« فهرست دروس
درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/01/11

بسم الله الرحمن الرحیم

مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دوازدهم /اشکال به ابوعلی سینا و پاسخ او و جواب علامه

 

موضوع: مقصد اول/فصل سوم/ علت و معلول/مساله دوازدهم /اشکال به ابوعلی سینا و پاسخ او و جواب علامه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

**صفحه ۱۲۶، سطر بیستم: المسألة الثانیة عشرة فی تناهی القوی الجسمانیة (ادامه)**

«و اورد بعض تلامذة ابی علی علیه انه لا وجود للحرکات دفعة فلا یجوز الحکم علیها بالزیادة فضلاً عن کون الزیادة مقتضیة لتناهیها».[1]

بحث در تناهی تأثیر قوه جسمانیه داشتیم. گفتیم قوه جسمانیه نمی‌تواند تأثیر نامحدود و نامتناهی داشته باشد، بلکه تأثیرش باید متناهی باشد. مدعا را به دو بخش تقسیم کردیم و خواستیم که هر دو را اثبات کنیم:

     یک بخش این بود که قوه جسمانیه قصریه نمی‌تواند حرکت و فعل نامتناهی و تأثیر نامتناهی داشته باشد.

     دوم اینکه قوه طبیعی جسمانیه نمی‌تواند تأثیر نامتناهی داشته باشد. یعنی گاهی قوه‌ای بر جسمی وارد می‌شود و آن جسم را به حرکت تحمیلی حرکت می‌دهد؛ آن‌وقت قوه را می‌گوییم قوه قاسر، آن جسم را می‌گوییم مقسور، آن حرکت تحمیلی را می‌گوییم حرکت قسری. و گاهی قوه بدنه خودش را حرکت می‌دهد؛ این قوه را می‌گوییم قوه طبیعیه یا محرک طبیعی، و آن جسم خودش را می‌گوییم متحرک به حرکت طبیعی یا متحرک طبیعی، و آن حرکتی را که این قوه در بدنه خودش ایجاد می‌کند می‌گوییم حرکت طبیعی.

خب الان ما بحث در آن قوه‌ای داریم که می‌خواهد حرکت را یا تأثیرش را در موجود دیگری غیر از خودش ایجاد کند و قرار بدهد. ما در مورد آن الان بحث داریم که حرکتش حرکت قسری است. این حرکت قسری گفتیم از قوه جسمانی حاصل می‌شود ولی نامتناهی نیست، بلکه باید متناهی باشد. یعنی بالاخره این حرکت باید ختم بشود.

در استدلال بیان کردیم که اگر ما این حرکت را نامتناهی بگیریم خلف فرض لازم می‌آید و خلف فرض باطل است. پس نامتناهی بودن این حرکت هم باطل است. بعد اشکالی شد، جواب دادند. جواب را مرحوم علامه نپذیرفت که دیگر آن‌ها احتیاج به تکرار ندارند. استدلال به همان اندازه که گفتیم بیان شد و نتیجه مطلوب را قطع نظر از اشکال داد.

حالا یک اشکالی برایش وارد می‌شود.

اشکال دیگر غیر از آن اشکالی که در جلسه قبل گفته شد. و آن اشکال را یکی از شاگردان ابن‌سینا بر خود ابن‌سینا وارد کرده. وقتی این استدلال را مطرح کرده، آن شاگرد اشکال کرده و گفته همین اشکالی که من دارم بر شما می‌کنم شما بر متکلمین کردید. پس اشکالی هست که شما خودتان وارد می‌دانیدش، پس حالا من دارم برای خودتان وارد می‌کنم.

بعد ابن‌سینا جواب می‌دهد، می‌گوید بین آن اشکالی که من بر متکلمین می‌کردم و این اشکالی که شما بر من می‌کنید فرق است، یعنی اصلاً مورد فرق دارد. موردی که متکلمین گفتند اشکال من وارد می‌شود، موردی که من گفتم اشکال وارد نمی‌شود چون موردها فرق می‌کند. بعد هم بیان می‌کند که فرق چیست و در نتیجه اشکال را از خودش رفع می‌کند و بر متکلمین همچنان وارد می‌کند. مرحوم علامه بیان را طوری قرار می‌دهد که اشکال ابن‌سینا برای خودش وارد بشود، حق را به آن شاگرد ابن‌سینا می‌دهد.

الان آنچه که می‌خواهیم بخوانیم اشکالی است که آن شاگرد بر ابن‌سینا کرده. بعد در ضمنش باید اشکالی که ابن‌سینا بر متکلمین کرده توضیح بدهیم. بعد که تمام می‌شود جواب ابن‌سینا را که فرق بین دو مورد می‌گذارد بیاوریم. و آخر سر هم حرف علامه را که کلام ابن‌سینا را رد می‌کند ذکر کنیم. این مباحثی است که ما الان داریم.

**اشکال شاگرد ابن‌سینا: عدم وجود دفعی حرکات**

اشکالی که آن شاگرد بر ابن‌سینا می‌کند می‌گوید که در امر متناهی یا نامتناهی ما باید تمام این امور را جمع کنیم، بعد اگر دیدیم آخر نداشت بگوییم نامتناهی است، اگر دیدیم آخر داشت بگوییم متناهی است. اگر چیزی دست ما باقی نمی‌ماند، ما هرچه که به دست می‌آوریم از دست می‌دهیم، چطوری می‌توانیم روی مجموعه درست کنیم بعد بگوییم این مجموعه متناهی است یا نامتناهی است؟ اصلاً مجموعه درست نمی‌شود تا بعداً حکم کنیم که این مجموعه اینجا تمام شد و چیزی بر آن اضافه شد. بالاخره ما باید یک مجموعه‌ای داشته باشیم.

شما این‌طوری در استدلال‌تان گفتید که این حرکاتی که آن جسم سنگین انجام می‌دهد - حرکت قسری که بر این جسم سنگین وارد می‌شود - بر اثر مقاومت بیشتری که این جسم سنگین دارد زودتر به سکون مبدل می‌شود و زودتر تمام می‌شود. بعداً آن حرکت جسم سبک‌تر ادامه پیدا می‌کند. جسم سبک بر جسم سنگین اضافه حرکت پیدا می‌کند. وقتی اضافه حرکت پیدا کرد، می‌گوییم اضافه‌اش که نامتناهی نیست. آن جسم سنگین حرکتش تمام شد، پس متناهی بود. این جسم سبک هم اضافه پیدا می‌کند، اضافه‌اش هم نامتناهی نیست، اضافه آن هم می‌شود متناهی. آن متناهی را برای آن متناهی که جسم سنگین طی کرده بود اضافه می‌کنیم. متناهی به متناهی اضافه بشود نامتناهی درست نمی‌کند. این حرف ما بود.

این مستشکل می‌گوید شما مجموعه ندارید که بگویید این مجموعه را ملاحظه می‌کنیم، بعد آن زاید بر مجموعه را هم در نظر می‌گیریم، می‌بینیم مجموعه متناهی، زاید متناهی، این دو تا را جمع می‌کنیم، از جمع متناهی دوباره متناهی درست می‌شود. اصلاً شما مجموعه ندارید. این حرکت که دارد انجام می‌گیرد - حرکت قسری - مثلاً فرض کنید یک متر که این سنگ رفت بالا، آن حرکت یک متری تمام شده، دیگر چیزی باقی نمانده. یعنی حرکت امری است که به تدریج حاصل می‌شود و زائل می‌شود. دیگر حرکت‌های قبلی که دیگر موجود نیست. دوباره یک متر دیگر می‌رود. خب این یک متر در اینی که دارد می‌رود موجود شد، بعد که یک متر رفت وارد متر دوم، وارد متر سوم می‌خواهد بشود، دیگر دو تا قبلی موجود نیست. همین‌طور بروید بالا. بالا هم که رفتید می‌بینید ۴ متر، ۲۰ متر که بالا رفت این سنگ، برمی‌گردید پشت سر نگاه می‌کنید این حرکت نیست. حرکت‌ها هم اضافه شدند. این الان دارد از آن متر دهم می‌رود بالاتر، الان این حرکت موجود است، ۱۰ تا حرکت قبلش هیچ‌کدامش موجود نیست.

خب حالا می‌رسد به یک جا که به قول شما دیگر تمام می‌شود.

چقدر دارید حرکت؟ الان که تمام شدند هیچی نیست. سنگ‌مان بالا هست ولی حرکت‌هایش نیست. حرکت‌ها از بین رفتند. دیگر حرکتی هم تدریجی بودند که همه زائل شدند. یک مجموعه پیدا نمی‌کنید که بگویید این مجموعه متناهی است. آن‌وقت چیزی نمی‌توانید به این مجموعه اضافه کنید که اصلاً ندارید. چی دارید که می‌خواهید یک امری به آن اضافه کنید؟ پس اصلاً اضافه کردن و زیاد کردن ممکن نیست، تا چه برسد این زیاده به اندازه‌ای باشد که مقتضی تناهی بشود. اصلاً اضافه ممکن نیست تا باید بحث کنیم که آیا این زیاده به اندازه متناهی است و با آن قبلی جمع می‌شود - جمع متناهی با متناهی می‌شود - یا این زیاده نامتناهی است با آن قبلی جمع می‌شود - جمع نامتناهی با متناهی می‌شود. اصلاً جمع نمی‌شود. چیزی نداریم که این زیاده را با آن جمع کنیم. اصلاً زیاده‌ای تحقق پیدا نمی‌کند. زیاده این است که شما یک تعدادی داشته باشید بعد یک چیزی به آن اضافه کنید. الان شما تعدادی ندارید، هرچه داشتید از بین رفت. چی می‌خواهید الان اضافه کنید؟ به کی؟ چیزی نیست که، چیزی باقی نمانده که شما این امر موجود فعلی را به آن اضافه کنید تا بعد هم بحث کنید که این اضافه مقتضی تناهی هست یا مقتضی تناهی نیست.

پس بحث شما از پایه ویران می‌شود، زیرا که شما می‌خواهید یک مجموعه درست کنید بعد در این مجموعه اضافه‌ای برایش درست کنید که آن اضافه متناهی باشد. ما اصلاً می‌گوییم که مجموعه‌ای ندارید تا چیزی به آن اضافه کنید، بعداً بحث کنید که این اضافه متناهی است یا نامتناهی. روشن است دیگر.

**اشکال ابن‌سینا بر متکلمین**

همین اشکال ابن‌سینا بر متکلمین هست. متکلمین می‌دانید که حوادث را متناهی می‌دانند. فلاسفه معتقدند که حوادث - مثلاً انسان مثلاً که یکی از حوادث است - از ازل خلق شده، همین‌طوری دارد خلق می‌شود می‌رود، هیچ‌وقت هم متوقف نمی‌شود، اول هم نداشته است.

پس حوادث می‌شوند بی‌نهایت. هم در ابتدا بی‌نهایت‌اند، هم در انتها بی‌نهایت خواهند بود. این را فلاسفه معتقدند. متکلمین می‌گویند نه، حوادث متناهی‌اند؛ از آن طرف اول دارند، از این طرف هم آخر دارند. دلیل‌شان هم این است که حوادث را روز به روز می‌بینیم دارد زیاد می‌شود. امروز بر دیروز زیاد شد. خب فرض کنید که از ازل که شروع شد بالاخره یک جا رسید. ما از آنجا می‌خواهیم الان شروع کنیم به شمردن، می‌گوییم امروز یکی اضافه شد. خب با یکی اضافه شدن که آن قبلی متناهی نمی‌شود. دو مرتبه می‌گوییم روز بعدی دومی اضافه شد، باز با این هم که نامتناهی نمی‌شود. هر روز یک چیزی اضافه می‌کنند و این اضافه‌ها نامتناهی نمی‌کند. چون هر روز دارد اضافه می‌شود پس نامتناهی نیست. در نامتناهی ازدیاد معنا ندارد. شما می‌گویید از ازل شروع شد، خب اول نداشت، رسید به یک جا. حالا ما داریم اضافه می‌کنیم، می‌گوییم امروز اضافه شد بر حوادث دیروزی. دیروز چقدر بود؟ بفرمایید بی‌نهایت. تا دیروز بی‌نهایت انسان صادر شد و حاصل شد. الان امروز یکی به آن اضافه شده، یکی دیگر هم امروز متولد شده. یکی دیگر امروز اضافه شد، فردا یکی دیگر متولد می‌شود، دوباره فردا یکی دیگر اضافه می‌شود و هکذا. بر نامتناهی نمی‌شود چیزی اضافه کرد. شما دارید بر این حوادث چیزی اضافه می‌کنید، هر روز اضافه می‌کنید. پس معلوم می‌شود نامتناهی نیستند. اگر نامتناهی بودند اضافه کردن معنا نداشت. شما دارید این نامتناهی را - به قول خودتان، متکلم به فیلسوف دارد می‌گوید ها، می‌گوید به قول خودتان می‌گویید این حوادث از ازل شروع شدند و ابتدا نداشتند، خب الان تا حالا که رسید نامتناهی - ما می‌گوییم الان دارد روز به روز بر این نامتناهی اضافه می‌شود. در حالی که بر نامتناهی ممکن نیست چیزی اضافه کردن. پس معلوم می‌شود که این نامتناهی نیست که دارد به آن اضافه می‌شود. اگر نامتناهی بود که نمی‌توانستیم اضافه کنیم. این اضافه کردن نشان می‌دهد که آن قبلی نامتناهی نبوده. و الا اگر نامتناهی بود، بر نامتناهی که چیزی اضافه نمی‌شود. شما هر چیزی را در دهانه نامتناهی بریزید باز حل می‌شود، چیزی بر نامتناهی اضافه نمی‌شود. باز هم همان نامتناهی است که داشتید. بله یک مجموعه متناهی اگر داشتید چیزی به آن اضافه کردید اضافه می‌شود، دوباره زیاد کردید یک چیز دیگر زیاد می‌شود. اما نامتناهی هرچه در آن وارد کنید چیزی به آن اضافه نمی‌شود چون نامتناهی است. دوباره حالا نامتناهی است، نمی‌توانید بگویید نامتناهی به علاوه یک. این یک هم که می‌رود داخل آن، این هم قاطی همان می‌شود، کلش می‌شود نامتناهی. پس بر نامتناهی نمی‌شود چیزی اضافه کرد. در حالی که در حوادث هر روز ما چیزی اضافه می‌کنیم. از اینجا می‌فهمیم که نامتناهی نیست. اگر نامتناهی بود اضافه قبول نمی‌کرد، دارد قبول می‌کند پس نامتناهی نیست.

قیاس به این صورت است، قیاسی که متکلم به فیلسوف می‌دهد: می‌گوید این حوادث زیادت قبول می‌کند، و چیزی که زیادت قبول کند متناهی است نه نامتناهی. نتیجه می‌گیرد پس متناهی‌اند نه نامتناهی. این حرف متکلم است.

ابن‌سینا به متکلم اشکال می‌کند، می‌گوید مگر شما حوادث گذشته را دارید که چیزی به آن اضافه می‌کنید؟ می‌گویید ما داریم اضافه می‌کنیم، حوادث بی‌نهایتی داریم قبلاً، داریم به آن چیزی اضافه می‌کنیم و این اضافه اگر آن شیء نامتناهی است - اگر آن حوادث نامتناهی است - این اضافه‌ها را نباید بپذیرد. ما می‌گوییم حوادث نامتناهی است ولی چیزی باقی نمانده است. هرچه حادث آمد و رفت. الان شما می‌خواهید چی اضافه کنید؟ هرچه اضافه کنید این اضافات بالاخره موجودات جدیدند، نه اضافه بر گذشته. پس اصلاً اضافه‌ای تحقق پیدا نمی‌کند، ازدیادی تحقق پیدا نمی‌کند تا شما بخواهید بگویید که این زیادت زیادت بر متناهی است یا زیادت بر نامتناهی است. ابن‌سینا می‌گوید اصلاً زیادتی تحقق پیدا نمی‌کند. متکلم می‌گفت ما بر این حوادث داریم چیزی اضافه می‌کنیم و اضافه بر نامتناهی ممکن نیست پس نامتناهی نیستند. ابن‌سینا می‌گوید شما اصلاً اضافه نمی‌کنید چون چیزی باقی نمانده از حوادث که شما می‌خواهید برایش اضافه کنید. حوادث قبلی که همه از بین رفتند، همین حوادث فعلی‌مان شده. حالا بر چی اضافه کنیم؟ چون بر این یکی را داریم اضافه می‌کنیم. پس اصلاً اضافه بر آن نامتناهی تحقق پیدا نمی‌کند که شما بعداً بگویید ما نمی‌توانیم بر نامتناهی اضافه کنیم، حالا که اضافه کردیم پس معلوم می‌شود آن نامتناهی نامتناهی نبوده بلکه متناهی بوده. اصلاً نوبت به این حرف‌ها نمی‌رسد، شما چیزی اضافه نکردید. این هم حرف ابن‌سینا.

خب توجه می‌کنید همین حرفی که به متکلمین می‌گفته، این‌ها برای خودش اشکال می‌شود. آن می‌گوید حوادث از آن چیزی - حوادث گذشته از آن چیزی - باقی نمانده. پس بنابراین این حوادثی که این روزها به وجود می‌آید اضافه بر آن حوادث نامتناهی قرار داده نمی‌شوند. ما به ایشان می‌گوییم که حرکت‌های گذشته‌ای که این نیروی قبلی انجام داده چیزی از آن باقی نمانده. پس این حرکت‌های زیادی که شما می‌خواهید از طریق آن جسم سبک اضافه کنید، اضافه بر چیست؟ یعنی اصلاً اضافه ما نداریم. وقتی اضافه نداشتیم دیگر نمی‌توانید بگویید که آن حرکت قبلی متناهی است یا نامتناهی. اصلاً اضافه نیست که شما از اضافه نتیجه بگیرید تناهی را. چون ابن‌سینا از اضافه می‌خواهد تناهی را نتیجه بگیرد. می‌گوید که آن سنگ بزرگ زودتر می‌ایستد، سنگ کوچک هم اضافه بر این سنگ بزرگ حرکت می‌کند. این اضافه آن اضافه می‌شود به آن قبلی. قبلی متناهی بوده، این هم که اضافه می‌شود به مقدار متناهی اضافه می‌شود. وقتی این متناهی را با آن متناهی قبلی جمع می‌کنیم باز حاصل می‌شود متناهی. هیچ‌وقت ما حرکت نامتناهی نداریم. ابن‌سینا این‌طوری می‌خواهد بگوید.

حالا شاگرد اعتراض می‌کند، می‌گوید همان اشکالی که شما بر متکلمین وارد کردید برای خودتان وارد است. شما حوادث را گفتید زیادت نمی‌پذیرند چون حوادث قبلی از بین رفتند. ما هم حرکات را می‌گوییم زیادت نمی‌پذیرند چون حرکات قبلی از بین رفتند. چه فرقی هست؟ این اشکالی است که شاگرد ابن‌سینا بر استادش کرده و تأیید کرده به اشکالی که خود ابن‌سینا بر آن متکلمین وارد کرده. گفته این اشکال من تأیید می‌شود به اشکالی که خودتان وارد کردید.

**متن خوانی: اشکال شاگرد ابن‌سینا**

صفحه ۱۲۶، سطر بیستم:

«و اورد بعض تلامذة ابی علی علیه»؛ اشکال کرده بعضی از تلامذه ابی‌علی علیه، یعنی به خود ابی‌علی اشکال کرد. ابی‌علی یعنی ابن‌سینا.

اشکال این است که «انه لا وجود للحرکات دفعة»؛ در یک دفعه همه حرکات موجود نیست. یعنی در یک لحظه یا در یک زمان شما همه حرکات را موجود نمی‌بینید. حرکات امر تدریجی‌اند که هر کدام در ظرف خودشان موجود می‌شوند، بعداً زائل می‌شوند. وقتی زائل شدند تازه نوبت حرکت بعدی می‌رسد. دوباره حرکت بعدی موجود می‌شود و زائل می‌شود، نوبت حرکت بعدتر می‌رسد. این حرکت‌ها نوبت می‌آید، تا آن قبلی زائل نشود بعدی نمی‌آید. هیچ‌وقت این حرکت‌ها با هم دفعتاً جمع نیستند، همه با هم نیستند.

«لا وجود للحرکات دفعة»؛ همه حرکات در یک دفعه - یعنی در یک لحظه یا در یک زمان - جمع نیستند. هر کدام در زمان خودشان انجام گرفتند و تمام شدند. پس با هم یک مجتمعی را تشکیل نمی‌دهند.

«فلا یجوز الحکم علیها بالزیادة»؛ پس اصلاً جایز نیست بر این حرکات حکم کنید به اینکه زیاد است. یعنی قسم حرکت آن جسم صغیر را بگویید اضافه شد بر آن حرکت جسم کبیر. اگر حرکت جسم کبیر هیچ‌چی‌اش باقی نمانده، شما این حرکت جسم صغیر را به کی می‌خواهید اضافه کنید؟ چیزی از حرکت جسم کبیر باقی نمانده، هرچه حرکت کرد همه‌اش گذر شد و الان که دیگر تمام شده ایستاده. پس حرکتی ندارید. و حرکت این جسم صغیر را به چی می‌خواهید اضافه کنید؟ به حرکت‌هایی که از بین رفته؟ به چیزی که از بین رفته که امری را اضافه نمی‌کنند.

«فلا یجوز الحکم علیها بالزیادة»؛ بر این حرکات زائل شده نمی‌شود حکم به زیادت کرد. «فضلاً عن کون الزیادة مقتضیة لتناهیها»؛ تا چه برسد به اینکه زیادت را مقتضی تناهی این حرکات ببینید که شما این کار را کردید.

«کما قاله»؛ حالا شاید خود شاگرده به استاد نگفته این اشکال را خودتان کردید. مرحوم علامه دارد می‌گوید چنانچه این اشکال را خود ابن‌سینا به متکلمین کرده. همین اشکالی که شاگرد بر خودش وارد کرد، خودش هم بر متکلمین وارد کرده. پس معلوم می‌شود اشکال صحیحی است، خودش قبول دارد این اشکال را، لذا بر متکلمین واردش کرده است.

«کما قاله الشیخ»؛ چنانچه همین مطلب را شیخ گفته «اعتراضاً علی المتکلمین»؛ که متکلمین حکم کردند به اینکه حوادث متناهی‌اند چون هر روزی اضافه می‌شوند. عرض کردم متکلمین می‌گفتند حوادث متناهی‌اند چون هر روز اضافه می‌شوند و نامتناهی اضافه‌بردار نیست. حوادث هر روز اضافه می‌شوند، نامتناهی اضافه‌بردار نیست، پس حوادث نامتناهی نیستند. این حرف متکلمین بود.

ابن‌سینا همین اشکال را به آنها کرده که حوادث دفعتاً جمع نیستند. «لا وجود للحوادث دفعة». ما می‌گوییم «لا وجود للحرکات دفعة». همان اشکالی که بر متکلمین کرد ما بر خودمان می‌کنیم. او اشکال کرد بر متکلمین گفت «لا وجود للحوادث» و نتیجه گرفت که این زیادتی که در حوادث اتفاق می‌افتد زیاده بر نامتناهی نیست، اصلاً زیاده نیست تا چه برسد به اینکه زیاده باید نامتناهی باشد. ما هم به خودش می‌گوییم، می‌گوییم که این حرکات باقی نماندند که این حرکت جسم صغیر را می‌خواهی اضافه کنی بعد هم نتیجه بگیری تناهی را. اصلاً اضافه کردن جا ندارد.

**پاسخ ابن‌سینا: تفاوت حوادث و قوا**

خب حالا شیخ جواب داده. شیخ از این اشکال جواب داده. جوابش را توجه کنید. جوابش این است که فرق است بین حوادث و بین حرکات. ما با حوادث فرق داریم. حوادث همان‌طور که من ابن‌سینا گفتم گذشته‌هایشان زائل شده و باقی نماندند که ما بخواهیم چیزی بر آن‌ها اضافه کنیم. در حوادث درست گفتم. ولی در بحث خودمان ما اگر بخواهیم برویم سراغ حرکات، همان‌طوری که شما گفتید حرکات هم از بین رفتند و باقی نماندند و زیاده بر حرکات درست نیست، تا چه برسد به اینکه ما این زیاده را مقتضی تناهی هم بگیریم، بگوییم مقتضی تناهی است. که اصلاً زیاده اتفاق نیفتاده تا چه برسد به اینکه زیاده اقتضای تناهی بکند. درباره حرکات درست گفتید. ولی ما بحث را در حرکات نداریم، بحث ما در قوه است. قوه که باقی است. قوه‌ای که دارد حرکات ایجاد می‌کند، درست است حرکاتش از بین رفته ولی قوه که باقی است. شما می‌توانید ازدیاد را نسبت به این قوه ملاحظه کنید، چرا نسبت به حرکت ملاحظه می‌کنید؟

خب این قوه قاصری که وارد شده بر این سنگ بزرگ و سنگ بزرگ را تا یک جایی بالا برده، همین قوه قاصر الان موجود است در سنگ کوچک، دارد او را بالا می‌برد. خب آن حرکاتی که در سنگ بزرگ انجام شده از بین رفته، ولی نیرویی که حرکات را در سنگ بزرگ ایجاد کرده از بین نرفته. نیرویی هم که حرکات را در سنگ کوچک ایجاد کرده از بین نرفته. خب آن نیرو را با این نیرو بسنجید، چرا حرکت‌ها را می‌سنجید؟

نیروها را بسنجید. ببینید نیرویی که در حرکت جسم کوچک است دارد، نیرویی که در حرکت جسم بزرگ است. چون حرکت در جسم بزرگ مقاومتش بیشتر بوده، نیرو زودتر به دست نشسته. اما در حرکت جسم کوچک مقاومت کم بوده، لذا نیرو توانسته بیشتر جلو برود. پس به لحاظ نیرو در جسم کوچک زیاده داریم. نیرویی که صرف شد در جسم کوچک زیاده دارد. پس ما می‌توانیم تمام گذشته‌های این حرکات را جمع کنیم، اما نه خود حرکات را، نیروی صرف شده در حرکات را. می‌توانیم گذشته‌ها را جمع کنیم و بعد که جمع کردیم مقایسه کنیم بین آن مجموعه و بین این زاید. وقتی بگوییم این زاید زاید است، آن‌وقت اقتضای تناهی می‌کند. دلیل را ادامه بدهیم تا به آخر برسانیم.

پس فرق است بین حوادث و ما نحن فیه. در حوادث همان‌طور که ما گفتیم حوادث باقی نمی‌مانند. در بحث ما هم حرکات باقی نمی‌مانند، ولی ما حرکات را مطرح نمی‌کنیم. ما قوه‌ای را که محرک این حرکات است، آن را مطرح می‌کنیم. قوه از بین نرفته، موجود است و زیادت برایش تحقق پیدا می‌کند. آن‌وقت زیادت هم اقتضای تناهی می‌کند به بیانی که گفته شد. پس در قوه می‌توانیم ما تناهی را نتیجه بگیریم، اما در حوادث نمی‌توانیم تناهی را نتیجه بگیریم. یعنی حوادث نامتناهی بودن‌شان باطل نشد، اما قوه جسمانی نامتناهی بودنش باطل شد. این هم جوابی است که ابن‌سینا داده با فرق گذاشتن بین دو مورد.

«و اجاب الشیخ عنه»؛ یعنی از این وضع تلامذه یا از اشکال تلامذه جواب داده «بالفرق»؛ یعنی فرق بین حوادثی که متکلمین درباره‌اش بحث دارند و قوه جسمانیه‌ای که ما در آن بحث داریم. فرق گذاشته به این صورت: «فان الحوادث لیس لها کل موجود»؛ اضافه نکنید «کل موجود»، تنوین بدهید «کلاً». حوادث یک کل موجود ندارد، یعنی یک مجموعه موجود ندارد. حوادث گذشته‌هایش از بین رفته، با هم جمع نشدند که یک مجموعه موجود درست کنند. پس حوادث «لیس لها»؛ یعنی برای این حوادث کلی که موجود باشد، مجموعه‌ای که موجود باشد وجود ندارد «یحکم علیها»؛ حکم شود بر آن حوادث به تناهی و عدم تناهی. مجموعه‌ای ندارید که بگویید این مجموعه متناهی است یا نامتناهی است. هر فردی آمده رفته، باقی نمانده. اگر یک مجموعه داشتید آن‌وقت حکم می‌کردید به اینکه این مجموعه متناهی است یا نامتناهی است.

«و بالزیادة و النقصان»؛ و همچنین حکم کنید به زیاده و نقصان. اگر مجموعه داشتید می‌توانستید حکم کنید که مجموعه اضافه شد یا مجموعه کم شد. اما مجموعه باقی نیست، اصلاً هیچی باقی نمانده جز حوادث یومیه. حوادثی گذشته رفتند.

«بخلاف القوة هاهنا»؛ اما به خلاف قوه در اینجا، یعنی در بحث ما. در بحث ما قوه وجود دارد. حرکتی که اثر قوه است وجود ندارد، ولی خود قوه وجود دارد. «بخلاف القوة هاهنا فانها موجودة»؛ قوه موجود است.

«یحکم علیها»؛ یعنی بر این قوه حکم می‌شود به اینکه این قوه «قویة»؛ یعنی توانایی تحریک کل را دارد در سنگ بزرگ، یا تحریک بعض را دارد در سنگ کوچک. قوه موجود است، توانایی تحریک هر دو را دارد. آن‌وقت می‌توانیم درباره این قوه موجود بگوییم آیا توانایی‌اش نامحدود است یا توانایی‌اش محدود است.

«و لا شک»؛ در اینکه قوه‌ای که توانایی دارد بر تحریک کل اعظم است از همان قوه‌ای که از «کون القوة قویة علی تحریک الکل»؛[2] قوی بودن و توانایی داشتن قوه بر تحریک کل، این توانایی داشتن بزرگ‌تر است از توانایی داشتن قوه بر تحریک جزء.

«فیمکن الحکم بتناهیها»؛ پس ممکن است حکم کنیم به تناهی‌اش. یعنی در باب قوه می‌توانیم حکم کنیم. چرا؟ چون قوه را موجود داریم. «لوجود المحکوم علیه»؛ محکوم‌علیه یعنی آن قوه‌ای که برایش دارید حکم می‌کنید به تناهی یا برایش حکم می‌کنید به عدم تناهی، آن موجود است. می‌توانید خب برایش حکم کنید بگوییم تناهی دارد یا تناهی ندارد. برخلاف حوادث که موجود نیستند، نمی‌توانید حکم کنید به تناهی یا عدم تناهی. بله «لوجود المحکوم علیه و تحققه»؛ به خلاف حوادث، حوادث وجود ندارند، تحقق ندارند.

**رد جواب ابن‌سینا توسط علامه حلی**

خب این حرف شیخ. جوابی که مرحوم علامه می‌دهد این است: می‌گوید تفاوت دو قوه در چیست؟ در اثرشان است. اثر یعنی حرکت. پس شما کی می‌توانید بگویید این قوه قوی‌تر از آن قوه است؟ وقتی آثارش بیشتر باشد. بنابراین شما قوه را و تفاوت قوه را به خود قوه ملاحظه نمی‌کنید، با حرکتش ملاحظه می‌کنید. یعنی از طریق حرکت قوه شما می‌توانید بفهمید که این قوه قوی است یا قوه ضعیف است.

بنابراین در این بحث ما نباید قوه را مطرح کنید، باید اثر قوه را مطرح کنید و بعد قوه را ببینید که متناهی است یا نامتناهی است. به خود قوه نباید کار داشته باشید. چون ما شما - چون شما قوه را قوت و ضعفش را از حرکاتی که صادر می‌کند می‌فهمید - پس اصلاً باید تفاوت را از ابتدا ببرید توی حرکات. بعد اشکال برمی‌گردد که حرکاتی ما نداریم که تفاوت را در آن ملاحظه کنیم. آن‌وقت ما به شما این‌طور می‌گوییم: اگر نتوانستید بر حرکات تفاوت را درست کنید، زیاده و نقص را در حرکات نتوانستید راه بدهید، در قوه هم نمی‌توانید راه بدهید. چون قوه در اینجا به عنوان اینکه محرک است مطرح است، نه به عنوان خودش. خودش ما کاری نداریم، ما حرکتش را کار داریم. خب اگر حرکتش موجود نبود، نمی‌توانید شما بگویید این حرکت یک مجموعه است، اضافه دارد و باید متناهی شود. این حرف‌ها دیگر اصلاً پیش نمی‌آید. درست همان اشکالی که شاگرد ابن‌سینا کرده بود دومرتبه برگشت. ابن‌سینا بحث را آورد در قوه، مرحوم علامه بحث را از قوه آورد درحرکت. گفت بحث را نباید تو قوه ببرید، تو حرکت ببرید.

«و للسائل ان یعود»؛ مستشکل می‌تواند برگردد «و یقول»؛ و این‌طور بگوید. البته شاگرد ابن‌سینا ساکت شد، ولی مرحوم علامه می‌فرماید می‌شد که این سؤال را مطرح کند.

«و للسائل أن يعود فيقول التفاوت في القوة إنما هو باعتبار التفاوت في المقوي عليه اعنی الحرکات »؛ یعنی حرکات. تفاوت در قوه به اعتبار تفاوت در مقوی‌علیه است، تفاوت مستقیم در خود قوه نیست. به اعتبار آثارش، به اعتبار حرکاتی که صادر می‌کند تفاوتی به وجود می‌آید. «فإذا لم يكن الحكم على الحركات بالزيادة و النقصان لم يكن الحكم على القوة بالتفاوت.»؛ «لم یکن» داریم. اگر «لم یمکن» بود شاید بد نبود، اما «لم یکن» هم درست است. وقتی تحقق پیدا نکرد حکم بر حرکات به زیاده و نقصان - یعنی نتوانستیم بر حرکات حکم کنیم به زیاده و نقصان به خاطر اینکه حرکات جمع نبودند، در یک زمانی با هم حاصل نبودند - « لم يكن الحكم على القوة بالتفاوت »؛ نمی‌توانیم بر قوه هم حکم به تفاوت بکنیم. اگر بر حرکات نتوانستیم حکم به تفاوت کنیم، بر خود قوه نمی‌توانیم حکم به تفاوت کنیم. در حالی که شما بر قوه تفاوت کردید. خب اشتباه کردید گفتید بر قوه حکم به تفاوت می‌کنیم، بر حرکات‌شان حکم به تفاوت نمی‌کنیم. ما می‌گوییم قوه را از طریق این حرکات می‌توانید قوتش را بشناسید. پس نمی‌توانید بگویید ما بر قوه حکم به تفاوت می‌کنیم، زیرا بر حرکت نتوانستید حکم به تفاوت کنید و قوه را هم با حرکت می‌توانید بسنجید.

بحث ما در محرک قسری تمام شد و روشن شد که محرک قسری نمی‌تواند حرکت بی‌نهایت بدهد. البته به ادعای خواجه و به ادعای دیگران. اما مرحوم علامه اشکال کرد. حالا باید وارد بحث در طبیعی بشویم، یعنی قوه طبیعیه که اگر جسمانی بود حرکتش نمی‌تواند نامتناهی باشد، تحریکش نمی‌تواند نامتناهی باشد، بلکه باید متناهی باشد.

انشاءالله در جلسه آینده.

 


logo