« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/27

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله سوم /عدم تضاد در جواهر

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله سوم /عدم تضاد در جواهر

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۴۱، مسئله سوم: فی أحکام الجواهر**

**[عدم تضاد در جواهر]**

المسألة الثالثة في نفي التضاد عن الجواهر

قال: و لا تضاد بين الجواهر و لا بينها و بين غيرها.[1]

از جوهر و عرض بحث داشتیم؛ این دو را تعریف کردیم. بعد از تعریف بیان کردیم که هیچ‌کدام جنس و ذاتی نیستند. حالا می‌خواهیم یک‌سری احکام را نام ببریم.

می‌فرماید که دو تا جوهر با هم تضاد ندارند. یک جوهر و یک عرض هم تضاد ندارند. تضاد منحصراً بین دو عرض است.

جهت این مطلب این است که ضد را تعریف می‌کنند: «دو امر وجودی که در یک موضوع به تعاقب یکدیگر وارد می‌شوند». با هم نمی‌توانند در یک موضوع وارد شوند، ولی متعاقب هم (پشت سر هم) می‌توانند در یک موضوع وارد شوند. اول آن یکی واقع بشود و وارد بشود، بعد آن شیء دیگر وارد بشود؛ به شرطی که اولی از بین برود. اجتماعشان در یک محل نیست، ولی می‌توانند در یک محل تعاقب کنند؛ یعنی به دنبال یکدیگر بیایند.

پس ضدین این‌چنین تعریف می‌شوند که باید در یک موضوع وارد بشوند. منتها می‌دانید جوهر نمی‌تواند موضوع واقع شود؛ موضوع نیست. وقتی نتوانست موضوع واقع بشود، تضاد هم پیدا نمی‌کند؛ چه یک جوهر با جوهر دیگر باشد، چه یک جوهر با عرض باشد. علی‌أی‌حال، چون آن جوهر نمی‌تواند در محل وارد شود (نمی‌تواند در موضوع وارد شود)، لذا نمی‌تواند تضاد داشته باشد. پس تضاد در جواهر نیست زیرا که معنای تضاد در جواهر نمی تواند تحقق پیدا کند.

این مطلب از تعریف جوهر به دست می‌آید.

 

**[توضیح عبارت خواجه و شارح]**

المسألة الثالثة في نفي التضاد عن الجواهر

مساله سوم در نفی تضاد در جوهر است.

قال: و لا تضاد بين الجواهر و لا بينها و بين غيرها.

«أقول: لما فرغ من تعريف الجوهر و العرض و بيان أنهما.»؛ بعد از اینکه از آن دو مطلب خارج شد (در واقع از تعریف جوهر و عرض و از بیان اینکه «لیسا بجنسین» فارغ شد)، وارد احکام جواهر شد. اولین حکمی که بیان می‌کند این است که جواهر ضد ندارند؛ نه با هم، نه با چیز دیگر.

«تبین انتفاء الضدیة عن الجواهر»؛ انتفاء ضدیت یعنی چه؟ معنایش همین است: «لا ضد لجوهر من الجواهر و لا من غیرها». جوهریت ضد ندارد «من الجواهر» (با سایر جواهر) «و لا من غیرها» (یعنی با چیزهای دیگر، یعنی با اعراض). جوهریت ضدیت ندارد «من غیرها»؛ یعنی به هر حال نه جوهر با جوهر ضدیت دارد، نه جوهر با عرض ضدیت دارد. مشکل هم جوهر است که در محل وارد نمی‌شود، در موضوع وارد نمی‌شود؛ در حالی که ضد باید در موضوع وارد شود.

 

و بیان اینکه جوهر ضد ندارد این است که:

۱. ضد، ذاتی است وجودی (ذات که اینجا می‌گوییم یعنی امر، هم شامل عرض می‌شود هم شامل جوهر می‌شود؛ ذات به همان معنای شیء است). بنابراین اعراض هم ذات‌اند. وقتی می‌گوید ذات وجودی، یعنی حالا چه جوهر باشد چه عرض باشد، ذات به آن اطلاق می‌شود. منتها بعداً معلوم می‌شود که این ذاتی که در اینجا گفته شد شامل جوهر نمی‌شود، به خاطر اینکه این ذات را مقید می‌کند به اینکه در موضوعی وارد شوند و جوهر در موضوع وارد نمی‌شود. لذا ذات را در اینجا به معنی امر می‌توانیم بگیریم. البته ابتدائاً به عرض نمی‌گوییم، ابتدا مطلق می‌گذاریم، بعداً معلوم می‌شود که به معنای عرض است.

بیان این مطلب (یعنی بیان اینکه جوهر دارای ضد نیست) این است که: ضد، ذاتی است وجودی (عدم نباشد).

۲. «الذات الوجودية المعاقبة لذات أخرى وجودية»؛ به دنبال ذات دیگری (که او هم وجودی است) می‌آید. خب این آمدن به دنبال هم در کجا می‌آید؟ «فی الموضوع»؛ هر دو در یک موضوع وارد می‌شوند، منتها در عقب همدیگر، نه با هم. پشت سر هم، نه با هم.

۳. یک قید دیگر هم داریم: «مع كونها في غاية البعد عنها»؛ یعنی این ذات دومی که در این موضوع واقع می‌شود و وارد می‌شود، باید از آن ذات اولی که با این موضوع می‌خواهد وارد بشود، دور باشد؛ آن هم «غایة البعد» باشد. می‌فرماید در ضدیت شرط است که باید بین این دو تا کمال اختلاف را داشته باشند، کمال بُعد را داشته باشند. مثلاً به همین جهت گفتیم که بین سفیدی و زردی تضاد نیست، چون از هم غایتِ دوری را ندارند؛ اما بین سفیدی و سیاهی که کمال بُعد و اختلاف بینشان هست، تضاد هست.

پس ضدین دو تا امری هستند که وجودی باشند، در موضوع هم وارد بشوند و بینشان غایت‌الخلاف و غایت‌البعد باشد. اگر بینشان غایت‌الخلاف و غایت‌البعد نباشد، گفته می‌شود که این‌ها با هم تضاد ندارند.

 

لذا می‌فرماید: «و مع کونها» (یعنی کونِ این ذات اخری) «فی غایة البعد عنها» (یعنی از آن ذات موجوده اولی).

این معنای ضد؛ این مقدمه اول.

و بیان دوم (یعنی بیان اینکه جوهر ضد ندارد) بیانش این است: دو مقدمه تشکیل می‌دهیم.

مقدمه اول که ضد این‌چنین است.

مقدمه دوم: «و قد بينا أن الجوهر لا موضوع له»؛ بیان کردیم که جوهر موضوع ندارد، در موضوع وارد نمی‌شود. جوهر ممکن است محل داشته باشد (اگر صورت باشد)، اما موضوع ندارد.

نتیجه این مقدمه: « فلا يعقل فيه هذا المعنى لا بالنظر إلى جوهر آخر»؛ در نتیجه برای جوهر ضدی نیست. «إلى جوهر آخر» (یعنی اگر جوهری را با جوهر دیگر بسنجیم، ضدیت یافت نمی‌شود) «و و لا بالنظر إلى غيره من الأعراض» (یعنی اگر جوهری را با عرضی بسنجیم، باز بینشان ضدیت برقرار نمی‌شود). چرا؟ چون جوهر نمی‌تواند در موضوع وارد شود، در حالی که در ضد قیدِ موضوع معتبر است.

توجه کنید این دو مقدمه را می‌توانیم به این صورت کوتاه بیان کنیم: ضدان حلول می‌کنند در موضوع، و جوهر حلول در موضوع نمی‌کند؛ پس جوهر از جمله اضداد نیست. از جمله اضداد نیست یعنی یک طرف تضاد نمی‌تواند واقع بشود؛ چه طرف دیگرش عرض باشد، چه طرف دیگرش جوهر باشد.

 

**[نقد دیدگاه معتزله درباره فنا]**

«قال: و المعقول من الفناء العدم»؛

ایشان (معتزله) معتقدند که برای جوهر هم ضد هست. در مسئله معاد، متکلمین معتقدند که باید دنیا فانی بشود تا بعداً آخرت جای دنیا موجود بشود. جای آخرت اینجا نیست؛ پس باید دنیا از بین برود یا فانی بشود تا آخرت در آن مکانی که دنیا پهلو زده بوده، پهن بشود.

بعد بحث می‌شود که دنیا را چگونه می‌شود از بین برد؟ که از راه‌های مختلف گفته می‌شود. بعضی‌ها (مثل همین پسر ابی‌علی، ابی‌هاشم) معتقدند بالاخره خداوند «فنا» را می‌آفریند. این فنا عالم را فانی می‌کند. (حالا در جای خودش گفتند فنا هم حادث است، عالم هم حادث است؛ چه شد که زور فنا بیشتر است؟ شاید عالم برگردد فنا را از بین ببرد، یا فرضاً برنگردد با هم تساوی پیدا کنند... بحث‌هایی است که فنا به عالم می‌خورد، مباحثی گفته شده ولی ما به آن‌ها کار نداریم).

آیا فنا می‌تواند ضد شیء وجودی باشد؟ بحث ما در این است. به کیفیت فنا کار نداریم. مرحوم خواجه می‌فرمایند نه؛ فنا عدم است و ضد شیء باید موجود باشد. ما گفتیم ضدان باید وجودی باشند. اگر هر دو عدم باشند یا یکی عدم باشد، تضاد نداریم. فنا هم عدم است؛ چیزی که عدم است نمی‌تواند ضد باشد.

حالا فرض کنید که عالم مشکلی ندارد؛ الان مشکل این است که عالمی به نام دنیا می‌گوییم که مرکب است از جواهر و اعراض. اگر عالم را فنا بتواندد از بین ببرد، خب جواهرش را هم از بین می‌برد. همان‌طور که اعراض را از بین می‌برد، جواهر را هم از بین می‌برد. ولی بحث ما این است که نمی‌تواند عدم از بین ببرد. یک بحث دیگر هم داریم: آن که فنا ضد جوهر است، حالا بتواند از بین ببرد یا نتواند، آن دیگر فنا ضد جوهر نیست. چرا؟ چون فنا عدم است و ضد باید وجودی باشد. نمی‌تواند ضد باشد.

 

از کلمات ابی‌هاشم برمی‌آید که فنا چیست؟ خود فنا چیست؟ امر عدمی است یا وجودی؟ جوهر است یا عرض است؟ می‌فرماید چه جوهر باشد چه عرض باشد، چون عدم است نمی‌تواند ضد باشد. این مهم نیست که جوهر است یا عرض است؛ مهم این است که امر عدمی است. امر عدمی نمی‌تواند ضد قرار داده بشود. پس نمی‌تواند ضد قرار داده بشود.

«قال: و المعقول من الفناء العدم.»؛ آنچه که ما از فنا تعقل می‌کنیم عدم است، و عدم که دیگر ضد نیست، چون ضد وجودی است.

«أقول: لما بين انتفاء الضد عن الجوهر أخذ يرد على أبي هاشم و أتباعه » (یعنی ابی‌هاشم و پیروانش) که این‌ها قرار دادند برای جواهر اضدادی را که فنا باشد. اینکه می‌گوید «اضدادی» چون اختلاف دارند؛ بعضی‌هایشان می‌گویند یک دانه ضد که فنا باشد خدا می‌سازد و تمام عالم با همین فنا نابود می‌شود. بعضی می‌گویند نه، خدا برای هر جوهری یک ضد مخصوص می‌سازد؛ این جوهر شخصی را یک ضد برایش می‌سازد که از بین ببردش، این جوهر شخصی را یک ضد دیگر. و این اضداد فانی‌کننده هستند این اشیاء را و این جواهر را از بین می‌برند.

حالا بحث ما در این نیست که فنا واحد است یا متعدد؛ بحث ما این است که فنا هر چه باشد، ایشان می‌گوید که برای جواهر اضداد قرار دادند که فنا بود. «حيث جعلوا للجواهر أضدادا هي الفناء »؛ گفتند هر جوهری یک فنا دارد (اکتفا نکردن به یک فنا).

«فقال إن المعقول من الفناء العدم »؛ موجود را عدم تضاد نمی‌کند.

« و ليس الفناء أمرا وجوديا يضاد الجوهر »؛ فنا امر وجودی نیست که بخواهد با جواهر تضاد کند.

حرف ابی‌هاشم که خواسته بین فنا و جواهر تضاد بیندازد، یا خواسته بین فنا و جواهر و اعراض تضاد بیندازد، باطل است. حالا از اعراض که قطع نظر می‌کنیم، فنا با جواهر قبول ندارند (البته فنا با عرض هم تضاد نمی‌کند چون فنا امر عدمی است در هر صورت).

« يضاد الجوهر لأنه إما جوهر أو عرض...»؛ پس اینکه فنا مضاد با جوهر باشد یا عرض باشد، «قسمان باطلان». چه جوهر باشد چه عرض باشد باطل است (یعنی عدم است). باطل یعنی عدم؛ معنای امر باطل، امر عدمی است. چه عرض باشد چه جوهر باشد، « فلا تحقق له. » (فنا متحقق نیست، یعنی امر محققی نیست). اگر تحقق ندارد نمی‌تواند ضدیت داشته باشد، چون ضدیت وصف دو امر متحقق و وجودی است.

 

**[بررسی تضاد در صور نوعیه]**

« قال: و قد يطلق التضاد على البعض باعتبار آخر»؛

بعضی‌ها می‌گویند تضاد، جوهری با جوهری تضاد پیدا می‌کند. اما همه جواهر نه؛ عقول که مجردند، این‌ها با هم تضاد نمی‌کنند. نفوس هم تضاد ندارند. اجسام هم تضاد ندارند. هیولی هم تضاد ندارد. صور هم در بین خودشان می‌خواهند تضاد داشته باشند. بعضی از جواهر با بعضی دیگر تضاد پیدا می‌کنند؛ مثلاً صورت‌های مختلف.

در حالی که تضاد برایشان نیست. این گروهی که تضاد را بین صورت و صورت (یا به عبارت دیگر بین بعض جواهر و بعض جواهر) قائل‌اند، تضاد را جور دیگری معنا می‌کنند، نه آن‌جور که ما معنا کردیم. اگر آن‌جوری که ما معنا کردیم تضاد معنا بشود، بین جواهر تضاد نیست؛ هر سنخ جوهری که باشد. اما اگر این‌طوری که الان می‌خواهیم توجیه کنیم (و بین صورت‌ها ممکن است تضاد اتفاق بیفتد)، یعنی بین بعضی جواهر و بعضی جواهر تضاد است.

چه‌جوری معنا کنیم تضاد را؟ «تنافی در محل». تضاد یعنی تنافی در محل، نه تنافی در موضوع. تنافی در محل اعم از تنافی در موضوع بود. صورت موضوع نداشت، اما صورت محل دارد (تنافی در محل، محل ناظر به ماده است، چون ماده محل می‌شود برای صورت). وقتی می‌گوییم دو یک چیز تنافی در محل دارند ضدان هستند، دو تا صورتی که در یک محل وارد می‌شوند، با هم وارد نمی‌شوند؛ امتناع در محل دارند.

پس تفسیر ضدیت را عوض می‌کنیم. با عوض کردن تفسیر ضدیت، می‌بینیم یک نوع تضاد پیدا کرد و آن طرفی تضاد پیدا نمی‌کند. پس توجه کنید بعضی از جواهر با بعضی تضاد دارند، یعنی تنافی در آن محل دارند.

لذا گفت اگر تفسیر را عوض کنید، بعضی صورت‌ها (بعضی جواهر) با بعضی جواهر تضاد دارند. ولی اگر عوض نشود، هیچ تضادی در جواهر نیست.

« قال: و قد يطلق التضاد على البعض باعتبار آخر لكن يؤخذ التضاد باعتبار آخر»؛ یعنی بر بعضی جواهر تضاد اطلاق می‌شود «باعتبارٍ آخر» (اگر تضاد را معنای دیگر کنید، یک معنای دیگر برایش کنید). این هم همان معنایی که شما قبول دارید نیست.

« أقول: إن بعض الجواهر قد يطلق عليه أنه ضد للبعض الآخر»؛ بعضی جواهر اطلاق می‌شود که ضد آخرند (یعنی صورتی اطلاق می‌شود که ضد این صورت است). « لکن يؤخذ التضاد باعتبار آخر»؛ تضاد به اعتبار دیگر اخذ شود. آن معنایی که ما برای تضاد گفتیم دیگر نیست. بنابراین آن معنا تضاد نیست (نه بین اعراض، نه بین جواهر، نه بین دیگران بنا بر آن مطلب). ولی بنا بر این مطلب که می‌خواهیم تضاد را جور دیگر معنا کنیم، تضاد بین بعضی جواهر پیدا می‌شود که بعضی جواهر بر بعضی جواهر (صور بر صور) تضاد دارند.

«باعتبارٍ آخر»؛ تضاد به اعتبار آخر (یعنی تضاد معنای دیگری درش بشود) عبارت است از: «تنافی فی المحل»؛ تنافی داشتن در محل و جمع نشدن در یک محل. این می‌شود معنای تضاد.

« و هو التنافي في المحل مطلقا »؛ یعنی چه محل، محلی باشد که محتاج به حال است (که ما به آن می‌گوییم ماده)، یا محلی باشد که بی‌نیاز از حال است (که شما به آن می‌گویید موضوع). تنافی در محل مطلقاً (یعنی تنافی در محل است، محلی که باشد).

و در این هنگامی که ما تضاد را به اعتبار دیگر گرفتیم (این را توجه کنید)، در این هنگامی که ما تضاد را به اعتبار آخر و معنای آخر گرفتیم، « يكون بعض الصور الجوهرية يضاد البعض الآخر. »؛ بعضی از صورت‌های جوهری با بعضی صورت‌های جوهری دیگر تضاد پیدا می‌کنند. مثلاً آب و آتش صورتشان با هم تضاد دارد. اما بعضی صورت‌ها تضاد ندارند با هم. در بین بعضی صورت‌ها با بعضی دیگر تضاد صدق می‌کند، به شرطی که ما تعریف تضاد را عوض کنیم. اما اگر تعریف همان تعریف سابق باشد، بین هیچ‌یک از اقسام جواهر تضاد نیست.

 

مسأله چهاردهم ان‌شاءالله بعداً.

سوال: می‌فرمایید که مراد از صورتی که می‌تواند با صورت دیگر تضاد داشته باشیم...

پاسخ : صورت نوعیه عرض می‌کنم، بله. صورت نوعیه مثل ماء که فرض می‌کنیم یکی بیشتر نیست؛ صورت نداریم که بگوییم با آن تضاد داریم. صورت‌های نوعیه هم که متکثرند،تضاد در آنها حالا تصور می‌شود بنا بر این تفسیر دوم. یا تصور نمی‌شود بنا بر تفسیر اول.

ولی صورت جسمیه که واحد است و تعدد ندارد، تضاد اصلا در آن راه ندارد اصلاً. چه به معنای اول تفسیر شود و جه به معنای دوم فرقی نمی کند.

 


logo