90/01/29
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله چهارم /رابطه انقسام محل و حال
موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله چهارم /رابطه انقسام محل و حال
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
**[طرح مسئله: رابطه انقسام محل و حال]**
صفحه ۱۴۲، «قال: و أما الانقسام فغير مستلزم في الطرفين.»[1]
در مسئله چهارم دو تا بحث مطرح میکنیم. یک بحث را در جلسه قبل خواندیم که وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست، ولی وحدت حال مستلزم وحدت محل هست. حالا بحث دوم را میخواهیم مطرح کنیم و آن این است که آیا انقسام محل مستلزم انقسام حال هست یا نه؟ همچنین انقسام حال مستلزم انقسام محل هست یا نیست؟
میفرماید از هیچکدام از دو طرف استلزام نیست. محل میتواند قسمت شود در حالی که حال قسمت نمیشود. همچنین حال میتواند قسمت شود در حالی که محل قسمت نمیشود. اینجوری نیست که قسمت حال مستلزم قسمت محل باشد و یا قسمت محل مستلزم قسمت حال باشد. این اصل بحث است.
حالا تفصیل بحث:
اول محل را بحث میکنیم. آیا محل اگر قسمت شد، حال هم باید قسمت شود یا نه؟ در این مسئله دو قول است. یکی این که قسمت محل مستلزم انقسام حال نیست. این قول را با مثال بیان می کند.
میفرمایند که جسمی را ملاحظه میکنیم مثل بدن خودمان. معروض وحدت است؛ یعنی وحدت برایش عارض میشود. بدن ما قسمت میشود، در حالی که وحدتی که بر بدن ما عارض است و حالّ در بدن ماست، قسمت نمیشود. فرض کنید حالا بدن هیچ، بدن اجزای متعدد دارد؛ یک دانه سنگ، یک سنگ یا یک خط را میبینید که معروض وحدت است و قسمت میشود، اما وحدتش قسمت نمیشود. یعنی معروض (محل) قسمت میشود در حالی که عارض (حال) قسمت نمیشود.
مثال دوم: خط پایانش نقطه است. پس نقطه عارض بر خط است و خط محل است. نقطه عارض بر خط است و حلول کرده، منتها حلولش به این نحو خاص است (مثل بعضی عددها، حلول بعضی عددها). الان داریم میبینیم نقطه حلول بر خط دارد و عارض بر خط است. خط محل است برای این نقطه. خط قسمت میشود، محل است؛ اما نقطه قسمت نمیشود. این دو مثال.
مثال سوم: ابوت و بنوت عارض بر این دو نفرند؛ یکی پدر است، یکی پسر است. ابوت و بنوت عارض بر اینهاست. این دو تا قسمت میشوند، اما ابوت و نبوت قسمت نمیشوند. حالا قسمت شدن این دو تا یا به اینکه بدنشان را قسمت کنیم، یا به اینکه نه، خودشان دیگر یکی پدر یکی پسر است، تقسیمشان کردید؛ این شد یک فرد، این شد یک فرد. اما ابوت و نبوت تقسیم نشد. یا تقسیمشان کردید نه به دو فرد، به دو بخش؛ قسمتی از بدن پدر، قسمتی از بدن پسر. ابوتش تقسیم نمیشود، یا بنوتش تقسیم نمیشود.
پس حال ممکن است سالم بماند در حالی که این محل تقسیم میشود. از اینجا نتیجه میگیریم که تقسیم محل مستلزم تقسیم حال نیست.
حالا ممکن است یک وقت هم محل تقسیم بشود، بعد حال هم تقسیم بشود. اما مستلزم نیست که اگر محل تقسیم شد حتماً باید حال هم تقسیم بشود. ممکن است هم محل تقسیم بشود، حالش تقسیم نشود. استلزام نیست. ولی ممکن است تقسیم محل موجب تقسیم حال بشود یا باعث تقسیم حال بشود، اما استلزام نمیشود. استلزام معنایش این است که دیگر نشدنی باشد؛ حتماً باید حال هم تقسیم بشود. این میشود استلزام. ولی ما این را قبول نداریم. در مواردی هست که وقتی محل را تقسیم کردیم، حال تقسیم میشود؛ در مواردی هم هست که تقسیم نمیشود. وقتی دو مورد را جمع کنیم، نسبت به هر دو با همدیگر اینطور میگوییم: تقسیم محل مستلزم تقسیم حال نیست.
این نظر ما بود که با مثال گفته شد.
نظری در مقابل نظر ما هست که وقتی رسیدیم عرض می کنم..
**[تطبیق با متن کتاب]**
صفحه ۱۴۲، صفحه سیزدهم.
«قال: و الانقسام غیر مستلزم فی الطرفین»؛
انقسام از هیچکدام از طرفین استلزام با دیگری ندارد. نه انقسام محل مستلزم انقسام حال است و نه انقسام حال مستلزم انقسام محل است. «فی الطرفین»؛ این «و نه» در طرف حال استلزام دارد، نه در طرف محل استلزام دارد. این کلام خواجه است.
اما مرحوم علامه میفرماید: «أقول: انقسام المحل لا يستلزم انقسام الحال» (پنج خط بعد میفرماید) «و أما الحال فإنه لا يقتضي انقسامه انقسام المحل.» که هر دو را جدا جدا بحث میکند. خواجه این ها را با هم در این عبارت آورد ولی علامه جدا جدا بحث میکند.
اما انقسام محل: میفرماید لازم نیست انقسام حال. اگر محل را تقسیم کردیم، نیست حالا تقسیم بشود؛ گاهی تقسیم میشود، گاهی نمیشود.
«فإن الوحدة و النقطة و الإضافات كالأبوة و البنوة أعراض قائمة بمحال منقسمة»
(مثل ابوت و بنوت)، اینها اعراضیاند قائم به محلهای خودشان. وحدت قائم است به شیء واحد، نقطه قائم است به خط، اضافات هم که خب قائم به اموری که به جواهر عرض میشوند. اضافات هم بر جواهر عارض میشوند هم بر اعراض. اینها همه اعراضاند، محالاند (این «محال» قید توضیحی است برای اعراض؛ یعنی عرض نمیتواند قائم به غیر محل نباشد، عرض همهشان قائم به محل است). پس قید توضیحی است.
هستند قائم به محلهایی که منقسماند (منقسمة صفت محل است). محلها قسمت میشوند، اما «و هی غیر منقسمة»؛ پس محل قسمت شد ولی حال قسمت نشد، اما وحدت و نقطه قسمت نمیشوند. فضا روشن است؛ نقطه اصلاً تعریفش این است که نباید قسمت بشود، وحدت هم اینجور است. اینها روشن است قسمت نمیشوند. محلشان قسمت میشود، خودشان قسمت نمیشوند.
قسمت نشدن خودشان روشن است.
و كذا الإضافة ، اضافه هم با بیان روشن است هیچ تقسیم نمیشود. اگر محل را شکستیم، مفهوم نمیشود بیانش که برای اینکه «فإنه لا يعقل حلول نصف الأبوة أو البنوة في نصف ذات الأب أو الابن»؛ معنا ندارد که نصف ابوت یا نصف بنوت در نصف بدن معروض حلول کند. بدن معروض (بدن پدر مثلاً که معروض ابوت شده، یا بدن پسر که معروض بنوت شده)، خب این دو تا بدن است: یکی بدن زید که معروض است با ابوت، یکی بدن عمرو که معروض است با بنوت. وقتی شما بدنها را قسمت میکنید، تقسیم میکنید، ابوت و بنوت که تقسیم نمیشود. پس محل تقسیم شد، حال تقسیم نشد.
البته این تقسیمی که ایشان کرده تقسیم به اجزا و تقسیم به افراد است (با اضافه کردن رو هم اضافه کردن)، ولی ایشان آن را نمیگوید. البته حق هم با مرحوم علامه هست، چون آن تقسیم رایج همان تقسیمی است که علامه میکند. تقسیمی که من عرض کردم تقسیم نمیشود، این بحث مطرح میشود. ولی خب در عین حال به خاطر توضیح بیشتر من ذکرش کردم.
« فإنه لا يعقل حلول نصف الأبوة أو البنوة في نصف ذات الأب أو الابن.»؛ یا نصف حلول کند در نصف ذات، یا در نصف ذات دیگر. تا این جا مطلب تمام شد.
**[نقد قول دوم: انقسام محل مقتضی انقسام حال]**
مدعای ما این شد که محل را اگر تقسیم کردید، ممکن است حال تقسیم بشود ولی لازم نیست حتماً به هر حال تقسیم بشود؛ بلکه بعضی موارد محل تقسیم میشود و حال تقسیم نمیشود.
اینها مواردی است که محل تقسیم میشوند و حالشان تقسیم نمیشود.
در مقابل ما قول دومی هست که گفتند اگر محل را تقسیم کردید، این انقسام محل اقتضا میکند که حال هم تقسیم بشود.
توجه کنید این میگوید که اگر شما محل را تقسیم کردید، حال یکی از چهار صورت پیدا میکند. ما سهتایش را باطل میکنیم، یک صورت که تقسیم حال است صحیح میماند. حتماً میخواهد بگوید اگر محل را تقسیم کردی، حال هم تقسیم میشود. بعد میگوید حالا اگر محل را تقسیم کردی، حال یکی از سه حالت (یکی از چهار حالت) را پیدا میدارد که سه حالتش غلط است، یک حالتش درسته و آن حالت درستش انقسام است. پس باید گفت انقسام محل مستلزم و مقتضی انقسام حال هست.
توضیح این است که وقتی ما محلی را تقسیم کردیم (مثلاً بدن یک پدر را تقسیم کردیم)، چهار حالت متصور است برای ابوتش:
۱. یا این ابوت به هر یک از دو جزء تعلق میگیرد؛ یعنی آن مثلاً قسمت راست این بدن هم میشود اب، قسمت چپ هم میشود اب. در حالی که ابوت یک عرض بیشتر نیست. این باطل است؛ چون که یک عرض است، به دو محل قائل میشود که این دو محل جزء آن محل اولی هستند، ولی بالاخره الان شدند دو تا. چون شدند دو تا، لازم می آید که یک عدد به این دو تا گرفته بشود و یک عدد دو تا محل داشته باشد.که این فرض باطل است.
۲. فرض بعدی این است که ابوت تقسیم نشود، بلکه توزیع بشود. توزیع بشود بعد این قسمت از ابوت به این قسمت بدن، آن قسمت از ابوت به آن قسمت بدن. این هم دیگر چون توزیع یعنی چی؟ توزیع یعنی پخش بشود بدون تقسیم؟ پخش بدون تقسیم قبول نمیشود.
۳. سوم اینکه این قبل از اینکه محل شکسته شد، یک موضوع مستقل جوهری بشود؛ دیگر محل نخواهد. خب این هم روشن است که باطل است. چون عرض صفت بودن هست و محتاج محل است. نمیشود از هر طرفش دلیل این عرض چیزی دیگر شده باشد. این راه هم بسته است.
۴. راه چهارم این است که همانطور که محل منقسم میشود، حال هم منقسم میشود. میگوید یک راهی دیگر باقی نمانده؛ وقتی ما آن سه تا را باطل کردیم، راه چهارم منحصر میشود. پس باید گفت عرض با تقسیم معروض، تقسیم می شود. محل اگر تقسیم شد، حال هم تقسیم شود.
این قول قضیه است: «و ذهب قوم إلى أن انقسام المحل يقتضي انقسام الحال» به اینکه انقسام اقتضا میکند انقسام حال را. زیرا اگر حال به انقسام محل تقسیم نشود، یکی از سه حالت پیش میآید که هر سه باطلاند؛ پس باید به انقسام محل، حال هم تقسیم شود.
قیاس استثنائی بیان می کند.
« لاستحالة قيامه » (قیام حال) «مع وحدته بكل واحد من الأجزاء»؛ که این حال بعد از تقسیم محل، به هر یک از اجزا قائم شود. به این جزء قائم شود، هم به آن جزء قائم شود. چرا محال است؟ «مع وحدته»؛ که در این وسط به حالت علیت دارد. درست ظاهرش ظاهر علیت نیست (یعنی باطناً علت نیست). در حالی که این عرض واحد است، لازم میآید که قائم به کل واحد باشد و این قیام عرض به چند محل است که محال است. پس محال است که قیام پیدا کند این عرض (یعنی این حال) در حالی که واحد است، محال است قیام پیدا کند به کل واحد طرفین. پس این فرض اول باطل شد.
فرض دوم: «أو توزیعه علیها» (یعنی توزیع حال بر این اجزا). محال است که توزیع کنیم بدون تقسیم؛ بدون اینکه اگر تقسیم بشود، بشود به اینجا. این هم محال است.
این عرض انتقال کند از اینها (یعنی اجزای کل)؛ دیگر حلول نمیکنیم.
«و انتفاء حلوله فيها» (این «فی» یعنی بعد از اینکه این کل را تجزیه کردیم و تقسیم کردیم، دیگر این عرضی که تا حالا در این کل وجود داشت، دیگر در اینجا حضور نمیکند). این هم درست نیست، چون مثل عرض مستقل باشد از جهت بیموضوع، در حالی که ما این را نگفتیم.
خب پس این سه تا راه بسته شد. اگر سه تا راه بسته شد، راه چهارم منحصر میشود. راه چهارم میشود: وقتی محل تقسیم شد، حال هم تقسیم میشود. این تمام شد.
**[پاسخ به قول دوم و بررسی انقسام حال]**
«و أما الحال فإنه لا يقتضي انقسامه انقسام المحل»؛ باید سر خط نوشته شود
تا حالا در این چهار حالتی که خواندیم، بیان کردیم که انقسام محل مستلزم انقسام حال نیست، ولی بعضیها معتقدند که باعث انقسام حال هست که این حرفشان را گفتیم.
حالا وارد حال بشویم. حال را اگر تقسیم کردیم، باید محل هم تقسیم شود یا نه؟
سوال: اینجا تقسیم مستلزم نبود. این بود که قول دوم در جهتش بیان قول دوم شما. قول دوم که در اینجا هستیم میگوید این انقسام مستلزم انقسام حال نیست. چطور میگوید انقسام حال هست؟ بله، چطور وحدت و نقطه و اضافات را میگوید انقسام محل مستلزم نیست؟ انقسام محل مستلزم همان نقطه نیست. شما میپرسید که این قول دوم چگونه آن مواردی که شما در قول اولی میگفتید توجیه میکنیم؟
پاسخ: توجیه ندارد. اگر توجیه ندارد باطل است.
البته قول دوم تعبیر به «یقتضی» کرده، نه تعبیر به «یستلزم». میشود گفت که ایشان مقتضی میداند انقسام محل را برای حال، نه علت تامه میداند. چون علت تامه نمیداند، ممکن است مثلاً یک جاهایی نشود. مقتضی اگر تأثیر نکند (مانع داشته باشد)، شاید یک مواردی نیست. چون میگوید من محل را مقتضی میبینم، نه علت تامه میبینم. این مقتضی گاهی تمام میشود، آنوقت انقسام محل باعث حال میشود. این تمام نمیشود، به هر قسمت میشود در حالی که حالش تغییر نمیکند. تعبیر به مقتضی شاید مشکل حل شود.
خب اما حال: آیا انقسامش مستلزم انقسام محل هست یا نیست؟ سه قسم عرض درست میکند:
۱. یک سری اعراض ساریه هستند، مثل بیاض (سفیدی) که در جدار جریان دارد، یا مثل مثلاً رائحه که در جسمی است. در این موارد میگوید که اگر تقسیم کردی به اجزا، اگر تقسیم کردی حال را، محل هم تقسیم میشود. حال را تقسیم کردی محل هم تقسیم میشود. اگر سفیدی تقسیم بشود، جدار هم تقسیم میشود.
۲. قسم دوم اعراضی هستند که منقسم به مقدارند؛ مثلاً فرض کنید که خطی عارض بر جسم است و این خط عارض بر مقدار است. با مقدار میشود تقسیم کرد، بالحقیقه نمیشود تقسیم کرد (حقیقتش نمیشود ما تقسیم کنیم)، ولی بخش میشود تقسیم کرد. این را میفرماید که اگر تقسیم شد، به هر حالت تقسیم میشود. مثلاً خط وقتی شما خط را تقسیم میکنید، سطح هم تقسیم میشود. و این دو قسم که حالاند، اگر منقسم شدند، محلشان هم منقسم میشود. یکی اعراض ساریه، یکی اعراضی که منقسم میشوند به اعتبار مقدارشان.
۳. یک قسم سوم هم داریم که اعراضی که به حقیقت تقسیم میشوند؛ یعنی حقیقت یکی با حقیقت دیگر فرق میکند. مثلاً فرض کنیم که یک عرض داریم اسمش حرارت است، یک عرض داریم اسمش حرکت است. این عرضی که اسمش حرارت است از عرضی که اسمش حرکت است جداست. اما جداییاش به حقیقت است نه به مقدار، حالا اگر یک شیئی هم حرکت داشت هم حرارت داشت، خب دو تا عرض هست در محل، اشکالی ندارد. حالا ما این عرض را تقسیم میکنیم (یعنی حرارت را جدا لحاظ می کنیم، حرکت را جدا). آیا اینجا تقسیم میشود؟ نه، پس اینجا تقسیم حال مستلزم تقسیم محل نشد.
توجه کنید سه حالت داشتیم که تقسیمشان میکردیم: دو تاشون تقسیم حال مستلزم شد تقسیم محل را، و یکی از آنها مستلزم نشد.
«أما الحال...»؛ ابتدا قسم سوم را ایشان میگوید که تقسیم حال مستلزم تقسیم محل نمیشود.
«و أما الحال فإنه لا يقتضي انقسامه انقسام المحل فإن الحرارة و الحركة إذا حلا محلا واحدا»؛ زیرا حرارت و حرکت که دو تا حالاند، دو تا عرضاند، اگر حلول کنند در یک محل، «لم یقتض ذلک» (اینچنین اقتضا نمیکند) که بعد از تقسیم محل هم تقسیم شود. اقتضا نمیکنند تقسیم حال که بعضی محل باشند غیر متحرک، محل متحرک باشند خیلی حال. یعنی وقتی ما حرکت و حرارت را به دو حقیقت تقسیم کردیم، اینطوری نیست که بدنی که هم گرم بود هم حرکت داشت، به دو بدن تقسیم بشود: یک بدن حرکت، یک بدن گرم. که این قسم اول از عرض بود که گفتیم تقسیم این عرض مستلزم تقسیم معروض نیست.
حالا دو قسم دیگر میخواهیم بگوییم که تقسیم عرضشان مستلزم تقسیم معروضشان هست.
«و اعلم أن الأعراض السارية»؛ اعراض ساریه (مثل بیاض مثلاً که سریان دارد در جسم)، این عرض اگر حلول کند در محلی که آن محل منقسم است (یعنی میتواند تقسیم شود)، آن هم این به انقسام اگر برخی شد، اعراض هست. اعراض انقسام، انقسام محلش هم میشود. اگر بیاض را تقسیم میکنید (یعنی دیوار را تقسیم میکنید)، بیاض تقسیم میشود. اگر بیاض را تقسیم کنید، دیوار تقسیم میشود.
«و الأعراض المنقسمة بالمقدار»؛ [2] نه اعراض منقسمة بالحقائق (اعراض منقسمة بالمقدار حقائق للاسم به اصل به این مصداق). بنابراین منقسم در میآید اعراض منقسمه، نه اعراض منقسمه حقائق. اینها وقتی حلول میکنند در محلی، انقسام و محل منقسم میشود. مثلاً فرض کنید خط که عرض منقسم به مقدار است، این وقتی حلول میکند در یک سطحی یا در یک جسمی، میبینیم که با تقسیمش آن جسم تقسیم میشود.
بله، « إذا حلت محلا انقسم بانقسامها.» (و حلت انقسام آن محل) به عکسش هم عرض کردم می شود. پس در انقسام هیچکدام از دو طرف استلزام نیست (یعنی اینکه اگر حال را تقسیم کردیم، محل تقسیم میشود).
پس اینگونه شد که نه انقسام محل مستلزم انقسام حال است و نه انقسام حال مستلزم انقسام محل است؛ مگر اعراض ساریه باشد یا اعراض منقسم به مقدار باشد، که در این صورت اگر محل را تقسیم کنیم، مستلزم تقسیم حال میشود. اگر حال را هم تقسیم کنیم، محل تقسیم میشود.
خب مسئله چهارم تمام شد. مسئله پنجم انشاء الله جلسه بعد