« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/30

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله پنجم /امتناع انتقال عرض

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله پنجم /امتناع انتقال عرض

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۴۳، مسئله پنجم: فی استحالة انتقال الأعراض**

**[طرح مسئله: امتناع انتقال عرض]**

المسألة الخامسة في استحالة انتقال الأعراض‌[1]

آیا می‌شود عرضی از موضوعی به موضوع دیگر منتقل شود یا این انتقال محال است؟ ایشان می‌فرماید که محال است عرض از موضوعی به موضوع دیگر منتقل شود.

ابتدا گفته می‌شود که این ادعا، ادعایی است بیّن که نیازی به استدلال هم ندارد؛ ولی در عین حال برایش دلیلی اقامه می‌کند. البته می‌گوید «قریبٌ من البینة»؛ چون قریب من البینه جای استدلال دارد. بر بیّن یا بدیهی نمی‌شود استدلال کرد، ولی بر چیزی که نظری باشد یا اینکه قریب به بدیهی باشد، می‌توان استدلال کرد.

الان می‌خواهیم بر این مدعا استدلال کنیم و بگوییم که انتقال عرض از موضوعی به موضوع دیگر جایز نیست.

**[استدلال بر امتناع انتقال عرض]**

در استدلال بیان می‌کنیم که عرض اگر بخواهد موجود بشود، باید مشخص بشود؛ مثل همه موضوعات دیگر و همه اشیای دیگر. اگر بخواهند موجود بشوند، باید مشخص بشوند. عرض هم اگر بخواهد موجود بشود، باید مشخص بشود. پس در وجود عرض، تشخص لازم است.

حالا اگر انتقال عرض از موضوعی به موضوع دیگر تشخص را باطل کند و وجود عرض را هم باطل می‌کند، آن‌وقت باید بگوییم که انتقال عرض از موضوعی به موضوع دیگر محال است. پس خوب است که ما بحث را در تشخص مطرح کنیم؛ ببینیم آیا عرض می‌تواند از موضوعی به موضوع دیگر منتقل شود و تشخصش باقی بماند یا نمی‌تواند منتقل شود؟ اگر معلوم شد که با انتقال، تشخص از بین می‌رود (چون وجود فرع تشخص است)، گفته می‌شود پس با انتقال، وجود عرض از بین می‌رود. آن‌وقت انتقال عرض از موضوعی به موضوع دیگر جایز نیست. به این مناسبت بحث تشخص مطرح می‌شود.

توجه کنید من این توضیحی که عرض کردم برای این بود که روشن بشود چرا بحث انتقال عرض را به تشخص عرض می‌بریم. علتش همین مشکلی است که عرض کردم: اگر انتقال عرض حاصل شد، تشخص باطل می‌شود؛ تشخص باطل شد، وجود باطل می‌شود.

حالا ما برای اینکه ثابت کنیم انتقال عرض از موضوعی به موضوعی جایز نیست، باید ثابت کنیم که با انتقال، عرض موجود نمی‌ماند؛ زیرا که با انتقال، عرض مشخص نمی‌ماند. باید بحث از تشخص عرض کنیم. تشخص عرض به چیست؟ سه تا احتمال (چهار تا احتمال) در مسئله هست:

۱. **احتمال اول:** تشخص عرض مقتضای ماهیتش باشد. خود ماهیت اقتضای تشخص کند. این فرض باطل است؛ چون اگر ماهیتی اقتضای تشخص بکند، آن ماهیت فقط یک فرد خواهد داشت، بیشتر از یک فرد نخواهد داشت. چون این ماهیت هر جا باشد اقتضای تشخص می‌کند، اقتضای فردیت می‌کند، اقتضا می‌کند که یک فرد داشته باشد. ماهیت که از اقتضایش دست برنمی‌دارد؛ پس تشخص خواهد کرد، یعنی این ماهیت ایجاد شخص واحد می‌کند. خب شخص واحد کرد، شخص دیگر وجود پیدا نمی‌کند. در حالی که ما می‌بینیم اعراض ما نوعاً دارای افراد است. این نشان می‌دهد که تشخص مقتضای ماهیت عرض نیست. اگر عرضی ماهیتش اقتضای تشخص کند، باید آن عرض منحصر در فرد شود. در حالی که عرض منحصر در فرد نیست. پس ماهیتش مقتضی تشخص نیست. این فرض باطل شد.

۲. **احتمال دوم:** این است که خود ماهیت اقتضای تشخص نکند، بلکه تشخص مستند به لازم ماهیت باشد. این هم مآلش همین محذور اولی است. چرا؟ چون لازم ماهیت از ماهیت منفک نمی‌شود. اگر ماهیت اقتضایی است، آن اقتضایش دائمی است؛ یعنی تا وقتی ماهیت هست، آن اقتضا هست. اگر بگوییم لازم ماهیت هم که از ماهیت ناشی می‌شود اقتضایی کرد، باز اختلاف داریم اینجا. وقتی ماهیت هست، این اقتضا هست. خب اگر بگوییم که تشخص مقتضای لازم ماهیت است، نتیجه این می‌شود که ماهیت منحصر می‌شود؛ چون هر ماهیتی این لازم را دارد. لازم هم که اقتضای تشخص می‌کند. پس هر ماهیتی که تشخص دارد، وقتی ماهیت تشخص داشته باشد، دیگر فرد دومی امکان نخواهد داشت. پس فرق نمی‌کند چه مقتضی تشخص ماهیت عرض شود، چه مقتضی تشخص لازم ماهیت عرض باشد؛ در هر صورت لازم می‌آید که ماهیت عرض منحصر باشد.

ما ماهیت عرض را می‌بینیم که منحصر نیست؛ پس درک می‌کنیم که مقتضی تشخصش خود ماهیت یا لازم ماهیت نیست. این دو فرض باطل.

سوال: (البته این ماهیت نوعیه غیر مجرد مثل بیاض و سواد و این‌هاست. فرض ما نیست این که برایش ماهیت این نوری که مجرد نیست. چرا منحصر نیست؟

پاسخ: آن‌ها عارض عوارض مشخصه را دارند، حمل می‌کنند. و اگر ماهیت آن‌ها اقتضا بکند تشخص را، منحصر می‌شود. هر موضوعی ماهیتش اقتضای تشخص کند، منحصر می‌شود. ماهیتش هم اقتضای تشخص کند، منحصر می‌شود. فرض در موضوعاتی که می‌بینید چند تا فرد دارند، ماهیتشان مقتضی تشخص نمی‌کند. مقتضی تشخص چیزی دیگر بیرون از ماهیت است. باید ببینیم چنین چیزی داریم یا نه).

۳. **احتمال سوم:** آنچه که حلول می‌کند در عرض باعث تشخص است. در افراد انسان این‌جوری است: آنچه حلول در انسان می‌کند عامل تشخص است (یعنی ماهیت انسان که عامل تشخص نیست؛ این زید با این عمرو هر دو ماهیت را دارند. شخصیت این ماهیت برایشان نیامده، آن نوعیتشان را که انسان است این ماهیت داده. شخصیتشان را چی آورده؟ عوارض مشخصه‌ای که در این‌ها حلول کرده). پس «ما یحل فیه» (آنچه در انسان حلول می‌کند) باعث تشخص شده.

آیا در اعراض هم می‌توانیم بگوییم «ما یحل فی الأعراض» باعث تشخص این عرضی که سواد است و آن عرض دیگر که سواد است می‌شود؟ خودشان در سواد بودن با هم مشترک‌اند. شخصیتشان به این است که عوارضی بر این سواد عارض شده که بر آن یکی عارض نشده. و به عکس.

آیا می‌توانیم از طریق عوارض (که «ما یحل فی العرض» هستند) تشخص عرض را درست کنیم؟ بگوییم این دو تا عرض مشخص شده‌اند به خاطر عوارضی که در آن حلول کرده؟ حالا عوارض که هرچی دیگری به خاطر آنچه که در آن حلول کرده. می‌توانیم از این طریق درست کنیم یانه؟ می فرماید که نه، چون فاعلی که این عوارض را به این عرض می‌دهد (تعبیر به عوارض نمی‌کنم، تعبیر به «ما یحل» می‌کنم)، فاعلی که این ما یحل فی العرض را به عرض می‌دهد، آن فاعل شخصیت عرض را تأمین می‌کند با دادن همین ما یحل. و وقتی شخصیت عرض تأمین شد، عرض موجود می‌شود. دیگر هیچ احتیاجی به موضوع نخواهد داشت؛ فقط فاعل کافی است که به این عرض ما یحل بدهد. به محض اینکه ما یحل فیه را به این عرض داد، این عرض می‌شود شخص. وقتی شخص شد، موجود می‌شود و دیگر احتیاجی به محل ندارد.

لازمه این حرف این است که عرض بی‌نیاز از موضوع شود. چون عرض باید موجود بشود، موجود شدنش متوقف به این است که در محل باشد، در موضوع باشد. حالا شما می‌گویید موجود شدنش به این است که تشخص پیدا کند، و تشخصش هم به محلش نیست، تشخصش با آن عوارض و ما یحلی است که فاعل به آن می‌دهد. خب این مشخص می‌شود با این ما یحل فیه، بدون احتیاج به محل مشخص می‌شود و موجود می‌شود. پس دیگر احتیاجی به محل ندارد، احتیاجی به موضوع ندارد. عرض بی‌نیاز از موضوع می‌شود در حالیکه عرض نمی‌تواند بی نیاز از موضوع شود، پس مشخص می‌شود تشخصش ابما یحل فیه نیست که این راه هم نادرست است.

۴. **احتمال چهارم:** این است که عرض تشخصش را از محلش می‌گیرد، نه از ما یحل فیه؛ بلکه از محلش می‌گیرد. نه آنچه که در عرض حلول می‌کند، بلکه آنچه که عرض در او حلول می‌کند تشخص‌ را از آن می گیرد.

اگر بخواهد تشخص از محل بگیرد چه مشکلی پیش می‌آید؟ هیچ، هیچ مشکلی پیش نمی‌آید. در واقع همین هم هست، همینه درست. همینه که عرض تشخصش از محلش است. یعنی وقتی که حلول می‌کند در این تکه کاغذ، این بیاض حلول می‌کند در این تکه کاغذ، فرق می‌کند با بیاضی که حلول کرده در تکه کاغذ دیگر. از کجا فرق می‌کند؟ از محل. آن این کاغذ است، این این کاغذ. بیاض در آن و بیاض در این فرق ندارد (آن هم بیاض است، این هم بیاض است). شخصیت این که در این شخص کاغذ حلول کرد، شد این؛ شخصیت آن بیاض شد که در آن شخص دیگر کاغذ حلول کرد. با هم تشخص‌هایشان فرق کرد. این حرف درستیه.

بنابراین تشخص عرض به ماهیتش نیست، به لازم ماهیتش نیست، به ما یحل فیه نیست؛ بلکه به محل عرض است. اینجا روشن شد تشخص به محل است.

حالا اگر محل عوض شد، تشخص باطل می‌شود. به محض اینکه شما عرض را از این محل درآوردی، تشخصش باطل می‌شود. ولو سریعاً در یک محل دیگه ببریم؟ سریعاً ببریم در یک محل دیگه آنجا مشخصش کنید. ولی در این فاصله‌ای که از این محل بیرون می‌آید تا در آن محل برود، بی‌محل می‌شود. وقتی بی‌محل شد، تشخصش را از دست می‌دهد. تشخص باطل می‌شود. پس عرض را می‌خواهید منتقلش کنید، باطلش می‌کنید؛ بعداً یه عرض دیگری در محل دیگر احداث می‌کنید. این انتقال عرض که نیست؛ این ابطال عرض و احداث عرض دیگر است. از این محل در می‌آورید، باطلش می‌کنید (تشخصش باطل می‌شود). وقتی تشخصش باطل شد، وجودش باطل می‌شود. وقتی از این محل درآوردید، تشخصش را و به تبع آن وجودش را باطل می‌کنید. وقتی بردیش در محل دیگر، این همان نیست که رفته در محل دیگر؛ در محل دیگر یه عرض دیگر ایجاد کرده. خیال می‌کنید این عرض اولی را بردید محل دوم.

پس انتقال عرض از موضوعی به موضوع دیگر محال است؛ زیرا این انتقال مستلزم بطلان تشخص می‌شود. بطلان تشخص باعث بطلان خود عرض می‌شود. دیگر عرضی باقی نمی‌ماند که بخواهد در محل دیگر حلول کند. در محل دیگر باید احداث کنید.

**[تطبیق با متن کتاب]**

صفحه ۱۴۳ ، المسألة الخامسة: فی استحالة انتقال الأعراض.

خواجه می‌فرماید: « قال: و الموضوع من جملة المشخصات.».

موضوع عرض از جمله مشخصات عرض است. پس تشخص عرض با موضوعه. بنابراین اگر موضوعش را عوض کنید، تشخصش را عوض می‌کنید. وقتی تشخص به واسطه موضوع باطل می‌شود، یعنی عرض نمی‌تواند منتقل شود. بله، می‌تواند باطل شود، دوباره نظیرش احداث شود؛ اما خودش نمی‌تواند منتقل باشد.

چرا می‌گوید موضوع از جمله مشخصات است؟ مشخصات فراوان‌اند برای مشخصی (وجودش برای مثل ماها مشخصمان عوارضمان است یا به قول وجودمان است). برای عرض مشخصش محلش است. پس محل یکی از مشخصات است. یکی دیگر از مشخصات عوارض مشخصه، یکی دیگر از مشخصات وجود. پس عرض یا موضوع عرض یکی از مشخصات است. و الموضوع من جملة المشخصات موضوع یکی از مشخصات عرض است. پس موضوع عرض می‌شود مشخص.

این حرف خواجه بود که دیگر بیش از این توضیح نمی‌دهد، ولی مرحوم شارح تکمیلش می‌کند.

« أقول: الحكم بامتناع انتقال الأعراض قريب من البين »؛

حکم به اینکه انتقال عرض ممتنع است، این حکم قریب من البینه (نزدیک به بدیهی) است، چون بدیهی است میشود بر آن استدلال کرد.

«و الدلیل علیه»؛ دلیل بر اینکه انتقال عرض از موضوع ممتنع است (ولی از دلیل را دلیل بر امتناع دلیل بر حکم یعنی بر حکم به امتناع بشه دلیل بر امتناع به آن دلیل راحت‌تر). و دلیل بر این امتناع این است که عرض اگر متشخص نشود، لم یوجد (موجود نمی‌شود). اگر متشخص بشود و تشخصش باطل شود، باز هم لم یوجد (یعنی وجودش باطل می‌شود). پس وجودش وابسته به تشخص شده. اگر یک جا تشخصش را باطل کردیم، باز می‌بینیم وجودش باطل شده. در انتقال از موضوعی به موضوعی (به بیانی که کردم) تشخصش باطل می‌شد. اگر تشخصش باطل شد، وجودش باطل می‌شود. پس ما باید نتیجه بگیریم انتقال پیدا نمی‌کند، از طریق عرض موجود نمی‌شود. چرا؟

« فتشخصه ليس معلول ماهيته »؛ تشخص عرض معلول ماهیت عرض نیست.

«و لا لوازمها»؛ معلول لوازم ماهیت هم نیست.

«و إلا» (یعنی اگر معلول ماهیت باشد یا معلول لوازم ماهیت باشد)، « لكان نوعه في شخصه »؛ نوع عرض منحصر در شخص واحد می‌شود. بیان کردم که چون ماهیت دارد اقتضا می‌کند تشخص را، اقتضا می‌کند حتماً باید یک شخص داشته باشد. اگر اقتضای تشخص بکند، بیش از یک شخص وجود نخواهد داشت.

« و لا ما يحل فيه »؛ و نه معلول «ما یحل فی العرض» (آنچه در عرض حلول می‌کند). ما یحل فیه ضمیر را برمی‌گرداندیم به ما و ضمی فیه را به عرض ، آنچه که عرض بر او حلول می‌کند (یعنی محل عرض، یعنی موضوع). آن که گفتیم مشخص بعداً می‌گوید مشخص‌تر از ما یحل فیه را ضمیر یحل را به ما برگردانید، ضمیر فیه را به عرض برگردانید.

«و إلا» (یعنی اگر تشخص عرض به ما یحل فی العرض باشد)، « لاكتفى بموجده و مشخصه عن موضوعه »؛ این عرض به موجب و مشخصش (یعنی به سببِ موجد و مشخصش) اکتفا می‌کند.

«عن موضوعه»؛ یعنی بی‌نیاز می‌شود از موضوعش. وقتی بی‌نیاز از موضوع شد، « فيقوم بنفسه »؛ این است که عرض به نفس قائم باشد و موضوع نخواهد. در حالی که «و هو محال»؛ محال است که عرض موضوع نخواهد.

اینکه اگر حلولش به این تشخصش به ما یحل فیه باشد، لازم می‌آید که بی‌نیاز از موضوع شود، توضیح دادم: چون با این عارضی که برایش حلول می‌کند مشخص می‌شود، و چون تشخص مساوق وجود است، پس وقتی مشخص شد موجود می‌شود. با همینی که در آن حلول می‌کند موجود می‌شود، دیگر موضوع ندارد. این موجود.

خب این سومی هم باطل شد. اولی که تشخص لازمه ماهیت باشد باطل؛ دومی که تشخص لازمه لازم ماهیت باشد باطل؛ سومی که تشخص لازمه ما یحل فی العرض باشد باطل. حالا نتیجه می‌دهیم باقی می‌ماند که چهارمی حق باشد که معلوم است:

« فبقي أن يكون معلول محله فيستحيل انتقاله عنه »؛ تشخص معلول محل (یعنی موضوع عرض) می‌شود.

خب اگر این‌طور باشد، «فیستحیل انتقاله عنه»؛ محال است انتقال عرض از محلش.

«و إلا» (یعنی اگر منتقل شد)، «لم یکن ذلک الشخص»؛ این شخص دیگر آن شخص نیست. دلیلی وجود شخص قدیمی این شخص از بین رفته و این شخص جدید شده. این در واقع این‌جور نیست که همین شخص نو پیدا کند.

خب از اینجا معلوم شد که مشخص عرض محلش است. پس اگر عرض را از محلی درآوریم بخواهیم منتقلش کنیم به محل دیگر، تشخصش باطل می‌شود. وقتی تشخصش باطل شد، نتیجه این می‌شود که عرض اگر بخواهد منتقل بشود، موجودی نیست. آنی که شما منتقلش می‌کنید یه عرض دیگری است مثل آن عرضی که باطل شده. فرض می کنید که همان عرض است.

**[نیاز حال به محل متوسط]**

عبارت بعدی: « قال: و قد يفتقر الحال إلى محل متوسط. ».

ما برای عرض موضوع لازم داریم، موضوع در نهایت باشد. مثلاً این که سطح عارض می‌شود بر جسم (سطح عارض می‌شود بر جسم که حجم است). حجم عارض می‌شود بر جسم طبیعی. خب جسم طبیعی که هست، عروض بالاخره بر اوست. اما گاهی مثل همین مثالی که زدیم، مستقیماً عروض بر جوهر حاصل نمی‌شود، بلکه عارضی بر عارض دیگر عارض می‌شود. آخر سر منتهی به یک جوهر می‌شود. مثل این مثالی که الان گفتم که سطح عارض است، منتها عارض بر جسم تعلیمی (حجم) است که خود حجم باز هم عارض است بر جسم طبیعی. یعنی عارض است بر جوهر. توجه کردید که ممکن است در همدیگر تداخل کنند، آخر باید برسند به جوهر.

اول ایشان می‌فرماید که حال احتیاج دارد به محل، و به آن محل متوسط باشد. حال حلول می‌کند به محل متوسط؛ یعنی مثلاً عرضی حلول می‌کند در یک عرض دیگر. این عرض دیگر می‌شود محل برای عرض اول. یا به حدی است که واسطه است.

خب در اینجا روشن شد که گاهی می‌تواند مستقیماً عارض جسم باشد (یعنی به جوهر)، گاهی می‌تواند بر عرض دیگر عارض شود به توسط آن عرض قائم به جسم بشود. مثلاً حرکت عرض مستقیم بر جسم است، قائمش است. سرعت هم عرض است، فقط کی نیست؟ سرعت هم عرض است ولی مستقیماً بر جسم وارد نمی‌شود. اولاً در حرکت وارد می‌شود (یعنی صفت در حرکت قرار می‌گیرد، عارض در حرکت می‌شود)، ثانیاً به توسط حرکت عارض بر جسم می‌شود. پس ممکن است احتیاج به محل متوسط داشته باشد و آخر به محل جوهری متکی بشود.

« قال: و قد يفتقر الحال إلى محل متوسط. »؛ گاهی احتیاج به محل متوسط پیدا می‌کند. یعنی اگر محل مباشر نداشته باشد، اعتراض پیدا می‌کند. علامت به محل باشد.

« أقول: الحال قد يحل الموضوع من غير واسطة كالحركة القائمة بالجسم »؛ حال حلول می‌کند در یه موضوع بدون اینکه واسطه بخواهد. یعنی این‌طور نیست که اول بر عرضی وارد شود و بعداً بر جوهر، بلکه ابتدائاً بر جوهر وارد می‌شود. مثل حرکتی که به جسم (که حرکت عرض است و مستقیماً و ابتدائاً بر جسمی که جوهر است وارد می‌شود).

« و قد يفتقر إلى محل متوسط فيحل فيه ثم يحل ذلك المحل في الموضوع كالسرعة القائمة بالجسم »؛ گاهی هم این حرکت یا این حال احتیاج دارد به محل متوسطی که «یحل فیه» (در آن محل متوسط حلول می‌کند). در آن محل متوسط یک نیست (یعنی جوهر نیست). آن‌وقت «ثم یحل» (بعد آن محل در موضوع حلول می‌کند) که با حلول محل، خود حال هم حلول می‌کند. چون محل شد محل متوسط، حال هم تو این محل متوسط هست. حالا محل متوسط با حال می‌رود در محل (در محل اصلی).

«ثم یحل» (یعنی این محلی که حال دارد حلول می‌کرده) «فی الموضوع» (این محل در موضوع که جوهر است حلول می‌کند). با آنجایی که دقت کنید در تعریف آنجایی که محل ذاتش جوهر است (لذا یا موضوع با این توجیه می‌کنیم).

عرض می‌کنیم باز و گاهی احتیاج دارند به محل متوسط. یعنی گاهی الان طوری است که احتیاج به محل متوسط شده دارد و محل متوسط عارض می‌شود، بعد با کمک آن محل هر دو با هم «یفتقر إلی محل متوسط فیحل فیه». گاهی احتیاج به محل متوسط پیدا می‌کند و در آن محل متوسط حلول می‌کند. «ثم یحل» (این محل متوسط) «فی الموضوع» (در موضوعی که عروض می‌کند). وقتی این محل متوسط حلول کرد، آن عرضی هم که در این محل متوسط حلول کرده بود، آن هم حلول می‌کند. پس مجموعاً شما مجموعه مجموع در دو نصف.

فإنها تفتقر إلى حلولها في الحركة ثم تحل الحركة في الجسم.

مثل سرعتی که قائم به جسم است، این سرعت احتیاج دارد به اینکه حلول کند در حرکت؛ بعد حلول می‌کند حرکت در جسم. خود سرعت حلول در عرض کرده، مجموعاً حلول در جسم و این جوهر کرده.

خب این را برای چی ذکر کرد؟ بحث ما در امتناع انتقال اعراض بود. این را برای چی ذکر کرد؟ برای اینکه بفهماند که ورود عرض در عرض و ورود مجموعه در جوهر، انتقال عرض نیست. این‌طور نیست که عرضی که بر عرضی وارد شده و بعداً بر موضوع (یعنی بر جوهری) وارد شده، در موردش انتقال صدق کند. و این دیگر انتقال صدق نمی‌کند. و لذا محال نیست. اگر اینجا هم انتقال عرض می‌بود، محال بود. اینجا دیگر انتقال عرض نیست، اینجا محال نیست.

خب این را من یه کاری کردم که با آن عنوان مطلب (استحاله انتقال اعراض) سازگار بشویم. یا نه می توانیم بگوییم «فقد یفتقر حال إلی محل متوسط» در این مسئله‌ای که ما داریم دو مطلب می‌آید. عنوان مسئله با مطلب اول ساخته شده. مطلب دوم هم مطلبی دیگر است. در صورتی که قدرت داشته باشید بر اینکه توجیه کنید که عنوان تا آخر مسئله محفوظ بماند، بهتر است لذا توجیحی که عرض کردم بد نیست.

خب مسئله ششم را می‌گذاریم برای جلسه آینده. البته قسمتی اش را جلسه بعد عرض می کنم چون مسئله خیلی طولانی است.

 


logo