« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/16

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول /مساله پانزدهم/ علت غایی /غایت در افعال طبیعی

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول /مساله پانزدهم/ علت غایی /غایت در افعال طبیعی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۲۹، سطر پانزدهم: المسألة الخامسة عشرة فی العلة الغائیة (ادامه)**

«قال: و هي ثابتة لكل قاصد.

أقول: كل فاعل بالقصد و الإرادة فإنه إنما يفعل لغرض ما و غاية ما و إلا لكان عابثا»[1] .

بحث در علت غایی داشتیم.

مطالبی را در علت غایی می‌خواهیم ذکر کنیم. اولاً بیان کردیم که علت غایی در چه حالت علت غایی است و در چه حالت غایت است. توضیح این مطلب گذشت. الان می‌خواهیم بیان کنیم که هر فاعلی که فعلش را با قصد و اراده انجام می‌دهد علت غایی دارد. بعد ترقی می‌کنیم می‌گوییم که حتی آن موجوداتی هم که فعل‌شان را با قصد و اراده و شعور انجام نمی‌دهند، آن‌ها هم علت غایی دارند و هدفی را تعقیب می‌کنند. بعداً در آخر مسئله ثابت می‌کنیم که اتفاقیات هم دارای غایت است. پس نتیجه این می‌شود که برای همه کارها غایت وجود دارد، یعنی هر کاری برای هدفی انجام می‌شود.

البته در مورد کارهای خداوند بحث‌هایی هست که در جای خودش می‌آید. آیا کار خدا هم به خاطر غایتی انجام می‌شود یا خدا هدفی را تعقیب نمی‌کند چون بی‌نیاز است؟ آنجا گفته می‌شود که هدف خدا ذاتش است ولی غایت غیر ذات ندارد. که حالا در جای خودش باید این بحث بشود. فعلاً ما بحث‌مان در فعل خدا نیست، در باقی افعال است که همه‌شان غایت دارند.

خب حالا می‌خواهیم بیان کنیم که فعل فاعل قاصد و مرید دارای غایت هست، یعنی علت غایی فاعل را تحریک می‌کند به سمت فعل و وقتی انجام شد غایت بر فعل مترتب می‌شود. بیان این مطلب با حرف‌هایی که در جلسه گذشته گفته شده بود تقریباً روشن شده و احتیاج به تبیین بیشتری نیست. بالاخره این شخص چون قاصد است و شعور دارد، ابتدا آن هدفی را که می‌خواهد با فعلش به آن هدف برسد تصور می‌کند. تصور آن هدف - یا وجود ذهنی آن هدف، یا بفرمایید ماهیت هدف - می‌شود محرک او و علت غایی. اما بعد از اینکه فعل انجام می‌شود، آن هدف و غایت بر فعل مترتب می‌شود، می‌شود غایت. پس هر فاعل قاصدی به خاطر اینکه کارش را با تصور هدف کارش انجام می‌دهد، حتماً هدفی دارد و آن هدف علت غایی اوست، یعنی او را تحریک می‌کند.

در موجودات با شعور مشکلی نداریم، اثبات هدف خیلی راحت است. اگر هدف وجود نداشته باشد لازم می‌آید عبث. فعل عبث از موجود شاعر و موجودی که شعور دارد نباید حاصل بشود. بعد بیان می‌کنند که عبث هم دارای غایت است. در فرض فعل عبث بشود باز هم بی‌غایت نمی‌شود. همان‌جور که الان ادعا کردیم فعل بی‌غایت نداریم، حتی اگر فعل عبث بشود. بالاخره آن کسی که عبث انجام می‌دهد یک چیزی در ذهنش هست که دارد کار را انجام می‌دهد. ولی آن چیزی را عقل نمی‌پسندد، روی یک هدف بیهوده‌ای، هدف بی‌پایه‌ای است. بالاخره آن شخص فاعل آن هدف را انتخاب کرده و می‌خواهد انجام بدهد تا به آن هدف برسد. می‌خواهد کار انجام بدهد تا به آن هدف برسد. البته بعداً ما عبث را توضیح خواهیم داد و بیان می‌کنیم که عبث چطور و چگونه غایت دارد. الان فقط ادعا کردیم که عبث هم غایت دارد.

**غایت در افعال طبیعی**

تا اینجا ما درباره موجودی که شعور دارد بحث کردیم و معلوم شد که در فعلش هدفی را تعقیب می‌کند. حالا می‌خواهیم درباره امور طبیعی بحث کنیم. خواجه خودش بعداً می‌گوید که برای طبیعیات - یعنی کارهای طبیعی - هدف ثابت است. آنجا هست که ما بحث کنیم که امور طبیعی دارای هدف هست. ولی مرحوم علامه یک بحث جلو می‌اندازد، همین‌جا بحث می‌کند قبل از اینکه به کلام خواجه برسد. اثبات می‌کند که امور طبیعی هم غایت دارد. نه که بحث در این شد که قاصد غایت دارد، مرید غایت دارد، خواست بیان کند آنی هم که قصد ندارد و اراده ندارد او هم غایت دارد. می‌خواست بحث را تعمیم بدهد. اینجا مناسب نیست که بحث کند، جایی که خواجه بحث کرده و می‌توانست علامه این بحث را آنجا مطرح کند، ولی اینجا مطرح کرده. وقتی به کلام خواجه می‌رسد می‌گوید توضیح دادیم، اینجا توضیح دادیم. وقتی خواجه می‌گوید طبیعیات غایت دارند، اتفاقیات غایت دارند - که در آخر این مسئله می‌گوید - آنجا مرحوم علامه اشاره می‌کند که طبیعیات را ما قبلاً توضیح دادیم. اما جزئی اتفاقی که طبیعی نیست دیگر ذکر نمی‌کند، همین‌جا ذکر می‌کند.

خب توضیح اینکه طبیعت غایت دارد این است:

وقتی فعل به خاطر یک هدفی مستمراً انجام می‌شود - یعنی همیشه - و آن هدف برش مترتب می‌شود، معلوم می‌شود که فاعل دنبال آن هدف روان شده و فعل را به خاطر آن هدف انجام می‌دهد، ولو شعوری نداشته باشد. همین اندازه که می‌بینیم همیشه بر فعل این فاعل فلان هدف مترتب می‌شود، می‌فهمیم که او با اینکه بدون شعور هست آن هدف را دارد تعقیب می‌کند و فعلش را به خاطر حصول آن هدف دارد انجام می‌دهد. و ما می‌بینیم که امور طبیعی دائماً این‌چنین‌اند که یک فایده خاصی بر فعل‌شان مترتب می‌شود و همیشه آن فایده بر فعل عارض می‌شود. از اینجا می‌فهمیم که این فاعل‌های طبیعی فعل‌شان را انجام می‌دهند به خاطر رسیدن به آن فایده. ولو شعور ندارند، ولو تصور نمی‌کنند، ولی به طور طبیعی دنبال آن فایده هستند. پس آن‌ها تحصیل می‌کنند فایده را، یعنی علت غایی دارند، یعنی هدف دارند.

مثلاً گندم را شما در زمینی می‌کارید، می‌اندازید در زمین. زمین زمین شوره‌زار نیست که مانع رشد گندم باشد. آب به آن می‌گیرید، حرارت هست، شرایط فراهم می‌شود، این گندم سبز می‌شود، تبدیل به خوشه می‌شود. پس معلوم می‌شود هدف گندم در وقتی که در زمین بیفتد خوشه دادن است. این را ما در اثر اینکه همیشه تجربه کردیم یافتیم که گندم اگر به مانع برخورد نکند - زمین زمین حاصل خیزی باشد، شرایط مثل آب و خورشید فراهم باشد - منتهی می‌شود به این هدف خاص. از اینجا نتیجه می‌گیریم که این گندم به سمت این هدف روان است از اولی که مشغول کار می‌شود. این نتیجه را می‌گیریم. پس امور طبیعی مثل گندم که می‌خواهد رشد کند، او هم دارای غایت است.

بعضی گفتند که برای گندم دیگر نمی‌تواند غایت باشد، یا به تعبیر دیگر برای امور طبیعی معنا ندارد که غایت موجود باشد، چون این‌ها شعور ندارند. بعضی دیگر جواب دادند شعور لازم نیست برای تحصیل غایت، شعور لازم نیست برای تعیین غایت شعور لازم است. اگر چند تا غایت در پیش روی ما هست، ما اگر شاعر باشیم یکی را انتخاب می‌کنیم. ولی اگر موجود طبیعی باشیم به سمت یکی از این غایت‌ها پیش می‌رویم، تعیین و انتخاب نمی‌کنیم. اگر شعور داشتیم می‌توانیم تعیین کنیم، انتخاب کنیم. اگر شعور نداشتیم غایت بر فعل ما مترتب می شود. پس در غایت داشتن لازم است که فاعل غایت را تحصیل کند، لازم نیست غایت را تعیین کند. بنابراین قصد لازم نیست، شعور لازم نیست مگر برای تعیین هدف. و الا برای تحصیل هدف و غایت احتیاجی به قصد نداریم. موجودات طبیعی هم تحصیل می‌کنند هدف و غایت را، و لذا هم می‌بینید همیشه بر فعل آن‌ها - اگر مانع نباشد - این غایت مترتب می‌شود.

با این بیان ثابت کردیم که موجودات قاصد در فعل‌شان هدف دارند، موجودات غیر قاصد هم هدف دارند. یعنی کل فعل لغایةٍ انجام می‌شود، به خاطر غایت انجام می‌شود. چه این فعل از موجود شاعر و با شعور صادر شود، چه از موجود بی‌شعور.

**متن خوانی: اثبات غایت برای همه فاعل‌ها**

صفحه ۱۲۹ هستیم، صفحه پانزدهم.

«قال: و هی ثابتة لکل فاعل»؛

هی یعنی علت غایی، یا اینکه غایت، فرق نمی‌کند. ثابت است برای هر فاعلی. هر کسی که فعلش را انجام می‌دهد فعلش دارای غایتی است و او هم این فعل را برای رسیدن به همان غایت انجام می‌دهد.

مرحوم علامه می‌فرماید: «اقول: کل فاعل بالقصد و الارادة»؛ هر موجودی که فاعل بالقصد و الاراده باشد - فاعل طبیعی نباشد، فاعلی باشد که با قصد و اراده کار کند - «فانه انما یفعل لغرض ما و غایة ما»؛ کار را انجام می‌دهد به خاطر غرضی و به خاطر غایتی.

«و الا»؛ یعنی اگر غرض و غایت نداشته باشد، «لکان عابثاً»؛ می‌شود عابث، یعنی انجام‌دهنده فعل عبث. بعد می‌فرماید تازه عابث هم باشد هدف دارد، چنانچه بعداً توضیح داده می‌شود. شخص عابث - شخصی هم که دارد فعل عبث انجام می‌دهد - آن هم باید بعداً توضیح بدهیم غایت دارد.

«على أن البعث لا يخلو عن غاية »؛ تقریر بر این است که عبث هم خالی از غایت نیست. عبث هم فعلی است که دارای غایت است. بنابراین اگر شخصی قاصد شد، چه فعلش عبث باشد چه غیر عبث باشد، در هر حال دارای غایت است. فعل بی‌فایده یعنی فعلی که از نظر عقلی به آن اعتنا نمی‌شود، ولی ممکن است قوه خیال ما به آن اهمیت بدهد و انجامش بدهد. اما قوه عقل ما ارزشی برای چنین فعلی قائل نیست. مثل بازی کردن با ریش مثلاً. عقل می‌گوید این چه کاریه داری انجام می‌دهی؟ این خیال لذت می‌برد.

علامه می‌فرماید این کار عبث هم بی‌غایت نیست. غایت عقلی ندارد ولی دارد بالاخره از این کار خوشش می‌آید و تلذذ می‌کند، روی هدفی است. خب پس کل قاصد هدف دارد، چه کارش عبث باشد چه عبث نباشد.

«أما الحركات الأسطقسية»؛ استقس یعنی عنصر. حركات الأسطقسية یعنی این حرکاتی که در موجودات عنصری انجام می‌شود. مثلاً سنگ حرکت می‌کند به پایین، یا فرض کنید گندمی که آن هم عنصری است - منتها عنصر مرکب - در زمین تبدیل می‌شود به سنبله‌ای و هکذا. خیلی از این امور طبیعی کارهایی انجام می‌دهند که کارهایشان بدون قصد است. می‌فرماید آن‌ها هم دارای هدف هستند.

«و اما الحرکات الاستقصیة»؛ یعنی حرکاتی که در عناصر انجام می‌شود، چه در عناصر بسیط چه در عناصر مرکب. «فقد اثبت الاوائل لها غایات»؛ اوائل یعنی قدما. برای این حرکات غایاتی را ثابت کردند، گفتند این‌ها بدون غایت حرکت نمی‌کنند، این‌ها کارشان با غایت است.

دلیل‌شان این است: «لان الحبة من الحنطة»؛ دانه گندم «اذا رمیت فی الارض»؛ افکنده شود در زمین «الطیبة»؛ یعنی زمینی که شوره‌زار نباشد، مانع داخلی از رویش درش نباشد. این گندم اگر افتاد توی چنین زمینی « صادفها الماء و حر الشمس»؛ مصادف شود با این گندم - با این حبه - هم آب هم حرارت خورشید. این دو تا از شرایط رویش این گندم وجود داشته باشد، که شرایط اصلی یکی آب است یکی حرارت خورشید.

«فانها تنبت سنبلة»؛ خوشه‌ای را ایجاد می‌کند و می‌رویاند. «دائماً»؛ همیشه همین‌طور است. الان هم اگر مانع برخورد نکند همین‌طور است. چون همیشه چنین وضعی دارد، ما می‌فهمیم که هدف از کاری که دارد همین ساختن خوشه و به وجود آوردن خوشه است.

«و هذا التأدیة»؛ طریق دوام یا اکثری است. هذا التأدیة یعنی منتهی شدن، یعنی منجر شدن، انجام یافتن. این تأدیه - تأدیه یعنی رسیدن، منتهی شدن - منتهی شدن این گندم به سنبله «علی سبیل الدوام»؛ یا اگر هم مانع برخورد کند « أو الكثرة »؛ این‌جوری نیست که مانع خیلی زیاد باشد به طوری که در کثیری از جاها یا اکثر جاها گندم تبدیل به سنبله نشود. نه، گاهی مانع پیش می‌آید. مانع خیلی زیاد نیست، کم است نسبت به آن گندم‌هایی که بارور می‌شوند این مانع خیلی کم است. وقتی علی سبیل الدوام یا علی سبیل الاکثر یک چیزی بر این گندم مترتب شد، معلوم می‌شود آن چیز غایتش است. ولی شعور به آن غایت نداشته باشد، ما دنبالش داریم می‌گوییم تحصیلش می‌کند. وقتی تحصیل می‌کند بله، اگر شعور نداشت نمی‌تواند آن غایت را تعیین کند، ولی می‌تواند که تحصیل کند. و در غایت بودن شیء - غایت داشتن شیء - تحصیل کردن غایت لازم است، تعیین کردن غایت لازم نیست.

« فيكون ذلك»؛ یعنی این ایجاد سنبله، یا به تعبیر ایشان سنبله «غایة طبیعیة»؛ این یک غایت طبیعی است، غایت ارادی نیست، غایت طبیعی است. «و منع جماعة»؛ بعضی‌ها غایت داشتن مثل همین امر طبیعی را منع کردند. دلیل‌شان همین است که «لعدم الشعور فی الطبیعة»؛ زیرا که شعور در طبیعت نیست. در موجودات طبیعی شعور نیست، در موجودات ارادی شعور هست.

خب «فلا یعقل لها غایة»؛ یعنی برای موجودات طبیعی غایت تعقل نمی‌شود. چون اگر موجودی نتوانست غایت را تعقل کند غایت ندارد. بله غایت در صورتی است که فاعل عاقل باشد که بتواند این غایت را تعقل کند. نتوانست غایت را تعقل کند برایش غایتی تعقل نمی‌شود، یعنی غایت ندارد. طبیعت نمی‌تواند غایت را تعقل کند، پس برایش غایتی تعقل نمی‌شود، یعنی غایت ندارد. این حرف یک گروه است. «کما اجاب»؛ دیگران جواب دادند که شعور مفید تعیین غایت است نه مفید تحصیل غایت. ممکن است یک موجودی تحصیل غایت بکند ولی نتواند غایت را انتخاب کند. موجودات طبیعی این‌طورند که تحصیل غایت می‌کنند ولو غایت‌شان را انتخاب نمی‌کنند.

خب پس معلوم شد که همه افعال غایت دارند، چه افعالی که مربوط به قاصدین باشد و چه افعالی که طبیعی باشد. خواجه قاصدین را گفت، طبیعت را نگفت. طبیعت را بعداً می‌گوید. مرحوم علامه همین‌جا توضیح داد.

**اقسام افعال و غایات قوه حیوانی**

خب حالا می‌خواهیم بعضی از قوا را ملاحظه کنیم و نتایج آن‌ها را ذکر کنیم. یکی از قوایی که در ما هست قوه حیوانیه است. قوه حیوانیه در بعد نظر عبارت است از وهم و خیال. در بعد عمل عبارت است از شوق به جذب که اسمش شهوت است، یا شوق به دفع که اسمش غضب است. این سه تا قوه را می‌گویند قوه حیوانیه. سه تا قوه: یکی‌اش مربوط به باب نظر است، مربوط به فکر است، اسمش را می‌گذاریم خیال و وهم. دو تایش هم مربوط به عمل است: یکی شهوت، یکی غضب. وقتی این شهوت و غضب هر دوش شعبه قوه شوقیه است، پس می‌توان گفت که برای حیوان دو تا قوه است: یک قوه درک خیالی، یک قوه شوقی.

حالا می‌خواهیم بیان کنیم که غایت قوه حیوانیه - چه محرکه‌اش چه شوقیه‌اش - چیست؟ قوه حیوانیه همان‌طور که عرض کردم ادراک خیالی و شوق به معنای شهوت و غضبش است. قوه حیوانی حالا این قوه حیوانی وقتی که حرکت را شروع می‌کند - یعنی ادراک می‌کند، حرکت را شوق به حرکت پیدا می‌کند و بعد اراده می‌کند و حرکت را شروع می‌کند - این حرکت یک منتها الیه دارد که آن منتها الیه غایتش است. گاهی این حرکت علاوه بر منتها الیه غایت دیگری هم دارد. گاهی نه، فقط همان منتها الیه حرکت غایت است. مثلاً گاهی ما یک جایی نشستیم می‌بینیم اذیتی هستیم، حالا یا هواش گرم است یا هواش سرد است یا مثلاً جای سختی است یا فرض کنید احتمال اینکه خطری متوجه‌مان بشود هست. اثرش این است که تصمیم می‌گیریم که از اینجا بلند شویم برویم یک جا دیگر. غایت حرکت ما - پا می‌شویم راه می‌رویم - غایت حرکت ما وصول به یک مکانی است. که آن مکان رسیدیم می‌خواهیم چیکار کنیم؟ دیگر هیچ نظری نداریم، فقط می‌خواستیم از این مکان اول بیرون برویم و برویم یک مکان دیگر. خب اینجا حرکتی که ما کردیم منتهاش غایت است و غایت دیگری غیر از منتهی الحرکة نداریم. اما گاهی نه، ما از اینجا بلند می‌شویم تا آنجا می‌خواهیم طلبکاری که از آن طلب داریم ببینیم، دوستی که باهاش قرار گذاشتیم ببینیم. اینجا منتهی الحرکة و دیدن دوست یا بدهکار هم غایت است. دو تا غایت در اینجا هست: یک غایت حرکت، یکی غایت شوقیه.

در اینجا اصطلاحاً می‌گویند قوه محرکه ما که در عضلات‌مان هست دارد فعالیت می‌کند. فعالیتش به نحو حرکت است و منتهی الحرکة هم غایت همین حرکت است. پس منتهی الحرکة غایت هست برای قوه محرکه ما. اما قوه شوقیه ما، آن گاهی غایتش همین منتهی الحرکة است - مثل اول که گفتم - گاهی هم غایتش منتهی الحرکة نیست، دیدن دوستش یا غایتش دیدن بدهکارش یا غایت دیگر در نظر دارد. این می‌شود غایت شوقیه. پس غایت داریم که غایت محرکه است، غایت داریم که غایت شوقیه است. گاهی این دو تا غایت‌ها با هم یکی‌اند، مثل اینکه انسان از یک مکانی به مکان دیگر منتقل می‌شود برای اینکه از این مکان خلاص بشود. اینجا غایت حرکت با غایت محرکه با غایت شوقیه چیست؟ غایت قوه محرکه با غایت شوقیه یکی است. هر دوشان می‌خواهند از این مکان به مکان دیگر منتقل بشوند، فقط همین غایت را دارند، دیگر غایت دیگر ندارند. اما گاهی از اوقات قوه محرکه تصمیمش این است که به فلان مکان برود، قوه شوقیه تصمیمش این است که دوستش را در آن مکان ببیند. در این صورت خب غایت قوه محرکه با غایت قوه شوقیه فرق می‌کند. غایت قوه محرکه حرکت است - یعنی آن مکانی است که این قوه محرکه می‌خواهد انسان را به آنجا برساند - و غایت قوه شوقیه ملاقات دوستی است که در آنجاست.

روشن شد فرق گذاشتیم بین غایت الحرکة و غایت الشوقیة در بعضی مواضع. در بعضی مواضع غایت هر دو یکی بود. آنجایی که غایت هر دو یکی بود چی بود؟ شوقیه می‌خواست به این مکان برسد، قوه محرکه هم می‌خواست به این مکان برسد. خب وقتی به مکان رسید هر دو قوه غایت‌شان حاصل شد. اما گاهی چنین اتفاقی نمی‌افتد. اتفاق می‌افتد که انسانی قوه محرکه‌اش غایتش منتهی الحرکة است و قوه شوقیه‌اش غایت دیگر است. چنین انسانی گاهی می‌شود به منتهی می‌رسد - یعنی به غایت قوه حرکتش واصل می‌شود - اما به غایت شوق و ملاقات رفیق و دوستش نمی‌رسد. یعنی غایت قوه شوقیه حاصل نمی‌شود. این را می‌گویند فعل باطل.

پس باطل عبارت از فعلی است که دو تا هدف را تعقیب می‌کند: یکی هدفی که مربوط به قوه محرکه است و یکی هم هدفی که مربوط به قوه شوقیه است. به آن هدف اول که مربوط به قوه محرکه است می‌رسد، ولی به هدف دوم که غایت قوه شوقیه است نمی‌رسد. در این حالت می‌گوییم این فعل باطل بود. تصمیم می‌گیرد برود دوستش را ببیند، به منتهی الحرکة که غایت قوه فاعله است واصل می‌شود، اما می‌بیند دوستش آنجا نیست. غایت قوه شوقیه حاصل نمی‌شود. این‌چنین فعلی را عرض کردم اسمش را می‌گذارند باطل. اما گاهی هم می‌بیند که غایت قوه شوقیه هم واصل می‌شود. در این صورت دیگر اسم این فعل باطل نیست.

اما این فعلی که انسان شروع می‌کند و به غایت قوه شوقیه‌اش می‌رسد و در نتیجه این فعل باطل نیست، باید ببینیم فعل کدام قوه است؟ فعل قوه فکر است یا فعل قوه خیال است؟ ما قوه خیال هم داریم، قوه فکر داریم. قوه فکر با عقل کار می‌کند، ولی خیال کاری به عقل ندارد. البته اینکه گفتم قوه فکر با عقل کار می‌کند، نگفتم قوه فکر همان عقل است. با عقل کار می‌کند. با اینکه در قوه فکر هم عقل دخالت می‌کند هم خیال دخالت می‌کند، به قضیه خودش گفته شده که چه عقل و خیال و در واقع با هم فکر می‌کنند. پس گاهی غایت، گاهی قوه، قوه‌ای که محرک شخص به عمل است، گاهی متخیلة است، گاهی متفکرة است. اگر متفکرة باشد کار را خیر می‌نامند. اگر کاری عاملش تفکر باشد، آن کار را خیر می‌نامند، یا خیر معلوم یا خیر مظنون. دایر به اینکه آن کار که از فکر ما صادر می‌شود از فکر یقینی صادر شود یا از فکری که به درجه یقین نرسیده. اگر آن فعل، یقیناً یقینی باشد می‌شود خیر معلوم، اگر هم ظنی باشد خیر مظنون.

اما اگر قوه محرکه ما به سمت فعل و آنی که عامل فعل می‌شود قوه فکر نباشد، بلکه قوه خیال باشد. یا قوه خیال به تنهایی است - توجه کنید هدف هم حرکت است هم یک چیز دیگری است که قوه شوقیه تعقیب‌شان می‌کند مثل ملاقات دوستی، اما فاعل قوه خیالیه است. هدف منتهی هست، هدف دیگری هم هست. در این حالت اگر قوه خیال تنها عامل باشد، فعل را عبث می‌گویند و جزاف می‌گویند. یعنی جزاف و عبث در صورتی است که قوه خیال عامل باشد. آن‌وقت قهراً هدفی هم که مترتب می‌شود هدفی است که قوه خیال تعقیب می‌کند، ولو عقل آن هدف را هدف قرار نمی‌دهد. مثل بازی با لحیه یا بازی با ریش و تسبیح که مثلاً بعضی دارند. این‌ها هر دو می‌شود غایت قوه خیال. و اگر غایت قوه خیال شد، عمل می‌شود عمل عبث. پس عمل عبث عمل بی‌غایتی نیست، عملی است که غایت فکری ندارد، غایت خیالی دارد. و توجه داشته باشید غایتش منحصراً منتهی الحرکة نیست، آن غایت دیگر باید در آن باشد، یعنی ملاقات رفیق یا هر غایت دیگری. آن‌وقت آن غایت دیگر فکری نیست، خیالی است. فعل را می‌گویند عبث یا می‌گویند جزاف. این در صورتی است که قوه خیال تنها بخواهد باشد.

اما گاهی از اوقات قوه خیال با طبیعت همراه می‌شود، فعلی صادر می‌کنند. آن فعل را به آن می‌گویند قصد ضروری. مثلاً تنفس. تنفس یک فعل است. عامل تنفس چیست؟ هم قوه خیالیه است هم عادت هم طبیعت است. یعنی این را تخیل می‌کنیم بعد تنفس می‌کنیم، ولو این تخیل را توجه نداریم. کارهای ما همیشه با ادراک انجام می‌شود، با شعور انجام می‌شود، منتها گاهی به آن شعور توجه نداریم. پس تخیل می‌کنیم نفس می‌کشیم. اما چون نفس‌هایمان جزئی است دیگر نمی‌نشینیم تفکر می‌کنیم. بله در ابتدا تفکر می‌کنیم که اگر نفس نکشیم این مشکل برایمان پیش می‌آید، به طور کلی تنفس بر ما واجب می‌شود. ولی وقتی وارد جزئیات می‌شویم دیگر فکر دخالت نمی‌کند، خیال دخالت می‌کند چون کارهای جزئی با خیال است. خب تنفس کاری است که با تخیل انجام می‌شود، طبیعت هم همراهی‌اش می‌کند. این‌چنین کاری که عاملش خیال است به علاوه طبیعت است، قصد ضروری نامیده می‌شود. اسمش قصد ضروری است.

اما گاهی خیال تنها نیست، همراهی دارد، همراهش طبیعت نیست، عادت است. یا به قول ایشان خلق نفسانی است. طرف یک چیزی را تخیل می‌کند، خلقش هم جوری است که به آن چیز تعلق گرفته و ملکه انجام آن چیز را پیدا کرده و آن را انجام می‌دهد. دنبال آن غایت هم می‌رود. اصطلاحاً این را به آن می‌گویند عادت.

خب پس مطلب را جمع کنید:

عبث عبارت است از فعلی که قوه عامله‌اش خیال به تنهایی است، به شرطی که آن فعل هدفی را علاوه بر منتهی الحرکة تعقیب کند.

قصد ضروری عبارت از فعلی است که فاعلش قوه خیال است به علاوه طبیعت.

عادت عبارت از فعلی که قوه ی فاعلش خیال است به علاوه ملکه نفسانی یا خلق.

خیر مظنون یا معلوم عبارت است از فعلی که قوه فاعلش فکر باشد.

مطلب تمام شد. باطل هم گفتیم یعنی چی. باطل هم عبارت شد از اینکه به غایت قوه شوقیه نمی‌رسد، به هدف قوه محرکه که منتهی الحرکة هست می‌رسد.

خب مطلب را دوباره من اشاره بکنم. قوه حیوانیه عرض کردیم که در باب نظر عبارت است از خیال و وهم، در باب عمل عبارت است از شهوت و غضب. ما مجموعاً را قوه شوقیه تعبیر می‌کنیم. حیوان با تخیل و یا توهم کار را شروع می‌کند، به شرطی که شوقی هم همراهش باشد. نحوه شروع کار هم قبلاً گفتیم: اول ادراکش می‌کنند، بعد تصدیق به فایده می‌کنند، بعد شوق پیدا می‌شود. وقتی شوق پیدا شد مؤکد شد اراده می‌شود. اراده منتهی به فعل می‌شود. پس کار حیوان و قوه حیوانیه این است که ادراک بکنند، بعد شوق پیدا کنند، بعد هم عمل کنند.

حالا اگر حیوانی کاری را شروع کرد با ادراک و قوه شوقیه، حتماً غایتی را برای این کار در نظر می‌گیرد. این غایت یا منتهی الحرکة است، یا منتهی الحرکة به اضافه یک چیز دیگر است. منتهی الحرکة در همه غایات هست، اضافه می‌شود گاهی یک غایت دیگر. خب وقتی طبق این غایت می‌توانیم فعل را نام‌گذاری کنیم. اگر غایت شوقیه است و ما به آن نمی‌رسیم می‌شود باطل. اگر غایت غایت شوقیه است و ما می‌توانیم به آن برسیم، آن‌وقت اگر عامل تخیل تنهاست فعل عبث است، اگر عامل تخیل است با طبیعت فعل قصد ضروری است، اگر عامل تخیل است با خلق نفسانی اسمش عادت است. پس این اقسام از افعال را هم گفتیم. توجه کردید همه‌شان غایت دارند، حتی عمل عبث. منتها غایت عمل عبث غایت خیالی است نه غایت فکری.

**متن خوانی: غایات قوه حیوانی**

«اما القوة الحیوانیة المحرکة»[2] ؛ قوه حیوانیه محرکه همانی است که در عضلات حیوان هست، چه عضلات انسان چه عضلات دیگر.

«فغایتها الوصول الی المنتهی»؛ غایت این قوه محرکه این است که به منتها برسد. منتهی الحرکة غایت این است، این یک غایتی بیش از این ندارد. «فغایتها الوصول الی المنتهی».

«و قد»؛ یعنی این وصول الی المنتهی گاهی علاوه بر اینکه غایت قوه محرکه است «یکون غایة للشوقیة»؛ گاهی غایت برای قوه شوقیه هم هست. قوه شوقیه عرض کردم قوه شهوت و غضب. «و قد لا یکون»؛ گاهی غایت قوه شوقیه نیست.

«لا یکون» یعنی غایت قوه محرکه است ولی غایت قوه شوقیه نیست. پس منتهی الحرکة غایت قوه محرکه است، در بعضی جاها غایت قوه شوقیه نیست، بلکه برای قوه شوقیه غایت دیگر داریم. آن‌وقت در صورتی که غایت دیگر برای قوه شوقیه داشته باشیم غیر از غایت حرکت، حالاتی پیدا می‌کند.

«فان لم تحصل»؛ اگر آن غایتی که مربوط به قوه شوقیه است حاصل نشد - یعنی ما رفتیم و آن دوستی که می‌خواستیم ببینیم ندیدیم - «سمیت الحرکة باطلة»؛ آن حرکت را باطل می‌نامیم. «و الا»؛ یعنی اگر ما به آن غایت توانستیم برسیم دیگر فعل باطل نیست. به ما آن غایت شوقیه توانستیم برسیم فعل باطل نیست، بلکه اقسام دیگر پیدا می‌کند که الان توضیح می‌دهیم.

«و الا»؛ یعنی اگر ما توانستیم به آن غایت دوم برسیم فعل باطل نیست، بلکه «فهو»؛ یعنی فعل یا خیر است یا عادت است یا قصد ضروری است یا عبث و جزاف هست. این نمی‌گوید «او»، چون عبث و جزاف را یکی حساب کرده. «و الا»؛ یعنی اگر غایت حاصل شود، از بین نرود، «فهو»؛ آن فعل «اما خیر او عادة او قصد ضروری او جزاف». فعلی که صادر می‌شود یا خیر است یا عادت است یا قصد ضروری است یا جزاف، که این‌ها اصطلاحاتش را بیان کردیم.

«اقول: القوة الحیوانیة»؛ حیوانی اگر بخواهد فعالیت را شروع کند مبادی دارد: یک مبادی ادراکی، یک مبدأ ادراکی و دو مبدأ عملی. مبدأ ادراکی‌اش خب خیال است، مبدأ عملی‌اش هم شهوت و غضب است. که البته مبدأ عملی که شهوت و غضب است نیست، جمع کنید از هر دو تعبیر به شوقیه کنید، دیگر نگویید شهوت و غضب، بگویید شوقیه. پس برای قوه حیوانیه که می‌خواهد عمل ارادی را شروع کند دو تا قوه موجود است - چون قوا تداخل دارند دیگر - یکی قوه ادراک که تخیل است، یکی هم قوه شوق. این را قبلاً گفته بودیم، حالا دوباره تکرار کردیم که قوه حیوانیه اگر بخواهد کاری انجام بدهد باید مقدماتی را طی کند.

مقدماتی را خواجه از آخر می‌شمارد اول. یکی از مقدمات این است که محرکش فعال بشود و عضلات را حرکت بدهد تا حرکت در خارج حاصل بشود. قبل از این قوه محرک قوه شوقیه است. قوه شوقیه باید شوق در این آدم ایجاد کند تا او قوه محرکه‌اش را انجام بدهد و به آن برسد. قبل از قوه شوقیه ادراک است. ادراک یا تخیل است یا تفکر. اگر قوه ی خیال همراه نباشد تخیل کارش تخیل است، اگر همراه باشد کارش فکر است. حالا این سه تا قوه هستند. این سه تا قوه غایت‌شان را می‌خواهیم مثال کنیم. غایت قوه محرکه منتهی الحرکة است. غایت شوقیه همان ما شاء الیه ای است که بعد از حرکت ما اراده کردیم به آن برسیم، مثلاً ملاقات دوست. تا می‌گوییم که تخیل و تفکر هم غایت‌شان همان است که در نظر گرفته می‌شود.

«اقول: القوة الحیوانیة لها مباد»؛ برایش مقدماتی است، یعنی اگر بخواهد کار را شروع کند باید مقدماتی را طی کند تا به کار منتهی بشود. «متقدمة»؛ یکی از آن مبادی «القوة المحرکة المنبثة»؛ محرکه‌ای است که پخش شده - منبثة یعنی پخش شده - در عضلات. اصلاً این از بالا می‌آید آخر، باید از فعل شروع کنید بیایید جلو. این اولین قوه اول فعل است، پس قبل از فعل این تأثیر قوه محرکه است. « أحدها القوة المحركة المنبثة في العضلات، و ثانيها القوة الشوقية، و ثالثها التخيل أو الفكر»؛ این را توضیح دادم.

«و غاية القوة المحركة إنما هي الوصول إلى المنتهى»؛ یعنی منتهی الحرکة. غایت قوه محرکه این است که به منتهی حرکت برسد. به منتهی حرکت برسد به غایت خودش رسیده. آن غایت‌های دیگر که ما می‌خواهیم دوست را ببینیم این‌ها، آن‌ها غایت حرکت نیستند، غایت شوقیه هستند. و غایت قوه محرکه وصول به منتهاست. «و قد تکون هی»؛ یعنی « و قد تكون هي بعينها غاية القوة الشوقية»؛ یعنی همان غایت قوه شوقیه هم هست. که دو تا غایت وجود ندارد، یک غایت است. «و قد تکون غیرها»؛ گاهی غایت‌ها با هم مختلف‌اند. «فقد تکون هی»؛ یعنی غایت حرکت چون در حرکت است فعلاً غایت قوه شوقیه هم هست. دو تا غایاتی وجود ندارد، یک غایت است. عرض کردم مثل کسی که طلب می‌کند جدا شدن از مکانی را که نشسته و حاصل شدن در مکان دیگر را. می‌خواهد از یک مکان مفارقت کند، از یک مکان دیگر حاصل بشود و هیچ غرض دیگر ندارد. فقط می‌خواهد از آن مکان به آن مکان منتقل بشود.

« لإزالة ضجره»؛ آن دلتنگی و بی‌قراری‌اش را زائل کند. ناراحت شده از این مکانی که هست، می‌خواهد از این مکان بلند شود منتقل بشود تا این ناراحتی‌اش برطرف بشود. فقط همین غرض، غرض دیگری نداریم. پس منتهی حرکت غرض اوست، این اقدام را می‌کند تا به آن منتها برسد.

«و قد تکون غیرها»؛ یعنی گاهی هم غایتی که برای قوه محرک است غیر از غایتی است که برای قوه شوقیه است. اینجا باید دو کار بیاید. «كمن يطلب غريما في موضع معين»؛ مثل کسی که طلب می‌کند بدهکاری را. «فی موضع معین»؛ غریبی را در یک موضع معین. خب باید به آن موضع معین برود، پس غریبش را در آن موضع معین ببیند. هم رفتن در آن موضع برایش غایت است، هم دیدن غریب برایش غایت است. منتها رفتن در آن موضع غایت است از قوه محرکه‌اش، و دیدن غریب در آن موضع غایتش غایت قوه شوقیه است.

حالا که روشن شد غایتی برای قوه شوقیه هست غیر از غایت محرکه، تقسیمات را شروع می‌کنیم. این تقسیماتی که الان ما می‌خواهیم شروع کنیم صورتی است که غایت قوه شوقیه اضافه باشد بر غایت قوه محرکه. و الا اگر هر دوش یکی بودند ما این اقسامی که الان ذکر می‌کنیم ذکر نمی‌کردیم. و در این قسمی که غایت قوه محرکه و غایت قوه شوقیه دو تاست، «و في هذا القسم إن لم تحصل غاية القوة الشوقية»؛ غایت قوه محرکه ممکن است حاصل بشود، انسان به آن مطلع برسد، اما غایت شوقیه حاصل نشود. انسان دوستی یا بدهکاری که می‌خواسته در آن موضع ببیند نبیند. در این صورت « سميت الحركة باطلة»؛ اگر حاصل نشد غایت قوه شوقیه - یعنی دوست دیده نشد - نامیده می‌شود حرکت باطله. «بالنسبة إليها»؛ به نسبت به این غایت. ممکن است همین حرکتی که به این غایت باطل است نسبت به یک غایت دیگر باطل نباشد. و این غایت هم مثلاً فرض کنید که از این رفته تو فلان دکه شخص را ببیند، یکی‌اش را دید یکی‌اش را ندید. نسبت به آنی که ندیده کارش باطل است، نسبت به آنی که دیگر که دیده کارش باطل نیست. و این مثلاً فعل غایتان.

اما اگر هر دو حاصل شدند، هر دو غایت حاصل شدند، دیگر فعل باطل بود. در این حالت باید ببینیم مبدأ این فعل چیست؟ تخیل تنهاست، یا تخیل است به علاوه طبیعت، یا تخیل است به علاوه خلق و ملکه نفسانی، یا فکر است. «و ان حصلت»؛ یعنی غایتان، «و كان المبدأ التخيل»؛ مبدأ فعل - یعنی فاعل فعل - فقط تخیل است، غیر تخیل نیست. در این صورت «فهو الجزاف و العبث. »؛ یعنی فعل جزاف است و عبث. خواجه فرق بین جزاف و عبث نگذاشته، ولی بعضی‌ها فرق گذاشتند مثل ابن‌سینا فرق گذاشته. این عبث و جزاف. «و ان کان»؛ یعنی «و ان کان المبدأ تخیلاً»؛ اما نه به تنهایی، بلکه به ضمیمه طبیعت، مثل تنفس. و چنین فعلی «قصد ضروری» نامیده می‌شود. «و ان کان»؛ یعنی «و ان کان» آن مبدأ تخیل، نه تنهایی بلکه به ضمیمه آن هم ضمیمه خلق یا ملکه نفسانی، «فهو العادة»؛ کاری که انجام می‌شود عادت نامیده می‌شود. و این تا اینجا در صورتی بود که مبدأ تخیل باشد. برای فعل ما دو تا غایت هست و مبدأ ما تخیل است. چه غایت هست؟ یعنی یک غایت محرکه کفایت شده و مبدأ هم تخیل بود. حالا یا تخیل تنهایی یا با ضمیمه. «و ان کان المبدأ فکراً»؛ و اگر مبدأ فکر باشد، تخیل نباشد، مبدئی که محرک انسان است فکر باشد، «فهو»؛ و این کار «فهو الخير المعلوم أو المظنون» می‌شود.

خب تا اینجا توضیح داده شد و معلوم شد که همه افعال غایت دارند، منتها غایت‌ها گوناگون‌اند. یک بحثی در این مسئله باقی مانده و آن این است که آیا طبیعیات غایت دارند یا ندارند؟ همین اول جلسه ثابت کرد کسی هم که می‌گفت غایت ندارند چون شعور ندارند رد کردیم. و همچنین این بحث مطرح است که اتفاقیات غایت دارند یا ندارند. این دو تا بحث در این مسئله هست که اولاً امور طبیعی غایت دارند یا نه، امور اتفاقی غایت دارند یا نه.

این دو تا بحث ان‌شاءالله در جلسه بعد.

 


logo