« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/19

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله شانزدهم /اقسام علل

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله شانزدهم /اقسام علل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۳۱، سطر بیستم: المسألة السادسة عشرة فی اقسام العلل (ادامه)**

«قال: و كلية أو جزئية.

أقول: هذه العلل قد تكون كلية كالبناء مطلقا و قد تكون جزئية كهذا البناء و كذلك البواقي»[1]

بحث در تقسیماتی داشتیم که برای این علل اول می‌توانستیم ذکر کنیم. گفتیم که این علل به تقسیمات مختلف تقسیم می‌شوند. گاهی بسیط‌اند، گاهی مرکب، گاهی بالقوه، گاهی بالفعل. حالا می‌گوییم گاهی کلی‌اند، گاهی جزئی. برای هر کدام از این تقسیماتی که می‌کنیم باید ۸ تا مثال بزنیم، ولی آنجاهایی که آسان است دیگر مثال را تکرار نمی‌کنیم، مثال متعدد نمی‌زنیم. مثلاً فرض کنید برای فاعل مثال می‌زنیم دیگر بقیه روشن می‌شوند. در اینجا هم همین‌طور است. علت کلی یا علت جزئی را در فاعل مثال می‌زنیم، در ماده و صورت و غایت قیاس می‌کنیم.

مثلاً بنا می‌شود علت، ولی چون بنا یک امر کلی قابل صدق بر بناهای مختلف است، ما بنا را علت کلی قرار می‌دهیم. اما «هذا البناء» می‌شود علت جزئی، چون یک علت است، علت مشخصه. پس علت گاهی کلی است گاهی جزئی. و روشن هم هست. حالا در مثلاً گفته می‌شود چوب ماده تخت است، این چوب ماده این تخت است. خب این مشکل آن می‌شود کلی، می‌شود جزئی. این دیگر خیلی بحث ندارد، لذا به همین دو مثال مربوط به فاعل اکتفا می‌کند، دیگر برای ماده و صورت و غایت مثال جدا نمی‌زنند.

صفحه ۱۳۱، سطر بیستم:

«قال: و کلیة او جزئیة»؛ یعنی علت هر کدام از این چهار قسم علت که باشد گاهی کلی است یا جزئی. «اقول: هذه»؛ یعنی علل «قد تکون کلیة کالبناء»؛ اگر مطلقش بگذارید، «هذا» نیاورید، به طور مطلق بگویید، قید برایش نیاورید، می‌شود علت فاعلی کلی.

«و قد تکون جزئیة کهذا البناء»؛ که قید «هذا» آوردیم، این می‌شود علت فاعلی جزئی. خب ما برای علت فاعلی مثال زدیم هر دو قسم کلی و جزئی را گفتیم. آن سه تا علت دیگر هم همین‌طور می‌توانند کلی باشند، می‌توانند جزئی باشند به همین صورت که در علت فاعلی گفتیم. لذا می‌فرماید: « و كذلك البواقي ».

**علت ذاتی و عرضی**

«قال: و ذاتیة او عرضیة»[2]

علت هر کدام از این اقسام چهارگانه باشد می‌تواند ذاتی باشد، می‌تواند عرضی باشد. یا گاهی می‌گوییم علت بالذات، علت بالعرض؛ گاهی هم می‌گوییم علت ذاتی، علت عرضی.

وقتی که معلول مستند به علتی باشد، به خود همین علت مستند باشد، به آن علت گفته می‌شود علت ذاتی. یعنی در فارسی می‌گوییم خود این علت هست، نه علت چیز دیگر باشد ما اسناد علیت را به این داده باشیم. نه، خود این واقعاً علت است، اسنادی هم که دادیم به خودش دادیم. مثلاً فرض کنید که نار برای احراق. خب این نار برای احراق علت است. خود نار برای احراق علت است، چیز دیگر وساطت نکرده. این‌طور نبوده که چیز دیگر علت باشد و ما اسناد علیت به این نار بدهیم، یا اینکه این نار علت برای چیز دیگر باشد ما او را علت برای احراق گرفته باشیم. از هیچ‌کدام از دو طرف اسناد را به هم نزدیم. هم نار را علت احراق گرفتیم درست گرفتیم، هم احراق معلول نار گرفتیم درست گرفتیم. این‌طور نیست که نار یک معلول دیگر داشته باشد و ما این معلول را برایش در نظر گرفته باشیم، و همچنین این‌طور نیست که احراق علت دیگر داشته باشد و ما این علت را برایش در نظر گرفته باشیم. بلکه واقعاً این علت برای همین معلول است و آن معلول صادر از همین علت است. این‌چنین علتی را نسبت به این معلول می‌گویند علت بالذات. نار علت بالذات است، احراق علت بالذات است، یعنی خودش علت است.

اما گاهی این‌چنین می‌گوییم:

« كقولنا السقمونيا مبرد ». سقمونیا یک گیاهی است، این گیاه حرارت بدن را کم می‌کند، ازاله حرارت می‌کند، تبرید نمی‌کند، ازاله حرارت می‌کند. آن چون ازاله حرارت به دنبال دارد حصول برودت را، می‌گوییم سقمونیا مبرد است. سقمونیا را علت تبرید گرفتیم، با اینکه علت تبرید نیست، علت زوال گرماست، علت زوال حرارت بدن است. خب ما در اینجا آنی که علت برای برودت است علت برای برودت قرار ندادیم، آنی که علت برای زوال حرارت است آن را علت برای برودت قرار دادیم. یا به تعبیر دیگر برودت را که باید به چیزی نسبت می‌دادیم به سقمونیا نسبت دادیم، در حالی که برودت برای سقمونیا نبود، برودت زوال سخونت مال سقمونیا بود. در این حال ما برودت را به سقمونیا نسبت دادیم. توجه می‌کنید اینجا این سقمونیا علت بالذات نیست برای برودت، علت بالعرض است برای برودت.

به همین مقدار اکتفا می‌کنیم و الا علت بالذات و علت بالعرض خیلی وسیع است. لاهیجی در شوارق خیلی مفصل‌تر از این بحث کرده، چندین صفحه بحث کرده، نحوه‌های علت بالعرض را بیان کرده. منتها ما دیگر در اینجا بیش از این صحبتی نمی‌کنیم. همین مقدار کافی است که بدانیم در علت بالذات علت چه وضعی داشته باشد، در علت بالعرض چه وضعی.

(سؤال: تام و ناقص؟)

پاسخ: نه به تام و ناقص کار ندارد. می‌تواند تام باشد، می‌تواند ناقص باشد. اگر خود این علت هست به آن گفته می‌شود علت بالذات. اگر خود این علت نیست، چه چیز دیگر علت است ما نسبت علیت را به این دادیم، این علت بالعرض هست. منتها این‌طور نیست که یک چیز بی‌مناسبتی علت باشد و ما به اینی که هیچ مناسبتی با او نداریم نسبت علیت بدهیم. بالاخره باید بین علت و اینی که ما به آن نسبت به علت می‌گوییم مناسبت باشد. و الا یک چیزی در واقع علت است، ما یک چیز دیگری را که با این علت هیچ مناسبت ندارد علت حساب کنیم بیاوریم، این که اصلاً غلط است، این علت بالعرض نیست، اصلاً علت غلط است. باید علت - علتی که ما بالعرض علت قرارش می‌دهیم - یک مناسباتی به آن علت بالذات داشته باشد، ارتباطی داشته باشد تا بتوانیم علت بالعرض قرارش بدهیم. ولی علت لازم نیست علت تام یا ناقص بشود. علت تام و ناقص یک تقسیم دیگری است. این‌ها تقسیم‌هایی است که ما داریم ذکر می‌کنیم، هم می‌توانند بعضی‌هایشان در علت تام باشند، در علت ناقص باشند.

«قال: و ذاتیة او عرضیة»؛ یعنی علت گاهی ذاتی است گاهی عرضی.

«اقول: العلة قد تکون ذاتیة»؛ علت گاهی ذاتی است. علت ذاتی چیست؟

«و هی التی یستند الیها المعلول بالحقیقة»؛ آنی است که معلول به آن استناد دارد بالحقیقه، یعنی اسناد معلول به او اسنادش حقیقی است، یعنی در واقعاً معلول معلول اوست.

«کالناریة للاحراق»؛ مثل ناریت که علت احراق است. ما اگر احراق را به ناریت نسبت دادیم و گفتیم معلول ناریت است، علت را بالذات گرفتیم. یعنی ناریت علت بالذات است. مثل ناریت در احراق، یعنی ناریت نسبت به احراق علت است.

«و قد تکون عرضیة»؛ گاهی هم علت عرضی است.

« و هي أن تقتضي العلة شيئا و يتبع ذلك الشي‌ء شي‌ء آخر كقولنا السقمونيا مبرد ».

علت اقتضا می‌کند چیزی را - علت مثلاً سقمونیاست، اقتضا می‌کند چیزی را یعنی زوال حرارت را - و یتبع ذلک الشیء شیء آخر؛ به دنبال این شیء که زوال حرارت است شیء دیگر می‌آید که برودت است. آن‌وقت ما معلول آن شیء - معلول را عبارت می‌گیریم از آن شیء آخر، در حالی که معلول آن شیء اول بود یعنی زوال حرارت بود. ما معلول را آن شیء آخر قرار می‌دهیم، یعنی برودت قرار می‌دهیم. وقتی رابطه علیت بین آن علت و این معلولی که در واقع معلول نبوده قرار می‌دهیم - معلول نبوده، حاصل معلول بوده، تابع معلول بوده، ارتباط با معلول داشته ولی معلول نبوده - آن‌وقت علت نسبت به این معلول می‌شود بالعرض. همین سقمونیا نسبت به زوال حرارت می‌شود علت بالذات، نسبت به برودت می‌شود علت بالعرض.

«کقولنا السقمونیا مبرد»؛ مثل قول ما که می‌گوییم سقمونیا مبرد است.

«فانه بالعرض کذلک»؛ یعنی سقمونیا بالعرض این‌چنینی است، بالذات این‌چنینی نیست.

« لأنه يقتضي بالذات إزالة السخونة و يتبعها حصول البرودة »؛ بالذات اقتضا می‌کند ازاله سخونت را - سخونت یعنی گرما، حرارت - «و یتبعها»؛ یعنی تابع ازاله سخونت می‌شود «حصول البرودة». حالا اگر ما سقمونیا را علت برای حصول برودت قرار دادیم علت بالعرض است. اگر همین سقمونیا را علت برای زوال سخونت قرار بدهیم علت بالذات است.

«و کذلک البواقی»؛ در باقی اقسام چهارگانه علت هم همین‌طور می‌توانید بگویید بالعرض داریم، بالذات داریم. ما الان فاعل را تقسیم کردیم به دو قسم بالذات و بالعرض، شما می‌توانید آن بقیه را هم تقسیم کنید. خب بقیه در این باب یک مقدار مشکل است، مثل قبلی نیست. در قبل وقتی علت کلی و علت جزئی را توضیح دادیم مثال به علت فاعلی زدیم، گفتیم «و کذلک البواقی»؛ یعنی آن سه تا علت دیگر هم می‌توانند کلی باشند، می‌توانند جزئی باشند. خیلی سخت نبود فهمیدنش، لذا توضیح ندادیم. اما این ذاتیه و عرضیه در سه تا علت دیگر احتیاج به توضیح دارد، این‌طوری نیست که خیلی راحت باشد. لذا وارد می‌شوند آن‌ها را مثال می‌زنند.

می‌گویند که مثلاً فرض کنید ماده تخت. ماده تخت چوب است. این ماده ذاتی تخت است. اما چوبی که از فلان درخت باشد، با فلان خصوصیات همراه باشد، عوارض کذا و کذا را داشته باشد، این مجموعه را بخواهیم ماده برای صورت تخت قرار بدهیم، این مجموعه ماده‌ای برای خود آن چوب ماده بالذات است برای تخت، چون قوام صورت تخت این چوب است. اما آن حواشی چوب - یعنی عوارض چوب، لوازم چوب - این‌ها دیگر نقشی در علت بالذات ندارند. حالا اگر در ماده بالذات ندارند، حالا اگر همه را مجموعاً ماده قرار دادیم، می‌توانیم بگوییم ماده بالعرض. این در ماده. ماده بالذات روشن، ماده بالعرض هم این بود که عرض کردم.

«و کذلک البواقی فان المادة الذاتیة»؛ آنی است که محل صورت باشد. همانی که محل صورت است ماده است، ماده ذاتی به حساب می‌آید. «و العرضیة»؛ یعنی ماده عرضیه «هی تلک»؛ یعنی این ماده عرضیه همان ماده ذاتیه است، اما نه تنها، بلکه «مأخوذة مع عوارض خارجیة»؛ عوارض خارجه یعنی همراه عوارض خارجه. آن ماده ذاتی وقتی همراه با عوارض خارجه قرار داده می‌شود، مجموعاً می‌شوند ماده بالعرض. این در ماده ذاتی و ماده بالعرض.

اما صورت ذاتی و صورت بالعرض. صورت ذاتی مثل صورت انسانیت برای بدن. صورت عرضی مثل لوازمی که به خاطر صورت انسانیت بر بدن عارض می‌شود، مثل ضحک. این‌ها لوازمی هستند که به خاطر صورت انسانیت بر انسان وارد می‌شوند. این‌ها را به آن می‌گویند صورت عرضی. همراهان صورت ذاتی را می‌گوییم صورت عرضی.

«و الصورة الذاتیة هی المقومة»؛ همان صورتی است که مقوم ماده است، «کالانسانیة»؛ کالانسانیة برای بدن. «و العرضیة»؛ یعنی صورت عرضیه «هی ما یلحقها»؛ یعنی این صورت عرضی چیزی است که ملحق به این صورت ذاتیه می‌شود.

آنی که ملحق به صورت ذاتیه می‌شود که ما می‌خواهیم اسمش را صورت عرضیه بگذاریم چیست؟ می‌فرماید: «من الاعراض اللازمة او المفارقة»؛ عبارت است از اعراض، حالا چه اعراض لازمه باشند که از آن معروض جدا نمی‌شوند، یا اعراض مفارقه باشند که می‌توانند مفارقت کنند از معروض‌شان و جدا بشوند. مثلاً نسبت به انسان قوه ضحک یا قوه کتابت از اعراض لازمه است، ولی خود کتابت از اعراض مفارقه است. انسان می‌تواند مشغول کتابت باشد، می‌تواند نباشد. آن‌وقت که مشغول هست این عرض را دارد، هر وقت هم که مشغول نیست این عرض را ندارد. اما قوه کتابت را همیشه دارد، ازش جدا نمی‌شود. خود کتابت گاهی هست گاهی نیست، قوه حتماً هست. پس قوه کتابت می‌شود عرض لازم، خود کتابت می‌شود عرض مفارق. این‌ها را به آن می‌گوییم صورت عرضی، با اینکه صورت نیستند داریم بهش می‌گوییم صورت عرضی.

«و الغایة الذاتیة»؛ خب غایت ذاتی و عرضی هم روشن است. غایت ذاتی آنی است که خودش مطلوب ما باشد. غایت عرضی این است که خودش مطلوب ما نباشد ولی ما را به این مطلوب‌مان برساند، آن‌وقت می‌شود غایت عرضی.

«و الغایة الذاتیة هی المطلوبة لذاتها»؛ غایتی است که خودش مطلوب است. مطلوب لذات یعنی خودش مطلوب است.

«و العرضیة»؛ یعنی غایت عرضیه «هی ما یتبع المطلوب»؛ چیزی است که تابع مطلوب باشد. یعنی مثلاً فرض کنید ما مطلوب‌مان دیدن دوست است، ولی گاهی از اوقات او را می‌بینیم و هدیه‌ای به او می‌دهیم یا هدیه‌ای از او می‌گیریم. این هدیه دادن و گرفتن این‌ها می‌شوند غایت بالعرض. چون ما به خاطر این که نرفته بودیم، ما رفته بودیم فقط او را ملاقات کنیم. ملاقات می‌شود غایت بالذات. اما این توابع ملاقات، عوارض ملاقات، این‌ها می‌شوند غایت بالعرض. آنچه که دنبال مطلوب حاصل می‌شود می‌شود غایت بالعرض.

خب علت بالعرض روشن شد، علت بالذات هم روشن شد، چه در قسم فاعلی، چه در قسم مادی، چه در قسم صوری و چه در قسم غایی. می‌فرماید که گاهی از اوقات هم علت بالعرض گفته می‌شود برای همراه علت. مثلاً قبلاً مثال زدیم آتش علت است برای احراق. سرخی آتش که همراه علت است دیگر علت برای احراق نیست. حالا اگر ما احراق را نسبت دادیم به سرخی - یعنی به همراه علت - این سرخی می‌شود علت بالعرض. سرخی می‌شود علت بالعرض. خود نار برای احراق می‌شود علت، همراه نار که سرخی است برای احراق می‌شود علت بالعرض. پس «ما مع العلة» علت بالعرض است، یعنی آنچه که با علت همراه است علت بالعرض است.

«و قد تطلق العلة العرضیة علی ما مع العلة»؛ بر چیزی که خودش علت نیست ولی همراه علت هست، بر او اطلاق علت عرضیه می‌شود.

**علت عام و خاص**

تقسیم بعدی: « قال: و عامة أو خاصة ». یعنی علت گاهی عام است گاهی خاص. توجه کنید مثالی که می‌زنیم. به مثال توجه کنید تا فرق بین علت عام و خاصی که در اینجا مطرح می‌کنیم و علت کلی و جزئی که اول بحث مطرح کردیم معلوم بشود. آخه گاهی از اوقات عام و خاص با کلی خلط می‌شود، نباید خلط بشود. از مثال روشن می‌شود که خلط نباید صورت بگیرد.

علت عام علتی است که جنس برای علت حقیقی باشد. مثلاً ما نار را علت احراق می‌گوییم. جنس نار عنصر است. حالا اگر گفتید علت احراق عنصر است، این می‌شود علت عام. اگر گفتید علت احراق نار است، این می‌شود علت خاص. خب این فرق شد با آن قبلی. علت کلی گفتیم «البناء مطلقاً»، علت جزئی گفتیم «هذا البناء». الان این را نمی‌گوییم. می‌گوییم آنی که جنس برای علت حقیقی و علت اصلی است می‌شود علت عام، و خود آن علت حقیقی و علت اصلی می‌شود علت خاص.

« قال: و عامة أو خاصة »؛ یعنی علت گاهی عام است گاهی خاص. «و هی»؛ یعنی علت عامه «ما تکون جنساً للعلة الحقیقیة». کتاب ما «حقیقة» دارد، درست نیست، «حقیقیة» درست است. علت عامه آنی است که جنس باشد برای علت حقیقی.

«کالصانع للبناء»؛ در بنا علت حقیقی است برای بیت، ولی ما اصطلاحاً علت بیت را صانع قرار می‌دهیم. صانع اعم از بناست، یعنی بنا تحت جنسی است که تحت جنسی که صانع است مندرج است. صانع چیزهای دیگر را هم - موجود فاعل‌های دیگر غیر از بنا را هم - شامل می‌شود. پس حالت جنسی دارد نسبت به بنا. حالا اگر شما این صانع را علت قرار دادید، می‌گویند علت را عام قرار دادید.

«کالصانع فیه»؛ و الخاصه «کالبانی فیه»؛ علت خاص مثل بانی است فیه، یعنی در بنا. اگر علت بنا بود، شما به جای بنا گفتی بانی، می‌شود علت خاص. بانی با بنا فرقش این است که بنا صیغه مبالغه است، بانی صیغه مبالغه نیست و با یک بار هم انجام می‌شود. یک دفعه بنا کرده باشد به آن می‌گوییم بانی.

« و لا يتحقق العموم و الخصوص في الصور »؛ خب ما فقط الان مثالی که زدیم برای علت عام و خاص بود در وقتی که علت فاعل باشد. در وقتی که ماده باشد، در وقتی که صورت باشد، در وقتی که غایت باشد، آن را مثال نزدیم. شما مقایسه کنید با همین مثال‌های ما. فقط این را بدانید که « و لا يتحقق العموم و الخصوص في الصور »؛ در صور نمی‌توانید علت عام و خاص داشته باشید. در بقیه ممکن است، در صور ما علت عام و خاص نداریم.

**علت قریب و بعید**

« قال: و قريبة أو بعيدة. ».

این آسان است، به خصوص که ما برای همه اقسام مثال نمی‌زنیم، اشاره به دو قسم می‌کنیم، بقیه را با قیاس خودتان می‌زنید. علت گاهی قریب است گاهی بعید. علت قریب آنی است که مباشر معلول باشد. علت بعید آنی است که با معلول فاصله داشته باشد. مثلاً قوه شوقیه ما برای حرکت. ما ابتدا ادراک می‌کنیم حرکت را، بعد شوق پیدا می‌کنیم. بعد از اینکه شوق پیدا کردیم اراده می‌کنیم، بعد قوه محرک ما عضلات‌مان را حرکت می‌دهد. همان‌طور که توجه می‌کنید علت شوقیه - علت شوقیه یا قوه شوقیه - علت مباشر نیست. بین علت شوقیه و انجام فعل فاصله شد. بعد از علت شوقیه عرض کردم اراده است، بعد از اراده حرکت عضلات است، بعداً حرکت است یا همراه حرکت عضلات حرکت است. خب می‌بینید که بین قوه شوقیه و حرکت فاصله پیش آمد. بنابراین قوه شوقیه نسبت به حرکت می‌شود علت بعید.

اما میل نسبت به حرکت می‌شود علت مباشر. میل را در فلسفه میل می‌نامند، در کلام اعتماد می‌گویند. میل یا اعتماد عبارت است از آنچه که باعث می‌شود که شیء مثلا حرکت می کند.

فرض کنید که شما مشکی را پر هوا می‌کنید - به قول ما باد می‌کنید - می‌برید زیر آب. یک فشاری به دست‌تان احساس می‌کنید که آن مشک آب می‌خواهد بیاید بالا. آن فشار میلی است که مشک آب دارد. میلی است که مشک آب دارد. آن میل باعث حرکت می‌شود. اگر قبلش چیزهای دیگر باشد آن‌ها علت‌های دورند. آنی که علت مباشر است و علت قریب است برای حرکت، آن میلی است که در جسم است. مثلاً سنگ را که از بالا رها می‌کنید میل به پایین دارد. وقتی پایین آمد و این میل او را حرکت می‌دهد، وقتی پایین آمد ساکن می‌شود. پس میل آنی است که مباشر حرکت است، می‌شود فاعل قریب برای حرکت. ما بعدش هرچه هست می‌شود فاعل بعید. این‌ها مثال بود برای فاعل قریب و بعید. ماده و صورت و غایت هم بعید و قریب‌شان مثال دارند.

« قال: و قريبة أو بعيدة. »؛ یعنی علت.

« أقول: العلة القريبة هي التي لا واسطة بينها و بين المعلول كالميل في الحركة »؛ بین این علت و بین معلول واسطه نیست. نوشتیم علت قریب «کالمیل فی الحرکة». «و البعیدة»؛ یعنی علت بعیده «هی علة العلة»؛ علت علت است، یعنی واسطه دارد.

« كالقوة الشوقية و كذا البواقي »؛ مثل قوه شوقیه برای فعل که بین قوه شوقیه و فعل فاصله است، قوای دیگر هم دخالت دارند و تأثیر می‌کنند. پس قوه شوقیه می‌شود علت بعیده.

**علت مشترک و خاص**

مورد تقسیم بعدی:

« قال: و مشتركة أو خاصة. ». باز در اینجا توجه به مثال بکنید که فرق بین مشترکه و خاصه از یک طرف، فرق عام و خاصه از طرف دیگر، و فرق کلی و جزئی از طرف سوم فهمیده شود.

مثال را توجه کنید: نجاری چند تا در می‌سازد، می‌شود فاعل مشترک، فاعل برای این درها، فاعل مشترک برای این درها. نجار یک دانه در می‌سازد، می‌شود فاعل خاص برای این در. پس فاعل مشترک معلوم شد، فاعل خاص هم معلوم شد. حالا فرق عام و مشترک را ملاحظه کنید. عام جنس بود برای علت حقیقی، همین اندازه. اما مشترک جنس برای علت حقیقی نیست، مشترک علت چندین معلول می‌تواند داشته باشد. نجار که چندین در می‌سازد. آن‌وقت خاص علتی است که چندین معلول مشترک ندارد، مشترک بین معالیل نیست.

«اقول: المشترکة کالنجار»؛ که علت است «لابواب متعددة». «و الخاصة کالنجار لهذا الباب»؛ نجاری که این در را ساخته باشد.

از بحث تقسیم علل فارغ شدیم، به مناسبت یکی دو بحث دیگر هم طرح می‌کند که این مباحث این را در جلسه آینده تبیین می‌کنیم.

 


logo