« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/24

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل اول/مساله اول /موضوع و محل متعاکس هستند وجودا و عدما در عموم و خصوص

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل اول/مساله اول /موضوع و محل متعاکس هستند وجودا و عدما در عموم و خصوص

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۳۹، سطر دوازدهم: المسألة الثانیة فی اقسام الجوهر (ادامه)**

«قال: و الموضوع و المحل يتعاكسان وجودا و عدما في العموم و الخصوص و كذا الحال و العرض»[1]

این عبارت اشاره دارد به مطالبی که مرحوم علامه ذکر کرد و ما در جلسه قبل خواندیم. در کلام مرحوم خواجه نیامده بود ولی مرحوم علامه ذکر کرد. در این عبارت یک بار بین موضوع و محل نسبت‌گیری می‌شود، یک بار هم بین حال و عرض. گفته می‌شود که بین موضوع و محل عموم و خصوص مطلق است. موضوع را عدم الموضوع کردیم، محل را هم عدم المحل کردیم. یعنی این دو تایی که ایجابی بودند سلبی‌شان کردیم، باز رابطه‌شان عموم و خصوص مطلق است. منتها موضوع که در وقت ایجابی بودن اخص بود، در وقت سلبی شدن - یعنی وقتی می‌شود عدم موضوع - می‌شود اعم. همچنین محل که در وقت ایجابی بودن اعم بود، وقتی که سلبی می‌شود اخص می‌شود. پس این دو تا در حال ایجابی بودن یکی عام است یکی خاص، در وقت سلبی عام و خاص برعکس می‌شود؛ آنی که عام بوده می‌شود خاص، آنی که خاص بوده می‌شود عام. ولی رابطه عموم و خصوص مطلق همچنان بین‌شان برقرار است.

این توضیحی بود در سنجش موضوع و محل وجوداً و سنجش این دو عدماً. یک بار این‌ها را در حالی که وجودی باشند با هم سنجیدیم و یک بار در حالی که عدمی باشند با هم سنجیدیم. در هر حال رابطه فرق نکرد، ولی اعضای رابطه فرق کردند. یک بار اعضای رابطه موضوع بود که خاص است و محل بود که عام است. یک بار اعضای رابطه عدم موضوع بود که عام است و عدم محل بود که خاص است.

ما در عموم و خصوص مطلق دو تا قضیه می‌توانیم تشکیل بدهیم. یعنی در جایی که عموم و خصوص مطلق هست دو تا قضیه می‌توانیم تشکیل بدهیم: یک قضیه کلیه موجبه، یک قضیه سالبه جزئیه. هم می‌توانید سالبه جزئیه هم اینجا می‌شود. در قضیه کلیه آن اخص می‌شود موضوع، اعم می‌شود محمول. «کل انسان حیوان». ببینید انسان حیوان خاص است، حیوان عام است. می‌گوید «کل انسان حیوان»؛ موجبه کلیه می‌کنید. در این موجبه کلیه همان‌طور که توجه می‌کنید اخص را موضوع قرار می‌دهید، اعم را محمول. می‌توانید یک جزئیه هم داشته باشید که در این جزئیه موضوع و محمول اعم و اخص باشند. می‌توانید این جزئیه را سالبه بیاورید: «بعض الحیوان لیس بانسان». هم می‌توانیم موجبه بیاوریم: «بعض الحیوان انسان». در هر دو - چه در هر یعنی چه سالبه چه موجبه - شما موضوع را اعم قرار می‌دهید و محمول را اخص.

حالا اگر بین موضوع و محمول عموم و خصوص مطلق برقرار باشد، باید این دو قضیه را بتوانیم بین موضوع و محمول هم تشکیل بدهیم، بین موضوع و محل هم تشکیل بدهیم. اگر باز - بین عدم موضوع و عدم محل - رابطه عموم و خصوص مطلق است، باید بین آن دو هم بتوانید همین دو قضیه را تشکیل بدهید. حالا ما تشکیل می‌دهیم و موجبه جزئیه را ذکر نمی‌کنم، سالبه جزئیه می‌آید. «کل موضوع محل». ببینید موضوعی که اخص است من دارم در این قضیه موضوع کلیه موضوع قرارش می‌دهم، محل که اعم است محمول قرارش می‌دهم. «کل موضوع محل». و «لیس بعض المحل بموضوع». «بعض المحل» یعنی اعم نیست. هر دوش درست است. «کل موضوع محل» هم درست است، «لیس بعض المحل بموضوع» هم درست است. پس رابطه عموم و خصوص مطلق است.

حالا بین عدم موضوع و عدم محل می‌خواهیم این دو قضیه را تشکیل بدهیم. «کل ما لیس بمحل لیس بموضوع». «لیس بمحل» را تو این موضوع کلیه موضوع قرار می‌دهیم، زیرا اخص است. با اینکه محل اعم بود اما «لیس بمحل» اخص است. «لیس بموضوع» را محمول قرار می‌دهیم چون اعم است، در حالی که موضوع اخص بود حالا «لیس بموضوع» اعم است. «کل ما لیس بمحل لیس بموضوع». آن‌هایی که محل نیستند چی‌اند؟ آنی که محل است یا ماده است یا جسم است. جسم محل است برای عرض، ماده محل است برای صورت. پس آنی که محل است یا جسم است یا ماده است. آنی که محل نیست چیست؟ یا عرض است یا صورت. یا عرض یا صورت، این‌ها هیچ‌کدام در محل نیستند.

حالا می‌گوییم «کل ما لیس بمحل» - یعنی صورت و عرض - «لیس بموضوع». درست گفتیم، صورت هیچ‌کدام موضوع نیست، عرض موضوع می‌خواهد ولی خودش موضوع نیست. البته بعداً خواهیم گفت که عرض محل می‌شود ولی موضوع نمی‌شود. اعتقاد ما این است که موضوع نمی‌شود، این را انشاء الله بعداً می‌گوییم.

اما الان می‌گوییم «کل ما لیس بمحل لیس بموضوع». نمی‌گوییم هرچه که محل نیست - یعنی عرض و صورت - محل نیست. شما بگویید عرض را نمی‌توانید بگویید محل، عرض محل می‌شود. ما می‌گوییم «کل ما لیس بمحل لیس بموضوع». «کل ما لیس بمحل» یعنی صورت و عرض، این «لیس بموضوع» درست است. صورت موضوع نیست، عرض هم موضوع نیست. عرض اگرچه محل می‌شود ولی موضوع نمی‌شود. این را بعداً بیان می‌کنیم ان‌شاءالله.

یعنی شما مثلاً فرض کنید که خطی دارید، این خط منحنی است. خط خودش عرض است، انحنا هم کیف است. این عرض انحنا بر عرضی که خط است عرض شده. خط که عرض است شده محل برای عرض دیگر، ولی موضوع نشده چون این موضوع باید مستغنی باشد، عرض که مستغنی نیست. پس عرض می‌تواند محل شود برای عرض دیگر، نمی‌تواند موضوع شود برای عرض. این ان‌شاءالله بعدا برایتان روشن می‌شود.

خب پس «کل ما لیس بمحل لیس بموضوع» درست شد. چرا؟ که «کل ما لیس بمحل» عبارت شد از صورت و عرض. هیچ‌کدام‌شان موضوع نیستند، نه صورت موضوع است نه عرض. خب اما حالا آن یکی دیگر، سالبه جزئیه: «بعض ما لیس بموضوع لیس بمحل». «ما لیس بموضوع» عام است در کلام، محل خاص است. در آن سالبه باید آن را موضوع برداریم. «ما لیس بموضوع» این چیست؟ صورت موضوع نیست، ماده موضوع نیست، جسم موضوع هست. هم موضوع است که موضوع هست. پس «ما لیس بموضوع» چند تا شد؟ صورت، ماده، جسم، عرض. گفتیم «بعض ما لیس بموضوع لیس بمحل». عرض «لیس بموضوع» این هست ولی «لیس بمحل» نیست.

الان گفتیم عرض محل می‌شود، موضوع نمی‌شود ولی محل می‌شود. پس از «ما لیس بموضوع» یکی‌شان فعلاً نتوانست محل باشد، یعنی عرض. اما صورت «لیس بموضوع» هست، «لیس بمحل» هم هست. ماده چی؟ ماده «لیس بموضوع» است ولی «لیس بمحل» نیست، محل هست. پس دو تا از چیزهایی که «لیس بموضوع»اند «لیس بمحل» نشدند. بنابراین نمی‌توانیم بگوییم همه آن چیزهایی که «لیس بموضوع»اند «لیس بمحل»اند، بلکه باید بگوییم بعض آن چیزهایی که «لیس بموضوع»اند «لیس بمحل»اند. یعنی از آن سه قسم «لیس بموضوع» یک قسمش «لیس بمحل» است که صورت است. دو قسم دیگر - یعنی عرض و ماده - که «لیس بموضوع»اند محل می‌شوند. پس این قضیه درست است.

بنابراین این دو تا قضیه‌ای که باید بین دو شیئی که بین‌شان عموم و خصوص مطلق است تشکیل دادیم، ما تشکیل دادیم هم در موضوع و محل، هم در نقیض موضوع و نقیض محل. روشن شد که ما در موضوع و محل، محل اعم موضوع اخص، و در لا موضوع و لا محل آن لا موضوع اعم لا محل اخص است. این تمام شد.

اما حالا می‌خواهیم بین حال و عرض تفکیکی کنیم. حال اعم است چون شامل ماده و عرض هر دو می‌شود. و عرض اخص است. خب حالا آنجا قضیه تشکیل می‌کنیم. حال شامل صورت می‌شود که گفتیم حال شامل صورت و عرض می‌شود ولی عرض اخص است. پس اعم حال است، اخص عرض است. حالا قضیه تشکیل می‌دهیم. چون موضوع کلیه اخص را موضوع قرار می‌دهیم: «کل عرض حال». درست است. سالبه جزئیه تشکیل می‌دهیم که باید آن اعم موضوعش بشود: «بعض ما هو الحال» یا «بعض الحال لیس بعرض». «بعض الحال» یعنی صورت لیس بعرض هست. این تشکیل دو قضیه بود حال و عرض.

حالا می‌خواهیم دو قضیه بین «ما لیس بحال» و «ما لیس بعرض» برقرار کنیم. چون اگر حال اعم شد و عرض اخص، سلبش کنیم برعکس می‌شود. «ما لیس بعرض» می‌شود اعم، «ما لیس بحال» می‌شود اخص. تخصص باقی می‌ماند ولی جایش عوض می‌شود. اینجا می‌خواهیم دو تا قضیه را - موجبه کلیه و سالبه جزئیه - تشکیل بدهیم. موجبه کلیه را این‌چنین تشکیل می‌دهیم که باز اخص را موضوع قرار می‌دهیم: «کل ما لیس بحال لیس بعرض». خب «ما لیس بحال» چیست؟ جسم است، ماده است. این‌ها «لیس بحال»اند. صورت و عرض «لیس بحال» نیستند، ولی جسم و ماده «لیس بحال»اند. می‌گوییم که «کل ما لیس بحال لیس بعرض». جسم و ماده که «لیس بحال»اند عرض نیستند. خب درست گفتیم، نه جسم عرض است نه ماده. حالا سالبه جزئیه می‌خواهیم تشکیل بدهیم و باید اینجا آن اعم را موضوع قرار بدهیم: «بعض ما لیس بعرض لیس بحال». «ما لیس بعرض» چیست؟ جسم، ماده، صورت. این سه تا «لیس بعرض» هستند. آیا همه‌شان «لیس بحال»اند؟ صورت «لیس بحال» نیست، حال است. بله ماده و جسم «لیس بحال» هستند. پس «بعض ما لیس بعرض» - یعنی جسم و ماده - «لیس بحال»، حال نیستند. درست گفتیم.

پس توجه کردید که بین موضوع و محل عموم و خصوص مطلق بود. دو تا قضیه‌اش را تشکیل دادیم. موضوع را که خاص بود در قضیه کلیه موضوع قرار دادیم، محل را که عام بود در قضیه سالبه جزئیه موضوع قرار دادیم. بعد بین «ما لیس بموضوع» و «ما لیس بمحل» هم نسبت‌سنجی کردیم، آن هم عموم و خصوص مطلق بود. پس دو قضیه را اینجا تشکیل می‌دادیم، آنجا دو قضیه تشکیل می‌دادیم، مشخص شد و دیگر تکرار نمی‌کنیم.

همچنین بین حال و عرض عموم و خصوص مطلق درست کردیم، دو قضیه تشکیل دادیم. بین «ما لیس بحال» و «ما لیس بعرض» هم رابطه عموم و خصوص مطلق و دو قضیه‌ تشکیل دادیم. و روشن شد که آنجا که وجودی یکی عام هست یکی خاص، وقتی عدمی‌شان کردیم آن عام می‌شود خاص، آن خاص می‌شود عام. این روشن شد.

حالا ما این‌چنین می‌گوییم: پس موضوع و محل اگر وجودی باشند عکس آن وقتی هستند که عدمی باشند. در چی عکس‌اند؟ در عموم و خصوص. و اگر عدمی باشند عکس آن وقتی هستند که وجودی باشند. پس در حالت وجود و حالت عدم عکس در عموم و خصوص می‌شوند. یعنی در حالت وجود اگر یکی عام است یکی خاص است، در حالت عدم عکس می‌شود؛ آنی که عام بوده خاص می‌شود، آن که خاص بوده عام می‌شود. چه در موضوع و محل، چه در حال و عرض فرقی نمی‌کند. این توضیح داده شد، ان‌شاءالله روشن شده باشد.

**متن خوانی: رابطه موضوع و محل و حال و عرض**

«قال: و الموضوع و المحل يتعاكسان وجودا و عدما في العموم و الخصوص ».

موضوع و محل در حال وجود و در حال عدم به لحاظ عموم و خصوص عکس می‌شوند. یعنی اگر در حال وجود یکی عام یکی خاص است، در حال عدم عکس می‌شود. آنی که عام بوده می‌شود خاص، آنی که خاص بوده می‌شود عام.

«و کذا الحال و العرض»؛ حال و عرض هم همین‌طور است، یعنی در حال وجود و عدم در عموم و خصوص عکس یکدیگر می‌شوند.

«اقول: قد بینا ان الموضوع اخص من المحل».

بنابراین عدم موضوع اعم می‌شود از عدم محل. این‌ها همه را اثبات کردیم با آن قضایایی که تشکیل دادیم و مثال‌هایی زدم.

«فقد تعاکس الموضوع و المحل فی العموم و الخصوص»؛ موضوع و محل در عموم و خصوص عکس شدند «باعتبار الوجود و العدم»؛ یعنی اگر به اعتبار وجود ملاحظه می‌کردید یکی عام بود یکی خاص، به اعتبار عدم ملاحظه‌اش می‌کردید برعکس شد؛ آنی که عام بود خاص شد، آنی که خاص بود عام شد. «و کذا الحال و العرض»؛ و همچنین است حال و عرض. «فان العرض اخص من الحال»؛ پس عدم عرض که اخص بود اعم می‌شود از عدم حال. عدم عرض که عرض اخص بود اعم می‌شود از عدم حال که حال اعم بود. خب این توضیحش گذشت و مطلب روشن شد.

**تباین موضوع و عرض**

مطلب بعدی این است که می‌خواهیم بین موضوع و عرض رابطه را ملاحظه کنیم. موضوعی که محل عرض می‌شود و عرض که حلول در موضوع می‌کند، می‌خواهیم رابطه بین این دو تا را بگوییم چیست. می‌فرماید بین‌شان مباینت است، تباین است، با هم جمع نمی شوند. زیرا موضوع غیر متقوم است - غیر متقوم یعنی اینکه به حال متقوم نمی‌شود - و عرض یعنی متقوم. پس موضوع غیر متقوم هست، محل متقوم به هیچ محلی نیست، غیر متقوم به حال هم هست. ولی عرض متقوم به موضوع است تا بپذیرد معنی آن. عرض متقوم به محل است. ما ملاحظه کردیم که موضوع متقوم نیست، عرض متقوم هست. خب معلوم است بین آن که متقوم هست و آن که متقوم نیست مباینت است، با هم جمع نمی‌شوند. این هم رابطه بین موضوع و عرض. بین موضوع و عرض مباینت هست.

«اقول: الموضوع»؛ محلی است که متقوم به خودشه و مقوم چیزی است که در این موضوع مسکن گزیده. حالا «المقوم لما یحل فیه» خیلی نقشی ندارد آن، ولی آن «المحل المتقوم بذاته» نقش دارد در بیان تباین. خب این برای موضوع بود. اما عرض: «العرض لا یتقوم بذاته»؛ تقوم به ذات ندارد. پس ببینید موضوع «المتقوم بذاته» و عرض «لا یتقوم بذاته». خب بین یتقوم و لا یتقوم تباین است. پس بین موضوع و عرض هم تباین است. «فبینهما مباینة». آسان است این و مطلب خاصی ندارد.

**عرض محل عرض دیگر**

مطلب بعدی این است که گاهی عرض خودش می‌شود معروض یک عرض دیگر است و محل می‌شود برای عرض دیگر، اما موضوع نمی‌شود. همین الان گفتیم بین عرض و موضوع مباینت است، حتی یک جا جمع نمی‌شوند. اگر موضوع شد دیگر عرض نمی‌شود، اگر عرض شد دیگر موضوع نمی‌شود. اما محل که محل می‌شود، عرض می‌شود محل بشود.

مثلاً توجه کنید: جسم دارای خط است، دارای سطح است. خط‌مان هم خط مستقیم است، کیف عارض می‌شود بر خط. خط کم است، عارض می‌شود بر سطح چون پایان سطح است. سطح عارض بر خط می‌شود. سطح هم کم است، کم عارض می‌شود بر سطح، عارض می‌شود بر جسم تعلیمی یعنی حجم. کم است، حجم عارض می‌شود بر جسم طبیعی و جوهر است. پس توجه می‌کنیم انحنا عرض، خط عرض، سطح عرض، جسم تعلیمی عرض، جسم طبیعی جوهر.

الان ۴ تا عرض رو همدیگر وارد شده: انحنا و خط و سطح و حجم. ولی آخر سر یک جوهر ته اش هست. پس محل آخرش باید جوهر باشد. نمی‌شود هی عرض‌ها را محل قرار بدهیم برای عرض‌های بعدی و به هیچ محلی که جوهر است نرسیم. عرض‌ها باید یا مستقیماً بر جوهر وارد شوند یا اگر هم بر عرض وارد شدند بعداً بالاخره باید چند در مراحل بعدی به جوهر عارض شوند.

خب حالا محل بحث ما این بود که عرضی محل عرض دیگر می‌شود. خط محل انحنا شده یا سطح محل خط شده. حالا این مطلب را در ذهن داشته باشیم.

حکمی که مصنف بیان کرده این است که گاهی عرض بر محل صدق می‌کند، گاهی عرض بر محل صدق می‌کند. حتی می‌توانیم موجبه جزئیه تشکیل بدهیم بگوییم که «بعض المحل عرض». بعضی محل‌ها جوهرند، بعضی محل‌ها عرض‌اند. مثلاً جسم طبیعی محل می‌شود برای چیزی، اینجا جوهری محل شده. گاهی هم عرض کردم خط محل می‌شود برای انحنا، آنجا عرض محل شده. پس گاهی جوهر محل می‌شود، گاهی عرض محل می‌شود. پس می‌توانیم بگوییم «بعض الجوهر محل»، می‌توانیم بگوییم «بعض المحل جوهر»، می‌توانیم بگوییم «بعض العرض محل»، و می‌توانیم بگوییم «بعض المحل عرض». به طور جزئی بر محل صدق می‌کند. جزئی یعنی با سور «بعض». عرض در محل صدق می‌کند. می‌توانیم بگوییم بعضی از محل‌ها عرض است. همیشه که جوهر نیست. بعد محل توضیح می‌کنیم می‌توانیم بگوییم جوهر هست. این روشن است.

عرض بر حال هم به طور جزئی صدق می‌کند. حال دو قسم است: یکی عرض، یکی جوهر. صورت حال است ولی جوهر است. پس حال هم دو قسم شد: یک قسم شد جوهر یعنی صورت، یک قسم‌شان شد عرض. می‌توانیم به صورت جزئی عرض را بر حال صدق بدهیم. به صورت جزئی یعنی باز با قضیه جزئیه که بعد اینجا بگوییم، بگوییم «بعض الحال عرض». بعضی حال‌ها صورت جوهری است، بعضی حال‌ها هم عرض است.پس عرض صدق می‌کند در محل صدق جزئی، همچنین عرض صدق می‌کند بر حال صدق جزئی. صدق می‌کند یعنی محمول قرار می‌گیرد. آن‌وقت محل را یا حال را موضوع قرار می‌گیرد و قضیه را هم با سور «بعض» می‌گوییم. می‌گوییم «بعض المحل عرض» - مفهومش این است که بعض المحل جوهر است - و همچنین می‌گوییم «بعض الحال عرض» - مفهومش این است بعض الحال که صورت است جوهر است.

«قال: و يصدق العرض على المحل و الحال جزئيا:»؛ جزئیاً قید یصدق است. عرض در محل صدق می‌کند - یعنی محمول قرار می‌گیرد برای محل - عرض بر حال صدق می‌کند. «و الحال»؛ عرض بر محل،نمی‌خواهد بگوید حال هم بر محل صدق می‌کند، می‌خواهد بگوید عرض بر حال هم صدق می‌کند. عرض پس هم صدق شد بر محل، هم صدق شد بر حال. منتها صدق صدق جزئی است، یعنی قضیه مصدّر است به کلمه «بعض». می‌گوییم «بعض المحل عرض»، «بعض الحال عرض».

«أقول: المحل قد يكون جوهرا و هو ظاهر»؛ محل گاهی جوهر است. زیاد اتفاق می‌افتد که محل یک چیزی جوهر باشد. ماده مثلاً محل صورت جوهری است. «و هذا ظاهر».

«و قد یکون»؛ یعنی محل قد یکون «عرضاً»؛ محل عرض هم باشد. مثل همان مثال خط و انحنا که عرض کردم. «على خلاف بين الناس فيه»؛ در این مسئله اختلاف است که آیا عرض محل می‌شود یا نمی‌شود. حالا که معلوم شد این «فيصدق بعض المحل عرض» تفریع بر «علی خلاف بین الناس» نیست، تفریع بر «قد یکون» و «قد یکون» است. دو تا قد یکون داشتیم، می‌گوید محل قد یکون جوهراً و قد یکون عرضاً. و می‌توانیم صدق بدهیم این قضیه را که «بعض المحل عرض». اگر محل می‌تواند جوهر باشد می‌تواند عرض باشد، بعضی محل جوهر است بعضی محل هم عرض است. حالا جوهر را نگفتیم، می‌گوییم که عرض را مطرح می‌کنیم، می‌گوییم «بعض المحل عرض». این قضیه «بعض المحل عرض» صادقه است و در این قضیه همان‌طور که همان‌طور که خواجه گفت عرض بر محل صدق جزئی دارد.

حالا «و الحال أيضا قد يكون جوهرا كالصورة الحالة في المادة»؛ حال هم گاهی جوهر است، مثل صورتی که حلول در ماده می‌کند. « و قد يكون عرضا و هو ظاهر فيصدق بعض الحال عرض»؛ و این هم ظاهر است، اعراض مثل رنگ حال بر دیوار است. حالا که «فیصدق» تفریع بر «قد یکون» و «قد یکون» است. حالا که حال گاهی جوهر است گاهی عرض است، پس صدق می‌کند این جمله «بعض الحال عرض».

«فقد ظهر صدق العرض على المحل و الحال جزئيا.»؛ می‌خواهد عبارت خواجه را توضیح بدهد. پس ظاهر شد که صدق می‌کند عرض بر محل و بر حال. بر هر دو صدق می‌کند منتها جزئیاً، یعنی صدقاً جزئیاً. صدقاً جزئیاً یعنی با سور جزئی که «بعض» است.

خب مسئله اول تمام شد.

فصل ثانی ان‌شاءالله جلسه آینده

 


logo