد.
**[تطبیق با متن کتاب]**
خب توجه کنید خواجه اینجا نگفته که اگر جزء تقسیم نشود (اگر جزء لایتجزا داشته باشیم)، یا لازم میآید که مسافت کوتاه و مسافت بلند یکسان باشند (که به وجدان باطل است) و یا لازم میآید که اجزای سنگ آسیا از هم جدا شوند (که به حس باطل است). این را نگفتیم، نگفتیم یا اینجا تفکک (یعنی جدا شدن اجزای آسیا) یا آن تساوی مسافت طولانی و مسافت کوتاه را نداشته. چرا؟ چون این باطل بوده، خیلی راحت معلوم میشود باطل است. مطرحش نکرده، ولی شارح مطرح کرده.
اینطور گفته: اگر جزء لایتجزا داشته باشیم و نتوانیم جزء را تجزیه کنیم، تفکک اجزای سنگ آسیا لازم میآید. که سنگ آسیا اجزایش قطعاً متلاشی شود، خلاف حس است، باطل است. پس لایتجزا داشتن هم باطل است. این دلیل اول از این سه دلیل که خواجه اقامه میکند و شارح شرح کرده است..
« قال: و يلزمهم ما يشهد الحس بكذبه.»؛[2]
لازم میآید تفکک اجزای رحا (چیزی که به حس، آن چیز شهادت میدهد). یعنی لازم میآید باطل؛ حس این باطل است. اگر جزء لایتجزا داشته باشیم، لازم میآید که چیزهایی پیدا کنیم که مخالف حس است (نه مخالف عقل، بلکه مخالف حس). یکی از اینها این است که اجزای سنگ آسیا از هم منفک بشود و جدا بشود. «لزم التفکک»؛ این اولی است.
« من التفكك و سكون المتحرك و انتفاء الدائرة »؛ این دومی، سومی که باید فعلاً توضیح اولی را تمام کنم تا سومی سومی برسیم.
« أقول: هذه وجوه أخرى تدل على نفي الجزء:...»؛ وجوهی که ذکر میکنند و دلالت دارد (یا دلالت در حد یکی از این وجوه)
أحدها أن الحس يشهد بأن المتحرك على الاستدارة این است که حس شهادت میدهد به اینکه آن شیئی که بر استداره حرکت میکند (آنی که بر استداره حرکت میکند مثل توپ، مثل سنگ آسیا)، این باقی است.
« باق على وضعه و نسبة أجزائه » در تمام حالات حرکتش، در تمام ازمنه حرکتش. وضع اولی، شکلش، نسبتش و نسبت اجزایش به همان نسبی است. پس وضع و شکل و نسبت همچنان باقی میمانند. اینجا این جسم دارد حرکت میکند، به همان حالت اول باقی میماند.
«و نسبة أجزائه»؛ یعنی نسبت اجزایی دارد و نسبت اجزایی. اما تجاور میماند، چون دو جور میتواند باشد: یکی نسبت اجزا به همدیگر، یکی نسبت اجزا به شیء بیرونی است. خب این وقتی رو حرکت میکند، نسبت اجزایش به یکدیگر از بین نمیرود. در حالی که اگر جزء لایتجزا داشته باشیم، باید نسبت اجزا به هم بخورد.
« و مع القول بالجزء يلزم التفكك »؛ یعنی اگر قائل به جزء لایتجزا شدیم، این اجزا از هم تفکک میکنند و وضعشان به هم میخورد. یعنی هر کدام مثلاً فرض کنید با آن بالایی تماس دارد یا با پایینی تماس دارد، الان تماسش به هم میخورد بلکه با یک جای دیگر تماس پیدا میکند. به خاطر اینکه مثلاً حرکت مختلفی هست. اگر حرکت یکنواخت باشد (که باید هم باشد)، این اجزا با آن اجزای مجاورشان باقی میمانند، شکل و مجاورتشان همه باقی میماند. اما اگر تجزیه نداشته باشیم (اگر جزء لایتجزا داشته باشیم)، لازم میآید که این اجزا به هم بخورند. به بیانی که:
« و مع القول بالجزء يلزم التفكك »؛ اگر قول به جزء لایتجزا در سنگ آسیا لازم بیاید، این اجزای کره از هم تفکک بشوند یا اجزای سنگ آسیا از هم تفکک بشوند.
بیان مطلب این است:
« لأن الجزء القريب من المنطقة إذا تحرك جزءا فإن تحرك القريب من القطب جزءا تساوي المداران و هو باطل بالضرورة » (جزء نزدیک منطقه است، یعنی دایره عظیمه دارد)، اگر اضافه حرکت شدند، اگر به اندازه یک جزء حرکت کرد، آنوقت «قریب من القطب». این آن جزئی که نزدیکش است، آن حرکت کند، آن هم باید به اندازه یک جزء است. لازم میآید که مداران مساوی باشند (یعنی مدار آن دایره بزرگ و مدار آن دایره کوچک). و این به ضروره باطل است.
و إن تحرك أقل من جزء لزم الانقسام
اما اگر آن جزئی که نزدیک قطب است کمتر حرکت کند (یعنی کمتر حرکت کند آن جزئی نزدیک منطقه حرکت کرده، اما جزئی نزدیک قطب کمتر از یک جزء)، خب لازم میآید که جزء منقسم بشود. چون وقتی کمتر از یک جزء حرکت بکند، کمتر از جزء یعنی انقسام.
« و إن لم يتحرك أصلا »؛ و اگر اینی که نزدیک قطب است اصلاً حرکت نکند (یک آن ساکن بشود)، لازمهاش این است که وسط این سنگ آسیا (یا وسط آن کره که اجزای نزدیک به منطقه وجود دارند) دائماً دارند حرکت میکنند، نتیجه راهی بایستد راهی حرکت کند. روشن است که وقتی قسمتی از سنگ منطقه دارد طی پیدا میکند، تفکک لازم میآید (یعنی لازم میآید که اجزای یک کره ای که دارد حرکت میکند از هم جدا بشوند). در حالی که حس ما خلاف این را میگیرد و حس تکذیب میکند تفکک را.
پس نتیجه گرفتیم که اینکه جزء وسط به اندازه یک جزء بالا (همچین نزدیک آن هم به اندازه یک جزء) حرکت کند، یا جزء نزدیک که بالاست ساکن باشد، این لاجرم باید جزء وسط حرکت کند و جزء بالا کمتر از او حرکت کند. پس اگر جزء وسط به اندازه یک جزء حرکت کرده، جزء دایره قطبی باید کمتر از یک جزء حرکت کند. و کمتر از یک جزء حرکت کردن میگوییم تجزیه جزء.
یا باید تقسیم جزء را بپذیرید، یا باید یکی از این دو محذور دیگر را بپذیرید:
۱. موضوع اینکه دایره کوچک و دایره بزرگ برابر باشد (یک محذور).
۲. یا اجزای این کره از هم منفک باشد (دو محذور).
هر دو را حس تکذیب میکند؛ هم تفکک را تکذیب میکند، هم مساوی بودن دایره کوچک و بزرگ را تکذیب میکند. پس اگر جزء لایتجزا داشته باشیم و نتوانیم جزء را تجزیه کنیم، یکی از این دو محذوری که هر دو مورد پیش میآید. البته خواجه فقط یک شق را گفته (لزوم تفکک)، مرحوم شارح شق دیگر را هم اضافه کرده است.
این دلیل اول بود بین این سه دلیل که لایتجزا را با هم اینکه تصدیق میکند، خلاف را تکذیب میکند که خلاف تجزیه را باطل میداند. یعنی اتفاقی که بر عدم تجزیه میافتد باطل میداند. پس حکم به تجزیه میکنیم، زیرا اگر تجزیه نشود امری اتفاق میافتد که حس تکذیبش میکند. و چون این امری که حس تکذیبش میکند محذور است و نباید حاصل نشود، پس باید به او این تجزیه میشود. بنابراین ما جزء لایتجزا نداریم.
این دلیل اولشان از این سه دلیل بود. دلیل دوم و سوم انشاءالله جلسه بعد.