« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/18

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله شانزدهم/ اقسام علل /مثال برای اقسام علل

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله شانزدهم/ اقسام علل /مثال برای اقسام علل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۳۱، سطر چهارم: المسألة السادسة عشرة فی اقسام العلل (ادامه)**

«و منع بعض الناس من التركيب في العلل و إلا لزم نفيها»[1]

بحث اقسام علل داشتیم. خواستیم هر چهار علت را - که علت فاعلی و غایی و مادی و صوری است - به تقسیماتی تقسیم کنیم. یکی از تقسیمات این بود که هر یک از این چهار تا یا بسیط‌اند یا مرکب‌اند. چون چهار علت داریم، چهار تا را بسیط حساب کنیم و باز هم مرکب حساب کنیم، مجموعاً ۸ تا فرض می‌شود. ما باید ۸ مثال بزنیم: ۴ تا برای بسیط و ۴ تا برای مرکب. اما مرحوم علامه از این هشت تا مثال ۵ تا را انتخاب می‌کند، ۳ تا از بسیط‌ها را حذف می‌کند به خاطر اینکه واضح بوده. ایشان برای فاعل بسیط مثال می‌زند، ولی برای ماده بسیط، صورت بسیط و غایت بسیط مثال نمی‌زند. برای این چهار تا مرکب هم مثال می‌زند، یعنی فاعل مرکب، ماده مرکب، صورت مرکب و غایت مرکب.

ما مثال‌هایی که برای - مثالی که برای - فاعل بسیط و فاعل مرکب آورده بود خواندیم. بعد عرض کردم که ایشان مثال را قطع می‌کند، اشکالی را که درباره علت مرکب بعضی‌ها وارد کردند نقل می‌کند و رد می‌کند. بعد دوباره می‌پردازد به بقیه مثال‌ها. سه تا مثال دیگر باقی مانده که هر سه مرکب‌اند: یکی ماده مرکب، یکی صورت مرکب، یکی غایت مرکب، که بعد از تمام شدن اشکال و جواب به آن مثال‌ها می‌پردازد.

**اشکال بر وجود علت مرکب**

اما اشکالی که درباره علل مرکبه شده. بعضی‌ها معتقدند که علت مرکب وجود ندارد، زیرا اگر بخواهد وجود پیدا کند دو تا اشکال پیدا می‌شود، دو تا محذور است. پس باید علت مرکب نداشته باشیم.

اشکال اولی که بر علت مرکب وارد می‌کنند به نحو قیاس استثنایی می‌شود: اگر علت مرکب داشته باشیم، لازم است علت مرکب نداشته باشیم. و نداشتن علت مرکب طبق مبنای شما باطل است - علت مرکب داشتن بود، به تعبیر دیگر علت مرکب داشتن واجب است - پس علت مرکب ندارد. اما به این صورت بیان نمی‌کند، می‌گویند اگر علت مرکب داشته باشیم لازم است که ما علت مرکب نداشته باشیم. بعد می‌گویند تالی باطل است، یعنی نداشتن علت مرکب به نظر شما باطل است، شما که وجود دارید نداشتن را باطل می‌دانید.پس تالی باطل است، بنابراین مقدم که علت مرکب داشته باشیم باطل است.

اما ملازمه چگونه ثابت می‌شود؟ علت مرکب را ما فرض می‌کنیم و یک معلولی. اما خود همین علت که مرکب است معلول اجزایش است. ما آن اجزا را که علت این مرکب است با خود این مرکب که معلول آن اجزاست ملاحظه می‌کنیم، این علت مرکب را با معلول خودش نمی سنجیم. شما گفتید علت مرکب عبارت است از چند تا انسان که یک سنگ را حرکت می‌دهند. علت مرکب می‌شود انسان‌ها و معلول می‌شود حرکت سنگ. ما این انسان‌ها را با حرکت سنگ نمی‌سنجیم. خود این مجموعه انسان را که علت مرکب به حساب آوردید، این را ملاحظه می‌کنیم با تک‌تک این انسان‌ها که این انسان‌ها سازنده این مجموعه‌اند. پس هر کدام جزء علت می‌شوند در این مجموعه. جزء علت وجودش علت است برای معلول، ولی عدمش تمام علت هست برای عدم معلول.

مثلا فرض کنید ما معلولی داریم که عبارت است از احراق این هیزم. علت هم آتش است، هم نزدیکی آتش به هیزم، هم خشک بودن هیزم. این سه تا باید جمع بشوند تا این هیزم آتش بگیرد. هر کدام از آتش و قرب و خشک بودن، اینجا هر کدام می‌گویند جزء علت برای معلول، ولی عدم هر کدام می‌شود تمام علت برای عدم معلول. آتش را نداشته باشیم معلول نیست، می‌شود عدم. این جزء علت هست برای عدم احراق، دیگر جزء دیگر لازم نیست. عدم آن جزء تمام علت است برای عدم معلول. به طور کلی هر علت مرکب باشد، اجزای آن علت اجزای علت‌اند برای معلول. و هر یک به تنهایی این معلول را موجود نمی‌کنند، بلکه همه با هم معلول را موجود می‌کنند. ولی عدم هر جزئی تمام العلة است برای عدم معلول. یعنی اگر یک جزء را معدوم کنی، معلول به طور کامل از بین می‌رود. خب این یک قانون است که اجزای علت برای وجود معلول اجزای علت‌اند - هر یک جزء علت هست برای وجود معلول - ولی عدم هر یک تمام علت است برای عدم معلول. این قانون است.

خب حالا همین قانون را می‌خواهیم در علت مرکب مطرح کنیم. علت مرکب متشکل است از اجزایی که هر کدام از این اجزا جزء علت است برای خود مرکب، برای وجود مرکب هر کدام از این اجزا جزء‌اند، یعنی جزء علت‌اند. خب برای عدم مرکب، عدم هر یک از این‌ها تمام علت است. پس اگر علتی مرکب باشد، نبود هر جزئی علت تام است برای نبود آن علت مرکب. حالا ببینیم این‌طور هست؟ واقعاً این‌طور است؟

مرکبی را ملاحظه می‌کنیم، مثلاً فرض کن ۵ تا انسان که علت مرکب شدند برای حرکت سنگی. این پنج تا را حساب می‌کنیم. یکی‌اش را بردارید، علت منتفی می‌شود. علت منتفی می‌شود یعنی مجموعه ۵ تا منتفی می‌شود، یک مجموعه چهارتایی می‌ماند. مجموعه چهارتایی که آن اولی نیست، علت نیست. مجموعه پنج‌تایی علت بود، یک جزئی علت منتفی می‌شود. جزء دوم را بردارید، علت دیگر منتفی نمی‌شود، منتفی شد تمام شد. جزء دوم را بردارید منتفی نمی‌شود. قانون علیت در جزء دوم اجرا نمی‌شود. قانون علیت این است که اگر این علت را برداشتیم معلول نفی شود. ما این جزء که علت است برمی‌داریم معلول نفی نمی‌شود، معلول قبلاً نفی شده. پس این جزء تأثیری در عدم نداشت، تأثیر علی نداشت. اولی تأثیر علی داشت؛ وجودش جزء علت بود برای آن مجموعه، عدمش هم علت تام بود برای مجموعه. ولی به جزء دوم که رسیدیم، این جزء دوم وجودش جزء العلة بود برای مجموعه، عدمش علت تام برای عدم مجموعه نبود، چون که عدم مجموعه قبلاً با عدم وجود اول حاصل شد.

اگر علت مرکب داشته باشیم، لازمه‌اش این است که علت مرکب نداشته باشیم. قانون علت در موردش اجرا نشد، پس این علت مرکب نبود از اجزا. ولی اگر مرکب بود از اجزا، باید اجزایش هر کدام معدوم می‌شدند علت را معدوم می‌کردند، مجموعه را معدوم می‌کردند. در حالی که یکی‌اش معدوم شد مجموعه را معدوم کرد، بقیه معدوم کردند مجموعه را معدوم نکردند. از اینجا می‌فهمیم که اجزای علت اجزای علت نبودند، اصلاً علت مرکب علت مرکب نبود. بنابراین شما فرض کردید علت مرکب، فرض ترکیب علت مستلزم این شد که علت مرکب نباشد، علت همان جزء اول باشد که با انعدامش خود علت معدوم می‌شود. اجزای دیگر که نتوانستند این نقش را داشته باشند.

توجه کردید که چه عرض کردم، خلط نشود. خود علت را ملاحظه کنید. خود علت در مثال ما ۵ تا انسان بود، معلول‌شان حرکت آن سنگ. ما به حرکت سنگ کار نداریم. خود این مجموعه را ملاحظه بکنیم. خود این علت مجموعه است، معلول این ۵ تا جزء است. یعنی این ۵ تا جزء باید باشند تا این مجموعه درست بشود. پس ما یک دستگاه علت و معلول دیگری درست می‌کنیم غیر از آن حرکت سنگ و این ۵ تا. معلول ما می‌شود مجموعه پنج‌تایی، علت ما می‌شود تک‌تک این پنج تا. تک‌تک این‌ها می‌شوند اجزای علت. خب این اجزای علت وجودشان مؤثر است در این وجود علت به نحو جزء، یعنی جزء المؤثر. وجود هر یک جزء مؤثر است برای وجود مجموع که مجموع را ما معلول گرفتیم. اگرچه این مجموع نسبت به حرکت سنگ علت بوده، ولی نسبت به آن اجزایی که این مجموعه را می‌خواهد بسازد معلول است. خب این مجموعه با اجزایش ملاحظه شد. وجود هر یک از اجزا جزء علت شد برای این مجموعه. باید عدم هر یک از اجزا تمام العلة برای عدم مجموع بشود، نمی شود.

توجه کردید که این اولین جزء علت تام می‌شود برای عدم المجموع - یعنی عدم اولین جزء علت تام می‌شود برای عدم مجموع - و عدم اجزای دیگر هیچ اثری ندارد. با اینکه آن‌ها باید هر کدام علت تام بشوند برای عدم مجموع. پس از اینجا کشف می‌کنیم که آن علتی که مرکب فرض شده مرکب نبوده، همان اولین جزئش همه‌کاره بوده. اولین جزئش علت بوده، اولین جزء هم علت بوده است. پس ما علت مرکب نداریم.

این تمام اشکال اول. اشکال روشنی بود ولی با مثال که می‌خواستم بگویم گاهی خلط می‌شد. حتماً خلطش نکنید با این بیانی که کردم و تفکیک کردم ان‌شاءالله اشتباه نمی‌شود. این اشکال اول بود که با این اشکال علت مرکب را نفی کردیم. قیاس استثنایی‌مان این‌جور شد: اگر علت مرکب داشته باشیم، لازم است که علت مرکب نداشته باشیم. این بیانی که گفته شد.به قول شما تالی باطل است، یعنی گفتید علت مرکب داریم پس نمی‌توانید بگویید نداریم. اگر تالی باطل است، مقدم هم که علت مرکب داریم باطل است. آخر سر بالاخره علت مرکب باطل می‌شود.

**متن خوانی: اشکال اول بر علت مرکب**

صفحه ۱۳۱، این صفحه.

«و منع بعض الناس من التركيب في العلل»؛ دلیلش چیست؟ «و الا»؛ شروع به دلیل اول است، دو دلیل در مسئله هست. «و الا» قیاس استثنایی است.

«و الا» یعنی اگر ترکیب در علل داشته باشیم، علت مرکبه داشته باشیم، «لزم نفیها»؛ لازم می‌آید نفی علت مرکب. اگر علت مرکب داشته باشیم لازم می‌آید که نداشته باشیم. از وجودش عدمش لازم می‌آید، از وجود علت مرکب عدمش لازم می‌آید. چطور لازم می‌آید؟ «لان»؛ بیان ملازمه. زیرا هر مرکبی - ببینید عبارت چطوری معنا می‌کنم - «كل مركب فإن عدم كل جزء من أجزائه علة مستقلة في عدمه». به همین صورت که می‌خوانم نمی‌دانم کتاب تشدید گذاشته روی «ان» یا نگذاشته؟ گذاشته؟ بله «فان» مهم نیست. «علة مستقلة»؛ «فی». روی (ان) تشدید گذاشته؟ کتاب ما تشدید نگذاشته. « كل مركب فإن عدم كل جزء من أجزائه »؛ «عدم» اسم «ان»، «علة مستقلة فی عدمه» خبر است. ضمیر «عدمه» هم به کل مرکب برمی‌گردد. آن‌وقت مجموع «فان عدم کل جزء» که اسم و خبر و حرف تأکید است، مجموعاً خبر می‌شود برای «لان کل مرکب».

هر مرکبی عدم هر جزئی از اجزایش علت مستقل می‌شود در عدم مرکب. یعنی هر جزئی وجودش جزء العلة برای وجود آن جزء است، ولی عدمش تمام العلة است برای عدم مرکب. اینجا هر جزء علت را شما منتفی کنید، با انتفای همان جزء قهراً معلول کاملاً منتفی می‌شود. پس هر جزء العلتی وجودش جزء علت برای علت مرکب، و عدمش علت تام است برای عدم این علت مرکب. این قانون است. در حالی که می‌بینیم در علت مرکب این قانون اجرا نمی‌شود.

« فلو عدم جزء من العلة المركبة لزم عدم العلة »؛ اگر جزئی از علت مرکب معدوم شد، لازم است که خود علت معدوم بشود. تا اینجا جزء اول که معدوم می‌شود لازم می‌آید مرکب معدوم می‌شود، یعنی علتش که مرکب است معدوم می‌شود. تا این درست. اما «فاذا عدم جزء ثان»؛ وقتی جزء دوم معدوم می‌شود، «لم یکن له تأثیر»؛ البته دیگر نمی‌تواند تأثیر کند. با اینکه علت بود، جزء علت بود و عدمش علت تام بود، اما علت تام است که نتوانست تأثیر کند. علت از علیت افتاد. مشکل از آن ترکیب درست شد. اگر ترکیب نبود این مشکل پیش نمی‌آمد، یک جزء بیشتر نبود. خب آن جزء که آنجا بود که دیدید. حالا که دو تا جزء یا بیشتر از دو تا جزء، یک جزء منتفی می‌شود علت منتفی می‌شود. جزء دوم منتفی می‌شود هیچ فایده ندارد، اثری نمی‌گذارد. «لتحقق العدم بالجزء الاول»؛ چون عدم آن مرکب با عدم جزء اول تمام شد، حاصل شد. دیگر نوبت به عدم جزء دوم نمی‌رسد. جزء دوم عدمش کاری نمی‌تواند انجام بدهد، تأثیری نمی‌تواند بدهد. خب این دلیل اول تمام شد. توضیحش را هم شنیدیم، ان‌شاءالله که معلوم شده باشد.

**اشکال دوم بر علت مرکب**

اما دلیل دوم. وقتی شما علتی را مرکب قرار می‌دهید، خالی از این سه فرض نیست. مثلاً علتی داریم که سه جزء دارد یا ۵ جزء دارد. آیا تک‌تک این ۵ تا را علت قرار می‌دهید؟ به عدمش کار نداریم، اصلاً بحث به عدم نیست. در دلیل اول ما از عدم بحث کردیم، اما در دلیل دوم اصلاً کاری نداریم. این علت مرکب از ۵ تاست. هر یکی از این اجزا را شما علت قرار می‌دهید؟ یا بعضی از این اجزا را علت قرار می‌دهید؟ یا مجموع را؟ خالی از این سه نیست. اگر علت‌تان ۵ تا جزء دارد، یا می‌گویید تک‌تک اجزا را علت قرار می‌دهیم - به جای اینکه یک علت پنجی بشود ۵ تا علت - یا بعضی‌اش را علت قرار می‌دهید - یکی شده، بقیه‌اش هم علت نیست - یا مجموع را. حالا هر سه را توضیح می دهیم.

اگر هر یک از پنج تا را علت قرار بدهید - ۵ تا انسان‌اند، هر یک علت حرکت باشد - خب لازمش این است که ۵ تا علت داشته باشیم، هر یک از علت‌شان هم بسیط باشد. آن ترکیب از بین می‌رود، ترکیب نقشی ندارد. این تنهایی هم می‌تواند حرکت بدهد، آن تنهایی هم می‌تواند حرکت بدهد. ۵ تا با هم می‌توانند حرکت بدهند. پس با هم بودن این‌ها که اسمش را ترکیب می‌گذاریم هیچ دخالتی در ایجاد معلول نکرد. هر یک از این‌ها به تنهایی توانستند معلول را ایجاد کنند. پس هر یک می‌توانند علت باشند و هر یک که علت‌اند بسیط‌اند. علت ما در اینجا بسیط شد، نه مرکب. و مطلوب ما درست شد. این فرض که فرض باطلی نیست، و این مستلزم این است که آن ترکیبی که شما اعتبار کردید در علت، این اعتبار لغو است، یعنی هیچ دخالت در علیت ندارد. چون تک‌تک این افراد توانستند سنگ را حرکت بدهند.

یا حالت دوم این است که - یا فرض دوم این است که - بگویید بعضی از آن اجزا علت‌اند. مثلاً یکی‌شان علت است، آن‌های دیگر علت نیستند. باز هم در این صورت علت می‌شود بسیط، باز هم مرکب نیست.

باز هم می‌ماند که بگویید مجموع علت است. مجموع علت است یعنی چی؟ یعنی هر یک به تنهایی علت نیست، یعنی مجموعه علت هست.

ما به شما می‌گوییم که این ۵ تا جزء که هر کدام‌شان به قول شما جزء علت‌اند نه علت، خب تنها تنها علت نیستند. حالا که جمع شدند یک امر ششم درست شده یا نشده؟ ۵ تا جزء‌اند جمع شدند، یک ششمی به نام مجموع درست شده یا نشده؟ اگر ششمی به نام مجموع درست نشده، پس نمی‌شود بگویید مجموع علت است. شما همان ۵ تا را دارید که قبلاً هم داشتید. دیگر مجموعی که غیر از این ۵ تا باشد، ماورای این ۵ تا باشد ندارید. نتیجه نمی‌توانید بگویید مجموعه علت است. این مجموعی درست نشده که بخواهد علت باشد.

اگر بگویید با آمدن این ۵ تا جزء آن مجموع که ششمی است حاصل شده، می‌آییم کلام می‌کنیم در این علتی که تشکیل‌دهنده آن ششمی است. آیا همه‌شان، تک‌تک‌شان دخالت دارند؟ دوباره همان حرف‌ها را می‌گوییم. تک‌تک این پنج تا دخالت دارند در ساختن آن ششمی؟ یا بعضی‌ها دخالت دارند؟ یا مجموع دخالت دارند؟ دوباره همان سه فرضی که اول کردیم. دوباره مطرح است. آیا این ششمی که از اجتماع این ۵ تا درست شد و معلول این پنج تا شد، هر یک از این پنج تا آن ششم را می‌سازند؟ یا بعضی از این پنج تا می‌سازند؟ یا مجموع این پنج تا؟ می‌گویید هر یک از این‌ها می‌توانند بسازند، خب لازم است که علت بسیط بشود. باید دوباره بسیط بشویم. اگر بگویید بعضی از این ۵ تا - مثلاً یکی‌شان - آن ششمی را می‌سازد، علت بسیط می‌شود. اگر بگویید مجموع این‌ها آن بسیط را می‌سازد، آن ششمی را می‌سازد، می‌گوییم آیا این اجزا که علت می‌شوند وقتی کنار هم جمع می‌شوند یک مجموعه را می‌سازند یا نمی‌سازند؟ یک مجموعه را نساختند که مجموعی نیست که بخواهد علت آن ششمی بشود. اگر هم مجموعه را ساختند، پس معلوم می‌شود یک مجموع جدیدی از این پنج تا به دست آمده. پس نقل کلام می‌کنیم در آن ۵ تا که باز این مجموعه دوم را ساختند، همین‌جا پیش می‌آییم. قطعاً این تسلسل لازم می‌آید.

پس این‌طور شد: اگر اجزا را هر یک به تنهایی - هر یک از اجزا را به تنهایی - علت قرار بدهید برای حرکت سنگ، می‌شود علت بسیط. اگر بعضی از این اجزا را علت قرار بدهید - مثلاً یکی‌شان را علت قرار بدهید - باز هم معلوم می‌شود که علت بسیط است. اگر دو تایش را علت قرار بدهید، باز دوباره می‌خواهید تا بالاخره منتهی‌اش پیدا کنید. وقتی می‌گویید بعضی‌اش علت است، ما آن بحث را باید تطبیقش کنیم بر یکی، اگر تطبیق کنید بر دو تا، تکرارش کردیم بر ۵ تا. دو مرتبه ما کلام را از اول شروع می‌کنیم تا بالاخره در آخر سر قبول کنید که آن بعضی که علت هست یکی شود. و وقتی که یکی‌اش علت شد می‌شود بسیط.

اگر فرض شد که مجموع علت است - دارم تکرار می‌کنم بحث را - اگر فرض شد که مجموع علت است، می‌گوییم که وقتی این‌ها جمع بشوند مجموعی که امر ششم است، امر ماورای این‌هاست درست می‌کند یا نمی‌کند؟ اگر نکرده که مجموعی نشده که بخواهد علت باشد. اگر هم درست کردند که باید ببینیم این پنج تایی که آن مجموع را درست کردند، تک‌تک این پنج تایی که آن مجموعه را درست کردند، تک‌تک‌شان در تحصیل آن مجموعه کافی‌اند؟ یا بعضی‌شان کافی است؟ یا مجموع‌شان لازم است؟ می‌بینید دو مرتبه همین سه قسم تکرار می‌شود و تسلسل لازم می‌شود. بنابراین بعضی از فرض‌ها مطلوب ما را که بساطت علت است نتیجه می‌دهند، بعضی فرض‌ها که مطلوب ما را نتیجه نمی‌دهند باطل‌اند. پس چیزی باقی نماند، فرضی باقی نماند که در آن فرض ترکیب برای علت باشد و صحیح هم باشد. علت مرکب نداریم.

**متن خوانی: اشکال دوم بر علت مرکب**

« و لأن الموصوف بالعلة »؛ دلیل دوم است برای نفی علت مرکب. آنی که می‌خواهد موصوف به علت شود - یعنی علت حرکت سنگ بشود - «اما کل واحد»؛ یا کل واحد از اجزای آن علت است. کل در اینجا یعنی آن سبب است، کل در اینجا یعنی آن مؤثر است. ضمیر مذکر آمده به اعتبار مؤثر، شاید به علت به اعتبار اینکه علت مؤثر است که موصوف به علت هست. یا هر یک از اجزا این علت است، ۵ تا جزء علت هست. هر یکی از اجزا موصوف به علت جدا، یعنی جداشان دیگر تک‌تک‌شان موصوف‌اند به علیت. یعنی هر کدام‌شان را می‌بینید علت سنگ حساب کنید. اگر این باشد که شما چند تا علت دارید، نه یک علت، نه یک علت مرکب، بلکه ۵ تا علت دارید و همه شان هم بسیط است.

« فيلزم تعدد العلل و انتفاء التركيب و هو المطلوب »؛ و انتفاع لازم می‌آید که علل متعدد باشند و ما یک علت مرکب نداشته باشیم. اول مطلوب، مطلوب هم همین است که علت مرکب نداشته باشیم. ابدها ابدها این‌طور است.

« أو بعضها »؛ یا اینکه موصوف علت هر یکی از اجزاست - یعنی هر یک از این ۵ تا، این هم هست، آن هم هست، آن هم هست - و یا «بعضها»؛ یعنی بعضی از این اجزا، یکی از این اجزا علت حرکت سنگ است. خب اگر یکی علت باشد، آن یکی هم بسیط است و ثابت می‌شود که علت بسیط است.

« و هو المطلوب أيضا »؛ این هم مطلوب است. « مع انتفاء الأولوية »؛ یعنی نمی‌توانیم که ما یکی از این پنج تا جزء را اولی بر یکی بر بقیه حساب کنیم. می‌گوییم هر کدام از این اجزا باشند، در این فرض ما علت در فرض اول هر یک علت بودند، هر کدام شد یعنی ۵ تا ۵ تا علت بودند. در این فرض یکی‌شان علت است، بقیه را می‌اندازیم کنار. آن‌وقت کدام‌یک از این‌ها علت است؟ دیگر تعیین نمی‌کنیم، اولویت ندارد. یکی‌شان علت است. در فرض اول ۵ تا علت بودند، در فرض دوم یکی از این ۵ تا علت است. ولی هم در فرض اول هم در فرض دوم علت علت بسیط است، دیگر علت مرکب نشده.

«او المجموع»؛ البته این مع انتفاء الأولوية را من جوری معنا کردم که اشکال نباشد. ظاهراً مرحوم علامه اشکال قرار داده. یعنی اگر شما بخواهید یکی از این پنج تا را علت قرار بدهید، به شما می‌گوییم کدام یکی؟ هر کدام را انتخاب کنید می‌گوییم ترجیح بلامرجح است. هیچ‌یک از هیچ‌کدام‌تان بر دیگری اولویت ندارند. پنج تا را جزء کردیم، الان یکی را علت گرفتی. هر کدام را علت بگیری بالاخره باید این ترجیح بلامرجح را جواب بدهی که علت گرفتیم می‌گوییم به چه دلیل؟ به چه ترجیح؟ ترجیح بلامرجح آنجا علت می‌گیرد. هم پس اولویت منتفی است و اشکال وارد است. من جوری عبارت را معنا کردم که اشکال نباشد، ولی مرحوم علامه می‌خواهد اشکال وارد کند. بنابراین باید عبارت را جور دیگر معنا کرد که اشکال وارد بشود. یعنی در این ناحیه می‌خواهد بگوید ترجیح بلامرجح می‌آید. شما می‌گویید یکی از این ۵ تا علت است، چهار تا دیگرش علت نیست. خب آن یکی کدام است؟ هر کدام را بخواهد تعیین کند ترجیح بلامرجح است، چون اولویتی نیست.

«او المجموع»؛ فرض سوم است. یعنی یا علت یکی از اجزا نیست، علت یکی از اجزا نیست، بلکه علت مجموعه است. اگر این باشد، باطل است. آن‌های قبلی اولی‌اش که مطلوب را نتیجه می‌داد، دومی گرفتار ترجیح بلامرجح بود ولی باز هم مطلوب را نتیجه می‌داد. سومی که اصلاً باطل است. «لان کل جزء»؛ چرا باطل است؟ «لان کل جزء لم یکن علة»؛ هر جزئی را حساب کنید در این فرض ما علت نیست. در فرض یک و دو جزء علت بود، ولی در این فرض مجموع می‌خواهد علت بشود، پس جزء علت نیست. «لان کل جزء لم یکن علة». هر کدام از اجزا را حساب کنید علت نیست. حالا وقتی این غیر علت‌ها که اجزایند جمع می‌شوند، یک حال اتفاق می‌افتد: یا مجموعی که علت است حاصل می‌شود، یا مجموع علت حاصل نمی‌شود.

«و عند الاجتماع لم یحصل امر»؛ اگر چیزی حاصل نشد، فقط همان پنج تایی بودند که قبلاً هم بودند. «لم یکن المجموع»؛ مجموعی داریم که علت باشد؟ «لم یکن المجموع علة»؛ یعنی مجموع علت نیست. اینکه علت نیست چون اصلاً مجموعی بود که نیست علت باشد. چون شما هر مفرد این ۵ تا را کنار هم قرار دادی، به قول خودت هیچ امری هم حادث نشد، مجموع حادث نشده. خب اگر مجموعی نداریم دیگر علت ندارد، مجموع دیگر علت نیست. مجموع علت نیست که اصلاً مجموعی وجود ندارد.

«و ان حصل»؛ ولی اگر امر دیگر حاصل شد، یعنی این پنج تا کنار هم گفتید یک ششمی به وجود آمد که همان مجموع است.

« و إن حصل عاد الكلام في علة حصوله »؛ در آن علتی که این مجموع را به وجود آورده - یعنی همان پنج تا فرد - در آن کلام را اعاده می‌کنیم. کدام کلام را؟ این کلامی که گفتیم «الموصوف بالعلة اما کل واحد او بعضها او المجموع». دوباره این کلام تکرار می‌شود. شق اول و دومش مطلوب را نتیجه می‌دهد، سومش باز باطل است. همین‌طوری ادامه می‌دهیم، تسلسل می‌شود. چه توضیح کرد؟ پس برای علت مرکب ۳ تا فرض داشتیم که دو فرض داشتیم مطلوب را نتیجه داد، یک فرض هم باطل شد. پس ما علت مرکب نمی‌توانیم داشته باشیم. آنجایی که علت مرکب مطلوب را نتیجه داد در واقع علت بسیط بود، آنجا هم که می‌خواست علت مرکب باشد که مشکل افتاد. پس ما علت مرکب نداریم.

**پاسخ به اشکالات بر علت مرکب**

مرحوم علامه می‌فرماید که این دو تا اشکالی که شما کردید تنها در علل مرکبه جاری نمی‌شود، در هر مرکبی جاری است. شما در هر مرکبی همین‌جا می‌توانید بگویید این مرکب یک جزئش را منتفی کردی منتفی می‌شود، دیگر جزء دوم منتفی کردید مرکب منتفی شده، احتیاج به انتفای جزء دوم ندارد. هر مرکبی دیگر تو علت نداشته باشد. یا می‌گوییم این اجزای مرکب - اشاره دوم این است که - اجزای مرکبی که این مرکب را ساختند، یا هر یک به تنهایی کافی است در ساختن این وجود، در ساختن این شکل. یک مجموعی می‌خواهیم بسازیم، مرکبی از مثلاً اموری. یا هر یکی از این امور تنهایی آن مجموع را می‌سازد، یا بعضی از آن امور این مجموعه را می‌سازد، یا یک مجموعه‌ای باید آن مجموعه را بسازد. چه فرقی داشتیم؟ در این مرکب هم داریم. می‌خواهیم عرض کنیم که آنچه که این مستشکل در علل مرکب گفت، در تمام مرکبات جاری است. به علل و غیر علل کار نداریم. وقتی جاری است لازمه‌اش این است که ما در عالم اصلاً مرکبی نداشته باشیم، همه مرکبات را مخدوش می‌کنیم. اگر که هر علل مرکبه را مخدوش کند، می‌تواند همه مرکبات را مخدوش کند. در حالی که ما مرکب در خارج داریم. پس معلوم است که این نمی‌تواند مرکب را مخدوش کند. اگر نتوانست مرکب را مخدوش کند، علت مرکب را نمی‌تواند مخدوش کند. کجای این دو تا اشکال لازم نیست فکر کنید. این دو تا اگر بخواهند جاری بشوند، مرکبی را که وجداناً وجود دارد نفی‌اش می‌کنند. مرکب وجداناً وجود دارد و نفی‌اش باطل است. معلوم می‌شود که این دلایل که نفی مرکب می‌کنند باطل‌اند. این دلایل باطل است. کجایش باطل است کار نداریم، نتیجه خلاف می‌رود پس باید باطل باشد. تعیین هم نمی‌کنیم کجایش باطل است.

« و هذان ضعيفان »؛ اینجا دلیل هست. « لاقتضائهما »؛ اقتضا می‌کنند « لاقتضائهما انتفاء المركبات سواء كانت عللا أم لا »؛ انتفای هر مرکبی را، چه علل باشد چه نه. یعنی علت مرکب هم باطل است. « و هو باطل بالضرورة »؛ ما خلافش را داریم وجدان می‌کنیم، مرکبات را داریم می‌بینیم.

خب اینجا اشکال و جواب تمام شد. برگردیم به ادامه مثال‌ها. گفتیم ۸ تا مثال باید بزنیم، سه تا به خاطر وضوح حذف می‌کنیم، پنج تا دیگر را می‌آوریم. از این پنج تا ، دو تا را قبل از اشکال گفت. سه تا دیگر را الان می‌خواهد بگوید. پس این اشکال به صورت جمله معترضه بین این مطالب فاصله شد و باید هم فاصله می‌شد، چون وقتی بحث از علت مرکب کردیم مناسب بود که بگوییم بعضی‌ها اشکال کردند ولی اشکال‌شان وارد نیست.

**مثال‌های علت مرکب**

خب حالا ادامه مثال را توجه کنید. مثال می‌زند اول برای ماده مرکب، بعد برای صورت مرکب، بعد هم برای غایت مرکب.

در ماده مرکب می‌گوید: « و المادة المركبة كالزاج و العفص في الحبر ». مرکبی که می‌نویسیم، جوهر است دیگر، می‌گوییم جوهر. این مرکبی که باهاش می‌نویسیم از چی ساخته شده؟ صورت مرکب است، اما اجزایش چیست؟ می‌گویند که از زاج ساخته شده و از عفص که میوه درخت بلوط است ساخته شده. مرکبی که می‌خواهند بسازند این کتاب را ترکیب می‌کنند. مرکب این را نوشتن، یا اینکه می‌نویسیم جوهر مرکب اسم شده. این را ما وقتی می‌خواهیم بسازیم از زاج می‌سازیم و میوه درخت بلوط که ما به آن مازو می‌گوییم. از این دو تا می‌سازیم، مازو و زاج. خب پس این ماده این هست، ماده این مرکب. مرکب صورت مرکبه، ماده این دو تا. و عفص گفتیم که میوه درخت است و هم صورتی است که تقسیم می‌کند اشیا را به باز و اسید. زاج را تقسیم می‌کنند به اسیدی. زاج از جمله اسید می‌شود، از جمله نمک‌هاست. و سولفات است، گاهی سولفات آهن به آن می‌گویند زاج، گاهی سولفات مس به آن می‌گویند کات کبود. سفید نیست در این به صورت نمک، نمک نکوبیده تا رنگ‌های مختلف. زاج کبود داریم، زاج سیاه داریم، زاج سفید داریم. این به هر حال یک ماده شیمیایی است، یک ماده شیمیایی. زاج سفید برای بند آوردن خون خیلی خوب است. بدن انسان اگر خون بیاید این زاج را تر کند بگذارد رو آن خون، بلافاصله بند می‌آید. بلافاصله نه، با فاصله چند ثانیه. عفص هم میوه درخت بلوط است. میوه درخت بلوط را می‌گویند عفص. این هم قابض است، جمع‌کننده است. پوست را اول می‌سوزاند، خیلی از دباغی‌ها استفاده می‌کنند. البته این را من اشاره کنم به بعضی بدن‌ها نمی‌سازد، این در بدن وارد می‌شود و اذیت می کند. آن‌ها رویش می‌ریزند. اگر دوستان رویش بریزند یک خورده حال‌شان خراب می‌شود. من یک تجربه‌ای دارم، خطرش هم هست ولی خب برای برخی مفید است. عطاری ها می فروشند که هم به صورت پودرش را دارند، هم به صورت نکوبیده‌اش را دارند، مثل نمک نکوبیده.

این ماده مرکب: « و المادة المركبة كالزاج و العفص في الحبر ». حبر یعنی مرکب، هم مرکبی که باهاش می‌نویسند. اصلاً زاج و عفص - میوه درخت بلوط که ما به آن می‌گوییم مازو - این دو تا را مخلوط می‌کنند مرکب درست می‌کنند. مرکب می‌شود مرکب از زاج و عفص.

«و الصورة المرکبة کالانسانیة». صورت مرکبه می‌خواهیم بزنیم. صورت مرکبه مثال می‌زنند به انسانیت، یعنی صورت بدن، صورت بدن نه صورت نفس. به نفس کار نداشته باشید. صورت بدن که بدن ماده است، صورت جسم بدن. بدن جسم است، هر جسمی از ماده و صورت است، بدن هم مرکب از صورت است. این صورت بدن انسان مرکب است از صور اعضا، یعنی صورت پا، صورت دست، صورت سر. این صورت‌ها را کنار هم بگذارید مجموعه‌اش می‌شود صورت انسان. پس این صورت انسان می‌شود صورت مرکب. «و الصورة المرکبة کالانسانیة»؛ که مرکب است از اشکال مختلفه، یعنی شکل دست، شکل پا، شکل سر، شکل تن. این اشکال را که در واقع کنار هم بگذارید یک صورت مرکب درست می‌شود. این هم صورت مرکب.

«و الغایة المرکبة»؛ اما غایت مرکب چیست؟ گاهی از ابتدا حرکت می‌کنیم برویم جایی تا دوست‌مان را ببینیم. این می‌شود غایت بسیط. اما گاهی حرکت می‌کنیم که برویم هم دوست‌مان را ببینیم هم یک چیزی بخریم. می‌شود غایت مرکب. دو تا غایت است، متعدد است. متعدد کنار هم، یعنی با هم. چون با هم می‌گوییم هم می‌خواهیم برویم تو فلان مغازه، هم می‌خواهیم از آن مغازه خرید بکنیم. با هم می‌شویم، باید با هم می‌شویم در غایت. در غایت مرکب: « كالحركة لشراء المتاع و لقاء الحبيب. »؛ حرکت می‌کنیم به سمت مغازه، می‌رویم بازار تا هم متاعی را بخریم هم حبیبی را ملاقات کنیم.

**تقسیم علل به قوه و فعل**

« قال: و أيضا بالقوة أو بالفعل. ».

تقسیم دیگری است برای این چهار تا علت. این چهار تا علت هر کدام‌شان یا در قوه‌اند یا در فعل. ۸ تا مثال می‌زند. چهار تا علت داریم که گاهی سه چهار تا، گاهی قوه سه چهار تا، ۸ تا. برای هر کدام از این علت‌های چهارگانه دو مرتبه می‌خواند: یکی بالقوه، یکی بالفعل.

الان مثال می‌زنیم برای فاعل. فاعل به قوه: «کالخمر للمسکر». شراب موجود است در خمره، این فاعل است - یعنی مؤثر است - مستی مفعول است - یعنی معلول است. اما این تا خورده نشده در خمره است که مستی نمی‌کند. قوه مستی ایجاد می‌کند، یعنی می‌تواند ایجاد کند و ایجاد نمی‌کند. خب این فاعل بالقوه است. اما شراب خورده شده این مستی را ایجاد می‌کند، این فاعل بالفعل است برای این مستی. آنی که در خمره است فاعل به قوه است، آنی که خورده شده فاعل به فعل است. این معنای آن که در خمره است مؤثر در مستی است بالقوه، آنی که خورده شده مؤثر در مستی است بالفعل.

« أقول: هذه المبادئ الأربعة »؛ این چهار تا مبدأ، چهار تا علت که فاعل و ماده و صورت و غایت است، « قد تكون بالقوة فإن الخمر ، و قد تكون بالفعل كالخمر مع الشرب ». حالا برای فاعل دو قسم می‌آورد با دو مثال: یکی فاعل به قوه، یکی فاعل به فعل. « فاعل للإسكار في الدن بالقوة »؛ فاعل بالقوه مثل خمر برای مست کردن. «عند عدمه»؛ یعنی عدم شرب. این «عند» متعلق به «اسکار» نیست، متعلق به «کائن» مقدر است که وصف خمر قرار می‌گیرد. عبارت این‌جور می‌شود: «ان خمراً کائن عند عدم الشرب فاعل للاسکار بالقوة». فاعل بالقوه برای اسکار. اسکار یعنی مستی. «و قد تکون»؛ یعنی « و قد تكون بالفعل كالخمر مع الشرب ». گاهی هم این فاعل - یعنی فاعل بالفعل - فعل اسکار. «قد تکون»؛ یعنی «قد تکون خمراً بالفعل»؛ یعنی فاعل به فعل «کالخمر عند الشرب»؛ هم که خورده می‌شود، هم که خورده می‌شود فاعل بالفعل است برای اسکار.

«و المادة»؛ اما ماده. مثال برای ماده. ماده هم دو قسم است: گاهی ماده به قوه، گاهی ماده به فعل. « قد تكون بالفعل كالجنين للإنسانية و قد تكون بالقوة كالنطفة ». نطفه ماده انسان است، جنین هم ماده انسان است. انسان صورت انسانی است. اما نطفه ماده بالقوه است، می‌تواند انسانی را بپذیرد. اما جنین صورت انسانی را پذیرفته، یعنی هر جنین انسان شده اصلاً. حالا نطفه و علقه و مضغه درآمده، صورت جنینی گرفته، بچه شده. منتها هنوز هنوز قابل تولد نشده، آماده تولد نشده، ولی بالاخره صورت انسانی به آن داده شده. پس نطفه بالقوه صورت انسانی را دارد - یعنی می‌تواند داشته باشد - اما جنین بالفعل صورت انسانی را داشته. پس نطفه ماده است برای صورت انسانی بالقوه، و جنین بالفعل ماده است. چون صورت گرفته می‌شود ماده بالفعل. آنکه چون هنوز صورت را نگرفته، بعداً می‌خواهد بگیرد، می‌شود ماده بالقوه. «و المادة قد تکون بالفعل کالجنین»؛ که ماده است «للانسان»؛ یعنی صورت انسانی. «و قد تکون»؛ این ماده «بالقوة کالنطفة»؛ که ماده بالقوه است برای انسانیت، یعنی برای صورت. این دو تا تمام شد. برای فاعل مثال زدیم هر دو قسمش، برای ماده هم مثال زدیم هر دو قسمش.

«و الصورة»؛ اما صورت. « و الصورة بالقوة كالمائية الحالة في الهواء بالقوة و قد تكون بالفعل كالمائية الحالة في مادتها ». بخار قابل هست که آب شود. اگر تبریدش کنید، خنکش کنید آب می‌شود. بخار دیگر، بخار را شما تبدیل کنید تبدیل به آب می‌شود. بخار قابل هست که آب شود، ولی آب آب هست. پس بخار صورت آب را می‌تواند بگیرد، اما آب صورت آب را همین الان دارد. صورت آب در بخار بالقوه است و در خود آب بالفعل است. صورت بالقوه به این صورت است. «و الصورة بالقوة کالمائیة»؛ یعنی مثل صورت مائیت، مثل صورت مائیت است که حلول کرده «فی الهواء»؛ در هوا بالقوه وجود دارد، چون هوا فعلاً صورت هوایی دارد، صورت آبی که ندارد. می‌تواند صورت آبی را بگیرد، می‌تواند یعنی بالقوه. «و قد تکون»؛ همین صورت «بالفعل کالمائیة»؛ یعنی مثل صورت مائیه‌ای که حلول کرده «فی الماء»؛ در ماده. این صورت در ماده خودش که ماده آب است، توی آب صورت بالفعل است، هم صورت آبی. اما توی هوا صورت هوایی بالفعل است، صورت آبی بالقوه است.

« و الغاية بالقوة هي التي يمكن جعلها كذلك و بالفعل هي التي حصل منها ذلك »؛ اما غایت هم درست می‌شود: یکی به قوه، یکی به فعل. وقتی ما می‌خواهیم حرکت کنیم به نقطه‌ای برسیم، به قطعه‌ای، به جایی برسیم، آنجا می‌شود غایت بالقوه برای ما، چون هنوز نرفتیم. وقتی رفتیم آنجا این غایت می‌شود غایت بالفعل. وقتی تخت را نساختیم، تخت و این‌ها را نساختیم، استراحت یک غایت است بالقوه. وقتی تخت را ساختیم رویش نشستیم، استراحت یک غایت هست بالفعل.

توجه کنید غایت را داریم قوه و فعل می‌کنیم. مثال برای غایت دارند نه مثال برای علت غایی. بین غایت و علت غایی فرق گذاشتند، یادتان باشد. خب مثال برای غایت گفتیم. گفتیم که این غایت که استراحت است قبل از ساختن تخت عدم حاصل است، بعد از ساختن تخت و نشستن رو تخت استراحت حاصل است. استراحت غایت در یک جا بالقوه، در یک جا بالفعل. اما علت غایی آن استراحتی که من تصورش می‌کنم و من را تحریک می‌کند به ساختن تخت، آن می‌شود علت غایی. قبل از اینکه تصورش کنم به قوه موجود است، بعد که تصورش کنم به اصطلاح موجود است. قبل از ساختن تخت استراحت که غایت هست بعد از ساختن تخت ایجاد می‌شود، قبل از ساختن تخت به قوه می‌شود. اما علت غایی قبل از ساختن همیشه هم به قوه‌اش هست آن وقتی که من این استراحت را تصور نکردم، علت بالقوه است. آن وقتی که تصور کردم علت بالفعل می‌شود.

« و الغاية بالقوة هي التي يمكن جعلها ». غایت بالقوه یک چیزی است که می‌شود آن چیز را غایت قرار داد، هنوز غایت قرارش نداده ولی می‌شود غایت قرارش بدهیم. آن چیز می‌شود بالقوه که می‌تواند غایت قرار بگیرد و فعل از آن صادر شود.

« و بالفعل هي التي حصل منها ذلك »؛ چیزی است که از آن چیز غایت بودن حاصل شده و مترتب بر فعل شده. که مثال زدیم روشن شد.

این هم تقسیم چهار تا علت - یعنی فاعلی، مادی، صوری، غایی - بود به قوه و فعل. تقسیمات بعدی داریم که ان‌شاءالله به ترتیب خواهیم خواند.

 


logo