« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/22

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل اول/مساله اول /تقسیم ممکنات به جوهر و عرض

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض /فصل اول/مساله اول /تقسیم ممکنات به جوهر و عرض

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۳۷، سطر اول: قال: المقصد الثاني في: الجواهر و الأعراض و فيه فصول[1] **

گفتیم کتاب مشتمل بر ۶ مقصد است: دو مقصدش مطالب عامه کلام و چهار مقصد دیگر یعنی مطالب خصوصی کلام اختصاصی. مقصد اول در امور عامه بود که تمام شد. مقصد دوم درباره جواهر و اعراض است. ابتدا در جواهر بحث می‌کنیم و بعد در اعراض. مقصد سوم در اثبات صانع است، صفاتش، افعالش. مقصد چهارم نبوت است، پنجم امامت است و ششم معاد.

الان ما می‌خواهیم مقصد دوم را شروع کنیم. در مقصد اول بحث‌مان در امور عامه - یعنی امور کلیه که اختصاص به موضوعی که دون این موجود نداشتند، مثلاً علت بودن به همراه می‌بود - مباحثی درباره ممکن داشتیم که احتیاج به واجب دارد، علت می‌خواهد، امثال این‌ها با همه امور عامه بودند. حالا وارد بحث در جواهر و اعراض می‌خواهیم بشویم که ابتدا جواهر را مطرح کنیم، بعداً اعراض. می‌فرمایند چه فصلی در این مقصد دوم وجود دارد که این فصول هم باید خوانده بشود. بحث اول ما در جواهر است که درباره ش چهار فصل است. بحث دوم در اعراض است که درباره‌اش یک فصل داریم. پس مجموع فصول این مقصد می‌شود ۵ تا: ۴ تایش در جوهر و یکی‌اش در عرض.

در هرچه که وارد می‌شویم مسائلی را مطرح می‌کنیم. اولاً تقسیم می‌کنیم ممکن را به جوهر و عرض. بعد مسائلی را مطرح می‌کنیم که مسئله اول در همین تقسیم ممکن است. یعنی باز وقتی که قبل از ورود همان مطلبی را که قبل از ورود در مسئله اول مطرح کردیم، همان را در مسئله اول مطرح می‌کنیم. تقسیم می‌شود به جوهر و عرض. بعد جوهر را معنا می‌کنیم، عرض را معنا می‌کنیم، بعد هم اقسام‌شان را ذکر می‌کنیم و احکامی که درباره این‌ها داریم. این کل مسئله اول است. از مسئله اول ما هم تقسیم می‌کنیم ممکن را به جوهر و عرض، هم تعریف می‌کنیم جوهر را و هم تعریف می‌کنیم عرض را. یک توضیحاتی هم دارد.

حالا عبارت را بخوانیم. صفحه ۱۳۷، سطر اول:

«قال: المقصد الثانی فی الجواهر و الاعراض و فیه فصول». «[الفصل‌] الأول »؛ یعنی فصل اول «فی الجواهر». [2]

«الممكن إما أن يكون موجودا في الموضوع و هو العرض أو لا و هو الجوهر.». این تعریف جوهر و عرض است، ولی در ضمن تقسیم ممکن هم هست که واجب نه جوهر است نه عرض. اما ممکنات تقسیم می‌شوند به جوهر یا عرض. یعنی همه ممکنات را وقتی بررسی کنید یا جوهرند یا عرض. جوهر موجود فی موضوع نیست، موجود مستقل است. اما عرض موجود فی موضوع هست و مستقل نیست.

خب جوهر و عرض به صورت کوتاهی تعریف شدند. آنی که در موضوع موجود است می‌شود عرض، و آنی که در موضوع موجود نیست - ولو در محل موجود هست - می‌شود جوهر. جوهر دو قسم داشت بعضی‌هایشان در محل موجودند مثل صورت در محل که ماده است موجود است. بعضی‌ها در محل موجود نیستند مثل عقل، مثل جسم، مثل نفس، مثل خود ماده که در محل موجود نیست. ما دو قسم جوهر داریم: یک قسم جوهری که همان‌طور که در موضوع نیست در محل هم نیست، یک قسم جوهری که اگرچه در موضوع نیست ولی در محل هست. بنابراین تعریف می‌کنیم جوهر را به موجودی که در موضوع نیست، حالا محل هست یا نیست نیست.

قبلاً هم فرق بین موضوع و محل را گفته بودیم. موضوع عبارت از هر چیزی که مقوم آن حال است. حال به موضوع متقوم می‌شود. ولی ماده چیزی است که متقوم به حال است. و محل جامع این دو تاست، یعنی هم مقوم را شامل می‌شود هم متقوم را. مقوم حال می‌شود موضوع، متقوم به حال می‌شود ماده. هر دو - چه ماده چه موضوع - تحت محل مندرج‌اند. پس محل می‌شود اعم آن دو تا، یعنی موضوع و ماده می‌شود. البته این هم توضیح برای من، توضیحش را کامل نکردم، وقتی رسیدیم ان‌شاءالله کامل می‌کنیم.

« الممكن إما أن يكون موجودا في الموضوع و هو العرض »؛ ممکن یا موجود در موضوع است که اسمش را می‌گذاریم عرض. «او لا»؛ یعنی موجود در موضوع نیست - حالا چه موضوع در محل باشد چه نباشد - «و هو الجوهر»؛ این اسمش را می‌گذاریم جوهر.

« أقول: لما فرغ من البحث عن الأمور الكلية المعقولة »؛ از بحث از امور کلیه معقوله که ما اسم‌شان را امور عامه گذاشتیم. حالا که در مقصد اول این بحث را مطرح کرد و فارغ شد، «شرع»؛ شروع کرد در بحث از موجودات ممکنه. بحث از امور کلیه‌ای که تقرر و وجود خارجی ندارند مطرح شد، این‌ها را ما گفتیم امور عامه. حالا می‌خواهد بحث از موجودات ممکنه بکند. موجودات تقسیم می‌کند به دو قسم: «و هی الجواهر و الاعراض». بحث ما در مقصد دوم در جواهر و اعراض است. یک بخشش در جواهر، بخش دیگر در اعراض. « و في هذا الفصل مسائل: »؛ در این فصل اول که مربوط به جواهر است مسائلی داریم.

**مسئله اول: تقسیم ممکنات به جوهر و عرض**

« المسألة الأولى في قسمة الممكنات بقول كلي: ».

به طور کلی می‌خواهیم ممکنات را تقسیم کنیم. به طور کلی یعنی کل کلی ممکنات را می‌خواهیم تقسیم کنیم. البته وقتی تقسیم کردیم به اقسام‌شان هم ممکن است تقسیم بشود. تقسیم می‌کنیم به جوهر و عرض. بار دوم دوباره جوهر را تقسیم می‌کنیم به اقسامش، عرض را تقسیم می‌کنیم به اقسامش. بعد آن اقسام را هم تقسیم می‌کنیم دوباره به اقسام بله همین‌جور اقسام ادامه می‌دهیم. تا جایی که امکان داشته باشد تقسیم را ادامه می‌دهیم، همه اقسام به وجود می‌آید. اما به طور کلی ما فقط ممکن را الان می‌خواهیم تقسیم کنیم، دیگر به تقسیمات جزئی ممکن کاری نداریم. فقط می‌خواهیم تقسیم کنیم به طور کلی ممکن را که جوهر و عرض است. وقتی در واقع جوهر و عرض بحث مستقل خواهیم کرد. وقتی جوهر تقسیم می‌کنیم، عرض هم تقسیم می‌کنیم که این مقاصد بعدی ماست.

«کل ممکن موجود»؛ هر ممکنی که موجود باشد. ما برای ماهیت می‌خواهیم بیاوریم با فرض وجود ماهیت است. ولی آن اوصافی که مال ذات ماهیت است تا ماهیت وجود نگیرد حتی آن اوصاف را هم نخواهد داشت. پس همه اوصاف مربوط به موجود می‌شوند. آن‌وقت این موجود منقسم می‌شود به دو قسم: « إما أن يكون موجودا لا في موضوع »؛ یا موجود لا فی موضوع است «و هو الجوهر». «و اما ان یکون موجوداً فی موضوع و هو العرض».

موضوع چیست و ماده چیست و محل چیست؟ می‌فرماید که در صورتی که حال و محل داشته باشیم، این‌ها باید به هم محتاج باشند و الا رابطه بین‌شان برقرار نمی‌شود، آن هم رابطه حال و محلی. پس باید به همدیگر احتیاج داشته باشند. حالا اگر محل احتیاج داشت به حال به آن می‌گوییم ماده، اگر حال احتیاج داشت به محل به محل می‌گوییم موضوع. و هر دو را هم تحت جامع محل می‌بریم. این‌ها را قبلاً گفتیم و اصلاً راحت هم هست، همین مقدار بس است، اگر خارج بشوید نمی‌خواهد.

«و نعنی بالموضوع»؛ محلی را که ذات خودش متقوم است.

«المحل المتقوم بذاته»؛ یعنی ذاتش احتیاجی به چیزی ندارد، خودش تمام شده، کامل شده. « المحل المتقوم بذاته »؛ اما بالفعل مقوم عرضی است که در این موضوع مسکن گزیده. «المقوم لما یحل فیه»؛ یعنی حالی را که آن حال در این محل حلول می‌کند. «فان المحل»؛ می‌گوییم چطور موضوع را می‌گویید مقوم؟ می‌فرماید چون موضوع محل است و محل به آن تقسیم می‌شود، هم می‌تواند مقوم باشد در بعضی اقسام، هم می‌تواند متقوم باشد در بعضی دیگر. موضوع از این اقسامش که مقوم است به همین جهت می‌شود گفت مقوم.

« فإن المحل إما أن يتقوم بالحال أو يقوم الحال »؛ یا تقوم دارد به حال، یعنی وابسته به حال است و از حال استفاده می‌کند. «او یقوم الحال»؛ یا تقویم می‌کند حال را، یعنی حال را بر پا می‌دارد به طوری که اگر این محل نباشد آن حال هم نخواهد بود. خب پس معلوم شد که حال و محل باید رابطه تقویم یا تقوم داشته باشند. چرا باید این رابطه بین‌شان باشد؟ «و الا»؛ اگر این رابطه بین‌شان نبود، یکی حال یکی محل نمی‌شد، مستقل از هم وجود می‌گرفتند.

« إذ لا بد من حاجة أحدهما إلى الآخر »؛ لازم می‌آید استغنای هر یک از دیگری. «فلا حاجة»؛ یعنی برای اینکه یکی حال شود یکی محل شود به ناچار باید یکی به دیگری حاجت داشته باشد. یا محل به حال حاجت دارد که این محل را می‌گوییم ماده، یا حال به محل احتیاج دارد که این محل را می‌گوییم موضوع. بالاخره احتیاج از یک طرف باید باشد.

«فالاول»؛ یعنی «اما ان یتقوم بالحال». «و الثانی»؛ «یقال له فی الاول»؛ یعنی آنی که متقوم به حال است «یسمی مادة». «و فی الثانی»؛ یعنی آنی که مقوم حال است «یسمی موضوعاً». و محل هر دو اسمش نام‌گذاری شد. حال چی؟ «و الحال فی الاول»؛ یعنی آنی که حلول می‌کند در اولی - یعنی در ماده - «یسمی صورة». «و فی الثانی»؛ یعنی آنی که حلول می‌کند در دومی - یعنی در موضوع - «یسمی عرضاً».

خب حالا موضوع و ماده را هر دو را می‌بریم تحت محل. محل می‌شود اعم، این‌ها می‌شوند خاص. پس محل اعم است از آنچه که تحتش قرار گرفته - یعنی از ماده و موضوع - و این دو تا اخص‌اند. حال هم اعم است از آنچه که تحتش واقع می‌شود - یعنی صورت و عرض - صورت و عرض اخص‌انداز حال. این را قبل هم گفتم.

«فالموضوع و المادة»؛ با هم مشترک‌اند، زیرا هر دو تحت یک عام می‌روند، یا به تعبیر دیگر هر دو اخصی هستند تحت یک عام.

«فالموضوع و المادة یشترکان»؛ مانند اشتراک دو اخص تحت اعم واحدی که محل است. پس موضوع و ماده هر دو تحت محل اعمی که محل است می‌روند و چون هر دو تحت این اعم‌اند با هم مشترک‌اند. مشترک‌اند در اندراج تحت این محل. «و الصورة و العرض ایضاً یشترکان»؛ و صورت و عرض هم مشترک‌اند، مانند اشتراک دو خط تحت اعم واحد که آن اعم واحد حال است. اعم واحدی که حال است شامل هر دو می‌شود. پس این دو تا - این صورت و عرض - می‌شوند نسبت به حال می‌شوند اخص.

خب این یک قانون کلی بود درباره محل و حال. محل می‌شود شامل دو قسم: یکی موضوع، یکی ماده. و حال هم می‌شود شامل دو قسم: یکی صورت، یکی عرض. پس حال و محل اعم، ماده و موضوع اخص، همچنین صورت و عرض.

**رابطه موضوع و محل و نقیض آن‌ها**

حالا چون این مطلب تمام شد، می‌خواهد موضوع را با محل رابطه‌اش را بیان کند. بعد هم موضوع را هم محل را نقیض کند. بعد از اینکه نقیض کردند رابطه‌شان را ببینند. پس اول موضوع و محل اینکه نقیضش را بیاورند خودشان را ملاحظه می‌کنند، رابطه‌شان را اعلام می‌کنند. بعداً خود محل و موضوع را نقیض می‌کنند، رابطه نقیض‌شان را هم ملاحظه می‌کنند.

خود موضوع و محل رابطه‌شان عام و خاص است. محل عام است، موضوع خاص است. گفتیم محل شامل می‌شود موضوع و ماده، پس عام است. اما موضوع یک فرد این عام است، پس می‌شود خاص. رابطه موضوع و محل رابطه عام و خاص مطلق است.

حالا ما محل را عبارت می‌کنیم - بله عبارت می‌گیریم از - نقیضش می‌کنیم. محل را نقیض می‌کنیم «لیس فی محل» می‌شود، یعنی غیر محل می‌شود. آن موضوع را هم نقیض می‌کنیم، آن هم می‌شود «لا موضوع». بعد قانون داریم که اگر بین دو کلی که بین‌شان عموم و خصوص مطلق وجود داشته، باز هم بین‌شان عموم و خصوص مطلق برقرار است، منتها عام می‌شود خاص، خاص می‌شود عام. مثلاً حیوان و انسان با هم عموم و خصوص مطلق دارند. حالا اگر حیوان را کردیم لا حیوان و انسان را کردیم لا انسان - نقیض‌شان را آوردیم - بین نقیض‌شان هم عموم و خصوص مطلق است، مثل آن که بین خودشان هم بود. اما آن خاص می‌شود عام، آن عام می‌شود خاص. حیوان عام بود، حالا می‌شود لا حیوان می‌شود خاص. انسان خاص بود، حالا که شد لا انسان می‌شود عام. چرا؟ چون لا حیوان ببینید چی‌ها را شامل می‌شود؟ آنچه را که حیوان نیست شامل می‌شود، یعنی جماد و نبات. ولی حیوان دیگر شامل نمی‌شود. اما لا انسان - انسانی که سلب انسان است - جماد و نبات را شامل می‌شود، حیوان را هم شامل می‌شود. بعضی عبارت هم شامل می‌شود. پس همان‌طور که توجه می‌کنید شمولش بیشتر است، افراد کثیری تحتش هستند. جماد و نبات تحتش‌اند که تحت لا حیوان هم بودند. اما بعضی حیوانات مثل فرس و این‌ها تحت لا انسان هستند، تحت لا حیوان نبودند. پس لا انسان اعم می‌شود از لا حیوان. با اینکه نقیض‌شان - یعنی انسان و حیوان - این‌طور نبود، حیوان اعم بود انسان اخص. همه جا همین‌طور است. شما عام و خاص مطلق را اگر نقیض کنید، آن عامش می‌شود خاص، خاصش می‌شود عام. ولی این رابطه عموم و خصوص مطلق هنوز برقرار است، آن عوض نمی‌شود.

اینجا هم همین‌طور است. شما محل را اگر حالا ما «ما فی المحل» را با «ما فی الموضوع» بسنجید، می‌بینید که «ما فی المحل» عام، «ما فی الموضوع» خاص. «ما فی المحل» عبارت است از صورت و عرض، «ما فی الموضوع» عبارت است از عرض تنها. حالا نقیضش کنیم: «ما لیس فی المحل» و «ما لیس فی الموضوع». «ما لیس فی الموضوع» عام است، زیرا هم شامل امر مستقل مثل جسم است، هم شامل صورتی که فی المحل هست ولی فی الموضوع نیست. اما «ما لیس فی المحل» فقط شامل موجود مستقل است. بنابراین اخص است. وقت می‌توانیم بگوییم «کل ما لیس فی محل لیس فی الموضوع». یعنی خاص را موضوع قضیه قرار بدهیم، عام را محمول قضیه. «ما لیس فی محل» خاص شد - که اول فی المحل عام بود، حالا ما لیس فی محل خاص شد - پس موضوع قرار می‌دهیم. آن یکی دیگر که فی الموضوع بود خاص بود، حالا لا فی الموضوع شده عام، آن را محمول قرار می‌دهیم. می‌شود «کل ما لیس فی محل لیس فی موضوع». هرچه که در محل نیست، مسلم که در موضوع هم نیست. اما عکسش نمی‌توانیم بکنیم که هرچی که در موضوع نیست در محل هم نیست. برخی چیزها در موضوع نیستند مثل صورت، اما در محل هست، در ماده هست. پس نمی‌توانیم عکسش کنیم.

حالا عبارت توجه کنید:

«و الموضوع اخص من المحل». و قانون داریم که عدم عدم خاص اعم می‌شود از عدم عام. از این رو می‌گوییم که « و عدم الخاص أعم من عدم العام فكل ما ليس في محل فهو ليس في موضوع و لا ينعكس ». قضیه‌ای تشکیل می‌دهیم که «لیس فی محل» موضوعش قرار گرفته و «لیس فی موضوع» هم محمول است. «ما لیس فی محل» شده موضوع برای «کل ما»، برای قضیه. «فهو لیس فی موضوع»؛ این شده محمول. «لیس فی محل» که موضوع است اخص است، و «لیس فی موضوع» که اعم است - که محمول است - اعم است. محمول اعم شده و موضوع اخص شده. لذا گفتیم «کل ما لیس فی محل لیس فی موضوع». اما عکسش: «و لا ینعکس».

به طور کلی نمی‌توانیم عکس کنیم که بگوییم «کل ما لیس فی موضوع و هو لیس فی محل». نمی‌توانیم بگوییم هر چیزی که در موضوع نیست در محل هم نیست. صورت در موضوع نیست ولی در محل هست. یعنی این قضیه کلی که گفتیم عکس نمی‌شود. نمی‌توانیم بگوییم «کل ما لیس فی موضوع لیس فی محل».

«و لهذا جاز»؛ چون «لیس فی محل» اخص شد، «لیس فی موضوع» عام شد، جایز است که بعض جواهر حلول کنند در غیر خودشان. مثل مثلاً صورت که از جواهر است در غیر خودش حلول می‌کند. ولی در عرض می‌گفتیم که همه‌شان در غیرند. در جواهر می‌گوییم بعضی‌شان در غیرند، یعنی صورت. اما در عرض می‌گوییم همه‌شان در غیرند.

خب این تمام شد.

توجه می‌کنید در این مطلب اولی که گفتیم رابطه موضوع و محل را سنجیدیم، بعداً رابطه نقیض‌شان را هم با همدیگر سنجیدیم. حالا برمی‌گردیم به متن مصنف. می‌بینیم مصنف اول عرض را گفته، بعداً جوهر را گفته. در حالی که جوهر اهمیتش بیشتر از عرض است، باید اول گفته بشود. چرا خواجه گفته «اما ان یکون موجوداً فی الموضوع او لا»؟ یعنی اولا «فی الموضوع» - اول عرض - گفته، بعداً جوهر گفته. چرا این کار را کرده؟ زیرا که در بیان عرض ما امر سلبی را اخذ نمی‌کنیم، یعنی قید سلبی نمی‌آوریم، می‌گوییم موجود فی الموضوع هست. اما در جوهر قید سلبی می‌آوریم، می‌گوییم موجود فی الموضوع نیست. چون هست از نیست مهم‌تر بود، مصنف آنی که دارای قید ثبوتی است - یعنی عرض - مقدم کرد بر آنی که دارای قید سلبی است یعنی جوهر.

و چون تعریف عرض مشتمل بود بر قید ثبوتی، مقدم کرد تعریف عرض را در قسمت جوهر. یعنی در تقسیمی که می‌کرد عرض را بر جوهر مقدم کرد. رتبه عرض مقدم است در قسمت، یعنی در وقت دیگر داشت تقسیم می‌کرد ممکن را، در این تقسیم عرض را اول آورد، جوهر را بعداً آورد. ممکن است در یک بحث دیگری غیر از قسمت - یعنی غیر از تقسیم - برعکس عمل کنیم، ولی در اینجا در قسمت این کار را کرد، آن هم به خاطر اینکه عرض ثبوتی بود و جوهر سلبی.

تقسیم جوهر را به اقسام پنج گانه ان‌شاءالله جلسه آینده می‌خوانیم.

 


logo