90/01/13
بسم الله الرحمن الرحیم
مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله سیزدهم/ علت مادی /تعریف ماده و موضوع
موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله سیزدهم/ علت مادی /تعریف ماده و موضوع
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
**صفحه ۱۲۷، سطر نوزدهم: المسألة الثالثة عشرة في العلة المادية[1] **
بحثمان در علت فاعلی تمام شد. از این مسئله وارد علت مادی میشویم، ولی بحثمان در این مسئله خیلی طولانی نیست. سه تا بحث در این مسئله مطرح میکنیم:
• بحث اول این است که محل را تقسیم میکنیم به دو قسم که یکی از آن دو ماده هست، و با توجه به این قسم علت مادی را توضیح میدهیم.
• بحث دوم این است که قبول را که شأن ماده است میگوییم که ذاتی است برای ماده و قابل انفکاک از ماده نیست.
• بحث سوم این است که بر مطلب دوم اشکالی وارد شده، ما آن اشکال را جواب میدهیم.
این کل سه مبحثی است که ما در این مسئله داریم.
**بحث اول: تقسیم محل به ماده و موضوع**
اما مسئله اول: دو چیز حال و محل میشوند که یکی به دیگری محتاج باشد. اگر هر دو از هم مستغنیاند، ممکن است مجاور هم قرار بگیرند ولی حال و محل نمیشوند. ممکن است به هم ضمیمه بشوند اما حال و محل نمیشوند. پس در حلول شرط میشود که یکی از حال و محل به دیگری محتاج باشد. دو تا جسم را ملاحظه کنید؛ این دو تا هیچکدام به هم محتاج نیستند. ممکن است کنار هم مجاور باشند، به هم ضمیمه بشوند، متصل بشوند، ولی یکی در دیگری حلول نمیکند. پس برای حلول لازم است که احتیاج حاصل باشد و همین احتیاج جذب میکند حال را به محل یا محل را به حال. پس در حلول احتیاج لازم است.
حالا احتیاج یا از طرف محل است یا از طرف حال است. بالاخره از یک طرف باید احتیاج باشد. اگر محل احتیاج داشته باشد به حال، گفته میشود محل متقوم به حال است. اگر حال احتیاج داشته باشد به محل، گفته میشود محل مقوم حال است. پس محل یا متقوم است و یا مقوم. محلی که متقوم است به حال، ماده نامیده میشود. محلی که مقوم حال است، موضوع نامیده میشود.
جسم مرکب از ماده و صورت است. ماده محل است، صورت حال است. ماده به صورت احتیاج دارد، یا به تعبیر دیگر متقوم به صورت است. در چی احتیاج دارد؟ در چی متقوم است؟ در ماهیت یا در وجود یا در فعلیت؟ در ماهیت احتیاج ندارد؛ ماده در ماهیت احتیاج به صورت ندارد. وقتی شما ماهیت ماده را میخواهید تعریف کنید، صورت را اخذ نمیکنید. مگر وقتی میخواهید بیان کنید که ماده به توسط صورت فعلیت پیدا میکند، اینطوری اگر بخواهید حرف بزنید بله صورت در آن اخذ میشود.
اما در وجود، در وجود ماده احتیاج به صورت دارد. چرا؟ چون وجود همیشه برای یک امر بالفعل است. یک امر بالفعل را ما میگوییم موجود. ماده تا صورت به آن داده نشود بالفعل نمیشود، پس موجود نمیشود. بنابراین در وجود احتیاج به صورت دارد. ولی قبل از اینکه وجود بگیرد، در فعلیت احتیاج به صورت دارد؛ اول باید بالفعل بشود تا موجود بشود. پس احتیاجش را باز بگوییم در وجود نیست، در آن فعلیت است. چون وقتی فعلیت پیدا کرد یک وجود هم پیدا میکند. بنابراین ماده در فعلیت محتاج است به صورت. ماده امری است که قوه اشیاء است، صرف قوه است و قوه نمیتواند در خارج موجود باشد، باید فعلیت پیدا کند تا در خارج موجود بشود. و فعلیتش به صورت است. پس ماده در فعلیت محتاج است به صورت، نه در ماهیت. در وجود هم محتاج هست، منتها قبل از اینکه احتیاجش در وجود باشد احتیاجش در فعلیت است. لذا مناط احتیاج را همان فعلیت قرار میدهیم نه وجود. پس ماده محتاج است به صورت در فعلیت، به تعبیر دیگر متقوم به صورت است. معلوم شد محلی که عبارت از ماده است متقوم به حال است.
اما در جایی که ما عرض و موضوع داشته باشیم، عرض حلول میکند در موضوع، موضوع میشود محل برای عرض. اما در این فرض محل محتاج به حال نیست، یعنی موضوع محتاج به عرض نیست. اما حال محتاج به محل هست، یعنی عرض محتاج به آن موضوع هست. در چی محتاج است؟ آیا در ماهیت محتاج است؟ نه. بیاض که حال در جدار است، در ماهیتش احتیاجی به جدار ندارد. وقتی شما بیاض را تعریف میکنید، دیوار و امثال دیوار را در تعریف اخذ نمیکنید. پس عرض در ماهیت احتیاج به موضوع ندارد. در وجود احتیاج دارد. عرض اگر بخواهد در خارج موجود بشود باید متکی بشود به جوهر، متکی بشود به موضوع. پس عرض محتاج است به محل، اما در وجود محتاج است.
توجه داشتید ماده محتاج بود به حال در فعلیت، اما عرض محتاج است به موضوع در وجود. وقتی عرض محتاج به موضوع شد، عرض میشود متقوم، موضوع میشود مقوم. پس موضوع محلی است مقوم، در حالی که ماده محلی بود متقوم.
توجه کردید در جایی که ما حال و محل داریم، بالاخره یا باید محل متقوم باشد به حال، یا حال متقوم باشد به محل. یا به تعبیر دیگر یا باید محل متقوم باشد یا باید محل مقوم باشد. اگر هیچیک از این دو حالت نبود - یکی از این دو به دیگری احتیاج نداشت، یکی متقوم و یکی مقوم نبود - همانطور که عرض کردم حلولی صورت نمیگیرد. در فرض استغنا حلولی تحقق پیدا نمیکند. در فرض احتیاج حلول حاصل میشود. وقتی احتیاج یا از طرف محل است یا از طرف حال است، فرق نمیکند از هر کدام از دو طرف باشد حلول انجام میشود. که ما آن را که حلول کرده میگوییم حال، آنی که در آن حلول شده میگوییم محل. ماده شد محل برای صورت، موضوع شد محل برای عرض. منتها ماده محل متقوم، موضوع محل مقوم.
این توضیحی بود درباره محل که شامل ماده و موضوع هر دو میشد. اما ماده علت مادی برای صورت نبود، موضوع هم علت مادی برای عرض نبود. حالا میخواهیم بیان کنیم که چطور ماده علت مادی است؟ در چه فرضی ماده علت مادی است؟
میفرماید اگر ماده را نسبت به صورت سنجیدی، میگویی که ماده برای صورت محل است، یا به تعبیر دیگر ماده قابل است. قابل هست یعنی علت مادی نیست، چون ماده تأثیری در صورت ندارد. علت یعنی مؤثر. ماده تأثیری در صورت ندارد تا نسبت به صورت علت به حساب بیاید. پس ماده نسبت به صورت علت مادی نیست، ماده هست، محل هست، اما علت مادی نیست.
اگر شما ماده را نسبت به مرکب سنجیدید - یعنی نسبت به جسم که مرکب از ماده و صورت است - در این حالت ماده دیگر محل برای مرکب نمیشود، محل برای آن جزء دیگر - یعنی صورت - میشود، ولی محل برای مرکب نمیشود. بلکه علت مادی است برای مرکب. علت مادی است یعنی تأثیرگذار است در مرکب، در ساختمان مرکب تأثیر دارد. منتها تأثیرش تأثیر فاعلی نیست، تأثیرش تأثیر مادی است، یعنی ماده شده برای این مرکب. پس علت مادی یعنی ماده در وقتی که با مرکب سنجیده شود، این علت مادی است.
حالا در عرض چی؟ آیا موضوع علت مادی هست برای عرض؟ محل هست برای عرض، مقوم وجود عرض هم هست. اما حالا که مقوم است میتوانیم علت حسابش کنیم؟ گفتند موضوع نسبت به عرض علت مادی است یا ملحق به علت مادی است. خود علت مادی قرارش ندادند، ملحق قرارش دادند. موضوع نسبت به مرکب چی؟ مرکب من الموضوع و العرض، نه مرکب من المادة و الصورة، آن بحث دیگری است. موضوع نسبت به مرکب من الموضوع و العرض - یعنی خود موضوع را با عرض دو تا را با هم مرکب فرض کنید - موضوع نسبت به این مرکب چیست؟ باز هم علت مادی است، سازنده مرکب است دیگر، مرکب را دارد میسازد. پس موضوع نسبت به عرض میشود علت مادی، نسبت به مرکب هم میشود علت مادی. مثلاً شما کاغذ را نسبت به بیاض حساب کنید؛ کاغذ علت مادی بیاض است، یعنی بیاض به این ماده تکیه دارد. پس این ماده یا این کاغذ میشود علت مادی برای بیاض. حالا ابیض را ملاحظه کنید. ابیض مرکب من موضوع و عرض است، یعنی مرکب از کاغذ و بیاض است. به این کاغذ میگویید ابیض. موضوع سازنده ابیض است، یعنی کاغذ یکی از اجزای این مرکب است. پس میشود علت برای این، علت داخلی برای این مرکب. و ما آن را علت مادی یا ملحق به علت مادی حساب میکنیم. علت را گفتند چهار قسم است: فاعلی، مادی، صوری، غایی. بعد اشاره کردند که موضوع هم علت است، آن را ملحق کردند به علت مادی. به این بیانی که گفتم روشن شد.
خب پس ما در این توضیحاتی که شنیدیم چند تا مطلب را فهمیدیم:
یکی اینکه محل به دو قسم تقسیم میشود: یکی ماده، یکی موضوع. یک قسم مقوم است یعنی موضوع، یک قسم متقوم است یعنی ماده. و گفتیم اگر تقویم و تقوم نباشد حلول حاصل نمیشود. باید از یک طرف تقویم باشد، از یک طرف تقوم باشد، یعنی احتیاج باید حاصل باشد تا حلول حاصل بشود. اینها همه را توضیح دادیم. و بعد آخر سر هم علت مادی را بیان کردیم. علت مادی که رایج است ماده است نسبت به مرکب. موضوع نسبت به عرض و موضوع نسبت به مرکب را هم حساب کردیم، ولی آن به طور رایج علت مادی شمرده نمیشود، علت مادی حقیقی شمرده نمیشود. پس علت مادی روشن شد، یعنی ماده نسبت به صورت این میشود علت، نسبت به مرکب این میشود علت.
با این بیان توضیح مطلب اول تمام شد و معلوم شد که علت مادی چیست.
**متن خوانی: تعریف ماده و موضوع**
صفحه ۱۲۷، المسألة الثالثة عشرة في العلة المادية
مسئله سیزدهم درباره علت مادی.
مصنف گفت: «قال: و المحل المتقوم بالحال قابل له و مادة للمركب.».
محل را مقید میکند، چون محل دو قسم است، یک قسم را میخواهد اخراج کند. میگوید محلی که متقوم به حال است. محلی که متقوم به حال است ماده است، محلی که مقوم حال است موضوع است. چون بحثش در موضوع نبوده قید آورده تا موضوع خارج بشود و آن موردش که ماده است باقی بماند. محل متقوم به حال که همان ماده است، «قابل له»؛ یعنی قابل للحال. حال را قبول میکند، نسبت به حال قابل شمرده میشود نه علت مادی. ولی «مادة للمرکب»؛ نسبت به مرکب ماده حساب میشود، یعنی علت مادی.
«أقول: المحل إما أن يتقوم بالحال »؛ محل یا تقوم دارد به حال، یعنی محتاج به حال است، «فهو المادة». «او یقوم الحال»؛ یا برپا میدارد حال را که حال به او محتاج است، «فهو الموضوع». «و الا»؛ یعنی اگر نه تقوم باشد نه تقویم - یعنی به عبارت دیگر اصلاً احتیاجی نباشد، استغنا باشد - «لزم استغناء احدهما عن الاخر»؛ لازم میآید یکی از دیگری بینیاز باشد «و فلا حلول»[2] ؛ دیگر حلول صورت نمیگیرد. حلول در جایی است که یکی از طرفین محتاج باشد، طرف دیگر محتاجالیه باشد. اگر محتاج و محتاجالیه داشتیم حلول حاصل میشود.
«فالمحل المتقوم»؛ خب گفتیم که محل به دو قسم تقسیم میشود: یکی متقوم، یکی مقوم. و گفتیم اگر تقوم و تقویمی نباشد حال و محلی نیست. حالا میخواهیم بیان کنیم که محل متقوم چیست و محل مقوم چیست. «فالمحل المتقوم بالحال هو الهیولی»؛ و آن محلی که مقوم حال است خب موضوع است. خب این تمام شد.
بعد حالا میخواهیم علت مادی را توضیح بدهیم. علت مادی همان ماده است، منتها به شرطی که با مرکب سنجیده بشود. اگر با آن حال در خودش سنجیده بشود، میشود ماده یا میشود قابل، اما دیگر علت مادی نمیشود. اگر با مرکب سنجیده بشود میشود علت مادی.
مرحوم علامه میخواهد این را توضیح بدهد: «ای المحل المتقوم»؛ یعنی محلی که متقوم است «باعتبار الحال»؛ یعنی به اعتبار صورت، به این معنا که اگر با صورت سنجیده بشود «یسمی قابلاً»؛ قابل نامیده میشود.
«و باعتبار المرکب یسمی مادة»؛ ماده نامیده میشود و علت مادی گفته میشود. این مطلب اول بود از سه مطلبی که در این مسئله میخواستیم طرح کنیم.
**بحث دوم: ذاتی بودن قبول برای ماده**
مطلب دوم: مطلب دوم این است که قبول کردن ماده حال را امری ذاتی برای ماده است. یعنی این ماده حال را - که صورت است یا هرچه دیگر هست - قبول میکند. چون ماده حتماً صورت را قبول نمیکند، عوارضی هم که در جسم وارد میشوند به توسط ماده قبول میشوند. ماده اصلاً عضو قابل جسم است. هم صورت را که جوهر است قبول میکند، هم سایر عوارض را قبول میکند. اصلاً کار ماده قبول کردن است. وقت این قبول را میخواهیم ببینیم که نسبت به ماده چه رابطهای دارد. میگوییم ذاتی ماده است.
ذاتی دو معنا دارد: یکی اینکه بلاواسطه برای ماده حاصل میشود. یعنی ماده اگر صفت قبول را دارد، خودش این صفت قبول را دارد، نه یک ماده دیگری واسطه شود این صفت قبول را به این ماده بدهد. واسطه نمیخواهد، خودش ذاتاً دارای این صفت قبول هست. احتیاج ندارد که چیزی به او صفت قبول را بدهد. یعنی لازم نیست یک ماده دیگری واسطه شود تا آن ماده قبول را که خودش دارد به این مادهای که مورد بحث ماست سرایت بدهد. نه، خود این مادهای که مورد بحث ماست خودش قبول دارد، قبولش را از جای دیگر نمیگیرد. پس قبول برای ماده ذاتی است، یعنی بلاواسطه است، یعنی به توسط ماده داده می شود.
چرا میگوییم بدون واسطه زده میشود؟ چرا ماده دیگر را واسطه نمیکنیم؟ چون اگر ماده دیگر را واسطه کنیم تسلسل لازم میآید. این ماده - یک ماده شماره یک - قبولش را از ماده دیگر میگیرد. خب آن ماده دیگر هم ماده است، دارای قبول است. آن قبولش هرچه گرفته، آن هم باید از یک ماده دیگر بگیرد دیگر. چون ماده که با هم فرق نمیکند. اگر این ماده به خاطر ماده بودنش باید قبولش را از یک ماده دیگر بگیرد، آن یکی ماده دیگر هم به خاطر ماده بودنش قبولش را باید از یک ماده دیگر بگیرد، و هکذا بقیه مادهها. لازم میآید تسلسل. بینهایت ماده باید داشته باشیم تا بر این ماده مورد بحثمان قبول درست کنیم. تازه آخرش هم معلوم نیست قبولی به این سرایت کند تا آن بینهایت همهشان بیایند و قبولشان را تأمین کنند و بعد سرایت بدهند به این. خب پس اگر ماده بخواهد در قبول کردن یک ماده دخیل شود و واسطه شود، تسلسل لازم میآید. بنابراین میگوییم قبول برای ماده ذاتی است، یعنی بلاواسطه است، یعنی به توسط ماده دیگر نیست. این یک معنا برای ذاتی.
معنای دیگر برای ذاتی این است که قبول از ماده منفک نمیشود. ذاتی است یعنی قابل انفکاکش نیست. آنوقت ذاتی دو قسم است: یا جزء است یا لازم است. در باب ایساغوجی ذاتی به جزء گفته میشود، در باب برهان عام است، به لازم هم گفته میشود ذاتی، یعنی غیر منفک. ذاتی به غیر منفک گفته میشود. مراد از ذاتی در اینجا همین غیر منفک است، نه ذاتی یعنی جزء. قبول ذاتی ماده یعنی جزء ماده؟ یا یعنی لازم غیر منفک ماده؟ گفتند یعنی لازم غیر منفک ماده. ولی بعد ترقی کردند گفتند عین ماده است، اصلاً نه لازم است نه جزئیه - یعنی جزء - نه ذاتیه - یعنی جزء - بلکه عین ذات است. اصلاً ماده را وقتی میخواهیم تعریف کنیم، ماده را تعریف میکنیم به قابلیت، تعریف میکنیم به قوه. قوه پس عین قوه است. حالا ما آن ترقی را که ماده عین قوه است نمیگوییم، بلکه میگوییم ماده لازم دارد قوه را، لازم دارد قبول را. قبول لازم ماده است، اینجوری میگوییم. لازم غیر منفک است. این هم یک معنا برای ذاتی.
خب چرا لازم غیر منفک است؟ چون اگر عرض باشد - نه لازم - اگر عرض باشد و بتواند منفک شود، باز تسلسل لازم میآید.
به این بیان که: ماده قابلیت دارد و این قابلیت عرضی است برای ماده. خب عرض بر معروضی وارد میشود که آن معروض قابلیت دارد. خب حالا خود قابلیت میخواهد عرض بشود بر معروض، یعنی بر مادهای باید وارد بشود که آن ماده قابلیت دارد. پس قابلیت اگر بخواهد بر ماده وارد بشود احتیاج به قابلیت دارد. میدانید دیگر، هر عرضی میخواهد بر موضوع وارد بشود، آن موضوع باید قابلیت این عرض را داشته باشد. و الا هر عرضی که نمیتواند بر هر موضوعی وارد بشود، باید آن موضوع قابلیت این عرض را داشته باشد. خب حالا عرض ما شده خود قابلیت. خب خود قابلیت هم اگر میخواهد عارض بر ماده بشود، باید ماده قابلیت این قابلیت را داشته باشد. لازم می آید که برای این قابلیت قابلیت قبلی باشد، و قابلیت قبلی هم عارض است. پس ماده اگر بخواهد آن قابلیت قبلی را هم به عنوان یک عرض قبول کند، باید نسبت به او قابلیت دیگر داشته باشد. لازم میآید سه تا قابلیت. همینطور ادامه بدهید بینهایت قابلیت درست میشود.
پس باید گفت قابلیت عرض نیست، یعنی چیزی نیست که بتواند بیاید و بتواند برود. لازم هست ولی عرضی نیست که قابل زوال باشد. اگر عرض قابل زوال باشد، باید این موضوع که ماده هست نسبت به او قابلیت داشته باشد. اگر لازم باشد که از اول باشد دیگر شرط قابلیت ندارد. اگر ذاتش باشد، ذاتیاش باشد، لازمش باشد، از اول همراهش است، شرط قابلیت ندارد. اما اگر عرضی باشد که بتواند بیاید و بتواند برود، باید موضوع نسبت به آن عرض قابلیت داشته باشد. خب حالا اگر خود قابلیت شد عرض، باید موضوع نسبت به قابلیت قابلیت داشته باشد. تسلسل لازم میآید.
پس توجه کردید ذاتی را دو جور معنا کردیم. یکی اینکه میگوییم قبول ذاتی ماده است، یعنی بدون واسطه ماده دیگر برای ماده حاصل میشود. این یک معنا. گفتیم اگر ذاتی به این معنا نباشد تسلسل لازم میآید. یک معنا دیگر اینکه گفتیم قابلیت یا قبول برای ماده ذاتی است، یعنی قابل انفکاک نیست، لازم غیر منفک است. این هم گفتیم اگر لازم غیر منفک نباشد بلکه عارض باشد تسلسل لازم میآید. پس دو معنا برای ذاتی گرفتیم و هر دو را هم برای ماده قائل شدیم و گفتیم اگر این دو یکیشان نباشد تسلسل است.
خب حالا کدامیک از این دو معنا خوب است؟ هر دو معنا را باید اراده کنیم. ماده قبول میکند شیء را - عرضی را، هرچی را، یا عرض را یا صورت را - بدون اینکه اولاً ماده دیگر واسطه شود و ثانیاً این قابلیت و قبول از ماده گرفته شود. یعنی نمیتوانیم ماده دیگر را واسطه قرار بدهیم و نمیتوانیم این قابلیت را از ماده سلب کنیم و بکنیم. هر دو معنا در اینجا ممکن است مراد باشد یا میتواند مراد باشد.
این هم بحث دوم ما بود که قبول ذاتی است برای ماده. پس اگر خواستید صورتی را بر ماده وارد کنید، ماده بدون کمک گرفتن از ماده دیگر و همچنین بدون کمک گرفتن از قابلیت دیگر این صورت را قبول میکند. یا اگر خواستید عرضی را بر این جسم وارد کنید که ماده جسم باید آن عرض را بپذیرد، این ماده جسم بدون وساطت ماده دیگر و بدون اینکه قابلیت از آن زائل شود آن عرض را میپذیرد. پس ماده هم صورت را میپذیرد هم عرض را میپذیرد، و پذیرش آن نسبت به این دو شیء ذاتیاش است. ذاتی یعنی نه واسطه ماده دیگر لازم است و نه هم این قبول قابل انفکاک از ماده است.
دو جور عبارت را معنا کردیم، دو جور ذاتی را معنا کردیم. ولی هم از عبارت مرحوم علامه که عبارتش را میخوانیم برمیآید که مراد از ذاتی در اینجا غیر منفک است. هم از اشکال بعدی که مطرح میکنید استفاده میشود که ذاتی به معنی غیر منفک است. چون در اشکال بعدی میگوییم اگر ذاتی است چرا منفک میشود؟ نمیگوییم اگر ذاتی است چرا واسطه دارد؟ میگوییم اگر ذاتی است چرا منفک میشود؟ معلوم میشود از ذاتی غیر منفک را فهمیدیم که داریم اعتراض میکنیم. هم در کلام مرحوم لاهیجی در شوارق آمده که «فلا ینفک عنه». میگوید که «قبوله ذاتی فلا ینفک عنه[3] ». بعد ترقی میکند در شوارق میگوید «بل هو عین ذاته» که این ترقی را گفتم حالا فعلاً کاری نداریم. پس توجه میکنید که مراد از ذاتی در این عبارت خواجه بنابر نظر شارحین همان ذاتی به معنای غیر منفک گرفته شده، نه ذاتی به معنای بیواسطه، هرچند آن هم درست است.
**متن خوانی: ذاتی بودن قبول**
عبارت توجه کنید:
« قال: و قبوله ذاتي »[4] ؛
یعنی قبول این محل - کدام محل؟ همان محلی که متقوم بود و ما اسمش را ماده گذاشتیم - قبول میکند هم صورتی را که در آن حلول میکند، هم عرضی را که در آن حلول میکند. به عبارت جامع آن حال را قبول میکند. حالا قبولی که میکند این قبولش چهجوری است؟ میفرماید ذاتی. قبول قبول ذاتی است، یعنی واسطه ندارد، انفکاک هم نمیپذیرد.
«اقول: کون المادة قابلة امر ذاتی لها»؛ اینکه ماده قابل است امری ذاتی برای این ماده است.
«لا غریب یعرض بواسطة الغیر»؛ نه اینکه عارض غریب و بیگانه باشد و به توسط غیر عارض شود. این دارد این عبارت دارد اشاره میکند به آن معنای اولی که برای ذاتی گفتم. ذاتی یعنی بدون واسطه، بدون واسطه امر دیگر، بدون واسطه ماده دیگر. اینجوری دارد ذاتی را مرحوم علامه معنا میکند، ولی روی این معنا مستقر نمیماند. بعداً میآید همانطور که عرض کردم ذاتی رو به معنای غیر منفک میگیرد. مرحوم خواجه هم از اول ذاتی را به معنای غیر منفک گرفت. مرحوم علامه اول به معنای بلاواسطه میگیرد ولی بعد رو این معنا ثابت نمیماند، میرود سراغ آن معنایی که عرض کردیم. و همانطور که عرض کردم هر دو معنا درست است، هر دو را هم با هم میتوانیم اراده کنیم، منافاتی ندارد.
«لانه لولا ذلک»؛ اگر این قبول ذاتی نبود، تسلسل لازم میآمد.
« لكان عروض ذلك القبول في وقت حصوله يستدعي قبولا آخر و يلزم التسلسل »؛ اگر این قبول ذاتی نبود، عروض این قبول - که امر ذاتی نیست به فرض، بلکه عارض است - عروضش در آن وقتی که این قبول حاصل میشود، در وقتی که قبول حاصل میشود عروضش استدعا میکند قبول دیگر را. چون همه جا همینطور است؛ عرض بخواهد حاصل بشود موضوع باید نسبت به آن عرض قابلیت داشته باشد. پس این قبول هم اگر بخواهد عارض بشود بر ماده، ماده باید نسبت به این قبول قبول دیگر داشته باشد، یعنی قابلیت دیگر داشته باشد. آنوقت «یلزم التسلسل»؛ تسلسل را در قابلیتها وارد کرد. بنابر اینکه ما ذاتی را به معنای بیواسطه بگیریم بگوییم احتیاج به وساطت ماده نداریم، اگر بخواهد تسلسلی لازم بیاید، اگر احتیاج به ماده داشته باشیم تسلسل لازم میآید، تسلسل در مادهها لازم میآید نه در قابلیتها. البته وقتی تسلسل در ماده لازم آمد چون ماده هم شأن قابلیت دارد تسلسل در قابلیت هم لازم میآید. اما بنابر این توضیحی که مرحوم علامه داده مستقیم تسلسل در قابلیت است. بنابر اینکه شما ذاتی را به معنای بلاواسطه بگیرید، اگر ماده را واسطه قرار دادید تسلسل در مواد لازم میآید. تسلسل گاهی در قابلیت است، گاهی در مواد است. که اگر در مواد باشد به تبع تسلسل در قابلیت هم حاصل میشود.
«و هو محال»؛ تسلسل محال است. « فهو إذن ذاتي »؛ پس قبول در این هنگامی که اگر ذاتی نباشد تسلسل لازم میآید، قبول ذاتی است که «یعرض للمادة لذاتها»؛ ذاتی را دارد معنا میکند. ذاتی است به این معنا که بر ماده عارض میشود لذات المادة، نه به واسطه قبول دیگر و نه به واسطه ماده دیگر است. و این قبول هم از ماده منفک نمیشود که یک زمان شما فکر کنید مادهای دارید خالی از قبول.
بقیه مطالب انشاءالله برای جلسه آینده.