90/01/14
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله سیزدهم/ علت مادی /اشکال بر ذاتی بودن قبول و پاسخ آن
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله سیزدهم/ علت مادی /اشکال بر ذاتی بودن قبول و پاسخ آن
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
**صفحه ۱۲۸، سطر هفتم: المسألة الثالثة عشرة فی العلة المادیة (ادامه)**
«قال: و قد يحصل القرب و البعد باستعدادات يكتسبها باعتبار الحال فيه.»[1]
در علت مادیه بحث داشتیم. گفتیم در جسم مادهای داریم و صورتی داریم. این جسم مرکب از دو جزء تحلیل شده: یکی ماده، یکی صورت. این ماده نسبت به صورت ماده است، نسبت به مرکب علت مادی است؛ یعنی مقوم مرکب است، مقوم صورت نیست، مقوم مرکب است. پس نسبت به مرکب میشود علت مادی.
بعد توضیح دادیم که ماده شأنش قبول کردن است. صورتی را برایش وارد کنید قبول میکند، یعنی این صورت در آن حلول میکند. عرضی را برایش وارد کنید قبول میکند. اصلاً شأنش قبول کردن است. به تعبیر ایشان قبول ذاتی اوست. میدانید که ذاتی شیء را از آن نمیشود گرفت. پس قبول را از ماده نمیشود گرفت. بنابراین اگر چیزی به ماده دادیم باید قبول کند، ممکن نیست قبول نکند. خب این دلیلش را هم بیان کردیم.
الان اشکالی بر این مطلب وارد میشود، باید جواب بدهیم. مطلب این است که ماده ذاتاً قابل است. اگر ذاتاً قابل است، پس هرچه به آن دادیم باید قبول کند. اشکالی در اینجا وارد میشود. آن اشکال این است که گاهی به ماده صورتی را میدهیم قبول نمیکند، مدتی میگذرد قبول میکند. در حالت اول قبول نکرد، در حالت دوم قبول کرد. و اگر قبول ذاتی او بود در هر دو حال باید قبول میکرد، نه در حالت اول قبول نکند، در حالت دوم قبول بکند.
مثلاً فرض کنید که این خاک و گل و امثال ذلک را صورت انسانی به آن بدهیم قبول نمیکند. بعد از مدتی این خاک جزئی از میوه میشود، درخت اینجا میکاریم میوهای به وجود میآید، یک خورده از این خاک تبدیل میشود. این میوه را انسان میخورد تبدیل به نطفه میشود. این نطفه در رحم میآید، میرود جلو، به جایی میرسد صورت انسانی را میدهیم قبول میکند. در حالت اول که خاک بود و انسان جایش بود قبول نکرد، در حالت بعدی قبول کرد. در هر دو حال هم ماده بود. با اینکه ماده بود اول قبول نکرد، دوم قبول کرد. پس چطوری میگویید قبول ذاتیاش است؟ اگر ذاتی است که فرق بین این حالت اول و حالت دوم نیست، باید در هر دو حال قبول کند. در حالی که ما میبینیم در حالی قبول کرد، در حالی قبول نکرد.
از اینجا کشف میکنیم که قبول ذاتی نیست، ذاتی ماده نیست. عاملی که ماده را قابل میکند در آن حالت اول نبود، لذا ماده قبول نکرد. عاملی که ماده را قابل میکند در حالت دوم پیدا شد و ماده قبول کرد. پس عامل خارجی این قبول را دارد به ماده میدهد. آن عامل خارجی در حالت اول نبود ماده قابل نشد، در حالت دوم آن عامل خارجی بود ماده قابل شد. در حالی که اگر شیء ذاتی بود به عامل وابسته نبود. اینطور نبود که عاملی بدهد، عاملی ندهد. ذاتی بود، وجود داشت، حاصل بود چه عاملی داشته باشد چه نداشته باشد. شما میگویید قبول ذاتی ماده است، باید ماده قبول کند ولو اینکه عاملی هم او را کمک نکند باید قبول کند. در حالی که اینطور نشد، دیدید که با نبود عامل قبول نشد، با وجود عامل قبول کرد. از اینجا میفهمیم که قبول ذاتی ماده نیست. پس آنچه که شما گفتید و ما در جلسه قبل خواندیم حرف تمامی نبود.
خواجه جواب میدهد. من جواب را هنوز عرض نکردم، لذا متن خواجه را الان نمیخوانم. اشکالی که از ناحیه مرحوم علامه گفته شده آن را میخوانم. بعد که جواب را از خارج عرض کردم، آنوقت متن مصنف را میشود معنا کرد.
**متن خوانی: اشکال بر ذاتی بودن قبول**
صفحه ۱۲۸، سطر هفتم - که ما هفتم میخوانیم، هشتم میخوانیم.
«أقول: لما ذكر أن قبول المادة »؛ چون ذکر کرد مصنف در متن قبل که قبول ماده - قبول کردن ماده هر چیزی را که حلول میکند در ماده - ذاتی ماده است.
این «لما یحل فیه» متعلق به «قبوله» است. «قبوله» اسم است، «ذاتی» خبر است. مصنف ذکر کرد که قبول کردن ماده مر چیزی را که حلول میکند در ماده، این قبول کردن ذاتی ماده است. این را در متن قبل گفت: ماده هر چیزی را که درش حلول کند قبول میکند و این قبول کردن ذاتی اوست. چون این مطلب را گفت، «استشعر»؛ استشعر جواب «لما» است. استشعر یعنی به ذهنش خطور کرد، متوجه شد که اعتراض میشود بر این حرف «بما»؛ یعنی به اعتراضی که، به کلامی که «یظن»؛ گمان میشود این کلام مناقض حرف خواجه است، زائلکننده و باطلکننده حرف خواجه است. به کلامی اعتراض شده که فکر میشود این کلام حرف خواجه را باطل میکند. و آن کلام این است که میخواهیم بخوانیم.
«و هو ان یقال»؛ و آن کلام این است که گفته شود که ماده گاهی چیزی را قبول میکند «و لا تقبل آخر»؛ چیز دیگر را قبول نمیکند. مثلاً همین خاک صورت خاکی را قبول کرد ولی انسانی را قبول نکرد. بعد از مدتی همین صورت انسانی را همین خاک قبول کرد. این که مثال زدم.
«و هو ان یقال» که ماده گاهی قبول میکند چیزی را - مثلاً این ماده که خاک است قبول کرده صورت خاکی را - اما «لا تقبل آخر»؛ چیز دیگر را قبول نمیکند، یعنی مثلاً صورت انسانی را قبول نمیکند. «ثم یعرض لها قبول آخر»؛ بعداً عارض میشود که آن آخر را - یعنی صورت انسانی را - قبول کند. اول قبول نکرد، در آن حالتی که خاک بود قبول نکرد.
«ثم یعرض لها»؛ بعد عارض شد و این مادهاش را قبول کرد. همانطوری که قبلاً قبول نشده بود حالا قبول کرد. «و یزول القبول الاول»؛ بعد از اینکه این دومی را قبول میکند، آن قبول اول از آن گرفته میشود. اول قبول کرده بود خاک را، صورت خاک را، حالا صورت انسان را قبول میکند، صورت خاکی ازش گرفته میشود. اول صورت خاکی را قبول کرده و صورت انسان را نمیپذیرفت. بعد از اینکه مدتی گذشت صورت انسان را پذیرفت، صورت خاکی را که قبلاً قبول کرده بود از دست داد. پس عاملی این صورت را، عاملی قبول این صورت را برایش درست کرد و زوال آن صورت را برایش درست کرد. بنابراین قبول کردن و اینها و قبول کردن و زائل شدن اینها همه بستگی به عامل دارد.
«ثم یعرض لها»؛ یعنی بر این ماده «قبول آخر»؛ یعنی قبول آن صورت دیگر، قبول آن مقبول دیگر که صورت انسانی بود در مثال ما. آنوقت «و یزول عنها القبول الاول»؛ آن قبول اول زائل میشود. و در قبول اول صورت خاکی را قبول کرده بود، صورت انسانی را نپذیرفته بود. حالا که صورت انسانی را پذیرفت، آن قبول اول از آن گرفته میشود، یعنی صورت خاکی زائل میشود.
«و هذا»؛ این وضعی که پیش آمد «يعطي»؛ یعنی به ما میفهماند، «يعطي»؛ یعنی به ذهن ما، یعنی به عقل ما که ما این را درک میکنیم که قبول از امور عارضهای است که حاصل میشود برای ماده به سبب غیر، یعنی به سبب عامل خارجی. ماده قبول را از عامل خارجی میگیرد. نه اینکه قبول از امور ذاتیه لازمه للماده باشد. «لذات المادة»؛ یعنی لازم ذات ماده باشد، از بیرون نیاید. اینچنین نیست. در حالی که شما که خواجه بودید ادعا کردید که قبول از امور ذاتی است، ذاتی ماده است و لازم ماده است «لذات المادة».
یعنی بدون اینکه چیز دیگر بخواهد دخالت کند، خود ذات کافی است در داشتن این قبول. پس حرف شما با این وضع و با این وضعی که در ماده اتفاق میافتد و ما نقل کردیم نقض میشود. پس کلام خواجه نقض شد به وسیله کلام دیگری که این مستشکل گفت.
**پاسخ به اشکال: قرب و بعد در قبول**
مرحوم علامه جواب میدهد. جواب هم اینست که خود خواجه گفته. مرحوم علامه میگوید قبول در هر دو حال حاصل است. چه در آن حالت اول، چه در حالت دوم ماده قبول میکند. اصل قبول حاصل است، لذا خودتان هم گفتید که صورت خاکی را قبول کردید، پس اصل قبول حاصل است. در حالت دوم هم صورت انسانی را قبول کردیم. هیچ جا شما پیدا نمیکنید که ماده قابل نباشد و چیزی را قبول نکند. اصل قبول محرز است و از ماده گرفته نمیشود. حالا قبول این صورت یا قبول آن صورت، این را باید ببینیم چطوری در ماده باید داشته باشیم.
میفرماید که ماده گاهی از اوقات برای قبول صورتی آمادگی ندارد به خاطر اینکه شرایط فراهم نیست. نه شرایط بخواهند دخالت کنند تا بگویید عامل خارجی دخالت کرده و ماده را قابل ساخته. ماده علی ای حال قابل است، قابل بودنش احتیاج به عامل بیرونی ندارد. اما قابل این صورت خاص، قابل آن صورت خاص، این باید بحث کنیم. ما گفتیم قابلیت برایش ذاتی است، نگفتیم قابل این صورت بودن برایش ذاتی است. اصل قابلیت برایش ذاتی است، هیچوقت نمیتوانید قابلیت را از آن بگیرید. اما نسبت به این صورت قابل هست یا قابل نیست باید بحث شود. نسبت به این صورت هم قابل هست، منتها ممکن است قابل بعید باشد، باید صبر کنیم تا قابل قریب باشد بعداً قبول کنیم. این خاکی که الان صورت انسانی را قبول نکرد، در آینده صورت انسانی را قبول میکند. پس فعلاً آمادگی برای قبول دارد، منتها آمادگی بعید، قوه بعید. پس قابل است، منتها بعیداً قبول میکند. یک خورده بگذرد باز هم قابل است، منتها قریباً قبول میکند.
چه اتفاقی میافتد که این قابلیت بعید میشود قریب میشود؟ میفرماید یک صورتی بر این ماده وارد میشود که تا حالا وارد نبود. این صورت ماده را آماده میکند برای قبول صورت خاص. مثلاً صورت علقه بودن وارد میشود بر این خاک. خاک همینطور پیش میآید تا صورت علقه پیدا میکند. حالا که صورت علقه پیدا کرده، همان ماده است که قبلاً خاک بود. صورت جدید پیدا نکرده، با گرفتن صورت جدید میتواند صورت انسان را قبول کند. گاهی از اوقات هم عارضی وارد میشود. مثلاً فرض کنید که آب است، این را میخواهیم صورت هوایی بشود، قبول نمیکند. حرارتش میدهیم. عرضی را برایش وارد میکنیم، نه صورتی وارد کنیم. در مثال قبل صورتی وارد کردیم بر این خاک، صورت نطفه وارد کردیم صورت انسان را پذیرفت. در این مثالی که میخواهم دارم عرض میکنم عرضی را بر آب وارد میکنیم که حرارت است. وقتی عرض وارد آب شد، حرارت وارد آب شد، آب داغ شد، تبدیل به بخار میشد، بعد هم تبدیل به هوا میشد، صورت هوایی را میپذیرد. پس با آمدن صورتی یا با آمدن عارضی، این مادهای که قوه بعیده نسبت به صورتی داشت، قوه قریبه نسبت به آن صورت پیدا میکند و آن صورت را میپذیرد.
پس ماده این صورت انسانی عبارت شد از همان ماده قبلی به علاوه یک صورت جدید که صورت علقه هست. ماده صورت هوایی عبارت بود از همان ماده قدیمی که در آب وجود داشت به علاوه حرارت. یعنی حرارت که عرض است یا صورت که جوهر است، این دو تا ماده را به حالی درآوردند که توانست قبولی را که در شأنش بود ظاهر کند. نه قبول را به دست بیاورد، قبول داشت از اول. ایشان میفرماید که تعبیر را دقت کنید: قبلاً این خاک بُعد قبول داشت، حالا قرب قبول دارد. و علی ای حال این قرب قبول دارد. در هر دو صورت قبول دارد، منتها در اول بُعد قبول داشت، در آخر قرب قبول پیدا میکند. روشن است مطلب؟
پس اینچنین نیست که ماده قابل نباشد. ماده همانطور که ما گفتیم قابل است، قابلیت هم ذاتیاش است. ولی این قابلیت قریب و بعید دارد. گاهی قابلیت بعید است، خب فعلاً صورت را قبول نمیکند. وقتی این قابلیت قریب شد صورت را قبول میکند. اینطور نیست که یک عاملی به این ماده قبول را عطا کند. نه، آن خود ذاتش قابل است. منتها باید شرایط برای اینکه این قابلیت ظهور پیدا کند و بالفعل بشود - یعنی ماده قبول کند - باید شرایط فراهم بشود. قابلیت بعید داریم، بعد آن قابلیت بعید میشود قابلیت قریب. پس هیچوقت قابلیت را شما از ماده نمیگیرید، قرب و بعدش را درست میکنید. بنابراین ما که گفتیم قابلیت ذاتی ماده است درست میگوییم.
این قرب از کجا به دست آمد؟ از اینکه ماده عرضی یا صورت جدیدی کسب کرد. آنوقت آن بعید شد قریب. قابلیت بعید شد قابلیت قریب. وقتی صورت نطفه را کسب کرد قابلیت بعیدش شد قابلیت قریب. وقتی حرارت را که عرض است کسب کرد قابلیت بعیدش شد قابلیت قریب. پس قابلیت از اول وجود دارد، قرب و بعدش حادث میشود. و علت حدوث قرب و بعد هم همان چیزی است که در این ماده حلول میکند. حالا یا عرضی است که در ماده حلول میکند، یا صورتی است که در ماده حلول میکند. آنوقت با این حال ماده آماده میشود که فعلی را که تا حالا قبول نمیکرده قبول کند. تا حالا هم قبول میکرده منتها بعیداً، حالا قبول میکند قریباً.
**متن خوانی: قرب و بعد استعداد**
عبارت خواجه را توجه کنید معنا کنم، بعد درسته عبارت معلوم میشود. «قال: و قد یحصل قرب»؛ گاهی برای ماده قرب قبول و بعد قبول پیدا میشود به سبب استعداداتی که «یکتسبها»؛ کسب میکند این ماده آن استعدادات را. این استعدادات را از کجا میگیرد؟ «باعتبار الحال»؛ به اعتبار آنچه که در این ماده حلول میکند. یعنی به اعتبار عرضی که در این ماده حلول کرده یا به اعتبار صورتی که در این ماده حلول کرده، این ماده استعدادی کسب کرده که بر اثر کسب این استعداد قرب به صورتی که میخواهد قبول کند پیدا کرده. در حالی که قبلاً که این استعداد را نداشت بُعد از قبول کردن صورت داشت، حالا قرب به قبول دارد. «باعتبار الحال فیه»؛ به اعتبار آنچه که حلول کرده در این ماده. ضمیر را مذکر است، من دارم به ماده برمیگردانم. عبارت خواجه را ببینید، خواجه از ماده تعبیر به محل کرده و محل مذکر است، ضمیر هم دارد مذکر برمیگردد.
در متن قبلی گفت «قبوله ذاتی»؛ یعنی قبول محل ذاتی است. اینجا میگوید «باعتبار الحال فیه»؛ فیه یعنی فی المحل. وقت ما رو داریم ماده معنا میکنیم. عیبی هم ندارد چون ماده همان محل است، محل هم همان ماده است. منتها میخواهم بگویم اگر مصنف ضمیر مذکر آورده بدانید که به اعتبار محل دارد مذکر میآورد.
حالا کلام مرحوم علامه. این «باعتبار الحال فیه» که در کلام خواجه بود مربوط به «یکتسبها» است. استعداداتی را این ماده کسب میکند. چطوری کسب میکند؟ از طریق حالی که در این محل واقع میشود. این محل حالی پیدا میکند، با پیدا کردن این حال استعدادی به دست میآورد که به خاطر این استعداد نزدیک میشود به قبول کردن صورت. در حالی که قبلاً که این استعداد را نداشت دور بود از قبول کردن صورت.
«و التحقیق»؛ جواب این است که گفته شود قبول ماده ثابت است «فی الحالتین». حالتین را گفتم، یعنی آن حالت دور و آن حالت نزدیک. آن حالتی که در آن حالت صورت خاک را قبول کرد، صورت انسان را قبول نکرد، این یک حالت. حالت دیگر آن حالتی که صورت انسان را قبول کرد و صورت خاک را از خودش زائل ساخت. دو تا حالت را توجه کردید که چطوری توضیح دادم: یکی آن وقتی که صورت خاک را داشت و صورت انسان را قبول نکرد، یکی آن وقتی که صورت انسان را قبول کرد و صورت خاک را از خودش زائل کرد، یعنی از دست داد. این در هر دو حال توجه میکنید که ماده قابل است.
«نقول»؛ و تحقیق این است که بگوییم که قبول ثابت است برای ماده در هر دو حالت. «لکن القبول منه»؛ یعنی بعضیه، «من» تبعیضیه است، ضمیر «منه» به قبول برمیگردد. «لکن القبول منه قریب»؛ بعضی از این قبول قریب است، «و منه بعید»؛ بعضی قبولهای دیگر بعیدند. اصل قبول حاصل است، منتها بعضیاش قریب است بعضیاش بعید است. وقتی این قرب و بعد بر اثر استعداداتی است که ماده کسب میکند، استعدادات را هم از آن عوارض یا صوری که در این ماده حلول میکند کسب میکند. «لکن القبول منه»؛ بعضیاش قریب است، «و منه»؛ بعضیاش بعید است.
«فان»؛ مثال میزند. «فان قبول النطفة للصورة الانسانیة بعید»؛ است. «و قبول الجنین للصورة الانسانیة قریب»؛ است. من مثال را به دور زدم، ایشان مثال را به دور میزند. من مثال را خیلی دور بردم گفتم خاک، ایشان میگوید نطفه. نطفه صورت انسانی را فعلاً قبول نمیکند، وقتی که جنین شد قبول میکند. پس نطفه هم قابل صورت انسانی هست، جنین هم قابل هست، منتها نطفه قبول بعید دارد، جنین قبول قریب دارد.
«فاذا حصل القرب»؛ اگر قرب حاصل شد برای ماده - یعنی ماده به این صورتی که میخواهد قبول کند قریب شد، نزدیک شد، استعداد قریب پیدا کرد، نزدیک شد به پذیرش این صورت انسانی - «بالنظر الی عرض من الاعراض»؛ عرضی از اعراض بر این ماده وارد شد. عرض در اینجا معنی عام است، صورت هم صورت جوهری هم میشود. چون صورت جوهری حلول میکند، عرض هم حلول میکند، هر دو را به یک اصطلاح میگویند عرض. «بالنظر الی عرض من الاعراض»؛ به نظر به چیزی که، به عارضهای از عوارض که عارض بر این ماده شد و با عروزش ماده را به این صورت قریب کرد، نزدیک کرد. در حالی که ماده قبل از عروض این عرض به این صورت نزدیک نبود، از این صورت دور بود ولی قابلیت آن صورت را داشت.
«فاذا حصل القرب بالنظر»؛ یعنی به خاطر عرضی از اعراض. عبارت توجه کنید:
«نسب القبول و عدمه الیه». این «نسب القبول» روشن است، یعنی قبول نسبت داده میشود «الیه»؛ یعنی به ماده، یا به ماده با این عرض. این دقیقتر است: به ماده با این عرضی که گرفته.
«و عدمه عن غیره»؛ و عدم قبول. اینجا عبارت احتیاج به توضیح دارد. بالا گفت عبارت توجه کنید تو آن چند خط قبل گفت «یعرض لها قبول آخر و یزول عنها القبول الاول». پیدا کردیم عبارت دیگر خود پیش خواندیمش: «ثم یعرض لها قبول آخر و یزول القبول». هم «یعرض قبول» هم «یزول قبول». اینجا هم هم «نسب القبول» هم «نسب عدمه». این عبارت به وضوح آن عبارت قبلی نیست. نسبت داده میشود قبول به این محل و عدم قبول از غیر این محل. یعنی این محل عبارت بود از ماده با این عرض. این ماده با این عرض قبول کرد صورت انسانی را، ولی مادهای که این عرض را نداشت این را قبول نکرد.
«نسب القبول الیه و عدم القبول عن غیره».
یعنی «و نسب»؛ «و عدم القبول الی غیره» ندارد، «عن غیره» دارد. نسخ را من نگاه کردم تماماً «عن غیره» داشت. نسخه شما چطور؟ «عن غیره»؟ بله نسخ همه هرچه من نگاه کردم «عن غیره». عبارت به همین طور که معنا کردم معنا میشود که سخت هم هست معنایش. اگر بود «و عدم عن غیره» نه «عدمه عن غیره» میشد معنا کنی قبول نسبت داده میشد به این محل و معدوم میشد از غیر محل، زائل میشد از غیر محل. حالا اگر «و» را بخوانیم نه «و عدمه»، «و عدم» فتح نکنیم، «و عُدِمَ» بخوانیم چطور میشود؟ «و عُدِمَ» یعنی «فقد هو». درست هم هست. نسبت داده میشود قبول به این محل و فقدان قبول از غیر این محل. یعنی که این محل قبول میکند و غیرش که آن قبلی بود قبول نکرد. نسبت داده میشود که این محل که با این عرض آمده قبول میکند. آن قبلی که غیر از این بود قبول نشد. قبلی همین ماده بود منتها عرض دیگر داشت، این عرض را نداشت. به خاطر اینکه عرض دیگر داشت غیر از این بود. الان اینی که این عرض را پیدا کرده قبول میکند. غیرش یعنی آنی که این عرض را نداشت قبول نشد. عدم قبول را نسبت میدهیم به غیر، یعنی به همین ماده در حالی که عرض دیگر داشت. قبول را نسبت میدهیم به این ماده در حالی که عرض دوم را گرفته. عبارت علی ای حال صاف نیست ولی مطلبش همانی است که گفته شد.
«و في الحقيقة إنما حصل قرب القبول بعد بعده ».
عبارت جالبی است. میگوید فکر نکن قبول حاصل شده، قبول از اول بوده تا آخر. چون قبول ذاتی ماده است هرگز این قبول را از دست نداده. این قبول از اول بوده تا آخر، منتها قبلاً بُعد قبول بود، حالا قرب قبول است. پس قرب قبول بعد از بُعد قبول حاصل شده، نه قبول بعد از عدم قبول حاصل شده باشد. اینطوری نیست که قبول بعد از عدم قبول حاصل شده باشد، بلکه از اول تا آخر قبول است. هیچوقت عدم القبول نیست. و قرب قبول بعد از بُعد قبول حاصل شده. اینها با توجیهی که عرض کردم روشن است.
« و في الحقيقة إنما حصل قرب القبول بعد بعده ». خب چرا قرب و بعد درست شد؟ همانطور که در کلام خواجه گفتیم چون استعدادهای جدید به دست آمد. این استعداد چرا به دست آمد؟ چون حال جدید - که حالا صورت است یا عرض است - پدید آمد. چون حال جدید پیدا شد، حال جدیدی در این محل، در این ماده، در این هیولی حلول کرد - حالا چه عرض چه صورت - این حال جدید استعداد جدید به وجود آورد، یعنی استعداد قریب به وجود آورد. و وقتی استعداد قریب شد، این صورت به این مادهای که استعداد قریب را پیدا کرده بود عطا شد. در حالی که قبلاً این ماده چون استعدادش بعید بود این صورت را نمیگرفت.
« و سبب القرب و البعد هو الأعراض و الصور الحالة في المادة ».
آن اعراض و صوری که حلول در ماده میکنند، آنها سبب قرب و بعد صورت قبلی باشند. ماده را از صورت بعدی دور میکنند اگر مناسب با صورت بعدی باشند، ماده را به صورت بعدی نزدیک میکنند. آنهایی که مناسباند با صورت انسانی، این ماده را به صورت انسانی نزدیک میکنند. آن عوارض یا صوری که مناسب صورت انسانی نیستند بلکه مناسب صورت خاکی هستند، اینها آن ماده را از قبول صورت انسانی دور میکنند. پس علت دور شدن و علت نزدیک شدن این صوری است که یا عوارضی است که در ماده حلول میکند. بعضی از این صور و عوارضی که حلول میکنند نامناسباند با آن صورت بعدی، یا کم مناسبت دارند یا نامناسباند. در این حالت ماده آن صورت بعدی را قبول نکرده، بلکه بعید است از قبول. قبول میکند ولی بعید است. وقتی یک گاهی از صورتی که مناسب صورت یا عرضی که مناسب صورتی - یعنی صورت انسانی - است، آن وارد ماده میشود، آنوقت ماده را نزدیک میکند به صورت انسانی و آمادهاش میکند برای پذیرش صورت انسانی. «و سبب القرب و البعد الاعراض و الصور» هستند که در ماده حلول میکنند.
مثال به صور را قبلاً زد که صورت جنینی اگر آمد ماده را آماده انسان میکند، ولی صورت نطفه اگر بود هنوز ماده آماده نشده. در صورت نطفه ماده دور است از صورت انسانی، در صورت جنینی ماده نزدیک هست به صورت انسانی. و قبلاً مثال به صورت زد، حالا مثال به عرض میزند.
« فإن الحرارة إذا حلت المادة »؛ اگر حلول کند در ماده - مثلاً هیزم - «و اشتدت»؛ و این حرارت شدید شود، مادهای را که تا حالا برای نار بودن آمادگی نداشت - البته آمادگی نداشت خود کلام مسامحی است، بگوییم آمادگی دور داشت - مادهای را که برای پذیرش صورت ناری آمادگی دور داشت، آماده نزدیک میکند.
«و ان الحرارة»؛ وقتی حلول کند در ماده - مثلاً در ماده هیزم - «و اشتدت»؛ و این حرارت اشتداد پیدا کند، «اعدتها»؛ این حرارت آماده میکند این ماده را برای «قرب قبول الصورة الناریة». یعنی قبول صورت ناریهاش نزدیک میشود. قبلاً بعید بود حالا نزدیک میشود. به قرب قبول صورت ناریه، علاوه به «خلع غیر الصورة الناریة». در آن دو سه خط قبل هم گفتیم: «ثم یعرض لها قبول آخر»؛ بعد گفتیم «و یزول عنها القبول الاول». هم عارض میشود صورت ناریه، هم خلع میشود غیر صورت ناریه. توجه کردید آن مطلبی که الان خواندمش که «ثم یعرض لها قبول آخر و یزول عنها القبول الاول» دوباره در همین عبارت اخیر تکرارش کرده، منتها به بیان دیگر اینطور گفته: حرارت وقتی در ماده حلول میکند و این حرارت شدید میشود، این ماده را آماده میکند برای قرب قبول صورت ناریه و در نتیجه خلع این غیر این صورت، هرچه غیر صورت است خلع میشود و خود این صورت ناریه باقی میشود. اما آن عرض که حرارت بود باعث شد که این هیزم بتواند به سمت صورت ناریه نزدیک شود و صورت ناریه را قبول کند. اگر آن عرض نیامده بود، اگر آن عرض نیامده بود هنوز این هیزم که ماده است از آن صورت ناریه دور بود، قبول میکرد صورت ناریه را منتها به قبول بعید نه به قبول قریب.
خب مطلب انشاءالله روشن شده. مسئله چهاردهم هم در جلسه آینده.