« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/15

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله چهاردهم /علت صوری

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله چهاردهم /علت صوری

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۲۸، سطر هجدهم: المسألة الرابعة عشرة فی العلة الصوریة[1] **

بعد از اینکه درباره علت مادی بحث کردیم، درباره علت صوری بحث مختصری می‌کنیم. در این مسئله دو تا بحث داریم: یکی اینکه صورت چیست و به چه مناسبت و با چه اعتبار علت صوری گفته می‌شود، و بحث دوم اینکه آیا یک جسم می‌تواند چند صورت داشته باشد یا فقط باید یک صورت داشته باشد. این دو تا بحث را ما داریم، مسئله چهاردهم داریم.

در مسئله سیزدهم محل را توضیح دادیم و گفتیم که دو قسم دارد: یکی محل متقوم که اسمش را ماده گذاشتیم، یکی محل مقوم که اسمش را موضوع گذاشتیم. وقتی که محل دو قسم شد، حال هم دو قسم می‌شود: یکی حالی که مقوم است اسمش را صورت می‌گذاریم، یکی حالی که متقوم است اسمش را عرض می‌گذاریم. وقتی محل متقوم شد، حال مقوم می‌شود؛ یعنی آن وقتی که محل ماده است، حالش صورت می‌شود که مقوم است. و اگر محل موضوع شد و مقوم شد، حالش متقوم می‌شود و عرض می‌شود. پس روشن شد که همان‌طور که دو قسم محل داریم، دو قسم هم حال داریم. در اینجا - یعنی در این مسئله چهاردهم - حالی که عرض است مورد بحث ما نیست، حالی که می‌خواهد صورت باشد مورد بحث ماست. یعنی محلی که ماده است مورد توجه بود در مسئله قبل، و حالی که صورت است مورد توجه است در این مسئله‌ای که می‌خواهیم شروع کنیم.

حالا این صورت چه شأنی دارد نسبت به ماده و چه شأنی دارد نسبت به مرکب؟ یادتان هست که ماده را هم نسبت به حال سنجیدیم هم نسبت به مرکب سنجیدیم. نسبت به حال گفتیم قابل است، نسبت به مرکب گفتیم علت مادی است. حالا صورت را هم یک بار نسبت به محل می‌سنجیم، یک بار نسبت به مرکب می‌سنجیم. اگر نسبت به مرکب سنجیدیم، می‌گوییم علت صوری است، یا می‌گوییم صورت است یا می‌گوییم علت صوری است. علت صوری است یعنی سازنده این مرکب است، دخیل در تشکیل مرکب است. منتها در عینی که دخیل است و علت است، صوری است، یعنی از سنخ صورت است نه ماده باشد، صورت است. پس صورتی است که علت مرکب است. این‌طور معنا می‌کنیم: علت صوری برای مرکب یعنی صورتی است که علت مرکب است. علت مرکب یعنی سازنده مرکب، یعنی تشکیل‌دهنده مرکب. نه سازنده به معنی فاعل، سازنده به معنی تشکیل‌دهنده. علت مادیه هم همین‌طور بود؛ علت مادیه سازنده مرکب بود به معنای تشکیل‌دهنده. علت صوری هم سازنده مرکب است به معنای تشکیل‌دهنده. ولی آن تشکیل‌دهنده‌ای بود از سنخ ماده، به آن می‌گفتیم علت مادیه. این تشکیل‌دهنده‌ای است از سنخ صورت، به آن می‌گوییم علت صوری. پس رابطه صورت با مرکب روشن شد و معلوم شد که ما صورت را وقتی ملاحظه می‌کنیم نسبت الی المرکب، به آن می‌گوییم صورت یا می‌گوییم علت صوری.

حالا اگر صورت را نسبت به ماده ملاحظه کردیم، خب این حال در ماده است. همان‌طور که ماده قابل اوست، او هم حال در ماده است. اما ما به این رابطه کاری نداریم. رابطه دیگری بین صورت و ماده هست، آن را می‌خواهیم الان توضیح بدهیم. ماده بر اثر اینکه موجود بالقوه است و فعلیت ندارد، نمی‌تواند رو پای خودش بایستد، برپا نیست، یعنی یک موجود برپایی نیست، یک موجودی که قائم باشد و برپا باشد نیست. صورت او را برپا می‌کند، چون صورت به آن فعلیت می‌دهد و او را برپا می‌کند. ماده فقط شأنش این است که می‌تواند صورت را قبول کند. وقتی صورت را قبول کرد، وجود می‌گیرد و برپا می‌شود. پس می‌بینید که صورت در برپا کردن و یا اقامه ماده دخالت می‌کند. بنابراین علت می‌شود برای ماده. اما چیست؟ چه جور علتی؟ علت صوری می‌شود؟ نه، علت صوری برای مرکب بود. پس برای ماده چه نوع علتی می‌شود؟ علت فاعلی می‌شود؟ نه. علت مادی هم که نمی‌شود، چون ماده باید محل باشد، این محل نیست، حال است. پس علت مادی نیست. علت صوری هم که نیست، چون علت صوری بود برای مرکب نه برای ماده. بنابراین علت فاعلی است.

اما چطور علت فاعلی است؟ مگر صورت ماده را می‌سازد؟ جواب این است که نه، صورت ماده را نمی‌سازد. پس نمی‌تواند علت باشد. اما این‌چنین درباره ماده اتفاق می‌افتد که عقلی که مدبر عالم ماده است ماده را می‌سازد و آن در واقع فاعل ماده است.و این ماده موجودی است که وقتی ساخته می‌شود کأنه بر زمین افتاده است، چون موجود بالقوه است کأنه بر زمین افتاده است، روی پا نیست. عقل می‌خواهد او را روی پا قرار دهد، صورت را به آن افاضه می‌کند. عقل ماده را می‌سازد، صورت را هم می‌سازد، صورت را به ماده می‌دهد تا این صورت ماده را اقامه کند. اگر این صورت از بین رفت، دوباره صورت بعدی را عقل افاضه می‌کند تا اقامه‌ای را که آن صورت نسبت به این ماده داشته این صورت جدید ادامه بدهد.

این‌طور تشبیه می‌کنند: مثل انسانی که خیمه‌ای را می‌سازد، ولی تا ستون زیر این خیمه نزند این خیمه روی زمین افتاده. اگر بخواهد خیمه را برپا کند باید ستون بزند. اولین ستون بر این خیمه زده می‌شود، این خیمه برپا می‌شود. اگر این ستون را بکشد، دو مرتبه ستون بعدی باید بزند تا برپا بودن این خیمه ادامه پیدا کند. این صورتی که عقل به ماده می‌دهد مثل ستونی است که انسان زیر خیمه می‌زند. همان‌طور که ستون خیمه را از روی زمین برمی‌دارد و برپا می‌کند، صورت ماده را از زمین برمی‌دارد و برپا می‌کند. همان‌طور که ستون بعدی جانشین ستون قبلی می‌شود، صورت بعدی هم جانشین صورت قبلی می‌شود.

خب حالا درباره اقامه خیمه علت چیست؟ دو چیز باعث شدند که خیمه برپا بشود یا برپا بودنش را ادامه بدهد: یکی انسان، یکی هم خود آن ستون. پس برای برپا شدن خیمه دو تا علت با هم شرکت کردند و خیمه را برپا کردند: یکی انسان، یکی ستون. در مورد بحث ما دو تا علت در اقامه ماده و برپا کردن ماده دخالت کردند: یکی عقل که صورت را آفرید، یکی هم صورت که به ماده قوام داد و ماده را برپا کرد. پس صورت علت فاعلی نشد، شریکة العلة شد. ولی علت فاعلی است بالاخره، بالاخره در اقامه ماده دارد دخالت می‌کند به عنوان یک مؤثر. اما تأثیرش به همین نحوی است که عرض شد.

بنابراین عقل ماده را آفرید و به وسیله صورت ماده را اقامه کرد. پس در اقامه ماده دو چیز دارند نقش پیدا می‌کنند: یکی عقل که صورت را آفرید، یکی هم صورت که مباشر این اقامه می‌شود. خود عقل مباشر اقامه نیست، این‌طور نیست که عقل با دستش این ماده را برپا کند. مباشر اقامه صورت است. صورت می‌رود و این ماده را اقامه می‌کند. ولی چون عقل این صورت را آفرید، شریکة العلة می‌شود برای اقامه ماده. پس نسبت به خود ماده علت فاعلی است تنهایی، دیگر شریک ندارد؛ عقل به تنهایی خود ماده را می‌سازد. اما نسبت به اقامه ماده عقل تنها نیست، یعنی عقل مباشر اقامه نمی‌شود، صورت را می‌فرستد برای اقامه کردن. بنابراین صورت می‌شود شریک، عقل هم می‌شود شریک. دو تا شریک با هم فعالیت می‌کنند تا ماده اقامه شود. در اصل ایجاد ماده عقل تنها فعالیت می‌کند، اما در اقامه ماده عقل و صورت با هم مشارکت می‌کنند. لذا هر کدام را می‌گوییم شریکة العله. منتها خب معلوم است عقل شریکة‌ای است که قوی‌تر است.

با این بیان معلوم شد که رابطه صورت نسبت به ماده چیست؟ گفتیم رابطه صورت نسبت به مرکب این است که علت صوری باشد. نسبت به ماده چیست؟ نسبت به ماده شریک به فاعل است، به تعبیر خواجه جزء فاعل است. فاعلی که فاعل اقامه ماده است - یعنی اقامه ماده را ایجاد کرده - این فاعل دو تاست که با هم مشارکت می‌کنند: یکی عقل، یکی صورت. پس یک جزء این فاعل عقل است، یک جزء این فاعل صورت است. پس صورت نسبت به ماده جزء فاعل است. روشن شد دیگر، روشن شد که صورت نسبت به ماده جزء فاعل است.

خب حالا مطلب را جمع کنیم: ماده نسبت به مرکب علت مادی بود، نسبت به صورت قابل بود. اما صورت نسبت به مرکب علت صوری است، نسبت به ماده درست است که حال است ولی اسمش را فعلاً حال نمی‌گذاریم، می‌گوییم جزء فاعل است. جزء فاعل معلوم شد یعنی چی؟ چون فاعل دو جزء داشت: یکی عقل بود، یکی صورت بود. خب یک جزئش می‌شود عقل، یک جزئش می‌شود صورت. پس صورت می‌شود جزء فاعل. پس صورت جزء فاعل است برای محلش، محلش یعنی ماده.

تمام مطلبی که در مورد صورت قرار بود گفته بشود گفته شد. این مطلب اول بود که در این مسئله می‌خواستیم بیان کنیم. مطلب دوم اینکه هر جسمی یک صورت دارد یا چند صورت، بحث بعدی ماست که ان‌شاءالله می‌رسیم.

**متن خوانی: علت صوری**

صفحه ۱۲۸، سطر هجدهم: مسئله چهاردهم درباره علت صوری است.

«قال: و هذا الحال صورة للمركب و جزء فاعل لمحله»؛ اینی که حلول کرده دو تا حال داشت: یکی حالی که عرض بود، یکی حالی که صورت بود. الان بحث ما در این حال دوم است، یعنی این حالی که صورت است. «و هذا الحال»؛ همین حالی که صورت بود که مقوم محل بود - مقوم محل بود یعنی جزء علت بود دیگر، الان تا توضیح دادیم که جزء علت است، جزء علت نیست - «صورة للمرکب»؛ نسبت به مرکب بسنجی می‌بینی صورت هست. مرکب نسبت به محلش که ماده است ملاحظه‌اش کنی می‌بینی «و جزء فاعل لمحله»؛ جزء فاعل است برای محلش. «جزء فاعل» نخوانید، «جزء فاعل» بخوانید. یعنی جزء فاعل است. فاعل مرکب است از صورت و عقل. این صورت جزئی از آن مرکب است، جزئی از آن فاعل است. جزء فاعل است برای محلش.

«اقول: هذا الحال»؛ اشاره به کدام حال دارد؟ «یعنی به»؛ قصد می‌کند مصنف «به» یعنی «بهذا الحال»؛ «الحال فی المادة» را. حال فی المادة منظورش است نه حال فی الموضوع. حال فی الموضوع عرض است، حال فی المادة صورت است. الان مصنف از «الحال» که با الف و لامش آورده، حال در ماده را اراده کرده نه حال در موضوع. خب «و هو»؛ یعنی این حال در ماده «صورة للمرکب لا للمادة»؛ نسبت به مرکب صورت است، اما نسبت به ماده صورت نیست. منظور از صورت، منظور از صورت علت صوری است. این صورت نسبت به مرکب علت صوری است، «لا للمادة»؛ نه اینکه نسبت به ماده علت صوری باشد. پس نسبت به ماده چیست؟ این صورت نسبت به ماده چه عنوانی دارد؟ چه حالی دارد؟

بیان می‌کند: «لانه»؛ یعنی این حال که اسمش صورت است - اگر مؤنث می‌آورد برمی‌گرداندیم به صورت، حالا که مذکر آورده برمی‌گردد به حال - این حالی که اسمش صورت است «بالنظر الی المادة جزء فاعل»؛ یعنی اگر اعتبارش کنید، مقایسه‌اش کنید با ماده، می‌بینید برای فاعل جزء، برای ماده جزء فاعل است.

جزء فاعل را توضیح دادم: «لان الفاعل فی المادة هو المبدأ الفیاض»[2] ؛ زیرا فاعل در ماده آن مبدأ فیاض است که حالا مبدأ فیاض می‌توانید عبارت بگیرید از خدا، می‌توانید عبارت بگیرید از عقل که یکی از کارگزاران در این مسئله است، یعنی مأمورین خداست در این مسئله.

فاعل در ماده مبدأ فیاض است، اما نه اینکه مبدأ فیاض خودش مباشرتاً تأثیر در ماده کند، بلکه «بواسطة الصورة»؛ به واسطه صورت تأثیر می‌کند. پس صورت می‌شود جزء فاعل. کدام صورت؟ صورت معین؟ نه، صورت معین عوض می‌شود. مثلاً این ماده، ماده که صورت هوایی گرفته، اگر شما تبریدش کنید - یعنی خنکش کنید - تبدیل به آب می‌شود. این بخار را وقتی خنک می‌کنید تبدیل به آب می‌شود. یا اینکه صورت آب گرفته، اگر تبخیرش کنید ، تبدیل به بخار و بعد هم تبدیل به هوا می‌شود. اول تبدیل به بخار می‌شود، زیادتر حرارتش بدهید آن ذرات معلق در بخار خشک می‌شود تبدیل به هوا می‌شود. پس صورت معینی که صورت آب است تبدیل می‌شود، باقی نمی‌ماند که بخواهد این ماده را اقامه کند. همچنین اگر صورت صورت هوایی است، این هم تبدیل می‌شود، این هم باقی نمی‌ماند که بخواهد ماده را اقامه کند. پس صورت خاص از بین می‌روند. چون از بین می‌روند، پس باید آن‌ها را مقوم حساب نکنیم، بلکه صورت مطلقه را مقوم حساب کنیم. نه این صورت هوا و نه آن صورت آب. صورت مطلقه یعنی صورتی که می‌تواند همان صورت آب باشد، می‌تواند صورت هوا باشد. همان‌طور که ما به ستون خیمه نمی‌گفتیم خیمه را با این ستون خاص اقامه می‌کنیم، می‌گفتیم با ستونی اقامه می‌کنیم؛ حالا این بود این، این نبود یکی دیگر. درباره صورت هم همین را می‌گوییم: ماده به وسیله صورت اقامه می‌شود، ولی نه صورت معین، چون صورت معین عوض می‌شود، بلکه به وسیله صورت مطلق. لذا ایشان می‌گوید «بواسطة الصورة المطلقة»؛ صورت مطلق یعنی هر صورتی که شد، چه صورت آب چه صورت هوا چه صورت دیگر، یعنی بالاخره صورت مناسب باشد.

این مطلب اول بود که بیانش کردیم. در این مطلب اول توجه کردید که ما گفتیم این حالی که مقوم محلش هست، این حال صورت است نسبت به مرکب و جزء فاعل است نسبت به محل.

**وحدت صورت در ماده**

«قال: و هو واحد.».

این بیان حکم دوم است، مطلب دوم است که می‌خواهیم در این مسئله بشویم. آیا صورتی که در ماده حلول می‌کند یک صورت است یا می‌تواند صور متعدد باشد؟ جواب می‌دهند که یک صورت است، صورت‌های متعدد ممکن نیست. دلیل‌شان هم این است که اگر با همان صورت اولی که وارد این ماده شد ماده توانست اقامه بشود، دیگر صورت دوم نقشی ندارد، ماده از صورت دوم بی‌نیاز می‌شود. و وقتی بی‌نیاز شد صورت دوم می‌شود لغو، وجودش لازم نیست. و اما اگر صورت اول کافی نبود در اقامه، صورت دوم می‌آید. این دو تا صورت مجموعاً ماده را اقامه می‌کنند و دو تا صورت مجموعاً می‌شوند یکی. چون با هم همراه می‌شوند و هر کدام می‌شوند جزئی، جزئی از مقوم ماده. آن‌وقت مجموع‌شان می‌شود یکی، یک مجموعه. این یک مجموعه به عنوان صورت واحد این ماده را اقامه می‌کند.

پس اگر دو تا صورت داشته باشیم این‌طور می‌گوییم: صورت اول یا کافی است یا کافی نیست. یا در اقامه ماده این صورت اول کافی است یا کافی نیست. اگر کافی باشد، اقامه ماده به توسط همین صورت اول حاصل شده و ما دیگر احتیاج به صورت ثانی نداریم. و اگر کافی نباشد، صورت ثانی مورد حاجت هست، منتها صورت اول و ثانی دو تایی با هم وارد می‌شوند و ماده را اقامه می‌کنند. یعنی مجموع در این صورت می‌شود مقوم، نه صورت اول و نه صورت دوم. مجموع می‌شود مقوم. و چون مجموع واحد است، پس مقوم باز واحد است. بنابراین مقوم این ماده علی ای حال واحد است. ممکن است این مقوم از بین برود یک واحد دیگر جایش بیاید، ولی دو تا مقوم با هم و در عرض هم بخواهند وارد بر ماده بشوند ممکن نیست. مگر اینکه با هم همکاری کنند و مجموع‌شان بشود یک مقوم، آن اشکالی ندارد. ولی اگر بخواهند هر کدام جدا جدا تأثیر تام بگذارند، لغویت لازم می‌آید و باطل است.

پس سه تا فرض شد:

     یکی اینکه صورتی در طول صورت دیگر ماده را اقامه کند. این گفتیم شدنی است، اشکالی ندارد. صورتی الان ماده را اقامه می‌کند، بعد بر اثر حادثه این صورت از بین می‌رود، صورت دیگر جانشینش می‌شود ماده را اقامه می‌کند. که صورت دوم در طول صورت اول است، در عرض هم نیست. این یک مسئله، این گفتیم جایز است.

     دوم اینکه دو تا صورت در عرض هم بیایند و هر دو با هم شرکت کنند این ماده را اقامه کنند، با هم شریک بشوند و ماده را اقامه کنند. اینجا گفتیم که دو تا صورت با هم یک مجموعه تشکیل می‌دهند و مقوم می‌شود همین مجموعه واحد. این هم گفتیم جایز است.

     سوم اینکه دو تا صورت در عرض هم وارد بشوند ولی صورت اول - یکی از دو صورت، حالا صورت اول هم نمی‌گوییم چون هر دو با هم‌اند، می‌گوییم یکی از دو صورت - کار اقامه را تکمیل کند، یعنی ماده را به طور کامل اقامه کند. این را گفتیم که دیگر احتیاج به صورت دوم نیست. پس دو تا صورت در عرض هم که هر کدام بتوانند مقوم باشند، این جایز نیست. بنابراین دو تا صورتی که هر کدام جدا مقوم باشند در طول هم جایزند، در عرض هم جایز نیستند. دو تا صورتی که با هم مجموعاً بتوانند مقوم باشند جایزند، در عرض هم جایزند. در طول هم که بی‌فایده است که در طول هم اولی بیاید اثری نمی‌کند چون جزء علت است، دومی هم باید بیاید تا مجموعه بشوند.

«قال و هو واحد»؛ «أقول: ذكر الأوائل»؛ اوائل یعنی قدما. قدما ذکر کردند که صورتی که مقوم ماده است «لا تکون فوق واحدة»؛ بیش از یکی نمی‌تواند باشد. دلیل‌شان هم این است: «لان الواحدة»؛ یعنی صورت واحد «ان استقلت بالتقویم»؛ اگر به تنهایی توانست تقویم کند، یعنی اقامه کند ماده را، «استغنت المادة عن الاخری»؛ ماده از صورت دیگر بی‌نیاز می‌شود، دیگر صورت دیگر نقشی ندارد. «و ان لم تستقل»؛ اما اگر آن صورت واحده مستقل به تقویم نبود، یعنی نتوانست به تنهایی ماده را اقامه کند، احتیاج به کمک پیدا کرد و صورت دوم کمکش آمد، «کان المجموع هو الصورة»؛ مجموع دو صورت را ما صورت واحد می‌گیریم. «و هو واحد»؛ یعنی این مجموع باز واحد است. پس باز هم صورت می‌شود واحد. بنابراین در تمام حالات صورتی که اقامه‌کننده ماده - یعنی مقوم ماده - است، این صورت در همه حال واحد است.

**مسئله پانزدهم: علت غایی**

خب مسئله بعدی، مسئله پانزدهم: «فی العلة الغائیة».

بحث ما در علت صوری تمام شد. وارد آخرین قسم علت یعنی علت غایی می‌شویم. چون علت گفتیم چهار تاست دیگر. اولی که وارد بحث علت شدیم گفتیم علت چهار تاست: فاعلی، مادی، صوری، غایی. فاعلی را توضیح دادیم، مادی بعدش، صوری را هم که الان از آن خارج شدیم، حالا مانده غایی. می‌خواهیم غایی را توضیح بدهیم.

درباره علت غایی ما دو لحاظ داریم، یا به تعبیر دیگر دو اعتبار داریم که این علت در یک اعتبار ما علت غایی است، در اعتبار دیگر غایت است نه علت غایی. یک بار ماهیت این غایت را که به وجود ذهنی و به وجود تصوری موجود شده ملاحظه می‌کنیم، یک بار وجود خارجی این غایت را ملاحظه می‌کنیم. توجه کنید تعبیر را: یک بار ماهیتش را ملاحظه می‌کنیم، یک بار وجود خارجی‌اش را ملاحظه می‌کنیم. تعبیر را می‌توانیم عوض کنیم: یک بار وجود ذهنی‌اش را ملاحظه می‌کنیم، یک بار وجود خارجی‌اش را ملاحظه می‌کنیم. این به ماهیتش - یا بفرمایید به وجود ذهنی‌اش - علت غایی است و محرک است، تأثیرگذار است. اما به وجود خارجی‌اش غایت است و متفرع بر فعل است.

مثال بزنم تا مطلب روشن بشود.

نجاری تختی را می‌خواهد بسازد تا روی این تخت ساکن بشود، یا بنایی می‌خواهد بیتی را بسازد تا در این بیت سکنی بگیرد. حالا غایت‌های دیگر هم ممکن است، ما فعلاً این غایت را در مثال‌مان انتخاب کردیم که بنایی دارد بیتی را می‌سازد تا در این بیت ساکن شود، یا نجاری تختی را می‌سازد تا روی آن تخت آرام بگیرد. ابتدا ماهیت سکنی در ذهنش می‌آید، نه ماهیت بیت و نه ماهیت تخت. البته ماهیت تخت هم به ذهن می‌آید، ماهیت تخت هم به ذهن می‌آید ولی این در واقع ماهیت غایت نیست. چون ما داریم درباره غایت بحث می‌کنیم. می‌گوییم غایت به ماهیتش علت غایی است و به وجود خارجی‌اش غایت است. بحث ما اصلاً در خود غایت است. بحث در آن فعل نداریم. نمی‌گوییم ماهیت بیت را تصور می‌کند، البته تصور می‌کند ولی ما به این تصور کاری نداریم. نمی‌گوییم ماهیت تخت را تصور می‌کند، باز هم البته تصور می‌کند ولی به این تصور کاری نداریم. آنچه که ما به آن کار داریم تصور غایت است. غایت را که آن سکنای در بیت است یا آرام گرفتن روی تخت است، این را تصور می‌کند. آن فاعل این را تصور می‌کند. با تصور این غایت تحریک به فعل می‌شود و اقدام می‌کند به ساختن بیت یا ساختن تخت.

پس این فاعل فاعل بالقوه است و با تصور آن غایت فاعل بالفعل می‌شود، یعنی شروع می‌کند به فعل. بنابراین تصور آن غایت - می‌فرمایید وجود ذهنی آن غایت، به عبارت دیگر می‌فرمایید ماهیت آن غایت که در ذهن موجود شده - این محرک می‌شود این فاعل بالقوه را به سمت فاعل بالفعل شدن سوق می‌دهد. و بعد این فاعل بالفعل شده، این فاعلی که فاعل بیت را می‌سازد یا تخت را می‌سازد.

پس می‌بینید که آن سکنا وقتی تصور می‌شود محرک این فاعل می‌شود و علت می‌شود. محرک می‌شود یعنی اثرگذار می‌شود، علت می‌شود. اما بعد از اینکه منزل ساخته می‌شود، تخت ساخته می‌شود، بنا می‌رود و در آن ساکن می‌شود، تأثیری گذاشته نمی‌شود. سکونتی که محرک این آدم بود حالا حاصل شد در خارج و متفرع شد بر فعل. فعل یعنی ساختن منزل یا ساختن تخت. متفرع شد یعنی بعد از فعل آمد. بعد از اینکه تخت ساخته شد رو تخت نشستیم استراحت کردیم، بعد از اینکه منزل ساخته شد در این منزل سکنا گرفتیم. پس استراحت و سکنا شدند غایت. غایت یعنی منتها، یعنی آنچه که بعد از فعل آمد. بعد از فعل سکنا آمد، بعد از فعل استراحت آمد. تحریکی دیگر نیست. ولی قبل از اینکه ما فعل را بسازیم، تصور این سکنا، تصور این استراحت محرک ما شد. یعنی فاعل شد برای فاعلیت ما، فاعل شد برای فعالیت ما. یعنی فاعلیت ما الان بالقوه بود تا وقتی این تصور حاصل نشده بود. حالا که این تصور حاصل شد ما دست به کار شدیم، فاعل بالقوه بودیم فاعل بالفعل شدیم. پس این تصور فاعل شد برای فاعلیت ما، یعنی در فاعلیت ما اثرگذار شد، اثر کرد. چون علت اثرگذار است، پس علت غایی همین ماهیت غایت است، یا بفرمایید وجود ذهنی غایت است. نه آنی که بعد از فعل بر فعل مترتب می‌شود. آن که تأثیرگذار نبود و شأن علیت نداشت.

بنابراین علت غایی عبارت شد از همان هدف به شرطی که تصورش کنی یا ماهیتش را ملاحظه کنی. اما اگر وجود خارجی بگیرد این دیگر علت غایی نیست، غایت است. غایت یعنی منتها، یعنی متفرع بر فعل.

پس علت غایی روشن شد: علت غایی همان هدف است به ماهیتش یا بفرمایید به وجود ذهنی‌اش. غایت همان هدف است به وجود خارجی‌اش. به این غایت که سکناست یا استراحت است، به وجود خارجی‌اش متفرع می‌شود بر فعل. یعنی فعل که تخت است یا بیت است تمام می‌شود، بعد سکنا یا استراحت که غایت است متفرع بر این فعل می‌شود. این دیگر غایی نیست. آنی که بعد از فعل می‌آید که علت غایی نیست. علت غایی باید در فعل تأثیر کند و غایت که نمی‌تواند تأثیر کند، غایت بعد از فعل می‌آید. پس علت غایی باید در فعل تأثیر کند و علت غایی همان تصور غایت یا وجود ذهنی غایت است که در فعل تأثیر می‌کند، اما نه مستقیماً؛ اول در فاعل تأثیر می‌کند بعداً در فعل. اول فاعل را تحریک می‌کند بعداً این فاعل فعل را می‌سازد. پس علت غایی منشأ پیدایش فعل شده، اما غایت منشأ پیدایش فعل نشده، مترتب فعل شده. خب معلوم شد غایت چیست و معلوم شد که علت غایی چیست. فرق بین‌شان روشن شد.

**متن خوانی: ماهیت غایت و وجود خارجی آن**

مسئله پانزدهم در علت غایی است.

«قال: و الغاية علة بماهيتها لعلية العلة الفاعلية، معلولة في وجودها للمعلول». آنی که بعداً می‌خواهد بر فعل ما مترتب شود الان غایت است، اما به ماهیتش یا به وجود ذهنی‌اش، نه به وجود خارجی. وجود خارجی که بعداً می‌آید. غایت علت هست به ماهیتش. علت کیست؟ علت استراحت است؟ علت تخت است؟ علت چیست؟ علت است ابتدائاً برای فاعل بالفعل شدن این فاعل بالقوه، و به واسطه این فاعلیت علت است برای فعل. مباشرتاً و بلاواسطه علت فعل نیست. غایت علت است به ماهیتش، علت است برای چی؟ برای علیت علت فاعلیه. یعنی علیت علت فاعلیه را بالفعل می‌کند. علت فاعلیه بالقوه علیت داشت، این آن فاعل را تحریک می‌کند و این فاعل علیت للفعل پیدا می‌کند، در حالی که قبلاً علیت بالقوه داشت. پس غایت به ماهیتش علت است برای علیت علت فاعلیه.

«و وجودها»؛ همین غایت در وجود خارجی‌اش - وجود خارجی‌اش - معلول است برای معلول فاعل. معلول فاعل چیست؟ فعل است. پس این غایت به وجود خارجی‌اش نه علت فاعلیت فاعل است، بلکه معلول است، آن هم نه برای فاعل، معلول معلول فاعل است. معلول فاعل فعل است، این غایت معلول فعل است. پس می‌شود معلول معلول. «معلولة فی وجودها للمعلول»؛ یعنی این غایت در وجود خارجی‌اش معلول است برای معلول، یعنی برای فعل که فعل معلول فاعل است.

«اقول: الغایة لها اعتباران»؛ غایت دو اعتبار دارد، دو لحاظ دارد که «یحصل لها باعتبارهما التقدم و التأخر بالنسبة الی المعلول». حاصل می‌شود برای غایت به اعتبار این دو اعتبار تقدم و تأخر نسبت به معلول. معلول عرض کردم فعل است. این غایت به یک اعتبار مقدم بر فعل می‌شود - به کدام اعتبار؟ به اعتبار ماهیتش یا وجود ذهنی‌اش - به یک اعتبار مؤخر از فعل می‌شود - به اعتبار وجود خارجی. پس «یحصل لها»؛ یعنی «یحصل للغایة باعتبارهما»؛ به اعتبار این دو اعتبار، به خاطر این دو اعتبار حاصل می‌شود تقدم و تأخر برای این غایت به نسبت المعلول، یعنی به نسبت الی المعلول که فعل است. با یک اعتبار این غایت تقدم پیدا می‌کند و با اعتبار دیگر تأخر پیدا می‌کند که توضیح داده شد.

«و ذلک»؛ و اینکه غایت به دو اعتبار اعتبار می‌شود و به یک اعتبار مقدم بر معلول - یعنی فعل - می‌باشد و به یک اعتبار مؤخر می‌باشد، به این جهت هست که - یعنی بیانش این است که - «ان الفاعل اذا تصور الغایة»؛ فاعل اگر تصور کند غایت را - فاعل نجار، فاعل یعنی بنا - این اگر تصور کند غایت را، «فعل الفعل»؛ فعل را که ساختمان است یا تخت است شروع می‌کند و انجام می‌دهد. «ثم»؛ یعنی بعد از اینکه فعل را انجام داد، «حصلت الغایة بحصول الفعل»؛ غایت که استراحت است یا سکناست با حصول این فعل حاصل می‌شود.

خب حالا که این مطلب روشن شد تطبیقش کنیم.

«فماهیة الغایة علة لعلة الفاعل»؛ ماهیت غایت علت است و محرک است برای علیت فاعل، یعنی باعث می‌شود علیت فاعل را یا بالفعل می‌کند علیت فاعل را. «اذ لولا تلک الماهیة و حصولها فی علم الفاعل»؛ اگر نبود این ماهیت و نبود حصولش در علم فاعل، «لما اثر و لا فعل الفعل»؛ آن فاعل اثرگذار نمی‌شد و فعل را انجام نمی‌داد. پس این تصور یا وجود ذهنی غایت می‌شود علت برای فاعلیت فاعل و مقدم بر فعل به این لحاظ.

حالا این مطلب را مثال بزنیم: «فالبناء»؛ یعنی بنا که می‌خواهد خانه را بسازد، « يتصور الاستكنان»؛ سکنا گرفتن در این خانه را تصور می‌کند اولاً، یعنی قبل از اینکه شروع کند به ساختن خانه تصور می‌کند سکنا را که هدف از این ساختمان است.

«فیتحرک»؛ یعنی بعد از تصور تحریک می‌شود «الی ایجاد البیت». به همین تصور بود و تحریک کرد. پس شد علت غایی، شد علت منتها اسمش را می‌گذاریم علت غایی. علت شد برای فعل اما به توسط اینکه علت شده بود برای فاعل، فاعل را تحریک کرده بود دیگر، فاعل هم رفته بود فعل را ساخته بود. پس این وجود ذهنی غایت علت شد برای فعل به توسط اینکه علت شده بود برای فاعل. بله «فیتحرک» این فاعل «الی ایجاد البیت». «ثم یوجد الاستکنان»؛ بعد استکنان حاصل می‌شود «بحصول البیت»؛ یعنی بعد از اینکه بیت حاصل شد. بیت یعنی فعل. وقتی فعل حاصل شد، غایت که استکنان است بر این فعل مترتب می‌شود.

پس ماهیت استکنان - ماهیت سکنا گرفتن که ماهیت غایت است - علت است برای علیت فاعل و در نتیجه علت است برای فعل که معلول فاعل است. «فماهیة الاستکنان علة لعلة الفاعل». «و وجوده»؛ یعنی و وجود الاستکنان «معلول للبیت»؛ یعنی بعد از اینکه بیت ساخته می‌شود این استکنان حاصل می‌شود، به طوری که ساختمان بیت در حصول این استکنان تأثیر کرده. پس حصول استکنان شده معلول فعل، چون فعل‌ها آمده استکنان حاصل شده. «و وجوده»؛ یعنی وجود این استکنان، وجود خارجی استکنان که متفرع بر بیت می‌شود، معلول بیت و مؤخر از بیت است.

خب پس حالا یک ماهیت، یک سکنا، یک سکنا به دو اعتبار دو تا نقش پیدا کرد. می‌فهمید اشکالی ندارد، چون دو تا اعتبار. اگر اعتبار واحد بود، یک امر واحد با یک اعتبار واحد نمی‌تواند دو تا عنوان داشته باشد، هم متقدم باشد هم متأخر، هم علت غایی باشد هم غایت. اما چون به دو اعتبار است اشکال ندارد. و یک اعتبار بود اشکال داشت. «و لا امتناع فی کون الشیء الواحد متقدماً و متأخراً باعتبارین»؛ در اینکه یک فعل هم متقدم باشد و هم متأخر پیدا هم علت باشد هم معلول، منتها به دو اعتبار. علت غایی اینجا شد دیگر، علت هست به اعتبار وجود تصوری، معلول است به اعتبار وجود خارجی‌اش. معلول است به اعتبار وجود خارجی‌اش. خب پس یک شیء است - یعنی استکنان یک شیء - دو تا عنوان دارد: یکی تقدم به اعتباری، دیگری تأخر به اعتبار دیگری. و این اشکالی ندارد. ممکن نیست یک شیء هم متقدم باشد هم متأخر به یک اعتبار، ولی اگر اینجا یک شیء که سکناست مثلاً یا استراحت و تخته، هم متقدم است هم متأخر به دو اعتبار.

بحث بعدی ان‌شاءالله جلسه آینده.

 


logo