90/01/20
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله شانزدهم/ اقسام علل/مبادی عرضی بودن عدم برای حادث
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله شانزدهم/ اقسام علل/مبادی عرضی بودن عدم برای حادث
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
صفحه ۱۳۲، سطر هیجدهم:
قال: و العدم للحادث من المبادئ العرضية.[1]
بحثمان در اقسام علل بود. یکی از تقسیماتی که برای علل داشتیم تقسیم علل به ذاتی و عرضی بود. الان یکی از مصادیق علل عرضی را میخواهیم بشناسیم. بعد از اینکه علت را به ذاتی و عرضی تقسیم کردیم، حالا میخواهیم یکی از اقسام علل عرضی را بشناسیم.
حادث عبارت است از چیزی که قبلاً معدوم بوده بعداً موجود میشود. «مسبوقیة الوجود بالعدم» را میگویند حدوث، و «موجود بعد العدم» را میگویند حادث. پس حادث عبارت است از چیزی که وجود گرفته باشد در حالی که قبلاً فاقد وجود باشد. اگر موجودی دائم الوجود باشد حادث گفته نمیشود. حتماً سبق عدم لازم است. پس حدوث توقف دارد بر عدم سابق. به این جهت عدم را علت برای حادث شمردند. گفتند عدم علت است برای حادث. چرا؟ چون حادث متوقف است بر این عدم، یعنی وجودش باید بعد از عدم باشد. بنابراین در حادث وجود متوقف است بر گذشت عدم. این توقف از این باب است که حدوث صدق نمیکند مگر اینکه عدم مقدم باشد، نه اینکه عدم تأثیرگذاری باشد. عدم در وجود تأثیر نمیگذارد، بلکه چون حدوث صدق نمیکند مگر بعد از گذشتن عدم، به گذشت عدم احتیاج هست. نه اینکه گذشت، نه اینکه عدم بخواهد مؤثر بشود. پس عدم نمیتواند علت باشد. علت باید یک نوع تأثیر داشته باشد، الان هیچ تأثیری ندارد. پس نمیتواند علت باشد. اگر علت به آن گفتیم علت حقیقی نیست، علت ذاتی نیست، یعنی تأثیرگذار نیست. چون حدوث توقف دارد بر او، او را ما مبدأ و او را ما علت حساب کردیم. پس علت شدنش واقعی نیست، یعنی اینطوری نیست که واقعاً علت باشد، بلکه بالعرض علت است، یعنی به یک مناسبت به آن علت گفتیم نه اینکه تأثیرگذار باشد.
صفحه ۱۳۲،
« قال: و العدم للحادث من المبادئ العرضية.».
عدم نسبت به موجود حادث از جمله مبادی هست، یعنی از جمله علل هست، منتها نه علل ذاتیه بلکه علل عرضیه هست.
« أقول: الحادث هو الموجود بعد أن لم يكن».
حادث را تعریف میکنیم: موجود بعد از اینکه نبود. «لم یکن» تامه است. یعنی «بعد العدم». یعنی بعد از عدم وجود، بعد از عدم تحقق، بعد از اینکه تحقق نداشت تحقق پیدا کرد، به آن میگوییم حادث. پس حادث باید قبلش عدم باشد و الا حادث نخواهد بود. یعنی مسبوق به عدم شده. بنابراین عدم از جمله مبادی او حساب میشود، ولی نه مبادی به معنی مؤثر. «الحادث موجود بعد ان لم یکن».
« و هو إنما يتحقق بعد سبق عدم علته»؛ یعنی این حادث انما یتحقق است «بعد سبق عدم علته»؛ بعد از سبق عدم، یعنی عدم علتش حادث میشود.
توجه کنید عدم حادث و عدم هر موجود دیگر بستگی به عدم علتش دارد. چون علت ندارد موجود نشده. اگر چیزی علت داشته باشد موجود میشود. آنی که معدوم است چون علت ایجاد ندارد یا علتش ناقص است هنوز کامل نشده یا اصلاً علتی ندارد، خب موجود نمیشود. این حادث هم قبل از اینکه موجود بشود معدوم بوده، و این معدوم بودنش هم به سبب معدوم بودن علتش بوده. چون علت نداشته معدوم بوده. پس هر حادثی مسبوق است به عدم خودش، که عدم خودش به خاطر عدم علتش هست. بنابراین میتوانید بگویید حادث مسبوق است به عدم خودش، میتوانید بگویید مسبوق است به عدم علتش. فرقی نمیکند چه بگویید مسبوق است به عدم خودش، چه بگویید مسبوق است به عدم علتش. اگر گفتید مسبوق به عدم علتش است دقیقتر است، اگر هم گفتید مسبوق به عدم خودش است باز هم درست است. حالا مرحوم علامه میفرماید که این نباید بگوید بعد از عدم علتش است، بگوید بعد از سبق عدمش، یعنی بعد از عدمش موجود میشود. فرموده بعد از عدم علتش موجود میشود، فرقی نمیکند.
«فلما توقف تحققه على العدم السابق أطلقوا على العدم اسم المبدإ »[2] .
چون تحقق این حادث بر عدم سابق توقف دارد، علما بر آن عدم سابق اسم مبدأ را اطلاق کردند. منتها بالعرض، یعنی مبدأ بالعرض دانسته میشود نه مبدأ بالذات، چون مبدأ بالذات باید اثر کند و عدم اثر نمیکند، پس مبدأ بالذات نیست، مبدأ بالعرض است. خب مبدأ بالذات حادث چیست؟ مبدأ بالعرض شد عدم، مبدأ بالذاتش چیست؟ همان فاعلی که به آن وجود داده، آن میشود مبدأ بالذاتش، آن میشود علت و مؤثرش.
« و مبدؤه بالذات هو الفاعل لا غير»؛ آن مبدأ بالذاتش فقط فاعل است، دیگر غیر فاعل چیز دیگر نیست. پس یک مبدأ بالذات دارد که فاعل است، یک مبدأ بالعرض دارد که عدم است.
** وحدت فاعل وجود و عدم**
« قال: و الفاعل في الطرفين واحد.».
یک ماهیت ممکن است معدوم باشد، ممکن است موجود باشد. یعنی این دو طرف را میتواند قبول کند: هم طرف عدم را، هم طرف وجود را. آیا فاعلی که به او وجود میدهد همان فاعلی است که باعث عدمش میشود یا نه، فاعل وجود و فاعل عدم دو تاست؟ خلاصه فاعلی که به این ماهیت وجود داده با آن فاعلی که باعث عدمش میشود یکیاند یا دو تا؟ میگویند یکی است. یک فاعل است که اگر باشد این ماهیت را ایجاد میکند، اگر نباشد ماهیت معدوم میشود. دیگر اینطور نیست که یک فاعل باشد برای ایجاد، یک فاعل دیگر باشد برای اعدام. بلکه همین فاعل ایجاد اگر وجود نداشت آن شیء معدوم میشود. فاعل طرفین واحد است. طرفین یعنی وجود و عدم. فاعل وجود و عدم یک شیء واحد است. یعنی یک فاعل هم میتواند وجود این شیء را تأمین کند - در صورتی که خودش موجود باشد - هم عدم را برای آن شیء بیاورد - در صورتی که معدوم باشد.
«قال: و فاعل الطرفین واحد». منظور از طرفین وجود و عدم است.
« أقول: الفاعل في الوجود هو بعينه الفاعل في العدم ».
آنی که میخواهد تأثیر کند در وجود همانی است عیناً که تأثیر میکند در عدم. منتها به وجودش تأثیر میکند در وجود، به عدمش تأثیر میکند در عدم. البته اینکه میگوییم به عدمش تأثیر میکند در عدم تسامح است، ولی بالاخره گفته میشود.
« علی ما بينا أولا »؛ یعنی قبلاً بیان کردیم. آنچه که بیان کردیم چی بود؟ گفتیم علت عدم، عدم علت است. علت معدوم شدن یک شیء نبود علت هست.
«من أن علة العدم هي عدم العلة لا غير». این نبود علت است. اگر علت وجود را نداشت معدوم میشود. پس همانی که علت وجود است، همان هم با نبودش علت عدم میشود. دوباره این مطلب تکرار میشود.
« والمؤثر في طرفي المعلول»؛ آنی که در هر دو طرف معلول - یعنی وجود و عدمش - اثر میگذارد خود علت است. «لکن»؛ چطوری اثر میگذارد؟
« لكن مع حضورها تقتضي الوجود»؛ اگر این علت حاضر شود اقتضا میکند وجود را، یعنی وجود معلول را.
« و مع عدمها تقتضي العدم.»؛ یعنی اگر این علت معدوم شود اقتضا میکند عدم معلول را. البته عرض کردم اقتضا میکند تسامح است، و عدم اقتضا ندارد، اصلاً تأثیر ندارد، اقتضا ندارد. تسامحاً داریم میگوییم اقتضا میکند، تأثیر میکند.
** موضوع به منزله ماده**
« قال: و الموضوع كالمادة.».
قبلاً گفتیم که محل به دو قسم تقسیم میشود: یکی ماده که محل است برای صورت، یکی موضوع که محل است برای عرض. عرض به موضوع احتیاج پیدا کردیم. اگر موضوع نباشد عرض وجود نمیگیرد. چون بعد از اینکه عرض وجود گرفت متکا میخواهد، تکیهگاهش هم موضوع است. اگر موضوع نباشد عرض نخواهد بود. پس عرض در وجودش احتیاج به موضوع دارد. آیا میتوان گفت که موضوع علت هست برای عرض؟ بله، علت فاعلی نیست ولی علت قابلی هست. مثل ماده که علت است برای صورت، موضوع هم علت است برای عرض. چون قوام وجودی عرض به موضوع وابسته است. همانطور که قوام تعینی صورت به ماده است - یعنی با ماده میتواند صورت معین شود - پس ماده یک نوعی مقوم صورت است، موضوع هم یک نوعی مقوم عرض است. حالا همانطور که ماده را علت حساب کردید، موضوع را هم علت حساب کنید. پس ماده مثل موضوع است، یا علت است، علت بالذات هم هست، علت عرضی نیست. برای شما عدم نمیماند برای حادث.
«قال: و الموضوع کالمادة».
حکم ماده را دارد. علاوه بر اینکه مثل ماده محل است، علاوه بر این مثل ماده هم علت حال هست، یعنی برای حالش علت است، برای آنی که در آن حلول کرده علت است.
« أقول: الموضوع أيضا من العلل »؛
یعنی همانطور که فاعل از علل است، ماده از علل است و صورت و غایت عللاند، همچنین موضوع هم از علل است. لذا بعضیها علل را پنج تا حساب کردند. همینجور که عرض کردم ماده و صورت و فاعل و غایت، و بعد هم گفتم موضوع را علت پنجم یاد کردند. اما بعضیها موضوع را با ماده یکی کردند، گفتند چهار تا علت، همه موضوع را ملحق به ماده کردند. البته بعضی مستقل انتخابش کردند گفتند پنج تا داریم، بعضی ملحق به ماده کردند گفتند چهار تا علت داریم.
« التي يتوقف وجود الحال عليها».
حال در موضوع یعنی عرض. پس وجود الحال - یعنی وجود عرض - از موضوع از عللی است که وجود عرض بر او توقف دارد. اگر او نبود - یا این موضوع نبود - عرض وجود نمیگرفت. چون وجودش یک وجود متکی است، باید متکا را داشته باشد تا بتواند وجود بگیرد. پس در وجودش احتیاجی به موضوع دارد. بنابراین موضوع دخالت دارد در وجود عرض و این دخالت باعث میشود که ما موضوع را علت بگیریم، منتها علت فاعلی نمیگیریم، علت قابلی میگیریم.
«و نسبته»؛ یعنی نسبت موضوع «الی الحال»؛ به آنی که در آن حلول کرده. حال با تشدید، یعنی آنی که در آن حلول کرده، یعنی عرض. نسبت موضوع به حال - یا در خودش، یعنی به عرض - « و نسبته إلى الحال نسبة المادة». همانطور که ماده تعیین میکند صورت را، موضوع هم وجود عرض را هموار میکند. همانجا که ماده باعث میشود که صورت تعین بشود، معین بشود، همچنین موضوع باعث میشود که عرض از طریق فاعل وجود بگیرد. پس موضوع از جمله علل حساب میشود.
** افتقار معلول در وجود**
« المسألة السابعة عشرة في أن افتقار المعلول إنما هو في الوجود أو العدم».
هر معلولی ماهیت دارد، فقط خداست که ماهیت ندارد و او هم که معلول نیست. پس هر معلولی ماهیت دارد، میتواند موجود شود، میتواند معدوم شود. پس در هر معلول ما سه چیز داریم: ماهیت، وجود، عدم.
این معلول در کدامیک از این سه به علت محتاج است؟ یا به عبارت دیگر علت کدام از این سه چیز را عطا میکند؟ ماهیت را یا وجود را یا عدم را؟ میفرماید ماهیت را عطا نمیکند، بلکه اگر این علت حاضر باشد وجود را عطا میکند، اگر معدوم باشد عدم را عطا میکند. که تعبیر به عطا کردن عدم تعبیر مسامحی است. هیچوقت ذات شیء را عطا نمیکند، بلکه یا وجود را یا عدم را عطا میکند. همان که حکما گفتند فاعل زردآلو را زردآلو نمیکند، بلکه ایجادش میکند. یک جمله معروفی است دیگر: «ما جعل الله المشمشه مشمشتاً بل اوجدها»؛ یعنی زردآلو را زردآلو قرار نداد، ایجادش کرد. فاعل هیچوقت آن ذات و ماهیت را نمیدهد، بلکه یا وجود را میدهد یا عدم را میدهد.
بنابراین ماهیت مجعول نیست. یک بحث مفصلی در فلسفه مطرح است که ماهیت مجعول است یا وجود مجعول است؟ گفتند ماهیت مجعول نیست، وجود مجعول است. یک بحث دیگر داریم اصالت با وجود است یا اصالت با ماهیت است. این فرق میکند با مجعولیت ماهیت و مجعولیت وجود. اصالت یعنی منشأ اثر بودن، مجعول بودن یک چیز دیگر است. این که حالا این مجعول است یا آن مجعول است. سؤال این است که مثلاً فرض این ماهیت مجعول باشد یا وجود مجعول باشد، بعد از نزاع یکی از این دو مجعول سؤال میشود که اثر برای کدامیکشان است؟ هر کدام که صاحب اثر باشد در خارج گفته میشود اصیل است. پس مجعول بودن غیر اصیل بودن است. البته گفتند اصیل وجود است، مجعول هم وجود است. حالا خب اینجا مصنف بیان میکند درست است که هر دو وجود دارد ولی فرق میکند. ماهیت نه اصیل است نه مجعول، وجود هم اصیل است هم مجعول. پس اینطور شد که علت طرفین اثر - اثر یعنی این ماهیت - طرفین اثر را ایجاد میکند، ذات اثر طرفین ماهیت را - که وجود و عدم است - ایجاد میکند، نه خود ماهیت را.
مسئله هفدهم در این است که احتیاج معلول به علت فقط در وجود است یا در عدمش، در ذاتش احتیاج نیست. علت ذات ماهیت، ذات شیء و ذات معلول را جعل نمیکند، بلکه وجود را جعل میکند.
«قال: و افتقار الاثر»؛ اثر یعنی معلول که اگر معلول باشد حتماً ماهیت هم دارد. یعنی افتقار ماهیت - جای اثر میشود گذاشت ماهیت - افتقار ماهیت «انما هو فی احد طرفیه»؛ و یکی از دو طرفش است، یعنی طرف وجود و طرف عدم. در وجودش احتیاج دارد یا در عدمش احتیاج دارد.
«اقول: الاثر»؛ یعنی معلول «له ماهیة»؛ یک، «و وجود و عدم»؛ سه. هم ماهیت دارد، هم میتواند این ماهیتش موجود باشد، هم میتواند این ماهیتش معدوم باشد. پس برای اثر سه چیز است: ماهیت یک، وجود دو، عدم سه. که البته وجود و عدم با هم ندارد، ولی بالاخره این دو تا میتواند همهاش جمع شود.
« و افتقاره إلى المؤثر»؛ افتقار این اثر « إنما هو في أن يجعله موجودا أو معدوما»؛ در این است که قرار بدهد او را موجود «او معدوماً»؛ یا معدوم. پس آنچه که از طرف علت داده میشود یا وجود است یا عدم است، ذات نیست.
« إذ التأثير إنما يعقل في أحد الطرفين»؛ زیرا تأثیر واقع میشود در یکی از دو طرف وجود یا عدم. « أما الماهية»؛ اما خود ماهیت « فلا يعقل التأثير فيها »؛ معقول نیست که تأثیری در آن تعلق پیدا کند.
« فليس السواد سوادا بالفاعل»؛ سواد را فاعل سواد نمیکند، « بل وجوده و عدمه بالفاعل.»؛ بلکه وجود او و عدم او به فاعل است. و عدم فاعل و عدم سواد وابسته فاعل است. وجود و عدم وابسته فاعل است نه خود سواد. ذات را کسی جعل نمیکند، فاعلی ذات را جعل نمیکند، بلکه یا وجود برای ذات جعل میکند یا آن ذات را معدوم قرار میدهد.
« قال: و أسباب الماهية غير أسباب الوجود.».
چون بحث به ماهیت و وجود رسید، خوب است بحث اسباب علل هم داریم، خوب است که هم اسباب ماهیت را بگوییم هم اسباب وجود را بگوییم. اسباب ماهیت داخل در ماهیتاند و اسباب وجود خارج از وجودند. اسباب ذهنی ماهیت - اسباب ذهنی جنس و فصلاند - اینها داخل در ماهیتاند. اسباب خارجی ماهیت ماده و صورتاند، اینها هم داخل ماهیتاند. هم اسباب ذهنی هم اسباب خارجی هر دو داخل ماهیتاند. اما اسباب وجود چیست؟ اسباب وجود یکی فاعل است که سبب میشود برای موجود شدن ماهیت، یکی هم غایت است که گفتیم محرک فاعلیت فاعل است. اینجا شدند اینها جدای از ماهیتاند، بیرون ماهیتاند. اسباب ماهیت درون ماهیت بودند، اما اسباب وجود و اسباب عدم در اسباب وجود چه فاعل باشد چه غایت باشد بیرون از ماهیتاند.
« أقول: أسباب الماهية باعتبار الوجود الذهني هي الجنس و الفصل»؛
اسباب ماهیت به اعتبار وجود ذهنی یک است. ماهیت به اعتبار وجود ذهنی یعنی اگر بخواهیم وجود ذهنی ماهیت را ملاحظه کنیم، اسباب ماهیت جنس و فصل است.
« و باعتبار الخارج هي المادة و الصورة و أسباب الوجود هي الفاعل و الغاية.»؛ یعنی اسباب ماهیت به اعتبار خارج ماده و صورت است. این اسباب ماهیتاند در ذهن جنس و فصل، اسباباند در خارج ماده و صورت. اینها اسباباند. اما اسباب وجود چیست؟ اسباب وجود یکی فاعل است یکی غایت. هر دو از اسباباند، ظاهراً اسباب خارج شدند.
** نیاز عدم به سبب**
« قال: و لا بد للعدم من سبب و كذا في الحركة.»[3]
آیا شیء خودبهخود معدوم میشود یا همانطور که خودبهخود موجود نمیشود خودبهخود هم معدوم نمیشود؟ به عبارت دیگر: همانطور که در وجود و شرکت علت دارد، در عدم علت دارد؟ خودش معدوم نمیشود. چون شیء اگر خودش معدوم بشود، معدوم میشود وجود. اگر ممکن الوجود باشد خودبهخود معدوم نمیشود. چون نسبتش به وجود و عدم مساوی است، فاعل باید به آن وجود بدهد یا عدم. خودش نمیتواند به سمت وجود خارج شود نه به سمت عدم. آن سؤالی که باید به آن وجود بدهد یا عدم. خب معلوم است عدم هم سبب لازم دارد. میدانید که وجود سبب لازم دارد، این روشن است.
بعضی موجودات هستند که تدریجیاند، یعنی لحظه به لحظه معدوم میشود جزء قبلشان و موجود میشود جزء بعدشان. مثل حرکت؛ حرکت اینطور است که قبلش میرود، جزء بعدش میآید. مثل حرف زدن؛ حرف زدن هم یک کلمه قبلش از بین میرود، کلمه تازه میآید. در بعضی موجودات تدریج هست مثل حرکت و تکلم و امثال اینها. در بعضی موجودات تدریج نیست. آن موجوداتی که تدریج نیست بعضیها گفتند احتیاج به عدم، احتیاجی به فاعل عدم دارند. یعنی باید عدم به آن داده شود، خودبهخود معدوم نمیشود. چون ثبات دارد دیگر، چیزی که ثبات دارد و تدریج توش نیست، این خودبهخود معدوم نمیشود، تمام قطعاتش کنار هماند، معدوم نمیشود. اما در صورتی که شیء تدریجی باشد مثل حرکت و تکلم، این را گفتند رهاش کن تا خودش معدوم میشود. چون هر اجزایی که میآید و میرود معدوم میشود، بعد نوبت به جای دیگر میرود تا بالاخره آخرش هم ممکن است بیاید. پس مثل حرکت، مثل تدریج، مثل حرکت، مثل تکلم، بعضیها گفتند احتیاج به علت ندارد. اگر رهاش کنی خودش معدوم میشود، چون دائماً دارد خودش را معدوم میکند و موجود میکند. پس فرق است بین موجودی که ثابت باشد - مثل مثلاً مسافت - و موجودی که متدرج باشد - مثل حرکت باشد. موجود ثابت اگر بخواهد معدوم بشود باید فاعلی، مؤثری، علتی او را اعدام کند. اما موجود متدرج اگر بخواهد معدوم بشود کافی است که کارش نداشته باشی، بگذاری خودش به آخر برسد تمام میشود.
خواجه میفرماید: «و لابد للعدم من سبب».
مطلب اول که گفتیم، گفتیم عدم احتیاج به علت دارد، همانطور که وجود احتیاج به علت دارد. خودبهخود معدوم نمیشود. مطلب دوم که گفتیم، گفتیم این حرفی که زدیم - یعنی گفتیم علت احتیاج به عدم دارد - فکر نکن در امور ثابت است، بلکه در امور متدرجه هم هست. درست است بعضیها گمان کردند امور متدرجه خودبهخود معدوم میشود، ولی اشتباه است. اگر خودبهخود بخواهد معدوم بشود ممتنع الوجود است. ممتنع الوجود حتی وجود نمیگیرد. پس حتماً خودبهخود معدوم نمیشود، آن هم احتیاج دارد به عامل اعدام. عامل اعدامش این است: متکلم حرف نزند. وقتی حرف نزد کلمات ادامه پیدا نمیکند، این امر تدریجی در پی هم نمیآید، قطع میشود. فاعل حرکت نکند، حرکت قطع میشود. همانطور که توجه میکنید خودبهخود حرکت یا کلام قطع نمیشود، بلکه اسباب قطع میشوند. قطع میشوند اسباب حرکت، مثلاً فرض کنید که نیروی بدنی ماست یا اراده ما. خب وقتی این اراده و نیروی بدنی به کار نرفت قطع میشود. یعنی اگر فاعلش نبود قطع میشود، نه خودبهخود حرکت معدوم میشود. پس حرکت و تکلم هم برای انعدام علت میخواهند. اینطوری نیست که فقط در امور ثابته معدوم شدنشان علت خواسته بشود، در امور متدرجه معدوم شدنشان علت نخواهد. همانطور که موجود شدنشان علت میخواهد.
«قال: و لابد للعدم من سبب». سبب لازم است.
«و کذا فی الحرکة»؛ در حرکت هم سبب لازم است. اگر سبب نباشد در حرکت - یعنی در عدم حرکت - در عدم حرکت هم سبب لازم است. البته در وجود حرکت که همه میدانیم سبب لازم است. «و لابد للعدم من سبب». پس هر جا عدم بخواهد حاصل شود باید سببی داشته باشد.
«و کذا»؛ یعنی این عدم اگر بخواهد در حرکت هم حاصل شود باز علت میخواهد. در حرکت حاصل شود یعنی این حرکت معدوم شود. اگر شیء ثابت بخواهد معدوم شود فاعل اعدامکننده میخواهد. خب اگر حرکت هم بخواهد معدوم شود فاعل اعدامکننده میخواهد. فرقی بین شیء ثابت و شیء متدرج نیست. هر کدام از این اشیاء بخواهند معدوم شوند عدمشان علت میخواهد. «و لابد للعدم من سبب و کذا فی الحرکة»؛ یعنی «و کذا لابد للعدم من سبب فی الحرکة». عدم در حرکت هم سبب میخواهد.
« أقول: قد بينا أن نسبة طرفي الوجود و العدم»؛ یعنی وجود و عدم «الی الممکن واحدة»؛ یعنی امر ممکن هم میتواند وجود را قبول کند هم میتواند عدم را قبول کند. هیچ ترجیحی در ذاتش نسبت به یکی از این دو نیست.
« فلا يعقل اتصافه بأحدهما إلا بسبب»؛ حالا که برایش وجود و عدم مساوی است و خودش نمیتواند به سراغ وجود یا عدم برود، پس برای اینکه بخواهد موجود بشود یا معدوم بشود نمیتواند خودش به دنبال وجودش برود یا دنبال عدمش برود، خود را موجود کند یا خود را معدوم کند. پس سبب خارجی باید موجودش کند یا معدومش کند. خب پس هم عدمش علت میخواهد هم وجودش.
بنابراین « فكما افتقر الممكن في وجوده إلى السبب »؛ همانطور که ممکن در وجودش احتیاج به سبب دارد، « افتقر في عدمه إليه». در عدمش هم احتیاج به سبب دارد.
«و الا»؛ یعنی اگر در عدم احتیاج به سبب نداشته باشد، ذاتاً معدوم شود، معلوم میشود ممتنع بوده که ذاتاً معدوم شده. «و الا»؛ یعنی اگر ذاتاً معدوم بشود و برای عدمش احتیاج به سبب نداشته باشد، « لكان ممتنع الوجود لذاته»؛ ممتنع الوجود میشود. ممتنع الوجود لذاته میشود، یعنی خودش ممتنع است، نه اینکه دلیل او را ممتنع کرده. ممتنع بالذات میشود. سببی لازم نیست ممتنعش کند، خودش ممتنع میشود. ممتنع یعنی خودش ممتنع میشود.
تا اینجا عبارت «لابد للعدم من سبب»ی که خواجه آورده بود توضیح دادیم که عدم احتیاج به سبب دارد. حالا «و کذا فی الحرکة» را میخواهیم توضیح بدهیم. منتها توضیحش به این صورت است: «لا یقال» و «فانه یقال» میآوریم. در ضمن این جواب سؤال، در ضمن این سؤال و جواب بیان میکنیم که در حرکت هم عدم احتیاج به سبب دارد. اینجا این نیست که حرکت خودبهخود معدوم بشود. همچنین در چیزهایی که مثل حرکتاند، مثل تکلم مثلاً.
«لا یقال: الموجود منه»؛ یعنی بعضه، «منه» تبعیضیه است. « ما هو باق»؛ یک وجودی که ثبات دارد مثل مسافت است. «و منه»؛ یعنی «و ما هو غیر باق»؛ یک وجودی که ثبات ندارد، بیقرار است، مثل حرکت و تکلم است. پس بعضی از موجودات باقیاند، بعضیها غیر باقیاند، یعنی تدریجیاند و دائماً در حال معدوم شدناند.
« كالحركات و الأصوات». « و الأول»؛ یعنی آن که باقی است، اگر رهایش کنی باقی است، « يفتقر عدمه إلى السبب»؛ عدمش احتیاج به سبب دارد. اما نوع دوم که باقی نیست، خودبهخود به سمت زوال میرود. « فإنه يعدم لذاته.»؛ ذاتاً معدوم میشود، سبب انعدام لازم ندارد. این را ممکن است کسی بگوید.
ما در جواب میگوییم:
« لأنا نقول: يستحيل أن يكون العدم ذاتيا لشيء». محال است که چیزی موجود بشود عدم برایش ذاتی باشد. چون اگر عدم ذاتی باشی چرا میگویی وجود ملک وجود؟ اصلاً موجود نمیشود. و اینکه موجود شده پس ممتنع الوجود نیست. اگر ممتنع الوجود نیست پس عدمش را خودش درست نمیکند، عدمش را از پیش خودش نمیآورد.
« يستحيل أن يكون العدم ذاتيا لشيء و الا»؛ اگر شیء ذاتیاش عدم باشد، «لم یوجد»؛ آن شیء موجود نمیشود، چون ممتنع الوجود میشود دیگر.
و حرکت چی؟ خب شما گفتید حرکت ذاتیاش عدم است. ما جواب میدهیم: «و الحرکة»؛ یعنی وجود حرکتها «علة»؛ یعنی علت وجود. در حال وجود علت میخواهد، بدون علت حرکت موجود نمیشود. روشن است. خب اگر در حال وجود، اگر برای وجود علت میخواست، برای عدمش هم علت میخواهد.
«و اذا عدمت أو عدم أحد شروطها»؛ اگر آن علت معدوم شد، یا یکی از شروط علت معدوم شد، «عدمت »؛ حرکت معدوم میشود. توجه کنید بچهها، حرکت برایش علت نیست در خصوص عدم. بنابراین اگر آن علت معدوم شود یا یکی از شروط آن علت معدوم شود، «عدمت»؛ یعنی حرکت معدوم میشود. چون وابسته به علت است، با انعدام علت معدوم میشود. لازم نیست علت از بین برود، یکی از شرایط علت هم که از بین برود علت از علیت تام بودن بیرون میآید. وقتی ناقص شد معلولش معدوم میشود که معلول در بحث ما حرکت است. «کذا الاثر». خب پس حرکت هم با عاملی معدوم میشود. چون اینها هم با عامل معدوم میشوند و برای عدمشان علت هست، « فلا فرق بين الحركات و غيرها.»؛ که متدرجاند، «و غیر الحرکات»؛ ثابت که متدرج نیستند. همانطور که ثابت را اگر بخواهی معدوم کنی سبب میخواهی، حرکت و تکلم و امثال ذلک را هم اگر بخواهی معدوم کنی سبب میخواهی. هیچوقت عدم بدون سبب حاصل نمیشود در ممکنات.
خب این بحث تمام شد. بقیهاش میماند برای جلسه آینده.
سوال: منظور از ثابت بودن این است که...
پاسخ: ثابتی که ما در اینجا میگوییم در مقابل تدریج است، نه ثابت یعنی دائم الوجود که قرار داشته باشد. ثابت موجودی که برقرار باشد. تدریجی مثلاً حرکت یک امری است که تدریجی میآید و جزئش میآید جزئش موجود میشود، آن جزئش معدوم میشود. این تدریجی است. اما مثل مسافت این ثابت است، یعنی تدریجی نیست. ثابت به معنی دائم نیست، در مقابل تدریج است. پس بنابراین ثابت اشکال ندارد که تغییر کند، مثل مسافت. ثابت تغییر مشکلی ندارد، تدریج مشکلی دارد. اگر امری تدریجی بود دیگر ثابت نیست. وقتی ما گفتیم موجودات یا ثابتاند یا تدریجیاند، ثابت را در مقابل تدریجی زدیم، نه ثابت به معنی دائم. بلکه ممکن است در یک زمان موقتی این شیء باشد ولی در همان زمان موقت هم ثابت باشد، تدریجی نباشد. این هم ثابت است.
سوال: از ثابت حتماً یاد میشود که اینجوری اصطلاح تدریج درست میشود.
پاسخ: آیا مسافت اینطور است که قبلیاش از بین برود تا جایش بعدیاش بیاید؟ کلام اینطور است، باید جزء قبلیاش برود تا جایش بعدیاش بیاید. این نوع متدرج است. اما مسافت اینطور نیست که قبلیاش باید از بین برود تا جایش بعدیاش بیاید. پس موجود متدرج نیست. وقتی موجود متدرج نیست میشود ثابت. آنکه تغییر بکند نکند، تغییر در اینجا مهم نیست، تغییر کردن و نکردن مهم نیست. ما که میگوییم ثابت نمیخواهیم بگوییم متغیر نیست. ما که میگوییم ثابت است میخواهیم بگوییم متدرج نیست. تدرج هم معنایش این است که جزء قبلی باید از بین برود تا جزء بعدی بیاید. در مسافت این نیست. در مسافت اینجور نیست که بخواهد آن متر دوم، آن سانت دوم که بیاید آن سانت اول از بین رفته باشد. سانت اول هم هست. سانت دوم هم هست. هر تغییری میکند بکند.
(سؤال: جعل؟)
پاسخ: از کجا میشود؟ از کجا میرود؟ یعنی مثلاً شما میگویید در وجود جعل میکنیم. ما وقتی وجود جعل میکنیم، وجود کی را جعل میکنیم؟ وجود ذاتی را جعل میکنیم. ذات را جعل نمیکنیم، وجود ذات را جعل میکنیم. ذات میآید پیشش. یعنی فاعل ما از عدمش جعل میکند. فاعل ذات را نمیآورد جعلش کند، جعل نمیکند. وجود میدهد، وجود هم به آن نمیدهد، با همین وجود دادن درست میشود. یعنی وجود محدودی که وجود انسان است جعل میشود، یا وجود محدودتر و ضعیفتری که وجود فرس است جعل میشود. وجود که جعل شد ذات هم ماهیت، ذات همان ماهیت است. وقتی که شما وجود را جعل کنید ماهیت هم هست. چون وجود محدود جعل میشود. وجود نامحدود که جعل نمیشود، وجود نامحدود علت کل است. این وجود محدودش که جعل میشود، وجود محدود که جعل میشود آن حد ذاتش است. یعنی وجود که میآید ذات هم میآید، حد هم میآید. وجود مثلاً سه متری. البته وجود که اندازه ندارد، مثال میزنم. اینکه انسان مثلاً یک وجود دو متری است، وجود یک متری وجود کمتری است، یعنی نوع دیگر است. خب این وجود دو متری که خداوند جعل کرد میشود وجود انسان. وجود یک متری که جعل کرد میشود وجود فرس. یعنی همین وجود محدود چون حدهایش فرق میکند، وقتی جعل بشود با حدش جعل میشود و ذات جعل شده. به جعل مستقیم نشده، جعل به تبع شده. اینطوری نیست که یک ذاتی داشته باشیم وجود ببریم. ذاتی که میخواهیم داشته باشیم این است که ذات مستغنی از علت باشد و واجب الوجود باشد. این را نمیگوییم. ما ذاتی نداریم در خارج، همین جعل وجود در خارج ذات هم در خارج جعل میشود. خداوند ایجاد میکند زردآلو را. خب زرد آلو درست میشود. نه اینکه زردآلو را زردآلو بسازد، یعنی یک چیزی باشد خدا زردآلوش کند. بلکه زردآلو را ایجاد میکند. با ایجاد زردآلو خود زردآلو هم ایجاد میشود دیگر، خود ذات هم میآید. نه ذات اول بوده بعداً به آن وجود داده. مگه بوده که میگویید احتیاج وجود ندارد؟ توجه می کنید.