90/01/17
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله پانزدهم /غایت در افعال اتفاقی
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله پانزدهم /غایت در افعال اتفاقی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
**صفحه ۱۳۰، سطر دوازدهم: المسألة الخامسة عشرة فی العلة الغائیة (ادامه)**
«قال: و أثبتوا للطبيعيات غايات و كذا للاتفاقيات»[1]
بحثمان در این مسئله پانزدهم در علت غایی بود. بعد از اینکه علت غایی را و غایت را بیان کردیم، گفتیم که هر نوع فاعل مریدی غایت دارد. اول اشاره کردیم که فاعل طبیعی هم غایت دارد. بعد وارد این بحث شدیم که قوه حیوانیه محرکه غایتی دارد و قوه شوقیه هم غایتی دارد. آن قوه شوقیه هم غایتی دارد. گاهی غایت این دو قوه یکی است و گاهی متفاوت. بعد به مناسبت همین بحث اقسام غایت را ذکر کردیم و در ضمن این بحث ما فعلی را که خیر است گفتیم و گفتیم که فعلی که خیر است فعلی است که غایت عقلی دارد، یعنی مبدأ فکری دارد. اگر مبدأ فکر بود فعل را خیر می گوییم و غایتش هم به مناسبت خیر میشود.
اینجا سؤالی مطرح میشود که چرا قوه حیوانیه گفت ولی در ضمن قوه حیوانیه خیر را که مبدأش فکر است آورد؟ قوه حیوانیه مادون فکر است، نباید فکر را در آنجایی که قوه حیوانیه مطرح است ذکر بکند. اگر میگفت قوه انسانیه بعد فکر را مطرح می کرد اشکالی نداشت، اما خب قوه حیوانیه گفته و خیر مطرح کرده و فکر را مطرح کرده. این به نظر میرسد که نامناسب است.
جواب این است که فکر عبارت است از کار عقل با کمک قوه خیال. نظام قوه متصرفه را اگر تحت تصرف عقل کار کند میگوییم فکر، اگر تحت تصرف وهم کار کند میگوییم تخیل. پس همین قوهای که اسمش متخیله است، همین قوه در وقتی که تحت تصرف عقل کار میکند، تحت تدبیر عقل کار میکند، اسمش متفکره است. پس فکر عقل خالص نیست، فکر عبارت است از عقلی که تخیل را به کار گرفته. بنابراین اگر ما قوه حیوانیه را گفتیم و فکر را مطرح کردیم اشکالی ندارد. این یک جواب.
جواب دیگر این است که ما بحث اصلیمان در انسان است و قوه حیوانیهای که ما اینجا مطرح کردیم آن قوه حیوانیهای است که در انسان هست. خب عیبی ندارد به خاطر اینکه مورد بحثمان انسان است، عیبی ندارد که وارد بحث در فکر بشویم. آنجا هم که قوه حیوانیه گفتیم منظور قوه حیوانیه انسان است. قوه حیوانیه انسان اگر محرکه باشد غایتش [چیست]، اگر شوقیه باشد غایتش [چیست]. بعد میتوانیم خیر و اینها را هم مطرح کنیم به مناسبت اینکه بحثمان در انسان است. البته جواب اول به نظر میرسد که جواب بهتری است. پس بحث در خیر که در اینجا مطرح شده بحث بیمناسبی نیست.
خب این مباحثی را که در گذشته ما مطرح کرده بودیم. الان میخواهیم بیان کنیم که علل طبیعیه هم غایت دارند، بلکه علل اتفاقیه نیز غایت دارند. اما اینکه علل طبیعیه غایت دارند، این را در جلسه گذشته اثبات کردیم. بیان کردیم که دانه گندمی که در زمین میافتد اگر به مانع برخورد نکند همیشه تبدیل به سنبله میشود. معلوم میشود که غایتش تبدیل شدن به سنبله است. چون غایت یک چیزی است که همیشه همراه این شیء حاصل میشود و سنبله همیشه همراه این گندمی که در زمین افتاده و شرایط رویش فراهم شده حاصل میشود. کشف میکنیم که غایت این هست برای گندم. این را توضیح دادیم. اشاره کردیم کسانی هم گفته بودند که چون امور طبیعی و قوای طبیعی شعور ندارند باید غایت نداشته باشند. این قول را رد کردیم.
**غایت در افعال اتفاقی**
الان بحثی که ما به آن باید بپردازیم این است که اتفاقیات غایت دارند. اتفاقیات یعنی افعالی که سببشان سبب اتفاقی است. اینها هم میخواهیم بگوییم غایت دارند. اولاً باید بحث کنیم که علل اتفاقیه داریم یا نداریم، اولاً باید بحث کنیم که علل اتفاقی غایتی را تعقیب میکنند یا فاقد غایتاند. درباره اینکه علل اتفاقیه داریم یا نداریم دو گروهی معتقدند که علل اتفاقیه نداریم. خوبه من ابتدا قبل از اینکه وارد این بحث بشوم علل اتفاقیه را توضیح بدهم که اصلاً علل اتفاقی چی هست.
عللی که به طور نادر مسببشان به وجود میآید - یعنی اسبابی که به طور نادر به مسبب منتهی میشود، خیلی از اوقات به دنبالشان مسبب نمیآید اما نادراً مسبب میآید - همچنین عللی که به طور مساوی مسببشان حاصل میشود، این دو را میگویند اتفاقی. اما عللی که کثیراً مسببشان میآید یا دائماً مسببشان میآید، میگویند علل ذاتی. علل ذاتی مقابل اتفاقی است. پس علت را با معلولش، سبب را با مسببش ملاحظه میکنند. اگر این سبب گاهی - یعنی به طور نادر یا بالاتر به طور مساوی - مسببش را به وجود آورد و نتوانست کثیراً یا دائماً مسبب را به وجود بیاورد، به آن میگوییم علت اتفاقی. و اما علتی که مسببش را، معلولش را دائماً یا اکثراً به وجود میآورد، به آن میگوییم علت ذاتی در مقابل اتفاقی.
مثلاً فرض کنید که ما از اینجا راه میافتیم میرویم در فلان قطعه از زمین و در این قطعه امید دیدن دوستمان زیاد نیست، بلکه اگر او را بتوانیم در این قطعه ببینیم خیلی نادر است یا یک خورده بالاتر بگویید مساوی. ما میرویم آنجا و این دوست را میبینیم، میگوییم اتفاقاً دیدیم. اما اگر نه، در قطعهای از زمین داریم حرکت میکنیم به سمت قطعهای از زمین که منزل یا محل کار دوستمان است و او کثیراً آنجاست یا دائماً آنجاست. وقتی رفتیم دیدیمش نمیگوییم اتفاقاً دیدیم، خب انتظار داشتیم ببینیم. از این جهت نمیگوییم اتفاقاً دیدیم. پس اگر سببی مسببش به صورت نادر حاصل شود یا به صورت مساوی حاصل شود به آن میگوییم سبب اتفاقی. اما اگر سببی مسببش کثیراً یا دائماً حاصل شود سبب ذاتی است.
خب حالا که دانستیم سبب اتفاقی و سبب ذاتی چیست، آیا سبب اتفاقی داریم یا نداریم؟ گروهی میگفتند که سبب اتفاقی نداریم، چون سبب را شما باید با تمام شرایطی که در سببیت او دخالت دارد باید ملاحظه کنید. اگر با آن شرایط ملاحظه کردید دائماً مسبب را به دنبال دارد و دیگر اتفاقی در کار نیست. بدون آن شرایط ملاحظه کنید هیچوقت مسبب نیست. پس سبب یا با همه شرایط جمع میشود یا شرایطش مفقود میشود. اگر شرایطش حاصل باشد مسببش دائمی است، یعنی دائماً حاصل خواهد شد، هیچوقت تخلف نمیکند. و اگر شرایطش جمع نشد مسببش هرگز حاصل نمیشود، همیشه تخلف میکند. از کجا برای اتفاق شما جا دارید که به طور نادر بیاید، به طور مساوی بیاید؟ شما ملاحظه کنید که این شرایط سبب را جمع کردید و سبب تام کردید یا شرایطش را کم گذاشتید و سبب تام نشده؟ اگر تام بشود باید مسببش حتماً بیاید نه اتفاقاً. اگر هم سبب تام نشده مسببش هرگز نمیآید نه اتفاقاً. پس هیچ جا اتفاق جا ندارد.
خواجه از این مطلب جواب میدهد. میگوید موارد اتفاق هم داریم.
گاهی مؤثر تأثیرش متوقف بر شرایط خارجی است که این شرایط خارجی گاهی با این مؤثر هستند گاهی نیستند. و هر گاه ما این مؤثر را با آن شرایط خارجی همراه کنیم، سبب میشود سبب ذاتی، یعنی مجموعه میشود سبب ذاتی. سبب را با شرایط همراه کردیم، یک مجموعهای درست شده که اجزای سبب در این مجموعه جمع است. و سبب وقتی که اجزایش جمع شد میشود سبب تام. خب این همیشه مسببش همراهش هست و سبب دیگر سبب اتفاقی نیست، سبب سبب ذاتی است چون مسبب را همیشه دارد و هیچ تخلف نمیکند. اما همین مؤثر را اگر خالی از آن شرایط دیدیم، انتظار ما این است که مسببش نیاید. همان طور که شمایی که مستشکل هستید این مطلب را گفتید که اگر سبب بود ولی شرایط همراهش نبود باید مسبب حاصل نشود. ولی در عین حال گاهی با وجود اینکه شرط حاصل نیست مسبب حاصل میشود. همان سبب به تنهایی کار را انجام میدهد و ما را منتهی به مسبب میکند. اینجاست که میگوییم اتفاق.
مثل همین مثالی که دادم: شرط دیدن دوست این است که من از این مسیر بروم چون این مسیر محتمل است که او باشد، محل کارش است، منزلش است. اگر من یک مسیر دیگر را انتخاب کردم، سبب حرکت من هست ولی شرط فراهم نیست. شرط که از این مسیر برویم که نرفتیم، شرط را فاقد کردیم، تفریط کردیم. حالا میرویم در آن مسیر حرکت را میکنیم، سبب را انجام میدهیم، بدون شرط. اتفاقاً دوست را همان راه میبینیم. انتظارش را نداشتیم ولی میبینیم. خب اینجا سببی است که منتهی شده به مسبب، منتها منتهی شدن نادر، نه منتهی شدن دائم. اینجا سبب اتفاقی حاصل است. پس اینطور نیست که سبب یا ذاتی باشد یا اصلاً سبب نباشد.در این نمونه شما دارید میبینید که سبب اگر شرایطش بود میشود سبب ذاتی، اتفاقی نمیشود. اما اگر شرایط نبود گاهی مسبب را به دنبال دارد با اینکه شرطش نیست.
پس مؤثر گاهی یک امور خارج از ذاتش دارد که در مؤثریتش دخالت ندارد - در مؤثریتش دخالت ندارد - خارج از ذات مؤثر است و این همراه مؤثر میشود به عنوان شرایط. این شرایط اگر جمع بشود مؤثر حتماً منتهی میشود به مسبب. اگر جمع نشود احیاناً منتهی میشود. چون احیاناً منتهی میشود ما سبب اتفاقی قرار میدهیم. پس این سبب را با قطع نظر از شرایط اتفاقی میگیریم، به همراه شرایط ذاتی میگیریم. بنابراین ما سبب اتفاقی داریم.
خب حالا سبب اتفاقی غایت دارد یا ندارد؟ میفرماید غایت دارد. بالاخره این سبب اتفاقی وقتی دارد انجام میشود به انتظار مسببی است. اگر این مسبب حاصل شد غایتش حاصل شده، اگر حاصل نشد حاصل نشده. پس غایت دارد، گاهی حاصل میشود گاهی حاصل نمیشود. پس برای اتفاقیات هم غایت هست، همانجور که برای طبیعیات غایت هست.
توجه کنید این بحث را جمع کنم. ما توضیح دادیم که سبب اتفاقی چیست. این را اول گفتیم که سببی است که مسببش را نادراً به دنبال دارد یا مساوی. و گفتیم سببی که اکثراً مسببش را به دنبال دارد یا دائماً به دنبال دارد میشود سبب تام. این اولاً توضیح دادیم.
بعد اشکال کسانی که میگفتند سبب اتفاقی نداریم مطرح کردیم و جوابشان را دادیم و ثابت کردیم که اتفاقی داریم. و بعد هم وارد بحث سوم شدیم که سبب اتفاقی دارای غایت هست و ثابت کردیم که برای سبب اتفاقی غایت هست. منتها حالا گاهی به این غایت میرسد گاهی نمیرسد. این کاری ندارد، این مثل همان بحثی است که در انسانهای قاصد غایت دارند گاهی از آن درس گذشتهمان باطل میشود، باطل میشود این غایت. این میشود مثلاً مثل اینکه گفتیم غایت شوقیه دیدن دوست است، غایت محرکه رسیدن به آن بخش از زمین است. این وقتی ما رفتیم به آن سطح زمین رسیدیم غایت قوه محرکه حاصل شده ولی غایت قوه شوقیه حاصل نشده. فعل نسبت به غایتی که قوه شوقیه دارد باطل است، ولی نسبت به قوه محرکه باطل نیست. اینها را توضیح دادم. پس محتمل است که در سبب اتفاقی هم گاهی غایت حاصل نشود و باطل به حساب بیاد، ولی بالاخره اتفاقات هم سبب دارد، غایت دارد.
**متن خوانی: غایت در علل اتفاقی**
صفحه ۱۳۰ هستیم، صفحه دوازدهم.
«قال: و أثبتوا للطبيعيات غايات و كذا للاتفاقيات»؛ برای طبیعیات غایاتی است، یعنی برای فواعل طبیعی هم حکما غایت ثابت کردن. به فواعل ارادی اختصاص ندارد، به قاصد اختصاص ندارد. غیر قاصد و غیر مرید هم گفته شده که غایت دارند. چنانکه در طبیعی ملاحظه کردید، قبلاً ملاحظه کردید، در اتفاقیات همینطور. برای اتفاقیات ثابت کردند.
«أقول: أما إثبات الغايات للحركات الطبيعية فقد تقدم البحث فيه»؛ در خیلی صفحه قبل بیان کرد در همین مسئله، در همین مسئله ۱۵ در حدود یک صفحه قبل بیان کردیم مثال به گندم را.
«و أما العلل الاتفاقية فقد نفاها قوم»؛ گروهی این علل را نفی کردند، نه غایت مترتب بر این علل، اصلاً خود علل اتفاقی را نفی کردند.
«لأن السبب إن استجمع جهات المؤثرية»؛ به این جهت که سبب اگر تمام جهات مؤثریت را جمع کرده باشد - شرط و عدم مانع و هرچه که لازم است همه را جمع کرده باشد - خب این میشود علت تام. وقتی شد علت تام «لزم حصول مسببه قطعا»؛ لازم است که مسببش قطعاً حاصل گردد، قطعاً نه اتفاقاً، و دائماً هم حاصل میشود.
«و الا»؛ یعنی اگر همه جهات مؤثریت را - شرایط را، انصار را - جمع نکرده باشد، «کان منتفیاً»؛ اصلاً سبب نیست. منتفی یعنی اصلاً سبب نیست، سبب نیست و نمیتواند به مسبب منتهی بشود. «و ان کان منتفیاً»؛ «و الا کان منتفیاً» را من گفتم یعنی سبب منتفی است، ولی ظاهر عبارت مرحوم علامه این است که «کان منتفیاً» یعنی کان آن مسبب منتفی. «و الا»؛ یعنی اگر سبب همه شرایط نداشته باشد، «کان منتفیاً»؛ گفتیم همه شرایطی داشت مسبب حاصل میشود، حالا میگوییم اگر همه شرایطی نداشت مسبب منتفی میشود. پس طبق عبارت مرحوم علامه باید «کان» را به مسبب برگردانیم.
«فلا مدخل للاتفاق»؛ پس اتفاق اصلاً برایش دیگر جایی نیست. یعنی نه در آن قسم اول اتفاق دخالت کرد - سبب ذاتی بود - در قسمت دوم اتفاق دخالت نکرد - سبب از سببیت افتاد. اینکه اگر سبب منتفی میشود یعنی از سببیت میافتد. پس در یک بار سبب کاملاً اثر کرد، در یک جا سبب از اثر افتاد هیچ اثر نکرد. کجاست که اتفاق معنی دارد؟ در کدام یک اتفاق معنی دارد؟ پس برای اتفاق ما اصلاً موردی قائل نیستیم، یعنی سبب اتفاقی قبول نداریم.
«و الجواب»؛ و جواب این قوم این است که مؤثر گاهی تأثیرش متوقف بر امور خارج از ذاتش است. اما این امور خارج از ذات غیر دائم الحصول است مع المؤثر. نگاه مؤثر اینجا نیست که همیشه همراه مؤثر باشد، گاهی همراه هست گاهی همراه نیست. خب آن وقتی که همراه باشد این مؤثر میشود مؤثر تام و همیشه مسببش را ایجاد میکند و می شود سبب ذاتی است. آن وقتی که این شرایط و این همراهان کنار مؤثر نیستند، آنوقت اگر ما به مسبب برخورد کردیم میگوییم اتفاق. اگر هم برخورد نشدیم چی؟
«و الجواب أن المؤثر قد يتوقف تأثيره على أمور خارجة عن ذاته»؛ آن اموری که «غیر دائمة الحصول»؛ یعنی با مؤثر لازم نیست همیشه با مؤثر باشند، گاهی هستند گاهی نیستند.
«فيقال لمثل ذلك السبب »؛ اینچنین سببی که همراهان دارد و همراهانش گاهی ممکن است باشند گاهی ممکن است نباشند، گفته میشود به این سبب در صورتی که شرایط همراهش نباشند، گفته میشود «انه اتفاقی». ولی اتفاقی بودنش فقط به این نیست که شرایط همراهش نباشد، این قید بعدی هم لازم دارد: «اذا کان انفکاکه مساویاً او راجحاً». اگر انفکاک این سبب از مسبب مساوی باشد - یعنی به طور مساوی به مسبب برسد، به طور مساوی هم از مسبب منفک شود - «او راجحاً»؛ یعنی انفکاکش راجح باشد و رسیدن به سبب نادر باشد. عرض کردم رسیدن به مسبب، رسیدن به مسبب نادر باشد. مرحوم علامه میفرماید که انفکاک از مسبب - انفکاک مسبب - راجح باشد. هر دو حرف یکی است، آنی که میگوید یکی من میگفتم رسیدن به مسبب نادر باشد، ایشان میفرماید انفکاک مسبب راجح باشد. مفاد اینکه انفکاک مسبب راجح باشد این است که رسیدن به مسبب نادر باشد. «اذا کان انفکاکه»؛ یعنی انفکاک سبب از مسبب. این آقا شرط فرض نمیکند، مساوی او راجح. پس اگر ما سبب را بدون شرط بررسی کنیم و چنین سببی انفکاکش از مسبب مساوی یا راجح بود، این سبب را میگوییم سبب اتفاقی.
«و لو اخذناه»؛ اگر این سبب را اخذ کنیم «مع تلک الامور»؛ با آن شرایط، با آن همراهان اخذش کنیم، دیگر این حتماً به مسبب واصل خواهد شد و سبب سبب ذاتی خواهد بود. «لکان مؤثراً و سبباً ذاتیاً»؛ دیگر اتفاقی نیست.
خب پس ثابت شد که ما سبب اتفاقی داریم و این قائلی که میگفت سبب اتفاقی نداریم اشتباه کرده. حالا که سبب اتفاقی داریم باز مسئله را تکرار میکنیم که اتفاقیات - سببهای اتفاقی - غایتی را تعقیب میکنند که به غایت میرسند یا نمیرسند.
**مسئله شانزدهم: اقسام علل**
«المسألة السادسة عشرة في أقسام العلة».
خب ما هر چهار علت را ذکر کردیم و دربارهشان بحث کردیم. حالا میخواهیم هر کدام از این چهار علت را به تقسیمهایی تقسیم کنیم. مثلاً تقسیم میکنیم هر کدام از این چهار تا را به اینکه یا بسیطاند یا مرکب، یا قریباند یا بعید، مثلاً یا ذاتیاند یا غیر ذاتی. اینها تقسیمات مشترکی است که ما میخواهیم بر این اسباب وارد کنیم، چه این اسباب سبب فاعلی باشند یا مادی یا غایی باشند. پس این حکمی که ما میخواهیم الان بیان کنیم - یعنی به عبارت دیگر این تقسیمی که میخواهیم بیان کنیم - اختصاص به یک علت دون علت ندارد، در هر چهار علت جاری است. هر چهار علت یعنی علت فاعلی، مادی، صوری، غایی.
اولین تقسیمی که ذکر میکنیم این است که فاعل - علت فاعلی و علت صوری و علت مادی - یا بسیط است یا مرکب. این اولین تقسیم که میکنیم که این چهار تا علت را به بسیط و مرکب تقسیم میکنیم. و برای بسیط فاعل مثال میزنیم، برای مرکب هر چهار تا مثال میزنیم. برای بسیط غیر فاعل - یعنی آن سه تا دیگر - مثال نمیزنیم چون مثالش روشن است. پس به جای اینکه ۸ تا مثال بزنیم - ۸ تا مثال میزنیم؟ به جای ۸ تا مثال چند تا میسازیم؟ ۵ تا مثال میزنیم. ۸ تا مثال، ۵ تا مثال. چون هر کدام از این چهار تا یا بسیطاند یا مرکب، ۸ تا دیگر. باید ۸ تا مثال بزنیم. 5 تا مثال میزنیم و سه تاش را حذف می کنیم. ماده بسیط، صورت بسیط، غایت بسیط.
برای فاعل بسیط مثال میزنیم به اینکه یک نفر یک سنگی را حرکت بدهد، فاعل یک نفر است. برای فاعل مرکب مثال میزنیم به اینکه چند نفر با همدیگر سنگ بزرگی را حرکت بدهند، که فاعل این چند نفر با هماند، یعنی مرکب. برای ماده بسیط که اینجا گفته نشده مثال میزنیم به هیولی اولی. برای صورت بسیط مثال میزنیم به صورتی که در عناصر اربعه است، یعنی صورت عناصر اول، صورت آب، صورت آتش، صورت خاک. برای غایت مثال میزنیم به اینکه حرکت کردیم تا به منتهی برسیم. که غایت یک چیزی است. یک وقت حرکت میکنیم تا به منتهی حرکت برسیم و رفیق را ببینیم. این غایت ممکن است به مرکب به حسابش بیاورید. البته اینکه میگویم ممکن است مرکب به حسابش بیاورید، میتوانید هم بسیط به حسابش بیاورید، بگویید که آن منتهی حرکت نسبت به قوه محرکه بسیط است، لقای صدیق هم نسبت به قوه شوقیه غایت است. که دو تا قوه است، دو تا غایت است. اما اگر دو تا قوه را با هم مرکب کردید و گفتید من حرکت میکنم تا به فلان جا برسم و دوستم را ببینم، پس شما غایت را مرکب کردید. اگر نه غایت بسیط است.
خب برای غایت بسیط، صورت بسیط و ماده بسیط مثال زدیم. برای این سه قسم مرکب خود مرحوم علامه مثال میدهند. یعنی برای ماده مرکب، صورت مرکب و غایت مرکب خود مرحوم علامه مثال میزنند.
«قال: و العلة مطلقاً»؛ مطلقاً یعنی چه فاعلی باشد چه مادی چه صوری چه غایی. «قد تکون بسیطة و قد تکون مرکبة». این اولین تقسیمی است که برای این علت آوردیم. «أقول: يعني بالإطلاق ما يشتمل العلل الأربع أعني المادية و الصورية و الفاعلية و الغائية»؛ یعنی ما یشمل بود بهتر بود،. مراد از اطلاق علتی است که شامل هر چهار علت باشد. وقتی میگوییم علت مطلقاً، مرادمان یعنی هر کدام از چهار تا، چه مادی چه صوری چه فاعلی چه غایی. خب علت به طور مطلق یا بسیط است یا مرکب. چرا شما مطلقاً اینطور معنا کردید؟ «فإن كل واحدة من هذه الأربع تنقسم هذه الأقسام فالعلة الفاعلية عند المحققين»[2] ؛ هر یک از چهار قسم منقسم میشوند به این اقسامی که ما میخواهیم بگوییم، یعنی به مرکب و بسیط، به کلی و جزئی، به قریب و بعید و هکذا. هر کدام از این چهار تا تقسیم میشود. پس این تقسیم برای یک علت دون علت نیست، برای همهشان هست.
الان مثال میزنیم: « فالعلة الفاعلية عند المحققين »؛ از علت فاعلیه شروع میکنیم. «قد تکون بسیطة كتحريك الواحد منا جسما ما»؛ گاهی بسیط است، «و قد تكون مركبة كتحريك جماعة جسما أكبر.»؛ و گاهی مرکب است. آنهای دیگر همینطور، آن اقسام دیگر همینطور، گاهی بسیطاند گاهی مرکباند که آنها را بعداً ذکر میکنیم.
« قد تکون بسیطة كتحريك الواحد منا جسما ما »؛ گاهی بسیط است مثل اینکه یک نفر از ما جسمی را - جسم معینی را - حرکت بدهد. خب این فاعل میشود یک نفر، میشود بسیط. « و قد تكون مركبة كتحريك جماعة جسما أكبر »؛ و گاهی فاعل مرکب است مثل جماعتی که حرکت میدهند جسم بزرگتری را. گروهی جمع میشوند و یک جسم را حرکت میدهند. خب این میشود واحد. حالا به آن جسم برداریم، این حرکتدهندهها - محرکها که فاعلاند - میشوند مرکب، یعنی یک مجموعه است که دارد این سنگ بزرگ را حرکت میدهد و مجموعه مرکب است. در اینجا فاعل مرکب شده.
در اینجا مرحوم علامه کلامش را قطع میکند. چون باید ۸ تا مثال بزند، حالا سه تایش را حذف کرده، ۵ تا مثال باید بزند. دو تایش را گفت، سه دیگرش را نیاورده، قطع میکند کلامش را قطع میکند تا اشکالی که بر علت مرکبه وارد شده نقل کند و رد کند. چون بحث کرد از اینکه فاعل گاهی بسیط است گاهی مرکب، تا به فاعل مرکب - به علت مرکب - رسید، اشکال کسانی که علت مرکب را قبول ندارند ذکر میکند، جواب میدهد. بعد که این اشکال و جواب تمام شد، میپردازد به باقی بحث و یعنی مثال میزند برای علت مادی مرکب، علت صوری مرکب و علت غایی مرکب. پس تا اینجا ما فقط از آن پنج قسم یا ۸ قسم دو قسم را گفتیم. بعد به مناسبت وارد اشکال میشویم، بعد که اشکال تمام شد در پی تتمه اقسام میآییم. منتهی در تتمه اقسام سه قسم راحذف می کنیم همانطور که عرض شد.
خب وارد مطالب بعدی دیگر نمیشویم. به همین مقدار اکتفا میکنیم آن اشکال افراد را که بر علل مرکب اشکال کردند که دو تا اشکال است در جلسه آینده بیان می کنیم.
(سؤال: فاعل بسیط را مثال زدیم به خودمان، مگر ما بسیطیم؟ ما که از اعضا مرکبیم.)
پاسخ: منظور از فاعل بسیط همینطور که عرض کردم یعنی یک فاعل، ما درست است که مرکبیم، ولی تمام قوا و اجزایمان که در فاعلیتمان دخالت ندارند، خود ما در فاعلیتمان دخالت داریم. یا بفرمایید این سنگی که من میخواهم حرکت بدهم قوه محرکهام میخواهد حرکت بدهد، قوه محرکه من واحد بسیط است. اینطوری بیان کنید. قوای دیگر من که دخالت نکردند. اگر مجموعه قوا دخالت میکردند و این کار را انجام میدادند، در اینصورت می شد فاعل میشود مرکب. ولی یا من تنها دارم دخالت میکنم، یا که دقیق حرف بزنید میگویید قوه محرکه من دارد کار میکند، قوه محرکه من میشود بسیط. فاعل بسیط مثال زدیم. حالا اگر هم یک وقتی این مثال را قبول نکنید، که البته باید قبول کنید. اگر هم قبول نکردید میتوانید مثال را عوض کنید، مهم نیست. مثلاً آتشی فرض کنید فاعل میشود میخواهد حرارتی در آب ایجاد کند، این فاعل میشود فاعل بسیط.
انشاءالله برای جلسه بعد.