« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/28

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله چهارم /رابطه وحدت و تعدد محل و حال

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله چهارم /رابطه وحدت و تعدد محل و حال

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۴۲، مسئله چهارم **

**[طرح مسئله: رابطه وحدت و تعدد محل و حال]**

المسألة الرابعة في أن وحدة المحل لا تستلزم وحدة الحال‌.[1]

گفتیم که عرض حلول در موضوع می‌کند و صورت در ماده؛ و موضوع و ماده را با همدیگر «محل» می‌نامیم، چون چیزی در آن‌ها حلول کرده است. الان می‌خواهیم ببینیم که اگر محلی واحد بود، حالّ در آن هم باید واحد باشد یا حال می‌تواند متعدد باشد؟ همچنین برعکس؛ اگر حال واحد بود، محل هم باید واحد باشد یا محل می‌تواند متعدد باشد؟

این یک بحث است درباره تعدد و وحدت؛ که اگر تعدد و وحدت صفت یکی از این دو (حال یا محل) آمد، آیا به سراغ دیگری هم باید بیاید یا نه؟

بحث دیگری هم داریم درباره انقلاب؛ اگر محل منقسم شد، حال منقسم می‌شود یا نه؟ همچنین اگر حال منقسم شد، محل منقسم می‌شود؟ این دو تا بحث در این مسئله است: یکی بحث درباره وحدت و یکی بحث درباره انقسام.

آیا وحدت محل مستلزم وحدت حال هست و بالعکس یا نه؟ آیا انقسام محل مستلزم انقسام حال هست و بالعکس یا نه؟

 

اما بحث اول: در بحث اول دو تا بیان داریم. یکی اینکه اگر محل واحد باشد، باید بررسی کنیم که حال چگونه می‌شود. دوم اینکه اگر حال واحد باشد، باید رسیدگی کنیم که محل چگونه می‌شود. این دو تا بحث ما در این مسئله اول است.

 

**[بخش اول: وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست]**

اما بحث اول: که محل واحد باشد، آیا حال باید واحد باشد یا نه؟

می‌فرماید که نه؛ یک صورت (یعنی یک حالت) نیست که حال باید واحد باشد، در غیر آن صورت حال می‌تواند متعدد باشد. فرض کنیم که محل واحد است؛ در فرضی که محل واحد است، حال به یکی از دو صورت می‌تواند باشد:

۱. اگر حال‌ها بخواهند متماثل باشند (یعنی حال بخواهد متعدد باشد و این متعددها متماثل باشند)، محل اگر واحد است، حال هم باید واحد باشد. یعنی وحدت محل مستلزم وحدت حال است (در صورتی که حال‌ها متماثل باشند).

۲. اما اگر حال‌ها متماثل نباشند (یکی حرارت است، یکی حرکت است؛ یکی حرارت است، یکی بیاض است؛ یکی حلاوت است، یکی بیاض است)، می‌گویند اشکالی ندارد که در یک محل واحد حال ها متعدد شوند. مثلاً جسم واحدی هم برای عرض حلاوت محل است، هم برای عرض بیاض، هم مثلاً برای عرض حرکت. همه این اعراض را می‌پذیرد. اما چنین اعراضی (یعنی حال‌ها) متماثل نیستند. اشکالی ندارد که محل واحد این حال‌های متعدد را داشته باشد.

 

پس در صورتی که حال در محل واحد باشد، حال‌هایی که متماثل‌اند نمی‌توانند در این محل واحد حلول کنند؛ اما حال‌هایی که متماثل نیستند می‌توانند در محل واحد حلول کنند.

پس می‌گوییم که محل واحد مستلزم حال واحد نیست؛ یا به تعبیر بهتر، وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست. نمی‌گوییم وحدت محل وحدت حال را ندارد، بلکه گاهی وحدت حال را دارد (وقتی حال‌ها متماثل باشند)، ولی گاهی تعدد حال داریم. می‌گوید «مستلزم نیست»؛ اگر بگوییم مستلزم هست، معنایش این است که هر وقت که محل واحد شد، حال هم باید واحد بشود و تخلف ندارد. اما اگر مستلزم نیست، این نیست که وحدت محل لزوماً وحدت حال را داشته باشد. گاهی وحدت حال را با وحدت محل داریم، گاهی در عین اینکه وحدت محل را داریم، وحدت حال را نداریم. پس کلاً گفته می‌شود وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست. یعنی این‌طوری که منتج کرد از وحدت حال نشود؛ گاهی هم منتج می‌شود.

پس کلمه «استلزام» را توجه بکنید. ما می‌خواهیم نفی استلزام کنیم؛ یعنی می‌خواهیم بگوییم وحدت محل وحدت حال را لازم ندارد. ولی اینکه یک وقت وحدت محل با وحدت حال جمع می‌شود، یک وقت با تعدد حال جمع می‌شود، آن دیگر مورد بحث ما نیست. یعنی آن را ما قبول داریم که گاهی محل واحد است و حالش هم واحد است، گاهی محل واحد است و حالش متعدد است. اما اینکه مستلزم وحدت حال باشد (که محل واحد هرگز حال متعدد نداشته باشد)، این را قبول نداریم. یعنی بین وحدت محل و وحدت حال تلازم نیست؛ از هم قابل انفکاک هستند. ممکن است که محل واحد باشد ولی حال واحد نباشد، متعدد باشد.

 

این بحثی بود درباره مطلب اول که اگر محل واحد شد، لازم نیست که حال واحد باشد. می‌تواند واحد باشد، می‌تواند واحد نباشد. گفتیم در جایی که حال‌ها متماثل باشند، حال نمی‌تواند متعدد باشد بلکه حال باید واحد باشد. اما جایی که حال‌ها متماثل نیستند، حال می‌تواند متعدد باشد و واحد نباشد.

 

یک بخش دیگر هم داریم که بعداً مطرح می‌شود و آن بحث این است که حال اگر واحد شد، محل باید واحد باشد. این را بعدا عرض می کنیم.

اما الان در همین بحث اولمان بحث را تکمیل کنیم و خارج نشویم. بحث اول این بود که اگر حال‌ها متماثل‌اند، وحدت محل مستلزم وحدت حال هست. یعنی در جایی که حال‌ها متماثل‌اند، اگر این محل یکی شد، حال باید یکی باشد. استدلال کنیم؛ باید بیان کنیم با استدلال اینکه اگر محل یکی شد، حال‌های متعدد می‌تواند داشته باشد (و مثال زدیم می‌تواند هم حلاوت داشته باشد هم حرکت هم حرارت). اما اینکه اگر حال‌ها متماثل باشند، وحدت محل مستلزم وحدت حال هست (یعنی حال‌های متماثل نمی‌توانند در محل واحد باشند)، این را باید توضیح بدهیم که چرا نمی‌توانند؟

 

توجه کنید متماثلان اگر عامل تعدد نداشته باشند، می‌شوند یکی. بالاخره اگر دو تا هستند باید یک عامل تعددی داشته باشند. این عامل تعدد این‌ها را دو تا نگه می دارد.

آیا متماثلان ذاتشان تعدد دارد؟ نه، ذاتشان تعدد ندارد؛ یعنی به حیث ذاتشان تکثر ندارند. ذات تعبیر چیه؟ به حیث ماهیت و ذاتشان تکثر ندارند. اصلاً دو تا انسان ذاتشان متماثل است؛ چون دو تا انسان متماثل‌اند، ذاتشان یکی است. لوازمشان چطور؟ این هم ناطقیت دارد، آن هم ناطقیت دارد؛ این هم ضاحکیت دارد، آن هم ضاحکیت دارد. پس اختلاف در متماثلان نه به حسب حقیقت هست، نه به حسب لوازم حقیقت. اختلاف از ناحیه عوارض است.

اما عوارضی که برای حال می‌آید، از طریق محل است، چون حال که خودش وجود مستقلی ندارد؛ وجودش وجود در محل است. خب اگر دو محل بود، ممکن بود بگوییم که این محل عوارضی دارد، آن محل عوارضی دارد؛ این عوارض به آن حال سرایت می‌کنند و این حال با آن حال اختلاف عرضی پیدا می‌کند و می‌شوند دو تا حال. اما اگر محل یکی فرض شد (فرض ما الان همین است: یکی دو تا حال متماثل می‌خواهند در محل واحد وارد بشوند)، این دو تا حال متماثل از جهت عوارضِ مفارقه هم با هم اختلاف پیدا نمی‌کنند، چون محلشان یک چیز است.

اگر از جهت عوارضِ محل اختلاف پیدا نکردند، از جهت لوازم اختلاف نداشتند، از جهت ذات هم که اختلاف نداشتند؛ پس اختلافشان کجاست؟ تعینشان یکی است. لازم می‌آید متماثلان در عین اینکه متعدد فرض شدند، واحد باشند. و این تناقض است: متعددها در عین تعدد، واحد باشند. معنایش این است که متکثر است و متکثر نیست، یا واحد است و واحد نیست. و این تناقض باطل است. پس متعدد نمی‌تواند واحد باشد. بنابراین متماثلان هم نمی‌توانند در یک محل جمع بشوند. و این‌ها اگر در یک محل جمع بشوند، لازم می‌شود این که واحد بشوند. فرضِ متماثلان کردن با واحد بودن جمع نمی‌شود.

بنابراین در جایی که حال‌ها متماثل باشند، محل باید واحد باشد. وحدت محل مستلزم وحدت حال است. با محل واحد، حال‌های متماثل نمی‌شود استفاده کرد.

 

**[تطبیق با متن کتاب]**

خب این قسمت را من بخوانم بعد برسیم به آنجا که حال واحد است. آن وقت می‌خواهیم ببینیم که وحدت حال مستلزم وحدت محل هست یا نه، آن را هنوز نرسیدیم و وقتی رسیدیم بررسی می‌کنیم.

صفحه ۱۴۲،

المسألة الرابعة في أن وحدة المحل لا تستلزم وحدة الحال‌

در این است که وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست. نه جمع نمی‌شود با وحدت حال، جمع می‌شود؛ اما مستلزم نیست. این‌طور نیست که اگر محل واحد بود حتماً باید حال هم واحد باشد، بلکه می‌تواند حال واحد باشد.

« قال: و وحدة المحل لا تستلزم وحدة الحال إلا مع التماثل.»؛ این را توضیح دادیم.

این تمام است مگر اینکه حال‌ها متماثل باشند، که در این صورت وحدت محل مستلزم وحدت حال هست. اگر محل واحد بود، حال هم باید واحد باشد. چون دو تا متماثل اگر بخواهند در محل واحد جمع بشوند،عرض کردم ما به التفاوت پیدا نمی‌کنند و می‌شوند واحد. در عین اینکه مفروض است دو تا هستند، می‌شوند واحد. در حالی که اسناداً می‌شوند واحد (یعنی چه بگویید متماثلان، چه بگویید مثلان، فرقی نکند).

« بخلاف العكس »؛ به خلاف عکسش. بعداً می‌رسیم که عکس این است که اگر حال واحد بود، محل هم باید واحد باشد. پس وحدت حال مستلزم وحدت محل هست. این البته که الان توضیح ندادم، بعداً توضیح می‌دهم.

 

« أقول: المحل الواحد قد يحل فيه أكثر من حال واحد»؛ گاهی حلول می‌کند در این محل واحد بیشتر از یک حال واحد.

«مع الاختلاف»؛ اما به شرطی که حال‌ها اختلاف داشته باشند. این اختلاف قید است برای این حال واحد؛ یعنی در حالی که این حال‌های اکثر از واحد، اختلاف داشته باشند، متماثل نباشند. اگر متماثل باشند، همین الان گفتیم که در یک محل جمع نمی‌شوند.

كالجسم الذي يحله السواد و الحركة و الحرارة،

از جایی که محل یکی است و چند تا حال (یکی سواد، یکی حرارت، یکی هم حرکت) در آن جمع می‌شوند. و باز ماده را نگاه کنید به چه صورت شروع کرده: یکی صورت جسمیه، یکی صورت نوعیه. صورت جسمیه عبارت از همان بعدی است که این ماده قبول می‌کند (اندازه‌ای که دارد). صورت نوعیه این شکل فرق می‌کند؛

و كالمادة التي تحل فيها الصور الجسمية و النوعية. یک وقت ممکن است ماده ماده انسان باشد، صورت نوعیه می‌شود انسان. یک وقت ماده ماده فرس باشد، صورت نوعیه می‌شود فرس. هر جسمی را نگاه کنید هم صورت جسمیه دارد، هر ماده‌ای را نگاه کنید هم صورت جسمیه در آن هست، هم صورت نوعیه در آن هست. پس دو تا حال داریم و این حال‌ها با هم اختلاف دارند.

« هذا مع الاختلاف »؛ اینکه گفتیم یک محل می‌تواند چند تا حال داشته باشد در صورت اختلاف هست. این در صورتی است که حال‌ها با هم اختلاف داشته باشند.

«أما مع التماثل»؛ اما در صورتی که حال‌ها با هم تماثل داشته باشند، «فإنه لا یجوز»؛ شان چنین است که جایز نیست؛

« فإنه لا يجوز أن يحل المثلان محلا واحدا »؛ ممکن نیست که این دو تا مثل (دو تا حال که مثل هم هستند) در یک محل جمع بشوند.

« لاستلزامه »؛ زیرا مستلزم است این حلوری (این‌چنین حلولی) «رفع الاثنینیة» را. یعنی اگر دو تا مثل در یک محل حلول کنند، لازمش این است که آن دو تا مثل دیگر اثنینیت نداشته باشند، بلکه واحد باشند.

«لانتفاء الامتیاز بالذاتيات و اللوازم لاتفاقهما فيهما، و بالعوارض لتساوي نسبتهما إليها. »؛ چون این دویی که در حلول کردن فرض کردیم، امتیاز به ذاتیات است که ندارند (چون مثل هم‌اند، از ذاتشان و ذاتیاتشان مثل هم‌اند؛ یعنی مثلاً فرض کنید این‌ها در جنس و فصل شریک‌اند). و لوازم امتیاز لوازمشان هم نیست (به اتفاق این‌ها، چون دو فرد متماثل اتفاق دارند هم در ذاتیات هم در لوازم). بنابراین نه ذاتیات می‌توانند منشاء امتیاز باشند و نه لوازم.

«و بالعوارض»؛ یعنی امتیاز به عوارض هم در اینجا منتفی است. چرا؟ «لتساوی نسبتهما الیها»؛ چون نسبت این دو مثل به این عوارض یکسان است. چون در یک محل رفتند، عوارضشان یکسان شده. نسبتشان به عوارض یکسان است (پس نه عوارض مفارق، عوارض وارده؛ نه عوارض مفارق که می‌توانند مثلان را مثلان کنند، نه خود عوارض لازمه و نه ذاتیاتشان).

واقعاً این‌ها اصلاً دو تا نمی‌شوند. وقتی دو تا نباشند، دیگر اثنینیت نمی‌شوند، باید واحد باشند. اما فرض تماثل جایی می‌آید که دو تا باشند.

« فإنه لا يجوز أن يحل المثلان محلا واحدا لاستلزامه رفع الاثنينية » (که حلول دو تا مثل در یک محل) مستلزم رفع اثنینیت است؛ باعث می‌شود که این دو مثل دو تا نباشند، یکی بشوند. چرا باعث می‌شود که یکی بشوند؟ «لانتفاء الامتیاز بالذاتیات و اللوازم»؛ این دو تا مثل امتیاز به ذاتیات و لوازم ندارند (همه جا امتیاز نیست به اتفاق). این چون دو مثل متفق‌اند در ذاتی و عوارض و ذاتیات.

«و کذا بالعوارض»؛ یعنی امتیاز این دو حال به عوارض هم نیست. «لتساوی نسبتهما الیها»؛ چون نسبت این مثلین به این عوارض یکسان است.

« فقد ظهر أن وحدة المحل لا تستلزم وحدة الحال إلا مع التماثل »؛ پس ظاهر شد که وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست، مگر در صورتی که حال‌ها متماثل باشند (که در آن صورت وحدت محل مستلزم وحدت حال هست).زیرا اگر مثلان بخواهند در محل وارد بشوند، شرطش این است که دیگر مثلان نباشند.

 

**[ عکس مسئله (وحدت حال مستلزم وحدت محل است)]**

و أما العكس

تا اینجا ثابت کردیم که وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست. اما عکسش (یعنی وحدت حال آیا مستلزم وحدت محل هست یا نه؟) می‌فرماید بله هست. یعنی اگر حالی واحد است، حتماً محل باید واحد باشد. حال واحد نمی‌تواند در محل متعدد واقع بشود. در جای خودش هم گفتیم: یک عرض نمی‌تواند بر دو موضوع وارد بشود، یا یک صورت نمی‌تواند در دو ماده حلول کند. پس اگر صورت یکی است، حتماً باید محل واحد باشد. اگر عرض واحد بود، محل (موضوع) باید واحد باشد. و الا لازم می آید که دو تا محل یک عرض داشته باشد یا دو تا ماده یک صورت داشته باشد.

 

و أما العكس

(یعنی اما اینکه وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست، ولی وحدت حال مستلزم وحدت محل باشد)، بله.

« فإنه يستلزم فإن وحدة الحال تستلزم وحدة المحل»؛ تعین یعنی وحدت. وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست، اما وحدت حال مستلزم وحدت محل است. چرا؟

« لاستحالة حلول عرض واحد أو صورة واحدة في محلين و هو ضروري»؛ نمی‌شود یک عرض در دو محل (یعنی دو موضوع) وارد شود، نمی‌شود یک صورت در دو محل (یعنی دو ماده) حاصل شود.خب این تمام شد.

ابی‌هاشم جبایی را که معتزلی است گفته یک عرض می‌تواند (یک حال می‌تواند) بر دو محل وارد شود. بلکه نه می‌تواند بلکه واجب است. آن عرض اسمش «تألیف» است. گفته دو تا جزء را کنار هم بگذارید چنان به هم می‌چسبند که به نظر منفک نیستند. این جواهرشان (متکلم و متکلمین قائل‌اند این چیزی که از لایتجزا یا به قول خودشان جزء لایتجزا از جواهر تشکیل می‌شود) و این جواهر طوری به هم می چسبند که جدا کردنشان به راحتی نیست. خب چرا این‌طور شده؟

ابی‌هاشم می‌گوید چون این‌ها معروض یک عرضی به نام «تألیف» واقع شدند ،پس این‌ها هم دو محل اند (یعنی دو جزء اند) که یک صفت مشترک دارند. پس ابی هاشم در عرض تألیف با بقیه مخالف دارد. بقیه می‌گویند یک عرض در چندین محل نمی‌آید. ابی‌هاشم می‌گوید یک عرض که تألیف است در دو محل می‌آید.

بعض قدماء مخالفت کردند، گفتند اضافه‌هایی که متوافق‌الطرفین‌اند، این اضافه‌ها می‌توانند در دو محل بیایند با اینکه عرض واحد است. مثلاً «اخوت» یک اضافه است، اضافه متوافق‌الطرفین (یعنی هم به این گفته می‌شود برادر، هم به آن گفته می‌شود برادر). این اخوت در دو محل می‌آید، با اینکه عرض واحد است (این برادرِ یکی، آن برادرِ این). دو تا محل اخوت می‌شوند و ما اخوت را بر این دو تا عارض می‌کنیم. پس اخوت (یا به عبارت دیگر حالّی است واحد که از حلول حاصل می‌شود) واحد است، اما محل متعدد است.

 

جواب این است که: عرضی به نام تألیف ما نداریم (و اینکه گفتیم دو تا جزء لایتچسبک به هم می‌چسبند)، کاملاً ما به شما می‌گوییم عرض تألیف این‌ها را به هم نچسبانده؛ خداوند متعال قادر این‌ها را به هم چسبانده، نه عرض تألیف. پس عرضی به نام تألیف که بتواند بر دو جزء وارد شود حلول کند در دو جوهر و دو محل پیدا کند، نداریم. بنابراین قول ابی هاشم رد شد.

اما اضافه که گفتیم (اضافه که متوافق‌الطرفین است، مثل یکی این انسان و یکی آن انسان)، جوابش این است که اضافه متوافق یکی نیست که بر دو محل آمده باشد. دو تا اضافه است؛ یعنی وقتی که این آدم (که اسمش زید است) نسبت به عمرو اخوت دارد، عمرو هم نسبت به زید اخوت دارد. پس در این جمع دو تا اخوت موجود است: یکی وصف زید، یکی وصف عمرو. بنابراین اینطور نیست یک اخوت داشته باشیم و دو تا محل که تا شما بگویید که واحد می‌توانند از محل داشته باشند (همانطور که توجه کردید عرض واحد است باید محل هم واحد باشد).

در این‌جور مثال‌هایی هم که شما زدید (مثل اخوت)، اگر محل متعدد است، در واقع حال هم متعدد است. حال واحد برای محل متعدد انجام نشده. بلکه اگر محل متعدد است، حال هم متعدد است.

و أما العكس فإنه يستلزم

عکس این‌جور است که مستلزم است؛ یعنی مستلزم است از وحدت حال، وحدت محل را. زیرا وحدت حال مستلزم وحدت محل است. چرا مستلزم محل است؟ چون اگر محل واحد نباشد، لازم می‌آید حلول عرض واحد در دو محل، یا لازم می‌آید حلول صورت واحد در دو ماده.

«و هو ضروری»؛ یعنی بطلان این مطلب امری ضروری است. یعنی این استحاله و این بطلان محال بودن ضروری است.

« و كلام أبي هاشم في التأليف »؛ کلام ابی‌هاشم در تألیف که گفته تألیف عرض و حال واحد است در حالی که معروضش و محلش متعددند.

« و بعض الأوائل في الإضافات خطأ »؛ یا کلام بعض اوائل درباره اضافاتی که متوافق‌الطرفین‌اند خطا است. که گفتیم اضافه متوافق‌الطرفین در یکی است، آن‌ها می‌گویند (یعنی اوائل می‌گویند، قدماء می‌گویند) اضافه متوافق‌الطرفین با اینکه یکی است در دو محل شده، جواب دادیم که نه. جواب دادیم که اضافه در این صورت متعلق واحد نیست.

اینکه عرض کردم اضافه متفاوت‌الطرفین به خاطر اینکه اگر اضافه متخالف‌الطرفین باشد، در یک محل می‌تواند جمع بشود. مثلاً ابوت و بنوت در یک محل جمع می‌شود؛ یعنی زید دارد نسبت به پسرش ابوت، نسبت به پدرش بنوت. پس این دو تا، دو تا حال هستند و هر دو هم اضافه هستند ولی در حال به طور اضافه که این متخالف‌الطرفین باشند اشکال ندارد در یک محل جمع می‌شوند. دو تا که متماثل هستند، آن‌ها نمی توانند در یک محل جمع بشوند.

 

خب بحث ما در محل و حال تمام شد. معلوم شد وحدت محل مستلزم وحدت حال نیست، ولی وحدت حال مستلزم وحدت محل هست.

سوال: بله، شما می‌فرمایید بالعکس را مرحوم علامه مطلق گفته، ظهورش این است که چه اضافه متوافق‌الطرفین باشد چه متخالف‌الطرفین باشد، اگر اضافه واحد است محل هم باید واحد باشد. در حالی که من الان عرض کردم که اگر اضافه مختلف‌الطرفین است، محل می‌تواند واحد باشد

پاسخ: (اگر حال متعدد باشد محل می‌تواند واحد باشد، اشکال ندارد). من دوباره عرض کنم که اگر حال ما واحد است و محل باید واحد باشد.

گروهی گفتند حال اگر واحد است، محل می‌تواند متعدد باشد. مثال زدند به اضافه، اضافه متشابهة‌الاطراف (یعنی اخوت). و گفتند اخوت واحد است در حالی که محلش متعدد است. ما گفتیم در جواب که اخوت در اینجا ظاهراً واحد است، در واقع متعدد است. اگر محل متعدد است، حال هم متعدد است. این‌طور نیست که حال واحد باشد. شما خیال کردید واحد است.

این توضیحی بود که گذاشت. بعد من مسئله‌ای را از خارج عرض کردم که اگر اضافه متخالفة‌الاطراف باشد، ممکن است این اضافه متعدد باشد در حالی که محل واحد است. این اشکال ندارد اصلاً. چرا؟ چون بحث ما در آنجاست که حال واحد باشد و محل متعدد باشد. الان این توضیحی که من دادم در جایی است که اضافه (جهالت) متعدد است، محل واحد است. اینکه اشکال ندارد که دو تا اضافه داریم (یکی ابوت، یکی بنوت)؛ محلشان جایی که اب نسبت به فرزندش اب است، نسبت به پدرش ابن است. ابوت و بنوت که دو تا حال در محل واحد جمع شدند، محل واحد است و حال متعدد است. این اشکالی ندارد، از اول گفتم.

الان سؤال شما این است که چرا با اینکه کلام مرحوم علامه مطلق است و به طور کلی این اضافات است، شما چرا اضافات را گفتی اضافات متشابهة‌الاطراف؟ سؤال شما این است که چرا اضافات متشابهة‌الاطراف گفتی؟ چرا قید آوردید در حالی که کلام علامه مطلق بود؟ علامه گفت «و الإضافات». ما الان قید آوردیم.

می‌فرمایید چرا؟ جهتش این است که خود ایشان قید آورده بود. کلام مرحوم لاهیجی را توجه کنید در شرح همین قسمت در شوارق قید غیر متشابهة‌الاطراف را آورده و خود قدما گفتند. مرحوم لاهیجی هم در نقد کلام قدما آورده،ولی مرحوم علامه به دلایلی نیاورده شاید روشن بوده. و الا مسلم اضافه ی متشابهت الاطراف است.

 

خب عرض کردم که در وقتی که ابوت و بنوت را (که دو تا اضافه است) در محل واحد جمع می‌کنیم، اشکال ندارد. حالا اگر بخواهیم یک ابوت را در دو محل جمع کنیم (که یک حال باشد با دو محل)، اشکال دارد یا ندارد؟ این که ابوت در دو محل جمع شود اجازه داده نمی شود ولی اخوت اجازه داده می شود..

کسانی که اجازه می‌دهند یک اضافه در دو محل باشد، اضافه مثل اخوت را اجازه می‌دهند در دو محل. کسی اجازه نمی‌دهد ما دیدیم این اخوت هم نمی‌تواند در دو محل باشد. همین‌طور که ابوت به اعتراف آن‌ها نمی‌توانیم در دو محل قرار بدهیم، بنوت هم به اعتراف آن‌ها نمی‌توانیم در دو محل قرار بدهیم. اخوتی که در دو محل است، در واقع خودش دو تا اخوت شد. همان‌طور ابوت در دو محل قرار نمی‌گیرد، بلکه ابوت در یک محل، بنوت در یک محل دیگر. از این جهت در واقع هم قرار نمی‌گیرد؛ یک اخوت در این قرار می‌گیرد، یک اخوت در این قرار می‌گیرد.

 

**[توضیح صورت جسمیه و نوعیه]**

سوال: صورت جسمیه و صورت نوعیه معنایش چیست؟

پاسخ: صورت جسمیه و صورت نوعیه معنایش را که ملاحظه کنید روشن می‌شود.

صورت جسمیه آن صورتی است که جسم ساز است؛ یعنی ماده را صاحب بُعد می‌کند (صاحب طول و عرض می‌کند). این صورت جسمیه است. در همه اجسام صورت آن چیزی که باعث پیدایش (یعنی ابعاد) می‌شود، آن صورت جسمیه است که صورت جسمیه همه جا هست.

اما صورت نوعیه در انواع مختلف فرق می‌کند. صورت نوعیه همانی است که نوع می‌سازد، نه جسم می‌سازد. مثلاً نوع انسانی با صورت انسانی ساخته می‌شود، نوع فرس با صورت فرس ساخته می‌شود. صورت انسان و صورت فرس، صورت نوعیه‌اند که نوع‌سازند. یعنی ماده وقتی صورت نوعیه می‌گیرد، می‌شود اصل جسم. بعد که می‌خواهد صورت نوعیه بگیرد، می‌شود جسم انسان، یا جسم فرس، یا جسم شجر، یا جسم سنگ.

پس صورت نوعیه صورتی است که نوع می‌سازد و متعدد است. اما صورت جسمیه آنی است که با آمدنش جسم می‌سازد و باقی است در زمانی.

در تمام اجسام (چه صورت‌های نوعی مختلف دارند) صورت جسمیه هست.

ان‌شاءالله برای جلسه بعد.

 


logo