« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/21

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ عت و معلول/مساله هفدهم /و من العلل المعدة ما يؤدي إلى مثل أو خلاف أو ضد

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ عت و معلول/مساله هفدهم /و من العلل المعدة ما يؤدي إلى مثل أو خلاف أو ضد

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۳۴، سطر دهم: المسألة السابعة عشرة فی العلة المعدة**

«قال: و من العلل المعدة ما يؤدي إلى مثل أو خلاف أو ضد»[1]

حکمی را در این عبارت برای علت معده ذکر می‌کنند. ما برای اینکه این حکم را بتوانیم توضیح بدهیم باید علت مُعِدّه را بیان کنیم و بعداً حکمش را بدهیم. علت مُعِدّه در مقابل علت مؤثره است. علت مؤثره علتی است که اثر را صادر می‌کند و معلول را ایجاد می‌کند. اما علت مُعِدّه کارش تأثیر نیست، کارش ایجاد معلول نیست، بلکه علت را به معلول نزدیک می‌کند. مثلاً فرض کنید که علت سوختن هیزم آتش است، اما ما این هیزم را برمی‌داریم می‌آییم می‌ریزیم در آتش. علت را به معلول نزدیک می‌کنیم یا معلول را به علت نزدیک می‌کنیم. کاری می‌کنیم که تأثیر علت در معلول حاصل شود، در حالی که اگر ما این کار را نمی‌کردیم این تأثیر حاصل نمی‌شد. به ما می‌گویند علت مُعِدّه که ما آماده کردیم علت را برای تأثیر یا ما آماده کردیم معلول را برای تأثر. این‌چنین نبود که ما تأثیر بگذاریم، ولی تأثیرگذار را آماده کردیم برای تأثیر گذاشتن. این اصطلاحا اسمش علت مُعِدّه است.

خداوند سازنده انسان است، اما برای اینکه انسانی ساخته شود و تأثیر خدا به این انسان تعلق بگیرد وجود پدر و مادر لازم است. پدر و مادر را می‌گویند علت مُعِدّه. پدر و مادر سازنده بچه نیستند، علت مُعِدّه‌اند برای بچه، سازنده خداست. و از این قبیل زیاد داریم و علت‌های مُعِدّه فراوان است. پس علت مُعِدّه حالت شرط پیدا می‌کند. شرط نیست ولی حالت شرط پیدا می‌کند. مثلاً شرط سوختن هیزم این است که تر نباشد، خشک باشد. خشک بودن شرط است. همانی که من نزدیک می‌کنم، این نزدیک بودن هم شرط است. اما منی که دارم نزدیک می‌کنم هیزم را به آتش، من شرط نیستم، من دارم این شرط را انجام می‌دهم و ایجاد می‌کنم. من می‌شوم مُعِدّ. پس علت مُعِدّه به شرط خیلی نزدیک است، اگرچه شرط نیست ولی نزدیک به شرط است.

خب با این بیانی که گفتیم علت مُعِدّه معلوم شد چیست. علتی است که تأثیرگذار نیست ولی زمینه‌سازی می‌کند، آماده می‌کند علت را برای تأثیر کردن و معلول را برای تأثیر پذیرفتن. حالا این مطلب که درباره علت مُعِدّه روشن شد، حکمش را بیان می‌کنیم. علت مُعِدّه گاهی به مثل منتهی می‌شود، گاهی به خلاف، گاهی به ضد. یعنی علت مُعِدّه اگر ادامه داده شود به یک جا بالاخره منتهی می‌شود؛ یا به مثل منتهی می‌شود یا به خلاف یا به ضد.

خب حالا مثال بزنیم برای هر سه تا مثال بزنیم: انسانی از یک مبدئی حرکت می‌کند تا به یک منتهایی برسد. نصف این مسیر را راه می‌رود، می‌رسد به نصف. بعد نصف دیگر باقی مانده است. عامل حرکت از اول تا نصف نفس این انسان و اراده انسان است. از نصف تا آخر هم عامل حرکت باز نفس انسان است، اراده انسان است. عامل و علت مؤثر. اما این نصف مسیر که طی شده مُعِدّ است برای اینکه فاعل - یعنی انسان متحرک - نصف دیگر را هم طی کند. این طی نصف اول علت نیست برای طی نصف دوم، ربطی ندارد. فقط آماده می‌کند علت را - یعنی فاعل را، یعنی آن شخص متحرک را - آماده می‌کند که نصف چیز دیگر را طی کند. اگر این نصف اول طی نمی‌شد آن نصف دوم طی نمی‌شد. الان نصف اول طی شده برای اینکه نصف آماده بشود متحرک تا نصف دوم را هم طی کند. خب پس این حرکت نصف اول مسافت می‌شود مُعِدّ، می‌شود علت مُعِدّه برای طی نصف دوم. نصف دوم چیست؟ نصف دوم حرکت است. نصف اول هم حرکت بود. آن حرکتی که مُعِدّ است منتهی شد به مثل خودش. آن حرکت منتهی شد به حرکت. پس اینجا علت مُعِدّه منجر شد به مثل خودش. یعنی حرکت الی نصف منجر شد به حرکت الی تمام. هر دو هم حرکت بودند. آن اولی مُعِدّ بود و دومی معلول بود. اما معلول این مُعِدّ نبود، معلول آن متحرک بود، معلول نفس آن متحرک بود. ولی این حرکت تا نصف مُعِدّ شد، مُعِدّ شد و منتهی شد به خودش که حرکت دیگر است. به عبارت دیگر این حرکت علت را - که همین فاعل است، همین متحرک است - نزدیک کرد به انجام نصف دیگر و صادر کردن نصف دیگر. پس این علت از هر کجا اثرش در نصف مابعد با کمک حرکت نصف ماقبل است. چون حرکت نصف ماقبل کمک بود اسمش را گذاشتیم علت مُعِدّه، ولی منتهی شد به مثل خودش.

یک بار ما حرکت می‌کنیم، تند راه می‌رویم، بدن‌مان داغ می‌شود. حرکت علت گرمی نیست. گرمی از هر کجا می‌آید ولی حرکت علتش نیست، حرکت معده است. آماده می‌کند بدن را برای گرم شدن. خود حرکت ایجاد گرما نمی‌کند. پس علت مُعِدّه‌ای است که منتهی می‌شود به حرارت، به گرما. پس منتهی به مثل خودش نمی‌شود، منتهی به چیزی می‌شود که خلافش است. خلاف امری است که مغایر باشد ولی بتواند با شیء جمع شود. حرارت مغایر حرکت است ولی با حرکت جمع می‌شود. ضدیت ندارد ولی مخالفت دارد، یعنی مغایرت دارد. اینجا توجه کردید علت مُعِدّه به خلافش رسید، به خلاف خودش رسید.

قسم سوم این است که به ضد منتهی شود. حرکت می‌کنیم تا مسافت را تا آخر طی کنیم. این حرکت ما را منتهی می‌کند به سکون. وقتی رسیدیم به آخر مقصد دیگر می‌ایستیم. حرکت منتهی می‌شود به سکون. این حرکت مُعِدّ است که ما ساکن شویم. مایی که داریم حرکت می‌کنیم ساکن بشویم. و در واقع ما هستیم که ایجاد حرکت می‌کنیم و ما هستیم که ساکن می‌شویم. فاعل حرکت و فاعل سکون ما هستیم. اما آن حرکت اولی مُعِدّ شد، ما را آماده کرد که مسافت را طی کنیم و به آخر مسافت برسیم و در آخر مسافت ساکن بشویم. بنابراین آن حرکت مُعِدّ شد برای سکون و منتهی شد به سکون. و سکون ضد حرکت است. پس حرکت به ضد خودش منتهی شد.

مطلب توضیح داده شد. پس علت مُعِدّه که توضیحش گذشت گاهی منتهی می‌شود به مثل خودش، گاهی منتهی می‌شود به خلافش و گاهی منتهی می‌شود به ضدش. برای هر سه هم مثال زدیم.

**متن خوانی: اقسام علت معده**

صفحه ۱۳۴، این صفحه دهم.

«قال: و من العلل المعدة»؛ بعضی از علت‌های مُعِدّه «ما»؛ یعنی علتی است که «یؤدی»؛ منجر می‌شود «إلى مثل أو خلاف أو ضد».

«اقول: العلل»؛ می‌خواهد علت مُعِدّه را توضیح بدهد. برای توضیح علت مُعِدّه باید این علت را با علت مؤثره، از علت مؤثره جدا کند، بگوید علت مؤثره چیست، علت مُعِدّه چیست. این کار را می‌کند.

«تنقسم إلى المعد و إلى المؤثر». با مؤثر کار نداریم، با مؤثر زیاد آشناییم، نوع علت‌ها مؤثرند دیگر توضیح نمی‌خواهد. اما علت مُعِدّه توضیح می‌خواهد.

«و المعد»؛ علت مُعِدّه « يعني به ما يقرب العلة إلى معلولها»؛ اطلاق می‌شود بر این علت مُعِدّه آنچه که نزدیک می‌کند علت را به معلولش «بعد بعدها عنه»؛ بعد از دوری علت از معلول. اول علت از معلول دور بوده، این مُعِدّ علت را به معلول نزدیک می‌کند، می‌شود علت مُعِدّه.

«و هو قريب من الشرط.»؛ علت مُعِدّه به شرط خیلی نزدیک است. شرط نیست، غیر شرط است، ولی تقریباً حالت شرط دارد.

خب حالا این توضیح علت بود. الان می‌خواهیم حکمش را بیان کنیم. همینی که مرحوم خواجه در عبارت آورد می‌گوییم:

«و العلة المعدة إما أن تؤدي»؛ منجر می‌شود «الی ما یماثلها»؛ به مثل خودش. «ما» یعنی با آنچه که مماثل با این علت مُعِدّه است. «الحركة إلى المنتصف »؛ مثل حرکت تا نصف. حرکت الی المنتصف یعنی حرکت تا نصف. «فانها معدة للحرکة الی المنتهی»؛ آماده می‌کند متحرک را که حرکت کند الی المنتهی. «و لیست فاعلة لها»؛ یعنی این حرکت الی النصف که علت مُعِدّه است فاعل حرکت الی المنتهی نیست. معلوم است فاعل نیست، یعنی علت مؤثره نیست، علت مُعِدّه است. پس فاعل چیست؟ «الفاعل للحرکة اما الطبیعة»؛ یا طبیعت است اگر موجود متحرک موجود شاعر نباشد، «او النفس»؛ یا نفس است اگر موجود متحرک موجود شاعر و مرید باشد. پس فاعل حرکت یا طبیعت است یا نفس است. خود آن حرکت قبلی که فاعل حرکت نیست، حرکت قبلی مُعِدّ است.

«لكن فعل كل واحد منهما في الحركة إلى المنتهى بعيد»؛ یعنی تأثیر هر یک از این طبیعت و نفس در حرکت الی المنتهی بعید است. اولی که می‌خواهیم شروع کنیم از حرکت الی المنتهی دوریم. وقتی نصف را طی می‌کنیم به حرکت الی المنتهی نزدیک می‌شویم. پس این حرکت نصف ما را نزدیک می‌کند به آن حرکت الی المنتهی و ما می‌توانیم علت آن حرکت الی المنتهی بشویم. معلوم است وقتی این حرکت الی النصف ما را که علتیم به حرکت الی المنتهی که معلول است نزدیک می‌کند، «کل واحد منهما»؛ یعنی تأثیر هر یک از این طبیعت و نفس در حرکت الی المنتهی بعید است.

«و عند حصول الحركة إلى المنتصف»؛ و وقتی حاصل می‌شود حرکت الی النصف، « يقرب تأثير أحدهما في المعلول»؛ نزدیک می‌شود تأثیر احدهما - یعنی طبیعت یا نفس - در معلول که حرکت الی المنتهی است. از حرکت الی النصف فاعل حرکت را - که همان متحرک است - به سمت حرکت الی المنتهی که مثل است منتهی می‌کند، نزدیک می‌کند و منتهی می‌کند.

من فاعل حرکت را گفتم متحرک. یعنی وقتی حرف می‌زنم می‌گویم متحرک، توضیح می‌دهم می‌گویم متحرک. در حالی که متحرک فاعل حرکت نیست، فاعل حرکت طبیعتی است که در متحرک است یا نفسی است که در این انسان است. انسان متحرک است ولی خب چون خود متحرک نفس را دارد یا طبیعت را دارد من به آن گفتم فاعل. والا اگر با دقت بخواهیم حرف بزنیم فاعل حرکت خود متحرک نیست، پذیرنده حرکت متحرک است. فاعل آن نفسی است که این متحرک دارد که بدن را به حرکت وا می‌دارد، یا آن طبیعتی است که این سنگ دارد که این طبیعت سنگ را به حرکت وا می‌دارد. فاعل یا طبیعت است یا نفس، همان‌طور که خود علامه می‌فرماید. علامه دقیق حرف زده، من با تسامح حرف زدم. ولی خب توجه می‌کنید آن‌جوری که من حرف زدم راحت‌تر فهمیده می‌شد. اول آن‌طور باید می‌گفتیم بعداً تصحیح می‌کردیم. اول مطلب تفهیم می‌شد به آسانی، بعداً از تسامح بیرون می‌آمد.

«و اما ان تؤدی الی خلافها»؛ و یا اینکه این علت مُعِدّه منجر می‌شود به خلاف خودش. «کالحرکة المعدة للسخونة»؛ مثل حرکتی که مُعِدّ است برای گرمی. توضیح دادم. «و اما ان تؤدی»؛ این علت مُعِدّه «الی ضد»؛ مثل حرکتی که آماده می‌کند متحرک را برای اینکه ساکن شود «عند الوصول الی المنتهی»؛ وقتی به منتها رسید ساکن بشود. حرکت قبلی آماده می‌کند متحرک را برای ساکن شدن، یعنی نزدیکش می‌کند به ساکن شدن. اینجا علت مُعِدّه منتهی می‌شود به ضد، از حرکت به سکون که ضد است منتهی می‌شود.

**تفاوت در اعداد علت معده**

خب مطلب تمام شد. مطلب بعدی این است که کار علت مُعِدّه همان‌طور که معلوم شد اعداد است، یعنی آماده کردن. پس علت‌های مُعِدّه اعدادشان فرق می‌کند و چون اعدادشان فرق می‌کند خودشان فرق می‌کنند. مثلاً جنین صورت انسان را قبول می‌کند. جنین علت صورت انسانی نیست. علت صورت انسانی خداست، یا ملکی که از جانب خدا موکل شده این صورت را به این جنین بدهد. آن می‌شود علت، علت مؤثر آن است. خود جنین علت مُعِدّه است، یعنی دارای اعداد است، دارای استعداد است. این اعداد خیلی نزدیک به صورت انسانی است. جنین الان با این استعدادی که دارد برای گرفتن صورت انسانی کاملاً آماده است. پس جنین نزدیک است به اخذ صورت انسانی است و اعدادی هم که در جنین است نزدیک خودش است. می‌شود علت مُعِدّه، آن حالتش می‌شود اعدادش، اعدادش نزدیک خودش هم هست. اما نطفه قبل از جنین است دیگر؛ اول نطفه است بعد علقه است بعد مضغه است آخر جنین. پس نطفه دوره تا صورت انسانی. آن هم اعداد دارد برای صورت انسانی، آن هم ماده پذیرش است، منتها دورتر از جنین است. پس نطفه هم علت مُعِدّه است برای صورت انسانی و دارای حالتی است به نام اعداد، اما هم علت مُعِدّه دور است هم اعدادش دور است. برخلاف جنین که هم علت مُعِدّه نزدیک است هم اعدادش نزدیک است.

پس توجه کردید که علت‌های مُعِدّه فرق می‌کنند زیرا که اعدادشان فرق می‌کند. وقتی اعداد مختلف باشد، علل مُعِدّه مختلف می‌شوند به بیانی که گفته شد. مثالش هم توضیح داد. اعداد دور و نزدیکی‌اش روشن شد. با مثالی که علت مُعِدّه هم روشن شد. ولی یک مطلبی را درباره علت مُعِدّه باید بگوییم: علت مُعِدّه قریب به محض اینکه آمد پشتش معلول می‌آید. جنین وقتی آمد صورت انسانی حتماً افاضه می‌شود. اما علت مُعِدّه بعید، علت مُعِدّه بعید دارای اعداد بعید است. اگر حاصل شد پشت سرش معلول نمی‌آید، فاصله دارد. چون نطفه تا صورت انسانی فاصله دارد. جنین که حاصل شد پشت سرش معلول که صورت انسانی است می‌آید. اما نطفه که حاصل شد پشت سرش صورت انسانی - یعنی معلول - نمی‌آید. این هم یک راهی است برای شناخت علت اختلاف بین علت‌ها.

«قال: و الإعداد قريب و بعيد.». اعداد دو قسم است: اعداد قریب داریم، اعداد بعید داریم.

«اقول: الاعداد منه»؛ یعنی بعضه، «ما» من شبیه است، «ما هو قریب». و بعد هم داریم «منها هو قریب». آن مثال می‌زند: «كالجنين المستعد لقبول الصورة الإنسانية»؛ جنینی که مستعد قبول صورت انسانی است، علت مُعِدّه قریبه است، اعدادی که در آن هست اعداد قریب است.

«و منه»؛ یعنی بعضی از این اعدادها «بعید» است. «کالنطفة»؛ مثل نطفه که اعداد دارد، «المستعدة لقبولها»؛ یعنی قبول صورت انسانی. آن‌وقت نطفه می‌شود علت مُعِدّه بعید، اعدادش هم می‌شود اعداد بعید. تا اینجا اعداد را توضیح دادیم.

«و كذلك العلة المعدة قد تكون قريبة »؛ مثلاً علت مُعِدّه هم همین‌طور است. اگر اعداد قریب دارد بعید دارد، علت مُعِدّه هم قریب دارد و بعید دارد. «و قد تکون قریبة »؛ این مثل اعداد است. منتها در علت مُعِدّه قریب و بعید یک تفسیر بهتری داریم که راحت‌تر فهمیده می‌شود، اگرچه تفسیر با همان تفسیر قبلی فرقی نمی‌کند ولی خب بهتر تبیین می‌کند. علت قریب - علت مُعِدّه قریب - «و هي التي يحصل المعلول عقيبها »؛ پشت سر آن معلول حاصل می‌شود. مثلاً جنین علت قریب صورت انسانی است، پشت سر اینکه جنین حاصل شد صورت انسانی می‌آید. صورت انسانی مربوط به جنین می‌شود. «و قد تکون بعیدة»؛ گاهی هم علت مُعِدّه بعیده «و هي التي لا تكون كذلك »؛ یعنی آن علتی است که چنین نباشد که پشت سرش معلول بیاید. وقتی این علت مُعِدّه می‌آید طول می‌کشد تا معلول بیاید.

«و تتفاوت»؛ یعنی « تتفاوت العلل في القرب و البعد على حسب تفاوت الإعداد و هو قابل للشدة و الضعف.». همین‌جور که عرض کردم اگر اعداد تفاوت داشته باشد در قرب و بعد، علت مُعِدّه هم که دارای اعداد است تفاوت در قرب و بعد پیدا می‌کند. خود اعداد قابل شدت و ضعف است، و بنابراین علت مُعِدّه هم به همین صورت متعدد می‌شود. یعنی اعداد دو قسم است، علت مُعِدّه هم دو قسم می‌شود. اعداد می‌تواند شدید باشد در وقتی که نزدیک است، می‌تواند ضعیف باشد در وقتی که دور است. به همین ترتیب علت مُعِدّه می‌تواند شدید باشد در وقتی که نزدیک است، می‌تواند دور باشد، می‌تواند ضعیف باشد در وقتی که دور است. پس تفاوت علت مُعِدّه مانند تفاوت اعداد است. « تتفاوت العلل »؛ یعنی علل مُعِدّه «فی القرب و البعد علی حسب تفاوت الاعداد»؛ به نحو تفاوتی که اعداد دارد علل مُعِدّه هم تفاوت پیدا می‌کند. «وهو»؛ چون اعداد قابل شدت و ضعف است، پس علل مُعِدّه هم قابل شدت و ضعف‌اند، یعنی قابل‌اند.

**علت عرضی و اقسام آن**

مسئله بعدی:

« قال: و من العلل العرضية ما هو معد»[2]

غیر از علت ذاتی بود، قبلاً توضیح دادیم در تقسیم علت در یک صفحه قبل توضیح دادیم. گفتیم علت عرضیه مقابل علت ذاتی است. علت ذاتی آن بود که خودش علت باشد. اما علت عرضیه جور دیگر است. اقسام علت عرضی اقسامی دارد. عرض کردم اقسامی که اینجا نگفته، در شوارق مرحوم لاهیجی اقسام علت‌های عرضیه را ذکر کرده. خوب تحقیق کرده در این مسئله، ولی مرحوم علامه خلاصه گفته و رد شده است.

خب علت عرضیه را اقسامی برایش قائل است، دو قسم الان اینجا مرحوم علامه توضیح می‌دهد و چند مثال می‌زنیم. یکی‌شان را می‌گوید علت مُعِدّه است. یکی از آن اقسام علت‌های عرضیه را می‌گوید علت مُعِدّه است. حالا عبارت مرحوم خواجه معلوم می‌شود « و من العلل العرضية ما هو معد »؛ بعضی از علل عرضیه علتی است که مُعِدّ است. پس علت‌های عرضی اقسامی دارند، یکی‌اش علت مُعِدّه است. بنابراین جا دارد که بگوییم « و من العلل العرضية ما هو معد ».

عرض کردم مرحوم علامه در شرح این عبارت دو تا علت عرضیه ذکر می‌کند.

     یکی این است که علتی منشأ چیزی شود و آن چیز منشأ چیز دوم شود، و ما علت را علت آن چیز دوم بگیریم بدون توجه به آن اولی. یعنی این علت علت شد برای معلول اول، بعد معلول اول باعث شد که معلول دوم درست بشود. ما مستقیماً علت را به معلول دوم نسبت دادیم، این وسط معلول اول را حذف کردیم. این علت نسبت به آن معلول دوم می‌شود معلول بالعرض، می‌شود علت بالعرض. نسبت به معلول اول می‌شود علت بالذات، نسبت به دومی می‌شود علت بالعرض. این یک قسم.

     یک قسم دیگری از علت داریم، علت عرضیه. یک قسم دیگر از علت عرضیه داریم که این‌چنین چیزی علت هست برای معلولی، و این علت یک لازمی دارد. چون آن لازم دیگر علت برای آن معلول نیست، بلکه از باب اینکه این لازم همراه علت است به منزله علت برای این معلول شمرده شده، می‌شود علت عرضی. این لازم که تأثیرگذار در معلول نیست ولی همراه با تأثیرگذار هست، به آن می‌گوییم علت عرضی. و آن خود تأثیرگذار را می‌گوییم علت ذاتی. که ما قبلاً مثال زدیم، حالا برای هر دو مثال می‌زنیم.

فعلاً مثال این دومی را اول عرض کنم. مثال زدیم که آتش علت هست برای احراق. سرخی آتش همراه آتش است، آن دیگر تأثیری در احراق ندارد. حالا اگر کسی آتش گرفتن هیزم را اسناد بدهد به سرخی آتش، اسناد بدهد به یک علت عرضی، اسناد داده به یک علت بالعرض. اگر اسناد بدهد به خود آتش، اسنادش اسناد علت ذاتی است. اگر اسناد بدهد به سرخی آتش که همراه آتش است، اسناد می‌شود اسناد بالعرض و علت هم می‌شود علت عرضی. پس این‌طور شد، این مثال را تمامش کنم. این‌طور شد قسم دوم از اقسام علت عرضی این شد که ما همراه علت را علت بدانیم. در این صورت این علت می‌شود علت عرضی.

قسم اول این بود که چیزی علت شود برای معلول اولی، معلول اول هم برای معلول دوم. آن‌وقت ما این علت را علت می‌گیریم مستقیماً برای معلول دوم. این هم می‌شود علت اول. برای این می‌خواهم مثال بدهم. گفته می‌شود که آتش علت جمع بین متماثلات است، یا مثلاً اقتضا می‌کند جمع بین متماثلات را. آتش می‌شود علت جمع بین متماثلات می شود معلول.

اما توجه داشته باشید آتش مستقیماً جمع بین متماثلات نمی‌کند. اول ایجاد خفت در شیئی که او را سوزانده می‌کند، یعنی در شیء محترق ایجاد خفت می‌کند. بعد که ایجاد خفت کرد، این شیء سبک می‌شود و به مثل خودش در کنار مثل خودش قرار می‌گیرد. اصطلاحاً می‌گوییم جمع متماثلات شد. پس آتش جمع متماثلات نمی‌کند، ایجاد خفت می‌کند. از طریق ایجاد خفت جمع متماثلات می‌شود. بنابراین آتش نسبت به جمع متماثلات می‌شود علت عرضی، اگرچه نسبت به ایجاد خفت و احراق می‌شود علت ذاتی.

این حالا یک توضیح مختصری، مثالی را عرض می‌کنم. فرض کنید که آبی را آتش داغ می‌کند. خب آب مثل هوا نیست، سنگین است پایین می‌آید، هوا سبک است بالا می‌آید. ولی آتش آب را تبدیل به بخار می‌کند، یعنی از آن سنگینی در می‌آورد، سبکش می‌کند. سبک که کرد، این آب سبک شده می‌شود بخار. بخار را هم بیشتر خشک می‌کند می‌شود هوا. چون ذرات ریز در بخار - ذرات ریز آب در بخار هست - آن هم وقتی خشک می‌کند هوا درست می‌شود. تا هوا درست شد، این آبی که متماثل با هوا نبود با هوا جمع می‌شود، جمع متماثلات اتفاق می‌افتد. در حالی که آتش جمع متماثلات نکرد، آتش فقط آب را تخفیف کرد، از آن سنگینی درآورد، سبکش کرد و متصاعدش کرد که این بخار برود بالا. نتیجه‌اش این شد که جمع متماثلات شد، یعنی هواهایی که مثل هم‌اند با هم جمع شدند. اینی که از آب تولید شد، آنی که قبلاً بود، مثل هم بودند، با هم جمع شدند.

پس توجه می‌کنید آتش خفت ایجاد می‌کند و از طریق خفت جمع متماثلات می‌کند. اول معلولی را که خفت است درست می‌کند، بعد معلول بعدی که جمع متماثلات است. و ما آتش را علت می‌گیریم برای جمع متماثلات. آن چه علتی است؟ ستون وسط را که خفت است حذف می‌کنند. اگر نسبت دادیم آتش را و علت گرفتیم آتش را برای خفت، علت آتش می‌شود علت ذاتی. اگر علت گرفتیم آتش را برای جمع متماثلات، آتش می‌شود علت بالعرض.

حالا الان دو تا علت عرضی را ذکر کردیم: یکی آنجایی که چیزی علت چیز دیگر شود و آن چیز دیگر علت شود برای بعدی، و ما آن علت را مستقیماً علت بگیریم برای آن بعدی. این می‌شود علت بالعرض. دوم اینکه همراه علت را علت قرار بدهیم، این هم می‌شود علت بالعرض.

می فرماید قسم اول علت بالعرض علت مُعِدّه هم هست. قسم اول علت مُعِدّه هم هست، یعنی آتش اعداد می‌کند جمع متماثلات را، نه تأثیر بگذارد. تأثیر در خفت می‌گذارد، ولی نسبت به جمع متماثلات حالت اعداد دارد، یعنی آماده می‌کند. پس توجه کردید که این علت عرضی در عین عرضی بودن علت مُعِدّه هم هست. از این دو قسم علت عرضی که ذکر کردیم یکی‌اش را گفتیم مُعِدّه.

« قال: و من العلل العرضية ما هو معد. ».

بعضی از علل عرضیه علتی است که مُعِدّ هم هست، یعنی علاوه بر اینکه علت عرضی است مُعِدّ هم هست. مثال زدم به همین آتشی که با خفت و از طریق خفت باعث جمع متماثلات می‌شود.

« أقول: قد بينا أن العلة العرضية تقال باعتبارين: »

علت عرضی به دو اعتبار گفته می‌شود.

«احدهما»؛ یکی از این دو اعتبار این است که علت اثر کند شیئی را - مثلاً آتش اثر کند خفت را - « أن تؤثر العلة شيئا و يتبع ذلك الشي‌ء شي‌ء آخر »؛ ولی تابع شود این شیء را - یعنی خفت را که آتش ایجاد کرده - تابع شود شیء دیگر، یعنی جمع متماثلات. جمع متماثلات به دنبالش بیاید. آن‌وقت ما آتش را علت بگیریم برای شیء آخر، یعنی برای جمع متماثلات. می‌شود علت بالعرض. اگر علت می‌گرفتیم برای آن شیء اول - یعنی خفت - می‌شد علت بالذات.

« كقولنا الحرارة تقتضي الجمع بين المتماثلات ».

«فانها»؛ یعنی این حرارت «لذاتها»؛ مستقیماً و بدون واسطه « تقتضي الخفة »؛ اقتضا می‌کند خفت را. وقتی یک مرکبی را در این آتش می‌اندازیم - مرکبی در این آتش می‌اندازیم - این آتش بعضی‌ها را سریعاً خفیف می‌کند، این خفیف‌ها با هم جمع می‌شوند.

« فما هو أخف في المركب يقبل السخونة اشد»؛ هرچه که در این مرکبی که در آتش انداختیم - شیئی که دارای اجزای مرکب است - این نیست آتش که آتش او را بسوزاند. هر جزئی از این اجزای مرکب که قبول کند خفت را - قبول می‌کند سخونت را - بیش از آنی که جزء دیگر قبول می‌کند، وقتی سخونت بیشتر قبول کرد حالت بخاری و خفت بیشتر پیدا می‌کند.

« فينفصل عن صاحبه »؛ از این جزئی دیگر جدا می‌شود و به سمت بالا صعود می‌کند.

« و يطلب الصعود »؛ طلب می‌کند صعود را، یعنی طلب می‌کند به سمت بالا رفتن را. دیگر خفیف شده، دیگر سبک شده می‌رود بالا. اگر سنگین باشد می‌آید پایین، سبک شده می‌رود بالا.

«و یطلب مکانه»؛ مکان خودش را که بالاست طلب می‌کند.

«فیجتمع مع شکله»؛ این جزئی که سبک‌تر شده و توانسته از صاحبش و همراهش جدا شود و بالا رود، می‌رسد به این شکل که امیدش هم مماثلش است، با مماثلش که مثلاً هواست یا آتش است یا هر چیز خفیف است جمع می‌شود.

خب پس توجه کردید آتش مستقیماً جمع متماثلات نمی‌کند. اول ایجاد خفت می‌کند، بعد به توسط خفت جمع متماثلات می‌کند. آن‌وقت حالا آتش نسبت به جمع متماثلات می‌شود علت بالعرض. این قسم اول برای علت بالعرض.

اما قسم دوم: «و الثانی»؛

برای علت بالعرض این است که برای علت وصفی باشد ملازم، و ما این وصف ملازم را علت قرار بدهیم. یعنی همراه را علت قرار بدهیم. در این صورت این وصف ملازم می‌شود علت بالعرض، خود آن علت می‌شود علت بالذات. وصف ملازم می‌شود علت بالعرض. مثل همان مثالی که زدیم: آتش برای احراق علت است، ولی سرخی آتش که ملازم آتش است علت بالعرض است.

« و الثاني أن يكون للعلة وصف ملازم »؛ برای علت یک وصفی باشد که لازم این علت است و از علت جدا نمی‌شود.

«فیقال له»؛ یعنی به این وصف گفته می‌شود «علة عرضیة». به آتش گفته می‌شود علت ذاتیه، به این وصف گفته می‌شود علت عرضیه. این هم قسم دوم برای علت عرضیه.

حالا از این دو قسم علت عرضی کدام‌شان مُعِدّند؟ می‌فرماید: «و الاول علة معدة». اولی علت مُعِدّه است. دومی را علت مُعِدّه نگرفتیم، فقط عرضی گرفتیم. اولی را هم علت عرضی گرفتیم هم علت مُعِدّه گرفتیم. علت عرضی بود که معلوم شد چون با معلول فاصله داشت، در عین حال ما به معلول نسبتش دادیم. اما علت مُعِدّه هم روشن است؛ این آتش نسبت به جمع متماثلات مُعِدّ است، نسبت به خفت علت مؤثره است، نسبت به جمع متماثلات علت مُعِدّه است. پس این آتش نسبت به جمع متماثلات هم شد علت عرضی هم شد علت مُعِدّه.

بقیه ش جلسه آینده

 


logo