« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/23

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله اول /اقسام پنجگانه جوهر

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/مساله اول /اقسام پنجگانه جوهر

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۳۹، سطر اول: المسألة الثانیة فی اقسام الجوهر**

«قال: و هو إما مفارق في ذاته و فعله و هو العقل، أو في ذاته و هو النفس، أو مقارن فإما أن يكون محلا و هو المادة، أو حالا و هو الصورة، أو ما يتركب منهما و هو الجسم»[1]

بعد از اینکه ممکن را تقسیم کردیم به دو قسم جوهر و عرض و این دو قسم را بیان کردیم، حالا به اقسام جوهر می‌پردازیم. جوهر به پنج قسم تقسیم می‌شود: دو قسمش مفارق و سه قسمش مقارن. مفارق یعنی مفارق ماده، مقارن یعنی مقارن ماده. آن دو قسمی که مفارق از ماده و جدای از ماده هستند یکی عقل است و یکی نفس. آن سه قسم مقارن با ماده یکی خود ماده است، یکی صورت است، یکی هم جسم است.

اینکه جسم مقارن با ماده است روشن است، چون یک جزئش صورت است یک جزئش ماده است. پس مقارنت با ماده دارد، مقارنت در اینجا به معنای اینکه جزئش ماده است. و اینکه صورت مقارن ماده است این هم روشن است، مقارن است یعنی محلش ماده است.پس مقارنت در یک جا به معنای جزء بودن است، یک جا به معنای محل بودن. اما ماده مقارن با ماده است یعنی چی؟ هیولی جوهر است، ماده جوهر است، ولی این ماده مقارن با ماده است یعنی چی؟ اینجا باید گفت عین ماده است. پس توجه می‌کنید که مقارنت سه جور شد:

     یکی مقارنت به معنای جزء بودن،

     یکی مقارنت به معنای عین بودن،

     یکی هم مقارنت به معنای محل بودن. آنی که بدون تصرف مقارنت محل بودن است، یعنی صورت مقارن با محل است، صورت مقارن با ماده است. این خیلی راحت فهمیده می‌شود. اما ماده مقارن با ماده است یا جسم مقارن با ماده است، این یک خورده توضیح می‌خواهد. ماده مقارن با ماده است یعنی عین ماده است. جسم مقارن با ماده است یعنی جزئش ماده است. این دو تا توضیح داده شد. البته منظور از مقارن با ماده یعنی مادی. بالاخره یا ماده است یا مادی است. این مقارن با ماده روشن است دیگر. منظور از مقارن طوری شد که هم بتواند شامل خود ماده بشود، هم شامل صورت بشود و هم شامل جسمی که همراه با ماده است بشود. همه این‌ها شامل می‌شود.

مفارق دو قسم است: مفارق از ماده، مجرد از ماده. این دو قسم یا هم در ذاتش مفارق است هم در فعلش مفارق است، در هر دو مفارق است. یعنی ذاتش همراه ماده نیست، وجودش همراه ماده نیست. اگر هم بخواهد کار انجام بدهد با ماده انجام نمی‌دهد. این اصطلاحاً به آن می‌گوییم عقل. که هم مفارق از ماده است به لحاظ وجود و ذات، هم مفارق از ماده است به لحاظ فعل. در هر دو خالی از ماده است.

اینکه فقط در ذاتش مفارق از ماده است - یعنی در وجودش - اما در فعلش محتاج به ماده است، این اصطلاحاً می‌گوییم نفس. اولی را می‌گفتیم عقل، دومی می‌شود نفس. در وجودش مجرد هست، یعنی وقتی می‌خواهد موجود بشود احتیاج به ماده ندارد. اما اگر بخواهد فعلی انجام بدهد ماده می‌خواهد. که می‌خواهد ببیند باید با چشم ببیند. اگر جلوی چشمش را بگیری دیگر نمی‌بیند. یعنی وسیله ماده که چشم است می‌بیند، وسیله ماده که گوش است می‌شنود. کارهایش را به توسط ماده انجام می‌دهد. پس در مقام تأثیر و انجام محتاج به ماده است نه مفارق از ماده. این دو قسم. پس مفارق مفارق از ماده بود هم به لحاظ ذات هم به لحاظ فعل، اسمش شد عقل. یک قسم دیگر مفارق مفارق از ماده بود به لحاظ ذات تنها نه به لحاظ فعل، به لحاظ فعل وابسته به ماده بود.

یک قسم چهارمی هم اینجا فرض می‌کنیم.

     قسم اول این بود که هم در وجود و ذات و هم در فعل مفارق از ماده است.

     قسم دوم این بود که هم در وجود و ذات و هم در فعل مقارن ماده است. اولی مثل عقل، دومی مثل جسم.

     قسم سوم تفصیل بود: در وجود مفارق و غیر محتاج به ماده، اما در فعل مقارن و محتاج به ماده.

عکس همین سومی می‌شود تصور کرد. اولی در هر دو مفارق از ماده بود، دومی در هر دو - یعنی چه در وجود چه در فعل - مقارن ماده بود. سومی تفصیل داشت: در وجود مفارق بود، در فعل مقارن بود. حالا عکسش می‌شود که در فعل مفارق باشد، در وجود مقارن باشد؟ یعنی وجودش مادی باشد اما اگر بخواهد فعل انجام بدهد احتیاج به ماده نداشته باشد؟ این می‌شود؟ می‌گویند نمی‌شود. عکس آن سومی را نمی‌توانیم داشته باشیم، در جهان نداریم. چرا؟

چون تأثیر گذاشتن فرع موجود است، فرع وجود است، فرع ذات است. یعنی اگر شیئی خواست تأثیر بگذارد باید ذات داشته باشد تا تأثیر بدهد. پس تأثیر گذاشتن فرع ذات است. معنا ندارد که شیء ای در ذاتش که اصل است وابسته باشد، در تأثیرش که فرع است آزاد باشد. اگر اصلش مهار شده، فرع هم مهار شده. اگر اصل بسته به ماده است، فرع هم باید بسته بشود به ماده. یعنی اگر ذاتش مادی است، تأثیرش هم باید مادی باشد. دیگر معنی ندارد که ذات مادی باشد تأثیر مجرد باشد. خلاف این می شد که نفس ذاتش مجرد بود تأثیرش مادی بود. اما برعکس می‌خواست بشود که تأثیر بشود مجرد و ذات بشود مادی، این برعکس شدنی نیست. چون اگر اصل را به جایی بستیم، فرع هم که دنباله اصل است بسته می‌شود، دیگر آن آزاد نمی‌شود. ممکن است بگویید اصل آزاد، فرع اسیر و دربند، دیگر فرع را نمی‌توانیم آزاد کنیم، آن را هم باید ببندید.

بنابراین اگر چیزی ذاتش مادی بود فعلش هم مادی می‌شود. بنابراین قسم چهارم ما نداریم، فقط سه قسم است.

دو قسم یک قسم عبارت شد از عقل، یک قسم عبارت شد از نفس. سه قسم هم عبارت شد از هیولی، صورت و جسم. آنی که به لحاظ ذات و فعل هر دو مجرد - یعنی مفارق - است شد عقل. آنی که به لحاظ هر دو وابسته بود - یعنی هم به لحاظ ذات هم به لحاظ فعل - شد هیولی یا صورت یا جسم. آنی که به لحاظ ذات آزاد بود - یعنی مفارق بود - و به لحاظ فعل وابسته بود - یعنی مقارن بود - شد نفس. این پنج قسم جوهر که دو قسمش مفارق بود، سه قسمش مقارن بود. پس عقل جوهری است مفارق ذاتاً و فعلاً. نفس جوهری است مفارق ذاتاً نه فعلاً. هیولی، صورت، جسم جوهری هستند مقارن.

**متن خوانی: اقسام پنجگانه جوهر**

صفحه ۱۳۹، سطر اول:

«قال: و هو»؛ یعنی جوهر «إما مفارق» است از ماده «فی ذاته و فعله»؛ در ذاتش و فعلش، «و هو العقل». «او فی ذاته»؛ یعنی مفارق از ماده است در ذات تنها نه در فعل، «و هو النفس». «او مقارن»؛ یا مقارن است، یعنی مقارن ماده است. که اگر مقارن باشد سه تا نمونه دارد، سه تا نوع دارد: «فاما ان یکون محلاً»؛ یا مقارنی است که محل است «و هو المادة». «او حالاً»؛ یا حال است «و هو الصورة». «أو ما يتركب منهما»؛ یعنی من الحال و المحل «و هو الجسم».

توضیحی که من از خارج عرض کردم در این عبارت نیامده است. ایشان می‌گوید که مقارنت را به معنای مطلق ماده بگیر. چون ماده مقارن می‌شود با صورت پس می‌شود مقارن. صورت هم مقارن می‌شود با ماده پس می‌شود مقارن. جسم هم مرکب می‌شود از هر دو پس می‌شود مقارن. این توضیحی که من از خارج دادم آن توضیح هم خوب بود، این توضیح هم که ایشان می فرماید خوب است.

«أقول: هذه قسمة الجوهر إلى أنواعه ».

جوهر را داریم تقسیم می‌کنیم به انواع پنجگانه‌اش.

«فإن الجوهر إما أن يكون مفارقا في ذاته »؛

یا مفارق است، یعنی مفارق ماده است. خودش هم بعداً می‌گوید مفارق للمادة.

«و فعله للمادة و هو المسمى بالعقل»؛ یا در ذات و فعلش مفارق ماده است، یعنی جدایی از ماده است، « هو المسمى بالعقل ». اینکه این جوهر را عقل می‌نامند، منظور از عقل در اینجا عقل منفصل است، یعنی عقلی نیست که جزء مرتبه نفس من باشد. البته آن هم در ذاتش مجرد و در فعلش مجرد است، می‌تواند مراد باشد. اما مرادی که مراد این آقایون است همان جوهر منفصل است که منفصل از ذات ما باشد، عقل منفصل است که منفصل از ذات ماست، نه مرتبه‌ای از مراتب ذات ما. اگرچه آن مرتبه‌ای هم که از مراتب ذات ماست آن هم ذاتاً و فعلاً مجرد است، مثل آن عقول دیگر می‌ماند. ولی آن را الان اینجا اراده می‌کنیم یا نمی‌کنیم آن خیلی مهم نیست، آن هم اراده بشود اشکال ندارد. ولی مراد اصلی ما همان جوهری است که در خارج هست، نه آن جوهری که از مرتبه نفس ماست.

« أو مفارقا في ذاته لا فعله »؛ یا اینکه این جوهر در ذاتش مفارق از ماده است نه فعلش، بلکه در فعلش وابسته است.

« و هو النفس الناطقة فإنها مفارقة للمادة في ذاتها و وجودها »؛ این نفس مفارق ماده است در ذات و وجودش «دون فعلها»؛ اما در فعلش مفارق نیست، وابسته است.

« لاحتياجها إلى الآلة في التأثير »؛ در وقتی می‌خواهد تأثیر کند - یعنی می‌خواهد فعل انجام بدهد - احتیاج به ابزار دارد، ابزارش هم ابزار مادی‌اند. پس احتیاج به ماده دارد.

خب این قسم دوم عکس هم دارد؟ گفتیم در ذاتش بی‌نیاز از ماده، در فعلش محتاج. حالا عکس هم می‌شود کرد که بگوییم در ذاتش محتاج و در تأثیرش بی‌نیاز؟ می‌فرماید برعکس نمی‌شود.

« و لا يمكن أن يكون مفارقا في فعله دون ذاته »؛ که بگویید در فعلش مجرد از ماده است، در ذاتش وابسته است. نمی‌توانید این را بگوییم. چرا؟ «لان الاستغناء فی التأثیر»؛ یعنی اگر شیئی در تأثیرش بی‌نیاز از ماده بود، این استغنایش در تأثیر « يستدعي الاستغناء في الذات »؛ اقتضا می‌کند که در ذاتش هم مستغنی باشد. دیگر نمی‌شود ذاتش وابسته باشد. اگر در فعلش وابسته نبود و مستقل بود، در ذاتش هم مستقل خواهد بود.

پس این دو قسم تمام شد. هر دوش هم عبارت بودند از مفارق. آن هم مفارق این بود که یا مفارقی بود که در ذات و فعلش مفارق بود، یا مفارقی بود که فقط در ذاتش مفارق بود. حالا وارد سه قسمت بعدی می‌شویم که «اما مقارن»؛ یا مقارن است. «و اما ان یکون مقارناً للمادة»؛ یعنی یا جوهر مقارن ماده است. که اگر مقارن ماده باشد سه قسم می‌شود: «فاما ان یکون محلاً»؛ یا این جوهر محل است که اسمش را هیولی می‌دانیم. «و هو الهیولی». «او حالاً»؛ اسمش صورت می‌گذاریم. «و هو الصورة». «او مرکباً منهما»؛ یعنی من الحال و المحل «و هو الجسم». فهذه أقسام الجواهر

**اقسام جواهر و رابطه موضوع و محل**

توجه کنید در این تقسیمی که ما کردیم ابتدا به دو قسم تقسیم کردند: یکی مفارق، یکی مقارن. ابتدا این کار را کردیم، ولی بعد از اینکه این تقسیم اولی تمام شد، دوباره مفارق را به دو قسم و مقارن را به سه قسم تقسیم کردیم. مجموع اقسام شد ۵ قسمت.

« قال: و الموضوع و المحل يتعاكسان وجودا و عدما في العموم و الخصوص و كذا الحال و العرض». این مطلبی است که در جلسه قبل گفته شده بود، منتها ما در شرح شارح گفتیم، حالا در متن خواجه آمده. بین موضوع و محل عموم و خصوص مطلق بود. محل عام بود شامل ماده و موضوع هر دو می‌شد، اما موضوع خاص بود فقط یکی از آن دو بود. گفتیم موضوع و محل شامل دو قسم است، موضوع یکی از این دو قسم است. پس موضوع می‌شود خاص، محل می‌شود عام. و بین‌شان عموم و خصوص مطلق است.

حالا اگر محل را نقیض کردیم، موضوع را هم نقیض کردیم، همان‌طور که جلسه قبل گفتیم باز هم رابطه عموم و خصوص مطلق‌شان برقرار است. منتها آنی که عام بود بعد از نقیض شدن می‌شود خاص، آنی که خاص بود بعد از نقیض شدن می‌شود عام. که این را در مثال حیوان و انسان هم یادتان باشد تطبیق کردیم. گفتیم حیوان عام است، انسان خاص است. ولی وقتی نقیض کردیم - یعنی شد لا انسان و شد لا حیوان - لا انسانی که انسانی که خاص بود بعد از لا انسان شدن شد عام، حیوانی که عام بود بعد از لا حیوان شدن شد خاص. که توضیحش در جلسه گذشته گفته شد. حالا ایشان هم همان را می‌گوید. می‌گوید موضوع را اگر سلبش کنی، نقیضش را بیاوری، در اول خاص بود که نقیضش کردیم می‌شود عام. محل عام بود وقتی نقیضش را بیاوریم می‌شود خاص.

«وجوداً و عدماً یتعاکسان»؛ رابطه عکس می‌شود. رابطه چه شما وجود محل و وجود موضوع را ملاحظه کنید، چه عدم محل و عدم موضوع را ملاحظه کنید، رابطه عموم و خصوص مطلق است. و عموم و خصوص مطلق هم عوض نمی‌شود. در اینجا رابطه معین است. منتها خود این محل و موضوع «وجوداً و عدماً یتعاکسان»؛ عکس می‌شود. یعنی وجوداً یکی عام است یکی خاص، عدماً برعکس می‌شود؛ آنی که عام بود می‌شود خاص، آنی که خاص بود می‌شود عام. محل عام بود، «ما لا یکون محلاً» می‌شود خاص. چطور؟ محل عام بود شامل موضوع می‌شد شامل ماده هم می‌شد، اما «ما لا یکون محلاً» می‌شود خاص. حال و عرض هم همین حکم را دارند. یعنی حال و عرض عموم و خصوص بین‌شان مطلق است، ولی وقتی که ما نقیض این دو تا را می‌آوریم می‌بینیم که حالی که اعم بود بعد از نقیض شدن می‌شود اخص، عرضی که اخص بود بعد از نقیض شدن می‌شود اعم. در حالی که رابطه عموم و خصوص مطلق همچنان بین‌شان برقرار است.

«و کذا الحال و العرض»؛ پس در حال و عرض هم باید این‌چنین گفت که این دو تا وجوداً و عدماً عکس می‌شوند در عموم و خصوص. یعنی اگر وجودشان را ملاحظه کنید می‌بینید که حال اعم است و عرض اخص است. وقتی عدم‌شان را ملاحظه کنید برعکس می‌شود. یعنی در وجود، پس بنابراین این‌ها در وجود و عدم - به لحاظ وجود و عدم - در عموم و خصوص‌شان عکس می‌شوند. یعنی آنی که عام بود به لحاظ وجود، به لحاظ عدم می‌شود خاص. آنی که خاص بود به لحاظ وجود، به لحاظ عدم می‌شود عام. پس هم موضوع و محل بین‌شان عموم و خصوص مطلق است و اگر عدم‌شان را بیاورید باز بین‌شان عموم و خصوص مطلق است. هم حال و عرض بین‌شان عموم و خصوص مطلق است و اگر عدم‌شان را بیاورید بین‌شان عموم و خصوص مطلق است. رابطه فرق نمی‌کند. اما موضوع و محل اگر وجودی باشند موضوع می‌شود خاص، محل می‌شود عام. اگر عدم‌شان را ملاحظه کنید عکس می‌شود، یعنی محل می‌شود خاص، موضوع می‌شود عام. این در موضوع و محل بود. در حال و عرض هم همین‌طور برقرار است. اگر وجود را ملاحظه کنید حال می‌شود عام و عرض می‌شود خاص. اگر عدم را ملاحظه کنید برعکس می‌شود، حال می‌شود خاص و عرض می‌شود عام. پس به طور کلی چه موضوع و محل و چه حال و عرض، این دو تا به لحاظ وجود و عدم‌شان عکس می‌شوند در عموم و خصوص. یعنی عموم و خصوص‌شان وارونه می‌شود. اگر وجودی بگیرید یک جور است، عدمی بگیرید یک جور است. ولی رابطه فرق نمی‌کند، رابطه همیشه عموم و خصوص مطلق است.

«قال: و الموضوع و المحل یتعاکسان»؛ در حال وجود و در حال عدم عکس می‌شوند «فی العموم و الخصوص». «فی العموم و الخصوص» متعلق به «یتعاکسان» است. یعنی موضوع و محل در حال وجود و در حال عدم عکس می‌شوند در عموم و خصوص. اگر در حال وجود عموم و خصوصی داشته باشند، در حال عدم عکسش را خواهند داشت. «و کذا الحال و العرض»؛ و همچنین است حال و عرض.

«اقول: قد بینا ان الموضوع اخص من المحل»؛ پس عدم موضوع اعم می‌شود از عدم محل.

«فقد تعاکس الموضوع و المحل فی العموم و الخصوص باعتبار الوجود و العدم». این دارد تفسیر می‌کند آن «یتعاکسان وجوداً و عدماً فی العموم و الخصوص» را. می‌فرماید که موضوع و محل در عموم و خصوص عکس شدند به اعتبار وجود و عدم. یعنی اگر اعتبار کردید وجودشان را، موضوع می‌شود خاص، محل می‌شود عام. اگر اعتبار کردید عدم‌شان را، برعکس می‌شود؛ موضوع می‌شود عام و محل می‌شود خاص.

«و کذا الحال و العرض»؛ و همچنین است حال و عرض.

«فان العرض اخص من الحال»؛ حال و عرض هم این‌چنین است، عرض اخص است از حال. پس نقیض عرض اعم از حال، اعم از نقیض حال می‌شود. وقتی نقیض‌هایشان را ملاحظه می‌کنید - عدم‌هایشان را ملاحظه می‌کنید - می‌بینید که عموم و خصوص‌شان عوض شد. اگرچه رابطه عوض نشد؛ عرض و حال بین‌شان عموم و خصوص مطلق است، حال اعم است و عرض اخص است. ولی اگر عدم عرض را و عدم حال را ملاحظه کنی، می‌بینید که عدم عرض شد اعم و عدم حال شد اخص. در حالی که رابطه همان رابطه است.

بقیه ش انشاء الله برای جلسه بعد.

 


logo