90/01/31
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ مساله ششم /در نفی جزء لایتجزا
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ مساله ششم /در نفی جزء لایتجزا
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[مقدمه: طرح مسأله ششم]
«المسألة السادسة في نفي الجزء الذي لا يتجزى».[1]
از عنوان مسأله پیداست که میخواهیم درباره جزء لایتجزا بحث [کنیم]، ابتدا ادعا را ما طرح میکنیم، بعد دلایل [را]. وقتی داریم بحثها را سیر میکنیم، باید اقوال را هم [ذکر] کنیم.
[تبیین محل نزاع: اتصال یا انفصال جسم]
بحث این است که جسم که به ظاهر متصل دیده میگردد، آیا در واقع و باطن [هم] واقعاً متصل است؟ یا اینکه مرکب است از اجزای لایتجزی؟ و این اجزا چون به هم چسبیدهاند، به ظاهر متحد دیده میشود و در واقعشان فواصل موجود است؟ و جسم یک شیء متشکل از منفصلاتی [است] منتها منفصلاتی که مجاورند [و پهلوی هم]. یا اینکه دستنخورده، یک واحد متصل است؟ یا مرکب از اجزای صغار؟ اجزای صغاری که دیگر تجزیه نمیشوند؛ آنقدر ریزند که تجزیه نمیشوند. اصطلاح فلسفیاش [جزء لایتجزی است]؛ در کلام گفته میشود: «جوهر فرد» یا «جواهر فردی».
آیا جسم، جواهرِ فرد است یا اینکه واحدِ متصل است؟ در فلسفه گفته می شود که [آیا] جسم، اجزای لایتجزی [است] یا واحد متصل؟ پس اجزای لایتجزی در اصطلاح فلسفه، همان جوهر فرد است در اصطلاح متکلمین.
[اقوال چهارگانه در مسأله]
در مسأله، ایشان چهار تا قول نقل میکند:
۱. اینکه جسم مرکب است از اجزای لایتجزی و این اجزای لایتجزی بینهایت[اند].
۲. اینکه جسم مرکب است از اجزای لایتجزی و این اجزای لایتجزی متناهی[اند]. این دو قول.
دو قول دیگر نقل میکنند مربوط به انقسام جسم:
۳. یک قول میگوید: جسم واحد متصل است و قابل انقسام است به اقسام متناهی؛ که تا یک حدی تقسیم میشود، دیگر بعد از آن تقسیم نمیشود. جسم بالقوه است که قابل قسمت است، ولو ما تقسیم نکنیم، اما واحد متصل است. اینطور نیست که منقسم شده باشد و اجزا داشته باشد، بلکه متصل است و ما میتوانیم تقسیمش کنیم. خب اینها گفتند که میتوانیم تقسیمش کنیم [تا] چه حد؟ [تا حد] متناهی. دیگر به یک جا که رسیدیم، تقسیم را قطع میکنیم و دیگر نمیتوانیم تقسیم [کنیم].
۴. اما قول چهارم: گفتند که [جسم] یک واحد متصل [است]، مرکب از اجزا نیست، بالفعل منقسم نیست، ولی بالقوه منقسم است؛ یعنی میتواند قسمت [شود] و قسمتاش تا بینهایت هست؛ یعنی یک جا متوقف نمیشود.
[توضیح انقسام خارجی، وهمی و عقلی]
اینها گفتند اگر یک جسمی را تقسیم کنیم به تقسیمات خارجی، مثلاً بشکنیمش، ببُریمش، قطعهقطعهاش کنیم، به یک جا ممکن است برسیم که دیگر نتوانیم تقسیم [کنیم]. اما در این حال با وهممان مجسمش میکنیم؛ یعنی در ذهنمان میآوریم، ملاحظهاش میکنیم: اینجور، این طرفِ راستش، این طرفِ چپش. خب یکجور وقتی در ذهن آدم میآید، برایش راست و چپ درست میکنند. تا گفتیم این طرف، آن طرف، معلوم میشود که به دو قسمت راست [و چپ] تقسیمش کرده. وهم ما تقسیمش میکند. دوباره باز اگر تقسیم تمام شد، دو مرتبه وهم میتواند تقسیم کند. ولی باز به یک جا میرسیم که وهم دیگر قدرت دارد تقسیم نکند؟ [نه] آنقدر که ریز میشود که وهم دست نمیزند [= دستش نمیرسد].
از این وقت دیگر فرض، یعنی عقل وارد میشود و او تقسیم را ادامه میدهد و متوقف نمیشود. تا آخر میتواند تقسیم [کند] و آن را ادامه بدهد . پس تقسیم متوقف نمیشود، اگرچه تقسیم خارجی ابتداً و تقسیم وهمی ثانیاً متوقف میشود. و این تقسیم عقلی تا آن آخر متوقف [نمیشود]. این هم قول چهارم است که جسم مرکب [است]، بالقوه [منقسم است]، نه بالفعل. یعنی میتواند تقسیم شود. جسم واحد متصل است و میتواند تقسیم شود؛ تقسیمش تا بینهایت، یعنی تا بینهایت میتواند تقسیمش کند و تقسیمش متوقف نمیشود.
سوال: تقسیم وهمی متوقف میشود؛ تا حدی تقسیم میشود، بعد دیگر متوقف میشود. تقسیم [عقلی] متوقف نمیشود. هر دو تقسیم [خارجی و وهمی]، تقسیم خارجی نیستند که...
پاسخ: علت اینکه آن متوقف میشود، علتش متوقف میشود [= معلوم است]. علت [اینکه تقسیم] وهمی متوقف میشود این است که درکش محدود است؛ تا یک جایی میتواند شیء را جزئی بکند. ریز که شد [دیگر نمیتواند]. ولی عقل اینطور نیست؛ عقل به همان ریز اشاره عقلی میکند و آن [را تقسیم میکند]. وهم میگوید من باید ببینم؛ وقتی دیدم، پخش [= بخش] میشود. ولی یک جا میرسیم که آنقدر کوچک شده که دیگر دیده نمیشود، دیگر نیست. قرار میگیرد حد و تقسیمش قطع نمیشود [بلکه] وهم قطع میشود؛ چون درکش به خاطر [این است که] تقسیم را وارد میشود [و مجسم میکند]. اما عقل حکم میکند؛ او دیگر احتیاج به دیدن، ملاحظه و اینها ندارد. به طور کلی میگوید این موضوعِ همه هست.
[نظر خواجه طوسی: انکار وجود جزء لایتجزی]
عبارت خواجه در اینجا اینگونه است: «و لا وجود لوضعي لا يتجزى بالاستقلال»؛ یعنی چون این قابل اشاره باشد، یعنی جزء مادی باشد، نمیخواهد جزء معنوی باشد [چرا که] جزء معنوی مورد بحث ما نیست. «وضعی»؛ یعنی موجودی که قابل اشاره حسی باشد که تجزیه هم نشود، «لا وجود له بالاستقلال».
اینکه «لا وجود له» است، یعنی برای چنین موجودی که وضعی است (یعنی مادی است، قابل اشاره حسی است) و تجزیه نمیشود، وجود استقلالی نیست. البته وجود تبعی هست؛ مثلاً نقطه همین [طور است]، قابل تجزیه نیست، نقطه طول و ابعاد ندارد، قابل [قسمت] نیست، ولی موجود است «بالتبع»؛ یعنی در انتهای خط موجود است. اما وجود استقلالی [ندارد]. استقلال و تجرد موجود [نیست]. اما به [عنوان] لایتجزی موجود نیست.
خواجه هم همین را میگوید؛ میگوید: جزء لایتجزایی که به استقلال موجود باشد، ما نداریم. «لا وجود» برای شیئی که قابل اشاره حسی باشد (یعنی مادی باشد) و در این حال لایتجزی باشد، که وجود برای این شیء نیست [به نحو] استقلال؛ یعنی وجود استقلالی ندارد. چنانکه وجود تبعی اشکال ندارد.
[اقوال در مسأله ترکیب جسم]
«أقول: هذه مسألة اختلف الناس فيها فذهب جماعة من المتكلمين و الحكماء »؛ [قائل شدند] به اینکه [جسم] مرکب است از اجزای لایتجزی. خب اینها که گفتند معتقد به اجزای لایتجزی [هستند]، دو تا گروه شدند:
۱. گروهی و بعضی [قائل شدند به تناهی]؛ بعضیها معتقدند که این اجزایی که در جسم به کار رفته و تجزیه هم نمیپذیرد، متناهی است.
۲. و بعضی الی عدم تناهی.
این اجزا [به نظر] شما متناهی و [به نظر] بعضی الی عدم تناهی. این قول اول بود. یا بخشی از چیزی [که] تقسیم میشوند [یا] تقسیم نمیشوند. کسانی [که] مثبتینِ [اجزای] متناهی [هستند] که مشکل ندارند [در تصور]، اگرچه گفتیم قولشان اما باطل است، ما قبول نکنیم. [اما گروه دوم] گفتند اجزاء بالفعل نامتناهی در این جسم داریم؛ یعنی یک جسم مثلاً فرض کنید که کوچک هم هست، ولی داخلش اجزای بینهایت به کار رفته. خب این بسیار بعید به نظر میرسد، یعنی محال به نظر میرسد که یک جسم محدود، مشتمل باشد بر اجزای بالفعل نامحدود. بله، مشتمل باشد بر اجزای محدود ممکن است حالا تصور بشود، ولی مشتمل باشد بر اجزای نامتناهی و نامحدود، این به نظر میرسد که [محال] باشد.
خب گفتند دیگر قول گفته شده: «فذهب الی تناهی» این اجزا، «و بعضهم الی عدم [تناهی]». خب این قول اول بود که جماعتی از متکلمین میگفته بودند که جسم اجزائی است؛ منتها دو تا گروه شده بودند: گروهی میگفته بودند اجزای نامتناهی، گروهی گفته بودند اجزای متناهی.
[قول دوم: جسم واحد متصل است]
«و ذهب الباقون إلى أن الجسم بسيط في نفسه متصل»؛ حتی ذهب جماعت [من] المتکلمین. ما اشاره به قول دومی [میکنیم] که این قول دوم هم مثل قول اول دو تا شاخه و دو گروه پیدا میکنند. و باقی حکما و متکلمین [رفتند] به اینکه جسم واحد [است]؛ با قطع نظر از تقسیم، اگر تقسیمش نکنی واحد متصل است. در واقع متصل است، «كاتصاله عند الحس»؛ همانطور که عندالحس متصل است.
این [عبارت] را من اینطور معنا کردم که اگر تقسیمش نکنیم متصل [است]، ولی کلمه «عند الحس» نشان میدهد که «فی نفسه» (یعنی واقعاً)؛ یعنی همانطور که عندالحس متصل است، فی نفسه هم (یعنی واقعاً) متصل است. که این «فی نفسه» را دیگر به معنای با قطع نظر از تقسیم قرار نمیدهیم، اگرچه آن هم معنای درستی است، ولی آن معنا را قرار نمیدهیم. میگوییم که یعنی قابل [انقسام است].
«عند الحس» این جسم در حس متصل است، ظاهراً نگاهش میکند، با حس ملاحظهاش میکند، میگوید متصل است. «فی نفسه» هم یعنی با قطع نظر از حس و در واقع هم [متصل است].
[اقسام قول دوم: انقسام تا بینهایت یا تناهی]
این قول دوم است، آنوقت این قول دوم باز [به] دو گروه تقسیم میشود. یک گروه اینجوری میگفتند.
لكنه يقبل الانقسام
یقیناً هر دو گروهشان، هر دو گروهش که گفتند این متصل قبول انقسام میکند (یعنی بالقوه تقسیم میشود، قابلیت تقسیم را دارد)، به دو تقسیم شدند:
۱. یکی گفته: «اما الی ما لا یتناهی»؛ یعنی تقسیم [تا بینهایت ادامه دارد].
۲. [بخش دوم: تقسیم تا حد معین].
[بررسی اقوال سوم و چهارم در انقسام جسم]
بحث در اقوال پیرامون انقسام جسم بود.
قول سوم این است که انقسام تا یک حدّ محدودی انجام میشود و بعد از آن دیگر نمیشود تقسیم کرد؛ یعنی جسم تقسیم میشود به اجزایی، اما تا یک حدی؛ و پس از آن مقدار، دیگر نمیتوانیم تقسیم کنیم (توقف انقسام در اجزای متناهی).
قول چهارم این است که انقسام در جسم توقف ندارد؛ یعنی یا تا بینهایت بالفعل تقسیم میشود (نظریه نظّام) و یا اینکه انقسام تا بینهایت استمرار پیدا میکند (انقسام بالقوه). این «لا یتناهی» یعنی اجزاء بهگونهای هستند که هرچه پیش برویم تمام نمیشود.
مصنف (خواجه نصیرالدین طوسی) این قول چهارم را انتخاب کرد.
[نفی وجود جزء لایتجزا و قید «بالاستقلال»]
و قد نفى المصنف- رحمه الله- الجزء الذي لا يتجزى بقوله لا وجود لوضعي لا يتجزى بالاستقلال[2]
مصنف، جزء لایتجزا را نفی کرد به واسطه قولش که فرمود: «لا وجودَ...»؛ یعنی جزئی که لایتجزا باشد، وجود ندارد.
وقتی که ایشان فرمود «لا وجود»، این عبارت را مقید کرد به قیدِ «بالاستقلال». من قبلاً معنای این عبارت را توضیح دادم.
و ذلک..
چرا فرمود «به استقلال وجود ندارد»؟ زیرا شیءِ لایتجزا، «بالطبع» موجود است، اما «بالاستقلال» موجود نیست.
لأن ما لا يتجزى من ذوات الأوضاع أعني الأشياء المشار إليها بالحس قد توجد لا بالاستقلال
توضیح مطلب آنکه: چیزی که تجزیه نمیشود، اگر از «ذوات الاوضاع» باشد (یعنی دارای وضع و جهت باشد) و «مشارٌ الیه بالحس» باشد (قابل اشاره حسی باشد)، چنین چیزی تجزیه میشود.
بنابراین، چنین موجودی که دارای وضع باشد و تجزیه نشود، وجود ندارد؛ البته «بالاستقلال» وجود ندارد.
لذا خواجه قید «بالاستقلال» را آورد. اینکه قید بالاستقلال آمد و گفتیم چنین جزئی بالاستقلال وجود ندارد، به خاطر این است که «ذوات الاوضاع» قابل اشاره هستند و چیزی که مشارٌ الیه بالحس است، خودش اقتضای تجزیه میکند (چون جهت دارد).
اما چیزی که تجزیه نمیشود، «بالاستقلال» یافت نمیشود، ولی «بالتبع» (غیرمستقل) یافت میشود.
كوجود النقطة في طرف الخط أو مركز الدائرة و لا يمكن وجوده بالاستقلال
مانند وجود «نقطه» در انتهای خط یا در ابتدای آن. نقطه میتواند طرفِ خط (ابتدا یا انتها) باشد. و مثل «مرکز دایره»؛ مرکز دایره هم همینطور است (نقطهای موهوم یا تبعی است).
پس این جزء (نقطه) میتواند بدون استقلال، یعنی «تبعاً» موجود باشد؛ اما وجودِ بالاستقلال بهطور مستقیم نمیتواند در خارج داشته باشد. این نظر ماتن بود.
[جمعبندی اقوال و ورود به ادله]
و قد استدل عليه بوجوه:
معلوم شد که در مسئله چهار قول داریم. از این چهار قول، مصنف قول چهارم را انتخاب کرده است. البته انتخابی که کرده، هنوز نشان نداده است که قابلیت انقسام تا بینهایتِ بالفعل است یا تا بینهایتِ بالقوه (یعنی هیچکدام از دو شاخه قول چهارم را هنوز تعیین نکرده است).
فقط گفته است که:
قول اول (جزء لایتجزا) با هر دو فرضش (متناهی و نامتناهی) باطل است.
قول دوم (توقف انقسام) باطل است.
و قول چهارم (انقسام لا الی حدٍ یقف) درست است.
حالا اینکه کدامیک از دو فرضِ قولِ چهارم درست است را بیان نکرده است. اصلِ مطلبِ مصنف این است که ما «جزء لایتجزا» نداریم.
ایشان میفرماید: «و لا الذی لا یتجزّی» (و وجود ندارد آن جزئی که تجزیه نشود).
و قد استدل عليه بوجوه: بلکه این نظریه باطل است و برای بطلان آن به وجوه چندگانهای دلیل میآورد.
[دلیل اول: برهان حاجب (برهان وسط)]
دلیل اول ایشان را توجه کنید.
شما یک خطی را فرض کنید (یا سه جزء را در کنار هم). میخواهیم ثابت کنیم که اصلاً جزء لایتجزا نداریم.
حالا فرض کنید (طبق مبنای خصم) که یک حدی برای جزء قائل شویم؛ به قول شما این سه جزء، «لایتجزا» باشند که در کنار هم قرار گرفتهاند.
چگونه میتوانیم ببینیم که حکمشان چیست؟ از شما سؤال میکنیم:
آیا آن «جزء وسط»، مانعِ وصولِ دو جزءِ دو طرف (جزء راست و چپ) به یکدیگر هست یا خیر؟
یعنی آیا آن جزء وسط، «حاجب» (فاصله و مانع) بین آن دو هست یا نه؟
شق اول (عدم حجاب):
اگر حاجب نیست، معنایش این است که جزء کناری با آن جزء دیگر مجاورت دارد و جزء وسطی مانع و حائلی ایجاد نکرده است.
خب، اگر آن دو جزء با هم تماس داشته باشند و جزء وسط مانع نباشد، لازمهاش این است که «تداخل» کرده باشند. یعنی در اینجا، این جزء در آن جزء و آن جزء در این جزء داخل شوند و لازم نیست که آن جزء وسط مانعشان شود. آنها با هم مجاورت پیدا میکنند و از این مجاورت، تداخل پیدا میکنند (یعنی حجمشان یکی میشود).
در این صورت، از اجتماع آنها «یک جزء» تشکیل میشود (حجمی پدید نمیآید). این خلافِ فرضِ ماست؛ چون ما داریم فرض میکنیم که «سه جزء» داریم و جسم تشکیل شده است.
شق دوم (وجود حجاب):
پس باید گفت که جزء وسط، «حاجب» است.
خب، اگر حاجب است، آن جزء وسطی که حاجبِ دو جزءِ کناری است، باید دارای «دو جهت» باشد:
۱. جهتی که با جزء سمت راست ملاقات میکند.
۲. جهتی که با جزء سمت چپ ملاقات میکند.
و جهت ملاقات با راست، غیر از جهت ملاقات با چپ است.
پس جزء وسط تقسیم شد (به دو جهت یا دو نیمه). و این خلافِ فرضِ «لایتجزا» بودنِ آن است.
[استدلال بر تجزیه جزء متوسط (برهان حاجب)]
[در ادامه بحثِ فرضِ سه جزء در کنار یکدیگر، گفته میشود:]
اگر یک قسمت از جزءِ وسطی به جزءِ کناری (مثلاً سمت راست) متصل باشد و قسمت دیگری از آن به جزءِ کناریِ دیگر (سمت چپ) متصل باشد، نتیجه این میشود که جزءِ وسطی دارای اجزاء و ابعاد است.
زیرا این جزءِ وسط، سه جهت یا سه جزء پیدا کرد: یک قسمت به جزءِ سمت راست متصل است و یک قسمت به جزءِ سمت چپ. از این جهت متوجه میشویم که جزءِ وسطی تقسیم شد.
خب، اگر جزءِ وسطی تقسیم شود، اجزای کناری نیز مثلِ آن هستند (زیرا همه از یک سنخ، یعنی جزء لایتجزا فرض شدهاند). چون جزءِ وسطی تقسیم شد، پس آن اجزای دیگر هم تقسیم میشوند؛ در نتیجه «لایتجزا» نخواهند بود.
شما (خصم) فرض کرده بودید که اینها تجزیهناپذیرند، ولی ما با این بیان ثابت کردیم که تجزیهناپذیر نیستند.
[بررسی فرض عدم حجاب (تداخل) و ابطال آن]
زیرا امر دایر است بین دو حالت:
۱. یا اینکه این جزءِ وسطی «حاجب» (مانع) است [که لازمهاش تجزیه بود].
۲. یا اینکه حاجب نیست، بلکه در جزءِ کناری «تداخل» کرده است.
اگر فرض دوم باشد (تداخل)، لازم نیست که جزءِ کناری هم در هم تداخل کنند [بلکه کل مجموعه در یک حیز واقع میشوند]. اما تداخل محال است. گذشته از اینکه محال است، در اینجا لازم میآید که ما یک جا (یک مکان واحد) داشته باشیم، در حالی که اینها سه جزء هستند [و باید مکانهای متعدد داشته باشند].
پس ناچاریم بگوییم که این جزءِ وسطی، «حاجب» است.
خب، اگر حاجب است، تجزیه لازم میآید؛ زیرا یک بخشش به دستِ یکی (جزء راست) داده شده و یک بخشش به دستِ دیگری (جزء چپ). پس معنای این وسطی چه صورتی دارد که میتواند یک دست به یک طرف بدهد و یک دست به طرف دیگر؟
از اینجا معلوم میشود که جزءِ وسطی تجزیه شد و «لایتجزا» باقی نماند. و اگر وسطی لایتجزا نشد (یعنی تجزیه شد)، اجزای دیگر هم لایتجزا نخواهند بود.
[توضیح مفهوم تداخل و اقسام آن]
اما اینکه گفتیم «تداخل محال است»، اولاً من باید تداخل را توضیح بدهم. شاید قبلاً بحثی از تداخل شده باشد، شایدم نشده باشد؛ اگر نشده اشاره کنم.
گاهی ممکن است شما جسمی را در جسم دیگر وارد کنید و آن جسمی که میزبان است (مورود)، بزرگتر شود. این اصطلاحاً تداخلِ محال نیست و اشکالی هم ندارد.
مثال: فرض کنید شما یک کاسه آب دارید که نصفش آب شده است. خب، آبِ دیگری در آن میریزید و پرش میکنید. در اینجا حجمِ آب بیشتر میشود. این تداخل میکند (یعنی آبی در آبی دیگر داخل میشود) ولی حجمش بزرگتر میشود. این تداخل محال نیست و اشکالی هم ندارد.
اما گاهی شما جسمی را در جسم دیگر وارد میکنید، بدون اینکه بر حجمِ آن افزوده شود؛ یعنی همان حجمِ اولی باقی بماند. این را در اصطلاح «تداخل» (به معنای محال) میگوییم.
مقصود از تداخلِ محال این است که دو جسم در همدیگر وارد بشوند، بدون اینکه یکی از آنها (یا مجموع آنها) از حالتِ اولیِ خود خارج شود و حجمش افزوده گردد.
خب، در مانحنفیه، اگر بخواهد تداخل صورت بگیرد، لازمهاش این است که این جزء در آن جزء داخل شود، بدون اینکه حجمِ زیادی پیدا شود و بدون اینکه متمایز شوند؛ و این محال است.
پس تداخل نشد. استحالهاش را هم خودشان (متکلمین و قائلین به جزء) گفتهاند محال است و احتیاج به گفتنِ ما نیست؛ هیچکس قائل به جوازِ تداخل نیست.
[تطبیق با متن: تقریر دلیل اول (برهان حاجب)]
ماتن فقط مبنی بر وجودِ خارجی، بر این مدعای خودش به چند وجه استدلال کرده است.
« قال: لحجب المتوسط.» (دلیل اول این است که جزء متوسط، حاجب است).
یعنی جزئی که وسط قرار گرفته، حاجب است؛ یعنی مانع است. یعنی دو تا قطعه کناری را از ملاقات با یکدیگر منع میکند. حاجب یعنی مانعِ ملاقاتِ اجزای کناری است.
خب، اگر اینطور باشد (که حاجب باشد)، پس با این جزءِ دست چپی مجاورت دارد و با آن جزءِ دست راستی هم مجاورت دارد.
یعنی دو تا بخش و جهت برای این جزءِ وسط هست:
۱. یک بخش متصل شده به جزءِ دست راست.
۲. یک بخش دیگر متصل شده به جزءِ دست چپ.
پس از وسط قسمت شده است.
« أقول: هذا أحد الأدلة على نفي الجزء» (این یکی از ادله است).
و تقريره در شرح و تقریرِ این دلیل میگوییم:
« أنا إذا فرضنا جوهرا متوسطا بين جوهرين».
(ما هرگاه جوهری را فرض کنیم که متوسطِ بین دو جوهر است).
یعنی یکی از این اجزا را فرض کنیم که وسط است و دو جزءِ دیگر هم در کنارِ این جزءِ وسط هستند.
خب، در این صورت سؤال میکنیم:
« فإما أن يحجبهما عن التماس أو لا» (یا اینکه این وسطی، آن دو تای کناری را از تماس باز میدارد و حاجب میشود).
یعنی نمیگذارد که آن جزءِ دست راستی با دست چپی تماس پیدا کند.
«او لا» (یا نه، حاجب نمیشود).
یعنی اجازه تماس میدهد و خودش مماس میشود هم با دست راستی و هم با دست چپی؟ (البته اگر اجازه تماس بدهد، دیگر خودش مماس با هر دو به نحو تمایز نخواهد بود).
« و الثاني باطل » (و شق دوم که اجازه تماس بدهد و حاجب نباشد).
این باطل است.
«و الا» (و اگر باطل نباشد).
یعنی اگر بخواهد انجام شود و حاجب نباشد، باید اجازه تداخل بدهد. و تداخل نیست (محال است) که هم آن جزء در این دو طرف تداخل کرده باشد و هم خودِ دو طرف در هم تداخل کرده باشند.
پس میشود « و الأول يوجب الانقسام»؛ یعنی آن فرضِ اول متعین میشود که بگوییم: این جوهرِ وسطی، آن دو تای کناری را از تماس باز میدارد؛ یعنی نمیگذارد که این وسطی حاجب باشد تا این دو جزء کناری با هم تماس پیدا کنند، وجودِ این حالت موجب میشود که آن کسی [= جسمی] منقسم شود؛ و به بیان دیگر منقسم میشود.
لأن الطرف الملاقي لأحدهما مغاير للطرف الملاقي للآخر
چرا؟ زیرا لازم است که در جسم، «طرفِ مُلاقی» مغایر با «طرفِ غیرمُلاقی» باشد.
زیرا آن طرفی که از آن جزء وسطی ملاقات میکند با یکی از آن سه جزء (جزء کناری)، مغایر است با طرفِ دیگرِ این جزء وسطی که ملاقات میکند با یکی دیگر از اجزای کنار.
دقت کنید؛ ما این جزء وسطی را داریم. میگوید: جزء وسطی دو تا طرف پیدا میکند؛ یک طرفش ملاقات میکند با «احد هما» (یکی از آن دو)، یعنی مثلاً با جزء سمت راستی؛ و طرف دیگرش ملاقات میکند با دیگری، یعنی جزء دست چپی.
پس معلوم میشود که این جزء وسطی، دو تا طرف و دو تا بخش پیدا کرد: یک بخش طرفِ راست و یک بخش طرفِ چپ.
و وقتی که این جزء وسطی منقسم بشود، هم طرفِ راستی و هم طرفِ چپی، چون جنسشان با این وسطی یکی است، آنها هم ممکن است تقسیم بشوند؛ بلکه هر جزئی با این توضیح تقسیم میشود. زیرا در اجزای متشابه، حکم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد است؛ وقتی این افراد جنسشان یکی است، اگر یکی تقسیم شد، بقیه هم تقسیم میشوند.
[دلیل دوم: برهان حرکت دو جزء بر مرکب از سه جزء]
« قال: و لحركة الموضوعين على طرفي المركب من ثلاثة.».
این دلیل دوم است. دلیل دوم را توجه کنید؛ از خارج توضیح میدهم.
تصویر کنید یک خطی را که فرضاً از سه تا جزء تشکیل شده باشد (از جواهرِ افراد تشکیل شده باشد). خطاب به کسانی که طرفدارِ جزء لایتجزا هستند میخواهیم این مطلب را مطرح کنیم تا بیان کنیم که جزء لایتجزا نداریم.
خطی را فرض کنید که از سه جزءِ لایتجزا تشکیل شده باشد.
دو تا جزء دیگر را فرض کنید و قرار بدهید در دو طرفِ بالای این خط.
پس این خط میشود: هم جزء اول تا جزء دیگر (سه جزء پایین)، و دو تا جزء دیگر را هم فرض کنید «موضوعین»؛ میگوید موضوعین، یعنی وضع شده. دو جزء را وضع کنید در دو طرفِ [بالای] این خطی که مرکب از سه تا است. می شود پنج جزء.
بعد این دو تا [جزء بالایی] را حرکت بدهید به سمت بالا [= روی سطح]؛ یعنی بروند بالای جزء [وسط]. بعد که رفتند بالای سه جزء، رو به هم بیایند. یعنی روی این سه تا جزء که قرار گرفتند، این دو تا جزء باید به همدیگر نزدیک بشوند. با یک سرعت حرکت کنند و ابتدای حرکتشان یک زمان باشد.
یعنی جزئی که طرفِ راستِ این سه تا قرار گرفته و جزئی که طرفِ چپِ این سه تا قرار گرفته، دوتایی با هم حرکت کنند با یک سرعتِ مساوی. یعنی حرکتِ یکنواخت کنند، بیایند بالا تا برسند به سطحِ این دو تا (سطحِ این سه تا جزء). بعد بیایند روی این سه تا جزء بلغزند و به سمتِ هم نزدیک بشوند.
کجا به هم تلاقی میکنند؟ دقت کنید. درست در وسطِ سطحِ این سه جزء به هم تلاقی میکنند.
آنوقت بخشی از این جزءِ دست راستی که بالاست، میافتد روی قسمتی از جزء وسطی که پایین است؛ و بخشی از آن یکی دیگر که در طرفِ چپ بود و آمد روی این قرار گرفت، آن هم به همین صورت؛ نصفش میافتد روی جزء وسطی که زیر است و نصفش میافتد روی جزءِ طرفی.
مثلاً فرض کنید نامگذاری کنیم:
نقطه وسطش (جزء وسطِ پایین) را اسمش را بگذاریم «الف». دو طرف دارد؛ یکی «ب» و یکی «ج». درست این شد که این سه تا یک خط شدند (ب، الف، ج).
بعد دو جزءِ دیگر را در دو طرفِ [بالای] این خطوط قرار بدهید؛ یکی اسمش را بگذاریم «دال» و یکی اسمش را بگذاریم «هاء». الان ۵ تا جزء داریم.
«دال» و «هاء» را حرکت بدهید (الف و ب و جیم باقیمانده را ثابت نگه دارید). دال و هاء را حرکت بدهید بیاورید روی الف تا به هم برسند. حرکت هم در یک زمان شروع بشود و سرعت هم یکسان باشد.
خب، این دو تا حرکتِ یکنواخت میکنند، میآیند بالا، اول میآیند روی «ب» و «ج»، بعد به هم نزدیک میشوند، میآیند روی «الف» با هم تلاقی میکنند.
روی «الف» این دو تا با هم تلاقی میکنند؛ یعنی دال و هاء روی الف تلاقی میکنند.
آنوقت نصفِ این «دال» میافتد روی نصفِ «الف»، و نصفِ «هاء» هم میافتد روی نصفِ [دیگرِ] «الف».
ببینید؛ هم آن دال و هاء نصف پیدا کردند (که نصفشان افتاد روی الف و نصفشان روی ب و ج)، و هم آن که وسط بود (الف) تقسیم شد.
پس ثابت شد که در دلیل قبلی که «حاجبِ متوسط» بود، ما جزء وسط را [مستقیماً] تقسیم کردیم؛ فقط بعد گفتیم جزء کناری هم مثل جزء وسط است، پس او هم تقسیم میشود.
اما در این دلیل دوم، ما فقط جزء وسط را تقسیم نکردیم؛ بلکه هر ۵ تا را تقسیم کردیم. ثابت کردیم که هم «الف» (وسطی) تقسیم شد و هم «دال» و «هاء» (متحرکها) تقسیم شدند.
[تبیین چگونگی حرکت و انقسام در برهان دوم]
« قال: و لحركة الموضوعين على طرفي المركب من ثلاثة.» (حرکت آن دو جزءِ وضعشده).
مراد از «موضوعین»، آن دو جزئی است که وضع شدند و نهاده شدند بر دو طرفِ خطی که مرکب است از سه جزء.
ما دو جزء را وصل کردیم و نهادیم در دو طرفِ خطی که مرکب از سه جزء است. بنابراین، خطِ سه جزئیِ ما با ضمیمه اینها، مجموعاً دارای پنج جزء شد (سه جزءِ اصلی و دو جزءِ مفروض). حال این دو جزئی که چهارمی و پنجمی حساب شدند، حرکت میکنند.
چگونه حرکت میکنند؟ به همان نحوی که بیان کردیم (حرکت به سمت یکدیگر). وقتی حرکت کردند و سپس با هم تلاقی نمودند، معلوم میشود که تقسیم میشوند. و وقتی تقسیم شدند، معلوم میشود که ما جزء لایتجزا نداریم. این، تقریرِ دلیل دوم برای نفی جزء بود.
و تقریر و تبیین این دلیل چنین است:
« أقول: هذا وجه ثان و تقريره أنا إذا فرضنا خطا مركبا من ثلاثة جواهر» (هرگاه خطی را فرض کنیم که مرکب از سه جوهر باشد).
در اینجا تعبیر به «جواهر» کرد (جواهرِ افراد). حالا شما بگویید «اجزاء» یا بگویید «جواهر»، فرقی نمیکند. عرض کردم که اجزاء با جواهر در اینجا یکی است؛ «اجزاء» اصطلاح فلسفی است و «جواهر» اصطلاح کلامی (متکلمین) است.
پس فرض میکنیم خطی را که متشکل از سه جزء است.
« و على طرفيه جزءين » (و فرض میکنیم بر دو طرفِ این خط، دو جزء را).
که در واقع مجموعِ اجزاء میشود پنج تا؛ سه تا جزء است که اول داشتیم (خط اصلی)، و سه تای دیگر (که صحیحش دو تاست) هم در دو طرفِ این خطِ سه جزئی فرض میکنیم؛ که مجموع میشود پنج تا.
«ثم تَحَرَّکَا» (آن دو جزء حرکت میکنند).
بعد از فرض، این دو جزئی که در دو طرفِ خط فرض کردیم، حرکت میکنند.
چگونه حرکت میکنند؟
على السواء في السرعة و البطء
در چه چیزی مساویاند؟
۱. در سرعت؛ سرعتشان یکسان است و یکی از دیگری عقبتر حرکت نمیکند.
۲. در شروع (زمان حرکت)؛ یعنی شروعشان با هم است.
زیرا ببینید، اگر هر دو با هم شروع نکنند، ممکن است نتوانند بروند روی جایِ وسط (جزء میانی) و تلاقی کنند؛ بلکه یکی از آنها زودتر میآید و روی آن قرار میگیرد، یا یکی از آنها به راحتی طی میکند تا آن آخر. پس باید هر دو با هم شروع کنند و هر دو همسرعت باشند.
« فلا بد و أن يتلاقيا» (آن دو با هم تلاقی میکنند).
وقتی اینها دارند با هم حرکت میکنند، کجا تلاقی میکنند؟
روی جزءِ وسط؛ یعنی وسطِ آن خطِ سه جزئی تلاقی میکنند.
« و إنما يمكن بأن يكون نصف كل واحد منهما على نصف الطرف...» (و همانا تلاقی محقق نمیشود).
تلاقی اینگونه محقق میشود که:
«نصفٍ من کلّ واحدٍ منهما» (به واسطه نصفی از هر یک از این دو جزءِ متحرک).
و النصف الآخر على نصف المتوسط فتنقسم الخمسة اینگونه نیست که تمامِ جزء بر تمامِ جزء منطبق شود، بلکه تلاقی به این صورت است که از هر یک از آن دو تایی که متحرک هستند، بر نصفِ طرف (جزء کناری) و نصفِ دیگر بر جزءِ متوسط واقع میشود.
توضیح مطلب:
آن جزئی که مثلاً در انتهاست (مثلاً جزء «ب» یا این جزءِ بالاییِ متحرک)، نصفش میافتد روی نصفِ جزءِ کناری (جزءِ طرف)، و نصفِ دیگرش (مترافی/طرف دیگرش) میافتد روی جزءِ وسط.
پس ببینید؛ «کلّ واحدٍ منهما» (هر یک از این دو جزء که حرکت کردند)، مثلاً جزء «دال»:
* نصفش میافتد بر نصفِ طرف (یعنی نصفِ جزء «ب»).
* و نصفِ دیگرِ همان جزءِ بالایی (دال)، میافتد بر آن جزئی که متوسط است (یعنی جزء «الف»).
در مورد آن یکی دیگر (جزء متحرک دوم) هم همین حرف را میزنیم؛ آن هم همینطور است. آن هم وقتی آمد و روی این سه تا قرار گرفت، نصف میشود:
* نصفش میافتد روی نصفِ جزءِ متوسط (الف).
* و نصفِ دیگرش میافتد روی نصفِ آن طرفِ دیگر (جزء «ج»).
در نتیجه، خط (و اجزای آن) تقسیم میشود.
توضیح دلیل روشن شد.
این دو دلیل بود بر اینکه ما جزء لایتجزا نداریم. دیدید که در هر دو دلیل، ما «جزء» را آوردیم (فرض کردیم) و تشریح کردیم و ثابت شد که جزء لایتجزا نداریم (چون تقسیم شد).
حالا ادله بعدی در جلسات آینده گفته میشود.